[-]
جعبه پيام
» <BATMANhttp://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...1#pid31251
» <ال سیدhttp://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...1#pid34871
» <ال سیدhttp://s9.picofile.com/file/8282080500/c...c.mp4.html
» <ال سید> متفقین میدونن که اگه زمینی حمله کنن سروان ما منهدمشون میکنه بنابراین هوایی رو صلاح دونستن
» <سروان رنو> بلی. خط زیگفرید و دیوار آتلانتیک نگاهبان ماست. البته این متفقین بیشتر هوایی حمله می کنند !
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 7 رای - 4.43 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ایران در گذر تاریخ
نویسنده پیام
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 460
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷


تشکرها : 324
( 7206 تشکر در 33 ارسال )
شماره ارسال: #1
ایران در گذر تاریخ

از دوستان کافه عاجزانه تقاضا میکنم بجای پرداختن به جنگهای ملل فرنگی (اعم از آلمان و انگلیس و فرانسه و شوروی و ...) به جنگهای کشور خود بپردازند. به اندازه کافی از جنگهای دیگران و از دلاوران بیگانه ،شنیده و خوانده ایم ... به اندازه کافی جنگهای آنها را در پرده سینما و تلویزیون دیده ایم و به اندازه کافی از تاریخ ایران خود غافل مانده ایم. بس است دیگر... بس است. در تاریخ ایران بیش از 450 جنگ به وقوع پیوسته است که جوانان ما از کل آنها فقط جنگ ایران و عراق را شنیده اند آنهم از پدرانشان! در جایگاهی که لئونیداس یونانی در نبرد با لشکر خشایارشا با 300 مبارز برتری یافت امروزه پارک و بنای یادبودی احداث گردیده است تا نام دلاورانشان را هیچ نسلی از یاد نبرد و جوان امروز عار دارد که حتی بخواند که آریوبرزن که بود و کجای این سرزمین لشکر 500 هزار نفری اسکندر را با 10 هزار نفر به زانو درآورد... که سورنا که بود و پاداش دلاوریش چه شد... کدام بنای یادبود از دلاوران تاریخ 7000 هزار ساله ایران بجا مانده است یا خود آنرا بنا کرده ایم؟ خدا پدر بانیان انجمن طراحی و ساخت بناهای فعلی مزار بزرگان ایران در دهه 1320را بیامرزد که این چند بنا (همچون حافظ و سعدی و بوعلی و فردوسی و خیام و کمال الملک و نادرشاه) را بیامرزد که اقلا به تعداد انگشتان 2 دست قبر ساخت تا سر ما بیشتر ازین پائین نماند و گرنه واقعا چه اقدام خاصی برای بزرگان و مخصوصا دلاوران جنگهای ایران کرده ایم؟ و اقعا چه کرده ایم. مزار سربازان جنگهای ما (غیر از جنگ اخیر) واقعا کجاست؟آنها کجای این سرزمین آرمیده اند؟ آنهائی که رفتند تا وجبی از این بوم بدست بیگانه نیفتد اما شاهان نالایق ما، ایران را طی 250 سال اخیر براحتی و از ترس تخت خود به بیگانه واگذار کردند.

کدام یک از دوستان میداند و میخواهد بداند که مساحت ایران در 250 سال قبل 5/5 میلیون کیلومتر مربع بود؟ من از 7000 سال قبل سخن نمیگویم از 250 سال پیش به اینسو صحبت میکنم. ایران ما طی یک ربع قرن 3 چهارم از مساحت قبلیش را از دست داد. این بذل و بخششها نه از نادلاوری سربازان ما که از بی لیاقتی سر و سرداران ما بود. طی 250 ساله اخیر این سرزمینها را بطور کامل از ما جدا کردند با این مساحتها:

ترکمنستان به مساحت 488100 کیلومتر مربع

ازبکستان به مساحت 447100 کیلومتر مربع

تاجیکستان به مساحت 141300 کیلومتر مربع

آران به مساحت 86600 کیلومتر مربع

ارمنستان به مساحت 29800 کیلومتر مربع

گرجستان به مساحت 69700 کیلومتر مربع

داغستان به مساحت 50300 کیلومتر مربع

چچن به مساحت 15700 کیلومتر مربع

اینگوش به مساحت 3600 کیلومتر مربع

از بلغارستان به مساحت12500 کیلومتر مربع

افغانستان به مساحت 625255 کیلومتر مربع

بخشهائی از مکران به مساحت 250000 کیلومتر مربع

از قزاقستان به مساحت 100000 کیلومتر مربع

از قرقیزستان به مساحت 50000 کیلومتر مربع

از عراق به مساحت 220000 کیلومتر مربع

اوستی شمالی به مساحت 8000 کیلومتر مربع

سرزمینهای فراوردان به مساحت 2161720 کیلومتر مربع

بحرین و بخشی از پاکستان به مساحت 363000 کیلومتر مربع

جوان ما هنوز که هنوز به دریای شمال ایران می گوید "دریای خزر" هنوز که هنوز است او نمیداند که خزرها مردمانی غیرایرانی و بیابانگرد، نیمه وحشی و بت پرست بودند از آسیای مرکزی که همواره شهرهایی چون بادکوبه یا باکوی ما را مورد تاخت و تاز قرار میدادند. در زمان اسلام آنها که حکومتی خاص را در همسایگی ایران برپا کرده بودند که بعدها پس از 3000 سال به اسلام و مسیحیت رو آورند و در مردم منطقه ادغام شدند و نامشان روی این دریاچه ماند که کاش نمی ماند. نام این دریا را هر ایرانی وطن پرستی باید دریای مازندران یا طبرستان بنامد که به واقع نیز چنین است. اگر ملت ما از نام خلیج با نامی دیگر عصبانی میشود باید تاب این نام را نیز نداشته باشد.

کاش بذل و بخششها به دوره قاجار و پهلوی محدود میشد. دریای مازندارن که در زمان اشکانیان و تا 300 سال قبل بطور کامل جزو مایملک ایران بود و صرفا در سال 1732 روسها یک قرار مبنی بر اجازه کشتی رانی در این دریا را با ایران منعقد کردند و در سال 1921 این دریا صرفا بین ایران و شوروی تقسیم شد، پس از فروپاشی شوروی بین کشورهای تازه استقلال یافته تقسیم شد. شوروی حق داشت مایملک خود از دریا را ببخشد اما یک نفر در این مملکت پیدا نشد که بگوید شما  تازه استقلال یافته ها هرگز از دریای سهم ایران وجبی سهم ندارید و صرفا خاکتان متعلق به خودتان است نه دریای دیگران. بذل و بخشش کردند و اسمش را هم گذاشتیم " رژیم حقوقی دریای خزر" ! کدام حقوق؟ ... امروزه میبینید که چه استخراجهای نفتی ازین منبع سرشار بعمل می آورند در حالیکه ایران هنوز یک دکل نفتی در این دریا ندارد تنها با این بهانه که  بخش ایرانی این دریا عمیق است و استخراج نفت سخت! دریایی که تا 20 سال قبل آبش از آبهای آزاد نیز زلالتر بود امروزه به یک لجنزار بیشتر شبیه است تا دریا و دریاچه...

امروزه می بیند که چه تبلیغاتی علیه سرزمین ما و ملت ما در بوغ تبلیغاتی دیگران گوش فلک را کر میکند. در فیلم 300 مادر اسکندر به او میگوید پدرت را ایرانیان کشتند و باید انتقام بگیری اما جوان بیننده فیلم نمیداند که آنچه در واقعیت تاریخ آمده اینست که مادر اسکندر که با یکی از سربازان یونانی رابطه داشت. پدرش در فرصتی صحنه رقت انگیز تجاوز را دید و با شخص متجاوز درگیر شد که نتیجه اش کشته شدن پدر اسکندر بود. غربیهای هرزه توپ هرزگی خود را به ایران پرت کردند و ایران را در این فیلم مقصر میدانند. از رابطه اسکندر با دوستش در این فیلم یک عشق افلاطونی تصویر میشود در حالیکه در تاریخ آمده است که وی با این فرد رابطه آنچنانی و همجنسگرائی داشت. موقع ورود به ایران ایرانیان را با گل و بلبل به استقبال اسکندر نشان میدهند و فراموش کرده اند که در تاریخ چه کشتارها که این جوانک مغروز از اروستائیان و سربازان ما کرد و چه برسر تخت جمشید ما آورد. کالین فارل را بازیگر این نقش انتخاب میکنند چون به جورج بوش شبیه بود. گوئی غرب نیز که نمادش بوش اساپت براحتی اسکندر توان غصب شرق را دارد و و و ... صدها فیلم با موضوعیت روم و یگانگی آن در دوران کهن تصویر شده است اما دریغ از یک فیلم حماسی از ایرانی که روم هرگز در برابرش پیروز نشد. آنها باید از شجاعت ما فیلم بسازند؟! زهی خیال باطل. فیلمهای ما از مرز قصه حسین کرد و عشق اصغر به صغری و آپارتمان نشینی و در حداکثر ممکن از قصه پردازی داستانهای اعراب فراتر نمی ورد ، خود میخواهیم که نرود ... تو را بخدا بس است دیگر قصه هیتلر گفتن و از ناپلئون تمجید کردن... بس است... به خود برسیم... به جنگهای خود و مردم خود.

۱۳۸۹/۹/۲ صبح ۱۱:۵۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : هری لایم, سم اسپید, بهزاد ستوده, اسکورپان شیردل, دلشدگان, بانو, پایک بیشاپ, john doe, سروان رنو, Kassandra, رامین_جلیلوند, همشهری_میثاق, میثم, کاپیتان هادوک, حمید هامون, الیشا, مگی گربه, جیسون بورن, Papillon, dered, فورست, ژان والژان, rahgozar_bineshan, آلبر فواره, هایدی, واتسون
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 62


تشکرها : 7909
( 3352 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: تاریخ جنگ های کلاسیک

(۱۳۸۹/۹/۲ صبح ۱۱:۵۹)منصور نوشته شده:    مزار سربازان جنگهای ما (غیر از جنگ اخیر) واقعا کجاست؟آنها کجای این سرزمین آرمیده اند؟ آنهائی که رفتند تا وجبی از این بوم بدست بیگانه نیفتد اما شاهان نالایق ما، ایران را طی 250 سال اخیر براحتی و از ترس تخت خود به بیگانه واگذار کردند....تو را بخدا بس است دیگر قصه هیتلر گفتن و از ناپلئون تمجید کردن... بس است... به خود برسیم... به جنگهای خود و مردم خود.

یاد کتاب شاه جنگ ایرانیان در چالدران و یونان بخیر... چندی قبل در مجله آن روزها وزین  دانستنیها مقاله ای چاپ شده بود با مضمون ((نگهداری سنگ قبر سربازان ایرانی جنگ چالدران (قزلباشها یا همان ارتش شاه اسماعیل صفوی) در اردبیل )) که بعدها مستندش را هم پخش کرد، سنگ قبرهایی آواره بدون جسد سرباز...

ظاهرا آرزوی دیرینه ام برآورده شده... آنقدر دوست داشتم صحبت به سمت تاریخ خودمان کشیده شود که حد و اندازه ندارد... هری لایم عزیز گفته بودند چرا کسی آشنایی ندارد با تاریخ خودمان؟! همه مان آشنایی داریم دوستان، چرا که نه؟! چون اکثرا فرزندان دهه 50 و 60 هستیم، دورانی که کتابهای تاریخ از چهارم دبستان تا حداقل قبل از آخرین تاریخی که سوم دبیرستان گذراندیم به این وضع اسفناک امروز دچار نشده بود... کتابهای تاریخمان را اگر خوب گذرانده باشیم حداقل سلسله ها را به ترتیب می توانیم نام ببریم؛ وای به فرزندان امروز ایران که بخش قبل از اسلام کتب درسیشان روز به روز نازک و نازکتر می شود... و سپس مطالعات شخصی... نوجوان امروز کتاب می شناسد؟!  حال آنکه زمان ما، خواجه تاجدار زیر بغلمان بود، شبها روی خداوند الموت چشمهایمان بسته می شد... خدا رحمت کند ذبیح الله منصوری را... اینروزها صرفا بعضی از نوجوانان به سمت کتاب تاریخی می روند و اگر بخواهند اظهار فضلی نمایند می گویند بله تاریخ می خوانیم، مثلا سینوهه را 10 بار خوانده ایم ! (توجه بفرمایید، از میان همه کتب جناب منصوری، سینوهه را بر می گزینند که آنهم مربوط به بخشی از تاریخ مصر باستان است نه ایران خودمان!!)

و اما...، برای میل دادن صحبت تالاری که نام تاریخ جنگهای کلاسیک برآن نهاده شده و با عکس جلد تاریخ خودمان آغاز شده اما صرفا بر جنگ دوم جهانی متمرکز است؛  به سمت تاریخ ایران زمین، قدمی کوچک برمیدارم، بسیار دوست دارم تاریخ ایران را به دو بخش اسطوره ای و واقعی تقسیم کنم... (متوجه این امر هستم که تاریخ باید واقعی شرح داده شود و تهی از افسانه، خواستم هومر مآبانه آغاز کنم، دوستان که علاقمند باشند خودشان ادامه خواهند داد قطعا و به یقین) ولی باز می گویم که در این تالار روی بخش اسطوره ای چندان جولان نخواهم داد چراکه از نامش پیداست خالی از واقعیت بوده اما حیف است نشنویم و ندانیم... منبع این بخش شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی است... این بخش شباهت عجیبی به ارباب حلقه ها دارد و اگر دوستان وقتی نهاده و بخشهای نخست شاهنامه را بخوانند می بینند که جناب تالکین در ساختن داستانش چندان هنری که به خرج نداده بماند اما چقدر اهل مطالعه بوده و عجب اقتباس بدیعی انجام داده است.... فراموش نکنیم سالهاست نه تنها شاهنامۀ ما که اسطوره های رامایانا و مهابهارت یا افسانه آشوکای هندوها و گیلگمش سومریان یا ایلیاد و اودیسه یونانیان نیز به زبانهای بیگانه ترجمه شده اند... نوجوان امروز ارباب حلقه ها را می پذیرد و شاهنامه یا گیلگمش را خیر! به هر شکل، نباید عجولانه و بی تامل تصمیم گرفت... چنانچه دوستان بخواهند، تنها به تاریخ واقعی بپردازیم و یا نه، با اسطوره شروع کنیم و به حقیقت برسیم و اگر تاریخ پیشدادیان و کیانیان را نیز دوست دارند، در تالاری جدا به بحث درموردش بپردازیم... آنقدر مطلب فراوان است و علاقه بسیار که ایمان دارم به گشودن تالاری جدا می ارزد، تا نظر دوستان چه باشد...

اینک به واقع با این پیشنهاد سردرگم شده ام، لطفا بفرمائید برویم سراغ عیلامیها و تحول تا مادها و هخامنشیان و اسکندر(سلوکیان) و پارتیها (اشکانیان) و ساسانیان تا اسلام یا خیر برویم سراغ پیشدادیان (کیومرث و هوشنگ و تهمورث و جمشید و ضحاک و فریدون و ایرج و منوچهر و نوذر و گرشاسب) و سپس کیانیان ( کی قباد، کی کاووس، کی خسرو ، لهراسب، گشتاسب، بهمن و همای و داراب و دارا و اسکندر پسر دارا)... راستی آیا شنیده اید که عده ای از محققین گمان می کنند کیانیان حقیقت داشته اند و در شرق ایران حکومت می کرده اند؟! اینهم عقیده ایست و می تواند مورد بحث باشد....

خلاصه که واقعا دوست دارم دست به دست هم دهیم و کمی تاریخ خودمان را بازگو کنیم.

بامهر... بانو


مریم هروی
۱۳۸۹/۹/۲ عصر ۰۷:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : منصور, پایک بیشاپ, john doe, اسکورپان شیردل, سم اسپید, هری لایم, سروان رنو, دلشدگان, دشمن مردم, Kassandra, رامین_جلیلوند, همشهری_میثاق, میثم, کاپیتان هادوک, حمید هامون, الیشا, مگی گربه, Papillon, dered, فورست, ژان والژان, هایدی, واتسون
هری لایم آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 473
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۵/۱۸
اعتبار: 35


تشکرها : 278
( 4150 تشکر در 4 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: تاریخ جنگ های کلاسیک

یکی از داستان های جذاب شاهنامه در زمان سلطنت کی کاووس اتفاق افتاده . وقتی که او سرزمین های بسیاری رو فتح میکنه ,  به این فکر میفته که آسمان ها رو هم تسخیر کنه . پس دستور میده بارگاهی پورتابل براش بسازند و 4 گوشه ی اون رو مرغان به نوک بگیرند و عزم آسمان کنند .

اما از این جا به بعدش رو نمی دونم چی میشه . در یکی از کتاب های قصه ای که 30 سال پیش وجود داشت این ها رو نوشته بود .

۱۳۸۹/۹/۲ عصر ۱۱:۳۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, دشمن مردم, میثم, الیشا, dered, ژان والژان
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,714
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 57


تشکرها : 7399
( 12801 تشکر در 221 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: تاریخ جنگ های کلاسیک

(۱۳۸۹/۹/۲ صبح ۱۱:۵۹)منصور نوشته شده:  

از دوستان کافه عاجزانه تقاضا میکنم بجای پرداختن به جنگهای ملل فرنگی (اعم از آلمان و انگلیس و فرانسه و شوروی و ...) به جنگهای کشور خود بپردازند. به اندازه کافی از جنگهای دیگران و از دلاوران بیگانه ،شنیده و خوانده ایم ....

با سپاس بسیار از منصور عزیز و بانوی مهربان که دارند تاپیک را به درستی شکوفا می کنن. mmmm:

 به نظر من علت اینکه بحث هایی مانند جنگ جهانی دوم و جنگ های مشابه ، نسبت به سایر جنگ های دیگر کشورها ، و حتی کشور عزیز خودمان بیشتر در چشم هست و جذابیت بیشتر دارد تقصیر همین سینما و هنر هفتم است. از جنگ های کهن سرزمین خودمان متاسفانه هیچ مدرک تصویری و یا فیلمی در دسترس نیست اما از جنگ جهانی دوم بی نهایت فیلم مستند وجود دارد و هزاران فیلم هم به طور مستقیم و غیر مستقیم به آن پرداخته اند. این شرایط و نوع و گستردگی این جنگ و نزدیکی آن به عصر حاضر باعث شده که تنور آن هنوز داغ باشد ! در مورد عنوان تاپیک من خیلی فکر کردم . عنوانی که هم زیبا باشد و هم جامع ، غیر از عنوان فعلی به ذهنم نرسید همچنین روی عنوان هنر جنگ هم نظر داشتم. اگر هر یک از دوستان نام مناسب تری پیشنهاد دهند حتما جایگزین می کنیم. البته چون الان یک بخش گسترده با نام تاریخ و دانش  در کافه داریم ، می تونیم کلا بحث جنگ جهانی دوم را در یک تاپیک جدا ، و بحث تاریخ جنگ های ایران  را در یک تاپیک مستقل پیگیری کنیم. shakkk!


رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۳۸۹/۹/۲ عصر ۱۱:۵۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, دشمن مردم, Kassandra, john doe, میثم, حمید هامون, الیشا, dered, ژان والژان, واتسون
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 508
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5200
( 6190 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #5
ایران در گذر تاریخ

دوستان!

با توجه به پیشنهادات خوبی که دوستانمان منصور و بانو ، در مورد پرداختن به تاریخ کشور خودمان داشتند ، این تاپیک در اینجا ایجاد شد تا از نگاه دیگری به تاریخ ایران بپردازیم.

علاوه بر پیشنهاد دوستان ، انگیزه ای شخصی نیز در من وجود داشت که به تاریخ کشورمان بپردازم و آن ، کمبود منابع فارسی  در اینترنت راجع به تاریخ ایران است. هر کشوری برای تاریخ خود (حتی اگر بر خلاف ما ، پیشینه تاریخی کوتاهی داشته باشد) ارزش و اهمیت زیادی قائل است و سعی کرده است از زوایای گوناگون آن را بررسی کند. برای مثال ، مدتی پیش که مشغول جمع آوری مطالبی در مورد جنگهای انفصال در آمریکا بودم به مطالب فراوانی در وب دست یافتم که شاید حجم این مطالب ، به تنهایی از کل مطالبی که در مورد تاریخ ایران باستان در فضای مجازی وجود دارد بیشتر باشد. بنابراین وظیفه ای خطیر بر دوش ماست ؛ حال که رسانه های دیداری و شنیداری کشورمان کمتر به تاریخ کشورمان - حداقل در مقطع زمانی پیش از اسلام- می پردازند ، خود ما این وظیفه را بر عهده بگیریم و دین خود را به سرزمین مادریمان ادا کنیم.با توجه به افراد باذوق و فرهیخته ای که در کافه هستند ،  امید زیادی دارم که این تاپیک ، مرجع خوبی باشد برای جوانان کشورمان - با توجه به بحران هویتی که متاسفانه در بینشان وجود دارد- تا بدانند ، که بودند و که هستند.

دوستان سعی کنند مطالبی را که مینویسند جدید و غیر تکراری باشد و حتی المقدور از سایتهای دیگر کپی-پیست نکنند .


تاریخ اساطیری ایران

اساطیر

اساطیر که مفرد آن اسطوره است،متضمن داستانهای خرافی یا نیمه خرافی در مورد خدایان و قوای فوق طبیعی است. داستانهای پهلوانان ملل قدیم(Mythology) نیز نوعی اساطیر است. این داستانها به صورت روایتهای شفاهی از نسلی به نسلی انتقال یافته،مسلماً شاخ و برگی بر آن افزوده شده تا به جایی که به صورت مکتوب درآمده و دیگر بجز تغییرات ناسخین چیزی وارد آن نشده است. برخی از اساطیر ، مربوط به باروری طبیعت است که گاهی باروایات دینی ارتباط نزدیکی دارد.یکی از هدفهای اساطیر، بیان و توضیح پیدایش و مفهوم جهان است که در ملل مختلف به شیوه های متفاوت گفته شده است. هر ملتی برای خود اساطیری دارد و ایران نیز از این جنبه قوی است و پاره ای از قسمتهای آن با حوادث ماقبل تاریخی و تاریخی آمیخته است.

در زمینه تاریخ ایران ، وقتی به منابع یونانی و اروپایی دست یافتند عده ای فکر کردند همۀ روایات اساطیری ایران پوچ است. بعداً گروهی از مستشرقین سعی کردند تمام داستانهای کهن را با تاریخ ماد و هخامنشیان تطبیق دهند، اینان نیز دچار افراط شدند تا دانشمندانی مانند کریستن سن در این باره تحقیقات ارزنده ای انجام دادند.(دائره المعارف فارسی117؛فرهنگ معین225؛مزداپرستی در ایران قدیم،مقدمه9)

در داستانهای حماسی ایران دو سلسله پیشدادیان و کیانیان ذکر شده که جلوه گاه آن در شاهنامه فردوسی است.

پیشدادیان

پیشداد از لغت اَوِستاییِ "پاراداتا" یعنی نخستین قانونگزار ریشه گرفته است. بنابر مندرجات یشتها ، هوشنگ(هئوشینگه) عنوان خانوادگی پَرَذاتَ(پیشداد) دارد، در بند21 آبان یشت گوید:

" از برای او هوشنگ پیشدادی در بالای {کوه} هرا ، صد اسب، هزار گاو، ده هزار گوسفند قربانی کرد" درضمن این موضوع اهمیت فراوان اسب نسبت به گاو و گوسفند را میرساند که یادآور اوایل عهد اهلی کردن اسب است. در تاریخ غررالسیر(کتابی به عربی با نام غرر سیرالملوک یا برگزیده روشهای شاهان) در پادشاهی هوشنگ ذکر شده:" وضع قوانین و رسوم و برقراری عدل بدو منسوب است و به همین مناسبت به پیشداد ملقب شده که به فارسی نخستین واضع مبانی عدالت است".

نظامی گوید:

ز کاووس و کیخسرو و کیقباد                  تویی پیشداد ای به از پیشداد

در روایت ملی ایران هوشنگ، موسس نخستین سلسلۀ پیشدادی است. بنابر مندرجات شاهنامه، کیومرث سلسله را تاسیس کرد. پس از ان پسرش سیامک، بعد هوشنگ، تهمورث، جمشید، ضحاک(بیگانهفریدون، منوچهر، نوذر، تهماسب(زو) و سرانجام گرشاسب سلطنت کردند. در صورتیکه در اَوستا موسس سلسله، هوشنگ است. فردوسی ، گرشاسب پسر زوتهماسب را در عین حال کیانی می داند. حمدالله مستوفی در "تاریخ گزیده"، مدت پادشاهی پیشدادیان را 2450 سال ذکر می کند.

از شاهان پیشدادی به عنوان نخستین بشر، نخستین شهریار، کُشنده اژدها و غیره یاد شده و داستانش تا حدّی بین هندیان و ایرانیان مشترک است و اسامی برخی از نامداران در اَوستا و شاهنامه، ریگ ودا و مهاباراتا ذکر شده که نمایانگر ریشۀ هند و ایرانی این داستانها است.

( دائره المعارف فارسی581؛ اعلام معین364؛ شاهنامه76-24؛ لغت نامه دهخدا حرف پ718؛ یشت ها ج1 ص343؛ کیانیان46و67؛ تاریخ گزیده75)

کـیـا نـیـان

کِی  بُوَد در  زمانه  وفا جامِ  می  بیار                  تا  من  حکایت جم  و کاوس کی کنم

                                                                                  (حافظ)                

کیانیان یعنی پادشاهان کی که از "کوی" اَوستایی سرچشمه گرفته است. از گاتها چنین برمی آید که "کوی" یا "کاوی" به معنای پادشاه، امیر و فرمانده است. البته این کلمه در گاتها  دربارۀ امیران دیویسنای مخالف زرتشت نیز یاد شده و در ضمن عنوان گشتاسب، پادشاه حامی زرتشت است. در ریگ ودا  این کلمه در مورد ستایشگران دیوان(خدایان هندی) به کار رفته است. از مندرجات اَوستا چنین برمی آید که این عنوان به خاندان مخصوص کیانی اختصاص دارد. در بندهای 72-71 زامیاد یشت، از کیقباد، کی اپیوه، کیکاوس، کی ارش، کی پشین و کی سیاوش یاد شده و کیانیان را همه چالاک و پهلوان و پرهیزکار می داند . اصولاً در سنت ایرانی ، برخی از اینان جلوۀ پیامبری داشته و موید به فرّه ایزدی بوده اند.

در فارسی کنونی ، کیا مترادف کی است و پادشاه بزرگ و کوچک، مرزبان و دهقان، و طبایع چهارگانه را نیز کیا گویند. مولوی گوید:

همچـنین  هـسـتی  عـالـم  را  بـبـیـن                   چون  لباسی دان  بَرو  چار  این  کیا

حمدالله مستوفی دوران سلطنت کیانیان را 734 سال ذکر کرده است. کیانیان برخلاف پیشدادیان که جنبۀ هند و ایرانی دارند، به طور خالص ایرانی اند.

به عقیدۀ هرتل Hertle و کریستن سن Christensen ، کیانیان علی الظاهر روسای قبایل ایران شرقی اند. اینان سلسلۀ منظمی را تشکیل می دهند. تاریخ آنها تنها اساطیری نیست و اعمال آنان حماسه هایی است که کاملا جنبۀ بشری دارد. باید گفت عناصر اساطیری نیز تاحدی در لشکرکشی های آنها مخصوصاً در شاهنامه وجود دارد.

هرتسفلد Hertzfeld سعی کرده است کیانیان را با پادشاهان ماد، و کیخسرو را با کورش مطابقت دهد. وی اعتقاد دارد آنچه از کیانیان با حذف اساطیر باقی می ماند با دیوک{دیااکو} موسس سلسله ماد و کورش مطابقت دارد. نکتۀ مهمی را که هرتسفلد و هرتل ذکر کرده اند تشابه کوی ویشتاسب(کی گشتاسپ) با ویشتاسپ هخامنشی ، پدر داریوش ، شهربان پَرثَو یعنی خراسان است که سیستان نیز ناحیه ای از آن بوده است. هرتسفلد گوید زرتشت که متولد ری بود برای تبلیغ دین خود به ایران شرقی رفت و ویشتاسب و پسرش سپنتودات ، این آیین را پذیرفتند. سپنتودات وقتی پادشاه شد عنوانِ دارایَ وَهوش (داریوش) پیدا کرد. البته کریستن سن این عقیده را رد میکند و شباهت اسمی را کافی نمی داند. اصولا بنابر عقیدۀ بنونیست در دینهای ایرانی، مذهب رسمی هخامنشیان آیین زرتشتی نبوده و هنوز این مذهب به عنوان دین رسمی مملکتی درنیامده بود. البته کوی ویشتاسپ یکی از شخصیتهای مهم گاتها است و او را باید به عنوان یک فرد کاملاً تاریخی به حساب آورد.

از مطالبی که از اَوستا ، دینکرد ، و تا حدی شاهنامه برمی آید پادشاهان کیانی که از نسل پیشدادیان هستند به قرار ذیلند:

کیقباد که از نوادگان منوچهر است و او را اوزَو (زو پسر تهماسب) به فرزندی پذیرفت، کی اَپیوه، کیکاوس، سیاوش و سرانجام کیخسرو. در ضمن کی اَپیوه پسرانی بنامهای کی ارش، کی بیرش و کی پیسین داشت.کی لهراسب نوادۀ کی پیسین است . پسر لهراسب ، کی ویشتاسپ حامی زرتشت است که پسر او سپندیاذ (اسفندیار) را با داریوش تطابق داده اند.  (یشت ها ج2ص346 و تعلیقات پورداود233-207 ؛  شارستان چهارچمن ص115-112 ؛ برهان قاطع ص1750-1749 ؛ کیانیان ص9-2،47-45،107-106 ، تاریخ گزیده ص86 )

رستم قهرمان اصلی شاهنامه، از اواخر دورۀ پیشدادیان تا اواخر کیانیان قهرمان یکه تاز میدان است. پیوستگی رستم با رخش ، پیوستگی انسان با یار دیرین خود، اسب است . نکتۀ دیگر، عمر دراز و غیرطبیعی رستم و زال و تعدادی از شاهان کیانی است که در اینجا قاعدتاً نام چند نفر از اجداد هریک از آنها حذف شده و اغراق شاعرانه و افسانه ای نیز وجود دارد.

کیومرث

کیومرث شد بر جهان کدخدای                 نخستین به کوه اندر آن ساخت جای

سر تخت و بختش برآمد ز کوه                     پـــلنگینه  پـــوشید  خود  با  گروه

از او اندر آمـد هـــمی  پرورش                   که پوشـــیدنی نـه بُدُ  نه خــــورش

دَد و دام و هر جانور کــش بدید                     ز گــیتی  به  نـــــزدیک او آرمــید

                                                                                      (شاهنامه 25- 24 )

کیومرث در زبان پهلوی ، گیومرث نامیده میشود. جزء اول گیو و گیه به مفهوم جان و زندگی و جزء دوم "مرتن" به معنی مردنی است و حاصل ترکیب "زندۀ گویای مرده" یا به عبارت امروزی زنده درگذشتنی است. لقب کیومرث ، گِل شاه بود (معین، گَلشاه Gal-shah را صحیح می داند درصورتیکه در برهان قاطع ، گِلشاه Gel-shah آمده است) زیرا از گِل آفریده شده است و پادشاه گِل بود. در افسانه های پارسی قدیم او را نخستین بشر میدانند که مطابق با حضرت آدم است.بنابر همین افسانه ها ، خداوند از جانوران اول، گاوی آفرید که گاو "ایوداد" ( اِیو به معنی نخستین، دات به معنی خلق) یعنی "مرده و ناگویا" نامیده میشود. کیومرث به روایتی هزار سال و به روایتی سی سال بزیست ، سپس هم او و هم گاو ، به واسطه بیماری مردند. از نطفۀ کیومرث که به زمین ریخته بود و به روایتی از ناحیۀ سر او که به خاک افتاده بود ، گیاهی رویید مانند ریباس که خداوند در این گیاه ، روح دمید و از آن مردی به نام میشه (مشیه) و زنی به نام میشانه (مشیانه) خلق شدند، این دو باهم ازدواج کردند و نسل آدمیان از آنان برآمد.

ابوریحان در "آثار الباقیه" میگوید اینان پنجاه سال احتیاج به طعام نداشتند و ابلیس آنها را فریفت و گفت میوه های درخت را بخورند و سپس به رنج افتادند. بلعمی در "ترجمۀ تاریخ طبری" می گوید کیومرث خروس و ماکیان را اهلی کرد. ابن اثیر اهلی کردن اسب را مربوط به او میداند. فردوسی او را اولین پادشاه و اولین فردی می داند که حیوانات را اهلی کرد و از آنها برای خوراک و پوشاک استفاده کرد.

(مُجمل التواریخ و القصص"تالیف520مولف ناشناخته 24-22 ؛ فارسنامه ابن بلخی14؛ تاریخ بلعمی ج1 ص118-112 ؛ آثارالباقیه 143 ؛ کامل ابن اثیز ج1  قبل از اسلام ص216 و اخبار ایران از ابن اثیر ص12؛ سنی الملوک الارض و الانبیاء62-61 ؛ الملل و النحل شهرستانی ج1ص234 و توضیح المللج1ص369؛ تبصره العوام15 ؛ برهان قاطع ؛ حاشیۀمعین1872)

"... و اول چیزی از جانور که موجود شد، مردی بود و گاوی، نه از میان نر و ماده آمده، آن مرد را کهومرث نام بود و گاو را ایوداد ، و مردم کهومرث زندۀ گویا، و مردم گاو مرده و ناگویا، و این مرد اصلی گشت تناسل را، چون سی سال برآمد بمرد، و نطفۀ از صُلب{وی} اندر زمین افتاد و در بطن زمین چهل سال بماند، پس دو نبات بر مثال ریواس از آن برآمد و بعد مدتی با جنس مردم بودند... و نامشان مشیه و مشیانه بود. پس باهم جفت گشتند و از بعد پنجاه سال فرزند زادند...". (مجمل التواریخ 22)

"گل شاه اول کسی کی پادشاهی جهان کرد و آئین پادشاهی و فرمان دهی به جهان آورد او بود و گبران او را آدم علیه السلام می گویند". (فارسنامه ابن بلخی 14)

"... و از جای سر آن گاو ، چهارپایان دیگر{همۀ} حیوانات پدید آمد." (توضیح الملل ج1 ص369) ."و نبت من مسقط الثور: الانعام و سائر الحیوانات". (ملل و نحل ج1ص234)

"... و گروهی از عجم گفتند گیومرث و جفتش مشی و مشایه بودند ، گیاه بودند ، از زمین برآمدند بر صورت مردم ، پس خدایتعالی دریشان روح عطا کرد... و نخستین پادشاه اندر جهان او بود... خروس و ماکیان را ببرد به میان فرزندان خویش و گفت ایشان را نیکو دارید که طبع او با طبع آدمی نزدیک است و بفال نیک است ". (تاریخ بلعمی ج1 ص 113 و 118)

در این مجموع ، خلقت انسان و حیوانات ، تبدیل زندگی جمادی به زندگی نباتی، حیوانی و انسانی موردنظر است. منتها با توسل به دانش زمان و اسطوره وارگفته شده است. منبع اصلی همه نویسندگان این داستان، "بندهش" است.

داستان خلقت انسان و حیوانات (در بندهش و زادسپرم)

در اَوستا مکرراً به نام کیومرث برمی خوریم ولی شرح حالی از او بدست نمی آید. از فقرۀ 10 یسنای 26 چنین برمی آید که او نخستین بشر است.در فقرۀ 87 فروردین یشت، کیومرث نخستین کسی است که به گفتار و آموزش اهورامزدا گوش داد و نژاد آریائیان از او آغاز می شود. در ویسپرد ، کردۀ21 بند2 صریحاً از کیومرث و گاو یاد شده ولی از آن شرح حال کافی برنمی آید:

"از برای گاو (نخستین جانور)، از برای گیو (کیومرث) از برای مانثر(گفتار) پاک ، بی آلایش ، ستایش...".

در فقرۀ22 یسنای68 به طور همگام به روان گاو آفرینش یعنی گوش یا گئوس و به گیه(کیومرث) درود می فرستد: "نماز به اهورامزدا ، نماز به امشاسپندان ، نماز به مهر ، نماز به گوش ، نماز به گیه" (یسنا ج1 ص228 ، ج2 ص104 ؛ یشت ها ج 2 ص78 ؛ ویسپرد ص70)

از مجموع متون اَوستایی ، از چگونگی داستان خلقت مطلبی به دست نمی آید ولی  در بندهش* و زادسپرم** موضوع به طور گسترده مورد بحث قرار گرفته است. خلاصۀ گفتار بندهش و زادسپرم در مورد آفرینش انسان و حیوان به قرار ذیل است:

خلقت انسان و حیوانات همزمان است ، هرمزد ابتدا ، انسانی به نام کیومرث و گاوی "گاو یکتاآفرید" را در ساحل رود دائیتی خلق کرد. اهریمن یا "گنامینو" و اتباعش از خلقت کیومرث (که پارسا مرد بود)و گاو به شگفتی و رخوت افتادند و سه هزار سال در گیجی فرو رفتند.در این مدت، دیوان اهریمن را تحریک می کردند که با مرد پارسا و گاو یکتاآفرید ، به مبارزه برخیزد. تا اینکه جَهی دروند (اهریمن ماده) به گنامینو گفت: ای پدر برخیز که من بر مرد پارسا و گاو ورزا (گاو کار) آنقدر رنج و درد آورم که نابود شوند. این مرتبه گفته های جَهی بر اهریمن موثر افتاد ، با تمام دیوان به جنگ روشناییان رفت، حیوانات موذی را در زمین منتشر کرد، این موذیان (خرفستران) چنان زیاد شدند که جایی در زمین باقی نماند. اهریمن ، زمین را سوراخ کرد ، به گیاه و آتش حمله کرد ، آنگاه به گاو و سپس به کیومرث حمله برد و این دو را بیمار کرد.

بر گیاه چندان زهر فرو برد که گیاه بخشکید. مینوی گیاه (روح گیاهی) در وقت مردن گفت که به سبب آن بزرگوار (مقصود زرتشت) هرمزد دوباره گیاه را میرویاند. اهریمن ، آفت گرسنگی و تشنگی، غم و نیاز وحرص و بیماری، و همچنین بوشاسپ (نوعی رخوت- یعنی آنچه پیش آمدنی است. هنگامی که خروس در سحرگاه می خواند، بوشاسپ میکوشد همۀ جهان را در خواب  نگه دارد. شاید در اینجا نوعی انسفالیت مطرح است.) را بر کیومرث و گاو فرود آورد. کیومرث و گاو هردو سخت به رنج افتادند و بیـمار شدند. هرمزد برای اینکه گاو کمتر رنج بکشد، منگ درمان بخش (آرام بخش) را بر به گاو داد تا از آن بخورد و به چشم خود بمالد تا درد و تیرکشیدن چشم و اضطراب او کم شود.{مَنگ یا بَنگ در وندیداد جنبۀ اهریمنی به خود گرفته برای سقط جنین بکار می رفت و دارویی مخدر بوده است.} سرانجام ، گاو شدیداً بیمار شد ، شیر او قطع شد ، با حالت نزار همانطور که از طرف راست هرمزد آفریده شده بود، در سمت راست او افتاد و درگذشت. وقتی گاو جان داد، گوشورون(روان گاو) از تن گاو بیرون آمد، پیش گاو بایستاد و با صدایی برابر با صدای هزار مرد به اورمزد شکایت کرد و گفت ای آفریننده ، چه شد که زمین را لرزه اوفتاد، گیاه خشک و آب آزرده شد و بیماری در گلّه اشاعه یافت؟ کجاست آن مرد که گفتی پاسدار جهان خواهد بود؟ با همۀ اینها تقدیر الهی است که آفرینش گوسفندان (مقصود حیوانات) و مواظبت و مراقبت از آنها انجام گیرد و نسل حیوانات باقی بماند. گوشوروَن{گوشوروَن Gaush-urvaun روانِ گاو یکتاآفریده، همان ایزدگوش یا درواسپا است که حامی چهارپایان است.} به همان آیین به ستاره پایه رفت و گله کرد، به ماه پایه رفت و گله کرد، به خورشید پایه رفت و گله کرد. چون بیتابی می کرد، هرمزد فروهر زرتشت را به او نمود، گوشورون آرام و خوشحال شد و گفت: دام را بپرورم. آری، مطمئن شد که جهان دوباره نیکو خواهد شد و نسل حیوانات باقی می ماند. سرانجام فرشتگان، روشنی گاو نر یعنی تخمۀ گاو را به روشنی ماه آمیختند و از آنجا دو گاو، یکی نر و یکی ماده پیدا شدند. سپس از هرکدام ، 272 نوع حیوان و طیور و ماهی به وجود آمدند و بدین ترتیب رده های حیوانی پدیدار شدند.

چون گاو بمرد ، بدان سبب که سرشت گیاهی داشت از اندامهای او 57-55 گونه غله و 12 نوع گیاه دارویی پدیدار شدند. هر گیاه از اندامی خاص رویید و برای آن اندام منفعت دارد. از محل پخش شدن مغز گاو، دانۀ گِرگِر(نوعی باقلا) و کنجد رویید که برای مغز مفید است. از محل افتادن شاخ، عدس و از بینی، ماش یا "بنو" رویید که برای تنگی نفس مفید است.از شُش، سپندان(خردل) رویید که بیماری شُش را درمان می کند.از میان شاخ، آویشن رویید که نوعی مادۀ ضدعفونی دارد.

اهریمن، هزار دیو مرگبار یعنی هزار بیماری مختلف(مقصود امراض زیاد) را بر کیومرث مسلط کرد ولی مقدر بود که کیومرث نمیرد و پس از تازش اهریمن ، سی سال بزیست تا عاقبت از طرف چپ هرمزد که از آن سوی آفریده شده بود، جان به جان آفرین تسلیم کرد. کیومرث در وقت مرگ گفت: اگرچه فساد و تباهی جهان را فراگرفت، ولی باز، نیکی پیروز خواهدشد و از نسل من، آدمیان بوجود خواهند آمد و چه خوب است که آدمیزاد نیکوخصال باشد. به مدت 90 روز ارباب انواع آسمان با دیوان در نبرد بودند تا سرانجام دیوان مغلوب شده و به جهنم و تاریکی بازگشتند. آسمان، سنگری در برابر انان شد که دیگر بدانجا نیایند و هرمزد و یارانش پیروز شدند. اما آفات اهریمنی در جهان بازماندند، درد و بیماری، نیاز و خشم و دروغ و جانوران زیانکار، دامنگیر جهان خاکی شدند.

تخمۀ کیومرث ، بعد از آنکه به واسطۀ روشنایی  پاک شد، دو ثلثش به نیریوسنگ (در فارسی نرسی یا نرسیه نامیده میشود.نیریوسنگ که جلوۀ مردمان است، از مهمترین سروشان هرمزد و یارِ امشاسپند اردیبهشت است.) و یک ثلث آن به ربه النوع زمین(اسفندارمذ) رسید و پس از چهل سال، مَشیَ و مَشیانَ (مرد و زن اولیه) از آن بذر از خاک سربرآوردند، و در ابتدا به هم چسبیده بودند. گفته شد چه چیز را خدا اول آفرید ، روح را یا تن را؟ هرمزد گفت اول روح آفریده شد و بعد تن برای روح به وجود آمد. سرانجام آن دو تغییرشکل دادند، و به صورت آدمی از هم جدا شدند، باهم آمیزش کردند و نسل کنونی بشر به وجود آمد. (بندهش بخشهای 5و9 ص54-51 ؛ بندهش هندی بخشهای 8-3 ص86-79 و یادداشتها ص223؛ گزیده های زادسپرم بخش3ص13-11 ؛ نخستین انسان و نخستین شهریار ص14-13 ؛ داستانهای ایران قدیم ص10-6 ؛ داستانهای ایران باستان ص33-30)

اکنون قسمتهایی از بندهش و زادسپرم را مرور می کنیم:

"هجوم اهریمن به آفرینش: در دین گوید که گنامینو هنگامی که بی نیرویی خویش و همۀ دیوان را از مرد پارسا دید گیج شد ، سه هزار سال در آن گیجی فرو افتاد تا که جهی دروند در پایان هزار سال آمد گفت برخیز پدر ما، در آن کارزار این چند رنج بر مرد پارسا و گاو ورزاهلم که به سبب کنش من ایشان را زندگی نباید...". (بندهش هندی بخش 3 بندهای 2-1)

"اهریمن... او بر گیاه ، زهر چنان فراز برد که در زمان بخشکید... او آز و نیاز و درد و بیماری و بوشاسپ را بر تن گاو و گیومرث فراز هشت. پیش از آمدن برِ گاو، هرمزد منگ درمان بخش را که بَنگ نیز خوانند برای خوردن به گاو داد و پیش چشم وی بمالید تا او را از نابودی ، گزند و ناآرامی کم باشد. در زمان، نزار و بیمار شد و شیر او برفت و درگذشت. گاو گفت که برای آفرینش گوسفندان انجام کار، برترین دستور است.... گوشورون که روانِ گاوِ یکتاآفریده است از تن گاو بیرون آمد پیش گاو بایستاد، چونان یکهزار مرد که به یکبار بانگ کنند به هرمزد گله کرد که تو سالاری ، آفریدگان را به که بِهِشتی که زمین را لرزه افتاد، گیاه خشک و آب آزرده شد. گوشورون به همان آیین به ستاره پایه فرو رفت و گله کرد تا ماه پایه گله کرد، تا خورشید پایه به همان آیین گله کرد، سپش هرمزد، فروهر زرتشت را بدو بنمود... گوشورون خرسند شد و پذیرفت که "دام را بپرورم" یعنی که درباره آفرینش دوباره چهارپا به جهان همداستان شدند".(بندهش بخش پنجم بندهای 47-43)

"ایشان، روشنی و زور را که در تخمۀ گاو بود به ماه پایه سپردند و آن تخمه را به روشنی ماه بپالودند. از آنجا دو گاو ، یکی نر و یکی ماده و سپس از هر سرده ای دویست و هفتاد و دو سرده به زمین پیدا شدند. مرغان را مسکن در فضا و ماهی را زندگی در آب است". (بندهش هندی بخش 8 بند 20)

"همین که گاو یکتاآفریده بگذشت از آن روی که سرشت گیاهی داشت پنجاه و هفت گونه دانه (غله) و دوازده گونه گیاه درمان بخش از اندام اندام او روییدند. هر گیاه از همان اندامی که رویید آن اندام را بیفزاید. از آنجا که مغز گاو به زمین پخش شد دانۀ گرگر ( غله باشد گرد و سیاهرنگ از نخود کوچکتر) و کنجد رویید از شاخ مُشو (مرجمک را نیز گویند که عدس باشد)، چون کنجد به سبب سرشت مغزی داشتن خود (دانۀ مغزدار) افزاینده مغز است... و آن که گفته شد، از بینی ماش برویید که بنو خوانده شود و بنو برای تنگی نفس مشهور است. آن نیز گفته شده که از شُش ، سپندان (خردل) رویید که بیماری شُش گوسپندان را درمان می کند. از میان شاخ ، آویشن رویید که بهمن آن را برای بازبستن (بی اثر کردن) گندِ اکومن ( اکومن Aka-manah دیوی بزرگ است که دیوها از او پیروی میکنند و دشمن بهمن – یعنی اندیشه نیک –  است در واپسین روز ، بهمن بر اکومن پیروز می شود. اکومن همان اهریمن است که مقابل امشاسپند بهمن قرار گرفته نه مقابل اهورامزدا که خالق هردو است.)  و آن تباهی که از جادوان است آفرید". (گزیده های زادسپرم بخش 3 بندهای 49-43)

 

* بُندَهِش Bon-dahesh از دو جزء "بُن" به معنای بن و آغاز ، و "دَهِش" به معنای آفرینش است و مفهوم کلی آن ، آفرینش آغازین است که مسایل مربوط به پایان جهان نیز در آن ذکر شده است. این کتاب که به زبان پارسی میانه(پهلوی)نگاشته شده، تفسیرگونه ای از متون اوستایی است و کتاب دائره المعارف کوچکی است که در آن ، مسایل تاریخی، نجومی، علوم طبیعی، حیوان شناسی و غیره وجود دارد. متن کتاب کهنه است و آخرین تحریر آن به وسیلۀ فرنیغ دادگی با پدرش دادویه در قرن سوم هجری قمری انجام گرفته است. از بندهش، دو متن یکی بزرگ یا ایرانی و دیگری کوتاه یا هندی وجود دارد. بندهش هندی توسط یکی از زردشتیان ایرانی در سال 1351 میلادی در نزدیک بمبئی تحریر شد. (بندهش ص6-5 مقدمه؛ بندهش هندی ص5مقدمه)

**گزیده های زادِسپَرَم نامه پهلوی است نوشتۀ زادسپرم هیربد نیمروز، متولد اواسط سدۀ سوم هجری قمری که موبدی نوآور با افکار تند بود. این کتاب که دربارۀ نبرد اورمزد و اهریمن در آغاز آفرینش و زندگی زرتشت بحث می کند، درعین حال حاوی بسیاری از نکات علمی است.(گزیده های زادسپرم ، صفحات پنج و هفتِ مقدمه)

ادامه دارد 



طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۸۹/۹/۳ عصر ۱۲:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سم اسپید, بهزاد ستوده, بانو, پایک بیشاپ, Kassandra, دشمن مردم, میثم, کاپیتان هادوک, حمید هامون, الیشا, مگی گربه, dered, ژان والژان, هایدی, واتسون
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 508
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5200
( 6190 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: ایران در گذر تاریخ

هوشنگ

هوشنگ پسر سیامک پسر کیومرث، نخستین شاه پیشدادیان محسوب می شود. به عبارت دیگر در زمان کیومرث که او را نخستین انسان خوانند، هنوز نسل بشر به تعدادی نرسیده بود که به تشکیلات حکومتی احتیاج باشد.

در دینکرد ذکر شده که هوشنگ دارای عظمت و سروری عالم بود و دوسوم دیوها را کشت. مدت پادشاهی هوشنگ در بندهش، شاهنامه و تاریخ گزیده، چهل سال ذکر شده است. در بخشهای از میان رفتۀ اَوستای ساسانی که پاره ای از مطالب آن از طریق دینکرد باقی مانده، در قسمت "چهرداد" ، از هوشنگ و برادرش "ویگَرد" Vegard یاد شده است:

"هوشنگ به سبب فرّه برتر خود ، فرمانروای جهان شده و ویگرد به سـبب داشتن خصوصیت دهقانی ، کـشاورز و پرورنـدۀ جهان بود ..." (دینکرد پنجم بند 2)

"و در دوره های دیگر ، فرّه به ویگرَد و هوشنگ پیشداد رسید . برای اینکه در جهان ، قانون دهقانی و کشاورزی جهان.... و با       هم نیروئیشان فرمانروایی و کشاورزی جـهان را برای ترقـّی و پیشرفت و گـسترش آفریدگان اورمزد آورند."  (دینکرد هفتم بندهای 18-16)

در مجموع ، هوشنگ موجد قدرت شاهی است که هدف آن حمایت انسانها و استقرار قوانین در بین آنهاست ؛ و ویگرد برادرش ، ایجادکنندۀ کشاورزی و آیین دهقنت است. (شاهنامه 26-25 ، تاریخ گزیده76 ، داستانهای ایران قدیم14 ، نخستین انسان...165،176،180،189)

ابن بلخی در فارسنامه از قول پارسیان ، هوشنگ و برادرش را دو پیغمبر میداند و می گوید هوشنگ اول کسی است که آهن را استخراج کرد و ابزار آهنی ساخت و گاو و گوسفند را اهلی کرد و درندگان را از محیط انسانها دور کرد و کشاورزی را ابداع کرد. "... کی هوشنگ و برادرش ویگرت دو پیغمبر بودند... و فرمود تا گاو و گوسفند و دیگر حیوانات را گوشتی کنند و از گوشت آن خورند و سباع و ددگان را و دیگر حیوانات درنده و گزنده را کشند و کشاورزی و عمارت زمینها و تقدیر آبها و ورزیدن غله ها و ثمره ها پدید آورد." (فارسنامه33)

طبری در تاریخ و بلعمی در ترجمۀ تاریخ، هوشنگ را پسر کیومرث ندانسته و پسر مهابیل و گاهی خود مهابیل می دانند. اینان ، استخراج معادن و کاربرد موی حیواناتی چون روباه را ، برای پوشش ، شکار آموختن به سگان ، دامپروری و استفاده از حیوانات را کار هوشنگ می دانند. ابن اثیر در کامل و میرخواند در روضه الصفا نیز همین مطلب را ذکر می کنند. (تاریخ طبری ج1ص112- 111 ، تاریخ بلعمی ج1ص129-128 ، روضه الصفا ج1ص500 ، کامل ابن اثیر قبل از اسلام ج1ص236)

کیخسرو پسر آذرکیوان، مولف احتمالی دبستان مذاهب (قرن یازدهم ه ق) به هوشنگ لقب آذرهوشنگ داده و او را مه آباد پیامبر می داند و کتابی را از مجموع گفته های مه آباد(هوشنگ) به نام "هیربدسار" ذکر می کند که از جمله ترجمه های آن ترجمۀ منسوب به فریدون و ترجمۀ منسوب به بزرگمهر است:

"... یزدانیان که ایشان را سهی کیش و سـپاسی خوانند ، برآنند که برترین پیغمبران و بزرگترین پادشاهان و پدر مردم این دور ،   مه آباد است و او را آذرهوشنگ نیز خوانند." (دبستان مذاهب ص49)

در دبستان مذاهب ، اهلی کردن اسب را به گلشاییان (کیومرث گل شاه) نسبت داده ، نکاتی در مورد اسبِ سواره نظام و ایلخی ذکر می کند.(دبستان مذاهب ص53) که به نظر میرسد مربوط به دوران ساسانیان باشد.

حمدالله مستوفی در 730 ه ق ، یعنی سه قرن قبل از مولف دبستان مذاهب در مورد هوشنگ گوید:

" ... اول پادشاهی که در پندیات سخن گفت اوست و پسر خود را گفت ... پادشاه باید از کِشتۀ خود خورد و از رشتۀ خود پوشد و بر چهارپایان نتاجی خود نشیند..." (تاریخ گزیده ص78)

این نکته می رساند که گفته های صاحب دبستان مذاهب ، ساختۀ آذرکیوان یا پیروانش نبوده و مستندات قدیم تری داشته است. فردوسی نیز اهلی کردن دامها و استفاده از آنها را مربوط به هوشنگ می داند.

از مجموع چنین برمی آید که هوشنگ پیشدادی که خود ، تشکیلات حکومتی را ایجاد کرده بود ، نیاز شدید اجتماع را به فراورده های کشاورزی و دامپروری حس کرد. وی که در این زمینه تجربیاتی داشت مخصوصاً به توسط برادرش ویگرد که در این باره تبحر زیادتری داشت به تعلیم دامپروری و گسترش کشاورزی پرداخت. شاید برخی از حیوانات نیز در زمان او و محیط او اهلی شده باشند.

هوشنگ و جشن سده

در افسانه ها گفته شده که هوشنگ ماری را دید ، سنگی به طرف او پرتاب کرد. سنگ به سنگ دیگری خورد و جرقه ای دمید و آتش از آن برافروخت ، آتش به گیاهان و درختان خشک اصابت کرد و مار در آن سوخت. بدین ترتیب از اصطکاک دو سنگ آتش زنه آتش افروزی را یاد گرفتند. این واقعه در سده یعنی50 روز و 50شب به نوروز مانده اتفاق افتاد ؛ جمشید آن را به فال نیک گرفت و همه ساله در شب سده جشن می گرفتند. ابوریحان بیرونی در مورد جشن سده می نویسد عید بزرگی بوده ، در آن آتش بزرگی افروخته و شادیها می کردند. حیوانات وحشی را گرفته و به پای آنها دسته ای گیاه خشک بسته و بعد آن را آتش زده و حیوانات بیچاره را رها می کردند. این حیوانات آتش گرفته ، به بوته های خشک صحرا تصادف کرده و آتش گسترده شده و در آن می سوختند و این جشن با شادمانیهای زیاد خاتمه می یافت. ابوریحان به حق از ظلمی که به حیوانات می شد اظهار نفرت می کند و می گوید: "خداوند از هرکس که از ایلام و ایذای حیوانات غیرموذی لذت می برد انتقام بکشد."(آثارالباقیه297؛ داستانهای ایران قدیم15)

فردوسی می گوید آتش پدیدار شد ولی مار کشته نشد و از سوزاندن حیوانات نیز چیزی نمی گوید.

نشــد  مار  کــشته  و لیکن ز  راز                 پدید آمد آتش از آن سنگ باز

هر آنکس که بر سنگ آهن زدی                 از   او   روشنایی  پدید  آمــدی

                                                                        (شاهنامه26؛منتخب شاهنامه7)

این موضوع مربوط به آریاییان قبل از زرتشت و وحشی گریهای آنهاست که متاسفانه در ایران قدیم و حتی قرون اولیه اسلامی نیز گاهی در ایران ادامه می یافت و بعضاً موجب حوادثی می شد.

تهمورث

پسر بُد مر او را یکی هوشمند             گرانــمــایه تهمورث دیـوبند

به گفتۀ فردوسی ، پس از هوشنگ پسرش تهمورث که لقب او دیوبند است ، سی سال کشورداری کرد. ابن بلخی ، تهمورث را پسر ایونجهان ، پسر اینکهه ، پسر هوشنگ می داند و لقب او را زیناوند ، یعنی تمام سلاح ذکر می کند. تهمورث کار شاهی را با شادی و شادمانی آغاز کرد ، به گسترش کشاورزی و دامپروری و عمران و آبادانی پرداخت. او فرمان داد که چهارپایان را پرورش دهند ، و در ضمن آنها را روانۀ چراگاه کرد. از پشم گوسفندان برای پارچه بافی استفاده کرد و پرورش طیور اهلی را توسعه داد. پارسیان او را اولین کسی می دانند که سگ را برای نگاهبانی گلّه بکار برد و به سگان طریقۀ شکار را آموخت. هم او بود که مرغان ، مانند شاهین و عقاب را برای صید بکار برد. در زمان او به کار گیری اسبان توسعه یافت و ذکر شده که استر را او از کشش اسب بر خر به دست آورد و در ضمن به تربیت کرم ابریشم پرداخت... و نخستین کسی است که خط فارسی را نوشت. (تاریخ طبری ج1ص115؛تاریخ بلعمی ج1ص129؛مجمل التواریخ والقصص ص39؛فارسنامه ابن بلخی ص15و34؛کامل ابن اثیر،قبل از اسلام ج1ص244-241؛طبقات ناصری ج1ص134؛آداب الحرب والشجاعه ص7؛تاریخ معجم ص92؛شاهنامه ص27-26؛نخستین انسان...ص245)

"و بر اسب نشستن و زین بر نهادن او آورد، و استر به جهان او آورد و خر بر اسب فکندن تا استر موجود شود و اشتر را بار برنهادن و یوز را شکار آموختن، فارسی نخست او نبشتست." (تاریخ بلعمی)

"پادشاهی تهمورث سی سال بود، دیوان را مسخر کرد و در عمارت بیفزود و اول نوشتن و خواندن در عهد او بود، دیوان تعلیم کردند و بسیاری جانوران وحشی اهلی کرد و شکار آموخت." (مجمل التواریخ)

"و احمال و اثقال بر چهارپایان نهاد و ایشان را در رکوب مسخر خویش کرد ... از کرم قز ، ابریشم استخراج کرد و بالهام الهی بدانست که خوردن ایشان برگ توتست او بود." (تاریخ معجم)

جمشید

جمشید را مشتق از شید به معنی پرتو و جم را به معنی ماه دانسته اند که مفهوم آن پرتو ماه است ؛ علت این نامگذاری را زیبایی چهرۀ او می دانند. او را برادر طهمورث و پسر ویونجهان دانسته اند ولی فردوسی جمشید را پسر طهمورث به حساب آورده است.   به قول طبری او وسایل اهلی کردن حیوانات را ابداع کرد و در صنعت ابریشم و دیگر رشتنیها تبحر داشت و بفرمود تا لباس ببافند و آن را رنگ کنند. زین و پالان ساختن را ابداع کرد تا به کمک آن چهارپایان را رام کنند و به اطاعت درآورند. (تاریخ طبری ج1ص117؛ کامل ابن اثیر قبل از اسلام ج1ص247؛ فقارسنامه ابن بلخی ص15؛ شاهنامه ص27؛ یشتها ج1تعلیقات180)

در اَوستا ، جم یا جمشید دارندۀ گلّه های فراوان است و حیوانات را از شر گرسنگی و بی علوفگی می رهاند:

"فروهر پاکدین جم قوی دارندۀ گلّۀ فراوان از خاندان ویونگهان را می ستاییم از برای مقاومت کردن بر ضد فقارتی که از دیوهاست و بر ضد بی علوفگی که از خشکی است ، بر ضد زوال مرشون (دیو زوال و فراموشی)...". (فروردین یشت فقره130ج2 ، یشت ها ص102)

در ریگ ودا همانند اَوستا از یمه(جم) ذکر شده است و می رساند که جم ، مربوط به زندگی مشترک ایرانیان و هندوان است. زمان وی از موقع جدا شدن این دو قوم فاصلۀ چندانی نداشته و از همین نظر در خاطره ها باقی مانده است. جمشید را نیز به نوعی نخستین انسان می دانند. (تاریخ مردم ایران ص21-19)

جمشید و ایجاد طبقات صنفی

"و مردمان جهان را بر چهار گروه کرد، ازو گروهی لشگریان و گروهی دانا آن و دبیران و گروهی کشتارورزان، و گروهی پیشه وران و هر گروهی را گفت که هیچ کس مباد که بجز کار خویش کند." (تاریخ بلعمی(ترجمۀ تاریخ طبری) ج1 ص130)

بنابر مندرجات تاریخ طبری ، شاهنامه و منابع دیگر ، جمشید مردمان را به چهار طبقه تقسیم کرد که این وضعیت، کمابیش تا آخر دورۀ  ساسانیان ادامه داشت:

1- کاتوزیان  یا  آئوربانان (آذربانان) که روحانیانند و مسئولیت انجام تشریفات مذهبی به عهدۀ آنان است. آنان  را  گفت تا  درکوهپایه ها و زوایا به نیایش خداوند بپردازند. از همین گروه است که دانایان و حکما برخاسته اند و دبیران نیز  از  متفرعات همین گروه  می باشند که ترتیب امور اداری و مالی کشور با ایشان است.

2- نیساریان  یا  ارتشتاران  که مسئولیت حفظ نظم و نگهداری مرزهای کشور به عهدۀ آنان است.

3- نسودیان که کشاورزانند و به کار کشت ، داشت و برداشت مشغولند، آزادند و بندۀ کسی نیستند. در اینجا نکته ای است که کشاورزان ایران از اول جماعتی آزاد بودند نه بندگان.

4- پیشه وران یا ارباب حِرَف و صنایع که آنان را اهنوخوشی خوانند.

قاعدتاً پزشکان در طبقۀ روحانیون جای داشتند. البته بنابر عقیدۀ  ابوسعید گردیزی (تاریخ گردیزی تالیف حدود442 ه ق) دبیران و طبیبان و منجمان در طبقۀ سوم قرار داشتند و برزگران و پیشه وران و بازرگانان جمعاً طبقۀ چهارم را تشکیل می دادند. قاعدتاً باید این نوع جابجایی در زمان ساسانیان اتفاق افتاده باشد.  (شاهنامه27 ؛ تاریخ طبری ص118 ؛ تاریخ بلعمی ج1ص130 ؛ تاریخ گردیزی ص33 ؛ کامل ابن اثیر،قبل از اسلام ص247 ؛ رساله ماهسر ضمیمۀ تاج ص15 ؛ تاریخ تمدن ایران ص 57-55)

"جمشید مردمان را به چهار گروه کرد : و از این جمله یک گروه دانایان ، دیگر مبارزان و لشکریان و سه دیگر دبیران و طبیبان و منجمان ، و چهارم برزگران و بازرگانان و پیشه وران." (تاریخ گردیزی ص33)

گــــروهی  که  کــاتوزیان  خوانــیش              بــــرسم  پرســـــتندگان  دانـــــیش

جـــــدا  کـــردشــان از مـیان  گـروه                 پرســـتنده  را  جایـــگه  کــرد  کــوه

صــفی   بـر  دگــر  دســـت  بنشاندند             هــمی  نـــام  نیــســاریان  خـــواندند

کــجــا   شــیرمـردان   جنــگ  آورند                فـروزنـــدۀ   لشـــــکر   و   کــشورند

نـسـودی   سـدیگر   گــره  را  شنـاس            کجا   نیست  بر کس  از  ایشان  سپاس

بـکارنـد  و  ورزنـد   و  خـود  بـدرونـد            بــگاهِ   خــورش   ســرزنش   نـشنوند

چــهارم  که  خـوانــنــد  اهـنـوخـوشی            هــمـان  دسـت ورزان  بـر  سـرکـشـی

کـجـا  کارشـان  همـگنـان  پیـشه  بـود            روانـشـان  هـمیـشـه  پـر انـدیـشـه  بود

                                                                                              (شاهنامه27)

جمشید و پزشکی

به گفتۀ فردوسی ، جمشید چون به آتش دست یافت ، آهن را از دل سنگ استخراج کرد و وسایل مختلف را از آن تهیه نمود. در ضمن گیاهان و داروهای معطر را تهیه کرد ، پزشکی را سر و سامان داد، بیماریها را شناخت و به چارۀ آنها پرداخت (شاهنامه27)   ولی حمدالله مستوفی می گوید علم طب در زمان او پدیدار شد : "علم طب در زمان او آغاز کردند و اول کسی که در آن شروع نمود، یابال بن لامح بن متوشلخ بن محوئیل بن .... آدم بود." (تاریخ گزیده ص81)

ادامه دارد 


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۸۹/۹/۳ عصر ۰۲:۳۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سم اسپید, بهزاد ستوده, بانو, پایک بیشاپ, Kassandra, john doe, دشمن مردم, ژان والژان, میثم, کاپیتان هادوک, حمید هامون, الیشا, مگی گربه, dered, هایدی, واتسون
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 508
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5200
( 6190 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #7
RE: ایران در گذر تاریخ

ضحاک

ضحاک یا اژی دهاک ، بنابر مندرجات شاهنامه پسر مرداس و از نژاد تازی است. چنانکه از فقرۀ 29 آبان یشت بر می آید،          اژی دهاک سه پوزه در مملکت بوری ، صد اسب ، هزار گاو و ده هزار گوسفند برای ناهید قربانی کرد و از او خواست که قدرت نابود کردن مردم هفت کشور را به او عطا کند. مملکت بوری همان بابِل است که در آنجا اقوام سامی نیز وجود داشته اند. ضحاک را بیوراسب (صاحب ده هزار اسب) و ده آک نیز نامند. حمزۀ اصفهانی ده آک را به معنی صاحب ده عیب می داند. بنابر مندرجات بندهش ضحاک پسر اَروَد اسب، پسر زین گاو ... پسر فِرَواگ، پسر سیامک است و از سوی مادر به نُه پشت ، پسر اهریمن است.

ضحاک  از طایفه ای دامدار بود؛ چنانکه فردوسی گوید ، مرداس پدر او که مردی نیکوسرشت بود از هریک از حیوانات دوشیدنی هزار نمونه داشت. در بندهش پدرش با لقب اسب دار ذکر شده و جدش زین گاو است، یعنی کسی که بر گاو سوار می شد. ضحاک دامدار بزرگی بود که این همه حیوانات را برای ناهید قربانی کرد.

"و عجم ضحاک را بیوراسب و ده آک نیز گویند و چون پیوسته ده هزار اسب تازی در طویله داشت مسمی به بیوراسب گشت."(روضه الصفا ج1 ص528)


(یشتها ج1 ص247 ؛ بندهش ص149 ؛ سنی ملوک الارض ....ص32 ؛ شاهنامه 28)

چنانکه از مدارک مختلف برمی آید ضحاک از پدر آریایی و از مادر بابلی است (اوستا او را بابلی ذکر می کند). از طایفه ای از دامداران کلان برخاسته و بنابر گفتۀ فردوسی ، ابلیس او را فریفت و پدر خود را کشت و قدرتی یافت. مردم از جمشید که از حق روی برتافته و ظلم پیشه کرده بود، ناراحت شده و به دور ضحاک جمع شدند . ابلیس، بر شانۀ ضحاک قدرتمند بوسه زده و ضحاک ماردوش شد ، قدرت او را فریفت ، آدمکشی را پیشه کرد ، نسل جمشید را متواری نمود و به ظلم و جور پرداخت. به قول ابن اثیر ، زمین را به ناروا از مردم گرفت. (کامل قبل از اسلام ج1 ص281) تا اینکه فریدون بر ضد او قیام کرد و او را در دماوند اسیر نمود. ضحاک هزار سال سلطنت کرد (شاید مقصود سلسلۀ ضحاک باشد نه خود او).

جـهـانـجوی   را   نام   ضـحاک   بود             دلیـر  و  سـبکـسـار  و  نـاپـاک  بود

همی  بـیـوَراسبش  همی  خواندند           چـنیـن  نـام   بـر  پـهـلـوی  رانـدند

کـجـا  بـیـور  از  پـهـلـوانـی  شـمـار             بــود   بـر   زبــان   دَری   ده هـزار

از  اسـبـان  تازی  به  زریـن  سـتـام             ورا  بــود  بـیـور  چــو  بـردنـد  نـام

                                                                    (شاهنامه 28)

 فریدون

نام فریدون در اوستا "ثراتئونThraetaona  = تریته" و در ودا "ترای تنه Traitana" است. همین نام در متون پهلوی فریتون و در فارسی فریدون شده است. در بخش بیستم بندهش نسب فریدون چنین ذکر شده است : فریدون پسر اسفیان (اثفیان) پورتورا (پرگاو) ، پسر اسفیان سیاک تورا (سیاه گاو)، پسر اسفیان سپت تورا (سپیدگاو) ، پسر رماتورا (رمه گاو) ، پسر اسفیان  وَنفَرغِشِن (برف گاو) ، پسر اسفیان ، پسر جم .

فریدون از خاندان اثویه بوده که کلمه اوستایی است و همان آپتیه ودایی است. در پهلوی ، اثفیان= اسفیان است که در فارسی کنونی آبتین شده

است. تشابه نام فریدون و خاندانش در"اوستا" و "ودا" می رساند که احتمالا زمان او مربوط به قبل از جدا شدن آریایی ها از هندوان است. آپتیه در "ودا" به معنی "پسر آب" است که اتفاقاً با آب و گاو فارسی مطابقت دارد.

خاندان اثویه همه رمه های گاو داشتند و به شغل گاوداری مشغول بودند . طبری گوید همه اثفیان نام داشتند چون از ضحاک بر فرزندان خود بیمناک بودند و همه صاحب گاوهای ممتاز سیاه ، ابلق ،نیک ... بودند. ابن بلخی اثفیان را لقب کسی می داند که اول خروج بر گاو نشست و آنان را شبانان و دامداران محسوب می دارد.

".... و دیگر نامها بر حکم آنک شبانی می کردند ، سپیدگاو ، سیاگاو ، سرخ گاو و مانند این نهادند و از این جهت چون افریدون بیرون آمد سلاح او گرز بود یعنی سلاح چوپانان چوب باشد چون عصا و مانند آن و سر گرز او گاوسار بود به مثال نامها". (فارسنامه ابن بلخی ص 17-16)

خود فریدون وقتی جوان برومندی شد ، همواره با گاو سر و کار داشت و حتی به جای اسب بر گاو سوار میشد و به جنگ و شکار می رفت. چنانکه ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان می گوید :

" چون طفل از حدِّ رضاع {شیرخوارگی} به فِطام {از شیر گرفتن} رسید و هفت عام بر او گذشت خِطام {مهار} در بینی گاوان می کرد و مرکب خود میساخت . چون مُراهق {نزدیک بلوغ} شد .... هر روز بر گاو نشسته با ایشان به شکار و دیگر کار می رفتی". (تاریخ طبرستان ص58-57)

در ضمن ابن اثیر ذکر می کند برخی از نسب شناسان ایرانی فریدون را همانا ذوالقرنین می دانند.

(حماسه سرایی در ایران ص434-430 ؛ داستانهای ایران قدیم ص76 ؛ بندهش ص149 ؛ تاریخ طبری ص153 ؛ کامل ابن اثیر ، قبل از اسلام ، ج1ص280 ؛ Histoire de perses V.1 p229)

از ذکر نام رنگ و کیفیت گاوها که هرکدام لقب یکی از اجداد فریدون است چنین برمی آید که احتمالا اینان هرکدام گله های گاو انتخاب شده به رنگهای فوق داشتند و در آن زمان شغل اصلی فریدون گاوداری بوده است. از خروج فریدون بر پشت گاو ، چنین برمی آید که احتمالا در آن زمان هنوز در موطن فریدون اسب داری رواج نداشت . در عین حال در احوال فریدون ذکر شده که استر را از آمیزش اسب و خر به وجود آورد ؛ پس در قلمرو فریدون باید بعداً اسب وارد شده باشد.

 فریدون ، نخستین پزشک

بنابر مندرجات اوستا ، فریدون (تریته Trita) به عنوان اولین طبیب به حساب می آید.{شاید کلمۀ Treatment به معنای درمان نیز ، از نام او گرفته شده باشد.}

در باب بیستم وندیداد ذکر شده:

" بند 1- زردشت از اهورا مزدا پرسید .... در میان مردم چه کسی اول تندرستی دهنده و منوّر و باطل کنندۀ جادو و دولتمند و زورآور و مقدم  آزمایش شده که درد را از دردمند جلو گرفت و مرگ (بی هنگام) را از میرنده جلو گرفت و ضربت استخوان را جلو گرفت و از تن مردم گرمی آتش (تب) را جلو گرفت.

بند 2 – پس اهورامزدا گفت: ای سپیتمان در میان مردم  اول تندرستی دهنده و منوّر و باطل کنندۀ جادو و دولتمند و زورآور و مقدم  آزمایش شده که درد را از دردمند جلو گرفت و مرگ (بی هنگام) را از میرنده جلو گرفت و ضربت استخوان را جلو گرفت و از تن مردم گرمی آتش (تب) را جلو گرفت تریته بود.

بند 3 – تریته برای درمان تجسس کرد و از فلزات برای مقابله با درد و برای مقابله با مرگ (بی هنگام) و برای مقابله با سوختن و برای مقابله با تب و برای مقابله با سردرد و برای مقابله با تب لرزه و برای مقابله با مرض اژانه و برای مقابله با مرض اژهوه و برای مقابله با مرض پلید (جذام) و برای مقابله با مار گزیدن و برای مقابله با مرض دروکه Druka و برای مقابله نظر بد و گندیدگی و کثافت که اهرمن در تن مردم آورد ، به دست آورد." (وندیداد ص152-151) در ادامه این باب ، از گیاهان دارویی و برخی بیماریهای دیگر یاد شده است...

زادگاه فریدون

در اوستا به کرّات فریدون اهل ورنه ذکر شده است ، چنانکه در فقرۀ 18 باب اول وندیداد از  "وَرِنه" Varena چهارگوش یاد میکند. پورداود با تبعیت از غالب مستشرقین ، ورنه را در گیلان می داند. در تفسیر پهلوی اوستا ، ورنه را پدشخوارگر محسوب می دارد که در ناحیۀ جنوب غربی دریای خزر واقع شده است. وست West ، پدشخوارگر را البرز حالیه می داند. "یوستی" می گوید دهی به نام ورک در طرف شرقی ساری واقع است. (یشت ها ج1 تعلیقات ص192) ابن اسفندیار نیز پدشخوارگر (فرشواذگر) را البرز می داند. نامبرده محل تولد فریدون را صریحاً قصبۀ "ور" که مرکز لاریجان است ذکر می کند که به عقیدۀ اینجانب احتمالاً با "ور" جمشید تطابق دارد :

" پس قدیم تر طرفی از اطراف طبرستان ، لارجانست و فریدون بدیه "ور" که قصبه آن ناحیت و مصلی آنجاست از مادر در وجود آمد."  (تاریخ طبرستان ص57)

در حال حاضر ، مرکز لاریجان  رینه است. دهکده ورسک در جادۀ فیروزکوه و دهکده دیگری به نام ورسخوران در حومۀ شهر فیروزکوه وجود دارد (لغت نامه دهخدا حرف "و" ص163) از آنچه که اینجانب از افراد وارد به محل شنیدم هنوز هم دهکده ای به نام "ورنه" Verna در شمال غرب فیروزکوه ، حدود 18 کیلومتری شرقی رینه در شرق نوا  و   لاسم وجود دارد. شاید همین ورنه در زمان ابن اسفندیار(قرن هفتم ه ق) نیز معروف بوده است.

از آنچه گفته شد اگر فریدون در البرز متولد شده باشد ، قول کسانی که فریدون را مربوط به قبل از جدا شدن ایرانیان و هندیان میدانند باید با احتیاط تلقی شود. 

 

ادامه دارد 


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۸۹/۹/۳ عصر ۰۳:۵۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, سم اسپید, پایک بیشاپ, Kassandra, john doe, دشمن مردم, ژان والژان, میثم, کاپیتان هادوک, حمید هامون, الیشا, مگی گربه, dered, هایدی, واتسون
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 508
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5200
( 6190 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: ایران در گذر تاریخ

منوچهر

منوشهر= منوچهر پسر منشخورنر پسر ایرج و از نوادگان فریدون بود. فریدون سه پسر داشت به نامهای شرم ، طوج و ایرج (سلم ، تور و ایرج) چون میترسید بعد از مرگش ، پسرانش بر سر میراث سلطنت باهم درگیر شوند کشورش را به سه قسمت تقسیم کرد ؛ نام هر قسمت را روی تیری نوشت و تیرها را در تیردان گذاشت. آنگاه از پسرانش خواست که هرکدام ، یکی از تیرها را بردارند.به این صورت روم و عربستان از آن سلم شد ، چین و ترکستان سهم تور و عراق،هند،حجاز و سایر قسمتهای ایران هم نصیب کوچکترین پسرش ایرج شد که فریدون او را بسیار دوست داشت. سلم و تور که از علاقۀ پدر به برادر کوچکترشان خبر داشتند و به او حسادت میکردند ، پس از مرگ پدر بنای دشمنی با او را نهاده و یکروز بر سرش ریختند و ناجوانمردانه او را کشتند و خود به جای او بر تخت سلطنت نشستند(و به قولی حدود سیصد سال حکومت کردند.)

همسر ایرج که از نوادگان اسحاق پیامبر بود ، به تنهایی پسرش را بزرگ کرد و او را پرورش داد تا منوچهر تبدیل به جوانی برومند و جنگاور شد. پس از اینکه جریان قتل ناجوانمردانۀ پدرش را توسط عموهایش شنید ، به خونخواهیش بلند شد و به بلاد ترک رفت و تور و سلم را کشت و به این ترتیب انتقام خون پدرش را گرفت و خود بر تخت سلطنت نشست.

منوچهر پادشاهی عادل و نیکوکار بود و نخستین کسی بود که رسم دهقانی را پدید آورد و برای هر دهکده ، دهقانی تعیین کرد. نقل است که رود فرات را او حفر کرد و مردم را به کشت زمین و آبادانی فرمان داد و تیراندازی به جنگجویان یاد داد. به گفته تاریخ طبری منوچهر 120 سال پادشاهی کرد و در این مدت ایرانیان را به کیش ابراهیم فرا خواند و در بابل جلوس کرد. آنگاه یکی از نوادگان ترک تور به نام افراسیاب که جریان قتل جدش را توسط منوچهر شنیده بود ، به قصد انتقام به خاک ایران حمله کرد.افراسیاب در اصل ایرانی بود و زمانی که منوچهر نیای او را کشت ، او به بلاد ترک پیوست و در نزد ترکان پرورش یافت  و از همین روست که او را ترک میخوانند.

افراسیاب در بابِل ، منوچهر را شکست داد و سپس او را تا بیشه های طبرستان تعقیب کرد. بعد به عراق رفت و آنجا را هم گرفت.

آرش کمانگیر

روایت است که منوچهر و افراسیاب ، پس از مدتها جنگیدن تصمیم به صلح می گیرند و مقرر میگردد که مرز بین ایران و توران ، با پرتاب تیر یکی از سربازان ایرانی تعیین شود. از سپاه ایران ، جنگاوری به نام ارشیاطیر (ایرش یا آرش) انتخاب می شود. او تیری را در چلۀ کمان می گذارد و زه را با تمام قوت میکشد و آنگاه رها می کند. گویند که تیرش از طبرستان به رود بلخ رسید و در آنجا افتاد. و رود بلخ ، مرز بین ایران و توران شناخته شد. و از تیر ارشیاطیر ، جنگ بین منوچهر و افراسیاب نیز به پایان رسید. به خاطر این موفقیت ، منوچهر ارشیاطیر را فرمانده سپاه خود میکند. (تاریخ کامل ابن اثیر ؛ تاریخ طبری ؛ تاریخ ابن خلدون)

نوذر

از نوذر مطلبی در منابعم پیدا نکردم. فقط در شاهنامه ، اشعاری در مورد وی بود که نشان میدهد پس از مرگ منوچهر، نوذر پادشاه ایران شد و گویا هفت سال پادشاهی کرد:

منوچهر را سال شد بر دو شصت      ز گیتی همی بار رفتن ببست

ستاره‌شناسان بر او شدند                همی ز آسمان داستانها زدند

ندیدند روزش کشیدن دراز               ز گیتی همی گشت بایست باز

بدادند زان روز تلخ آگهی               که شد تیره آن تخت شاهنشهی

گه رفتن آمد به دیگر سرای                     مگر نزد یزدان به آیدت جای

نگر تا چه باید کنون ساختن                       نباید که مرگ آورد تاختن

سخن چون ز داننده بشنید شاه           به رسم دگرگون بیاراست گاه

همه موبدان و ردان را بخوان                همه راز دل پیش ایشان براند

بفرمود تا نوذر آمدش پیش                        ورا پندها داد ز اندازه بیش

که این تخت شاهی فسونست و باد                  برو جاودان دل نباید نهاد

مرا بر صد و بیست شد سالیان            به رنج و به سختی ببستم میان

بسی شادی و کام دل راندم                  به رزم اندرون دشمنان ماندم

به فر فریدون ببستم میان                    به پندش مرا سود شد هر زیان

بجستم ز سلم و ز تور سترگ                      همان کین ایرج نیای بزرگ

چنانم که گویی ندیدم جهان                        شمار گذشته شد اندر نهان

نیرزد همی زندگانیش مرگ                      درختی که زهر آورد بار و برگ

ازان پس که بردم بسی درد و رنج              سپردم ترا تخت شاهی و گنج

چنان چون فریدون مرا داده بود                      ترا دادم این تاج شاه آزمود

...

بگفت و فرود آمد آبش بروی             همی زار بگریست نوذر بروی

بی‌آنکش بدی هیچ بیماریی                      نه از دردها هیچ آزاریی

دو چشم کیانی به هم بر نهاد                 بپژمرد و برزد یکی سرد باد

شد آن نامور پرهنر شهریار                  به گیتی سخن ماند زو یادگار

چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت              ز كيوان كلاه كيي بر فراشت

به تخت منوچهر بر بار داد                     بخواند انجمن را و دينار داد

زو پسر تهماسب

پس از منوچهر، افراسیاب که بر تخت سلطنت نشسته بود، ظلم و ستم فراوان بر مردم کرد و ایران را ویران ساخت. از این رو زو پسر تهماسب بر او شورید و افراسیاب را از ایران به توران فراری داد.

پدر زو یعنی تهماسب ، در دوران منوچهر به سبب خشمی که منوچهر بر او گرفته بود ، به بلاد ترک تبعید شده بود. تهماسب در آنجا زنی از ترکان گرفت که این زن ، دختر وامن پادشاه ترکان بود. از او زو زاده شد و بعد از منوچهرنوذر} به پادشاهی نشست و افراسیاب را از ایران راند و در جنگ با ترکان ، نیای خود وامن را نیز کشت.

زو پادشاهی نیکوخصال بود.هرچه را که افراسیاب از بلاد بابل ویران کرده بود ، آباد ساخت. نهر زاب را در شهر سواد حفر کرد و در کنار آن ، شهری بنام روابی ساخت و در آن باغها احداث کرد و بذر درختان و گلها را از جاهای دیگر به آنجا برد. (تاریخ کامل ابن اثیر ؛ تاریخ طبری ؛ تاریخ ابن خلدون ؛ شاهنامه فردوسی)

گرشاسب

گرشاسب که در اَوستا به نام کرساسپه Keressaspa یعنی دارندۀ اسب لاغر خوانده می شود از پهلوانان مشهور و بزرگ ایران است. در بندهش ، گرشاسب و "اوروخش" دو برادر از نوادگان توگ پسر فریدون شمرده شده اند. در گرشاسب نامۀ  اسدی طوسی (تصنیف 458 ه ق) گرشاسب و گورنگ از نسل شیدسب نوادۀ جمشید هستند. در یسنا 9 فقرۀ 10 ، از گرشاسب به عنوان پسر تریته (اترط) که قاعدتاً همان فریدون است یاد شده است. گرشاسب در اوستا به منزلۀ رستم در شاهنامه و هرقل Herakles یونانیهاست. بنابر مندرجات گرشاسب نامه ، ضحاک از بابل به زابلستان می آید که به هندوستان برود ، در زابلستان خبردار می شود که اژدهایی پیدا شده که انسانها و حیوانات را نابود می کند. او گرشاسب را به جنگ اژدها می فرستد. سرانجام گرشاسب اژدها را می کشد و مردم و دامها را از شر او می رهاند.

گرشاسب مردی بزرگوار از مردم ایران بود ولی به پادشاهی نرسید.

 

پس از او پادشاهی به کیانیان رسید و نخستین پادشاه کیانی نیز کیقباد است.

 

پ ن : علاوه بر منابعی که در متن ذکر شد ، منبع اصلی بنده برای نگاشتن و به نظم درآوردن مطالب فوق ، کتاب تاریخ دامپزشکی و پزشکی ایران ، نوشته استاد دکتر حسن تاجبخش بود.


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۸۹/۹/۳ عصر ۰۷:۳۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : هری لایم, بانو, سم اسپید, سروان رنو, Kassandra, پایک بیشاپ, john doe, دشمن مردم, ژان والژان, میثم, حمید هامون, الیشا, مگی گربه, dered, هایدی, واتسون
دشمن مردم آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 78
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۰
اعتبار: 12


تشکرها : 1232
( 706 تشکر در 3 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: تاریخ جنگ های کلاسیک

جنگ های کوروش کبیر جهت بسط قلمرو هخامنشی

کیست که به تاریخ کشور خویش علاقه نداشته باشد .کیست که نخواهد بداند چه بر سر کشورش آمده است .کوروش در زمان جواني تصميم مي گيرد كه قوم پارس را متحد كند تا بتواند بر عليه آستياگ وارد جنگ شود. هارپاك كه از درباريان و خويشاوندان آستياگ بود در اين راه كمك زيادي به كوروش كرد و درنهايت آستياگ پس از 35 سال پادشاهي سرنگون مي شود. ولي كوروش او را نكشت و نزد خود نگاه داشت. كوروش تعدادي از مغان مادي را كشت ، چون مخالف او بودند. او توانست اكباتان يا هگمتانه (همدان امروزي) پايتخت دولت ماد را تصرف كند. كوروش در سال 555 ( پ. م ) دژ مادي را تسخير كرد كه تاريخ نگاران يوناني آنرا بنام پاسارگاد نوشته اند. نام ديگر پاسارگاد مشهد مرغاب است چون شهر پاسرگاد بر روي دشت مرغاب ساخته شده بود.

از نو آوري هاي كوروش چاپارخانه دولتي يا پست خانه و گردونه چهار اسبه (گونه اي گاري) است كه در كناره هاي آن تيغه هايي فلزي براي نابود كردن سربازان دشمن جاسازي شده بود.

 مبارزه كوروش با پادشاه كشور ليديه:

با تسخير هگمتانه در سال 559 (پ . م ) پادشاهي كوروش آغاز مي شود. سپس كوروش با كروزوس پادشاه كشور ليدي (ليديه) جنگيد و او را شكست داد. او سرانجام توانست شهر سارد طلايي را تصرف نمايد. با تسخير ليديه كشورهاي ايران و يونان هم مرز شدند. چون كشور ليديه در آسياي صغير قرار داشت. كوروش كروزوس را اسير كرد و به همراه خود به ايران آورد و يك پارسي بنام تابالوس را به فرمانروايي سارد گماشت. او براي اينكه اعتماد خود را به اهالي ليديه نشان دهد يكي از نزديكان سابق كروزوس بنام پاكتياس را مسئول اداره امور مالي و حفظ خزاين نمود. ولي پاكتياس تصميم گرفت با خرايني كه كوروش به او سپرده بود ، لشكري فراهم آورد و پارسي ها شكست دهد. بنابراين سر به شورش برداشت و شهر اراك را محاصره نمود. كوروش يك سردار مادي بنام مازارس را براي برقراري نظم و دستگيري پاكتياس به سارد فرستاد كه در نتيجه پاكتياس دسگير شد و دوباره نظم به سارد بازگشت.

بعد از اين واقعه كوروش مشغول رفع اغتشاش از فرنگيه و كاريه شد. هر دوي اين كشورها در ناحيه آسياي صغير قرار داشتند.

 حمله كوروش به ارمنستان:

كوروش به فكر حمله به ارمنستان افتاد ، چون پادشاه ارامنه به دولت ماد خراج و ماليات پرداخت نمي كرد و قشون و سرباز به كمك مادها نمي فرستاد. بنابراين كوروش به بهانه شكار با چند سواره نظام وارد قلمروي ارمنستان شد و به كياكسار حاكم مادها گفت كه شما سپاهي را گرد آوريد و در نزديكي مرز ارمنستان نگه داريد تا من هرگاه موقعيت را مناسب تشخيص دادم سپاه شما به ارمنستان بتازد. كياكسار نيز چنين كرد و در نتيجه كوروش به راحتي توانست ارمنستان تصرف نمايد.

انگيزه جنگ كوروش با كلداني ها به علت حمله آنها به ارمنستان و دزدي و تاراجي بود كه كلداني ها انجام مي دادند. البته انجام اين كار از سوي كلداني ها به علت تنگدستي و نداشتن زمين كشاورزي مناسب بود. پس از درخواست صلح از طرف كلداني ها ، كوروش يك تفاهم نامه صلح بين آنها و پادشاه ارمنستان به امضا رسانيد. بر طبق آن پادشاه ارمنستان پذيرفت كه زمين كشاورزي مناسبي را به كلداني ها بدهد و در مقابل آنها تعهد كردند كه اجازه چراي دامهاي ارمني را در چاگاههاي خود بدهند و ديگر دست از چپاول و دزدي اموال ارمني ها بردارند.

 يورش كورش به آشور و بابل: 

بابل در آن زمان شهري بسيار زيبا و ثروتمند بود و برابر نوشته هاي هرودوت و ديگر تاريخ نگاران يونان باستان ، داراي دژهاي بسيار استواري بود كه در پيرامون رودخانه فرات ساخته شده بودند. مردم بابل در آن زمان بيشتر از راه بازرگاني روزگار مي گذراندند و باورهاي ويژه اي به خدايان داشتند. بيشتر مردم بابل به قدرت ساحري و جادوگري كاهنان معبدها و بت پرستي اعتقاد داشتند.

حمله كوروش به بابل و آشور در سال 539 (پ .م ) رويداد ، گويا به انگيزه قتل پسر يكي از درباريان بابلي بنام گبربايس بود كه به كوروش پناهده شد و دژ خود به همراه غذاي فراوان در اختيار كوروش و سپاهيانش قرار داد. در مقابل از كوروش خواست كه به بابل حمله كند و پادشاه آنجا را از بين ببرد ، چون او پسرش را كشته بود. از آن گذشته كوروش هواداران زيادي در بابل داشت كه او را ترغيب به تسخير آن شهر مي كردند. نتيجه جنگ كوروش و پادشاه بابل ، شكست بابل بود. با اين پيروزي كوروش مهمترين كشور همسايه ايران را در اختيار گرفت و بيانيه حقوق بشر خود را كه تضمين كننده آزادي در دين ، عقيده و محل زندگي بود ، صادر نمود.




دیگر مردم کشور من گرسنه نیستند
آنها روزی چند وعده گول می خورند
۱۳۸۹/۹/۴ عصر ۰۶:۰۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : هری لایم, Kassandra, اسکورپان شیردل, پایک بیشاپ, سم اسپید, بانو, john doe, ژان والژان, میثم, حمید هامون, الیشا, مگی گربه, dered, هایدی, واتسون
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 508
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5200
( 6190 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #10
RE: ایران در گذر تاریخ

کیانیان

 

کیقباد

نخستین پادشاه سلسله کیانیان است از نوادگان منوچهر و میان آندو چهار نسل فاصله است. کیقباد با زنی از سران ترک ازدواج کرد و آن زن برای او 5 فرزند آورد:کی افته (کی وافیا) ، کیکاوس ، کی آرش ، کی بیه آرش و کی فاشین(کی فاسمن). تمام پادشاهان کیانی از نسل کیقبادند.

وقتی کیقباد به پادشاهی رسید دو کار مهم انجام داد : 1-اصلاح وضعیت ایران و 2- جنگ با ترکها و عقب راندن آنها از خاک ایران. او مقدار آب جوی ها و چشمه ها را برای آبخور زمین ها معین کرد و نام و حدود ولایات و نواحی کشور را معلوم کرد و مردم را به زمینداری ترغیب کرد و عُشر (ده یک) از حاصل زمین ها را برای مخارج سپاهیانش گرفت. او عمداً در ساحل رود بلخ اقامت داشت تا مانع ورود ترکان به قلمرو پارسیان شود. میان او و ترکها جنگها در گرفت.

کیقباد 100 سال پادشاهی کرد.(ابن اثیر مدت پادشاهی او را 226 سال ذکر کرده است.)

کیکاوس

نوۀ کیقباد بود. وی در بلخ اقامت داشت. رستم ، پهلوان معروف ایران در دوران او زندگی میکرد.

داستان سیاوش 

 

شاه  ترکان  سخن  مدعـیان  می شنود          شرمی از مظلمۀ خون سیاووشش باد

                                                                                                              (حافظ)

سیاوخش یا سیاوش فرزند کیکاوس بود که از نظر زیبایی و کمال و خلق و خو ، یگانۀ دوران بود. پس از به دنیا آمدنش ، پدرش کیکاوس او را به رستم (پسر دستان زال   پسر برامان) سپهبد سیستان و زابلستان سپرد تا او را بزرگ کند و آداب جنگاوری را به او بیاموزد. رستم ، سیاوش را به سیستان برد و برایش پرستار و دایه گرفت تا بزرگ شد آنگاه او را تحت تعلیم خود و استادان جنگاوری قرار داد و به او سوارکاری و جنگاوری آموخت تا سیاوش تبدیل به پهلوانی دلیر گردید. آنگاه او را به نزد پدرش کیکاوس برگرداند. کیکاوس برای اطمینان از شایستگی پسر ، او را امتحان کرد و او را شایسته و ماهر یافت . از این امر شادمان گشت و او را نزد خود جای داد.

کیکاوس ، زنی را جدیدا به همسری گرفته بود که دختر افراسیاب ، شاه توران زمین بود.(برخی نیز گویند که او دختر پادشاه یمن بود.) نامش سودابه بود و به قولی جادوگر بود. پس از اینکه او سیاوش را دید ، به او دل باخت و خواست که از او کام دل بگیرد. ولی سیاوش که جوانی پاکدامن بود نپذیرفت و از پذیرش خواستۀ او سر باز زد. سودابه که دید سیاوش در دام او نیفتاد ، با بدگویی از سیاوش نزد پدرش ، خواست که او را خراب کند. سیاوش برای اینکه از شر سودابه و وسوسه های او در امان باشد از رستم خواست که او را به جنگ افراسیاب بفرستد. رستم او را با خود به جنگ برد ولی در همین اوضاع و احوال ، افراسیاب با پذیرش خواسته های ایرانیان، درخواست کرد که بین توران و ایران ، صلح برقرار شود.(شرایط ایرانیان عقب نشینی افراسیاب به داخل مرزهای خود و دادن گروگان برای جلب اطمینان ایران بود که افراسیاب با هردو شرط موافقت کرد) سیاوش جریان را به پدرش نوشت و به او گفت که قصد دارد با افراسیاب پیمان صلح ببندد. اما کیکاوس به او نامه نوشت و فرمان داد که صلح را فراموش کند و آنقدر بجنگد تا افراسیاب نابود شود. سیاوش در محذوریت گیر کرد از طرفی بهم زدن صلح و زیرپا گذاشتن پیمان را مایه ننگ و عار می دانست و از طرفی نمی توانست از فرمان پدر سرپیچی کند. سرانجام سیاوش که این فرمان پدر را ناشی از کید زن پدر می دانست از پدر گریزان شد و به افراسیاب نامه نوشت و امان خواست که به سوی او رود. افراسیاب هم پذیرفت و سفیری را که در میانه بود و یکی از بزرگان ترک بود به عنوان نماینده خود معرفی کرد. این سفیر ، فیران پسر ویسغان نام داشت که در شاهنامه از او با نام پیران یاد شده و فردوسی در موردش سروده:

ز ترکان یکی مرد آهسته اوست         ز خون سیاوش جگرخسته اوست

سیاوش به نزد افراسیاب رفت . افراسیاب  او را گرامی داشت و از او پذیرایی شایانی به عمل آورد و حتی دخترش سفافرید را به زنی به او داد.(سفافرید در شاهنامه ، با نام فرنگیس خوانده می شود)اما پس از مدتی افراسیاب که ادب و عقل و کمال و دلیری سیاوش را مشاهده کرد ترسید که نکند سیاوش بخواهد جای او را بگیرد و از طرفی دو پسر افراسیاب و برادرش کیدر (که در شاهنامه از او با عنوان گرسیوز یاد شده و به گفتۀ فردوسی مردی بدجنس و بدسرشت بود) هم اورا بر علیه سیاوش تحریک می کردند. بنابراین بر علیه سیاوش سپاه روانه کرد و او را دستگیر کرد و با قساوت تمام ، دستور داد سرش را بریدند و بدنش را مثله کردند.فردوسی به زیبایی و با حزن و اندوه بسیار صحنه کشته شدن سیاوش را روایت میکند:

بیفکـند  پـیل  ژیان  را  به  خاک          نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

یکی  تـشـت  بـنهاد  زرین  برش          جدا کرد  زان سرو سیمین سرش

بجایی که فرموده  بُد  تشت  خون          گروی  زره  برد  و کردش نگون

یکی  باد  با  تـیـره  گـردی  سیاه          برآمد  بـپـوشـیـد خورشید  و  ماه

هـمی  یـکـدگـر  را نـدیـدند  روی          گـرفـتنـد  نفرین هـمـه  بر گروی

چو از سروبن  دور  گشت  آفتاب          سر شهریار  اندر  آمد به  خواب

چه خوابی که چندین زمان برگذشت          نجنـبید  و  بیدار  هرگز نگشت

چو از شاه  شد  گاه  و میدان تهی          نه  خورشید  بادا  نه  سرو  سهی

...

ز خـان  سـیـاوش  برآمد  خروش          جهانی  ز گرسیوز آمد  به جوش

ز سر  ماهرویان  گسـسـتـه  کمند          خراشـیده روی  و  بـمـانـده  نژند

گویند که اولین کس که در عزا جامه سیاه پوشید ، شادوس پسر گودرز بود که در ماتم سیاوش سیاهپوش شد و پیش کیکاوس رفت و گفت : "چنین کرده که روزی تاریک و سیاه است". روایتی دگر است که گوید از خون سیاوش گیاهی رویید که نام خون سیاوشان بر آن نهادند و الله اعلم...

پس از قتل ناجوانمردانه سیاوش ، گرسیوز که فکر می کرد ممکن است بعد از مرگ سیاوش ، فرزندش انتقام او را بگیرد ، خواست که همسر سیاوش را که باردار بود مجبور به سقط جنین کند اما به لطف پروردگار موفق نشد.{در تاریخ ابن خلدون ، به اشتباه نوشته شده که دختر افراسیاب ، سیاوش را کشت!}  

پیران که در کار صلح میان سیاوش و افراسیاب واسطه بود ، وقتی خبر قتل سیاوش را شنید بسیار اندوهگین شد و نزد افراسیاب آمد و او را از عاقبت کار ترساند و گفت که اگر رستم و کیکاوس بفهمند که چکار کرده ای ، خاک توران زمین را به توبره می کشند . بعد ، از افراسیاب خواست که سفافرید (فرنگیس) را به او بدهد تا هروقت فرزندش به دنیا آمد ، او را بکشد. افراسیاب که بسیار پشیمان و هراسان شده بود قبول کرد و سفافرید را به او داد. پیران ، مادر و فرزند به دنیا نیامده اش را به پیش خود برد و از آنها نگهداری کرد. اما پس از به دنیا آمدن نوزاد ، دلش نیامد او را بکشد و نوزاد را مخفی کرد. از آنطرف کیکاوس که شنیده بود عروس و نوه اش زنده هستند ، یکی از جنگجویانش به نام  بی  پسر گودرز را به دیار ترکان فرستاد تا نوه اش را پیدا کند و به نزدش بیاورد. بـی  به توران رفت و عاقبت مادر و فرزند را یافته ، با خود به ایران برد. سپس ، کیکاوس گروهی از پهلوانان خود منجمله رستم دستان و طوس پسر نوذران را فرستاد تا با ترکان بجنگند و انتقام خون سیاوش را بگیرند. در جدالی سخت ، رستم هر دو پسر افراسیاب را کشت و طوس هم به دست خود ، گرسیوز نابکار را به هلاکت رساند و انتقام خون سیاوش را از ترکان بازستاند.

جنگ یمن

یکی از جنگهای کیکاوس ، جنگ یمن بود. پادشاه یمن در آن زمان ، ذوالاذعار پسر ابرهه بود. کیکاوس به یمن رفت و با لشکر یمن جنگید اما شکست سختی خورد و سپاهش پراکنده گشت و خودش اسیر پادشاه یمن شد. پادشاه یمن به مدت 7 سال ، او را در چاهی به زندان افکند و در چاه را بست. چون خبر به رستم رسید ، به یمن رفت و کیکاوس را آزاد کرد و خواست با خود به ایران برگرداند. سپاه یمن راه را بر او بست ، اما چون دیدند حریف رستم و سپاهش نمی شوند ، از در صلح درآمدند و اجازه دادند رستم ، کیکاوس را همراه خود ببرد. کیکاوس به پاداش این کار رستم ، سیستان و زابلستان را به او بخشید و نام بندگی از او برداشت و برایش تختی از نقره با پایه های طلا ساخت و تاجی از طلا نیز بر سرش نهاد.

کیکاوس 150 سال پادشاهی کرد.

 

ماخذ : تاریخ طبری ؛ تاریخ ابن خلدون ؛ تاریخ کامل ابن اثیر ؛ شاهنامه فردوسی


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۸۹/۹/۵ عصر ۰۵:۴۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, دشمن مردم, منصور, سم اسپید, رامین_جلیلوند, ژان والژان, میثم, حمید هامون, الیشا, مگی گربه, dered, هایدی, واتسون
دزیره آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۴
اعتبار: 35


تشکرها : 3112
( 2337 تشکر در 17 ارسال )
شماره ارسال: #11
RE: ایران در گذر تاریخ

حول و حوش سال 65 فیلمی رادر سینما عصر جدید دیدم با نام داستان سیاوش در ان فیلم بعد از تهمت زدن سودابه به سیاوش،تونل عظیم وطویلی از اتش ساختند وگفتند اگر سیاوش با اسبش به سلامت از اتش رد شود بی گناه است که البته چنین هم شد.در اخر فیلم هم قطره خونی از سر بریده سیاوش به زمین افتاد و گلی رویید که نامش را سیاوشان گذاشتند.پس از قتل سیاوش مردی که فکر کنم پدرش بود این شعر را خواند

ز دلها همه ترس بیرون کنم          زمین را ز خون رود جیحون کنم

بهر حال حتما چنین اتفاقاتی را برای جذاب کردن فیلم ،وارد داستان تاریخی ان کرده اند .متاسفانه یادم نیست که فیلم محصول چه کشوری بود .

واین که اگر جای این مطلب این جا نیست پیشاپیش پوزش می خواهم.


] استعداد بزرگ بدون اراده بزرگ وجود ندارد . بالزاک
۱۳۸۹/۹/۱۰ صبح ۰۱:۰۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : دشمن مردم, میثم, حمید هامون, الیشا, dered, واتسون
هری لایم آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 473
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۵/۱۸
اعتبار: 35


تشکرها : 278
( 4150 تشکر در 4 ارسال )
شماره ارسال: #12
RE: ایران در گذر تاریخ

فیلم داستان سیاوش محصول شوروی بود و در واقع در جمهوری ازبکستان یا تاجیکستان ساخته شده بود . اکیپ سازنده داستان سیاوش  , همون دوران فیلم رستم و سهراب رو هم ساختند که اونو هم سینما عصرجدید نمایش داد . حتی بازیگران نقش های مشترک ثابت بودند .

کسی که اون بیت رو خونده  احتمالا رستم بوده که سیاوش رو پرورش داد و بزرگش کرد . چون پدر سیاوش  , کاووس  یا کی کاووس  ,  شاه کیانی فردی متوهم و خودکامه توصیف شده و اصلا از عوامل کشته شدن سیاوش در شاهنامه یکیش همین کی کاووسه . یا به عبارت بهتر بی لیاقتیش .

از نکات جالب فیلم داستان سیاوش این بود که موسیقی اون رو هم بنا به صلاحدید مدیر دوبلاژ تغییر داده بودن و موزیک فیلم داش آکل رو جایگزینش کرده بودن . که الحق و والانصاف چقدر هم جور در می اومد با فضای فیلم .

از گویندگان فیلم تا جایی که یادم مونده پرویز بهرام بجای رستم و خسرو خسروشاهی به جای سیاوش بودن . اگر اشتباه نکنم سیمین سرکوب هم در این فیلم گویندگی می کرد .

من هم بیتی از این فیلم در خاطرم حک شده چون فیلم رو 2-3 بار رفتیم دیدیم

ز گیتی به جز پارسایی مجوی

زن بدکنش خواری آرد به روی 

  

۱۳۸۹/۹/۱۰ صبح ۰۱:۳۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : دزیره, دشمن مردم, ژان والژان, میثم, حمید هامون, الیشا, dered, واتسون
Classic آفلاین
صاحب کافه
*********

ارسال ها: 771
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۷
اعتبار: 33


تشکرها : 4992
( 5250 تشکر در 49 ارسال )
شماره ارسال: #13
RE: ایران در گذر تاریخ

این روزها سریال زیبای ولایت عشق ، شب ها از ساعت 9 تا 10 از شبکه جهانی جام جم پخش می شود ( ماهواره ) . با اینکه ممکن است تمام وقایع داستان را قبول نداشته باشیم اما از حق نمی توان گذشت که با یکی از خوش ساخت ترین و بهترین سریال های تاریخی طرف هستیم. شخصیت پردازی مامون ، امین ، فضل ابن ربیع ، فضل این سهل و ... همگی تماشاگر را جذب خود می کنند. اما نکته ای که باعث نوشتن این پست شد ، رسیدن داستان به جنگ مهم امین با برادرش مامون است. سپاه اندک طاهر ( سردار ایرانی سپاه خراسان ) موفق می شود که سپاه بزرگ خلیفه عباسی - امین - را شکست بدهد و عیسی ابن ماهان ( سردار سپاه ) را کشته و بغداد را به تصرف دربیاورد. این اولین حرکت و خیزش ایرانیان بعد از اشغال ایران توسط اعراب است. آیا از بین دوستان کسی هست که اطلاعات موثقی از این داستان ، و رابطه مامون و ایرانیان داشته باشد ؟


اینهمه کافه توی دنیا هست , اونوقت شما درست به کافه ی ما آمدید !
۱۳۸۹/۱۰/۱۵ عصر ۱۱:۵۱
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بهزاد ستوده, سروان رنو, دن ویتو کورلئونه, میثم, حمید هامون, الیشا, dered, واتسون
رامین_جلیلوند آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 469
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۳۰
اعتبار: 28


تشکرها : 1178
( 2214 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #14
RE: ایران در گذر تاریخ

در حال حاظر فقط دوست دارم به تاریخ معاصر بپردازم. تاریخ کهن بحثی طولانی دارد که از حوصله من یکی خارج است.
در نظر من در تاریخ نسبتا معاصر ایران یکی جنگ چالداران حماسه ای است که در تاریخ بشریت نظیر ندارد با سرداری شاه اسماعیل که خواندنش موی بر تن سیخ می کند. گویند که خود شاه اسماعیل بارها و بارها شمشیر به دست زنجیر های توپ های ارتش عثمانی را پاره می کند. ایرانی ها حتی یک اسیر هم به دست عثمانی ها ندادند  لشکر ایران ترکیبی بوده است از تمامی قوم های ایرانی که به فرمان سردار ایران به مرزها آمده بودند.
  اگر جوانمردی توام با خامی سردار ایران نبود که فقط حاظر بود با شمشیر بجنگد شاید تاریخ چالداران دگرگونه نوشته می شد. یاد تمام شهیدان جنگ چالدارن ....دوستانی که به ترکیه سفر کرده اند می دانند که تورک ها بعد از گذشت این چند قرن هنوز هم از اسطوره شاه اسماعیل و سربازان ایرانی با احترام و ترس یاد می کنند.

دیگر اسطوره جنگ های معاصر برای من یکی موضوع بسیار شخصی است. در چهار سال اخیر شاید من یکی از بیست نفر ایرانی باشم که در حوالی نوروز خودم را به سر آرامگاه دلاور زند آخرین شمشیر زن شرق لطفعلی خان زند در طهران می رسانم و دسته گلی بر آرامگاه لطفعلی خان زند می گذارم.
به طرز دیوانه واری عاشق و شیفته لطفعلی خان می باشم. افسوس و هزار افسوس که این جوان اصیل ایرانی به سردمداری ایران نرسید و گرنه تاریخ طوفانی این بوم و  مرز متفاوت بود.
دوستان حتما نوشته های مرحوم منصوری را در کتاب خواجه تاجدار خوانده اند. می گویم نوشته چرا که نویسنده ای به نام ژان گوره وجود ندارد و کتاب خواجه تاجدار نوشته خود ذبیح الله خان می باشد. شاید ارزش تاریخی صددرصدی نداشته باشد ولی بهر روی الهام بخش می باشد.
یاد لطفعلی خان به خیر که گویند سرعت شمشیرش از قدرت شمشیرش بیشتر بوده است و نعره ای منم لطفعلی خان زند کمر بسته شیخ شبستری اش لرزه بر اندام توله های آن اخته منحوس قاجار ( چه نفرتی که من از این طایفه دارم) می انداخته است.

هر دم صدای نی میاد آواز پی در پی میاد
لطفعلی خانَم کی میاد؟ روح و روانم کی میاد؟

۱۳۸۹/۱۱/۲۰ صبح ۱۲:۵۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, بانو, دن ویتو کورلئونه, دزیره, سم اسپید, میثم, حمید هامون, الیشا, dered, واتسون
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10586 تشکر در 24 ارسال )
شماره ارسال: #15
RE: ایران در گذر تاریخ

سلام بر دوستان ...

در این دوره که (( غم نان )) همچنان درگیر کننده است و هدفمند کردن یارانه ها ! و رایانه ها ! هم افق پیش رو را سخت آمیخته کرده به شفافیت ! فرصت خواندن کتاب کمتر و کمتر می شود متاسفانه !

اصلا چه لزومی دارد آدمی کتاب بخواند ! مگر نه این است که تماشای شبکه  های چندگانه تلویزیونی اطلاعات ما را  به ((شدت)) بالا می برد و هر آنچه را که لازم است ما بدانیم برایمان می آموزد !

اما به هر حال گاهی به زحمت فرصت می یابیم کتابی تورق کنیم از میان بسیار کتاب هایی که باید پیش از مرگ خواند ... این حقیر در این چند وقته حتی در فرصت های 50 ثانیه پشت چراغ قرمز برای مطالعه کتابهایی چند استفاده می کنم و به گمانم بسیاری از دوستان هم اینگونه هستند پس ما چرا از ژاپن و بسیاری از کشورها جلو نمی زنیم !!! خدا می داند ...

یاد بخشی از فیلم زیای آقای ((شلزینگر )) می افتم یعنی  (( دونده ماراتن )) :

در بخشی از فیلم استاد دانشگاه در کلاسی که داستین هافمن در آن درس می خواند می گوید :

وظیفه ما این است که در دانشگاه ، شما فارغ التحصیلان با مدرک دکترا را مثل سوسیس های به هم پیوسته بیرون بدهیم و وقتی این اتفاق بیفتد یعنی پیشرفت !

در آن فیلم  که دیدگاه مزبور مورد انتقاد قرار می گرفت اما به راستی در جامعه امروز ما همان دیدگاه باز هم به (( شدت )) عملیاتی شد و نتیجه ای درخشان حاصل شده : حضور چندین تحصیل کرده در هر خانواده که همگی آنان  روزانه  حتی جمعا یک ساعت مطالعه  ((مفید )) ندارند  ...

بگذریم !

چند روز قبل در یکی از این کتابفروشی های خاص و مهجور میدان انقلاب  کتابی راجع به سرگذشت ((شاه اسماعیل صفوی )) و سرنوشت ایران در دوران وی ما را به خود متوجه کرد و موقع خروج از کتابفروشی با ما همراه شد ! (هر چند از پس سالها رفاقت با آن کتابفروش محترم با این دیدگاهش آشنایم که معتقد است  کتاب تنها مطاعی است که وقتی به راستی خواندنش را آرزومندی ارزشش را دارد که به سرقتش ببری ! اما من هنوز با باور راستین ایشان که ضرر اقتصادی برایش از پی دارد همنظر نشده ام ...)

دوستان مطالعه این کتاب  در عین پرداختن به شخصیت بنیانگزار سلسله صفوی صفحات زیادی را اختصاص می دهد به اوضاع و احوال شرایط آنزمان ایران و اینکه چگونه تفکر و برنامه ریزی عده ای منجر به بال و پر گرفتن این سلسله خاص در ایران شد که هنوز هم از آثار آن دوران حضوری محسوس در این مرز و بوم مشاهده می شود ...

با اطمینان کامل باید درک کرد که علیرغم نبوغ و استعداد خاص خود شاه اسماعیل در سیزده سالگی عوامل و افراد پیرامون که او را از گزند همه حاکمان وقت که در پی نابودیش بودند حفظ کردند و پرورش او را بر عهده گرفتند ، تقشی کاملا با اهمیت داشته اند ...

در دوران درگیری های بازماندگان تیمور با حاکمان پراکنده (( آق قویونلو )) ( با نماد گله گوسفندان سپید ) و ((قرا قویونلو )) ( با نماد گله گوسفندان سیاه) و حکومت های محلی دیگر که در مرکز ایران و جنوب داعیه استقلال داشتند و نیز خطر ازبکان مهاجم و غارتگر در شمال شرق و غول تازه قد علم کرده که تمام اروپا را می لرزاند یعنی حکومت ((عثمانی )) در غرب ، این نوجوان کم سن و سال اما برآمده از دل یک ایدئولوژی و دیدگاه خاص قد علم می کند و با اتخاذ سیاست های خاص و به مدد رسوخ در دل و روح پیروانش که اوامر او را برگرفته از ارتباط او با ائمه و پیشوایان مذهبی به حساب می اوردند و تشکیل نیروی نظامی جانبازی که در اجرای فرامینش لحظه ای درنگ نداشتند (( قزلباش ها )) تمام حکومت های پراکنده را یکی یکی مقهور کرده و حکومتی یکپارچه را در گستره ایران تشکیل می دهد ... در این مورد همانطور که عرض شد شرایط آن زمان بسیار تاثیرگذار بوده ... خستگی مردم از جکومتهای ناپایدار و فصلی که با دست به دست شدن آنها تمام خرج  و مخارج را آنها با پرداخت بیش از 37 نوع مالیات مختلف ! می پرداختند ... نفرت سال های سال و نسل به نسل مردم از ستم هایی که تا مدتی قبل از سوی خلفای عرب بر آنها رفته بوده و نیز در خاطر ماندن دوران سیاه استیلای مغولان و بازماندگانشان همه و همه به  بر آمدن این سلسله و به زیر پرچم آن گرویدن مردم  تاثیر داشت ...

در مورد قزلباش ها و وجه تسمیه انان باید گفت که سران سلسله صفوی خود را به ارتیاط مستقیم با ائمه و امامان  منسوب می کردند و نقل  است که شاه اسماعیل با نقل ارتباط با امیر مومنان در عالم رویا از آن حضرت مورد خطاب واقع شده که صوفیانش را ملبس نماید به کلاهی سرخ رنگ با دوازده چاک و کنگره به نشانه 12 امام ! و از اینرو پیروان متعصب سرخ کلاه این سلسله را ((قرلباش )) می نامیده اند که از طایفه های مختلف بوده اند که نفوذ کلام شاه اسماعیل و دیگر پادشاهان سلسله صفوی بر انها که به نوعی فداییان  و نیروهای گارد انان محسوب میشدند به حدی بوده که در مواردی تاریخ شهادت می دهد که مثلا شاه اسماعیل هنگام دستیابی به دشمنی جسور می فرموده چه کسی از مریدان حاضر است از امر مرشدش پیروی کرده و با خوردن گوشت این ملعون قرب ایزدی و خشنودی مرشد را موجب شود ؟ و بر سر خوردن گوشت ان نگونبخت در بین قزلباشان نزاع میشده ...

اتخاذ تصمیم های جسورانه از سوی سردمداران این جکومت و در راس آنها شاه اسماعیل در آن دوران برای خود حکایتیست : ایجاد نوعی خاص از انشعاب و استقلال مذهبی به صورت ((شیعه گری)) و اعلام کردن آن به عنوان مذهب اصلی در آن دوران اقدامی بسیار متهورانه بود و در نتیجه آن شاه اسماعیل که مفاهیم و  اصطلاحاتی مانند  (( نظر شدگی )) و (( کمر بستگی )) امامان  را برای رسوخ هر چه بیشتر در دل پیروانش ابداع کرد با پیروی از بینش و تفکری حساب شده در آن زمان حکومتی در درون بسیار قدرتمند و یکدست را موجب شد هرچند ایران را در ان هنگام در میان همسایگان قدرتمندش که همگی اهل سنت بودند  و برای نبرد با ایران منافع و دلایل خاص خودشان را داشتند ، تنها و مهجور کرد ... البته در ان زمان و البته بیشتر ، بعدها بود که اروپاییان با این باور که وجود ایرانی قدرتمند در شرق عثمانی از حضور همه نیروهای عثمانی که در آن زمان سخت نیرومندبود  در غرب و مرزهای اروپا جلوگیری خواهد کرد و همین عامل موجب مراودات و تحریکات حکومت ایران توسط اروپائیان میشد ...

سپاه عثمانی به مدد پیشرفت ها و کسب تکنولوژی های روز آن زمان با تجهیز ارتش خود به توپ ها و اسلحه های مدرن و قدرتمن دو با تاسیس سپاهیانی منظم و سخت جنگ آور مانند لشگریانی (( ینی چری )) ، (( ایچ اوغلان )) ، ((عثمانلی )) ، (( استانبول )) و (( چرکس )) و ... که در آن زمان لرزه بر تن تمام سپاهیان اروپا و جهان می انداختند و برای کسب افتخار با هم در حال رقابت هرچه تمامتر هم بوده اند ، برای ایران خطری واقعی بود و در زمان شاه اسماعیل ، شاه عثمانی به نام ((سلطان سلیم )) که به خاطر خلق و خوی دهشتناکش به ((یاووز)) (بی رحم و خونریز) مشهور و ملقب بود به منظور کشورگشایی و با بهانه اختلافات مذهبی که  شیعیان گریزان عثمانی به ایران پناه می بردند و حکومت ایران از بازپس دادن آنها به عثمانیان خودداری می کرد در حالتی غافلگیرانه به ایران حمل کرد در حالیکه ظاهرا با امضای توافقنامه ای خیال شاه اسماعیل را از جنگ با عثمانی راحت کرده بود ...

یورش بیش از 150 هزار  نفر با سپاهیانی آنچنانی که در بالا ذکر آنها رفت در حالی صورت گرفته که شاه اسماعیل در حوالی همدان حضور داشته و به سمت جنوب ایران رهسپار بوده ...

به روایت تاریخ نبرد ((چالداران )) ( در منطقه ای بین مرند و خوی ) شاید بزرگترین نبردی بوده که ایرانیان در آن کاری کرده اند کارستان ...

سد راه سپاه نزدیک به 150 هزار نفری عثمانی فقط با کمتر از 30 هزار سپاه  ...

در این نبرد سپاه عثمانی از 300 عراده توپ بهره می برده که سلطان سلیم فرمان داده بوده عمدا در یک زمان شلیک کنند تا دل سپاهیان ایران را که تا آنزمان چنان توپهایی ندیده بوده اند را از هر چه شهامت  و شجاعت یکجا تخلیه کند !

گلوله های توپ عمدا به جای گلوله های معمولی از چهارپاره ها جایگزین شده بوده که از چهار گلوله کوچکتر متصل با زنجیر به هم متشکل بوده که این چهار پاره ها با افتادن و چرخش در میان لشگریان و سواره نظام تلفات را چندبرابر می کرده ...

سپاهیان ((ینی چری )) سپاهی بوده که از کودکان کم سن و سال اسیرگرفته شده در جنگها تشکیل می شده که آنها را تا 30 سالگی آموزش جنگی می داده اند و تازه در 30 سالگی و وقتی در اوج قدرت و مهارت بوده اند به جنگ اعزام می شده اند ... ایستادگی در مقابل این سپاه ده هزار نفری به نظر غیر ممکن می رسیده ... طبق گزارشات اعضای این سپاه به گونه ای آموزش دیده بودند و قدرت بدنیشان چنان بوده که با هر دو دست و با دو تلوار (( قمه هایی بزرگ و وحشتناک مثل آنچه جلادان برای قطع سر مجرمان استفاده می کرده اند )) همزمان حریفان را از پیش رو بر می داشته اند ...

و در روایات هست که در مقابل آنها موقع تقسیم تجهیزات برای سپاه ایران که با سپاهیان فوق روبرو شوند به برخی بسیار معدود ((شمخال)) (نوعی بسیار ابتدایی از طپانچه !) و برخی فقط شمشیر و برخی فقط نیزه و برخی چوب رسیده بوده !

و اما این نبرد  (( چالداران )) چه شهدا که بر جانگذاشت ... ظاهرا فقط کمتر از 1000 نفر از ایرانیان باقی مانده اند ...

سپاه ایران وقتی جناح چپ و راستش سقوط کرده حتی یکنفر هم در آن دوجناح زنده و سرپا نبوده ... ایران حتی یک اسیر در آن نبرد نداده ...

شاه اسماعیل فرماندهی سپاه را یه 3 نفر به ترتیب مشخص سپرده بوده و خود به عنوان سپاهی ساده در خط مقدم بخشی از سپاه مشغول نبرد بوده ...

این هم حکایتیست ! در گرماگرم نبرد فرمانده اول ( رستم کلاه چرمینه ) به فرمانده دوم (علی محمد همدانی ) امر کرده که چون فرمانده تو هستم فرماندهی لشکر را به تو می سپارم و خود به صحنه نبرد می شتابم ! فرمانده دوم نیز دمی بعد فرماندهی را به فرمانده جانشین و سوم حوالت داده و خود به جناحی که در حال سقوط بوده شتافته و شهید شده ...

و در عین حال یکی از شاهکارهای نظامی تاریخ کل جنگ های جهان در ان نبرد توسط شاه اسماعیل و هفتصد فدایی او شکل گرفته و آن عبارت بوده از ((نابودی توپخانه )) سپاه عثمانی آن هم در حالیکه سپاه 10 هزار نفری مخوف (( ینی چری )) محافظت از آن را درپیش رو داشته ...

با مشاهده تاثیر وحشتناک تویخانه عثمانی ، شاه اسماعیل به سمت فرمانده سپاه می شتابد و می گوید اگرچه فرماندهی را به تو سپرده ام اما ایا هنوز شاه و مرشد تو هستم ؟ و با کسب جواب مثبت هفتصد نفر جانباز از او طلب می کند که دیگر هرگز زنده باز نخواند گشت و تاکید می کند که حتی المکان دارای زن و بچه و بدهکاری و ... نباشند و هرکس اینچنین  نیست عقب برود !

 باشکوه حالتی بوده که حتی یکنفر پا پس نگذاشته و از همان جلوی سپاه هفتصد نفر شمرده شده و برای نبرد اعزام شده اند ...

شاه اسماعیل 350 نفر از آنان را مامور ایجاد شکاف در میان لشگر محافظ نموده و 350 نفر را هم مامور آتش زدن باروت ها و مواد منفجره توپخانه ! 350 نفر اول به دل لشگر دشمن می زنند و چنان جانفشانی و مبارزه ای می کنند که تا بازگشت شاه  اسماعیل و برخی معدود افراد باقیمانده از انفجار توپ ها هنوز مسیر گشوده شده را باز نگاه داشته بوده اند ...

نقل است که سلطان سلیم ناگاه متوجه می شود که توپ ها آتش نمی کنند و  وقتی متوجه می شود که دیگر توپخانه ای در کار نیست وزیر و سپهسالارش را احضار و در همان دم خلع مقام و درجه کرده و به خط مقدم جنگ می فرستدش که اگر لیاقت داشته باشد لااقل به عنوان یک سرباز ساده در جنگ بمیرد !

در پایان نبردی تا این حد قهرمانانه و خونبار با  سوگند دادن شاه اسماعیل که برای حمله ای دوباره و مرگ و پیوستن به دیگر شهدا آماده میشده و استخاره از قرآنی که می گویند به دست خط خود امیر مومنان حضرت علی (ع) نوشته شده بوده و شاه اسماعیل بدان سخت علاقه داشته ، توصیه شیخ شبستری را برای عقب نشینی می پذیرد ... تبریز یه دست عثمانیان می افتد اما در کوتاه مدتی عقب می نشینند چون می دانند با بازگشت شاه اسماعیل به همراهی لشگری که از دیگر نواحی ایران و ایلات و عشایر قهرمان همراهش خواهند بود  حفظ تبریز و خوی و مرند دیگر امکان پذیر نخواهد بود ...

ای کاش در کنار ساخت سریال ها و فیلمهایی که به هزاران چیز به جز ایران می پردازند از نبرد جانفشانانه چالدران نیز فیلمی ساخته می شد ...

شاد باد روان و روح نام آوران بزرگ آن نبرد که جان خود را در جنان نبرد نابرابری فدا کردند... سردارانی چون :

((امیر عبدالباقی )) صدراعظم شاه اسماعیل که در قلب سپاه می جنگیده و هنگامیکه به خاک افتاده محاسن سپیدش از خون سرخرنگ بوده  ...

حسن بیک الله  : سرداری رشید در قلب سپاه با امیر عبدالباقی که تا آن حد رشادت کرده که راویان گفته اند برای از پا انداختنش بیش از 14 تیر و نیزه بر سر و صورتش زده اند ...

خان محمد استاجلو : فرمانده یکی از جناح حای ایران که از ابتدای هجوم عثمانیان جلو آنها را سد نمود و بدون استراحت از اول جنگ تا هنگام شهادت مشفول فرماندهی و جنگ بوده است و ارادت جنگاوران به او چنان زیاد بوده که فرماندهان اول و دوم سپاه پس از شاه اسماعیل افتخار دانسته اند که در کنار او بمیرند ...

رستم کلاه چرمینه : دلاوری از دیار طالش که همانطور که در بالا ذکر شد با دیدن تنگ شدن عرصه بر خان محمد استاجلو فرماندهی را به نفر دوم سچرده و به یاری همرزمش شتافته و در نبرد چنان هنرنمایی کرده که در ان هنگامه و شلوغی خیلی ها به جنگیدنش نگاه می کرده اند ...

علی محمد همدانی : فرمانده دوم که او نیز اط شوق نبرد فرماندهی را به نفر سوم سپرده و به یاری خان محمد استاجلو شتافت و چنان قهرمانانه جنگیده که پس از به خاک افتادنش از شدت خشم سرش را جدا کرده و به اردوی عثمانی برده اند ...

محمد قره باغی : فرمانده جناح دیگر سپاه ایران که وقی آن جناح سپاه ایران سقوط کرده از فرمانده و لشگر ان جناح حتی یکنفر را هم زنده مشاهده نکرده اند ...

سارو بیره (( ساروببره)) : شیر مردی از کردستان که در ابتدای نبرد هیج کس از لشگر عثمانی طاقت نبرد رودر رویش را نیافته و با میزان کردن توپخانه های مجهز به چهارپاره توانسته اند از پای دربیاورندش ...

ابراهیم بیک : بی باک جوانی گمنام که به پاس شجاعت هایش در همان چند روزه جنگ ، در میان آن همه دلاور دارای نام و نشان شد ...

اصلان : سر دسته شیعیان طایفه ((ساری قمیش )) عثمانی که با پذیرش پناهندگی او و طایفه اش از سوی دولت ایران بهانه نبرد با ایران برای سلطان سلیم مهیا شد ... او با رنج و مشقت های بسیار و با چندین بار نبرد بازماندگان طایفه و قبیله اش را به خاک ایران رساند و در جریان نبرد چالداران با جوانان باقیمانده از قبیله اش به جبران لطف ایرانیان جانانه  جنگیدند و به خون غلطیدند ...

دیو سلطان روملو : فرمانده سواره نظام ایران که پس از رشادتهای بسیار در میدان نبرد ، تنها فرمانده از لشگر ایران بود که با شاه اسماعیل زنده ماندند ...

دریغا که سالیان قبل در جریده ای تصویری چاپ شده از مدفن شهدای جنگ چالداران دیده میشد : محل تخلیه نخاله های ساختمانی !

هر چند ظاهرا در چند سال گذشته کمی به آنجا رسیدگی شده ولی خود من با وجود اشتیاق فراوان برای دیدن آن مکان متاسفانه سعادت سفر به آنجا را پیدا نکرده ام که ببینم اوضاع در آن دشت خاطره انگیز که پیکر قهرمانان این سرزمین را در آغوش خود جای داده به چه صورت است ...

با حستجو در دنیای گسترده وب نیز حتی دریغ از مشاهده حتی یک تصویر ...

.....................................................

شاه اسماعیل با وجود چنین رشادت ها و نفوذی که در میان پیروانش برخوردار بوده متاسفانه در بساری موارد خشونت ها و قساوت های بسیاری را هم از خود د رتاریخ ثبت کرده است و این همانطور که در تحلیلی کوچک مربوط به جنگ جهانی دوم نوشته بودم در مواردی که ستیز بر سر مسائل اعتقادی است متاسفانه سابقه ای به قدمت بشر دارد ! ظاهرا در اینگونه موارد جریان منازعات باید به حذف فیزیکی کامل یکی از دو طرف مناقشه ختم شود و خونینترین و دهشتناک ترین صفحات تاریخ معمولا رقم خورده از حریاناتی اینجنینی است ...

در کل ، سردمداران سلسله صفوی و بخصوص بنیانگذار آن در سایه اعتقادات شدیدی که پیروانشان بدانها داشتند و مرشد کامل می نامیدندشان با گرد  آوری جماعتی صوفی حنگاور که در حقانیت بیانات مرشدشان لحظه ای درنگ جایز نمیدانستند  پس از سالیان سال حکومتی یکپارجه و ملی در ایران پدید آوردند و همانطور که در بالا ذکر شد برای نیل به این هدف از ابزارهای مختلف سود بردند و با استفده از شرایط زمانی و مکانی آن دوران با برنامه ریزی های مکتبی و اعتقادی فصلی جدید در این سرزمین رقم زدند که هم دوران پر شکوه  همراه با جانبازی داشت مثل دوران شاه اسماعیل و شاه عباس و هم دوران پسرفت و فروپاشی در اواخر آن سلسله که هنگام ورود افغانیان با شماره تنها ده هزار نفر به اصفهان شاه بی کفایت و خرافه پرست در تدارک احضار طایفه و لشگر جنیّان برای مقابله با لشکر افاغنه بود ...

...................................................................................

در مورد رخدادهای نبرد چالداران نگاه متوجه به کتاب ((شاه جنگ ایرانیان : چالداران )) بوده که حتی اگر دارای شاخ و برگ هم شده باشد بازهم در اصل نبرد و رشادت ها و جانبازی های قهرمانان لشگر ایران و فرماندهانش شکی نمی تواند باشد ...

ای کاش دیگر دوستان هم کمر عزم ببندند و در همین کافه بتوانیم پیگیری های بیشتری در مورد این نبرد و دلاورانش داشته باشیم ... شاید روزی و روزگاری عزیزی از انها استفاده کرده و به عنوان رسالتی ملی و انسانی اثری از این رخداد به صورت فیلم یا انیمیشن و ...  تهیه گردد تا با انتشار آن عموم مردم ایران را با گروهی از قهرمانان این آب و خاک بیش از پیش آشنا گرداند و نیز با گذر از مرزها برای مردمان سایر نقاط جهان  این سوال را مطرح کند که همین جماعت بوده اند از جنس ایرانیان و مردمانی که در فیلم 300 نمایش داده شده ... به گمانم چنین روش هایی برای پاسخگویی به فیلمهایی مثل 300 و اسکندر بسیار مناسبتر و تاثیرگذارتر است تا ایجاد میزگرد ها و برنامه هایی آنچنانی که ((اساتید ))!!! بیایند و به قول مرحوم هملت فقط و فقط و فقط ((حرف )) بزنند ان هم چه تفسیر ها و دیدگاه هایی ...

در دنیای امروز می شود حرفی زد و نظری بیان کرد و منتظر شد تا مخاطبان خودش را از سراسر جهان پیدا کند و همگان هم 300 ساخته انان را به نظاره بنشینند و هم (( سردار بزرگ : آریو برزن )) و (( نبرد جاوید : چالداران ))  نساخته ما را ! و امید داشته باشیم که قضاوت خواهند کرد که کدامیک راست می گوییم ... *

 آه  ... من که نمی دانم ! اما چه صحیح فرموده سقراط رحمه الله علیه :

(( دانستن ، مردن است ...))

در پناه حق ...

...................................

* با عرض احترام خدمت سازندگان آثاری چون  (( چهل سرباز )) منظورم ساخت آثاری از این دست تاثیرگذار ! نمی باشد ...


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۸۹/۱۱/۲۲ عصر ۰۲:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سم اسپید, اسکورپان شیردل, رامین_جلیلوند, بانو, ژان والژان, دزیره, منصور, زبل خان, میثم, حمید هامون, الیشا, dered, هایدی, واتسون
رامین_جلیلوند آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 469
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۳۰
اعتبار: 28


تشکرها : 1178
( 2214 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #16
RE: ایران در گذر تاریخ

(۱۳۸۹/۱۱/۲۲ عصر ۰۲:۱۸)دن ویتو کورلئونه نوشته شده:  

چند روز قبل در یکی از این کتابفروشی های خاص و مهجور میدان انقلاب  کتابی راجع به سرگذشت ((شاه اسماعیل صفوی )) و سرنوشت ایران در دوران وی ما را به خود متوجه کرد و موقع خروج از کتابفروشی با ما همراه شد ! (هر چند از پس سالها رفاقت با آن کتابفروش محترم با این دیدگاهش آشنایم که معتقد است  کتاب تنها مطاعی است که وقتی به راستی خواندنش را آرزومندی ارزشش را دارد که به سرقتش ببری ! اما من هنوز با باور راستین ایشان که ضرر اقتصادی برایش از پی دارد همنظر نشده ام ...)

به روایت تاریخ نبرد ((چالداران )) ( در منطقه ای بین مرند و خوی ) شاید بزرگترین نبردی بوده که ایرانیان در آن کاری کرده اند کارستان ...

سد راه سپاه نزدیک به 150 هزار نفری عثمانی فقط با کمتر از 30 هزار سپاه  ...

چهارصد و نود و هفت سال پیش ندایی از ضمیری برخواست .

ندایی که سخن از جاودانگی سر می داد .ندایی که برخواسته بود تا شرف و حیثیت یک ملت بزرگ را در آوردگاهی بس دهشتناک حفظ کند .
آن ایرانی غیرتمند و آن مرد صلابت پیشه با تمام قوا و با تمام وجود پا به عرصه ای گذاشت که حافظ ایران شود . حافظ غیرت و وجودی که همه وجودش از او بود .
 
بد نیست دوستان بدانند که حتما می دانند همسر محبوب شاه اسماعیل در این جنگ به اسارت تورک های عثمانی درآمد ولی شاه اسماعیل با وجود عشقی که به همسر داشت حاضر نشد که وجبی از خاک ایران را به سلطان سلیم تورک برای معاوضه با همسر بدهد و افسانه بر این است که شاه جوان ایران به خاطر دوری از همسرش مرد.
از دوستان کسی نام این همسر شاه اسماعیل را می داند؟



فایل های ضمیمه بند انگشتی
   
۱۳۹۰/۳/۳ صبح ۱۲:۳۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, دن ویتو کورلئونه, سروان رنو, سم اسپید, ژان والژان, حمید هامون, الیشا, dered, واتسون
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 62


تشکرها : 7909
( 3352 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #17
RE: ایران در گذر تاریخ

<!--[if gte mso 9]> Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4  

رامین گرامی ضمن تشکر از شما، وقتی نکتۀ مذکور را مشاهده کردم به دنبال ریشه های تاریخی بیشتر گشتم چراکه از تعدد زنان شاه اسماعیل شنیده بودم و اسارت دسته جمعی آنان.... و اما سه شکل ساده و کمی متفاوت این روایت:

-----------------------------------------------------------------------------------------

بخشی از مطلب را نقل می کنم به قلم غلامرضا گلی زواره، با این مضمون که گمانم خواندنش خالی از لطف نباشد:

بازخوانى تاريخى عملكرد بانوان در امور كشوردارى ايران 

زنان و زمامداران صفوى 

غلامرضا گلى‏ زواره 


اسارت و سياست 

تاريخ صفويه را از زمان جلوس شاه اسماعيل صفوى بر تخت سلطنت در سال   907 هجرى، آغاز میكنند اما در واقع قرائنى مسلّم آن را عقب‏تر مى‏برد. شروع كار اين سلسله زمانى است كه خديجه سلطان خواهر حسن‏بيك، به خانه سلطان جنيد نبيره شيخ صدرالدين آمد و سلطان حيدر (پسرش) با عالمشاه بيگم ازدواج كرد. بر اثر اين پيوند عاطفى كه از مسائل سياسى به دور نبود، اسماعيل ميرزا به وجود آمد و به شاه اسماعيل اوّل معروف گرديد .(1)

دودمان صفويه كه مهم‏ترين سلسله در تاريخ ايران بعد از اسلام است و مؤسس آن موفق گرديد كشور ايران را يكپارچه و متحد سازد، مذهب تشيع را به عنوان تنها آئين اسلامى در اين سرزمين رسمى اعلام كرد و بين مذهب و دولت پيوندى تنگاتنگ برقرار ساخت.(2)

تاجلو خانم از زنان نيكونام و همسر شاه اسماعيل است. شوهرش در مواقع حساس سياسى و اجتماعى با وى مشورت مى‏كرد. اين بانو در جنگ چالدران پس از شكست لشكر ايرانى از عثمانی‏ها به اسارت مسيح پاشازاده، از نظاميان عثمانى، در آمد اما با دادن يك جفت گوشواره گرانبها معروف به لعل بیرگ و چندين ادوات ارزشمند ديگر از اسارت رهايى يافت. تاجلوبيگم در دربار صفويان اعتبار سياسى بسيارى داشت. با فرا رسيدن مرگ شاه اسماعيل در رجب سال 930 هجرى وقتى اميران قزلباش با وى مشورت كردند با رأى او قرار بر اين گرديد كه شاه طهماسب روى كار آيد. وقتى او زمام حكومت را در دست گرفت، در آغاز احترام تاجلوبيگم را داشت اما همچون گذشته اين زن در دربار صفويه محبوب نماند. گويا شاه طهماسب از شخصيت او در هراس بود و در سال 940 هجرى از وى روى گردانيد. تاجلوخانم آزرده ‏خاطر و غمگين درگذشت و در بقعه بی بى دخترانِ ميدان شاه شيراز دفن گرديد. اين زن به فعاليت‏هاى عمرانى و احياى معمارى تشيع اهتمامى وافر داشت و در سال 925 هجرى به دستور او گنبد حضرت فاطمه معصومه در قم بازسازى و ايوان شمالى مرقد اين بانوى بزرگ بنا گرديد. چهار سال بعد عايدى چندين روستا را براى اداره اين مجموعه وقف نمود. بازسازى پلى روى رودخانه قزل‏ اوزن (ميان زنجان و شهرستان ميانه) كه به پُل‏ دختر موسوم است و در سال 933 هجرى مرمت گرديد، از آثار او است. از ديگر اقداماتش بناى عمارت گنبد عالى در اردبيل معروف به جنّت‏سرا و نيز وقف آبادى حسن‏آباد براى سادات فقير است.(3)

بهروزه ‏خانم از همسران شاه اسماعيل صفوى نيز طى نبرد چالدران به اسارت قواى عثمانى در آمد و با قاضى عسكرِ حكومت مزبور ازدواج كرد و با كشته شدن او از آدرنه به استانبول آمد. پس از آن ديگر از زندگى‏ اش خبرى نيست. شاه اسماعيل با شنيدن خبر اسارتش بسيار اندوهگين گشت و براى آزادى ‏اش حاضر به پرداخت غرامت‏هايى گرديد. مؤلف عالم آراى عباسى اين بانو را باكفايت، اهل تدبير و سياستمدار معرفى كرده است.(4)

شاه بيگم همسر ديگر شاه اسماعيل صفوى از بانوان خيّر و نيكوروش است كه به دستور او در سال 925 هجرى عمادبيگ بارگاه حضرت فاطمه معصومه(س) را به صورت بناى هشت‏ پهلو با هشت صفه تجديد بنا كرد و ديوارها را با كاشى معرّق بياراست و در جلوى آن ايوانى با دو مناره احداث كرد و صحنى با چند بقعه و ايوان طراحى كرد.(5

منابع

1ـ سياست و اقتصاد عصر صفوى، دكتر باستانى پاريزى، ص9.

2 ـ تاريخ ايران‏زمين، دكتر محمدجواد مشكور، ص270.

3 ـ فارسنامه ناصرى، ج اوّل، ص396، خيرات حسان، اعتمادالسلطنه، ص32؛ فرمانفرماى عالم، ص35؛ چند مقاله تاريخى، نصراللّه‏ فلسفى، ص77؛ نان جو دوغ‏گو، باستانى پاريزى، ص756 و 650.

4 ـ مشاهير زنان ...، ص32.

5 ـ دائرة‏المعارف بزرگ اسلامى، ج اوّل، ص359.

---------------------------------------------------------------

از طرف دیگر در ویکی پدیا نیز این موضوع به این شکل آمده است:

بهروزه سومین زن شاه اسماعیل صفوی است. 

وی پس از جنگ چالدران توسط عثمانیان به همراه تاجلی (همسر دیگر شاه اسماعیل) اسیر شد.

پس از چندی تاجلی از عثمانی گریخت، و در اواخر عمر شاه اسماعیل همراه منصور (یکی از قزلباشان) به عثمانی رفت و از سلطان عثمانی خواهش کرد که بهروزه را آزاد کند، و سلطان عثمانی، بهروزه را آزاد کرد.

تاجلی دومین همسر شاه اسماعیل صفوی بود.

او تنها همسر شاه اسماعیل است که پا به پای مردان در جنگ شرکت می‌کرد و همچنین ندیمه نیز نداشت.

تاجلی، خود ندیمه بهروزه (زن سوم شاه اسماعیل) بود.

او و بهروزه در جنگ چالدران به اسارت سلطان سلیم درآمدند، ولی تاجلی گریخت و به ایران بازگشت.

*پ.ن: متوجه نشدم چگونه ممکن است همسر دوم شاه ندیمۀ همسر سومش بوده باشد! اصولا ندیمه بعد از وصلت شاه با بانوی قبل، به چشم همایونی جلوه می کند!

--------------------------------------------------

و باز در داستانی تاریخی به نام ندیمه! که هیچ به صحت و سقمش آگاه نیستم، این روایت به شکلی سینمایی و رمانتیک با چنین مضمونی پرداخت شده است

ندیمه: همسران شاه اسماعیل صفوی, در حرم‌سرای سلطان عثمانی


نویسنده : فاروقی - فواد
محل نشر : تهران
تاریخ نشر : ۱۳۸۳/۰۴/۲۷
شابک : ۹۶۴-۶۳۲۵-۸۲-۳

در این رمان تاریخی, سرگذشت سه تن از همسران اصلی شاه اسماعیل اول, همچنین یک شاهزاده خانم هندی و ندیمه‌ای از دربار عثمانی که در حرمسرای شاه صفوی به سر می‌بردند, روایت شده است. داستان, از لشکرکشی شاه اسماعیل به خراسان برای جنگ با شیبک‌خان اوزبک آغاز می‌شود. این نبرد به پیروزی شاه اسماعیل می‌انجامد, اما یکی از سه همسر اصلی شاه اسماعیل به اسم خورشید, در این جنگ کشته می‌شود. در همین جنگ شاهزاده خانم هندی ـ خواهر ظهیرالدین بابر ـ به نام پشمیم' نیز از جنگ اوزبکان نجات می‌یابد. داستان با مقدمات جنگ شاه اسماعیل با سلطان عثمانی ادامه می‌یابد که نقطه اوج آن, جنگ چالدران‌؛ جنگی که طی آن دو همسر دیگر شاه اسماعیل, یکی به نام تاجلی که زنی جنگجو بوده و دیگری به نام 'بهروزه' به همراه گروهی دیگر از زنان جنگجوی سپاه ایران, اسیر می‌شوند. در ادامه داستان, سرگذشت دو زن اسیر ایرانی در دربار عثمانی بازگو می‌شود. تاجلی اندکی بعد موفق می‌شود به ایران برگردد, اما بهروزه همچنان در اسارت و با احترام باقی می‌ماند تا هنگامی که شورشی بسیار خطرناک علیه سلطان عثمانی به راه می‌اندازد و سرانجام به ایران باز می‌گردد

--------------------------------------------------------

با این تفاسیر، یک تحقیق کوچک تاریخی آنهم مربوط به دوره ای نه چندان دور با چه همه تناقض و ابهام مواجه است....خدا رحم کند، تاریخ امروز را که در حال ثبت است و به چه شکل.....؟

 


مریم هروی
۱۳۹۰/۳/۳ عصر ۰۶:۴۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رامین_جلیلوند, اسکورپان شیردل, پدرام, دن ویتو کورلئونه, سروان رنو, سم اسپید, ژان والژان, میثم, حمید هامون, الیشا, dered, واتسون
رامین_جلیلوند آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 469
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۳۰
اعتبار: 28


تشکرها : 1178
( 2214 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #18
RE: ایران در گذر تاریخ

شاه اسماعیل شعری به زبان آذری برای سلطان سلیم قبل از آغاز جنگ چالدران می فرستد که جوابی هم از سلطان عثمانی دریافت می کند که من از آن جواب اطلاعی ندارم ولی ترجمه شعر شاه جوان ایران از قرار زیر است ( برگرفته)

من به مرشد خویش به چشم جوهر و ذات وجود می‌نگرم،

و خویشتن را در راه او قربانی می‌کنم،

من دیروز به دنیا آمده‌ام و امروز خواهم مرد،

بیا، اگر تو میخواهی بمیری، این پهنگاه مرگ است

بیا، اگر تو میخواهی بمیری، این پهنگاه مرگ است

بیا، اگر تو میخواهی بمیری، این پهنگاه مرگ است

۱۳۹۰/۳/۱۷ عصر ۱۱:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : دن ویتو کورلئونه, بانو, سم اسپید, ژان والژان, میثم, حمید هامون, الیشا, dered
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10586 تشکر در 24 ارسال )
شماره ارسال: #19
RE: ایران در گذر تاریخ

با تشکر از دوست عزیزمون جناب رامین - جلیلوند عزیز ...

شاه اسماعیل در فولکلور مردم آذربایجان نیز حضور دارد و در آثار ادبی آذربایجان ، داستانها و اشعار فراوانی به نام او ثبت است . وجوه شخصیت دوگانه شاه اسماعیل ، یعنی ذوق هنری و روح سلحشوری ، در ترکیبی حماسی ، از شاه اسماعیل چهره ای آنچنان محبوب ساخته است که افسانه و خاطره و شعر او در ترانه ها و آهنگ های ((عاشیق ها )) بازتاب وسیعی یافته است .

در (( داستان شاه اسماعیل  )) که از طریق عاشیق ها سینه به سینه نقل شده آرزوهای مردم مبنی بر داشتن یک حاکم عادل انعکاس وسیعی پیدا کرده و به همین جهت این داستان در ردیف یکی از محبوبترین داستانهای مردم آذربایجان قرار گرفته است .

شاه اسماعیل به دلیل حاکم و شاعر بودنش در توسعه و تکامل تاریخ و تمدن سرزمین خویش نقشی مهم ایفا کرده و به علت هنرمند بودنش از طرف دیگر هنرمندان و بویژه ((عاشیق ها )) به شدت استقبال شده است . شاه اسماعیل به عنوان یک شاعر تغزلی ، دارای طبعی بلند و عالی بوده و (( بایاتی ها )) و شعرهای عاشقی زیبایی دارد و شعرهایی را که با وزن هجایی ساخته ، با همه خواسته های شعر عاشقی هماهنگی دارد .

تصویر شاه اسماعیل اول بازسازی شده از تصویر مندرج در لغت نامه دهخدا

استاد دکتر صفا در کتاب ارزشمندشان (( تاریخ ادبیات در ایران )) می نویسند :

(( شاه اسماعیل صفوی خود از شاعران خوب به زیبان فارسی و ترکی بوده و (( خطایی )) تخلص می کرده است و حدود 1400 بیت شعر از ایشان ثبت شده و وجود دارد . ))

اینک تخمیس زیبا و استادانه ای که شاه اسماعیل از غزل حافظ کرده است :

(( تو آن گلی که خراب تو گل‌عذارانند
اسیر بند کمند تو شهسوارانند
به ‌بند دانه و دامت چو من هزارانند
غلام نرگس مست تو تاجدارانند

                                        خراب بادهٔ لعل تو هوشیارانند


تو با کرشمه و ناز و گدا به عجز و نیاز
کنون که صاحب حُسنی به حُسن خویش بناز
تو را رقیب و مرا شد سرشک محرم راز
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز

                                          وگرنه عاشق و معشوق رازدارانند


رسید موسم گل، عیش و کامرانی کن
گذشت عمر، گرانی مکن روانی کن
خلاف زاهد مکار تا توانی کن
در آب میکده و چهره ارغوانی کن

                                         مرو به صومعه آنجا سیاه‌کارانند


سپاه خال و خطتت می‌کنند غارت دین
نشسته ابرو و چشمت ز گوشه‌ها به کمین
کشیده صف ز خطا تا به روم لشکر چین
گذر بکن چو صبا بر بنفشه‌زار و ببین

                                         که از تطاول زلفت چه سوگوارانند


چو آفتاب رُخت نیست ماه در خاور
نهاده پیش قدت سرو سرکشی از سر
ندیده دیده چو روی تو ای پری‌پیکر
به زیر زلف دو تا چون نگه کنی بنگر

                                         که از یمین و یسارت چه بی‌قرارانند


ببین که مردم چشمت چو آهوی صیاد
ز خال دانه ز زنجیر زلف دام نهاد
ز خال و دانه خطایی چنین به دام افتاد
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد که

                                          بستگان کمند تو رستگارانند ... ))

.................................................

اما یکی از بازی های جالب روزگار :

شاه اسماعیل پیشوای صفویان و سلطان سلیم شاه عثمانی دو حاکم رودر رو در جنگ چالداران ، هر دو دارای ذوق و قریحه شاعری قابل توجهی بوده اند ...

با اینکه شاه اسماعیل پادشاه ایران بود و به اعتقاد بسیاری حکومت ملی را درایران مستقر ساخت اما زبان تکلم خود او و زبان رسمی دربارش ترکی بود و بیشتر اشعار خود را به لهجه ترکی سرائیده است اما سلطان سلیم پادشاه عثمانی و رقیب وی زبان فارسی را برای سرودن اشعار خویش برگزیده بوده و از وی اشعار فراوانی به زبان فارسی باقی مانده است .

پروفسور مینورسکی در باب علت این کار به انگیزه های متفاوت این دو اشاره می کند :

(( هدف آن دو به کلی با یکدیگر متفاوت بوده است . در عین آنکه سلطان سلیم برای دل شعر می سرود ، شاه اسماعیل قصدش تامین حمایت قبایل ترکمن بود و بهمین دلیل زبان شعر وی اغلب ترکی بوده است .))

از غزل های سلطان سلیم که به ((سلیم )) و گاهی (( سلیمی )) تخلص می کرده ، به نمونه ای اشاره می شود تا دوستان با حس و حال شعر وی آشنایی یابند :

(( در عاشقی دو دیده من چون گریستند     خوبان خجل شدند و همه خون گریستند

از غم بسوختند چو دیدند حال من                آنان که بر ملامت مجنون گریستند

در خنده خواندند بتان نامه ام ولی                 آگاه چون شدند زمضمون گریستند

بر درد من ز زخم رقیبان سنگدل                    از دوستان زیاده چو جیحون گریستند

در فکرم ای سلیم که چون گشت حالشان      آنها که دور از آن لب میگون گریستند ...))


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۰/۳/۱۸ صبح ۱۰:۳۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, بانو, بهزاد ستوده, رامین_جلیلوند, سم اسپید, ژان والژان, میثم, حمید هامون, الیشا, dered
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 460
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷


تشکرها : 324
( 7206 تشکر در 33 ارسال )
شماره ارسال: #20
RE: ایران در گذر تاریخ

در اینجا سایتی را معرفی میکنم که از نظر من یکی از بهترینهای تاریخی در دنیای نت است. بانی این سایت دکتر کیهانی زاده (با 74 سال سن) یکی از متبحرترین روزنامه نگاران ایران است که سالهای سال در روزنامه اطلاعات فعالیت داشت. البته عمده کار او مربوط به پیش از انقلاب است. به شخصه به گرایشهای خاص این فرد از نظر سیاسی کاری ندارم و اهمیتی هم برایم ندارد. آنچه مرا در نگاه اول مجذوب این سایت میکند اطلاعات عمومی است که وی در طول سالهای سال از عمر کاریش جمع آوری و بدون چشم داشتی در آن گردآورده است.

داشتن یک کتاب تقویم تاریخ کامل آرزوی هر فردی است. تاریخی جامع که همه رخدادهای تاریخی را به تفکیک ایام در بر داشته باشد. همه رخدادها. همانطور که در پستهای قبلی (بويژه در بخش کاراتونهای قدیمی ) گفتم برنامه ای پیش از از انقلاب با عنوان تقویم تاریخ از رادیو با صدای توصیفیان (بهترین گوینده خبر تاریخ رادیو)  و خانم رضائی پخش میشد که پس از انقلاب نیز با همت مرحوم منصور والامقام و صدای جذاب عبداله فجری تا سالها ادامه یافت... اما هم برنامه پیش از انقلاب و هم برنامه پس از انقلاب به دلیل ملاحظات خاصی به قهقرا رفتند و صرفا مطالبی را عرضه کردند که عده خاصی را خوش می آمد و نه کلیت تاریخ را. در یک روز ممکن است یک جنگ حادث شده باشد،یک سینماگر یا یک معمار بدنیا آمده باشد، ممکن است یک شخصیت سیاسی ظهور کرده باشد و یا زلزله ای بیشمار انسان را نابود کرده باشد... اما وقتی صحبت ملاحظات پیش می آید دسته بندیهایی خاصی در تاریخ صورت میگیرد که از جذابیت برنامه خواهد کاست و متاسفانه چنین هم شد. بعنوان مثال در تقویم تاریخ پس از انقلاب در نهایت تقویم شده بود ولادت فلان علامه یا وفات بهمان ثقه الاسلام... که البته منجر به کناره گیری مجری برنامه هم شد...

کتابهای قطوری با عنوان تقویم تاریخ هم در سالهای نچندان دور به چاپ می رسید که با وجود حجم زیاد باز هم در انتقال کلیه حوادث قاصر و ناقص بودند و آرزوی داشتن تقویمی تاریخی که تمام داشته های بشری در آن ثبت شده باشد همچنان باقیست

در سایت حاضر با انتخاب روز و ماه برخی از حوادث تاریخی را میتوان رویت کرد. عمده ی حوادث با توجه به اینکه نویسنده سایت شخصیتی سیاسی است رخدادها و شخصیتهای سیاسی جهان را در بر میگیرد که یکسویه نگری آن جذابیت چندانی ندارد اما به نوبه خود در ارتقای معلومات همان بخش هم بی شک مثمر ثمر خواهد بود. بعضا ازحوادثی خاص یا شخصتهائی ویژه هم صحبت به میان می آید که بازهم جالب توجه است بعنوان مثال از تاریخهای هوانوردی یا تاریخ چندین هزار ساله ایران... اینکه فلان دختر را در چنین روزی در آمریکا دزدیدند و فردا آزاد شد در حافظه تاریخ اهمیت خاصی ندارد اما روزنامه نگار با وسواس خاصی همه را گردآوری کرده است و این درحالیست که بعضا حتی نامی از سینماگران تاریخ سینما یا تاریخ ابداعات و اکتشافات هم به میان نیاورده است . واضح است اگر من علاقمند به سینما بخواهم تقویم تاریخ بنویسم ابتدا تمام جزئیات سینمائی تاریخ را کنکاش کرده و در لیست خود می گنجانم و مابقی حوادث در اولویت دومند و دکتر کیهانی زاده هم نگره ای خاص به تاریخ روزنامه نگاری در این وادی دارد و حوادث غیر سیاسی را حتی به شکل تک خطی در انتهای وقایع روزانه ذکر میکند.

عکسهای  این سایت به غایت نابند و حوادث و شخصیتها با کمترین جانبداری معرفی میشوند اما این معرفیها بازهم از نگاه روزنامه نگار به شکل کامل بی طرف نیست.

من به شخصه با شخصیت صاحب سایت آشنائی ندارم و افکار وی را تائید نمیکنم. آنچه مرا بر آن داشت که از سایت وی نام برم اطلاعات جالب توجه (صرفا برای افزایش اطلاعات عمومی) دوستان است و بس.

بدون شک هیچکس نمیتواند قضاوت خود را از تاریخ به دیگران هم انتقال دهد. آنچه قابل انتقال است نفس ساده و بی آلایش رخدادهاست

http://www.iranianshistoryonthisday.com/farsi.asp

۱۳۹۰/۳/۲۹ صبح ۰۸:۲۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سم اسپید, اسکورپان شیردل, دن ویتو کورلئونه, بانو, سناتور, دزیره, سروان رنو, Classic, بهزاد ستوده, میثم, ژان والژان, حمید هامون, الیشا, dered, rahgozar_bineshan, هایدی, واتسون
ارسال پاسخ