[-]
جعبه پيام
» <پایک> سپاس classic عزیز
» <Classic> در قسمت تنظيمات پروفايل كاربري منطقه زماني خود را اصلاح فرماييد
» <پایک> درود دوستان چرا ساعت کافه 1ساعت عقبه؟
» <شارینگهام> مراسم بدرقه تیم ملی فوتبال هم اکنون از شبکه ورزش
» <سروان رنو> 28 اردیبهشت زادروز حکیم عمر خیام نیشابوری http://www.cafeclassic5.ir/showthread.ph...4#pid37264
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 3 رای - 4.33 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یادداشت های روزانه
نویسنده پیام
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #1
Lightbulb یادداشت های روزانه

دوشنبه 9 بهمن 91

مدتی بود انگار مریض بودم، یک جور بی حالی عجیب داشتم ولی هیچ جای بدنم درد نمی کرد. البته این بی حالی در شهر ما یک چیز کاملا" عادی است و همه اینجا اصولا" حال ندارند. اما این یکی انگار با همه بیماری های دنیا فرق می کرد. نه به کافه سر می زدم. نه به سینما می رفتم ، نه حتی یک صفحه از انبوه کتابها و مجله هایی که روز به روز به تعدادشان اضافه می شد را می خواندم. البته کماکان سنت مقدس شبی یک فیلم ببین را حفظ کرده بودم، شاید حالم را خوب کند اما هیچ تاثیری نداشت. نمی توانستم تمرکزی را که باید روی فیلم داشته باشم. به قول معروف اصلا" یه وضعی !!!

آخرین فیلم وودی آلن را گرفته بودم و نمی دانم چرا نمی دیدم. دلم برای ایو مونتان تنگ شده بود و دائم به او فکر می کردم و به اینکه چه آدم نازنینی بود و اینکه ای کاش هنوز زنده بود. با خودم گفتم اگر ایو مونتان مرده، وودی آلن که هنوز زنده است. پریدم و فیلم را گذاشتم داخل دستگاه و دیگر اصلا" نفهمیدم چه شد. فقط اینقدر میدانم که انگار خوب خوب بودم. اولش گفتم شاید دور از جان شما مرده ام که اینقدر سبک شده ام، انگار یک راست رفته بودم به بهشت! ظاهرا" تمام مدت داشتم می خندیدم. چه لذتی داشت دل به وودی دادن و غرق شدن در دنیای پیرمرد. قبلا" در تاپیک توصیف آخرین فیلمی که دیدم به فیلم ما قبل آخر آلن؛ نیمه شب در پاریس پرداخته بودم که آن هم چقدر آرامش بخش بود . اما داستان این یکی به کل با آن فیلم فرق می کرد. حتما" فیلم را دیده اید اما برای آنها که هنوز فیلم را ندیده اند باید بگویم تقدیم به رم با عشق چند داستان از زندگی چند گروه مختلف را روایت می کند و اتفاقاتی را که در رم برای آن ها به وجود می آید بازگو میکند. اصولا" من یک عادت بدی دارم که موقع تماشای فیلم حواسم از داستان پرت می شود و دائم به فرم فیلم یا نحوه کارگردانی، تدوین و باقی قضایایی که معمولا" در بازبینی ها باید به آنها توجه کرد فکر می کنم؛ اما تقدیم به رم با عشق فرصت همچین منتقد بازی هایی را هرگز به من نداد و منو در دنیای بامزه خودش غرق کرد . اصلا" چه معنی می دهد آدم در فیلم پیرمرد جذابی که هنوز با این سن و سال فیلم می سازد و دست بردار هم نیست دنبال عیب و ایراد بگردد. همین که هنوز زنده است و فیلم می سازد خدا را شکر. خدا را شکر حتی اگر باز هم برگمان زده شود و مثل دهه 80 و اوایل دهه 90 از آن فیلم های غیر آلنی بسازد. هنوز تصور مرده شویی که فقط در حمام می تواند اپرا اجرا کند و داستان معروف شدن یک شبه یک شهروند عادی با بازی روبرتو بنینی هوش از سر آدم می برد.

همه این ها یک طرف و بازی خود آلن یک طرف و دیالوگ های آلنی با مزه ای که از زبان خودش می شنویم. سکانس هواپیما و دیالوگ های آلن و همسرش با بازی جودی دیویس معرکه است.

راستی تا یادم نرفته آلن یک فیلم خوب دیگر هم در سال 2009 ساخت به اسم whatever works  با بازی لری دیوید که آن هم از ایده های جذاب آلنی خالی نبود که اگر هنوز ندیده اید درنگ جایز نیست. هنوز هم دلم برای ایو مونتان تنگ بود ولی زنده ها هم هنوز حق دیده شدن دارند وقتی اینقدر خوبند.


بگذریم؛ بهار سال 1389 بود و ماهنامه فیلم بهاریه ای چاپ کرده بود به قلم سروش صحت با تیتر بانجی جامپینگ که هر پاراگرافش بانقل قولی از یک شاعر یا نویسنده یا جمله ای ازیک کتاب شروع شده بود. یکی از آن کتابها ؛ عامه پسند اثر چارلز بوکفسکی بود. جمله های خیلی زیبایی بود، بالاخره بعد از چند سال کتاب را خریدم و باز هم بالاخره بعد از چند ماه کتاب را خواندم. همان اول کتاب نویسنده تکلیفش را با خواننده روشن کرده؛ آنجا که نوشته تقدیم به بد نوشتن!!! شاید هم مترجم نوشته ...


به هر حال انگار بوکفسکی نویسنده خوبی نبوده، خیلی سریع می نوشته و به قول نویسنده مقدمه کتاب نوشته هایش انسجام چندانی ندارند. گویا عامه پسند بهترین کتاب بوکفسکی است، وای به حال بدترینش!

کتاب بدی نبود ولی آن انتظاری را که داشتم به هیچ وجه برآورده نکرد، یکی نیست به من بگوید تو خیلی زرنگی برو کتابهای سینمایی یا مجله هایی را می گیری بخوان، تو را چه به رمان. امان از این سروش صحت دوست داشتنی!


راستی یکی از جمله های کتاب این بود: " از بیرون صدای گلوله شنیدم و فهمیدم که اوضاع همه چیز در دنیا روبراه است"

یا "اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای. منظورم اینست که مثلن می فهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد. چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن، تقریبن معنایی به آن می دهد.

می دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوش بینانه"

گفتم شاید شما وسوسه شوید و کتاب را بخرید!

شب بعدش به سینما رفتم، من مادر هستم که اگر در موردش بنویسم دیگر یاداشت روزانه نمی شود.

باشد تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۹ عصر ۰۸:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پرشیا, فورست, اسکورپان شیردل, ژان والژان, حمید هامون, دزیره, رزا, سناتور, سی.سی. باکستر, جو گیلیس, بانو, سم اسپید, مهشید, واتسون, Memento, BATMAN, Princess Anne
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: یادداشت های روزانه

سه شنبه 10 بهمن 91

همه چیز از شماره 449 ماهنامه فیلم شروع شد و گزارش اون مجله از جشنواره ونیز!


عکسی از فیلم تازه کیم کی دوک ؛ پیه تا چاپ شده بود که از بد یا شاید خوب روزگار شیر طلایی جشنواره را برده بود. فکر می کنم همین عکس بود تقریبا"


من اصولا" با چشم بادامی ها میانه خوبی ندارم ولی چهره این زن به نظرم خوب بود، دروغ چرا انگار یک جوری خوش قیافه بود. یک غم عجیبی در نگاهش بود که بلافاصله گفتم من باید زود زود این فیلم را ببینم آن هم در شرایطی که 4 ، 5 تا فیلم ندیده از کیم کی دوک گوشه آرشیو خاک می خورد. تلفن را برداشتم و به یکی از دوستان زنگ زدم و گفتم فیلم پیه تا را می خواهم ، آن هم دی وی دی اصلی ، اصلا" هم صبر ندارم!!!


بنده خدا گفت: اجازه بده فیلم اکران شود ، چشم از زیر سنگ هم شده برایت پیدا می کنم. فقط باید چند روزی دندان روی جگر بگذاری. خلاصه چند روزی گذشت تا فیلم پیدا شد و من ماندم یک عدد تلویزیون و یک دی وی دی پلیر و پیه تای منتظر دیده شدن!

با کیم کی دوک میانه خوبی نداشتم. بهار تابستان پاییز .... را زیاد دوست نداشتم. به نظرم متظاهرانه می آمد. اصولا" با فیلم های متظاهرانه که سعی می کنند یه زور مفهومی را به خورد تماشاگر بدهند یا کارگردان سعی می کند بهت حالی کند که زیادی کار بلد است میانه خوبی ندارم. یک نمونه دیگرش شکستن امواج استاد فون تریر!!! این نوع آثار بعضی مواقع در همان شلوغی های اولیه جوایزی هم می گیرند که البته نوش جانشان.

(( هیچ دقت کرده اید مثل شخصیت اصلی رمان ناتور دشت سالینجر دائم دارم نق می زنم؟؟؟ ))

به نظرم ( همان موقع هم همین طور بود ) بهار تابستان پاییز .... زیادی تحویل گرفته شد، انگار از دل نیامده بود. از میان آثار کیم کی دوک 3 - iron از همه بهتر بود . Bad Guy و Birdcage Inn هم چنگی به دل نمی زدند ؛ Breath ، Samaria و Dream هم هنوز دارند خاک می خورند تا کی نوبتشان برسد.

خلاصه پیه تا را دیدم ؛ اصلا" آن چیزی که انتظارش را داشتم نبود، گرچه انتظار فیلم آنچنان محکمی هم کیم کی دوک نمی رفت. فیلم مثل آفتاب پرست دائم رنگ عوض می کرد ، از صحنه های شکنه و خشنوت وحشیانه به سانتی مانتالیزم اغراقانه و از آن به صحنه های شنیع باورنکردنی. تفریح و خوشگذرانی و مهربانی و چرخشی ناگهانی و تبدیل فضا به یک جور عرفان باور نکردنی. از نظر فرم سینمایی هم فیلم مشکلات فراوانی داشت. خلاصه سرتان را درد نیاورم داستانش روی کاغذ و برای تعریف کردن شاید جذاب باشد اما در تبدیل شدن به یک فیلمی که برود و شیر طلایی ونیز را بگیرد هنوز خیلی خیلی خیلی چیزها کم داشت.

اما فیلم هر چه نداشت پوستر زیبایی داشت.


اما آنطور که من فهمیدم پیِه تا مجسمه ای از مریم مقدس به همراه جسد عیسی مسیح بر زانویش است. نمونه های متعددی از این مجسمه، که سمبل سوگواری مریم است در کلیساهای مختلف وجود دارد. از مشهور ترین آنها مجسمه ای است اثر میکل آنژ که در کلیسای پتر مقدس در واتیکان قرار دارد.


تابلوها و مجسمه های دیگری نیز از پیه تا موجودند.

تابلویی آثر آنتونی وان دایک:


یا این تابلو اثر دانیله کرسپی:

این عکس هم یکی از جوایز مهم عکاسی امسال یا سال گذشته را برده بود اگر اشتباه نکنم:

تا یادم نرفته روی جلد همان شماره 449 عکسی از فیلم آخر استیون دالدری ، بسیار بلند و کاملا" نزدیک نقش بسته بود. فیلم های دالدری را در دیدارهای دوم یا سوم بهتر می توان درک کرد. هرچه بیشتر ببینی انگار لایه های جدیدی از آن ها قابل درک کردن است. ساعت ها و کتابخوان هم اینگونه بودند.

بسیار بلند و کاملا" نزدیک یک ماکس فون سیدو فوق العاده هم دارد که خدا را صد هزار مرتبه شکر هنوز نفس می کشد و خدا کند تا سال ها زنده باشد و این یکی دیگر خدای ناکرده نمیرد که بعد از ایو مونتانی که ذکرش رفت دیگر طاقت اش را ندارم.

راستی قرار بود درباره من مادر هستم چیزکی بنویسم؛ اگر بدقولی نشود باشد برای فردا!

تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۱۰ عصر ۱۱:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جو گیلیس, آمادئوس, ژان والژان, اسکورپان شیردل, حمید هامون, رزا, مگی گربه, دزیره, بانو, جیسون بورن, سم اسپید, پرشیا, مهشید, الیزا دولیتل, واتسون, Memento, Princess Anne
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: یادداشت های روزانه

چهارشنبه 11 بهمن 91

من نه سیاسی هستم؛ نه از سیاست چیزی می فهمم ، نه دوست دارم سیاسی باشم و نه اصلا" سیاسی بازی را بفهمم. اصلا" چه معنی دارد تا وقتی هنر وجود دارد، فیلم و کتاب و موسیقی وجود دارد تا حالم را خوب کند و تازه همینجوری خودم اعصاب خوردی کم ندارم چرا دیگر سیاست را قاطی زندگی ام کنم، دنبال دردسر نمی گردم که.

اما انگار بعضی ها با سینما مشکلات عدیده ای دارند. عده ای بعد از صد و خورده ای سال هنوز فلسفه وجودی سینما و کاربردهای فرهنگی، اجتماعی، اقصادی، سیاسی و ... آن را هنوز نفهمیده اند و نمی خواهند بفهمند. اینکه سینما در جوامع متمدن دارد چه نقش بزرگی را بازی می کند برایشان قابل درک نیست. در زمانی کشور ما برای خیلی از مردم عادی یا حتی شاید آدم های خاص دیگر کشورها هنوز ناشناخته است و سینما می تواند علاوه بر کم کردن فاصله ها صادر کننده فرهنگ ایران باشد بعضی ها در داخل انگار سعی دارند ما را شتر سوار نشان دهند. بگذریم، همان طور که دیگر همه سینما دوستان می دانند عده ای فیلم من مادر هستم را بهانه ای کردند برای تسویه حساب شخصی با فریدون جیرانی؛ گویی که از مدت ها قبل منتظر بهانه ای بودند و چه بهانه ای بهتر از من مادر هستم. قشون کشی به خیابان ها و داستان هایی که همه می دانند. به هر حال من مادر هستم را در سینما پرسیا دیدم. بدون اغراق از بهترین کارهای جیرانی بود با دغدغه های خاص خودش، گرچه با انتخاب حبیب رضایی برای این نقش زیاد موافق نبودم اما در کل از نظر کیفیت سینمایی فیلم خوبی بود، در مورد محتوا هم که حرف چندانی برای گفتن ندارم اما فیلم بالاخره داستانش را خوب تعریف می کرد و فکر می کنم نیازی به این همه هیاهو نبود. هیاهوهایی که در آخر فقط به ضرر سینماست. هستند افرادی که نه به سینما می روند و نه علاقه ای به آن دارند و همین شایعاتی که اخیرا" در مورد سینما و سینماگران سر زبان هاست بد بینی آن ها را تشدید می کند.

بگذریم که اصلا" از این حال و هوایی که بر ذهنم سنگینی می کند خوشم نمی آید.

چندی پیش در ماهنامه 24 مصاحبه جذاب و خواندنی چاپ شد میان مسعود فراستی و مانی حقیقی! یکی از بهترین گفتگوهایی که این اواخر خوانده بودم. هر دو رک و راست حرف هایشان را زده بودند و با چهار چوب کلی گفتگوهای دیگر به کلی تفاوت داشت. اگر نخوانده اید حتما بخوانید.

این مسعود خان فراستی هم اگر دست از سر جان فورد ، هیچکاک و برگمان بردارد و قبول کند فیلم سازان دیگری هم دارند در دنیا کار می کنند و محصول تلاش آن ها به هر حال باز هم نامش سینماست و از قضای روزگار بعضی از آن ها فیلم های خوبی هم هستند و همین طور قول مردانه بدهد دیگر اصلا" در مورد مسعود کیمیایی و سینمایش حرفی به میان نیاورد، آدم جالب تری می شود چون قبول دارم در عرصه نقد و کتاب آثار خواندنی به سینما و سینمادوستان ایرانی تقدیم کرده؛ از کتاب هایش درباره این سه کارگردان مورد علاقه اش گرفته تا کتاب هایی که در زمینه نقد و بررسی فیلم ها و یا مباحث تئوری نقد فیلم گردآوری کرده یا نوشته، همه آثار خوبی بوده اند. اخیرا کتابی از ایشان به بازار آمده به نام فرهنگ فیلم های جنگی جهان در قرن بیستم که فکر می کنم بودن آن در کتابخانه هر عشق فیلمی واجب و ضروری است. در کتاب علاوه بر خلاصه داستان فیلم ها، در صورت نیاز نکته هایی در مورد فیلم ها یا حتی دیالوگ هایی نیز آورده شده است. البته قیمت کتاب 48000 تومانه که فکر می کنم با توجه به گرانی های اخیر قیمت منصفانه ای باشد.

 

 

چند شب قبل فیلم تانگو اثر پاتریس لوکونت را دیدم، فیلم بدی نبود.


شاید در نگاه اول به نظر برسد فیلم ضد زن است ولی در انتها انگار فیلم فقط برای زنان ساخته شده و یک دیدگاه زن آزاد خواهانه دارد. اسم های سه شخصیت اصلی فیلم، ونسان ، فرانسوا و پل مرا برد به دنیای فیلم مورد علاقه ام ونسان، فرانسوا، پل و دیگران شاهکار فراموش نشدنی کلود سوته نازنین. سه مرد فیلم کلود سوته در بعضی مواقع انگار از زن ها بی وفایی هایی دیده بودند اما کلیت فیلم یک دید مردانه داشت و رفاقت مردانه میان ونسان، فرانسوا و پل حرف اول را میزد. ایو مونتان هم که بود، دیگر از خدا چه می خواستم. راستی اگر از پاتریس لوکونت فیلم دختری روی پل را هنوز ندیده اید مرتکب گناه بزرگی شده اید، همین الان بروید ببینید، نمی خواهد بقیه مطلب من را هم بخوانید که ضرر می کنید !!!


 

دلم نیامد این عکس معروف از ونسان، فرانسوا، پل و دیگران پایین مطلبم نباشد، بلکه شما هم دلتنگ ایو مونتان شدید و برای طول عمر میشل پیکولی دعا کردید.


تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۱۱ عصر ۰۷:۴۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جو گیلیس, رزا, ژان والژان, مگی گربه, اسکورپان شیردل, دزیره, حمید هامون, بانو, جیسون بورن, سم اسپید, الیور, پرشیا, سناتور, فورست, مهشید, واتسون, Memento, Princess Anne
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: یادداشت های روزانه

پنج شنبه 12 بهمن 91

 

Ordet را دیده اید ؟


 

اردت یا کلام اثر جاودانه کارل تئودور درایر بزرگ را می گویم. نمی دانم چرا این فیلم گوشه ای از ذهن مرا همیشه اشغال کرده. محال است هفته ای یک یا دو بار به این فیلم فکر نکنم . در میان هجوم فیلم های معناگرای وطنی که سعی دارند به سبک کلید اسرار حضور خداوند را به تماشاگر حالی کنند درایر در کمال سادگی فیلمی به تمام معنا مذهبی و سرشار از به قول دوستان معنا و معناگرایی ساخته است بدون آنکه به ورطه شعارگویی بیفتد. کادر بندی های زیبا و ساده و استفاده مفید و به جا از مناظر روستا، دکور بسیار ساده خانه روستایی، چهره های آرام بازیگران در کنار کارگردانی سنجیده و میزانسن های دقیق و حساب شده و از همه مهمتر نماهای گاهی بسیار طولانی از اردت شاهکاری فراموش نشدنی ساخته. همه اینها باعث شده صحنه معجزه پایانی فیلم در اوج سوررئال بودن بسیار پذیرفتنی، ساده و واقعی جلوه کند. شخصیت پردازی ها بسیار خوب از کار در آمده و خانه به عنوان یکی از شخصیت های دوست داشتنی فیلم در دل تماشاگرش جای می گیرد. دیالوگ ها کم اما به جا و مناسب به کار رفته اند و خلاصه هر چه از زیبایی های فیلم بگویم واقعا" کم گفته ام. ای کاش کسانی که این فیلم آرامش بخش را ندیده اند ظرف همین یکی دو روزه این غفلت را جبران کنند.

از درایر بزرگ روز خشم محصول 1944 ، خون آشام محصول 1932 و گرترود محصول 1964 را هم به شدت پیشنهاد می کنم.

 


جشنواره فجر هم با همه کاستی هایش شروع شده، چون سال های گذشته، امسال هم در شیراز تعدادی از فیلم ها نمایش داده می شود اما انگار به جز چند فیلم مثل سر به مهر و استرداد و یکی دو فیلم دیگر فیلم های آن چنان خوبی قرار نیست نمایش داده شود. تا اینجای کار بلیط چند تایی از جمله همین دو فیلم را گرفته ام عمری باقی باشد برویم ببینیم، بالاخره کار اصلی ما در زندگی همین فیلم دیدن است حیف که بابتش حقوقی به ما نمی دهند!

این هم برنامه جشنواره برای دوستان شیرازی:

 

 

البته برنامه اکران سینما ایران هم تقریبا" به همین شکل است.

 

چند شب پیش به یاد ایلای والاک افتاده بودم طفلکی کمتر سینما دوستی به یادش است ، چه سخت جانی می کند پیرمرد؛ چه خوب که او هم مثل ماکس فون سیدو هنوز زنده است. چقدر خدای خوبی داریم که ایلای والاک را هنوز از ما نگرفته وگرنه غصه این یکی هم به غم نبودن ایو مونتان اضافه می شد. یک چیز دیگر هم در زندگی ام هست که همیشه دلم هوایش را می کند و آن صدای جاودانه ژاله کاظمی است. چه معجزه گری است این بانوی دوبلاژ ایران و چه معجزه دل انگیزی دارد. برخی شخصیت هایی که به وسیله او دوبله شده اند از نسخه اصلی، شخصیت جذاب تر و کامل تری یافته اند. نمونه در دسترسش شخصیت میا فارو در گتسبی بزرگ است. آخر کدام آدم عاقلی باور می کند که رابرت ردفورد دیوانه و شیدای میا فارو شود ( در افسانه ها آمده است که فی داناوی خودش را برای گرفتن این نقش می کشته که متاسفانه در اوج بد سلیقه گی به او نرسیده است ) اما صدای ژاله کاظمی ؛ میا فارو را دوست داشتنی و این اتفاق را باور پذیر می کند. قبلا" هم در مطلبی به صحنه ورود سام واترسن و نحوه دیالوگ گویی کاظمی اشاره ای کرده ام.

(( همکاران رادیوی ایران علی اصغر طاهری (چپ) در کنار خانم ژاله کاظمی و ایرج گرگین (راست) ))


حالا که خوب فکر می کنم انگار ژاله کاظمی، ایو مونتان و خیلی های دیگر هنوز زنده اند، این ماییم که می میریم وگرنه صدها سال دیگر که خاک مرا حتی باد نیز دیگر نمی داند به کجا برده است ایو مونتان هنوز زنده است و صدای ژاله کاظمی هنوز در خانه های سینمادوستان به گوش می رسد.

تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۱۲ عصر ۱۱:۱۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, جو گیلیس, رزا, اسکورپان شیردل, حمید هامون, دزیره, بانو, سم اسپید, مگی گربه, پرشیا, فورست, کنتس پابرهنه, مهشید, هایدی, واتسون, Memento, جیمز باند
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: یادداشت های روزانه

جمعه  13 بهمن 91

 

چندی پیش فیلم شناگر به کارگردانی فرانک پری و با بازی برت لنکستر رو دیدم.

فیلم خوبی بود، بهتر که فکر می کنم انگار خیلی خوب بود چون بعد از چند روز هنوز دارم به فیلم فکر می کنم. گرچه پیام فیلم زیادی رو بود اما باز هم متفاوت بود و گویی با جان و دل ساخته شده بود. تنها لباسی که برت لنکستر از ابتدا تا انتهای فیلم به تن دارد یک مایو است و نقش مردی را بازی می کند که تصمیم می گیرد همه استخرهای تپه منتهی به استخر خانه اش را شنا کند. در این راه که همه او را می شناسند دوستانی می بیند که با او دوستانه برخورد می کنند، بعضی تحویلش نمی گیرند، بعضی در ابتدا با او همراه می شوند اما بعدا" از او می گریزند. بعضی مسخره اش می کنند. برخی توهین میکنند و برخی دیگر تحقیرش می کنند و در پایان تحقیر و تحقیر و تحقیر و او که از ابتدا به صورت عریان راه را با انرژی و شور و شوق آغاز کرده بود در انتهای راه هم از نظر جسمی و از نظر روحی خسته و درمانده است و به خانه ای می رسد با درهای بسته. جایی چون قبر، تاریک و به هم ریخته؛ خرابه ای که گویی هیچ کس چشم انتظارش نیست.

اصلا" این مرد کیست؟

چرا از ابتدای فیلم لباسی به تن ندارد؟ لباسهایش کجاست؟ زن و بچه ای که می گوید کجا هستند؟ چرا در خانه اش قفل است؟ چرا خرابه است وقتی این همه برای رسیدن به آن اشتیاق دارد؟ چرا همه او را می شناسند؟ چرا برخی تحقیرش می کنند؟ چه سابقه ای دارد؟ اصلا" کیست؟ زنش مرده یا زنده است؟ دو دختری که می گوید منتظرش هستند و صدایشان را می شنود ، آیا رهایش کرده اند؟ چرا کسانی حتی حاضر به قرض دادن یک 50 سنتی به او نیستند؟ آیا نمیداند که خانه اش مثل یک ملک متروکه است؟

سوال های بسیار زیادی دست سرم برنمی دارند. چه بازی خوبی دارد برت لنکستر و چه خوب زوال تدریجی شخصیت را نمایش می دهد، گویی با به پایان رسیدن سفر؛ او هم به پایان می رسد. فیلم را ببینید، شاید شما جوابی برای این همه سوال یافتید...

 


زنگار و استخوان ژاک اودیار را هم دیدم، اما شناگر کماکان دست از سرم برنمی دارد . باشد برای وقتی که کمی فکرم آرام گرفت.

 

هفتم اسفند مراسم اسکار برگزار می شود، نشسته ام فقط برای اسکار گرفتن رابرت دنیرو دعا می کنم، خدا میداند  چقدر دلم می خواهد اسکار را بگیرد، حتی از خود دنیرو هم بیشتر مشتاق این اسکار هستم.

شاید از انبوه فیلم های افتضاحی که بازی می کند نجاتش دهد. نسل جدیدی که تازه فیلم می بینند دنیرو را یک کمدین به حساب می آورند چون از اول فیلم های گذشته او را ندیده اند. با ملاقات با والدین و دنباله هاش، این را تحلیل کن و دنباله اش و بقیه فیلم های عجیب و غریب اخیرش او را شناخته اند و تماشای آن دنیرویی که ما شیفته اش شدیم برایشان دشوار است، درست بر عکس ما. خدا به خیر کند...

 

هفته قبل تصمیم گرفتم بالاخره بعد از سالها فیلم هاروی با بازی جیمز استیوارت را ببینم، البته نسخه ای که داشتم کیفیت چندان خوبی نداشت و همین باعث این تاخیر بود، تا بالاخره به لطف یکی از دوستان بسیار خوب نسخه 2 دیسک فیلم را گرفتم.

هاروی فیلم متوسطی است، حتی می شود گفت کمی زیر متوسط و آن هم یک دلیل عمده دارد، چون هنری کاستر فیلم ساز متوسطی است. متوسط رو به پایین.

واقعا" فیلم چیز زیادی برای گفتن نداره، جز موضوع جذابش مخصوصا" برای اون دوران و بازی خوب جیمز استیوارت.

من از طرفداران بازی استیوارت نیستم. قبلا" این موضوع رو در قسمت بازنگری در اسطوره های کلاسیک و سر موضوع سرگیجه نوشته ام اما بازی استیوارت در فیلم بسیار عالی بود، انگار نقش برای خودش نوشته شده باشد. استیوارت فیلم هاروی را بی نهایت دوست داشتم. مثل استیوارت فیلم های زندگی شگفت انگیزی است و پنجره عقبی. استیوارت هم مثل ایو مونتان و ژاله کاظمی از آنهایی است که هرگز نمی میرد.

دلم می خواهد از کریستوفر پلامر عزیز هم بگویم؛ اما

تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۱۳ عصر ۰۷:۳۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سم اسپید, سی.سی. باکستر, رزا, اسکورپان شیردل, مگی گربه, دزیره, حمید هامون, سناتور, بانو, سروان رنو, ژان والژان, پرشیا, کنتس پابرهنه, مهشید, الیزا دولیتل, واتسون, Memento, Princess Anne
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: یادداشت های روزانه

شنبه  14 بهمن 91

 

عجب فیلم سهمگینی است عشق میشائیل هانکه؛ واقعا" کلمه ای بهتر از سهمگین به ذهن آدم نمی رسد؛ فیلم ناگهان مثل آوار روی سرم خراب شد. اگر اسکار را به فیلم دیگری هم بدهند باز هم من یک اسکار برایش کنار گذاشته ام. هر بار که می خواهم فیلمی از هانکه ببینم نمی دانم با چه چیزی مواجه می شوم. به گمانم دیگران هم در هر جای دنیا اینگونه اند. بعضی مواقع به شکنجه ای تمام نشدنی می مانند، آزاری که شخصیت های فیلم می بینند، آزاری که ما می بینیم. به یاد بیاوریم پنهان، معلم پیانو، بازی های مسخره در هر دو نسخه و سایر فیلم هایش حتی فیلم هایی به ظاهر آرام تری چون روبان سفید هم در دل خود خشونتی نهفته دارند.

هانکه چه تصویر مرگباری از دوران سالخوردگی تحویلمان داده است گویی هیچ چیز زیبایی در پس این عشق سالهای جوانی وجود ندارد. آیا واقعا" اینگونه است؟ شاید وضعیت از این هم بدتر باشد؟ چه زجری را تحمل می کند پیرمرد عاشق ، ما هم در تحمل این رنج دست کمی از او نداریم.


ژان لویی ترنتینیان و امانوئل ریوا چقدر خوب بازی کرده اند. یک اسکار هم در دلم برای امانوئل ریوا کنار گذاشته ام.

 

امانوئل ریوا و ژان لویی ترنتینیان هم از آخرین بازمانده های موج نو سینمای فرانسه اند، چه لذتی برده ام و برده ایم با فیلم های جوانی اینها:

امانوئل ریوا در هیروشیما، عشق من


امانوئل ریوا با هیروشیما عشق من آلن رنه، لئون مورن، کشیش ملویل، آبی کیشلوفسکی، سرکرده جیلو پونته کوروو، چشم ها دهان مارکو بلوکیو و ترنتینیان با دنباله رو یا سازشکار برتولوچی، دختران بد کلود شابرول، مردی که دروغ می گوید آلن روب گریه، قرار ملاقات آندره تشینه، زد گاوراس، و خدا زن را آفرید روژه وادیم، قرمز کیشلوفسکی، اوسترلیتس آبل گانس، یک مرد و یک زن کلود للوش و ده ها فیلم دیگری که اگر بنویسم حوصله تان را سر برده ام.

این دو هم مثل ایو مونتان؛ ژاله کاظمی و جیمز استیوارت جاودانه اند، مثل ایلای والاک که قبل تر گفته ام. راستی برای فردا یادم باشد یادی هم از کریستوفر پلامر بکنم. چه مرد باشکوهی است...

 

سال 79 بود کتابی گرفتم به اسم ظهور و سقوط نظام استودیویی منتشر شده توسط انتشارات هاشمی

 

کتاب مهجوری است اما به یقین یکی از بهترین 5 کتاب چاپ شده در ایران در زمینه سینماست. کتاب از زمان پیدایش سینما شروع شده و اطلاعات بسیار مهم و کمیابی از اولین تهیه کننده ها تا شکل گیری کمپانی ها و تهیه کننده های مطرحی چون دیوید سلزنیک و ساخته شدن تک تک فیلم های مهم، انواع قرارداد ها با کارگردانان و بازیگران و سپس سقوط نظام استودیویی در اواخر دهه 60 میلادی در اختیار خواننده قرار می دهد. کتاب اینقدر جذاب بود که باعث شده بود زمانی که مشغول خواندنش بودم از روی آن یادداشت برداری کنم مبادا رشته کلام از ذهنم خارج شود. شاید با خواندن کتاب بسیاری از باورهایی که در مورد قدرت فلان کارگردان یا اندیشه های محکم پشت فیلم های برخی دیگر دچار سوظن شوید. کتاب بی نهایت زیبا و ، آموزنده و شیرینی بود.

از آن کتاب هاست که همیشه دم دست آدم است؛ اصطلاحا" بالینی است. باید یک جایی نزدیکت باشد که هر لحظه بتوانی بروی سراغش. حتما" پیدا کنید و بخرید و بخوانید، حتما"

 

 

قرار بود درباره زنگار و استخوان بنویسم که نشد، اما در مورد فیلم شناگر که دیروز بحث اش بود باید بگویم که برخی مواقع فیلم مرا به یاد فیلم کنــدوی مرحوم فریدون گله می اندازد. هر دو فیلم سفر مرد تنهایی را روایت می کنند که از همان ابتدای کار به نظر می رسد عاقبت خوبی ندارند. نمی دانم ... نمی دانم ...

 

 

تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۱۴ عصر ۰۷:۱۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رزا, حمید هامون, سم اسپید, سناتور, بانو, سروان رنو, سی.سی. باکستر, مگی گربه, ژان والژان, اسکورپان شیردل, دزیره, الیور, کنتس پابرهنه, پرشیا, فورست, مهشید, الیزا دولیتل, واتسون, Memento, دون دیه‌گو دلاوگا
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #7
RE: یادداشت های روزانه

یک شنبه  15 بهمن 91

 

نمی دانم تا به حال برای شما پیش آمده بخواهید فیلم ببینید ، فیلم های ندیده تان را بریزید کنارتان و نتوانید یکی را برای دیدن انتخاب کنید؟ برای من تقریبا" هر شب پیش می آید مگر اینکه برنامه خاصی داشته باشم، مثلا" بخواهم فیلم های یک کارگردانی را پشت سرهم ببینم وگرنه معمولا" با مشکل انتخاب فیلم کلنجار می روم.

به هر حال چند روزی بود دلتنگ جادوی کاترین دونوو بودم. افسونگری است برای خودش.

سه تا فیلم ندیده از دونوو داشتم. یکی دختران جوان راچفورت اثر موزیکال ژاک دمی عزیز محصول 1967 به همراه جرج چاکریس، جین کلی و ژاک پرن، دیگری مهم ترین واقعه پس از رفتن انسان روی ماه باز هم اثر ژاک دمی به همراه مارچلو ماسترویانی محصول 1973 و دیگری تپش قلب به کارگردانی آلن کاوالیه محصول 1968 به همراه میشل پیکولی.

حال حوصله فیلم موزیکال نداشتم، دو تا فیلم مشترک دونوو با ژاک دمی را دیده بودم یکی چترهای شربورگ که فیلم جاودانه و بی همتایی است و دیگری پوست خر که آن هم فیلم خوبی بود. اصولا" ژاک دمی را خیلی دوست دارم. فیلم هایش بوی زندگی می دهند و سرشار از رنگ و جلای زندگی اند، حتی فیلم های سیاه و سفیدش مثل خلیج فرشتگان با بازی ژان مورو.

بگذریم؛ تپش قلب را دیدم، با کاوالیه از فیلم ترز خاطرات خوبی داشتم.


فیلم داستان دختری است که با مرد ثروتمندی رابطه دارد، دل به مرد جوان و بی پولی می بندد. ابتدا همه چیز خوب پیش می رود، (( به قول شاعر: همه چی آرومه ! )) تا اینکه زندگی با درآمد کم پسر برای دخترک سخت می شود. اینجاست که دوباره به سراغ مرد ثروتمند می رود و او مثل همیشه آماده کمک کردن به دخترک است...


فیلم متوسطی بود، متوسط به بالا البته؛ تقریبا" همان چیزی بود که از آلن کاوالیه انتظار می رفت. بازی های فیلم بسیار خوب و روان بودند. پیکولی مثل همیشه با قدرت و دونوو در اوج شکوه خود لایه ای از رمز و راز را به شخصیتش اضافه کرده است. کاری که تقریبا" همیشه می کند.

 

با این تورم و گرانی بی سابقه، رفته ام چندتایی بلیط جشنواره فجر را هم خریده ام، تازه می گویند ممکن بعضی هایش اصلا" به جشنواره نرسد، آخر شما که نمیدانید می رسد یا نمی رسد چرا بلیط فروشی می کنید. یکی نیست به من بگوید: چرا تا بلیط فروشی اینترنتی میبینی جو گیر میشوی. مثل هر سال می رفتی توی صف کتکت را می خوردی، له میشدی، فیلمت را هم میدیدی!

باز هم بگذریم...

 

اما زنگار و استخوان را هم قبل تر دیده بودم. اصلا" و ابدا" در حد و اندازه های ژاک اودیار نبود. تقصیر خودش است که انتظارات را بالا برده است. نمی خواهم ایراد الکی بگیرم اما فیلم آن چیزی که باید می بود نبود. انگار اودیار محو کارهای تکنیکی اثرش شده و چفت و بست کار را فراموش کرده. رابطه زن و مرد فیلم خیلی ناگهانی شدت می گیرد و باور پذیر نیست، اینقدر که به نظر می رسد که بعد از آخرین کات کارگردان این دو برای همیشه از هم جدا می شوند. مثلا" قرار است ماریون کوتیاری که هر دو پایش را از دست داده نیمه دیگرش را در مرد قوی هیکل و زورمندی با بازی ماتیوس شونارتز بوکسور جست و جو کند و بالعکس. زن سرشار از احساس، هنر و عاطفه است و مرد تنها به قدرتش اکتفا می کند، تا اینجای کار خوب است اما رابطه به دل آدم نمی نشیند. به قول یکی از دوستان گفت: لا یتچسبک است، نمی چسبد!


بعضی می گویند بازی کوتیار خوب است اما به نظر من او هم بازی چندان قدرتمندی ارائه نداده. اصلا" چرا وقتی یک بازیگر نقش یک فلج، بیمار یا یک شخصیتی که مشکلی همچون شخصیت کوتیار در فیلم را دارد بازی می کند همه تعریف و تمجیدها شروع می شود. بازی های بسیار بهتری در این سالها از کوتیار دیده ایم. البته فیلم تصاویر و میزانسن های بسیار خوبی دارد و کادرهایی که با دقت و وسواس بسیار انتخاب شده اند، سکانسی هم که مرد پسرش را زیر دریاچه یخ زده گم می کند و سپس با دستانش یخ قطور دریاچه را خورد می کند عالی است. سکانس مجروح شدن کوتیار هم تاثیر لازم را دارد و کوبنده است؛ اما در کل فیلم آن تاثیری را که باید ندارد. کوتیار مسئول برنامه های مشت زنی مرد می شود، که چی؟ بین این دو آنچه باید شکل نمی گیرد.


کوتیار یک بار از کار کردن با قلدرها ( نهنگ یا دلفینی که کوتیار را مجروح می کند ) ضربه دیده است. آیا این بار از این رابطه سالم بیرون می آید؟

از ژاک اودیار لب هایم را بخوان، ضربان قلب من متوقف شده است و یک پیام آور را بیشتر دوست داشتم، خیلی بیشتر؛ مخصوصا" دوتای آخری شاهکارهایی بودند برای خودشان...

 

آن کتابی را هم که دیروز گفتم حتما" بخوانید، خیلی چیز عجیبی است...

 اگر شد سعی میکنم مطالب جذابش را به صورت خلاصه بنویسم.

یک کتاب بالینی دیگر هم دارم

رابرت پریش    بچه هالیوود...

با ترجمه شاهکار پرویز دوایی نازنین، که بعدا" بیشتر به آن خواهم پرداخت.

راستی پرویز دوایی هم از آن مردان نیک روزگار است، چه قلمی دارد و اشتیاقی که هنوز برای ما می نویسد، حتی اگر بهاریه ای باشد در ماهنامه فیلم. روزگار با امثال پرویز دوایی چقدر دوست داشتنی تر است.


راستی ما اگر فیلم نمی دیدیم، عاشق سینما نمی شدیم و در زندگیمان با پرویز دوایی، ایو مونتان، ژاله کاظمی ، ایلای والاک و کاترین دونوو و ... آشنا نمی شدیم چه زندگی عجیبی داشتیم. فکرش هم عذاب آور است؛ انگار با سینما همه مهربان تریم.

تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۱۵ عصر ۰۷:۴۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, الیور, کنتس پابرهنه, رزا, سی.سی. باکستر, سروان رنو, پرشیا, سم اسپید, اسکورپان شیردل, دزیره, جیسون بورن, سناتور, مگی گربه, ژان والژان, مهشید, واتسون, Memento
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: یادداشت های روزانه

دو شنبه  16 بهمن 91

 

جدیدا" یک مشکلی برام پیش اومده، تازگی های تازگی ها هم که نه، یکی دو سالی میشه البته که نمی تونم کتاب یا مجله یا هر چیز نوشتنی رو بخونم. نه اینکه دور از جان شما کور شدم یا سوادم نم کشیده باشه، نه؛ اما عادت عجیبی کردم به دیدن . فقط می تونم فیلم ببینم اما امان از خوندن چند خط نقد درباره همون فیلمی که می بینم یا دوست دارم. کم کم تعداد کتاب ها و مجله های نخونده داره از تعداد فیلم های ندیده ام بیشتر میشه و این شده بزرگترین نگرانی من، به نظرم آخر و عاقبت خوبی نداره. تنبلی ای که به کم شدن سطح دانش آدم کمک بزرگی می کنه. کی بتونم بخونمشون خدا می دونه، گاهی واقعا" فکر می کنم عمری دگر بباید بعد از وفات ما را ...

راستی هیچ فکرش را کرده اید کسانی که بعد از ما می آیند و این ارثیه گران بهایی را که برایشان گذاشته ایم را یکجا از ما تحویل می گیرند چقدر خوش به حالشان می شود، چندین هزار فیلم و صدها کتاب و مجله را در چشم به هم زدنی صاحب می شوند؛ سخت ترین کارشان هم فقط و فقط این است که عاشق سینما باشند؛ که خدا کند باشند، وگرنه بیچاره فیلم ها ...

 

خصومت یا شب لطیف است اثر لئوش کاراکس را دیدم. فکر می کنم کلا" چهار پنج تا فیلم بلند بیشتر کارگردانی نکرده باشد. فیلم آخرش موتورهای مقدس تازه اکران شده که کلی هم سر و صدا کرده که به موقع اگر خدا بخواهد در موردش باید چیزی بنویسم.

یکی از عجیب ترین فیلم های تاریخ است.

 


اما خصومت یا همان شب لطیف است دومین فیلم بلند کاراکس است، در زمان اکرانش در سال 1986 هم از سوی منتقدان تحویل گرفته شد، گویا جایزه ای هم در جشنواره برلین گرفته است. فیلم خاص و عجیبی است.


مردی در ایستگاه مترو می میرد یا کشته می شود که هرگز معلوم نمی شود البته مهم هم نیست. میشل پیکولی و دوست دخترش با بازی ژولیت بینوش جوان به همراه عده ای آدم عجیب دیگر پسر مرد را که گفته می شود دستان فرزی دارد برای انجام سرقتی با خود همراه می کنند. پسر دوستش را با بازی ژولی دلپی رها می کند و به گروه می پیوندد و در آخر هم پس پایان سرقت در باند فرودگاه جان می دهد.

یک تدوین خاص و زیبا، کادرهای جالب به همراه دوربینی که شیفته ژولیت بینوش جوان و معصوم است و انگار دلش نمی آید تا او هست از کس دیگری فیلم بگیرد. کاراکس تحت تاثیر فیلم های موج نو فرانسه به خصوص امثال پیرو خله علایق شخصی خودش را هم وارد ماجرا می کند و یکی از خاص ترین فیلم های سینمای فرانسه را به ما هدیه می دهد. گاهی به نظر می رسد خودش از کاری می کند بسیار لذت می برد و زیاده روی می کند اما چه باک تا زمانی که فیلم زنده است؛ اغراق هم جزیی از سینمای خاص کاراکس باشد، کار ما هم فقط دیدن و لذت بردن است، میشل پیکولی که هست، ژولیت بینوش و ژولی دلپی هم که هستند، تصاویر زیبا هم که کم نیست اگر اهل فیلم های متفاوت هستید درنگ جایز نیست.


سکانس های معرکه هم کم ندارد، جایی پس از سرقت در حالی که پلیس همه جا را محاصره کرده است پسر که از آسانسر پایین می آید فریاد میزند: گروگان گرفته ام، کاری بکنید شلیک می کنم! ، وقتی که بیرون می آید می بینیم که خودش را گروگان گرفته است. اسلحه را روی شقیقه خودش گذاشته و می گوید جلو بیایید می کشمش !!! و اینگونه است که فرار میکند.



تمام لحظه های حضور بینوش در اوج طراوت سحرانگیز است ای کاش میشد تمامی عکس هایش را اینجا می گذاشتم؛ اما جایی در پایان فیلم که پس از مرگ پسرک که یک دل نه صد دل دلباخته بینوش شده است، بینوش دستهایش را چون بال های یک هواپیما یا مسیح مصلوب می گشاید و بر باند خالی هواپیما می دود، می دود و می دود به راستی به یاد ماندنی است.

 

 


ترانه ای شنیده ام با صدای ستار به نام خاطره، گرچه تازه گی ها به دلایل شخصی با ستار میانه خوبی ندارم اما این ترانه عجیب نوستالژیک است و عجیب غمگینم می کند. نمی دانم شاعرش کیست اما نحوه اجرا و صدا هم در غم عجیب ترانه بی تاثیر نیست. آدم های عجیبی هستیم دنبال بهانه می گردیم برای غصه خوردن.


راستی عشق را دیدید؟ سکانس سیلی زدن مرد به زن/عشق ناتوانش را دیدید ؟ آیا حرف حسابی حرفی برای گفتن می ماند ؟


قرار بود یادی از کریستوفر پلامر بکنم و اینکه چه انسان باشکوهی است. چه خوب که پارسال اسکار گرفت، حقش بود به پاس یک عمر هنرمندی. اینقدر خاطرات خوب داریم با این مرد که نمی توان شمرد، پیر شدند تا ما را سرگرم کنند و چیز یادمان دهند، که ای کاش آموخته باشیم. خیلی زود تر از اینها باید به حقش می رسید، اما چه خوب که برایش دیر نشد.


نمادی از مردانگی و صلابت است، خدا کند به همراه ماکس فون سیدو تا سالها زندگی کند، اگر بدانند چقدر دوستشان داریم هرگز نمی میرند شاید اگر ایو مونتان هم می دانست دلش نمی آمد بمیرد، افسوس که مرگ میان ما و آنها دوستشان داریم دیواری می شود بلند، بلـند ...

امروز که همه اش به دلتنگی گذشت، اصلا" از اول صبح دلتنگ بودم

تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۱۶ عصر ۰۷:۲۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رزا, اسکورپان شیردل, پرشیا, حمید هامون, سی.سی. باکستر, دزیره, Achilles, بانو, مگی گربه, سم اسپید, کنتس پابرهنه, ژان والژان, مهشید, واتسون, Memento, Princess Anne
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: یادداشت های روزانه

جمعه 20 بهمن 91

 

انگار در غرب وحشی وحشی زندگی می کنیم؛ یک نفر آمده کابل های تلفن را برای خودش بریده و رفته؛ یک لحظه هم پیش خودش فکر نکرده شاید یک نفری در این کوچه هست که یادداشت روزانه می نویسد، البته شاید هم به ذهنش رسیده و با خودش گفته چه بهتر بگذار خوانندگانش را چند روزی راحت کنم خودش که انگار دست بردار نیست!

این طوری است دیگر ... پیش می آید

 

روزهای جشنواره است همه فیلم ها طبق برنامه رسیده اند، آن هم چه فیلم هایی ... روزگاری صف جشنواره برای خودش حال و هوایی داشت، سر پا ایستادن به زحمتش می ارزید. الان نه صفی بلندی در کار است و نه فیلم خوبی ، بلیط فروشی اینترنتی هم نمی خواهد، هر وقت برسی راحت می روی و فیلمت را می بینی. البته اشتیاق و علاقه مردم کم نشده، این فیلم ها هستند که به قول نورما دزموند کوچک شده اند...

بشارت به یک شهروند هزاره سوم را دیدم،

فیلم قبلی محمدهادی کریمی، برف روی شیروانی داغ به نسبت بشارت... فیلم خیلی بهتری بود. البته انتخاب موضوع فیلم یعنی شیطان پرستی جوانان ایرانی خودش موضوعی است که ممکن است هر کارگردان خوبی را به سمت یک فیلم شعاری بکشاند چه برسد به کارگردان متوسطی چون کریمی. دقیقا" همین اتفاق هم برای کریمی افتاده است، موضوع شیطان پرستی دختران ایرانی و به دنبال آن خودکشی گروهی آنان باعث می شود تماشاگر در برخورد با چنین موضوعی از همان ابتدا گارد بگیرد و قبل از آنکه فیلم بخواهد تاثیرات احتمالی اش را بر تماشاگر بگذارد، تماشاگر است که تصمیم خود را گرفته و در حالت دفاعی به سر می برد، حال اگر فیلم آنقدر قوی باشد که بتواند پوسته مقاوم تماشاگر را بشکند که دیگر موفق شده است و کار تمام است، اما اگر فیلم قدرت کافی را نداشته باشد یا اشتباهی کوچک از سوی عوامل فیلم و در راس همه آنها کارگردان سر بزند دیگر هر تلاشی برای همراه کردن تماشاگر بر در بسته کوبیدن است. شعار زدگی مفرط، بازی ضعیف برخی چون حمید فرخ نژاد و نیکی کریمی تاثیر بازی به نسبت بهتر هنگامه قاضیانی را هم از بین می برد، اصلا دلیل حضور بیتا فرهی جز چند شعاری که می دهد چیست؟ مهدی احمدی هم تقریبا" وضعیت بلاتکلیفی دارد و بودن یا نبودنش انگار برای هیچ است چون داستان های فرعی فیلم بعد از مشخص شدن شیطان پرست بودن دختران کمرنگ و حتی گویی محو می شوند و قدرت لازم را در همراهی با داستان اصلی ندارند، هر چند داستان اصلی هم در دل شعار ها دست و پا میزند. قطب منفی داستان یعنی همان شیطان و پیروان شیطان پرستش هم اصلا" در نیامده اند، چرا همه بچه ها از آنها می ترسند؟ مگر چه کار می توانند بکنند جز خودکشی؟ چه تهدیدی می توانند داشته باشند؟ شیطان و پیروانش بتی هستند که هرگز از آنها رونمایی نمی شود تا تماشاگر هم با آن مواجه شود، می ماند همان داستان همیشگی ای که می گوید فیلمی که شخصیت منفی اش قوی باشد فیلم از کار در خواهد آمد...


اما یکی از نکات مثبت فیلم گریز کارگردان از کلیشه معلم خوب و تحول دانش آموزان ( به سبک جنگل تخته سیاه ) است. در پایان هیچ امیدی وجود ندارد. درست است که شخصیت بد ماجرا دیوانه شده و مجبور است باقی عمر را بی حرکت چون مجسمه ای سپری کند اما اگر کس دیگری چون او آمد و قدم در این راه گذاشت این بار چه باید کرد ؟

 

چند فیلم دیگری هم دیدم که باشد برای روزهای بی سوژه ای که قطعا" در پیش خواهند بود...

 

روزی که صحبت از کاترین دونوو بود را که یادتان می آید؟ تپش قلب آلن کاوالیه را دیده بودم و فیلم مهم ترین واقعه پس از رفتن انسان روی ماه اثر ژاک دمی هم در نوبت اکران خانگی قرار گرفته بود، خسته از فیلم های جشنواره دست به دامان ژاک دمی شدم.


مهم ترین واقعه پس از رفتن انسان روی ماه محصول 1973 با بازی کاترین دونوو و مارچلو ماسترویانی فیلم کوچک و جمع و جوری است، حرف مهمی برای گفتن نداشت و البته هیچ وقت هم چنین ادعایی نکرده بود.


یک کمدی دوست داشتنی با رنگ هایی شاد و جذاب و بازی هایی قابل قبول از دو ستاره دوست داشتنی.در فیلم مارچلو ماسترویانی درد عجیبی در شکمش احساس می کند، به دکتر می رود و دکترش تشخیص می دهد که او حامله است. کم کم همه شهر متوجه قضیه می شوند، ماسترویانی و محبوبه اش بسیار معروف می شوند، ماسترویانی در فیلم های تبلیغاتی فراوانی بازی می کند و هر لحظه در تلویزیون است تا با او مصاحبه شود. بالاخره زمان زایمان فرا می رسد و دکتر با معاینه دوباره می فهمد که اشتباه کرده است. در پایان فیلم هم دو شخصیت اصلی با یکدیگر ازدواج می کنند، به همین راحتی !


بعد از روزی خسته کننده، دیدن همچین فیلم آرامی که در آن نمی خواهی دنبال هیچ فلسفه و نکته ای بگردی برای خودش غنیمتی است.

مخصوصا" وقتی کاترین دونوو و ماچلو ماسترویانی افسانه ای در چنین نقش های شیرینی بازی می کنند.

راستی ماسترویانی هم از آن دسته بزرگان دوست داشتنی بود که همیشه زنده اند...

بعد از چند روز غیبت اجباری اتفاقات سینمایی زیادی هستند که هجوم می آورند اما شاید فردا حال بهتری داشته باشم...

تا بعد...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۲۰ عصر ۰۷:۳۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سم اسپید, رزا, Papillon, اسکورپان شیردل, مگی گربه, پرشیا, دزیره, حمید هامون, کنتس پابرهنه, ژان والژان, مهشید, واتسون, Memento
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #10
RE: یادداشت های روزانه

شنبه  21 بهمن 91

 

(( ... و جوانی ام را به یاد می آورم و احساسی را که دیگر هرگز باز نخواهد گشت، این احساس را که من جاودان هستم و عمرم از دریا، زمین و همه انسان ها فزون تر خواهد بود؛ این احساس فریب آمیز که ما را به سوی لذت ها، خطرها، عشق، تلاش های بی ثمر، به سوی مرگ می کشاند. این اعتقاد پیروزمند به توان خویش، حرارت زندگی در یک مشت خاک، اخگر و فروزشی در دل که با گذشت هر سال کم فروغ تر می شود، سرد و کوچک تر می شود تا آن که از میان می رود، و دریغا که پیش از پایان زندگی خود آدمی از میان می رود ... ))

 

اینها قسمتی از کتاب جوانی نوشته جوزف کنراد است که توسط رابرت پریش در کتاب بچه هالیوود نقل می شود. همان کتابی که قولش را داده بودم که اگر عمری بود بیشتر در موردش بنویسم. کتابی شیرین با ترجمه عالی پرویز دوایی نازنین چاپ شده توسط انتشارات روزنه کار در سال 1377، البته نمی دانم شاید مجددا" چاپ شده باشد.

رابرت پریش همان پسرکی است که در تصویر به همراه چارلی چاپلین دیده می شود


رابرت پریش بازیگر، تدوین گر و کارگردان هالیوود که در سالهای اوج نظام استودیویی با افرادی چون چارلی چاپلین، جان فورد، جرج کیوکر و ... همکاری کرد و در سال 1947 برای تدوین فیلم جسم و جان رابرت راسن اسکار گرفت.

جسم و جان


 

از سال 1950 به کارگردانی رو آورد که از مشهورترین آثارش می توان به دشت ارغوانی با بازی گریگوری پک که دوبله آن را تقریبا" همه اعضای کافه دیده اند اشاره کرد. از دیگر آثار معروفش می توان به باد را زین کن و به سبک فرانسوی اشاره کرد.

 

باد را زین کن

به سبک فرانسوی


کتاب هم شرح خاطرات بی شمار رابرت پریش از سالهای کار در هالیوود به زیباترین شکل ممکن است. اگر هنوز نخوانده اید که شک دارم، درنگ نکنید.

اما چند خط دیگر هم از کتاب بخوانید:

... آن روز دو فیلم دلیجان و سفر دریایی دراز به زادگاه را نشان میدادند.

سه ساعت بعد که نمایش تمام و چراغ ها روشن شد، فورد رو به من کرد و پرسید: خوب، جان وین چند بار حرف زد؟

چنان مجذوب تماشای فیلم شده بودم که بعد از دو سه نوبت اولیه در هر یک از دو فیلم، دیگر شمارش از دستم در رفته بود. حدسا" گفتم: در دلیجان هفت بار  و در سفر دراز ... پنج بار، جمعا" دوازده بار.

گفت: در هر مورد یکی دو نوبت را جا انداختی، ولی به هر حال درس دومت این است؛ نگذار قهرمانت حرف بزند مگر اینکه واقعا" چیز مهمی داشته باشد که بگوید!!!




خیلی چیزهای دیگر هم هست که می خواستم در موردشان بنویسم، از قدرت کارگردانی مایکل چیمینو در دروازه بهشت و شکارچی گوزن؛ از شرلی مک لین دوست داشتنی، از جشنواره فیلم فجر و لحظه ای که می خواستم سرم را مثل میخ بکوبم به دیوار سینما و از کلاغ هانری ژرژ کلوزو و از کنسرت رضا یزدانی که 25 بهمن ماه در تالار حافظ شیراز برگزار می شود؛ اما امروز خیلی خسته ام یک سفر کوچک و اعصاب خورد کن کاری داشتم، اما قصد دارم فیلم مشت ها در جیب اثر مارکو بلوکیو محصول 1965 را ببینم، شاید در مورد او هم بنویسم و اینکه چه فیلم ساز متعهد و سخت کوشی است...


تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۲۱ عصر ۰۹:۵۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Papillon, پرشیا, اسکورپان شیردل, حمید هامون, رزا, بانو, مگی گربه, سم اسپید, کنتس پابرهنه, ژان والژان, واتسون, Memento
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #11
RE: یادداشت های روزانه

یک شنبه 22 بهمن 91

 

مدتی است دنبال هفت ساعت وقت آزاد می گردم برای دیدن تانگوی شیطان اثر بلا تار، دوست ندارم فیلم ها را به صورت سریال ببینم؛ یک ساعت امشب، دو ساعت فردا و ... حس فیلم را از بین می برد. فکر نمی کنم به این زودی ها بشود فیلم را دید.

 

فیلم از تهران تا بهشت به کارگردانی ابوالفضل صفاری و با بازی مهناز افشار، جعفر والی و مهران احمدی را در جشنواره دیدم. معمولا" نقدهای بعد از جشنواره حاصل یک جور شتابزدگی است و خستگی دیدن چند فیلم پشت سر هم در نوع نگاه به فیلم ها بی تاثیر نیست. مثلا" چند روز پیش بشارت به یک شهروند هزاره سوم، برلین منفی هفت و فرزند چهارم را در یک بعد از ظهر دیدم، این در حالی که شما صبح هم سر کار بوده ای واقعا" خسته کننده است و گاهی روی قضاوت تماشاگر تاثیر مستقیم دارد.


اما فکر می کنم اگر از تهران تا بهشت را در بهترین شرایط بدنی و روحی هم ببینم باز هم نظرم همین خواهد بود. فیلمی که چیزی در چنته ندارد را هر زمانی که ببینی خسته کننده است. انگار همه عوامل فیلم بعد از چند روزی فیلم برداری در تهران گفته اند: خوب حالا یک سری هم به کویر بزنیم، فضا آنجا عرفانی تر است. تصاویر زیبایی بگیریم و برگردیم. اتفاقا" اینجوری بهتر هم هست. هر تصویری در کویر قابلیت تاویل هم پیدا می کند و می توانیم به هر کس که فیلم را دوست نداشت بگوییم تو نمی فهمی!!!

فیلم بر چسب نوعی اعتراض یا سیاسی بودن را هم بر خود دارد، اما تنها در حد یک برچسب. تصاویر بسیار زیبای بایرام فضلی فقط چشم نوازند و انگار قرار نیست هیچ اتفاق مشخصی در فیلم رخ دهد. فقط از دل یک فیلم شهری به یک فضای سوررئال کویری پرتاب می شویم. بعضی مواقع فیلم داستانی برای گفتن ندارد و این اشکالی ندارد ولی یک فیلم برای فیلم شدن قطعا" به چیزی به نام فیلمنامه هم نیاز دارد و ... موقع تماشای همین فیلم بود که می خواستم سرم را مثل میخ بکوبم به دیوار سینما.


فیلم بعدی سر به مهر با بازی لیلا حاتمی و کارگردانی هادی مقدم دوست فیلم خوبی بود. فیلم کوچک و دوست داشتنی درباره دختر وبلاگ نویسی که نمی تواند موضوع نماز خواندنش را به خواستگارش بگوید. اول فکر می کرد این فیلم هم یکی از انبوه فیلم های سفارشی است که سالانه تولید می شوند، ولی گفتم اگر هم سفارشی است حداقل به شعور تماشاگرش توهین نمی کند، بعد که حرفهای کارگردان را خواندم فهمیدم که سفارشی در کار نبوده و موضوع فیلم مدت هاست دلمشغولی مقدم دوست بوده است. البته فیلم خالی از اشکال هم نیست اما در میان این همه فیلمی که به طرز ناامید کننده ای بد هستند این یکی واقعا" غنیمتی بود.

 


امروز بلیت استرداد را هم داشتم، اما حال و حوصله از خانه بیرون رفتن ندارم، چه دوره و زمانه ای شده که برای فیلم دیدن هم نمی شود از خانه بیرون رفت!

 

به همت دوست عزیزی تعداد زیادی کار از کمپانی معظم کرایتریون به دستم رسید، جواهراتی هستند برای خودشان. از همین سری جواهرات چندی پیش فیلم مافیایی به کارگردانی آلبرتو لاتوآدا و بازی آلبرتو سوردی را دیدم.


مافیایی به سبگ جنگ بزرگ مونیچلی و زندگی زیباست روبرتو بنینی داستانش را با کمدی آغاز می کند و در بهت تماشاگر با یک تراژدی سنگین به پایان می برد. فیلم یکی از 10 اثر گنگستری بزرگ تاریخ سینما به انتخاب مارتین اسکورسیزی است. بازی آلبرتو سوردی و کارگردانی سنجیده لاتوآدا در درک خشونت مرگبار جاری در بستر فیلم کمک فراوانی می کند.


 در پایان فیلم تماشاگر نیز به همراه آلبرتو سوردی گیج اتفاقات مهلکی است که به وقوع می پیوندد.

مافیایی فیلمی است که به همه دوستداران سینما پیشنهاد می کنم.

در دهه شصت در سینماها فیلمی اکران شد که اگر اشتباه نکنم عنوانش گروهبان سیبولی بود، دو بار فیلم را دیدم اما جز خاطراتی مبهم چیزی از آن در خاطرم نیست. نمی دانم محصول کجا بود، کارگردانش که بود یا اصلا" اسم فیلم همین بود یا نه. فکر میکنم دوست خوبمان رزا یکی از معدود کسانی باشد که بتواند من را از این سردرگمی نجات دهد.

تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۲۲ عصر ۰۶:۵۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رزا, سروان رنو, مگی گربه, نوستالژیکا, بانو, سی.سی. باکستر, پرشیا, اسکورپان شیردل, دزیره, Blanche, حمید هامون, الیور, سم اسپید, فورست, کنتس پابرهنه, ژان والژان, مهشید, واتسون, Memento, Princess Anne
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #12
RE: یادداشت های روزانه

چهار شنبه 25 بهمن 91

 

خدا رو شکر جشنواره فجر هم تمام شد، یادش به خیر سالهای گذشته می گفتیم: حیف، جشنواره هم تمام شد؛ اما انگار هر سال باید افسوس سال قبل رو بخوریم، امسال یکی از سفارشی ترین جشنواره های تاریخ رو شاهد بودیم ، اصلا" شاید همین 2، 3 تا فیلم خوب هم از دستشون در رفته بود. البته روز آخر قاعده تصادف رو دیدم که فیلم خیلی خوبی بود، همه بازی ها خیلی خوب بود مخصوصا" امیر جعفری، و سروش صحت که در همون چند دقیقه حضورش عالی بود. ریتم فیلم بسیار درست و تدوین هم معرکه بود و از همه مهم تر کارگردانی فیلم با اون پلان سکانس های خیره کننده اش. سرتونو درد نیارم، واقعا" خوب بود تو این برهوت ...

 


اما مدتی بود می خواستم در مورد فیلم قاتلین ماه عسل (1969) به کارگردانی لنرد کسل چیزی بنویسم. فیلمی که قرار بود تبدیل به اولین اثر مارتین اسکورسیزی کبیر شود اما نصیب لنرد کسل شد تا یکی از خاص ترین آثار سینمایی تاریخ سینما شکل بگیرد حیف که کارگردانش بعدها کم کم از خاطره ها محو شد. فیلم داستان دختر بسیار چاقی است که با مادرش زندگی می کند، دختر بسیار تنهاست تا اینکه از طریق موسسه های دوست یابی یا یک چیزی شبیه آن با مردی آشنا می شود. فردای اولین دیدار مرد با پول های دختر می گریزد و کمی بعد معلوم می شود که شغل مرد در واقع همین است. دختر که سخت عاشق شده مرد را پیدا کرده و از این پس به عنوان خواهرش در دزدی ها با او همکاری می کند تا اینکه حسادت دختر کار دستشان می دهد تا جایی که دیگر از کشتن هیچ ترسی به خود راه نمی دهند ...


 

بازی هر دو بازیگر گمنام فیلم خوب است و کارگردانی فیلم هم معمولی است، نوع تصویر برداری در بعضی مواقع به فیلم کیفیتی مستندگونه می بخشد. در مجموع فیلم خیلی خوب و تکان دهنده ایست، خشونت جاری در فیلم هم در بعضی از مواقع غیر قابل تحمل است. انگار بعد از بانی و کلاید در 1967 به تصویر کشیدن زوج های قاتل با اقبال عمومی مواجه بوده است. هرچند این فیلم سیاه و سفید بر خلاف بانی و کلاید از عوامل جذابی برای پرتماشاگر بودن بهره نبرده است اما مانند آن فیلم بر اساس یک ماجرای واقعی ساخته شده است. البته سال ها قبل از این فیلم در 1950 جنون اسلحه اثر جوزف اچ. لوئیس نیز داستان زوج جنایتکاری را بر پرده برده بود. بعد ها دیوید لینچ با وحشی در قلب و الیور استون با قاتلین مادرزاد و برخی دیگر به این نوع موضوع پرداختند.

 

امشب ساعت 9 کنسرت رضا یزدانی برگزار میشه، البته از 5، 6 روز قبل همه بلیت ها فروخته شده بود و شبیه یک معجزه بود که من در عین بی خیالی موفق به پیدا کردن بلیت شدم.

 


می خواستم از شرلی مک لین بگویم و اینکه چقدر دوستش دارم و اینکه چه بازیگر خوبی است و دیگر اینکه چه خوب که هنوز در میان ماست، ما یعنی زنده ها !


در چریتی شیرین اثر باب فاسی


چه کسی می تواند ایرما خوشگله را بدون حضور او تصور کند، اصلا" وقتی اسم فیلمی صفت خوشگل یا شیرین بر خود دارد ( برخی اصرار دارند بگویند یا بنویسند ایرمای شیرین ) مگر می شود بازیگر دیگری جز شرلی مک لین در فیلم بازی کند؟

با جک لمون در ایرما خوشگله


با جری لوییس، دین مارتین و دوروتی مالون در آرتیست ها و مدل ها

با آدری هپبورن و جیمز گارنر در ساعت کودکان

با جک لمون و فرد مک مورای ، پشت صحنه آپارتمان

با آلفرد هیچکاک در دردسر هری

با جان شله زینگر در مادام سوزاتسکا

در حال گریم برای گیشای من

شما آپارتمان، دو قاطر برای خواهر سارا، مهرورزی ( با جک نیکلسنمادام سوزاتسکا (جان شله زینگر آرتیست ها و مدل ها ( با جری لوییس بعضی ها دوان دوان آمدند، گیشای من ( با ایو مونتانچه راهی برای رفتن ! ( با پل نیومن، رابرت میچام و ... )، حرکت حساب شده / گامبیت ( با مایکل کین زن ضرب در هفت و مخصوصا" چریتی شیرین و ... را بدون او تصور کنید، این فکر من را که قطعا" دیوانه می کند، شما را نمی دانم.

باید بابت زیاد شدن عکس ها ببخشید، تازه جلو خودم رو گرفتم تا بیشتر از این عکس نگذارم!

چه خوب که این ستاره ها هرگز پیر نمی شوند، هرگز نمی میرند و برای هر نسلی جاودانه اند.


این روزها کمی بی حوصله و دمق هستم، شاید در نوع نوشتنم مشخص باشد، باید ببخشید، این بیماری هر از گاهی خودش می آید و خودش هم می رود، خوب که سینما هست تا حال مان را خوب کند؛ حال همه مان را. سروان رنو عزیز از دیدن صحنه های جدید در تکرار هزاردستان گفته بود، به نظر من هم انگار بعضی از صحنه ها جدید هستند!

راستی ظاهرا" هنوز کسی اطلاعاتی از گروهبان سیبولی پیدا نکرده !


تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۲۵ عصر ۰۵:۵۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رزا, مگی گربه, بانو, حمید هامون, پرشیا, پایک بیشاپ, سم اسپید, سروان رنو, اسکورپان شیردل, دزیره, سی.سی. باکستر, نوستالژیکا, Classic, کنتس پابرهنه, ژان والژان, مهشید, واتسون, Memento, Princess Anne
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #13
RE: یادداشت های روزانه

جمعه 27 بهمن 91

 

در میان خواننده ها، رضا یزدانی عجیب بوی سینما می دهد، انگار بیشتر سینماست تا ترانه، تا آواز.

در میان جوان ترهایی که همه ترانه هایش را حفظ بودند نشستم و شنیدم صدای متفاوتش را، به یاد روزهایی که جوان تر بودم افتادم و ترانه هایی که حفظ بودم، حفظ بودیم من و همه هم سن سالانم؛ اصلا" از مدرسه به خانه برمیگشتیم برای گوش دادن ترانه های مورد علاقه مان. اما انگار یک جایی در همان سال ها و همان روزگار ماندیم، فرو رفتیم در گذشته های دوست داشتنی، جایی که کسی در گوشم فریاد زد : برام از خاطره سنگری بساز ...

و من در همان سنگر سالهاست که پنهان شده ام، سنگر گذشته بازی چه حال و هوای غریبی دارد، آن وقت ها که فیلم های بی کیفیت v.ch.s را چون جانم دوست داشتم، یادم می آید چند سالی از ساخته شدن تنگه وحشت مارتین اسکورسیزی می گذشت که یک نوار ویدیویی درب و داغان از فیلم را پیدا کرده بودم که از فرط دیده شدن و کپی شدن دیگر سیاه و سفید شده بود، دبیرستان بودیم و با دوستم فکر می کردیم اصل فیلم سیاه و سفید است. نه اینترنتی بود، نه کتابی و نه اطلاعاتی، کلی با فیلم سیاه و سفیدمان حال می کردیم تا اینکه روزی در مجله فیلم که نقدی در زمان نمایش فیلم نوشته بود خواندیم که فیلم رنگی است. چه رو دستی خورده بودیم.

بعدها که cd آمد چه نفس راحتی کشیدیم، اصلا" این روزها تنبل هم شده ایم، جسارت به شما نشود ولی فکر می کنم همه تنبل شده ایم. زمانی cd فیلم ها هیچ زیرنویسی؛ حتی زیرنویس انگلیسی هم نداشت، بعدها که تازه کلی پیشرفت کرده بودیم تک و توکی فیلم با زیرنویس می دیدیم ولی هنوز اکثر فیلم ها بدون زیرنویس بود، حالا همه عادت کرده ایم به فیلم با زیرنویس فارسی، دوستی دارم که مدت ها به دنبال فیلمی بود، فیلم را برایش پیدا کردم، آن هم نسخه اورجینالش را، گفت : نه اینکه زیرنویس نداره!!! گفتم: مرد حسابی زمانی فیلم روسی با زیرنویس سوئدی می دیدی کلی هم برای خودت کیف می کردی، حالا فیلم با زیرنویس انگلیسی هم نمی بینی؟ ... بگذریم.

می بینید از رضا یزدانی و خاطره بازی، آدم به کجاها می رسد ...

 

 فیلم آرامی دیدم از یان تروئل دانمارکی به نام لحظه های ابدی محصول 2008

از یان تروئل چند سال پیش مهاجران با بازی ماکس فون سیدو بزرگ و لیو اولمان را دیده بودم، فیلم بسیار خوبی بود محصول سال 1971 که کاندید دریافت اسکار بهترین فیلم خارجی هم شده بود که جایزه را به باغ فینتسی کونتینی ویتوریو دسیکا باخته بود. آن فیلم با فیلم برداری معرکه خود تروئل چه تصاویر چشم نوازی داشت، تروئل در همان سال ها سرزمین جدید را هم ساخته بود که چون مهاجران موضوع مهاجرت سوئدی ها به آمریکا را روایت می کرد.


اما لحظه های ابدی فیلم بسیار آرام و گرمی است. قطعا" برای تماشاگران امروزی سینما که به سبک سریع فیلم های جدید عادت کرده اند تماشای فیلم کمی طولانی، آرام و سرشار از جزئیات جذاب تصویری تروئل مشکل باشد. می گویند تروئل فیلم را با نور طبیعی فیلم برداری کرده و وسواس زیادی در به وجود آورن سالهای 1907 تا 1917 که فیلم در آن دوره می گذرد به خرج داده. داستان فیلم درباره زنی است به اسم ماریا لارسون که با شوهر بددهن و شراب خوارش زندگی می کند، آن ها 7 فرزند دارند، شوهر هم که کارگر است.  زن دوربین قدیمی را که دارد برای فروش یا گرو گذاشتن به مغازه ای می برد. صاحب مغازه کا با دوربین به زن یاد می دهد، زن کم کم به عکاسی علاقه مند شده و تصاویر بسیار زیبایی را ثبت می کند. بعد یک دوره چند ساله و حوادث مهم تاریخی سوئد از جمله مهاجرت به آمریکا، ورود نهضت های سوسیالیستی و جنبش های کارگری و ... را از دریچه دوربین ماریا می بینیم. تصاویر زیبای تروئل هر یک برای خود عکس جذابی هستند و چشم نواز، در زمانه تدوین های سریع و دیوانه وار دیدن یک فیلم به سبک فیلم های هنرمندانه دهه 70 اروپا یا حتی هالیوود بسیار دلنشین است. وقتی dvd  دوم فیلم را دیدم فهمیدم که انگار در واقعیت ماریا لارسون وجود داشته و فیلم بر مبنای واقعیت ساخته شده.

یان تروئل


از تروئل فیلم های عروس زندی با بازی جین هاکمن و لیو اولمان و هامسون با بازی ماکس فون سیدو هم بسیار معروف هستند.

سرزمین جدید - 1972

عروس زندی - 1974

مهاجران - 1971

هامسون - 1996

اگر وقت کردید فیلم های تروئل را هم ببینید، فیلم هایی سرشار طراوت، سرشار از آرامش و سرشار از ماکس فون سیدو. یک سینمای ناب و دوست داشتنی...


تا بعد...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۲۷ عصر ۰۲:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : oceanic, رزا, جو گیلیس, سی.سی. باکستر, اسکورپان شیردل, حمید هامون, نوستالژیکا, مگی گربه, بانو, Papillon, پرشیا, دزیره, فورست, سم اسپید, کنتس پابرهنه, ژان والژان, مهشید, واتسون, Memento, Princess Anne
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #14
RE: یادداشت های روزانه

یک شنبه 29 بهمن 1391


چند شب قبل عجیب دلم برای منوچهر نوذری تنگ شده بود، چقدر انسان بود و چقدر دوست داشتنی، انگار پشت آن همه خنده و شیطنت غم بزرگی وجود داشت که هیچ وقت با ما تقسیمش نکرد، آدم های بزرگ همین طوری هستند دیگر.

دلم برای صدایش تنگ شده بود، خواستم فیلم دوبله ای ببینم مثلا" با بازی جک لمون دیدم با حال و هوای آن روزم اصلا" نمی خواند، بالاخره قرعه به نام دندان مار افتاد که مدت ها بود دلم می خواست بعد از چندین سال دوباره یا بهتر بگویم چندباره ببینمش، دندان مار استاد کیمیایی که خیلی ها در کافه می دانند که شیفته اش هستم، این را حمید خان هامون خوب درک می کند!

فیلم با تیتراژ فوق العاده اش آغاز شد و رفت و رفت و رفت تا رسید به جایی که آقا رضای داستان دلتنگ از مرگ مادر جایی بهتر از خانه آقا جلال پیدا نمی کند، آن هم چه آقا جلالی؛ آقا جلال مقدم مرد بلند بالای سینمای ایران ...

( چقدر مهجور بود جلال مقدم که یک عکس درست درمان نمی شود از چهره غمگینش پیدا کرد )

... و آقا جلال لب به سخن گشود با صدای غمگین منوچهر نوذری، چقدر این صدای دلتنگ و شکسته بر چهره آقا جلال می نشست، این را حمید خان هامون خوب درک می کند! و آقا جلال گفت و گفت و گفت تا از قلبی که باطری کار می کرد رسید به کفترا و بنان و مرضیه ... شاهکاری است برای خودش و عجیب دلتنگ می کند آدم را، این را هم حمید خان هامون خوب درک می کند! صدایش چه آرامشی داد به آقا رضای قصه و ما که دلتنگیمان کمتر از آقا رضا نبود، این یکی را هم حمید خان هامون خوب درک می کند! و فیلم تمام شد و من ماندم دلتنگی ای که بیشتر شده بود، برای منوچهر نوذری، برای جلال مقدم و برای سینمای آن روزهای کیمیایی... این را هم حمید خان هامون ...

بگذریم ...


همان شب اولی که dvd جرم آمد آن را گرفتم ، بس که چشم انتظارش بودم. چقدر صحنه های مردانه دو نفری اش خوب بود، اما بعضی جاهایش را دوست نداشتم که فقط می شود در گوشی به حمید خان هامون گفت، رمز و رازی است بین کیمیایی بازها، این را حمید خان هامون خودش خوب درک می کند!

چه خوب که کیمیایی هم مثل وودی آلن که در اولین یادداشتم نوشته بودم هنوز هست و راه خودش را می رود، چه خوب که چندتایی از این پیرمردها هم ما در سینمایمان داریم.

( کیمیایی در مراسم ختم مادر فرامرز قریبیان که چندی پیش درگذشت )

چند روز قبل قصد داشتم از کلاغ هانری ژرژ کلوزو محصول 1943 بگویم، عجیب فیلم تلخ و سیاهی است و تا حدودی ضد فرانسوی است؛ تا حدودی که چه عرض کنم. نقد صریح و بی رحمانه ای است بر جامعه فرانسه در جنگ. بی اعتمادی و تزویر، وحشت حتی از سایه خود در دل مناسبات یک شهر کوچک فرانسه. داستان فیلم درباره نامه های مرموزی است که با امضای کلاغ در بین مردم شهر پخش می شود تا آبروی پزشکی را ببرد. نامه هایی که کم کم همه مردم را به یکدیگر مظنون و بدبین می کند.

بعد از کلاغ فیلم که دز اورفور یا مقر پلیس پاریس را دیدم. (در سال 2004 نیز فیلمی به نام 36 Quai des Orfèvres به کارگردانی اولیویه مارشال و بازی دانیل اوتوی و ژرار دوپاردیو ساخته شد) 

این بار کلوزو بزرگ تلخ تر و تلخ تر بود و فیلمش شاهکاری سیاه و مرگبار؛ چه فرانسه سیاهی بود فرانسه پس از جنگ. فیلم برداری سیاه و سفیدی که گاهی به شدت به اکسپرسیونیسم آلمان پهلو می زد. آدم هایی با سایه هایی بلند که گاه قاب تصویر توان در بر گرفتن سایه هایی با این قد و قامت بلند را نداشت و آدم هایی که گاهی خود از سایه هایشان سیاه تر بودند. داستان تکراری گرفتار شدن مرد بی گناهی به جرم قتل کسی که فکر می کرده با زن خواننده اش سر و سری دارد اما با یک کارگردانی معرکه و تعلیق خاص کلوزو، تعلیقی که بعدها در مزد ترس و شیطان صفتان به کمال می رسد.


چندی پیش تاپیک والهالا که دوست خوبمان پرشیا به زیبایی زحمتش را کشیده بود را می خواندم؛ برایم بسیار جالب بود و باعث شد دوباره فیلم  Furies یا مزرعه فیوری ( فیلم به خانواده فیوری هم مشهور است ) اثر آنتونی مان را ببینم و نکات جدیدی را درک کنم. سعی می کنم فردا درمورد این فیلم بیشتر بنویسم.


تا بعد ...



تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۲۹ عصر ۰۸:۵۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رزا, اسکورپان شیردل, دزیره, پرشیا, Classic, جو گیلیس, فورست, سم اسپید, دن ویتو کورلئونه, حمید هامون, بانو, سی.سی. باکستر, مگی گربه, سروان رنو, کنتس پابرهنه, ژان والژان, واتسون, Memento
دزیره آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۴
اعتبار: 34


تشکرها : 3112
( 2350 تشکر در 26 ارسال )
شماره ارسال: #15
RE: برای راتسو ریزو

راتسو ریزوی گرامی،هم کافه ای عزیز،چندی است نوشتن یاد داشت های روانه را شروع کرده اید.از ان یادداشتهای برامده از دل که فقط انان که عشق فیلم تمام عیارند دلی بودن ان را میفهمند.خیلی پیش تر گفته بودم که دوست داشتنی مینویسید.فقط نوشته های یک ادم دوست داشتنی میتواند این چنین بر دل جای خوش کند.ممنون برای فیلمهایی که لا به لای نوشته هاتان معرفی میکنید.باور میکنید که من اصلا نام پاتریس لوکنت را نشنیده بودم. رد دختری روی پلش را گرفتم و به چه فیلمها و کارگردان هایی که نرسیدم. دست و دلم میلرزد از این که نکند نتوانم همه ی این فیلمها را ببینم. شما هم که هی از ان ارشیو پر و پیمانتان میگویید و دل ما را اب میکنید.باشد عیبی ندارد می ارزد به ان سر نخهایی که دستمان میدهید.

جسارتتان در نوشتن را تحسین میکنم و ارزو میکنم حالتان انقدر خوب بماند که باز هم بنویسید و بنویسید...


] استعداد بزرگ بدون اراده بزرگ وجود ندارد . بالزاک
۱۳۹۱/۱۱/۳۰ صبح ۰۹:۳۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پرشیا, Classic, رزا, فورست, دن ویتو کورلئونه, راتسو ریــزو, اسکورپان شیردل, حمید هامون, بانو, چارلز کین, سی.سی. باکستر, مگی گربه, سروان رنو, کنتس پابرهنه, ژان والژان, واتسون, Memento
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #16
RE: یادداشت های روزانه

چهارشنبه 2 اسفند 91


این روزها حالم خوبه، مگه میشه آدم هم کافه ای های خوبی چون دزیره عزیز داشته باشه و بد باشه؟ محاله... ممنونم از اظهار لطف دزیره عزیز و امیدوارم لایق محبت این دوست خوبم و دیگر دوستانم باشم، اصلا" انگار کار خداست که همه دزیره های عالم مهربان باشند ...


اما نوشته بودم که مطلب پرشیای عزیز باعث شد فیلم فیوری اثر آنتونی مان بزرگ رو دوباره ببینم که در این بازبینی نکاتی توجه ام رو جلب کرد، البته پرشیای عزیز هم حوصله کردند و سوالات بنده رو بی جواب نگذاشتن.


اما فیوری محصول 1950 یک وسترن سیاه و سفید با بازی باربارا استانوویک و والتر هیوستن که به ناممزرعه فیوری یا خانواده فیوری هم معروف هست. خلاصه داستان فیلم از این قرار است: استانوویک دختری است که با پدرش زندگی می کند، پدر زنی را به خانه می آورد و قصد ازدواج با او را دارد. دختر هر کاری می کند پدر را از ازدواج پشیمان کند نمی تواند، سپس به زن حمله کرده و صورت او را زخمی می کند و نزد دوست بومی اش می گریزد. پدر به دنبالشان رفته و مرد را می کشد. کمی بعد دختر که کینه پدر را به دل گرفته در پی ورشکست کردن پدر برمی آید. پس از سلسله وقایعی دختر می خواهد نزد پدر برگردد اما مادر مرد بومی پدر را هدف گلوله قرار می دهد.


در دیدار مجدد متوجه موضوع پدرکشی در فیلم شدم، هرچند پدر مستقیما" به دست دختر کشته نمی شود اما دختر مسبب اصلی مرگ پدر است. کمی در مورد آنتونی مان تحقیق کردم دیدم انگار موضوع پدر کشی به هر نحوی یا مبارزه یا مخالفت و رویارویی با پدر در اکثر آثار آنتونی مان قابل ردیابی است و می شود یک بار هم فیلم هایش را بر اساس این موضوع مورد بررسی قرار داد.


بازی والتر هیوستن و باربارا استانوویک بسیار خوب است اما چیزی که در فیلم جلب توجه می کند تصاویر زیبا و کادر بندی شاهکار آن است. باور کنید مدتها بود چنین پرسپکتیو زیبایی در هیچ فیلمی ندیده بودم. تصاویر در عین زیبایی از عمق بسیار زیادی نیز برخوردار بودند. مزرعه فیوری در میا آثاری چون ال سید،سقوط امپراتوری روم، مردی از لارامی، وینچستر 73 و ... فیلم مهجور آنتونی مان است که اگر ارزش تماشایش بیشتر از آنها نباشد قطعا" کمتر هم نیست.


اما جوان تر که بودم در فیلم دیدن خیلی عصا قورت داده بودم، فکر میکردم هر فیلمی اسکار گرفته، جایزه کن را گرفته و یا دیگر جوایز را درو کرده قطعا" یک شاهکار هنری است و به دیگر فیلم ها و کارگردان ها نباید فرصت نفس کشیدن داد، مخصوصا" فیلم های تجاری را که دیگر اصلا" و ابدا" حرفش را نزنید. به تیتراژ هم نمی رسیدند بیچاره ها؛ در دم حکم اعدامشان را صادر می کردم. آن موقع یک آرشیو جمع و جوری داشتم که cd یا v.ch.s بودند. سالهای 81 یا 82 بود که dvd کم کم داشت سر و کله اش پیدا می شد و دوستی بود که از آن طرف آبهای نیلگون خلیج فارس dvd اورجینال می آورد؛ چه بهشتی بود آن موقع!!! اما موقع انتخاب باز هم سختگیری هایم شروع می شد، مرغ فیلم های جایزه بگیرم هنوز همان یک پا مانده بود. سری کامل جیمز باند، نه اصلا". پلنگ صورتی های بلیک ادواردز نازنین که ابدا؛ فیلم دارکولایی که عمرا" و ... در فیلم ها فقط و فقط به دنبال آن هنر کامل و ناب بودم ... گذشت تا روزی حسن حسینیمنتقد عزیز مهمان برنامه ای بود و از لذت تماشای بی مووی ها و حتی زد مووی ها گفت. چندی قبل ترش  مقاله ای خوانده بودم به قلم همین جناب حسینی در ماهنامه نقد سینما در مورد زد مووی ها. حسن حسینی از سینمای وحشت انگلستان و ایتالیا گفت و فهمیدم که فیلم های ارزان راجر کورمن چون خاندان آشر هم دنیای خاص خودشان را دارند و اتفاقا" چه دنیای زیبایی هم هستند، دنیایی سرشار از رنگ های زنده و وحشت خالص. این همه رنگ را یک جا و با هم ندیده بودم.



وقتی حسن حسینی در جایی گفت تماشای یک فیلم از ماریو باوا را با دیدن سری کامل آثار کوبریکعوض نمی کند غرق در دنیای سینمای وحشت ایتالیا شدم؛ چه دنیای عجیبی بود.

آثار ارزان قیمت ماریو باوا، آثار مولف فیلمساز درجه چندم داریو آرجنتو هم برای خودشان سبکی منحصر به فرد بودند. دنیای فیلم های هرکولی ایتالیایی با کارگردانان شاخصشان که هم وسترن اسپاگتی می ساختند هم فیلم های هرکولی، بعضی هاشان واقعا" بد بودند اما بعضی چون ماریو کامرینی، سرجیو کوربوچی، لوییجی زامپا و دیگرانی هم بودند که خاص بودند.

دراکولاهای بلا لوگوسی در دهه 30 میلادی و بعدتر دراکولاهای کریستوفر لی را کشف کردم. فیلم های وینسنت پرایس هم که دیوانه کننده بودند.

دو کتاب هم از حسینی خواندم که خواندن آنها را به همه شما پیشنهاد می کنم




انگار زیادی دارم می نویسم، تازه می خواستم از دراکولا اثر تاد برانینگ در 1931 و دراکولا اثر ترنس فیشر در 1958 و از همه مهمتر از هنرپیشه محبوبم جولی کریستی نازنین بگویم اما بگذار حرفی هم برای فردا بماند.


تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۲/۲ عصر ۰۸:۲۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, رزا, سم اسپید, پرشیا, فورست, اسکورپان شیردل, دزیره, سی.سی. باکستر, پایک بیشاپ, مگی گربه, بانو, سروان رنو, کنتس پابرهنه, ژان والژان, واتسون, Memento
پرشیا آفلاین
مترجم کافه
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۹/۱۶
اعتبار: 25


تشکرها : 4498
( 2676 تشکر در 9 ارسال )
شماره ارسال: #17
RE: یادداشت های روزانه

با سلام به دوست ارجمند, جناب راتسو ریزو و تمامی هم کافه ای های نازنین

مدتی است که مشتاقانه چشم براه یادداشت های دوست خوبمان راتسو ریزوی عزیز هستیم و این انتظار کم کم دارد به عادتی دوست داشتنی بدل می شود. ایشان در پست قبلی به فیلم سقوط خانه ی آشرها اشاره کرده بودند. آلن پو یکی از چهره های محبوب من در ادبیات داستانی است و از قضا این کار او را نیز بسیار دوست دارم و با این که متاسفانه فیلم را ندیده ام و نمی دانم تا چه حد به متن اصلی داستان وفادار بوده است, با این حال اجازه می خواهم که نگاهی به روایت این داستان از منظر ادبیات داشته باشم و نکاتی را در رابطه با شخصیت پردازی و درونمایه ی داستان عرض کنم که امیدوارم خالی از لطف نباشد.

The Fall of the House of Usher

دوستانی که این داستان را مطالعه نکرده اند, می توانند با مراجعه به لینک زیر چکیده ای از نوشته ی آلن پو را بخوانند:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D9%8...8%B4%D8%B1

سقوط خانه ی آشر یا زوال خاندان آشر یکی از مشهورترین کارهای آلن پو, داستان کوتاه و ترسناکی با راوی اول شخص است که تمامی عناصر شاخص سبک گوتیک را در خود دارد: تاریکی, ترس, فضای تیره ی قلعه ها و عمارت های بزرگ و قدیمی, عوامل ماوراء طبیعی, مرگ یا بیماری های ناشناخته ای که به مرگ منجر می شود و آگاهانیدن از حوادث آینده. زمان شروع داستان, غروب یک روز دلگیر پاییزی و مکان, عمارتی قدیمی و محصور شده توسط یک دریاچه ی کوچک کوهستانی است که تصویر خانه در آبهای آن بازتاب یافته و تنها راه دسترسی به عمارت, عبور از روی یک پل است. داستان با بخشی از یک غزل فرانسوی سروده ی ژان پی یر دوبرانژه آغاز می شود:

Son cœur est un luth suspendu;Sitôt qu’on le touche il résonne

قلب او چون عودی آویخته (کوک شده) است

هربار که آن را لمس می کنند, به صدا می آید.

hanging lute

سازهای زهی در داستان از اهمیت برخوردارند و قلب چون سازی انگاشته شده که محتاج نواختن است.

شخصیت های داستان عبارتند از سه شخصیت انسانی (راوی, رودریک و مادلین) و یک کاراکتر غیرانسانی یعنی عمارت که, اگر نه بیش از سه شخصیت انسانی که, همپای آن ها در پیشبرد داستان نقش دارد. آشر مفهوم ادراک پذیری را در داستان مطرح می کند و احساسات و قدرت درک را به اشیا بی جان در محیط اطراف عمارت نسبت می دهد, چنان که گویی آن ها از حواس انسانی برخوردارند و حتی به نوعی زنده هستند. یک نکته ی کلیدی در سرآغاز داستان, توصیف پنجره های عمارت به شکل چشمانی است که خود, استعاره از هویت گنگ و زنده وار عمارت دارد.

برخی مفسرین داستان بر این باورند که خانه به سان خون آشامی عمل می کند که در پی شکار انسان های ساکن در آن است. رودریک, خود به راوی می گوید که عمارت و خاندان آشر در طول سالیان دراز چندان به هم نزدیک شده اند که گویی هویتی یکسان دارند. بعلاوه, دوام عمارت در طی قرن های متمادی و اینک, شکاف زیگزاگ واری که در آن بوجود آمده و ادامه ی حیات خانه را تهدید می کند, نمادی از انقراض خاندان هنردوست و قدیمی آشر, به واسطه ی ازدواج خانوادگی, و بقای در آستانه ی زوال آخرین دوقلوی خانواده است. رودریک در نامه ای که به راوی نگاشته ,  به اختلال ذهن آشفته ی خود اذعان می کند. او همواره در عمارت اقامت داشته و هرگز آن را ترک نمی کند؛ عمارتی که بازتابی از روان رودریک است. در پایان داستان, توفانی که در بیرون خانه برپا شده, آینه ی آشوبی است که در خانه جریان دارد و در نهایت, عمارت توسط دریاچه ای بلعیده می شود که تصویر آن را در آب های خود منعکس می ساخت.

و اما کاراکترهای انسانی اثر:

راوی: تنها کسی که با آشرها در ارتباط است و این رابطه نیز عمدتا رنگ و بویی بیگانه و غریبه دارد. در طول داستان, مادلین هرگز متوجه حضور او نمی شود و به آن اعتنایی ندارد.

رودریک: نمونه ی تمام عیاری از شخصیت- اول های آلن پو است که تمامی پیوندهای خویش با واقعیت های بیرونی را گسسته و توسط خانه ای که در آن زندگی می کند, مورد تهدید قرار گرفته است. او هنرمند نقاشی است که ساعت مرگ اش نزدیک می شود, ولی او قدمی برای ممانعت از آن برنمی دارد. در حقیقت وی, بسان بسیاری از دیگر قهرمان های آلن پو از رنج خویشتن لذت می برد. رودریک, آگاه از فرارسیدن مرگ اش, از راوی که دوست دوران کودکی او بوده, دعوت می کند تا شاهد هراس هایی باشد که بین او, خواهرش و خانه ی مرموز آن ها پرسه می زنند و بدین وسیله, هوشیاری و آگاهی خویش را نسبت به این شوم بختی ژرف تر می کند.

اما به راستی چرا او چنین مشتاقانه به استقبال ویرانی خویشتن می شتابد؟ آلن پو این پرسش را به روشنی پاسخ نمی دهد, ولی در لفافه به گناهی پنهان اشاره دارد که رودریک و خواهرش در آن شریک اند و در نهایت مرگ را به چیزی لذت بخش برای آن ها بدل ساخته است. رودریک جایی در داستان به راوی می گوید: در این شرایط دلسرد کننده, در این اوضاع رقت بار احساس می کنم دیر یا زود زمانی خواهد رسید که من باید زندگی و خِرَد خویش را با هم و در نبرد با شبح شوم هراس ترک گویم.

این گناه پنهان به نظر می رسد ارتباط نامشروع با محارم باشد و شاهد این مدعا چیزی است که راوی آن را ازدواج بین خویشاوندان برمی شمارد. او می گوید: من از این حقیقت جالب توجه آگاه شدم که بنیان و ریشه ی نسل آشرها که بسیار کهن نیز هست, در هیچ دوره ای انشعاب دیرپایی نداشته است؛ به بیان دیگر, خط سیر کلی نسب این خاندان, بجز مواردی ناچیز و گذرا, همواره مستقیم بوده و هست.

اگر فرضیه ی ارتباط ناسالم خواهر و برادر را باور داشته باشیم و نفرینی را که گریبانگیر خاندان آشر شده, پس رودریک با مرگ خویش نابودی خانه را به عنوان نمادی از خاندان آشر رقم می زند.

مادلین: او تنها دو بار در کل داستان ظاهر می شود و به سان روحی سرگردان, بی آن که توان انجام کاری را داشته باشد, در اتاق های عمارت پرسه می زند و همواره آشر و راوی را آشفته می سازد. برخی بر این باورند او تنها پس از دفن شدن در سردابه, "زنده" می شود, بنابرین در دومین حضور خویش به سان انتقام جویی ظاهر گردیده با در آغوش گرفتن برادر, فروپاشی خودجوش عمارت را کلید می زند.

برخی منتقدین بر این باورند که مادلین, در این داستان نقش خون آشامی را دارد که به تدریج و در تمامی طول قصه, خون برادر را می مکد و در آغوش کشیدن او در نقطه ی اوج داستان, نشانگر آخرین ضیافت خون برای خون آشام قصه است. این مادلینِ از گور برخاسته, تجسم هول انگیزترین هراس های رودریک است. جالب توجه آن که در آخر داستان, مادلین تنها زمانی ظاهر می شود که رودریک ادعا می کند, خواهرش پشت در است.

بسیاری از پژوهش های انجام گرفته در رابطه با داستان در جستجوی الگوی زوجیت یا دو به دویی هستند: دو قلوهای رودریک و مادلین؛ رودریک و راوی که در پایان داستان, راوی نیز چون رودریک به شکلی خطرناک, به فروغلطیدن در ورطه ی هراس و وهم و هذیان گویی نزدیک می شود؛ نقاشی رودریک از سردابه و سردابی که در آن مادلین دفن می شود؛ شعر "کاخ جن زده" و "سقوط خانه ی آشرها"؛ "تریست دیوانه", رمان گوتیکی که راوی برای رودریک می خواند و حوادثی که همزمان با خط سیر این رمان, صدای آن ها در خانه طنین انداز می شود؛ سقوط عمارت و زوال دودمان آشرها؛ تنهایی ساکنین عمارت و دور افتادگی خانه ای که هیچ همسایه ای ندارد؛ خانه و آشرها همزمان با یکدیگر فرآیند جدایی را تجربه می کنند: خانه با شکاف زیگزاگ واری که ثبات آن را تهدید می کند و دوقلوهایی که با تدفین مادلین از هم جدا شده اند.

برخی تفاسیر داستان بر راوی تکیه کرده اند که خواننده در ذهن او جای می گیرد. در آغاز داستان او از چشم انداز خانه در هراس است و در انتهای داستان به نظر می رسد دیگر قادر به خوابیدن نیست. او هیچ مدرکی دال بر مرگ مادلین ندارد  و با شرکت جستن در خاکسپاری او به رودریک اعتماد می کند. این موضوع نشانگر آن است که شاید راوی اشتراکات بیشتری با رودریک دارد.

Allan Poe

برخی منتقدین شباهت هایی بین رودریک و خود آلن پو یافته اند؛ به بیان دیگر آن ها عمده ی توجه خود را به جنبه هایی از داستان معطوف داشته اند که وصف حال خود نویسنده است. دلیل آن ها برای داشتن چنین دیدگاهی, تنهایی, بیگانگی, دلمشغولی ژرف نسبت به هنر خویشتن و  گناه پنهانی رودریک و نفرین نیروهایی  است که به ظاهر خارج از کنترل او هستند. هم آلن پو و هم شخصیت داستان اش هر دو از بیماری درونی رنج می برند. به نظر این منتقدین موهای آشر, ابروان کلفت و چشمان تیره ی او شبیه به آلن پو است. ارتباط نامقدس آشر و مادلین به نوعی یادآور حسی است که آلن پو نسبت به رابطه اش با دومین عمو زاده ی خود, ویرجینیا داشت. آن دو وقتی ویرجینیا تنها سیزده ساله و آلن پو در سن بیست و هفت سالگی بود ازدواج کردند و بسیاری بر این باورند که رابطه ی آن ها بیشتر به ارتباط عاطفی یک برادر و خواهر شبیه بود تا یک رابطه ی زناشویی عادی.

Virginia Poe

ویرجینیا, همسر ادگار آلن پو

بهر روی سقوط خانه ی آشرها بی پناهی بشر را در مواجه با نیروهایی به تصویر می کشد که بسیار قدرتمندتر از آستانه ی تاب و تحمل بشری هستند و با این حال, انسان در برابر این نیروهای اهریمنی به نبردی نابرابر بر می خیزد.

با احترام فراوان

پرشیا


بزرگ ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن

ژان دو لا برویر, فیلسوف فرانسوی قرن 17
۱۳۹۱/۱۲/۴ صبح ۰۳:۵۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رزا, راتسو ریــزو, مگی گربه, حمید هامون, بانو, سروان رنو, دزیره, کنتس پابرهنه, ژان والژان, واتسون, Memento
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #18
RE: یادداشت های روزانه

جمعه 4 اسفند 91

 

در یادداشت قبلی انگار خیلی گرم ماریو باوا و B مووی ها شده بودم، مطلب به یک سرانجام درست و درمان نرسید، می توانید بگویید مگر حالا کی رسیده است که این بار دومش باشد؟

باشد تا زمانی دیگر بیشتر به سینمای رده B و سینمای وحشت ارزان قیمت بپردازم.

اما پرشیای عزیز لطف کردند و بیشتر به سقوط خاندان آشر پرداختند، این فیلم و همچنین اثر آلن پو بزرگ ارزش این را داشت تا بیش از چند خط کوتاهی که من نوشته بودم به آن پرداخته شود. فیلم کورمن در اصل به نام خاندان آشر ساخته شد ولی در بعضی از کشورها با همان نام اصلی سقوط خاندان آشر به اکران درآمد. در 1928 ژان اپستاین فرانسوی هم فیلم صامت و بسیار خوبی به همین نام ساخت که نمی دانم چقدر به متن اصلی وفادار است، می گویند بر اساس دو داستان از آلن پو ساخته شده بوده. در طی سالیان اقتباس های زیادی از این کتاب صورت گرفته که بهترین آنها همین دو فیلم اشاره شده هستند. راستی در فیلم راجر کورمن فیلیپ نامزد مادلین است که این نامزدی بدون اطلاع دادن به رودریک صورت گرفته است. فیلیپ ( ظاهرا" همان راوی که پرشیای عزیز اشاره داشتند ) وارد خانه می شود و مابقی ماجرا ...

 

اما اکثر دوستان قطعا" اسکناس یک میلیون پوندی با بازی گریگوری پک را دیده اند، کارگردان فیلم کسی نیست جز رانلد نیم.

رانلد نیم از کارگردانانی است که از کمپانی کرایتریون خیلی زیاد تحویل گرفته می شود، چندین فیلمش توسط این کمپانی معظم به بهترین شکل ممکن به بازار عرضه شده اند. کارگردانی است که فیلم هایش خیلی از خودش معروف ترند و چه خوب که کسانی هستند که حواسشان به این کارگردانهای مهجور هست. گامبیت یا حرکت حساب شده با بازی شرلی مک لین و مایکل کین، آقای موسی با بازی رابرت میچم، پرونده اودسا با بازی جان وویت، شهاب سنگ با بازی شان کانری و هنری فاندا ( شاید بدترین فیلم نیم )، منبع موثق یا دهانه اسب و نواهای افتخار هر دو با بازی الک گینس و اسکروج با بازی آلبرت فینی در کنار جوانی دوشیزه جین برودی که اسکاری را برای مگی اسمیت به همراه داشت در کنار چند فیلم دیگر کارنامه قابل توجهی برای رانلد نیم دست و پا کرده اند.

اما چند شب قبل فیلم hopscotch یا لی لی اثر رانلد نیم با بازی والتر ماتا و گلندا جکسن محصول 1980 را دیدم.

یک مامور سابق امنیتی قصد دارد کتاب افشاگرانه ای چاپ کند. ماموران زیادی به دنبالش هستند اما او هر بار از سوءقصدها جان سالم به در می برد و وقتی همه فکر می کنند که او دیگر کشته شده کتابش را چاپ می کند. فیلم شیرینی بود با بازی مثل همیشه جذاب والتر ماتا. اگر به دنبال مفاهیم عمیق و آنچنانی نیستید لی لی یکی از برگهای کمتر ورق خورده تاریخ سینماست که ارزش تماشا دارد.


راستی چه موجود جذابی است این والتر ماتا و چقدر بازی خوبی دارد در شیرینی شانس بیلی وایلدر نازنین. انگار فیلم خیلی قبل تر از وایلدر و جک لمون متعلق به خود اوست، واقعا" شاهکاری است. همین طور در گل کاکتوس در کنار اینگرید برگمن، یکی از جذاب ترین زوج های تاریخ سینما را شکل داده بود. مردی که تا دم مرگ بامزه بود.

والتر ماتا را هفته قبل هم در فیلم وسترن جنگجوی سرخپوست اثر آندره د تات در نقش یک مرد خبیث واقعی دیده بودم؛ به قیافه اش نمی خورد که سر سرخپوست ها را مثل آب خوردن ببرد. آندره د تات هم از کسانی بود که فیلم های وسترن رده B شریفی ساخت. در اکثر فیلم هاش راندولف اسکات پای ثابت قهرمانانش بود اما گاهی هم کسانی چون کرک داگلاس چون همین جنگجوی سرخپوست در فیلم هایش بازی می کردند. آثار متوسطی که به تماشاگر احترام می گذاشتند.


یادم باشد از کرک داگلاس بنویسم، از دراکولاها که قول اش داده بودم؛ از مارکو بلوکیو و از همه مهمتر از مایکل چیمینو و دروازه بهشت اش.

از میکی رورک هم باید یادی کرد و از جین فاندا، وقتی که جوان بودند ...

 


اما جولی کریستی نازنین

قطعا" همه او را با دکتر ژیواگو شناخته ایم و بعدها با فارنهایت 451 . بانوی اول سینمای مورد علاقه ام جولی کریستی است. مگر می شود سینما را دوست داشت، فیلم دید اما شیفته جولی کریستی نشد. چقدر آرام است و چه حسی از آرامش به صحنه ها می بخشد. وقتی در واسطه جوزف لوزی بزرگ نامه های عاشقانه اش را پسرکی برای دوست فقیرش با بازی آلن بیتس می برد چه عاشق تنهاییست. وقتی در یکی از فیلم های محبوبم دور از اجتماع خشمگین صد قافله دل را به دنبال خودش می کشد و پیتر فینچ دوست داشتنی را مفتون خود می کند. وقتی در پتولیا یا پچولیا شیطنت می کند و جرج سی اسکات را اغوا می کند. وقتی در کسیدی جوان جان فورد و جک کاردیف با جانی آشنا می شود و وقتی عاشقانه هایش را با درک بوگارد و لارنس هاروی در نازنین جان شله زینگر بازگو می کند و برای همین فیلم اسکار هم می گیرد یا در بیلی دروغگو اثر دیگری از همین کارگردان در قطار منتظر آمدن تام کورتنی ای می نشیند که معلوم است هرگز نخواهد آمد، از بس که احمق است.در مک کیب و خان میلر، شامپو ، بهشت می تواند منتظر بماند، حالا نگاه نکن و ... در عین زمینی بودن چقدر دست نیافتنی به نظر می رسد.

( کسیدی جوان )

( بیلی دروغگو با تام کورتنی )

( نازنین )

( پتولیا / پچولیا )


سالهای ابتدایی کارش را با جان شله زینگر آغاز کرد، کارگردان انگلیسی بزرگی که شاهکارهای ابتدایی اش تا همیشه ماندگار خواهند بود، افسوس که با آغاز دهه 80 افول عجیبی داشت و کم کم در دل سینمای تکنیکی هالیوود گم شد. آخرین فیلم های کارگردان آثاری چون دور از اجتماع خشمگین، بیلی دروغگو، نازنین، دونده ماراتون، یانکی ها، روز ملخ، یک شنبه یک شنبه لعنتی، مادام سوزاتسکا و از همه مهمتر کابوی نیمه شب را هیچ کس به یاد نمی آورد. شله زینگر هر چه نباشد با خلق شخصیت راتسو ریزو حق بزرگی به گردن من دارد!

( عکسی از من و جان وویت در کابوی نیمه شب )


اما از جولی کریستی نازنین می گفتم؛ این روزها هنوز هم حضورش دلپذیر است. چقدر زیباست وقتی در اپیزودی از فیلم نیویورک، دوستت دارم بازی می کند و آن اپیزود را از کل فیلم متفاوت می کند. این چند خط نمی تواند هر آنچه او در طی این سالیان به ما ارزانی داشته بیان کند اما شاید تشکری باشد به پاس این همه سال آرامش در دل نقش های جاودانه...

به پاس یک عمر زیبایی ...

تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۲/۴ عصر ۰۱:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مگی گربه, رزا, حمید هامون, پرشیا, اسکورپان شیردل, بانو, سروان رنو, دزیره, پایک بیشاپ, سم اسپید, فورست, کنتس پابرهنه, ژان والژان, واتسون, Memento, Princess Anne
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #19
RE: یادداشت های روزانه

یک شنبه 6 اسفند 91

امشب مراسم اسکار برگزار می شود، بیدار می مانم به امید برنده شدن رابرت دنیرو ... چه کنم دیگر، آرزو بر جوانان عیب نیست...

دیگر اینکه یک عکاس آمریکایی در ف ی س ب و ک صفحه ای دارد به نام  Humans of New York . عکاس صاحب صفحه عکس هایی هم از ایران گرفته و به نمایش گذاشته که مردم مختلف هم نظراتی داده اند. دیروز در کافه سینما دیدم عکس ها با کامنت های به فارسی ترجمه شده اش را می شود دید، گفتم شما هم ببینید؛ خالی از لطف نیست.

امروز اینجا هوا سرد است، من هم انگار دارم سرما می خورم. انگار نمی شود سرد باشد و سرما نخورد. در این هوای سرد و این بی حالی قبل از سرما خوردگی یک چیز حال آدم را عجیب بهتر می کند و آن هم فیلمی از ژاک دمی است.

ژاک دمی فیلم های زیادی نساخت اما همین فیلم های کمی هم که از او به جای مانده است از جاودانه های تاریخ سینما هستند، نخستین فیلم بلندی که دمی ساخت لولا بود.


آنوک امه در نقش لولا در کاباره ای آواز می خواند. محبوب لولا ؛ میشل 7 سال است که او و فرزندش را ترک کرده تا پولی فراهم کند. لولا سخت چشم انتظار میشل است. روزی لولا با ملوان آمریکایی به نام فرانکی به سبک ملوانان موزیکال های استنلی دانن آشنا می شود و کمی بعد دوست دوران نوجوانی اش؛ رولان را می بیند که با بیوه ای که یک دختر 14 ساله به نام سیسیل دارد در رابطه است. رولان به لولا ابراز عشق می کند اما لولا که منتظر میشل است قبول نمی کند. فرانکی با سیسیل آشنا می شود. میشل برمی گردد و رولان سرخورده قدم می زند...

این همان کوچه ای است که لولا در آن قدم می زند، ملوان فیلم را ببینید؛ انگار از دل فیلم هایی چون در شهر استنلی دانن به وسط این فیلم پرتاب شده. با تیر برق هایی که بی شباهت به تیر برق های آواز در باران نیستند ...

طرز لباس پوشیدن و قدم زدن لولا را با چند عکس پایین تر و قدم زدن ژان مورو در خلیج فرشتگان مقایسه کنید


لولا با موسیقی سحر انگیز و فیلم برداری خاطره انگیزش جواهری از تاریخ سینماست. از موزیکال های ناب هالیوودی گرفته تا موج نو فرانسه از هر کجا کدی به تماشاگر می دهد. سیسیل گویی کودکی لولا است و لولا جوانی مادر سیسیل، این هم هست و هم نیست و چون دنیای عجیب ژاک دمی کل فیلم نیز حالتی رویا گونه دارد.

لولا و کلاه سیلندری اش ادای دینی به موزیکال ها و برخی فیلم های صامت


لولا یا سایه نام لولا در چند فیلم بعدی دمی به طرز بامزه ای وجود دارد. در چترهای شربورگ رولان دوست دوران نوجوانی لولا وجود دارد. در خلیج فرشتگان، دخترهای جوان راچفورت و کاراگاه مدل ها هم سایه حضور لولا سنگینی می کند.

کاترین دونوو به ترتیب در دختران جوان راچفورت یا راشفور ؛ چترهای شربورگ و پوست خر


در بین فیلم های دمی بیشترین فیلمی که به حال و هوای آزاد لولا نزدیک است خلیج فرشتگان با حضور جادویی ژان مورو است. ژان مورو شاید برای اولین و آخرین بار بلوند در نقش ژاکی قمارباز قهاری است که با ژان آشنا می شود. آنها در طی چند روز پول زیادی را می برند و خرج می کنند و این اتفاق همین طور تکرار می شود تا ...

همان عکسی است که قرار بود مقایسه کنید


فیلم هایی چنین آزاد و رها و زنانی چنین بی پروا را در کمتر فیلمی شاهد خواهید بود. قدم زدن آنوک امه در کوچه های باریک در لولا با دوربینی که عاشقانه او را دوست دارد و قدم زدن های ژان موروی سفیدپوش در کنار ساحل از زیباترین و ماندگارترین لحظه های تمام تاریخ سینما هستند و جالب اینجاست که همه فیلم های اولیه دمی بعدها به وسیله لولا به یکدیگر ربط پیدا می کنند.

از ژاک دمی باز هم می شود نوشت اما باشد برای بعد ...

 

اما برای فراموش کردن گرفتاری های ریز و درشت روزانه یک پیشنهاد شیرین دارم، تماشای فیلم بی احتیاط اثر دوست داشتنی استنلی دانن محصول 1958

 

 

 

آنا بازیگر ثروتمند لندنی است که اهل ازدواج نیست، روزی شوهر خواهرش او را با تاجری به نام فیلیپ آشنا می کند. فیلیپ همه جا خودش را متاهل معرفی می کند تا در رابطه هایش دم به تله ندهد. فیلیپ مدتی در لندن می ماند و به رابطه اش با آنا ادامه می دهد، وقتی می خواهد به نیویورک برگردد آنا کمی ناراحت می شود و سپس می فهمد که فیلیپ هنوز مجرد است؛ آن موقع است که تصمیم به تلافی می گیرد و این تازه شروع یک ماجرای بامزه است با هنرمندی دو ستاره شاهکار هیچکاک؛ بدنام.

یک صحنه به یاد ماندنی در فیلم با یک تدوین شگفت انگیز


فیلم واقعا" مفرحی است که دیدنش را به همه آنهایی که خسته اند و همه آنهایی که حتی بسیار سرحالند توصیه می کنم. از آن فیلم هاییست که حال آدم را خیلی بهتر می کند.


امروز انگار اصلا" سرحال نیستم، کتابی هم می خواستم معرفی کنم اما باشد برای فردا.


تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۲/۶ عصر ۰۵:۴۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پایک بیشاپ, رزا, پرشیا, سم اسپید, دزیره, مگی گربه, فورست, اسکورپان شیردل, بانو, حمید هامون, Achilles, ژان والژان, مري جين, Memento, Princess Anne
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1524 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #20
RE: یادداشت های روزانه

دوشنبه 7 اسفند 91


خب؛ اسکار هم جوایزش را بین همه تقسیم کرد تا دل همه را به دست بیاورد، جایزه بزرگش را هم به احمقانه ترین شکل ممکن به آرگو داد، اصلا" بدهد مال خودشان است به هر کس که می خواهند بدهند، خودمان کم مشکلات داریم غصه اسکار را هم باید بخوریم. مسئولان فرهنگی باید به فکر باشند که آن ها مثل ما ظاهرا" مشکلات دیگری دارند و وقت غصه خوردن برای اسکار را ندارند ... فقط می ماند دلتنگی برای اسکاری که به دنیروی دوست داشتنی نرسید ...


برای کسانی که مثل من اعصاب برایشان نمانده یک مسکن خیلی خوب سراغ دارم. بیا عشق بورزیم شاهکار دوست داشتنی جرج کیوکر



اما داستان فیلم اینطوری هست که ایو مونتان یک میلیاردر است که می فهمد در یک نمایش درجه چندم قصد هجو او را دارند. ایو برای بازدید از پشت صحنه نمایش می رود و درجا و در همان نیم نگاه اول دلباخته مریلین مونرو بازیگر/خواننده نمایش می شود. کارگردان نمایش مونتان را با بازیگری که قرار بوده نقش او را بازی کند اشتباه می گیرد و خود مونتان هم که بدش نمی آید به مونرو نزدیکتر شود خود را بازیگر جا می زند اما افسوس که در بازیگری و خوانندگی به طرز فجیعی بی استعداد است. نمایش به مشکل مالی برخورد می کند و مونتان به طور ناشناس به آنها کمک مالی میکند.سپس جین کلی و بینگ کرازبی ( در نقش خودشان ) را استخدام می کند تا به طور خصوصی او را آموزش دهند. رفته رفته مونرو هم به مونتان علاقه پیدا می کند و در پایان ... نترسید هیچ اتفاق بدی نمی افتد!!!


فیلم خیلی خوبی است، پیشنهادی بهتر از این سراغ ندارم. همه چیز درست سر جای خودش قرار دارد تا تماشاگر را به رویا فرو ببرد. دیگر چه می خواهید؟ بهشت فیلم بازهاست، دیگر چه بگویم؛ بهشت که شاخ و دم ندارد!!!

در افسانه ها آمده است که ایو مونتان یک دل نه صد دل دلباخته مونرو می شود تا اینکه سیمون سینیوره همسر مونتان قضیه را می فهمد و می رود گوش بیچاره را گرفته و به فرانسه برمی گرداند. یک لحظه تصور کنید ایو مونتان بیچاره را در مواجهه با عصبانیت سینیوره !!!

ببینید چه طور مونتان بیچاره را زیر نظر دارد !


اما مدت هاست دلم می خواست از مایکل چیمینو بگویم، مردی که با هر متر و معیاری از بهترین کارگردان های تاریخ سینماست که در کمال ناباوری نابود شد. کارگردانی که با فیلم بسیار خوب تندر بولت و لایت فوت خود را به همه شناساند و با دومین فیلمش شکارچی گوزن معرکه ای به راه انداخت. فیلم بعدی او دروازه بهشت یک شکست تجاری بزرگ بود و کمپانی یونایتد آرتیستس را ورشکست کرد.


شکارچی گوزن ( از فیلم های محبوبم است ) برای خودش یک کلاس درس کارگردانی است. نکته ای که چیمینو در شکارچی گوزن آغاز کرد و در دروازه بهشت آن را به کمال رساند. ساختار خاص فیلم شکارچی گوزن که به صورت تکه تکه ( کلمه مناسبش را پیدا نمی کنم ) را به یاد بیاورید. دائما بین شهر و فضای جنگی در رفت و آمد است. ابتدا زندگی مردان اصلی قصه را میبینیم. مراسم بسیار زیبا و مهم عروسی که بسیاری از اتفاقات آینده را در دل خود بازگو می کند. دقت کنید به لحظه ای که قطره شرابی از لیوان عروسی که باکره نیست روی لباسش می چکد و ... بعد مراسم شکار را داریم و ناگهان به دل جنگ پرتاب می شویم و این رفت و برگشت به طور منظم ادامه دارد. تنها یک چیز است که این قطعات رفت و برگشتی را به یکدیگر متصل میکند و آن جمله " فقط با یک گلوله " است که مثل یک نخ تسبیح در تمامی داستان وجود دارد و تاثیر گذار است. برای اولین بار این جمله را در مراسم شگار گوزن می شنویم. جایی که قرار است گوزن فقط با یک گلوله شکار شود، بار بعد در رولت روسی فقط با یک گلوله را به وحشیانه ترین شکل ممکن باور می کنیم. این جمله همین طور در دل ماجرا جریان دارد تا صحنه آخر، وقتی که دنیرو سعی دارد با یادآوری خاطرات خوب گذشته کریستوفر واکن را به زندگی امیدوار کند و همین جمله کذایی می گوید. واکن به جای شکار گوزن ، رولت روسی را به خاطر می آورد و ... جمله کار خودش را کرده است. اما این ساختار شگفت انگیز در دروازه بهشت بسیار پیچیده می شود . می شود هر قطعه از فیلم را به راحتی در داستان پر طول و تفصیل و پر جزییات 5 ساعته چیمینو جابه جا کرد و به همان مفهوم مورد نظر کارگردان رسید. هر قسمت برای خودش آزادانه زندگی می کند و به همین خاطر می توان بارها و بارها این بازی را ادامه داد و هر بار شگفت زده شد. مثل صحنه عروسی شکارچی گوزن، دروازه بهشت هم یک صحنه به ظاهر بی ربط با کل فیلم دارد، صحنه اسکیت سواری روی یخ اما تصور حذف این صحنه از دل فیلم دیوانه کننده است. در تمامی قطعه های تکه تکه فیلم یک روح واحد جریان دارد، روحی که چیمینو با وسواس بسیار زیاد در فیلمش دمیده است. دلیل شکست فیلم یکی وسواس بی حد و حصر چیمینو در درآوردن صحنه ها مطابق با واقعیت بوده که بودجه فیلم را هر روز زیادتر می کرده و دیگری عدم درک منتقدان آن دوره از سبک متمایز چیمینو که گویی فقط دوست داشتند به سبک کلاسیک فیلم ببینند. به هر حال دروازه بهشت شاهکاری است که ارزش بارها و بارها دیده شدن و مورد بحث قرار گرفتن را دارد. بازی های عالی از کریس کریستوفرسن گرفته تا جف بریجز، کریستوفر واکن و ایزابل هوپر ، فیلم برداری واقعا" معرکه، نورپردازی و تدوین شاهکار و میزانسن های نفس گیر و ... از دروازه بهشت فیلمی ساخته که در هر بار دیدن نکته ای تازه برای کشف کردن دارد. به تازگی کرایتریون هم یک نسخه بسیار خوب از فیلم عرضه کرده.

چیمینو بعد از این فیلم سال اژدها را با بودجه بسیار کم و با بازی میکی رورک ساخت که این یکی هم فیلم بسیار خوبی است، بعد از آن سیسیلی را در باره زندگی سالواتوره جولیانو را بر پرده برد که چنگی به دل نزد، بازسازی موفق ساعات پرالتهاب و یکی دو فیلم جمع و جور دیگر حاصل آخرین تلاشهای یکی از بزرگترین امیدهای هالیوود برای خلق ارسن ولزی دیگر بود که نقش بر آب شد.

اگر خدا بخواهد باز هم درباره دروازه بهشت خواهم نوشت...


تا بعد ...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۲/۷ عصر ۱۱:۱۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سم اسپید, فورست, رزا, اسکورپان شیردل, دزیره, پرشیا, مگی گربه, بانو, پایک بیشاپ, حمید هامون, Achilles, کنتس پابرهنه, ژان والژان, واتسون, Memento
ارسال پاسخ