[-]
جعبه پيام
» <ال سید> آهان پس تکراری پخش کرده،ممنون سروان
» <سروان رنو> جواد طوسی بود.
» <ال سید> مهمان دیشب و پریشب سینما و دوبله چه کسی بود؟من نتونستم نگاه کنم
» <منصور> دیشب والی زاده در سینما و دوبله اسم استودیوی خیابان وصال را به اشتباه مهرگان ذکر کرد درحالیکه نام این استودیو کاسپین بوده است
» <سروان رنو> خوش آمدی .... پرونده حل نشده که زیاد داریم ... اولی معمای مرگ بروسلی ... [تصویر: 112.gif]
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 7 رای - 3.71 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بازنگری در اسطوره های کلاسیک
نویسنده پیام
گرتا آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 48
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۴/۲۷
اعتبار: 23


تشکرها : 831
( 823 تشکر در 3 ارسال )
شماره ارسال: #41
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک

با تشکر از میثم و راتسوی گرامی که به درستی به لزوم معرفی فیلم جدیدی اشاره کردند، به نظر من فیلم سرگیجه هیچکاک برای ادامه بحث مناسب است، با توجه به اینکه پیشنهاد این فیلم قبل از این هم مطرح شده بود که با نظر موافق دوستان همراه بود. البته امیدوارم که در آینده هم بتوانیم در مورد یکی دو فیلم دیگر هیچکاک صحبت کنیم تا به یک جمع بندی در مورد هیچکاک برسیم. امیدوارم سایر دوستان هم در این زمینه نظر دهند.

به هر حال باید چراغ این بحث را روشن نگه داشت تا به سرنوشت خیلی از تاپیک ها دچار نشود.


چه پر شتاب فرو می ریزند شن های زمان، مگر آن هنگام که در سختی باشیم! (گوژپشت نتردام/1923)
۱۳۹۰/۱۱/۸ عصر ۱۲:۴۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : راتسو ریــزو, میثم, Papillon, سروان رنو, مگی گربه, الیشا, اسکارلت اُهارا, سم اسپید, ژان والژان, مایکل اسکافیلد, dered
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1523 تشکر در 4 ارسال )
شماره ارسال: #42
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک

با تشکر از دوستان عزیز

بنده هم با سرگیجه موافقم، همین طور که گرتای عزیز فرمودند خود هیچکاک هم جای بحث فراوانی داره که به نظر بنده بهتره فیلم به فیلم جلو بریم ببینیم چی پیش میاد؛ البته تا نظر بزرگان چی باشه...


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۰/۱۱/۸ عصر ۰۴:۵۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : میثم, گرتا, Papillon, مگی گربه, الیشا, مایکل اسکافیلد, جو گیلیس, dered
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 24


تشکرها : 977
( 1523 تشکر در 4 ارسال )
شماره ارسال: #43
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک

خب، به سرگیجه رسیدیم! هرچی سعی کردم یکی دیگه از دوستان آغاز کننده این بحث کمی خطرناک باشه نشد، گرچه ممکنه نظرات من عده ای از دوستان و طرفداران دو آتشه هیچکاک رو کمی ناراحت کنه، اما فلسفه تشکیل این تاپیک آغاز گفتگوست و تا نظر مخالفی نباشد دوستان هم انگیزه ای برای بحث پیدا نمی کنند.

درباره هیچکاک، سینمای هیچکاک و آثار ریز و درشتش می توان تا سال ها حرف زد و مرثیه سرایی کرد اما آیا آقای هیچکاک همیشه استاد، هنوز هم همان جایگاه پیشین را در نزد سینمادوستان دارد یا گذر زمان تاثیر آن را کمی کمرنگ کرده است. در آخرین شماره ماهنامه 24 که به مناسبت 24مین شماره ماهنامه چاپ شده از 50 فیلمساز ایرانی نظرخواهی شده تا 10 فیلم عمر خود را معرفی کنند. نکته جالب و تامل برانگیز نبودن هیچکدام از آثار هیچکاک در رده بندی نهایی است. کاری به خوب یا بد بودن این موضوع ندارم اما هدف از ایجاد این بحث چرایی این موضوع است. چرا فیلمی چون سرگیجه که همیشه رتبه های بالای جدول را به خود اختصاص می داد ناگهان جای خود را به راننده تاکسی، جاده و آگراندیسمان داده است.

بحث را با سرگیجه شروع کنیم بعد هم اگر دوستان مایل بودند می توان از دنیای فیلم های پرشمار هیچکاک فیلم دیگری برای بازنگری برگزید.

و اما سرگیجه ...

 

من و سرگیجه یک ماجرای سرگیجه آور داریم. هر چه سعی کردم فیلم را دوست داشته باشم نشد و این شاید به خاطر برخورد اولیه و انتظاری بود که به رغم تلاش یک طرفه از جانب من(و نه جناب استاد) هیچگاه برآورده نشد. اولین برخورد من با سرگیجه در سال های دبیرستان تحت تاثیر نام شگفت انگیز هیچکاک قرار گرفت و هر جایی از فیلم را که دوست نداشتم به پای کم بودن فهم و درک خودم گذاشتم (هنوز هم می گذارم). به دانشگاه رسیدیم و باز هم سرگیجه ما را رها نکرد ( کدام سرگیجه؟ ). فیلم را می دیدم و نقدهای بلندبالای پرویز دوایی را می بلعیدم، از نظر تکنیکی و تاویلات گوناگون هیچ تناقضی نبود و با دوایی هم عقیده بودم تا آنجا که برایم قابل درک بود البته!. اما دوایی و خیلی های دیگر از عشق اسکاتی به مادلین و سعی در بازآفرینی دوباره او می گفتند و چنان از در رسای عشق مجنون وار اسکاتی قصیده ها می سرودند که شک به جان آدم می افتاد که حتما" من نمی فهمم. زمانی گذشت و من ماندم و سرگیجه و دوایی و رابین وود و هیچکاک حالا دیگر برایم پر ادعا!!!

هی فیلم را می دیدم اما در اسکاتی همه چیز بود جز عشق و هنوز هم در اسکاتی همه چیز هست جز عشق، اصلا" هیچکاک در درآوردن صحنه های عاشقانه به معنای واقعی کلمه جز موارد اندکی واقعا" عاجز است چون عشق صداقتی می خواهد که سینمای هیچکاک به نظر من فاقد آن است. رفتار اسکاتی چه در قبال مادلین و چه در قبال جودی به هیچ عنوان عاشقانه نیست بلکه بیشتر به رفتار یک فرد بیمار شباهت دارد. نگاه اسکاتی هم اصلا" نگاه عاشقی نیست که سعی می کند معشوق از دست رفته اش را در دیگری بیافریند. طرز برخورد اسکاتی و تعقیب و گریزش و یافتن دوباره جودی و تبدیل او به مادلین در زیر آن نورهای افسونگر رفتاری جنون وار است که هیچ نشانی از عشق ندارد. البته روی کاغذ همه چیز خوب است و شاید اگر کارگردان دیگری سرگیجه را می ساخت در انتقال عشق اسکاتی به تماشاگر موفق بود اما متاسفانه هیچکاک و استیوارت در این مقوله عاجزند. اوایل فکر می کردم اشکال از نوع بازی جیمز استیوارت است و مسئله را به ضعف های بازیگری قبل از ظهور اکتورز استودیو مربوط و او را فاقد قدرت لازم برای بازی در چنین نقش هایی می دانستم اما با دیدن آثار بیشتری از استیوارت مخصوصا" آثاری چون زندگی شگفت انگیزی است این اتهام برطرف شد . اسکاتی یا استیوارت ، شاید هم هر دو در سرگیجه واقعا" به نوعی گیج و منگ شده اند، خواهش می کنم این گیجی را به موضوع سرگیجه ربط ندهید. عشق باید گرم و باور پذیر باشد و با ضرب و زور نورهای سبز و موسیقی برنارد هرمان و سیمای حیرت انگیز کیم نوواک چیزی به نام عشق پدید نمی آید، آنچه می ماند اسکاتی درمانده است که نمی داند به دنبال چیست و چرا همه جا به دنبال مادلین است ؛ و هیچاک همیشه استاد است و کاریکاتوری از عشق. متاسفانه موضوع به همین جا ختم نمی شود و به جز عشق اسکاتی موضوعات دیگری چون موضوع ترس از ارتفاع اسکاتی هم باورپذیر نیست، این درست که هیچکاک یک تکنیسین بی همتاست و فیلم هایش از نقطه ضعف تکنیکی و فنی عاری است اما نوعی باورناپذیری در بسیاری از آثارش وجود دارد گویی استاد تماشاگرش را جدی نمی گیرد، شاید اشکال از جای دیگری باشد اما این باورناپذیری در بسیاری از صحنه های تعلیقی دیگر فیلم های استاد به چشم می خورد. کارها و رفتارهایی از آدم های فیلم های هیچکاک سر می زند که در تاریخ سینما بی سابقه اند و در زندگی عادی هم فکر نمی کنم یک فرد در مواجهه با خطر این میمیک چهره را از خود نشان دهد.

برگردیم به سرگیجه؛ جودی که در حال تبدیل شدن به مادلین است، به اسکاتی می گوید: اگر اجازه دهم مرا عوض کنی، آن وقت مرا دوست داری ...؟

و اسکاتی جواب می دهد : بله، بله !!! ...

من که باور نمی کنم.



تصویر افقی؛ پوستر بلژیکی سرگیجه



فایل های ضمیمه بند انگشتی
       

تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۰/۱۱/۱۴ صبح ۰۲:۰۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مگی گربه, ژان والژان, گرتا, سروان رنو, الیشا, میثم, دزیره, چارلز کین, ناخدا خورشيد, اسکارلت اُهارا, حمید هامون, Classic, دن ویتو کورلئونه, بانو, دلشدگان, مایکل اسکافیلد, جو گیلیس, dered, BATMAN, آماندا
دزیره آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۴
اعتبار: 35


تشکرها : 3112
( 2344 تشکر در 22 ارسال )
شماره ارسال: #44
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک

با تشکر از جناب راتسو ریزوی گرامی برای اغاز کردن این بحث.

 برای من که فیلمهای معمایی و راز و رمز دار را دوست دارم چیزی لذت بخش تر از تماشای فیلمی ار هیچکاک و در گیر شدن بامعماهای پیچیده اش نیست.

اما نکته ای که درباره ی فیلمهای هیچکاک ، همیشه حس میکنم و نمی دانم که تا چه حدی درست میباشد! این است که بیننده ی فیلمهای وی ،ندرتا در داستان فیلم غرق میشود.او همواره میداند که با یک نمایش راز الود و یکسری معما های پیچیده طرف است و از نظر ذهنی در گیر حل و فصل ان است ، که البته این خود کم جذابیتی نیست ، اما قدرت همذات پنداری با ان را کم میکند.

و اما سر گیجه         

انچه که در این فیلم ، پس از صحنه های ابتدایی مربوط به تعقیب و گریز روی بامها که نهایتا منجر به حادثه ی سقوط میشود ،،می بینیم ، اسکاتی عصا به دست و البته  تا حدودی درب و داغان است.( ناشی از همان اتفاقی که در گذشته برای وی روی داده.)

از همین گفتگوی اولیه ی اسکاتی با میج،  چند نکته معلوم میشود.اول اینکه اسکاتی،تا حد کمی ضعف جسمی دارد. دوم، تاحد زیادی ضعف روحی دارد یعنی همان ترس از بلندی و سوم سن وسالش. طوری که میج اورا با کنایه "پسر بزرگ" میخواند.

شاید این سه عامل کنار هم، تاکید میکنم، کنارهم باعث میشود که اسکاتی ان عاشق پر سوز و گدازی که میخواهیم نباشد. یعنی نباید باشد نه این که جیمز استوارت نتواند ان را به مرحله اجرا در اورد .

دیگر ان که اسکاتی در ابتدا نمی خواهد پرونده ی مادلین رابپذیرد، اما وقتی مادلین را در سالن میبیند،، انچه در وی مشاهده میشود هوس است. هوس است که تصمیم اسکاتی را تغییر می دهد.هوسی که به دور از دست وپا گم کردن های عاشقانه رفته رفته ،کم کم ، وابستگی را هم با خود همراه میکند.چیزی که عشق هم نامیده میشود!

       

در این میان شاید عشق جودی باور پذیر تر از کار در امده باشد. والبته میج را هم نباید از یاد ببریم که نهایتا در این حسرت ماند که راحت اسکاتی را از دست داد.     

جایی خواندم که:((که عشق در فیلمهای هیچکاک نه تحمیلی است ونه  احساساتی)) به نظرم سر گیجه مصداق بارز این گفته است.

وچه حس غریبی است حال اسکاتی سکانس پایانی در بالای برج ، در حالیکه به پایین نگاه میکند.چه بهایی داشت این رها شدن از سرگیجه و ترس از ارتفاع.

و این که اسکاتی ، جودی ومیج هرسه بازندگان بزرگ سر گیجه اند.

 

 


] استعداد بزرگ بدون اراده بزرگ وجود ندارد . بالزاک
۱۳۹۰/۱۱/۱۵ صبح ۱۰:۴۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : گرتا, نیومن, الیشا, اسکارلت اُهارا, چارلز کین, راتسو ریــزو, Classic, ژان والژان, دن ویتو کورلئونه, حمید هامون, بانو, مگی گربه, دلشدگان, مایکل اسکافیلد, جو گیلیس, سروان رنو, dered, BATMAN, دیوید نودلز
گرتا آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 48
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۴/۲۷
اعتبار: 23


تشکرها : 831
( 823 تشکر در 3 ارسال )
شماره ارسال: #45
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک


ضمن تشکر از راتسو ریزو و دزیره عزیز، امیدواریم شاهد مشارکت دیگر دوستان در این بحث باشیم.

 فیلم سرگیجه، داستانی قابل تامل دارد. یکی از موضوعاتی که داستان به آن می پردازد، تناقض بین ایده آل ها و دنیای واقعی است، دنیایی که هیچ کس در آن واقعا مطلوب نیست. مردی به نام اسکاتی را می بینیم که عاشق زنی (مادلین) می شود که واقعی نیست و در مقابل آن زن واقعی (جودی)، عاشق اسکاتی می شود و اسکاتی زمانی که متوجه غیرواقعی بودن معشوق خود می شود، باز هم خیال را به واقعیت ترجیح می دهد و در نهایت نه به ایده آلش می رسد و نه به آنچه واقعا وجود داشت و برایش مهیا بود.

با اینکه سرگیجه، فیلم خوبی است، بزرگترین مشکلی همیشه با این فیلم داشته ام، ریتم کند آن است که واقعا با این حقیقت که این فیلم فیلمی رمزآلود است ناسازگار است. با اینکه جزئیات به اندازه کافی وجود دارد، ولی به نظر می رسد فیلم با سرعتی که بیننده مایل است پیش برود، پیش نمی رود. بعضی صحنه ها زیاد از حد طولانی است. به عنوان یک نمونه، در قسمتی که اسکاتی، مادلین را تعقیب می کند و مادلین وارد کلیسا می شود، از لحظه ای که اسکاتی وارد کلیسا می شود، حدود یک دقیقه طول می کشد تا به حیاط کلیسا برسد و از دور ببیند که مادلین کجا ایستاده است! (قبل از اینکه نزدیکتر و پشت سر مادلین برود تا دقیقا بتواند ببیند او کنار کدام قبر ایستاده است).

http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1328342916_933_bb1aac3ff5.jpg

یکی از مسائل بحث برانگیز فیلم، قسمتی است که که جودی تصمیم می گیرد نامه ای برای اسکاتی بنویسد، ولی بعد منصرف می شود. در این جا ماجرا لو می رود و بیننده متوجه توطئه می شود و این در حالی است که هنوز یک چهارم یا نیم ساعت از فیلم باقی مانده است. البته خود هیچکاک هم در مورد حذف یا باقی گذاشتن قسمت نامه نوشتن جودی با تردیدهایی رو برو بوده است و در نهایت به این علت تصمیم بر عدم حذف این قسمت گرفته که بینندگان بهتر بتوانند متوجه تردیدی که جودی در ادامه فیلم با آن روبروست، شوند. نظر شخصی من این است که اگر ماجرا لو نمی رفت و در پایان حقیقت رو می شد، جذابیت بیشتری وجود می داشت و ذهن بیننده بیشتر درگیر می شد، یا اینکه حداقل می شد انتظار داشت اگر قرار است ماجرا لو برود، در پایان فیلم حداقل بعد تازه ای از قضیه رو شود و اطلاعات جدیدی به بیننده داده شود که متاسفانه، این اتفاق نمی افتد و اسکاتی دقیقا همان چیزی را در پایان کشف می کند که بیننده از قبل می دانست. کند بودن ریتم فیلم هم تاثیر منفی این مسئله را بیشتر کرده است.

در مورد مسئله باور پذیر بودن یا نبودن ترس اسکاتی از بلندی که راتسوی گرامی به آن اشاره کرد، به نظر من، در بعضی جاهای فیلم این ترس باورپذیر و در بعضی جاها غیرقابل باور است. صحنه آغازین فیلم را همواره دوست داشته ام، چون همیشه احساس کرده ام با دیدن آن نه با ترس اسکاتی، بلکه با ترس خودم روبرو هستم و خودم را به جای اسکاتی فرض کرده ام. ولی آنجا که مادلین به قصد خودکشی از پله های کلیسا بالا می رود و اسکاتی به دلیل ترس از ارتفاع از رسیدن به او و نجاتش بازمی ماند، شکلی که این ترس نشان داده می شود اصلا باور کردنی نیست و در این صحنه این مشکل ذهنی و روانی، بیشتر شبیه نوعی معلولیت به نظر می رسد!

در مورد مساله عشق تصویر شده در این فیلم هم باید بگویم که عشق اسکاتی به مادلین برایم غیرقابل باور است و دلیل آن هم شاید تا حد زیادی سلیقه شخصی باشد که همیشه در فیلم ها، با عاشقان قهرمان صفتی که یکباره متحول می شوند و برای معشوق خود نقش نجات دهنده را ایفا می کنند، مشکل داشته ام و در نیمه اول فیلم اسکاتی دقیقا چنین عشقی نسبت به مادلین دارد. وی مشکل خود را فراموش کرده و همچون شوالیه ای سعی می کند تا دلبری را که اسیر نیرویی مرموز و ناشناخته است، نجات دهد و البته بعد از شکستی که در این راه می خورد، در کوی و برزن، معشوق از دست رفته خود را می جوید و گویی همه جا او را می بیند و البته در نهایت هم او را به گونه ای دیگر می یابد... زیباست ولی باورکردنی نیست...

همانطور که راتسو ریزو اشاره کردند، اسکاتی بر خلاف آنچه به جودی می گوید، اصلا اهمیتی برای خود جودی قائل نیست و جودی تکه چوبی است که اسکاتی می خواهد با تراش دادن آن مجسمه مورد نظر خود را خلق کند و خود این چوب برایش اهمیت چندانی ندارد. اصولا وقتی اسکاتی به جودی می گوید تو را دوست خواهم داشت، این "تو"، معنی ای جز مادلین نمی تواند داشته باشد!




چه پر شتاب فرو می ریزند شن های زمان، مگر آن هنگام که در سختی باشیم! (گوژپشت نتردام/1923)
۱۳۹۰/۱۱/۱۵ صبح ۱۱:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : نیومن, الیشا, اسکارلت اُهارا, چارلز کین, زاپاتا, راتسو ریــزو, ژان والژان, دن ویتو کورلئونه, حمید هامون, دزیره, ناتالی وود, بانو, مگی گربه, میثم, سم اسپید, Classic, دلشدگان, مایکل اسکافیلد, کاترین جویس, جو گیلیس, سروان رنو, dered, BATMAN
گرتا آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 48
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۴/۲۷
اعتبار: 23


تشکرها : 831
( 823 تشکر در 3 ارسال )
شماره ارسال: #46
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک

ضمن عرض ادب خدمت دوستان، خواستم یادآوری کنم که پرونده فیلم سرگیجه همچنان باز است و خوشحال می شویم اگر دوستان در صورت تمایل در بحث شرکت کنند و نظرات مختلف خود در مورد این فیلم را بیان کنند.

http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1329311650_933_da43d7d5e6.jpg


چه پر شتاب فرو می ریزند شن های زمان، مگر آن هنگام که در سختی باشیم! (گوژپشت نتردام/1923)
۱۳۹۰/۱۱/۲۶ عصر ۰۴:۴۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : میثم, زاپاتا, الیشا, Papillon, پاشنه طلا, نیومن, راتسو ریــزو, مایکل اسکافیلد, دزیره, کاترین جویس, ناتالی وود, جو گیلیس, مگی گربه, dered, ژان والژان
Savezva آفلاین
جک لمون
***

ارسال ها: 140
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۱۰
اعتبار: 24


تشکرها : 547
( 1218 تشکر در 34 ارسال )
شماره ارسال: #47
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک

سرگیجه یکی از فیلمهایی است که به نظر شخص من بیش از آنچه که در چنته دارد مورد مدح و ستایش قرار گرفته است. من قصد تخریب این فیلم و یا توهین به طرفدارانش را ندارم کما اینکه این فیلم در زمره فیلمهای مورد علاقه من قرار دارد. اما در هرحال نمی توان ایرادات داستانی و فیلمنامه ای و حتی بعضا تکنیکی آن را نادیده گرفت. خود هیچکاک هم در گفتگو با تروفو به برخی از اشکالات فیلمنامه نیز اشاراتی داشته است. (سینما به روایت هیچکاک، چاپ پنجم، صفحه 202)

با همه این احوال هیچکاک با استفاده از روش های گوناگون و خلاقیت های منحصر به فرد توانسته نقاط ضعف فیلم را تا حد زیادی کمرنگ نماید. تیتراژ استثنایی، صحنه سرگیجه اسکاتی در کلیسا، کابوس اسکاتی و بسیاری از تمهیدات دیگر باعث شده تا استاد علاوه بر لاپوشانی ضعف های فیلم آن را به اثری در خور توجه بدل نماید.

ضمنا به نظر من گریم کیم نواک در نقش جودی کمی توی ذوق می زند!!!


سفید پوشیده بودم با موی سیاه/ اکنون سیاه جامه ام با موی سفید
۱۳۹۱/۱/۷ عصر ۱۰:۵۲
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ناخدا خورشيد, اتان ادواردز, حمید هامون, ناتالی وود, Classic, راتسو ریــزو, بانو, Papillon, جو گیلیس, dered, ژان والژان, زرد ابری
جو گیلیس آفلاین
فیلمنامه نویس
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۴/۱۷
اعتبار: 23


تشکرها : 726
( 1190 تشکر در 18 ارسال )
شماره ارسال: #48
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک

این روزها که در محافل سینمایی ، فیلم سرگیجه نقل محافل شده و به عنوان برترین فیلم تاریخ انتخاب شده، شایسته است بیشتر در مورد این فیلم فاخر سخن بگوییم.

اولین بار که سرگیجه را دیدم، سوال های زیادی در ذهن من شکل گرفت، اون موقع حتی به خودم اجازه نمی دادم که بگویم مشکل فیلمنامه داشته، اما وقتی همین چند وقت پیش برای بار دوم دیدمش، نه تنها به این پی بردم که بسیاری را سوالات من پاسخ ندارد، بلکه مشکلات فیلمنامه ای بسیاری در ان یافتم. گفتم شاید مشکل از منه، اما وقتی چند مقاله معتبر در مورد سرگیجه رو مطالعه کردم، در کمال تعجب دیدم که منتقدان مشهوری از فیلمنامه ی نه چندان قوی سرگیجه ایراد هایی گرفتند.

برای مثال "گاوین الستر چطور مطمئن است اند اسکاتی نمی تواند خودش را به بالای برج برساند و صددرصد سرش گیج خواهد رفت؟ آیا اسکاتی بعد از مرگ مادلین برای شناسایی جسد احضار نشده است تا به تفاوت مادلین حقیقی و جعلی پی ببرد؟ درست که جودی در نیمه ی دوم فیلم اعتراف می کند الستر وی را به دلیلی شباهتش به مادلین حقیقی انتخاب کرده اما آیا این شباهت به قدری بوده است که واقعاً با مادلین حقیقی اشتباه گرفته شود؟"

به هر حال سرگیجه هیچکاک با استفاده از جلوه های بصری و تصویری، تا حدی این مشکلات را رفع کرده، از تیتراژ حرفه ای گرفته تا نور پردازی و موسیقی متن.

http://cafeclassic4.ir/imgup/3042/1344539274_3042_481895ab52.jpg


من بزرگم... این فیلم ها هستند که کوچک می شوند
۱۳۹۱/۵/۱۹ عصر ۰۲:۴۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ناخدا خورشيد, بانو, اسپونز, سروان رنو, راتسو ریــزو, سی.سی. باکستر, دزیره, پایک بیشاپ, مگی گربه, اسکارلت اُهارا, dered, ژان والژان, BATMAN, زرد ابری
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #49
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک


"همه به کافه ریک می آیند" کازابلانکا بعد از هفتاد سال


پرویز جاهد

منتقد فیلم

هفتاد سال از ساخته شدن "کازابلانکا" می گذرد، فیلمی که یکی از محبوب ترین فیلم های عاشقانه سینمای کلاسیک است. امروز نه مایکل کورتیس، کارگردان این فیلم زنده است و نه هامفری بوگارت و اینگرید برگمن، بازیگران اصلی آن. اما فیلم همچنان محبوبیت خود را نزد عاشقان سینما، حفظ کرده است.

فیلمی که چند نسل با آن زندگی کردند و اکنون دیگر مفهومی نوستالژیک برای آنها پیدا کرده است.

هنوز خیلی ها از دیدن آن به وجد می آیند، خشمگین می شوند، دچار دلهره و تعلیق شده و بر سرنوشت عشقی ناکام و حسرت بار، می گریند. شاید آهنگ جاز عاشقانه و نوستالژیکی که سم، نوازنده پیانوی کافه ریک، می خواند، علت محبوبیت جهانی این فیلم را توضیح دهد:
این داستانی قدیمی است
مبارزه برای عشق و افتخار
موضوع مرگ و زندگی
جهان در گذر زمان
همواره به عاشقان خوشامد خواهد گفت

اما "کازابلانکا"، فراتر از نوستالژی عشق کهنه و از دست رفته چه می‌گوید؟

""کازابلانکا"، در واقع با هدف پشتیبانی از سیاست ایالات متحده در ائتلاف با نیروهای متفقین علیه فاشیسم ساخته شده، در زمانه ای که بیشتر آمریکایی ها معتقد بودند که نیروهای آمریکایی، نباید در جنگ شرکت کنند و باید خنثی و بی طرف باشند."

کازابلانکا، محصول دوران طلایی هالیوود است و همه عناصر لازم برای تبدیل شدن به یک فیلم کلاسیک درجه یک و فراموش نشدنی را در خود دارد: ستاره های جذاب و دوست داشتنی مثل هامفری بوگارت و اینگرید برگمن، فضای باشکوه و اگزوتیک کافه ریک، دیالوگ های تیز و برنده به سبک فیلم های نوآر، تم حماسی میهن پرستانه و ضد فاشیستی و قهرمانانی عاشق و شورانگیز که برای نجات جهان یا عشق، از خودگذشتگی می کنند.

با این حال کازابلانکا، فیلم محبوب منتقدان سینما نیست و بیشتر در میان تماشاگران عادی نفوذ دارد. پالین کیل منتقد معروف آمریکایی، به شدت به آن حمله کرد اما رمانتیسیسم جذابش را ستود:"اصلا آن فیلم بزرگی که می گویند نیست، ولی یک جور رمانتیسیسم آبکی بخصوص و جذاب دارد..."

امبرتو اکو، نویسنده و نشانه شناس برجسته ایتالیایی نیز در مقاله معروف خود با عنوان "به دنبال الگوهای سینمایی"، آن را از منظر نشانه شناسی تحلیل کرد و نوشت که با هر استانداری آن را بسنجیم، فیلمی میان مایه است. اکو، تحول شخصیت های فیلم را متناقض دانسته و تاثیرات دراماتیک آن را غیرمتداوم خواند.

از دید امبرتو اکو، "کازابلانکا" تنها یک فیلم نبود بلکه آنتالوژی فیلم ها بود، فیلمی که از مجموعه ای از کلیشه ها استفاده کرده است تا تاثیر گذار باشد. به نوشته اکو، "دو کلیشه ما را می خنداند اما صدها کلیشه ما را تکان می دهد."

اما برخلاف نوشته اکو، "کازابلانکا تنها مجموعه ای از کلیشه ها نیست بلکه در خیلی از موارد، برخلاف کلیشه های متعارف ملودرام های رمانتیک هالیوودی عمل می کند. مایکل کورتیس، در"کازابلانکا"، هوشمندانه قواعد ژانر فیلم های جنگی میهن پرستانه و حماسی و ملودرام های عاشقانه را به هم می آمیزد و از آن نتیجه درخشانی می گیرد.

"کازابلانکا"، در واقع با هدف پشتیبانی از سیاست ایالات متحده در ائتلاف با نیروهای متفقین علیه فاشیسم ساخته شده، در زمانه ای که بیشتر آمریکایی ها معتقد بودند که نیروهای آمریکایی، نباید در جنگ شرکت کنند و باید خنثی و بی طرف باشند.

"امبرتو اکو، در تحلیل "کازابلانکا"، کافه ریک را این گونه توصیف می کند:" اینجا محلی است که همه آزمایش خود را پس می دهند، انتظار بزرگ، تطهیر شدن. سرود آلمان ها نمایانگر بربریت است. و در شهر پریشان حالی، سرقت، خشونت و سرکوب، همه امیال و آرزوها موج می زند."

فیلم، در دوره ای به نمایش درآمد که حمله ژاپن به پرل هاربر اتفاق افتاده بود و آمریکا عملا یک سال بود که وارد جنگ شده بود. از این رو اداره جنگ آمریکا، بخشی به نام فیلم های جنگی راه انداخت و فیلمسازانی مثل جان فورد، فرانک کاپرا و سناریست های کازابلانکا یعنی ژولیوس و فیلیپ اپستاین به واشنگتن سفر کردند تا فیلم های تبلیغاتی در این زمینه بسازند. فیلم هایی که تحت عنوان "چرا می جنگیم؟" به نمایش درآمد.

در فاصله بین ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵، نزدیک به ۱۷۰۰ فیلم در هالیوود ساخته شد که از میان آنها ۵۰۰ فیلم آن مربوط به جنگ بود. در واقع "کازابلانکا" نیز بر اساس چنین سیاستی و در ادامه چنین گرایش غالبی، ساخته شد.

حتی انتخاب بازیگران آن، نشانگر حساسیت برادران وارنر به مسائل اجتماعی و سیاسی جنگ بود. هر کدام از بازیگران، نماینده یکی از ملت های درگیر در جنگ بودند. هامفری بوگارت آمریکایی، اینگرید برگمن سوئدی، کنراد فایت و پیتر لور آلمانی، پل هنرید اتریشی و کلود رینز انگلیسی.

تنها بازیگر سیاه پوست فیلم، دولی ویلسن بود که نقش سم، دوست صمیمی ریک و نوازنده پیانو در کافه او را بازی می کند. کسی که دلسوز ریک است و از همه جزییات زندگی اش و عشق او به الزا خبر دارد.

به همین دلیل وقتی الزا از او می خواهد آهنگ نوستالژیک و خاطره انگیز "همچنان که زمان می گذرد" را بنوازد، او ابتدا مقاومت می کند، چون یادآوری آن عشق نه تنها برای ریک و الزا، بلکه برای خود او نیز که شاهد این عشق و پایان غم انگیز آن بود دردناک است.

"کازابلانکا"، درامی عاشقانه است که در بستر جنگ جهانی دوم و در اوضاعی آشفته اتفاق می افتد. در گوشه ای از جهان که ظاهرا از تب و تاب جنگ و بلاهای آن دور و مصون است، در زمانه ای که اروپا در آتش جنگی مهیب می سوزد، کافه ریک در شهر اشغال شده کازابلانکای مراکش، مکانی دنج و امن و آرام است که نشانی از آشفتگی و بحران "جهان دیوانه" (به تعبیر ریک) در آن دیده نمی شود.

ابتدا قرار بود رونالد ریگان نقش ریک را در کازابلانکا بازی کند !

کافه ریک در واقع مکانی نمادین است که فضای سیاسی و اجتماعی دوران جنگ و همه نیروهای درگیر در آن را ترسیم می کند.

امبرتو اکو، در تحلیل "کازابلانکا"، کافه ریک را این گونه توصیف می کند:" اینجا محلی است که همه آزمایش خود را پس می دهند، انتظار بزرگ، تطهیر شدن. سرود آلمان ها نمایانگر بربریت است. در شهر پریشان حالی، سرقت، خشونت و سرکوب، همه امیال و آرزوها موج می زند. پتن ویشی در برابر صلیب لوزن و در پایان این دایره بسته می شود. در حالی که همه با پیوستن به نهضت مقاومت در مقابل حکومت ویشی ایستاده اند. اسب جادویی، هواپیما، از روی کافه آمریکایی بوگارت گذشته و یادآور سرزمین موعود است. همه به کافه ریک می آیند: اما درون مایه های آن چیست؟ لژیونرهای خارجی(هر شخصیت ملیت خاص خود را دارد و داستان جداگانه خویش را تعریف می کند) گراند هتل، آتش سوزی و قمارخانه ها، بهشت قاچاقچیان و کافه ریک آخرین منزل در کرانه های صحرای سوزان. کافه ریک، دایره جادویی است که همه چیز در آن اتفاق می افتد؛ عشق، تعقیب، جاسوسی، قمار، وسوسه، موسیقی و میهن پرستی، وحدت مکان، ‌تجمع و ترکیب جالب و تحسین برانگیزی از وقایع در یک فضای محدود را به دست می دهد."

وضعیتی متعادل ابتدای فیلم، با ورود الزا و شوهرش ویکتور، به هم ریخته و بحرانی و پرتنش می شود. از آن به بعد این آشفتگی و بحران، نه تنها در سطح ظاهری درام و بین متفقین و نیروهای آلمانی دیده می شود بلکه در درون شخصیت های محوری داستان یعنی ریک و الزا نیز اتفاق می افتد و پس از آن است که پس زمینه داستان و موضوع مقاومت ضد فاشیستی، از مرکزیت درام به حاشیه رانده و عشق الزا و ریک، به هسته اصلی و نیروی محرکه درام تبدیل می شود.

رابطه عاشقانه الزا و ریک در بستر روی کار آمدن فاشیسم در پاریس شکل می گیرد و با اشغال پاریس به وسیله فاشیست ها از هم می پاشد. در واقع این فاشیسم است که جدایی آنها را سبب می شود و قلب ریک عاشق را می شکند. پیام های ضد جنگ فیلم خیلی آشکار است. صحنه های فلاش بک که در پاریس می گذرد نشان می دهد که جنگ چگونه می تواند، عشقی شورانگیز را نابود کند.

کافه ریک در واقع مکانی نمادین است که فضای سیاسی و اجتماعی دوران جنگ و نیروهای درگیر در آن را ترسیم می کند

"کازابلانکا"، بر اساس نمایشنامه منتشر نشده "همه به سمت ریک می آیند" نوشته موری برنت و جون الیسن ساخته شد. نمایشنامه ای گمنام و مهجور که ابتدا قرار بود رونالد ریگان نقش ریک را بازی کند و به قول دیوید تامسن، اگر ریگان در این فیلم بازی می کرد دیگر نیازی نبود که رئیس جمهور شود.

ریک و کافه اش، کازابلانکا، الگوهای ویشی و گشتاپو، نامه های عبور که در پیانوی سم مخفی شده، خود سم و ترانه "همچنان که زمان می گذرد" و معشوقه ای از دوران گذشته، همه از نمایشنامه گرفته شدند. تنها تفاوت بین فیلم و نمایشنامه، هویت ملی الزا بود که در نمایشنامه، زنی آمریکایی است که قرار بود نقشش را آنا شرایدان بازی کند.

اما به جای رونالد ریگان، هامفری بوگارت برای بازی در نقش ریک انتخاب شد. بازیگری که جز فیلم های گانگستری و نوآر، هیچ فیلم رمانتیک و عاشقانه ای در کارنامه خود نداشت و در نخستین نقش رمانتیکش، به بهترین شکل ممکن ظاهر شد. به گفته دیوید تامسن در بیوگرافی بوگارت، هیچکس قبل از "کازابلانکا" نمی دانست که هامفری بوگارت، جذابیت سکسی دارد و بعد از این فیلم بود که همه به این موضوع پی بردند.

به نوشته تامسن، "نگاه غمگین بوگارت و صدای خسته اش، نیرویی بود که می توانست در برابر فاشیسم بایستد و از بی تفاوتی و خودخواهی دست بکشد."

این بوگارت بود که می توانست با قدرت بازیگری اش، شخصیت تلخ، عبوس، تک رو و کلبی مسلک ریک را که مواضع سیاسی اش را پنهان کرده و تنها به بیزینس خود می اندیشد، به زنان بی اعتناست و با آنها بدرفتاری می کند را به شکل درخشانی ایفا کند.

در صحنه ای از فیلم می بینیم که او چگونه، ایون، دختری را که دوستش دارد، با بی رحمی از خود می راند اما در مقابل الزا (عشق قدیمی اش)، منفعل و عاجز است و در تنهایی و با یاد آوری خاطراتش (که به صورت فلاش بک می بینیم)، فرو می شکند.

به نوشته تامسن، نگاه غمگین بوگارت و صدای خسته اش، نیرویی بود که می توانست در برابر فاشیسم بایستد و از بی تفاوتی و خودخواهی دست بکشد

ریک در واقع با تبعید خودخواسته اش به کازابلانکا، خواسته است عشق الزا را از یاد ببرد اما با آمدن ناگهانی و غافلگیرکننده او، این عشق دوباره در او جان می گیرد. ریک، قهرمان نیست و نمی خواهد هم قهرمان باشد اگرچه مایکل کورتیس در پایان فیلم از او یک قهرمان رمانتیک می سازد که بالاتر از قهرمانگرایی امثال ویکتور لازلو می ایستد.

او از نظر سیاسی محافظه کار است و به گفته خودش با سیاست کاری ندارد. با این حال به رغم این که سعی دارد دیدگاه های سیاسی اش را بروز ندهد اما در نهایت مجبور می شود به نفع جنبش مقاومت، موضع گیری کند. این موضع گیری و سمپاتی او را نسبت به مبارزان، در صحنه معروف سرودخوانی دسته جمعی هواداران متفقین در کافه به وضوح می بینیم. در این صحنه، او با اشاره به ارکستر کافه از آنها می خواهد برای خنثی کردن سرودخوانی نازی ها، سرود ملی فرانسه را اجرا کنند. یا در صحنه ای خطاب به افسر آلمانی می گوید: "تو خیلی خوش شانسی که کافه من به روی تو بازه."

اما از طرفی او به ویکتور حسادت می کند چرا که ویکتور نه تنها عشق او را صاحب شده بلکه وجهه ای انقلابی نیز دارد و مورد تحسین مبارزان ضد فاشیست است.

ریک، انقلابی نیست اما در برابر بی اخلاقی فاشیستی و رذالت محیط پیرامونش، موضع می گیرد. در جواب صاحب کافه "طوطی آبی" که رقیبش است و می خواهد سم، نوازنده سیاه پوست پیانو را از او بخرد، می گوید: "من آدم خرید و فروش نمی کنم."

از طرفی او به شخصیت های متعارف و سرزنده فیلم های رمانتیک کلاسیک از نوع فیلم های کری گرانت شباهتی ندارد بلکه فیگوری متعلق به فیلم های نوآر است و انگار از دل داستان های نوآر به کازابلانکا تبعید شده است. ریک همه خصلت های شخصیت های تلخ، بدبین و خونسرد و ضد رمانتیک فیلم های نوآر را در خورد دارد.

بنابراین "کازابلانکا" با این که در ژانر فیلم های ملودرام و رومنس قرار می گیرد اما دربردارنده عناصر نوآر است. سبک فیلمبرداری اکسپرسیونیستی (های کنتراست و لو کی لایتینگ) فیلم نیز بیشتر به دنیای نوآر نزدیک است تا نورپردازی تخت و یکدست فیلم های رمانتیک هالیوود.

به گفته امبرتو اکو، قربانی شدن، تم اصلی "کازابلانکا"ست و این اسطوره قربانی است که در سرتاسر فیلم جاری است. بدون شک، کازابلانکا قربانگاه عشق است و ریک، قربانی این عشق. اما الزا کیست؟ یک فم فتال دیگر؟ او از ویکتور و اریک چه می خواهد؟ چه چیزی رفتار او را توجیه می کند هنگامی که بین دو مرد عاشق قرار می گیرد؟

اینگرید برگمن با چشمان نمناکش، پرتره معشوق گرفتار میان دو مرد عاشق را به بهترین شکلی بازآفرینی کرده است

اینگرید برگمن با چشمان نمناکش، پرتره معشوق گرفتار میان دو مرد عاشق را به بهترین شکلی بازآفرینی کرده است. قدرت بازیگری برگمن، بیشتر در میمیک صورت و چشمانش نهفته هست. این چشمان نمناک اوست که همه رازها را در خود دارد و بیانگر عشقعمیق او به ریک است. چهره او نماد عشقی تروماتیک است. عشقی که حاصلی جز غم و اندوه ندارد.الزا ادعا می کند که عاشق شوهرش است و او را به خاطر شجاعتش تحسین می کند اما همه اشک ها و عواطفش را نثار ریک می کند.

ریک و الزا، هر دو بازنده اند چرا که آنها تا ابد باید داغ این عشق دردناک را در دل داشته باشند. آنها همانند فیلم های نوآر، شخصیت هایی لعنت شده اند که سرنوشت تلخشان را تقدیر رقم زده است.

در این میان شاید ویکتور لازلو، شوهر الزا و قهرمان مبارزه علیه فاشیسم، برنده واقعی باشد چرا که او نه تنها ماموریت خود علیه فاشیسم را به خوبی اجرا می کند بلکه الزا را نیز به چنگ می آورد.

ویکتور، همانند ریک، شخصیتی مرموز، پیچیده و چند بعدی است. ما نمی توانیم احساسات و واکنش های او را در برابر ریک و الزا پیش بینی کنیم. او با این که از رابطه الزا و ریک سر درآورده اما تا مدت ها آن را بروز نمی دهد چرا که هدف مهم تری دارد و آن مبارزه با فاشیسم است.

سکانس نهایی "کازابلانکا" در فرودگاه، سکانس گره گشایی است. نازی های شیطان صفت، مثلث عشق و کاپیتان فرانسوی آدم فروش و فاسد، همه حاضرند تا درام عاشقانه مایکل کورتیس، فرجامی غافلگیرکننده و غیرقابل پیش بینی پیدا کند.

فداکاری ریک در این سکانس، تنها به خاطر عشقش به الزا نیست بلکه او در واقع به این شعار تبلیغاتی دولت آمریکا پاسخ مثبت می دهد که از مردم می خواهد آرزوها و منافع شخصی خود را فدای منافع ملی و مبارزه با فاشیسم کنند...


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۱/۹/۹ صبح ۰۹:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, پایک بیشاپ, بانو, مگی گربه, راتسو ریــزو, دلشدگان, dered, پرشیا, ژان والژان
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 481
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷
اعتبار: 70


تشکرها : 353
( 7390 تشکر در 72 ارسال )
شماره ارسال: #50
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک

(۱۳۹۱/۹/۹ صبح ۰۹:۱۸)دن ویتو کورلئونه نوشته شده:  


فداکاری ریک در این سکانس، تنها به خاطر عشقش به الزا نیست بلکه او در واقع به این شعار تبلیغاتی دولت آمریکا پاسخ مثبت می دهد که از مردم می خواهد آرزوها و منافع شخصی خود را فدای منافع ملی و مبارزه با فاشیسم کنند...

نمیدانم و در واقع نمیخواهم هم بدانم که این جمله آخری که در نقد کازابلانکا در اینجا قید کرده اید از کیست. مصداق این حقیقت که وقتی میگوئیم باید بدون هیچ پیش داوری و بدون هیچ اطلاعات اولیه ای باید به تماشای یک فیلم نشست در اینجا بخوبی هویدا میشود. کسی که این نقد را و جستارهای مشابه را ندیده و نخوانده باشد و برای اولین بار به تماشای کازابلانکا بنشیند برداشت نهائی وی از آن این خواهد بود که با یک مثلث عشقی در این فیلم مواجهیم که یک نفر به مقتضای نظام آفرینش (که البته بر سر این قراردادها من بحث دارم و آنرا جزو نظام هستی نمیدانم بلکه بخشی از قراردادهای بشری فرض میکنم) باید از بین این سه نفر حذف شود تا ماجرا ختم (به خیر یا شر) شود. اصولا در تمام عشقهای مثلثی باید یک نفر حذف شود (که بعضا نتیجه حذف این یک نفر منجر به حذف دو نفر میشود و فقط یک نفر سر سالم به گور میبرد) ... بیننده بی مطالعه و بی طرف ته قصه را این می بیند که یک نفر از این سه نفر نه به اجبار بلکه به میل خود کنار میرود. در زندگی بشر "انتخاب به میل خود" ارج و قرب دارد. اگر این انتخاب برای سعادت دیگری باشد بر ارزش این ارج و قرب افزوده میشود و اگر با فرض سعادت دیگری منجر به فلاکت خود شخص یا گذشتن از آمال و آرزوهایش هم شود بازهم یک درجه دیگر بر آن ارج و قرب افزوده میگردد. اگر در این گذشت منتی هم بر سر دو راس دیگر این عشق گذاشته نشود بازهم درجه ای دیگر اضافه میشود... بیننده بی سواد عامی که چنین نقدهائی را بلغور نکرده باشد ، تمام درجه هایی که بدانها اشاره شد را یکجا به ریک میدهد. "یکجا" یعنی صد درصد. وقتی شما (یا آن منتقد) میگویید فداکاری ریک تنها بخاطر عشقش به الزا نبوده است و در واقع اهداف سیاسیی که در آن، گذشت از منافع شخصی بخاطر مصالح ملی هم در این گذشت دخیل بوده یعنی کلیت فیلم را و در واقع مفهوم واقعی ایثار و عشق را لگدمال کرده اید. عشق واقعی خالص است. تنها این نبوده و آن هم بوده مفهومش عشق نیست ، مصالح است ، معامله است، منفعت است. منفعت شخصی ، منفعت برای دولت، منفعت برای غیر.... در عشق ، غیر وجود ندارد ، هرچه هست معشوق است.

عشق جوشد بحر را مانند دیگ

عشق ساید کوه را مانند ریگ

درنیاید عشق در گفت و شنید

عشق دریاییست قعرش ناپدید (مولوی)

به همین خاطر است که به دوستان توصیه میکنم هرگز قبل از دیدن یک فیلم نقدهای مرتبط با آنرا تا جائی که میتوانند نخوانند.

۱۳۹۱/۱۲/۲۸ صبح ۰۹:۵۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جو گیلیس, پرشیا, بانو, oceanic, Classic, سم اسپید, فورست, مگی گربه, دزیره, رزا, حمید هامون, Papillon, ژان والژان, دلشدگان, آماندا, Savezva, هایدی, زرد ابری
دزیره آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۴
اعتبار: 35


تشکرها : 3112
( 2344 تشکر در 22 ارسال )
شماره ارسال: #51
RE: بازبینی مرد سوم

مرد سوم را سالها پبش، ان وقتها که تلویزیون دو تا شبکه بیشتر نداشت،دیده بودم.تمام انچه که از این فیلم در یادم مانده بود عبارت بود از دو دوست (هری لایم و هالی مارتینز) که یکی فوت کرده بود و دیگری در جستجوی کشف راز مرگش بود و یک زن( آنا ). صحنه هایی هم ازتعقیب وگریز در کانالهای فاضلاب و البته یک چرخ و فلک.

فیلم را دوباره دیدم .فیلم نکات و جزئیات جذاب و دلنشین بسیاری داشت که در یادم نمانده بود.خیلی بیشتر از شوک مربوط به کشف راز مرگ هری لایم.

هری لایمی که همه چیز را زیر پا می گذارد تا بتواند بالا و بالاتر برود. هالی مارتینز عاشق که با وجدان خود درگیر است. و انایی که نمیتواند هری را فراموش کند و به کس دیگری دل ببندد.او دائما هالی را با نام هری صدا میکند.

به هر حال انچه مرا بر ان داشت تا این مطالب را بنویسم، سکانس پایانی فیلم بود که خیلی دوستش داشتم. بعد از کمی جستجو متوجه شدم که این سکانس بسیار بحث بر انگیز تر از انچه که من فکر میکردم بوده است و اصلا یکی از معروف ترین پایانها بین فیلم های کلاسیک است.

   مراسم خاکسپاری واقعی هری تمام میشود و انا مسیر پر درخت خروجی گورستان را طی میکند.هالی که توان دل کندن از انا را ندارد، چمدان به دست در ابتدای راه منتظر ایستاده است و ما لحظه لحظه شاهد گام براداشتن و جلو امدن انا هستیم و منتظریم تا عکس العملش نسبت به هالی را ببینیم. او به ارامی بدون کوچکترین توجهی از جلوی هالی رد میشود و به طرف دوربین میاید و ازکنار دوربین میگذرد،به معنای خروج همیشگی از زندگی هالی.

  گراهام گرین،نویسنده ی معروف،داستان مرد سوم را ازهمان ابتدا به قصد فیلم شدن نوشته بوده است. در فیلمنامه ی او انچه در نهایت اتفاق میافتاده،قدم زدن انا و هالی در کنار هم ودر سکوت بوده است.پایانی خوش برای فیلم.

گرین بعدها کارول رید( کارگردان )

را فاتح مرد سوم خواند.هم به خاطر این پایان بندی متین و بی نظیر و هم به خاطر کشف اقای انتوان کاراس،زیدر نواز گمنامی که ملودی زیبای هری لایم را نواخته است.

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?k...d28541af3c

به هر حال انا یعنی زنی که در عکس زیر میبینیم واگر به روبدوشامبری که بر تن دارد دقت کنیم!نمیتوانسته هری لایم را فراموش کند.لا اقل نه به این زودی که هالی مارتینز انتظار داشته است! 

عکسهای ضمیمه:انتوان کاراس - zither



فایل های ضمیمه بند انگشتی
       

] استعداد بزرگ بدون اراده بزرگ وجود ندارد . بالزاک
۱۳۹۲/۲/۲۹ صبح ۰۷:۳۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Papillon, کاپیتان اسکای, پایک بیشاپ, جو گیلیس, فورست, پرشیا, بانو, مگی گربه, کنتس پابرهنه, اسکارلت اُهارا, حمید هامون, اکتورز, ژان والژان, Classic, زاپاتا, اسکورپان شیردل, خانم لمپرت, پینک فلوید, زرد ابری, BATMAN
ال سید آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 111
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۵/۸
اعتبار: 8


تشکرها : 1042
( 277 تشکر در 77 ارسال )
شماره ارسال: #52
RE: بازنگری در اسطوره های کلاسیک

به نام خدا

 جنگ ستارگان ،پارک ژوراسیک،ارباب حلقه ها، آواتار،دزدان دریایی کارائیب، مرد عنکبوتی، مریخ حمله میکند، کابوس پیش از کریسمس،سربازان سفینه،ترمیناتور،والاس و گرومیت.

شما این فیلم ها رامی شناسید،ولی آیا میدانید سازندگان این فیلم ها از چه کسی الهام گرفته اند؟

سال 1933در این سال یکی از موفق ترین فیلم های جهان به نام کینگ کونگ به نمایش در آمد فیلمی که بیشتر موفقیت خودرا مدیون فردی به نام ویلیس اوبرایان  (1886-1962) استاد جلوه های ویژه استاپ بود موشن ولی نکته ریزی که در این میان وجود داشت پسر بچه ای بود که به سینما رفت و با دیدن فیلم کینگ کونگ مسیر زندگی خود را انتخاب کرد نام این بچه ری هری هاوزن بود (1920-2013)او در دانشگاه لس آنجلس سیتی در رشته عکاس برداری و مجسمه سازی تحصیل کرد دو چیزی که ستون این حرفه به حساب می آمدند .

او قصد ساخت انیمیشنی به نام تکامل را داشت ولی با ظهور انیمیشن های دیزنی از این کار منصرف شد ولی ماکت هایی را که ساخته بود به جرج پاول نشان داد اولین کار حرفه ای او با جرج پاول انیمیشن قصه های مادر غاز بود

سال 1949 فیلمی به نام جویانگ قدرتمند از ارنست بی شودساک ساخته شد که جلوه های ویژه این فیلم سپرده شد به ویلیس اوبرایان و ری هری هاوزن و نتیجه کار آن دو برنده شدن جایزه اسکار بهترین جلوه های ویژه بود.

از دیگر فیلم هایی که او مسئول ساخت جلوه های ویژه آن ها بود فیلم جیسون و آرگنات ها( 1963) هفتمین سفر سندباد (1958) دره بدون بازگشت(1969)20 میلیون مایل به زمین(1957) سفرهای طلایی سندباد(1973) سندباد و چشم ببر(1977)جانوری از اعماق 20 هزار متری (1953)آمده از اعماق دریا(1955)زمین علیه بشقاب پرنده ها (1956) دنیای حیوانات (1956)سه دنیای گالیور (1960)جزیره اسرار آمیز(1961)سفر اولین مردان در ماه (1964)جنگ دنیا ها (1949 رد شده توسط صاحب فیلم)یک میلیون سال قبل از میلاد(1966)و نبرد تایتان ها (1981)

از نظر او بهترین شخصیتی که ماکتش را ساخته است شخصیت مدوسا در فیلم نبرد تایتان ها است

 


مردها ممکنه از زن های خیره سر خوششون بیاد، اما هرگز باهاشون ازدواج نمی‌کنن
(بربادرفته)
۱۳۹۵/۹/۱۰ صبح ۱۲:۵۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زرد ابری, مراد بیگ, اسکورپان شیردل, جیمز باند, Papillon, بانو الیزا, سی.سی. باکستر, هانا اشمیت, BATMAN, Savezva
ارسال پاسخ