[-]
جعبه پيام
» <اسکورپان شیردل> مسعود فراستی و زیرآب‌زنی دو فیلم سینمایی در جلسه کمیسیون فرهنگی مجلس http://www.ana.ir/news/198074
» <ال سید> روحش شاد و یادش برای همیشه جاویدان باد
» <سناتور> بانو ایران بزرگمهری راد دوبلور نامدار قدیمی امروز در گذشت
» <دیوید نودلز> ال سید زنده باد
» <ال سید> لینک دانلود بعضی از دوبله های قدیمی http://s4.picofile.com/file/8286968676/%...7.txt.html
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ایستگاه زمان - بررسی مطبوعات پیشکسوت
نویسنده پیام
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 509
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5230
( 6206 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #1
ایستگاه زمان - بررسی مطبوعات پیشکسوت

دوستان! سلام. علت ایجاد این موضوع جدید این بود که مطالب جالب و خواندنی موجود در مجلات قدیمی، آنقدر زیاد و متنوع بود که موجب میشد مسیر تاپیک بررسی مجلات که اختصاص به مجلات جدید دارد منحرف شود . از طرف دیگر بعضی از مطالب به هیچ قسمت از موضوعات مختلف انجمنها ربطی نداشت و ضمنا دلم هم نمیامد از این مطالب که خیلی جالب و خواندنی هستند چشم پوشی کنم. شاید هم این بخش موجب شود دوستان دیگری هم که به مجلات قدیمی دسترسی دارند به این بخش بیایند و مارا در هرچه پربار کردن کافه کلاسیک یاری دهند. سعی میکنم مطالبی را در این بخش قرار دهم که در کمتر سایتی دیده شده باشد. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.


ایزی رایدر : فیلمی نو از سینمای امروز

1

دوست عزیزی بتازگی به جمع ما اضافه شده که با خود عشق واقعی به سینما را ارمغان آورده است و میخواهد این ره آورد را با دوستان سینما در میان بگذارد."هاریلا"{احتمالاً اسم مستعار است} در نخستین گفتار خود از سواری آسان Easy Rider   سخن میگوید که آنسوی مرزها دیده است. این، یک برداشت عاطفی است از فیلمی که سینمای روز را تکان داده است و بنابراین فیلمی است که ما ای بسا هرگز در اینجا نبینیم. {احتمالا این مقدمه از استاد پرویز نوری است}

در این کوتاه میخواهیم از فیلمی سخن بگوییم که سینمای آمریکا را دگرگون ساخت،فروشی سرسام آور داشت و صدها هزار تماشاگر مشتاق را بسوی خود کشید : ایزی رایدر. آن را در لندن دیدم. فیلمی فراوان موفق که همه جا سخن از آن بود و سخت بدلها نشسته بود.از آن نوع فیلمهایی که ساده و بیزحمت فهمیده میشوند ولی چه مشکل به قالب کلمات بیایند.

سخن کوتاه. دنیس هاپر و پیتر فاندا دو چهره جوانند و درعین حال که سخت پیر می نمایند ، ولی کارشان یک فیلم جوان پسند و داغ است. سوژه فیلم را با تری سوترن نوشتند و هاپر کارگردانی را بعهده گرفت و فاندا با کمک ویلیام هیوارد دست به تهیه آن زد. در عین حال هردو بازیگر آنند. یک تیم کوچک و کاری بزرگ. فیلمی میسازند بدون زرق و برق،بدون دکور و خرج زیاد.

براستی آنها شایسته آنچه که یافتند بودند. داستان فیلم چنین است، دو مرد جوان (فاندا و هاپر) با دو موتورسیکلت ، پس از فروش مقادیری مواد مخدر در "لوس آنجلس" سفری دراز را به سوی "نیواورلئان" شروع میکنند. دنیس هاپر یک بازیگر استثنائی، یک آرتیست بزرگ، افشاگر زیبایی غیرمنتظره است. با عینک دودی خود و چهره ای که بحد ذات صداقت، بی تظاهر و صادقانه است، رل خود را بی پرده بازی میکند و بکلامی صریح تر ، او بازی نمیکند. او ادای کسی را درنمیآورد. این واقعاً اوست در صداقتی ستایشگرانه، کم حرف و بی تظاهر. اگرچه مواد مخدر را به منظور کسب پول فروخته و در باک بنزین موتورش مخفی کرده است ولی به نظر می آید کمترین ارزشی برای آن قائل نیست.در بین راه مردی را پشت موتورش سوار میکند ، نمیداند او کیست و نمیخواهد بداند. همسفرش (فاندا) خطر یک غریبه را به او تذکر می شود ولی او توجهی ندارد. مرد کیست؟ میتواند یک هیپی باشد. در دهکده ای به سبکی غریب با عده ای زندگی میکند، در شرایطی که مردمش به کمترین قوت برای ادامه ی حیات راضیند و آزاد و دور از جنجال شهر زندگی میکنند. زندگی که بیشتر به یک تئاتر مدرن میماند تا واقعیت.

دومین غریبه ، مرد دائم الخمری است که در زندان باو برمیخورند. از آن موجوداتی که در روز یک تاجر، یک سیاستمدار، یک کارخانه دار یا مدیر کلند و در شب سیاه مستی سرگردان. او کشته میشود. در نیمه شبی تاریک در یک شهر غریب بوسیله مردمی که قویترین احساسشان ، تعصبی وحشیانه است. پس از آن سـِ ... و عشق با دو زن در حدی بغایت نو و بیتظاهر.

3 ... جک نیکلسون و پیتر فاندا

و چنین است که ظاهرا ایزی رایدر چیزی جز دو موتورسیکلت، دو مسافر آن ، دو غریبه که به آنها برمیخورند، جاده های طولانی و غروبهای آفتاب نیست. بهمراه موسیقی بینهایت زیبای این فیلم ، آنگاه که دو موتورسیکلت سوار جاده های خالی و دراز را می پیمایند، جای بازیگران سخن میگوید و داستان آنها را تعریف میکند. از آن صفحاتی که بزودی رکورد فروش را مانند خود فیلم میشکند.

ولی صرف نظر از داستان معمولی فیلم، در این سفر است که تماشاگر به چشم اندازی تازه از عشق و نفرت و هیپی گری میرسد.در ایزی رایدر ، اخلاق،احساس،تعصب و ... در بیان عادی خود فراموش شده اند. همانطور که این فیلم نمایشگر قدرت و زیبایی نیز نیست و نه از آن نوع فیلمهایی که مُصِر در حفظ امانت کاراکتر و عرضه و اجرای سوژه اند. مرز صداقت در ایزی رایدر شکسته میشود. گریز آنها ، از معیارهای پذیرفته شده است و بدینسان است که فاندا و هاپر تا به پایان ، دست نیافتنی و ناشناخته باقی میمانند. نسل بی اتکاء.  همچنین چشم اندازی تازه ازتفنن، مرگ جدی، غربت، مسائل فکری و معنوی و زیرکی میگشاید نه به مثابه آنچه تاکنون دیده ایم. فاندا نیز در حد خود نمایشگر اصالتی شگرف است. آنگاه که دستهایش بی اعتنا دسته بلند فرمان را گرفته و نرم میراند، او را سلطان بی رقیب موتورسیکلت سینما بنظر میآورد. شاد و بی خیال است و با همسفرش مسابقه می دهد. نسبت به او احساسی بی تظاهر دارد؛ از آن نوع محبت های بدوی که خاص آدمهای نظیر اوست.

پایان فیلم چیزی است که کمتر انتظار آن میرود. آنها به نزدیکی مقصد رسیده اند. فاندا خوشحال است. او میگوید "ما برنده شدیم" و هاپر پاسخ میدهد که "دوباره زنده شدیم." در جاده ای که به نیواورلئان می رسد، کامیونی از دور میآید و دو مرد در آن نشسته اند، آنکه کنار راننده نشسته تفنگی در دست دارد. آنرا شلیک میکند و گلوله در سینه فاندا می نشیند. جسد کنار جاده می افتد. شاید یک حیوان را با ترحم بیشتری می کشند! لحظه ای بعد کامیون دور میزند و مرد برای تکمیل نقش خود، مسافر دومی را بهمراه موتورسیکلتش به هوا می فرستد. موتور آتش میگیرد و جسدی دیگر در کنار جاده می افتد.

تماشاچی در پایان ، چند لحظه ای برجای میماند؛ در مقابل واقعیت بی تظاهری که می بیند ؛ و باور می کند. چه فاندا و هاپر واقعا همان هستند که در غالب فیلم می بینیم و سمبلی از هزارها انسان سرگشته امروز در زندگی بی قانون، بی قابلیت و بی نهایت تهی عصر فضا و حکومت ماشین که بدنبال آرامش گمشده خویش به هیپی گری پناه می برد. به کلامی دیگر، آیا توفیق ایزی رایدر بخاطر آن نیست که با جسارت و بی پرده به نمایش واقعیت در جهان بی تمدنی دست میزند که همه در پی زیبا و متمدن جلوه دادن آن هستند؟ و یا به این دلیل که خشونت در چهره واقعی خود – نه آنچنان که در فیلمهای وسترن می بینیم- به نمایش درمی آید؟

بهر جهت ایزی رایدر با موفقیتی که بدست آورد ثابت کرد که در حد خود تجربه ای تازه در سینما و بخصوص نقطه عطفی برای فیلمساز آمریکائی و گامی درجهت تغییر و تحول سلیقه تماشاچی می تواند باشد.

 

                                مجله ستاره سینما   ش 699   24 بهمن 1348

 2

Easy Rider

محصول 1969 آمریکا - کمپانی کلمبیا                 

کارگردان: دنیس هاپر

نویسندگان: دنیس هاپر- پیتر فاندا – تری ساترن

تهیه کننده: پیتر فاندا

بازیگران:دنیس هاپر- پیتر فاندا – جک نیکلسون

موسیقی: راجر مک گوئین

مدت : 94 دقیقه

http://www.imdb.com/title/tt0064276/


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۸۹/۵/۳۰ صبح ۰۱:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : 1991, دشمن مردم, سامورایی, بانو, موسيو وردو, Savezva, سروان رنو, Classic, roolplack, سم اسپید, پایک بیشاپ, ژان والژان, راتسو ریــزو, پاشنه طلا, پرشیا, برو بیکر, BATMAN, حمید هامون, خانم لمپرت
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 509
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5230
( 6206 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: ایستگاه زمان - بررسی مطبوعات پیشکسوت

گفتگوی مجله سایت اند ساند با آنتونی مان Anthony Mann

آنتونی مان داستانسرائی بود بسیار بزرگ که بر سوژه زیاد تکیه داشت و گواه این امر استحکام فیلمهای پلیسی و وسترنهای اولیه او هستند. این فیلمها دارای آنچنان شور و حرارتی اند که در تماشاچی یک نوع عکس العمل روحی خاص برمیانگیزد، آنطور که گوئی در صحنه فیلم حضور دارد.

آنتونی مان در سی ام ژوئن 1906 در شهر سن دیه گو در کالیفرنیا ، پای به عرصه وجود گذاشت و در اوائل 1968 ، هنگام کارگردانی فیلم مردی بدون آینده درگذشت.

او در طول زندگی و مسیر کارهای هنریش ، آثار بزرگی خلق کرد و جزو آندسته از کارگردانان خودساخته ای بود که سینما را از راه تجربه و مطالعه غیرکلاسیک آموخت.

در شانزده سالگی ، با شرکت در نمایشهای بی اهمیت در تئاتر ، نخستین شغل خود را آغاز کرد ، ولی این فعالیت را با سفرهای خود به اتفاق کمپانیهای تئاتر سیار دنبال کرد و پس از مدتی وارد تئاتر معظم "گید" شد.

چندی که گذشت شخصا یک کمپانی مستقل تشکیل داد و نمایشنامه های معروفی چون رعد در سمت چپ و ضربه بزرگ را شخصاَ به روی سن آورد. پس از تجربه کافی در زمینه تئاتر در دهه 1940-1930 به سینما روی آورد در کمپانی دیوید سلزنیک ، ریاست بخش انتخاب هنرپیشه ها را برعهده گرفت. پس از مدتی کمپانی شخصی سلزنیک منحل گردید و مان نیز شغل خود را ازدست داد.

در سال 1942 سول سیگل بنا به توصیه دونالد مک کاری ، مان را برای ایفای نقشی در فیلم دکتر برادوی انتخاب کرد و هنگامی که مان برای ایفای نقش به هالیوود خوانده شد ، سیگل تصمیم گرفت کارگردانی فیلم را به وی واگذارد و این اولین کار او در زمینه کارگردانی بود. دومین فیلم بنام مهتاب در هاوانا را در همان سال در "یونیورسال" کارگردانی کرد و سپس در دو کمپانی "Republic"  و "RKO" تا سال 1950 کار کرد که بهترین فیلم او وینچستر73 در همان سال بوجود آمد . پس از آن با "هال و الیس" قرارداد بست.

 ...جیمز استوارت در وینچستر 73

از 1950 تا 1955 معروفترین وسترنهای ساده و گیرای خود را در این کمپانی ساخت و در تمام آنها بوردن چیز به عنوان سناریست با او همکاری داشت. بوردن چیز در سینمای وسترن آمریکا پس از جیمز ادوارد گرانت و سام پکین پا ، بهترین سناریست فیلمهای وسترن به شمار می رود. آثار بزرگ مان در این دوره    خم رودخانه (1952)، مهمیز برهنه (1953)، مردی از لارامی (1955) و سرزمین دوردست (1955) نام دارند. 

پس از مردی از غرب (1958) و سیمارون (1960)، مان از ژانر وسترن به فیلمهای تاریخی روی آورد و دو شاهکار خود – ال سید (1961) و آنگاه سقوط امپراتوری روم (1964) را ساخت. او در طول زندگیش بارها به خاطر عقاید شخصی ، با شکست روبرو شد. یکبار در سال 1951 بود که کارگردانی فیلم کجا میروی؟ (هوسهای امپراتور) را برعهده گرفت اما اختلاف سلیقه او با تهیه کننده ، موجب برکناری او شد و بقیه فیلم را مروین لروی ساخت و یکبار هم زمانی بود که میخواست اسپارتاکوس را کارگردانی کند اما اختلاف با کرک داگلاس موجب شد که استنلی کوبریک به جای او انتخاب شود.

 ... مهمیز برهنه

برگزیده گفتگوی آنتونی مان با مجله "سایت اند ساند" هنگام ساخت قهرمانان تلمارک

به نظر من سوژه جزء اساسی و عمده یک فیلم است. من بیشتر به داستان مردمانی توجه دارم که عزم انجام کاری را میکنند و این کار را بالاخره به انجام میرسانند. مردم به دیدن سرگذشت شکست و نومیدی علاقه ای ندارند. اغلب اشخاص ، خود ، شکست خورده و ناامید هستند ؛ دوست دارند در فیلم ، توفیق و انجام کارهای خطیر را تماشا کنند تا خود را در این مورد ، شریک حس کنند. از این نظر به عقیده من هملت یکی از بی لطف ترین قهرمانان است. اگر او در پایان سرگذشت ، عمویش را نمی کشت ، بعید میدانم نمایش هملت ، یک چنین توفیقی بدست می آورد . اگر مسیح پس از مصلوب شدن باز دوباره قیام نمی کرد ، داستانی وجود نداشت. نمایش نامه ای مثل مکبث که یک نمایشنامه صددرصد "شکست گرا" و مایوس کننده است، هرگز نزد عامه توفیق و اقبالی نیافته است. مردم دوست دارند در نیروی تحرک و عزم سازنده قهرمانان یک ماجرا شریک باشند.

من هروقت از این اصل در انتخاب داستانهایم عدول میکنم ، فیلم با عدم توفیق روبرو میشود. مثلا من فیلمی به اسم خانواده فیوری ساختم که یک چنین سوژه ای داشت. قهرمانان فیلم جالب و گیرا بودند ، نکات خوبی هم در آن گنجانده شده بود ولی فیلم توفیق نیافت. چون هیچیک از قهرمانان ، به هیچ اصلی پایبند نبودند. افرادی بودند بی هدف ، سرگشته و مملو از کینه و نفرت.

دیگر از موضوعاتی که در سوژه یک فیلم ، مورد نظرم است اینست که عقیده دارم فیلم قبل از هر چیز "تصویری" و "عینی" است ؛ بنابراین اگر آدم قرار باشد داستانی را در فیلم تعریف کند بجای انتخاب یک داستان روحی و معنوی که ناچار ، بیان آن به حرف و گفتگوی زیاد احتیاج دارد باید سوژه ای را در نظر بگیرد که واجد کیفیات بصری باشد با بیان تصویری مناسب.

فیلم بالاتر از هرچیز و قبل از هرچیز از تصویر ساخته میشود و باید بطور تصویری و با فکر "عینی" سناریوی آن ساخته شود. من در مورد فیلم به وراجی و پرحرفی علاقه ندارم. فیلم باید حرفش را با تصویر بزند. جای حرف ، تئاتر است. در سینما آدم باید همه چیز راببیند.

برای ساختن ال سید به اسپانیا رفتیم. از اسپانیا خیلی خوشم آمد. مشاهده این سرزمین و گوشه و کنار آن و زیباییها ی تصویریش ، عشق مرا به ساختن سرگذشت ال سید دوچندان کرد و آن را با مایه اسپانیا و درحالیکه زیباییهای تصویری اسپانیا یکی از قهرمانان این فیلم بود ساختم.

در مورد سقوط امپراتوری روم ، کار ما سخت تر بود. سوژه فیلم ، سوژه شکست و عدم موفقیت بود. من در سراسر تهیه فیلم دائم میترسیدم مبادا این روح شکست طوری ظاهر شود که تماشاچی را ناراحت کند ، چون تماشاچی برای دیدن شکست به سینما نمی آید. در فیلم ما می بینیم که حرفها و کلمات از پیروزی سخن میگویند ولی تصاویر ، بیان کننده شکست هستند و پیروزی با تصاویر است ؛ بدون اینکه احساس شکست باعث ناراحتی تماشاچی شود.

1... سقوط امپراتوری روم 

من دوست دارم داستان هرچه ساده تر و ابتدایی تر باشد و حتی المقدور سعی میکنم از سوژه های پیچیده و غامض دوری کنم و لزوما سعی میکنم فیلمهایم متضمن پند واخلاق نباشد و من زیاد به فیلمی که نتیجه آموزنده دارد علاقه ای ندارم . سینما جای وعظ و خطابه و نیز موعظه های اخلاقی و اجتماعی نیست. ما آمده ایم حس پرستش خوبی و زیبایی را در بیننده برانگیزیم.

پیس هملت با شرکت جان باریمور را پانزده بار دیده ام. بنظر من این بزرگترین هملت است که تاکنون به معرض نمایش در آمده . هربار که از تئاتر بیرون آمدم احساس عظمت و یکجور احساس خدایی میکردم ، در صورتیکه هملت یک پیس نتیجه دار و اخلاقی نیست. حتی متضمن بعضی مسائل خلاف اخلاق نیز هست. ولی این پیس مرا برمی انگیخت. مرا به عرش می رساند. هنر نیز باید همین کار را بکند. باید به انسان تعالی خدایی بخشد ، چشم او را باز کند.ذوق و حال و احساس را در او برانگیزد ؛ نه اینکه پندآموز و راهنمای اخلاقی باشد.

در کار فیلمبرداری همیشه ترجیح میدهم که اول صحنه های خارجی را فیلمبرداری کنم. به این ترتیب هنرپیشه ها و سایر کارکنان فیلم ،با محیط و روح محیط آشنا می شوند و این امر در بهبود کارشان تاثیر میگذارد. مثلا اگر از کوهی بالا بروند و حالت نفس نفس زدنشان را نشان بدهیم این حالت دیگر قلابی و مصنوعی نیست. یا وقتی نشان بدهیم ، قهرمانان سردشان شده  این سرما دیگر بازی و دروغ نیست و واقعا سردشان شده است. بهرحال محیط واقعی خواه ناخواه در فیلم خود را ظاهر میکند و به صحنه قوت می بخشد و بازی هنرپیشه ها در صحنه های بعدی نیز در همان مایه پیش می رود.

به عقیده من آنچه مسلم است ، تماشاچی از مشاهده وسعت و گسترش و از مشاهده زیبایی فوق العاده و شگفت آور و باورنکردنی به هیجان می آید و این مناظر در روحش تاثیر می گذارد. در مورد کار کردن در دکورهای عظیم نظیر سقوط امپراتوری روم ، وقتی که استفن بوید و کریستوفر پلامر نبرد تن بتن می کنند برای آنکه میدان نبرد محدودتر و در نتیجه احساس صمیمانه تر شود ، گرداگرد آنها را با سپرهای افراد پوشاندم . بدین ترتیب توجه تماشاچی روی آن قسمت محصور بین سپرها که در آن نبرد صورت می گرفت متمرکز میشد. خداوند در طبیعت چنان رنگهای متنوع و زیبایی بوجود آورده که وقتی آدم برای فیلم برداری به محیط طبیعت پناه میبرد، بهرحال قسمتی از این زیباییها را خواه ناخواه در فیلم ضبط میکند. یادم می آید در جریان تهیه ال سید یک روز در "السینا" از خواب بیدار شدم  و دیدم که مه زیبائی روی شهر را پوشانده و به همه چیز طرح ابهام بخشیده است. من از جا جسته ، خطاب به چارلتون هستون داد زدم : تماشا کن! دیگر هیچوقت به همچه چیزی برنمی خوریم. زود بلند شو زره ات رابپوش و سوار اسب شو ! اسب سفیدی بردار و در طول ساحل بتاز . زود باش! ده دقیقه بعد فیلمبرداری از این صحنه را تمام کرده بودیم. بهرحال اگر چنین امری خودبخود روی نمیداد ما هم موفق به گرفتن چنین صحنه ای نمی شدیم.

طبیعت جلوه های زیبایی دارد. آدم باید چشمش باز باشد و این جلوه ها را دیده در لحظه مناسب اسیر کند. باز در ال سید در آخرین صحنه که چارلتون هستون با اسب پیش می آمد ، من بر شنزار ساحلی دراز کشیده و ناظر عبور او سوارانش بودم. یک سوار رد شد ؛ یکی از سیاهی لشکرها بود. ناگهان زره او نور خورشید را گرفته و بصورت برقی خیره کننده پس داد . من خطاب به فیلمبردارم رابرت کراسکر داد زدم : تماشا کن ! این است آنچه ما می خواهیم . این مظهر تجلی خداست. باید هرطور هست این صحنه را بازتکرار کنیم . بنابراین به سرعت دست بکار شده زره چارلتون هستون را صیقل داده او را واداشتیم از همان نقطه اسب را بتازاند و درست بهمان وضع ، آفتاب برق زره او را در چشم دوربین و یعنی در چشم تماشاچی تاباند و یک صحنه زیبا و موثر و بامعنی بوجود آمد.

2 ... چارلتون هستون در ال سید

برای من انتخاب منظره و دورنما اصول خاصی ندارد. بسته باین است که آدم با تصویر دورنما {لانگ شات} چه میخواهد بکند. کارگردان ، صحنه خارجی را مطابق با حادثه ای که باید در این صحنه اتفاق بیافتد و بعد البته با رجوع به ذوق و سلیقه خاص انتخاب میکند و بعد این وظیفه فیلمبردار است که احساس خاص کارگردان را از این منظره به تماشاچی منتقل سازد و البته فقط بعضی فیلمبردارها قادر به انجام این کار هستند. درباره انتخاب زاویه بقول ارنست لوبیچ کارگردان اتریشی ، برای فیلم گرفتن از یک سوژه ، هزار نقطه نظر و هزار زاویه دوربین وجود دارد ؛ ولی منطقه اصلی و بهترین زاویه ، یکی بیشتر نیست. کارگردان باید این بهترین نقطه دید را مطابق با روح صحنه و مطابق با سلیقه پیدا کرده و از همان نقطه فیلمبرداری کند . وقتی این زاویه خالی پیدا شد ، صحنه بهترین و کاملترین جلوه خود را پیدا میکند.

 برگرفته از :  مجله ستاره سینما  ش699  24بهمن 48


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۸۹/۶/۲ صبح ۰۶:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سم اسپید, john doe, موسيو وردو, سروان رنو, ایرج, رائول والش, دلشدگان, Classic, پایک بیشاپ, بانو, ژان والژان, california, نیومن, راتسو ریــزو, پاشنه طلا, پرشیا, برو بیکر, BATMAN, حمید هامون
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 509
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5230
( 6206 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: ایستگاه زمان - بررسی مطبوعات پیشکسوت

نهضت سینمای زیر بازارچه

 

.نیاز به تحول اساسی و همه جانبه در سینمای ایران از مدتها پیش ، حتی قبل از آنکه نخستین پایه های یک سینمای راستین در این دیار گذاشته شود ، احساس میشد. این تحول می بایستی در تمامی قسمت های سازندگی یک فیلم بوجود میآمد. از جمله این قسمت ها ، "فضا" و "بک گراوند" فیلم های ایرانی بوده است.

با فیلم شوهر آهو خانم بود که برای اولین بار ( به غیر از فیلم هایی که در ابتدای دهه سال 40 توسط {فرخ} غفاری و {ابراهیم} گلستان ساخته شد) فیلمساز ، ضرورت این موضوع را احساس کرد که باید دوربین فیلمبرداریش را به یک فضای باز و گسترده و اصیل ایرانی ببرد و نیز احساس کرد که در زمینه وقوع داستان فیلمش ، اگر از یک اصالت خاص بهره ببرد یک عامل مهم سازندگی جهت فیلمش محسوب خواهد شد.

"بازارچه" یک عامل تاکیدی و یک فضای مناسب جهت فیلم های بعدی ایرانی – فیلم هایی که با قیصر آغاز شد- به حساب آمد. البته کم وبیش در گذشته از محیط بازارچه به عنوان "بک گراوند" داستان و محیط وقوع ماجراها استفاده شده بود ، اما فیلمساز نگاهی گذرا به این عامل اساسی کرده بود و از آن عبور کرده بود.

تحولی که در سینمای ایران بوجود آمد ، با خود یک "نهضت" هم به ارمغان آورد. شاید بتوان گفت که این "نهضت" در زمان های بعدی این تحول را به هرز بکشاند که البته اگر استمرار و دوام یابد شاید این ضربه را بزند ؛ اما بحث در این است که آیا باید به این استمرار ادامه داد؟ در این مورد ناصر ملک مطیعی هنرپیشۀ پرقدرت سینمای ایران و ایفاگر نقش "لوطی" عقیدۀ جالبی دارد :

 " این قاعده و روال سینمای تجاری است. در چنین سینمایی آنقدر از یک سوژه و یک زمینۀ خاص که مورد توجه تماشاگر واقع شده استفاده می کنند که دیگر جهت و موردی در آن زمینه برای تماشاگر به عنوان نکتۀ تازه و جلب کننده باقی نمیماند..."

اینک در رپرتاژ گونه ای که در ذیل می آید دربارۀ فیلم های "جاهلی و لوطی بازی" و نهضت سینمای زیر بازارچه حرفهایی پیش کشیده می شود . موارد و جنبه های این نهضت مورد بحث قرار می گیرد :

یک تیپ ناشناخته

"لوطی" یا به قول مردم کوچه و بازار ، جاهل ، تیپ ناشناخته ای در سینمای ایران نیست. این تیپ ، آدمی است که به حرف و کارش اعتقاد و ایمان دارد . برای دیگران حق زندگی قائل است ؛ تا آن حد که ممکن است زندگی خود را فدای ابقاء و دوام دیگری بکند.

این تیپ به کرّات در زمینه های متفاوتی که سینمای ایران به آن روی کرده ، خودنمایی کرده و رخ نشان داده ؛ اما هیچگاه در محیط اصلی خود پرورش نیافته و زندگی او در مسیر راه هائی پیش رفته که هرگز غایت ایده آل فیلمساز و تماشاگر نبوده است.

در این زمینه می توانیم از بسیاری از فیلم های ایرانی نام ببریم که در آن ، این شخصیت جلوه کرده ؛ اما هرگز در محیط اصلی خود عرضه نشده است. و به هیچ روی "اصالت" واقعی خود را دربر نداشتند.

با قیصر آغاز شد

قهوه چی زیر بازار نواب می گفت : "تا قبل از آمدن دار و دسته قیصری ها وضع خوبی داشتیم. هرشب درویش علی میآمد و برای مشتریان نَقلی میگفت ، جمعیت همیشه موج میزد ... و بعد ناگهان یک روز یک دسته آمدند و گفتند می خواهیم از اینجا فیلمبرداری کنیم ... بچه ها یکدفعه شیشه ها را شکستند و وضع ناگهان بهم خورد..."

تا آن لحظه گوئی اصلا بازارچه وجود نداشته بود. بقول "آقا حر" جوان 26 ساله چمدان ساز ساکن زیر بازارچه نواب : "تا حالا همه جا همین جور بوده و زیاد تفاوت نداشته. همیشه خیلی دیر به صرافت این می افتند که بازارچه ئی هم وجود داره"

و کیمیایی مثل این که خودش هم میدانست که چه کار مهم و خطرناکی را دارد انجام می دهد ، چون با قیصر بود که "نهضت سینمای زیر بازارچه!" هم دم و دستگاهش زاد و ولد یافت و چهره نمود...

خاموشی بازارچه

لوطی های با اصل و نسب دیگر رفته اند. سکوت ، در کوچه پس کوچه ها لانه کرده و یک رخوت خاموش و سنگین همه جا را فرا گرفته. دیگر صدایی و فریادی به گوش نمی رسد مگر جنجال بچه ها در کوچه های باریک و در امتداد دو دیوار طویل ، در فکر دریبل توپ ... چهره ها نزارند و سرگردانی ، تمامی در ودیوار و خاک های انباشته شدۀ کوچه ها را دربر گرفته است. دیگر کسی بر سر گذر ، قداره نمی کشد و هنگام غروب همه به لانه هایشان می گریزند ... حالا همه چیز آرام است ...

و آن روز در بعد ازظهر غم انگیز پاییزی ، همراه با آخرین اشعۀ رنگ پریدۀ خورشید ، میان آن مردم گذشته ، میان "مش غلام دوچرخه ساز" رضا موتوری و گرمابه دار قیصر ، زیر بازارچۀ نواب ، به این خاموشی عمیقاً اندیشه کردیم که آیا بازارچه دیگر آخرین لحظات زندگی خود را می گذراند ...

 

نویسنده ها و بازارچه

غیر از فیلمسازان ایرانی ، اولین کسانیکه به این "محیط اصیل" با چشمی واقع گرا و دقیق نگریستند ، یکی هم صادق هدایت نویسندۀ فقید ایران است . در اغلب داستان های او نظیر سگ ولگرد این فضا به خوبی حس و دیده می شود. اوج آن در شاهکار بی نظیر او داش آکل است که البته زمین وقوع داستان "شیراز" و محل های قدیمی و اصیل آن می باشد...

حالا دیگر "بازارچه" جزء لاینفک سینمای ایران است ؛ او "عزیز" شده – مثل اینکه تازه به صرافت او افتاده اند- ... بازارچه ئی که مردهای واقعیش که دل شیر داشتند ، مرده اند و آنها که زنده اند در لاک خودشان و گرفتاری های زندگیشان هستند نه چیز دیگر ...

دوربین ، مثل آدم زیر بازارچه

همین که وارد بازارچه حمام نواب شدیم ، بچه ها مثل اینکه بو برده بودند که باز دوباره خبرهایی است ، گرد ما جمع شدند. همه کوچه ها و پس کوچه های زیر بازارچه را می شناختند ؛ جاهایی که دوربین های فیلمبرداری این روزها زیاد به درون آنها سر کشیده است.

بچه های کوچه "بهارلشکر" و "عصمت السلطنه" ، حرف هایی از "فرمان" و "قیصر" و قهرمانهای رقاصه ، طوقی ، رضا موتوری و ... را به زبان می آوردند. مثل اینکه دوباره این فیلم ها را دیده باشند. با "مدالکی" خیلی خوب آشنا بودند. یکی از این بچه ها که کلاس دوم دبستان بود و پدرش فوت کرده بود ، در حالیکه تخمه آفتاب گردان را مرتب زیر لب می شکست ، گفت :

"دوربین فیلمبرداری هم حالا دیگه مثل آدمهای زیر بازارچه شده و اصلا مثل اینست که چون هوای زیر بازارچه ، برای آدم هایش فایده داره..."

و بعد پسرک از بیک ایمانوردی حرف زد که برای بازی در صحنه ای از فیلم مردان سحر به زیر بازارچه آمده بود. همه کارهایی را که آن روز ایمانوردی سر صحنه انجام داده بود ، تکرار می کرد و حرفهایش را بر زبان می آورد.

آدم های جدید

نهضت سینمای زیر بازارچه یک تحول دیگر هم در مورد بازیگران سینمای ایران بوجود آورد و آن این که عده ای از بازیگران قدیم و جدید را به ایفای نقش هائی در زمینۀ زندگی جاهل ها و لوطی ها وادار ساخت.

غیر از این مورد ، یک مقدار هنرپیشۀ جدید بر سر کار آورد ؛ از جمله چهره هایی که اینک در سه قاپ ظاهر شده اندو نیز بازیگرانی که تابحال در زمینۀ ایفای نقش های لوطی استعداد و تجربه ای از خود نشان نداده بودند ، به میان گود کشیده شدند ، همچون منوچهر وثوق که با فیلم کاکو در این زمینه استعداد خود را آشکار می کند.

عقاید آدم های زیر بازارچه

"حر" جوان 26 ساله می گوید : "در جریان ساختن فیلم قیصر ، آدم های زیر بازارچه اصلاً کوچکترین کمکی نمی کردند. در ثانی وضع خود قیصری ها هم بد بود. به عقیدۀ من فیلم قیصر زیاد خوب نبود."

و نانواهای دکان نانوایی که در سکانسی از فیلم رضا موتوری نمایان شدند میگویند : "رویهم رفته از فیلم رضا موتوری خوشمان آمد. این فیلم خیلی خوب بود."

و "مش غلام" دوچرخه ساز که باز هم در سکانسی از فیلم رضا موتوری ظاهر شد میگوید : "دو روز در دکان من فیلمبرداری کردند و 200 تومان به من دادند و گفتند که بقیه اش را هم بعداً می دهند و خلاصه ما را راضی نکردند."

در مورد رضا موتوری می گوید : "من خوشم آمد ولی رفقا گفتند که سرگذشت آن درست نبود و سر و ته نداشت."

و ادامه راه

پس از قیصر ، رقاصه ، طوقی و رضا موتوری و ... اینک نوبت مردان سحر است. بچه های زیر بازارچه در مورد صحنه هایی از این فیلم که با شرکت بیک ایمانوردی و پوری بنائی در یکی از خانه های قدیمی کوچه "عصمت السلطنه" زیر بازارچه حمام نواب فیلمبرداری شده بود ، زیاد حرف می زدند.

اهالی زیر بازارچه ، بخصوص بچه ها و جوان ترها حالا جزو آشنایان تازه درآمده اند. آنها برای فیلمسازانی که برای ساختن فیلم زیر بازارچه میآیند ، گرچه تا اندازه ای مزاحمت ایجاد می کنند ، مع الوصف قسمتی از عوامل فرعی هستند که فیلمساز از آنها برای پاره ای از پلان ها و سکانس های فیلم خود ، به نحو موثری استفاده می کند. این آدم ها وجودشان در فیلم های زیر بازارچه ای لازم است ، چرا که قسمتی از فضای موردنظر و حالت رئالیستی را که فیلمساز ، مد نظرش است بوجود می آورند. در این زمینه میتوان از فیلم خوب رقاصه نام برد که فیلمساز با استفادۀ درست و موثر از آدم ها و محیط و بخصوص قهوه خانه ای که در آن "ترنا بازی" انجام شد ، افۀ رئالیستی لازم را در فیلم بوجود آورده و خلق کرده است.

و حالا فیلمسازان ایران به بازارچه های شهرهای دیگر نفوذ کرده اند. شاپور قریب در شیراز فیلم تازه اش کاکو را جلوی دوربین برده است. و همین روزها اکیپ های تازه ای نیز برای فیلم های جدید ، راهی شهرهای دیگر و بازارچه های دیگر می شوند.

و نکتۀ آخر اینکه بازاچه های "حمام نواب ، قوام الدوله و نایب السلطنه" حالا دیگر مرکز اصلی و یک "بک گراوند" اصیل و بکر جهت قرار دادن زمینه فیلم های ایرانی در این فضا ، درآمده که خدا کند استمرار این قضیه ، همه چیز را درهم نریزد.

  ...و امروز

تنظیم : جمشید ارمیان 

ماخذ : مجله فیلم و هنر    شماره 318      24 دی 1349

 

 


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۸۹/۹/۲۵ عصر ۰۴:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : محمد, john doe, سم اسپید, پایک بیشاپ, بانو, ایرج, دلشدگان, سروان رنو, الیشا, ژان والژان, california, نیومن, راتسو ریــزو, پاشنه طلا, پرشیا, برو بیکر, BATMAN, حمید هامون, خانم لمپرت
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 509
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5230
( 6206 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: ایستگاه زمان - بررسی مطبوعات پیشکسوت

(۱۳۹۰/۴/۳۱ عصر ۰۱:۰۷)منصور نوشته شده:  

ماجرای بهروز و پوری بازتاب گسترده ای در مطبوعات داشت و به نوعی یادآور رابطه نافرجام آلن دلون و رومی اشنایدر بود

بدون هیچ قضاوتی مطالبی را که در یکی از همین جراید در آن زمان چاپ شده بود باهم مرور می کنیم:

 

قصه عشق یک زوج

       ... بهروز وثوقی و پوری بنایی به هنگام فیلمبرداری اولین صحنه های فیلم خداحافظ تهران باهم آشنا شدند و بر اساس گفته های بعدی آنها ، این آشنایی سبب "عشق" فیمابین آنها نبود ، باصطلاح از آن تیپ عشق های افلاطونی که در یک نگاه جرقه "عشق" می زند ... هردو گوشه گیر بودند و انزواجو ... ولی چرا؟

       پوری بنایی در ازدواج قبلی اش با شکست روبرو شده بود و از نظر عاطفی به نقطه اتکایی نیاز داشت ، نقطه اتکاء احساسی که فقدان محبت را در وجودش لبریز سازد.

       و بهروز از آشنائیهای خود با دختران ، انتظار بیشتری از یک احساس معمولی داشت. دخترهای معمولی او را قانع نمی کردند. او به زنی می اندیشید که علاوه بر زیبایی ، خصوصیات دلپذیر ذاتی نیز داشته باشد و عدم توفیق در یافتن چنین زنی از او روحیه ای ناآرام و مضطرب پدید آورد و ایندو که می توانستند مکمل خود از نظر عاطفی و روحی باشند ، در برخوردهای بعدی بتدریج بیکدیگر نزدیکتر شدند و زمانی رسید که بقول دون ژوان پیر ، احتیاج دیدارهای بعدی و یا دیدارهای متمادی را احساس کردند و این مرحلۀ اولیۀ "عشق" فیمابینشان بود.

       هردو هیجان داشتند و پوری بنائی بیشتر و بهمین جهت خیلی زود عشق فیمابینشان به جراید کشید و جار و جنجال هائی در این حدود و زمینه.

       و بعد هر زمان خبر ازدواج آنها بنوعی و بطریقی مطرح شد ؛ چه از طریق آشنایان و چه از جانب مطبوعات  و البته پاسخهای اضطراری و حتی المقدور برگزار کننده ...

       ولی این عشق بنا به آنچه دون ژوان پیر فرانسوی گفته بود بر حسب میزان "احتیاج" تا آن حدود نبود که به ازدواج بیانجامد و یا لااقل از جانب بهروز این احتیاج شدت نداشت . ولی به دوستی و عشق خود به پوری احترام گذارده و در همه جا با ستایش از آن یاد کرده بود. ولی هیچگاه به ازدواج خود با پوری اشاره نداده است و در این شرایط برخی از راه دوستی به هریک توصیه هایی کرده و دستۀ دیگری حتی وضع موجود آنها را تشریح کردند . منجمله یک دختر خانم درباره شرایط دوستی و عشق پوری و بهروز چنین نوشت :

       " خیلیها هستند که از ازدواج وحشت دارند و در حالیکه به استقلال عشق می ورزند به موجود دیگری نیز احساس دلبستگی می کنند و از دیدن او ، از وقت گذراندن با او لذت می برند . دوست دارند که زندگی مشترکی با عشق خود داشته باشند ، در عین حال نمی خواهند استقلال خود را از دست بدهند ، چون در واقع نمی توانند یک نفر را برای همیشه تحمل کنند . به کرات دیده ام که این مرحله تفکر را آدمهائی دارند که سنی قریب "سی" داشته باشند و باصطلاح خود را شناخته باشند و میدانند که در جستجوی چه چیزی هستند . حقیقتش با آنچه که از روابط فیمابین بهروز و پوری می خوانم که البته هردو از هنرمندان مورد علاقۀ من هستند ، من علاقۀ پوری را به ازدواج و علاقۀ بهروز را به تجرد بیشتر می یابم . البته این چیزی نیست که بشود گفت کشف شده است ؛ چون همه آنها که در احوال این زوج توجه دارند این مسئله را دریافته اند و در این مورد هیچیک را محکوم نمی کنیم . ولی بدیهی است که اوضاع و احوال دو هنرمند بخصوص اینکه علاقمندانی هم داشته باشند و آنهم البته زیاد ، نمی تواند برای آنها بی تفاوت باشد و مسلما این ناراحت کننده نیز هست ولی واقعا چه می شود کرد؟..."

       مسلما این طرفدار پوری و بهروز هنوز پاسخ قطعی برای خود نگرفته ، حتی با توجه به شایعات اخیر سرگردان هم شده است که سرانجام چه خواهد شد. چون نمی تواند بپذیرد که بهروز چنین ساده از پوری جدا شود . این را هرکسی که کمی به روحیه بهروز آشنا باشد میداند که محال است بهروز روابطی با ستارۀ دیگری برقرار کرده باشد و به خاطر این روابط تازه بخواهد از پوری جدا شود ؛ چه طی این سالها فرصت های بهتر و شایسته تر داشته ولی عملا سعی کرده است که در هر حال خود را از جنجال بدور بدارد و این قطعاً جز اسکاندال هائی از نوع مطبوعاتی نیست و بهروز صمیمانه در این مورد تاکنون سعی کرده است توضیح بدهد.

 

       بهروز در این مورد می گوید :

       " شایعات را کاریش نمی شود کرد ، نه میتوان به مقابله اش رفت و نه روی سازگاری نشان داد . ولی صرفنظر از این شایعات که بر اساس مقادیری شنیدنی ها که آنهم بر بنای مبهم و نااستواری پدید آمده ، آنهائیکه مرا می شناسند بدرستی میدانند که من دارای چگونه روحیه ای هستم . حتی المقدور به هنگام فیلمبرداری سعی ام اینست زمانی بین جمع حاضر باشم که کار دارم وگرنه در اکثر موارد یا به مطالعه و یا به استراحت می پردازم و به گواهی سالهای متمادی فعالیتم ، تاکنون هیچگونه جنجالی از نوع اسکاندال های عشقی و غیره نداشته ام و روحاً نیز موافقش نیستم .  پس آنچه که بر زمینه دوستی و عشق فیمابین من و پوری فعلا کوک شده واقعیت ندارد . من پوری را دوست دارم ولی بر خلاف خیلی ها معتقد نیستم که ثبوت این دوستی بایستی با ازدواج همراه شود . من می توانم پوری را دوست داشته باشم ؛ یک دوستی بی شائبه و هرگونه خبری غیر از این مسلماً دروغ خواهد بود."

       معهذا بهروز آمادگی خود را جهت ازدواج با پوری اعلام داشته ولی شرطی قائل شده است در این حد که پوری بعد از ازدواج با او سینما را ترک گوید.

       ولی پوری این شرط بهروز را به دلائلی قبول نکرده است و بهروز نیز به جهت خصوصیات ذاتی خود ، در غیر اینصورت ترجیح می دهد همچنان یک دوست نزدیک برای پوری باقی بماند و پوری نیز از این وضع چندان ناراضی نیست و این را به دفعات گفته است. معهذا شایعه سازان هر چند زمان ، با ایجاد جنجال در اطراف ایندو ، می خواهند آنها را از یکدیگر جدا کنند . حال چرا؟ این سوالی است که بهروز و پوری هم برایش پاسخی قانع کننده نیافته اند.

 

                                                      فیلم و هنر شماره 300 – 12 شهریور ماه 1349


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۹۰/۴/۳۱ عصر ۱۰:۲۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سم اسپید, سروان رنو, ژان والژان, دزیره, محمد, بانو, Classic, california, نیومن, راتسو ریــزو, دلشدگان, پاشنه طلا, سناتور, پرشیا, برو بیکر, BATMAN, خانم لمپرت, حمید هامون
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 509
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5230
( 6206 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: ایستگاه زمان - بررسی مطبوعات پیشکسوت

(۱۳۹۰/۵/۲۰ عصر ۱۲:۲۹)دن ویتو کورلئونه نوشته شده:  

 از بزرگ‌ترین دستاوردهای سفرهای او، سفر به هندوستان در سال ۱۳۴۷ بود. در این سفر ساز سیتار را از محمود میرزا، با راهنمایی موسیقیدان هندی راوی شانکار، آموخت.

مهر پویا و سیتار

قرنهاست که از موجودیت موسیقی هندی میگذرد. این موسیقی جذابیت باستانی خود را به خوبی حفظ نموده و به راستی میتوان گفت که هیچکس تاکنون بیش از راوی شانکار برای زنده نگهداشتن موزیک هندی و بخصوص جهت تثبیت آن در دنیای غرب متحمل رنج و مرارت بسیار نشده است.

راوی شانکار در سال 1920 در بنارس –مهد فرهنگ هند- متولد شد.او در 9 سالگی هند را ترک گفت و به "یودای شانکار" که رقصندۀ بزرگی بود پیوست تا فعالیتهای دامنه داری را در زمینۀ رقص و موسیقی آغاز نماید و شاید درک عمیق او از موسیقی غربی در شناساندن و تفهیم موسیقی هندی به شنوندۀ غربی برای او کمک موثری بوده است.

در بازگشت به هندوستان ، عشق عمیق او به موسیقی موجب شد که او به نزد استاد علاءالدین خان برود و از او تعلیم موسیقی بگیرد . پس از تمرین و ممارست فراوان در مورد موسیقی بطور اعم و "سیتار" بطور اخص ، در سال 1950 کار خود را به عنوان سلوئیست (نوازندۀ سلو) آغاز کرد و خیلی زود در ردیف مهمترین موسیقیدانان جوان قرار گرفت.

او اولین موسیقیدان هندی بود که زمینه های مبتکرانه ای در کمپوزیسیون ها بوجود آورده و کارهای خودش را نیز رهبری نموده است. اثرات او در زمینۀ باله و موسیقی حالتی کاملا انقلابی و نو دارد. موزیکی که او برای باله های "هندوستان فناناپذیر" و "کشف هندوستان" ساخته است ، در موسیقی باله مقامی شامخ دارد.

او نخستین موسیقیدان هندی است که جایزه بهترین موزیک فیلم را از یک کشور خارجی گرفته است. (1957 – جایزۀ خرس نقره ای برلین برای فیلم کابولیوالا)

راوی شانکار اولین موسیقیدان هندی است که کشورهای خارجی از او دعوت کرده اند که برای فیلم هایشان آهنگ بسازد.

او والاترین نوازندۀ سیتار است. او خود در این مورد می گوید :

"وقتی من شروع به نواختن سیتار میکنم ، حقیقتا مقدار زیادی از تماس من با دنیای خارج قطع می شود. زیرا بی اراده چشمانم را می بندم . به تدریج فراموش میکنم که شنوندۀ ساز من کیست. ممکن است صمیمی ترین دوستم در ردیف اول نشسته باشد ، ولی حالی که به من دست میدهد یک خلسه و فراموش کردن دنیای خارج است و آنگاه سعی میکنم که آنچه را که درون منست احساس کنم."

راوی شانکار با کار استثنایی خود نظرهای بسیاری را معطوف خود ساخت. شخصیتهای مهم موسیقی کشورهای متعدد را شیفتۀ کارش نموده و تلاشی را بدعت نهاد ؛ تلاشی که موسیقی شناسان برای شناساندن بهتر "سیتار" به مردم سرزمینشان آغاز کردند.

 راوی شانکار... راوی شانکار

مهرپویا سیتار را به عنوان سوغات از هند به ایران آورد. مهرپویا برای آموختن آن ساز به هندوستان رفت و بیش از هفت ماه برای آموختن دقیق آن تلاش کرد و در این راه از تعلیم های مستقیم راوی شانکار نیز بهره برد.

و اینک مهرپویا این ساز را آماده کرده است تا برای اولین بار دستگاه های ایرانی را با آن بنوازند.

با این ساز ، دو "تمبور" و یک "طبله" همکاری می کنند و مهرپویا که اولین کسی است که در ایران گیتار را شروع کرده و با گیتار خوانده ، برای اولین بار نیز با سیتار در ایران آهنگ اجرا نموده است که میتوان از اینها نام برد : هرگز دوباره عاشق نخواهم شد – ساز غمگین و غریب من – گریه کردم اشکم ندیدی – دلم گرفته همچو ابر و ترانه های تازۀ دیگری که در این مورد خواهد خواند.

مهرپویا که همچنین برای اولین بار آهنگهای جاز را بطور فرنگی اجرا کرد ، سعی دارد این ساز را با سازهای ایرانی هماهنگ کند و همچنین وی تصمیم گرفته است که علاوه بر ساز ملی هند ، ساز ملی ژاپن ، مکزیک و چند ساز بومی آفریقا را در ایران متداول کند و بزودی سفری به آمریکای لاتین خواهد داشت و اگر امکانش میسر باشد و وی به بومیهای آمازون نزدیک شود ، ساز جالبی را که آنها دارند با خود به ایران خواهد آورد.

مهرپویا علاوه بر این موارد مهم ، اولین موزه هنرهای چوبی را در نظر دارد در تهران افتتاح کند و برای این منظور تاکنون مجسمه های چوبی بسیاری از کشورها را تهیه کرده است.

مهرپویا همچنین بزودی ارکستری را با همکاری شاگردان خود متشکل از "آواز ، گیتار ، آکاردئون و جاز" ترتیب خواهد داد.

مهرپویا که تلاشی تحسین برانگیز در شناسایی موسیقی دارد ، از معدود خواننده هایی است که صفحاتش به کشورهای خارجی فرستاده شده و اکثراً او را می شناسند.

 

مجله فیلم و هنر – شماره 298 – 21 مرداد 1349

 مهر پویا با سیتار

عکس  پشت جلد همان شمارۀ مجله فیلم و هنر 


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۹۰/۵/۲۷ عصر ۰۵:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, نیومن, هری کثیف, دلشدگان, پاشنه طلا, سناتور, پرشیا, برو بیکر, BATMAN, خانم لمپرت, سروان رنو, برت گوردون, حمید هامون, واتسون
دکــس آفلاین
رحمه الله علیه
*

ارسال ها: 103
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱۱/۵


تشکرها : 735
( 1185 تشکر در 3 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: ایستگاه زمان - بررسی مطبوعات پیشکسوت

برگی از روزنامه ای قدیمی

متن مصاحبه در: http://tarikhirani.ir/fa/news/30/bodyView/5058

۱۳۹۴/۲/۲۹ عصر ۱۰:۰۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سناتور, Classic, برو بیکر, BATMAN, خانم لمپرت, سروان رنو, برت گوردون, پیرمرد, حمید هامون, نایب تیمور خان, واتسون
ارسال پاسخ