[-]
جعبه پيام
» <آدری لاووا> خوشحال میشم افتخار بدین و از این صفحه بازدید کرده و بنده رو از نظراتتون آگاه کنید
» <آدری لاووا> سلام دوستان. iran_dubber صفحه بنده در اینستاگرام هستش که به معرفی دوبلور ها اختصاص داره
» <زرد ابری> نایت مووی اولین وب سایتی بود که یک سال پیش نسخه کامل دوبله فارسی این مجموعه را منتشر نمود و پیشنهاد اول بنده است
» <زرد ابریhttp://www.1nightmovie.org/tvshow/tt0086661
» <زرد ابریhttps://filmlost.in/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D...%B1%D9%84/
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 9 رای - 4.22 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
و اما عشق... علی حاتمی
نویسنده پیام
ایرج آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 520
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 36


تشکرها : 963
( 6951 تشکر در 112 ارسال )
شماره ارسال: #41
RE: و اما عشق... علی حاتمی

سلطان صاحبقران

علي حاتمي سلطان صاحبقران را در سال 1354 در سيزده قسمت و به تهيه كنندگي تلويزيون ملي ايران ساخت. وي در اين سريال به روابط و درگيريهاي دربار ناصرالدين شاه قاجار پرداخته بود.

سلطان صاحبقران چند موضوع را دنبال مي كرد :

اول : درگيري امير كبير و ميرزا آقاخان نوري

دوم : دوران صدارت اميركبير و قتل او

سوم : قتل ناصرالدين شاه به دست ميرزا رضاي كرماني

چهارم : محاكمه ميرزا رضاي كرماني

اين سريال يكي از پرخرج ترين كارهاي تلويزيون ملي ايران بود. در زمان نمايش آن مجله جوانان نوشت : هر دقيقه اين سريال 2350 تومان خرج برداشته است.

از نكات قابل توجه اين سريال گفتار آن - فيلمبرداري بسيار خوب و بازيهاي درخور توجه ناصر ملك مطيعي - جمشيد مشايخي و پرويز فني زاده است.

  

عوامل - بازيگران و دوبلورهاي سريال سلطان صاحبقران به اين شرح است :

نويسنده و كارگردان : علي حاتمي

تهيه كننده : تلويزيون ملي ايران

فيلمبردار : عليرضا مجاوري

تدوين : موسي افشار

موسيقي : واروژان

مدير دوبلاژ : ناصر طهماسب

بازيگران و دوبلورها

ناصر ملك مطيعي : پرويز بهرام - امير كبير

جمشيد مشايخي : چنگيز جليلوند - ناصرالدين شاه

ايرن : رفعت هاشم پور - مهد عليا ( مادر ناصرالدين شاه )

زري خوشكام : نجمه فروهي - عزت الدوله ( همسر امير كبير )

پرويز فني زاده : حسن عباسي - مليجك

سعيد نيكپور : سعيد نيكپور - ميرزا رضاي كرماني

جهانگير فروهر : ناصر طهماسب

مرتضي احمدي : عزت الله مقبلي

اسماعيل داورفر : حسين معمارزاده

مرتضي احمدي : مرتضي احمدي

مهري وداديان : سيمين سركوب

كنعان كياني : كنعان كياني

صادق بهرامي : ناصر طهماسب

حسين عرفاني - محمد باقر توكلي - مهدي آرين نژاد - ايرج رضايي

    

ناصر ملك مطيعي با ايفاي نقش اميركبير نشان داد كه بازيگر توانايي است و هميشه خواسته خود را در نقشهاي مختلف محك بزند. از نقش اول و دوم گرفته تا نقش كوتاه و حتي

نقشهاي منفي. وي هيچ وقت نخواست فقط در نقش اول ظاهر شود.

زنده ياد علي حاتمي در فيلمهاي طوقي - بابا شمل - قلندر و سريال سلطان صاحبقران با ملك مطيعي همكاري داشت .

در ميان بازيگراني كه در قبل از انقلاب در كارهاي علي حاتمي حضور داشتند ناصر ملك مطيعي بيشترين همكاري را با علي حاتمي داشته است.

اگر ناصر ملك مطيعي اجازه فعاليت در بعد از انقلاب را داشت بدون شك علي حاتمي در آثاري كه بعد از انقلاب ساخت از ناصر ملك مطيعي استفاده مي كرد.

از سيزده قسمت سريال سلطان صاحبقران فقط سه قسمت آن موجود است كه بر اساس سه قسمت اسامي بازيگران و دوبلورها را نوشتم.

۱۳۹۰/۷/۴ عصر ۰۴:۲۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : الیشا, بانو, پایک بیشاپ, اسکورپان شیردل, محمد, بهزاد ستوده, حمید هامون, گرتا, دن ویتو کورلئونه, پدرام, مگی گربه, واترلو, john doe, رزا, راتسو ریــزو, ژان والژان, Classic, دزیره, ترومن بروینک, سروان رنو, الیور, soheil, میثم, پاشنه طلا, چارلز کین, دلشدگان, زاپاتا, سی.سی. باکستر, آقای همساده, اکتورز, برو بیکر, BATMAN, هایدی, کاپیتان اسکای
بهزاد ستوده آفلاین
متولد اصفهان
***

ارسال ها: 901
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۶/۶
اعتبار: 39


تشکرها : 2215
( 5220 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #42
RE: و اما عشق... علی حاتمی

با تشکر  از  ایرج عزیزم  اضافه میکنم

سعید امیر سلیمانی  در دونقش  : فریدون فرح اندوز  و محمدباقر توکلی

مرحوم جهانگیر فروهر  در نقش مفتشنصرت ا... حمیدی


هر جا سخن از دوبله است نام "بهزاد ستوده "میدرخشد
۱۳۹۰/۷/۸ عصر ۰۶:۵۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : الیشا, ژان والژان, مگی گربه, دزیره, ایرج, حمید هامون, رزا, میثم, دلشدگان, سی.سی. باکستر, آقای همساده, اکتورز, BATMAN, کاپیتان اسکای
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 487
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷
اعتبار: 71


تشکرها : 360
( 7465 تشکر در 87 ارسال )
شماره ارسال: #43
RE: و اما عشق... علی حاتمی

(۱۳۹۰/۷/۴ عصر ۰۴:۲۸)ايرج نوشته شده:  

سلطان صاحبقران

علي حاتمي سلطان صاحبقران را در سال 1354 در سيزده قسمت و به تهيه كنندگي تلويزيون ملي ايران ساخت.

 بازيگران

ناصر ملك مطيعي ، جمشيد مشايخي ،ايرن ،زري خوشكام...

از سيزده قسمت سريال سلطان صاحبقران فقط سه قسمت آن موجود است كه بر اساس سه قسمت اسامي بازيگران و دوبلورها را نوشتم.

1- این سريال در 12 قسمت که هرکدام حدودا 50 تا 55 دقیقه بود به نمایش درآمد

2- موسیقی این سریال کار واروژان بود و فیلمبرداری از علیرضا مجاوری. این سریال به طریقه 35 میلیمتری (سینمائی) تهیه شد و نسخه کامل آن در سیما نگهداری میشود و قابلیت اکران سینمائی دارد. این سریال برای اولین بار سال 54 و  آخرین بار در اوایل انقلاب (سال 57) از تلویزیون پخش شد

3- از دیگر بازیگران سریال که بنظرم جا افتاده اند میتوان به مرحوم محمود نوربخش  و همچنین مرضیه برومند اشاره کرد

4- گویندگی پرویز بهرام بجای امیرکبیر با قدرت بازی ملک مطیعی یکی از کارهای بیاد ماندنی این گوینده قدیمی است (او اخیرا در شبکه خبر اعلام کرد که به این دلیل که شغل وی وکالت بوده و هست از وی تعهد اخذ شد که بازی در تئاتر یا تلویزیون را رها کرده و صرفا  در کار دوبله - علاوه بر وکالت - حضور داشته باشد)

۱۳۹۰/۷/۱۰ عصر ۱۰:۳۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, مگی گربه, ژان والژان, اسکورپان شیردل, دزیره, الیشا, حمید هامون, الیور, Classic, soheil, رزا, دن ویتو کورلئونه, سروان رنو, میثم, دلشدگان, سی.سی. باکستر, راتسو ریــزو, آقای همساده, برو بیکر, BATMAN, هایدی
الیور آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 87
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۹/۲۳
اعتبار: 32


تشکرها : 484
( 1798 تشکر در 11 ارسال )
شماره ارسال: #44
RE: و اما عشق... علی حاتمی

    تکملۀ سریال سلطان صاحبقران

    طبق منابع نوشتاری، در زمان پخش سریال، این مجموعه در 13 قسمت تهیه و پخش شده است. پخش اول سریال از 15 آبان 1354 از رادیو تلویزیون دوم(شبکه دو) و روزهای سه‌‎شنبه بود و دو سال بعد( از هفتم تیر 1356) از سیمای ایران(شبکه یک) و در روزهای پنجشنبه پخش می‌شد.


   

    علی حاتمی بعد از فروش کمتر از انتظار چند فیلم آخرش به سراغ تلویزیون رفت و در سال 1352 مجموعه داستان‌هاي مولوی را ساخت(که سال 1353 از تلویزیون پخش شد). یک‌سال بعد ساخت مجموعه سلطان صاحبقران را آغاز کرد. حاتمی در گفتگویی با مجله ستاره سینما در این باره توضیح بیشتری می‌دهد:« علاقه من به شخصيت (مليجك) از دوره قاجار سبب شد اين فكر به مغزم خطور كند كه زندگي او را مورد مطالعه قرار دهم و بعد به اين نتيجه رسيدم كه انعكاس گوشه‌ای از تاريخ كه شامل زندگی (مليجك) نيز می‌شود، در يك كار نمايشی می‌تواند جالب باشد، ابتدا هدفم اين بود كه يك فيلم سينمائی در اين مورد بسازم، ولي به جهت آنكه می‌دانستم ممكن است در ساختن چنين فيلمی به طريق دلخواه نتوانم با مسايل تجارتی موجود در سينما كنار بيايم، تصميم گرفتم كه يك مجموعه تلويزيونی بسازم چرا كه قبلاً تجربه كرده بودم و می‌دانستم تلويزيون امكانات لازم را دربر دارد و اين بود كه با قصد ساختن يك سريال تلويزيونی، نوشتن سناريوئی مربوط به دوره قاجاريه و زندگی ناصرالدين‌شاه، مليجك و اميركبير و خيلی‌های ديگر را كه همه و همه با يكديگر ربط پيدا می‌كنند را آغاز نمودم و با استناد به كتاب‌ها و نامه‌های مربوط به دوره قاجار و به هم‌چنين نمايش‌نامه‌ها و روزنامه‌هايی كه در دست بود، به نثر دوره قاجار آشنائی هرچه بيشتر پيدا كردم و مسائل فرهنگي و اجتماعي آن دوره را كاملاً بررسی نمودم و با توجه به اين تجربيات بود كه توانستم نوشتن سناريوی (سلطان صاحب‌قران) را به اتمام برسانم». {ستاره سینما، شماره 199}

    سریال در زمان پخشش با حرف و حدیث‌ها زیادی در مطبوعات، دربارۀ خود مجموعه و نوع نگاه و روایت حاتمی از این برهۀ تاریخی همراه بود.

   چند سال بعد از انقلاب، حاتمی دو نسخه سینمایی از این مجموعه برای پخش از تلویزیون آماده کرد، یکی درباره زندگی امیرکبیر و دیگری میرزا رضای کرمانی(نسخه‌ای که هم اکنون در دسترس است). چند سال پیش هم قرار بود بخشی از این سریال در جشن منتقدان و نویسندگان سینمایی پخش شود که به دلیل بدقولی سیما عملی نشد.



             

در سکانسی از سریال که پیکی خبر آورده شاه امیر را بخشیده و قرار است برایش خلعت نو بفرستند،  امیر که به حمام رفته خطاب به دلاک می‌گوید:«مقدر است امروز رخت نو بپوشيم.اگر مي‌توانی درد و غم را هم از تن من بشوی». سواران که می‌رسند امیر می‌فهمند حامل پیام مرگ‌اند. یکی از دیالوگ‌هایی که یادم مانده صحنه‌ایست که رگ دست امیر را زده‌اند و او در حال احتضار خطاب به قاتلین‌اش می‌گوید: «مرگ حق است ،اما مردن به دست شما حقيقتا مشكل است.فقط شوق رفتن از ميان شماست كه مرگ را آسان مي كند».

   مردان بزرگ خواهان مرگی در شأن و منزلت خود هستند، و امیر هم مرگ به دست افردای حقیر و فرومایه را شایسته خود نمی‌دید. خطاب امیر خطاب به حاکمانی هم هست که امیرکبیرها را برنمی‌تابند و خطاب به جامعه‌ای که شایسته و آمادۀ پذیرش امیرکبیرها نیست. 

{علی رضاقلی در کتاب جامعه‌شناسی نخبه‌کشی ضمن مرور زندگی سه شخصیت تاریخی، با سرنوشت‌هایی مشابه در دو سدۀ اخیر؛ قائم مقام فراهانی، امیرکبیر و دکتر مصدق به ریشه‌های تاریخی و احتماعی این موضوع و همینطور استبداد و عقب‌ماندگی در ایران پرداخته است}

* انتخاب ناصر ملک‌مطیعی برای نقش امیرکبیر انتخاب متعارفی نبود، چرا که بیشتر در قالب نقش‌ افراد جاهل و لوطی‌مسلک جا افتاده بود. در این نقش متفاوت، گویندگان ثابت او(ایرج ناظریان و چنگیز جلیلوند)حضور ندارند و صدایی غیرتکراری در آن سال‌ها، پرویز بهرام، گویندگی به جای او را برعهده داشت که در موفقیت این نقش هم موثر بود. شخصیت امیرکبیر فرصتی مناسب برای ملک‌مطیعی جهت ایفای نقشی متفاوت و ماندگار فراهم کرد.




   کمی بعد از انقلاب موسیقی متن این سریال و سریال دلیران تنگستان در یک کاست منتشر شد(که دست‌نویس بودن بخشی از جلد نوار حاکی از حرفه‌ای نبودن عوامل انتشار این کاست است). بر روی یک طرف موسیقی سلطان صاحبقران و طرف دیگر دلیران تنگستان قرار دارد. تصویر زیر جلد این کاست را نشان می‌دهد:



به امید روزی که شاهد پخش این سریال و همینطور نسخۀ کامل هزاردستان از تلویزیون باشیم.


۱۳۹۰/۷/۱۵ عصر ۰۴:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, اسکورپان شیردل, دزیره, الیشا, گرتا, هری لایم, ژان والژان, رزا, محمد, پدرام, راتسو ریــزو, واترلو, حمید هامون, ایرج, پایک بیشاپ, soheil, سروان رنو, میثم, Classic, ممل آمریکایی, پاشنه طلا, دلشدگان, دنی براسکو, زاپاتا, آقای همساده, برو بیکر, مگی گربه, کاپیتان اسکای
الیور آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 87
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۹/۲۳
اعتبار: 32


تشکرها : 484
( 1798 تشکر در 11 ارسال )
شماره ارسال: #45
RE: و اما عشق... علی حاتمی

با یادی از علی حاتمی در پانزدهمین سال درگذشتش

مادر   بخش نخست

 با احترام تقدیم  به بانوان گرانقدر کافه کلاسیک


مادر

نویسنده و كارگردان: علي حاتمي

مدير فيلم‌برداری: محمود كلاری

تدوين‌گر: حسن حسن‌دوست

 موسيقی متن: ارسلان كامكار

طراح صحنه و لباس: علی حاتمی

طراح گريم: عبدالله اسكندری

بازيگران: رقيه چهره‌آزاد، محمدعلی كشاورز، فريماه فرجامی، امين تارخ، اكبر عبدی، اکرم محمدی، جمشيد هاشم‌پور، حمید جبلی، حميده خيرآبادی، محبوبه بيات، محمد ابهری، محمود بصيری، ميرصلاح حسينی، محمود لطفی

مدت زمان: 104 دقیقه محصول 1368 (هدایت فیلم)


جوایز فیلم:

از هشتمین جشنواره فیلم فجر 1368

برنده سیمرغ بلورین به عنوان:

 بهترین بازیگر نقش اول زن(رقیه چهره‌آزاد)

 بهترین بازیگر نقش دوم مرد(اکبر عبدی)

 بهترین طراح گریم(عبدالله اسکندری)


و نامزدی در رشته‌های

 بهترین طراحی صحنه، صداگذاری، موسیقی متن

بازیگر نقش دوم مرد(محمدعلی کشاورز) و بازیگر نقش دوم زن( فریماه فرجامی و اکرم محمدی)

 

سرپرست گویندگان: ناصر طهماسب

رقیه چهره‌آزاد         مادر                  بدری نوراللهی

محمدعلی کشاورز  محمدابراهیم     منوچهر اسماعیلی

اکبر عبدی              غلامرضا             منوچهر اسماعیلی

امین تارخ               جلال‌الدین           خسرو خسروشاهی

امین تارخ               حسین‌قلی‌خان(پدر) خسرو خسروشاهی

فریماه فرجامی      ماه‌منیر              زهره شکوفنده

فریماه فرجامی      جوانی مادر         مهین کسمایی

اکرم محمدی          ماه‌طلعت            ژاله کاظمی

جمشید هاشم‌پور   جمال                  منوچهر اسماعیلی

حمید جبلی            استاد مهدی        حمید جبلی

حسین کسبیان      استاد باقر            ایرج رضایی

محبوبه بیات           مهین                   شهلا ناظریان

حمیده خیرآبادی     طوبی                  نیکو خردمند

محمود لطفی         دوست غلامرضا    ولی‌الله مومنی

محمد ابهری           پاسبانِ همراه پدر سیامک اطلسی

صلاح‌الدین میرحسینی  قصاب            سیامک اطلسی

 و فرزندان ماه‌طلعت: علی  نوشابه امیری،  محمود  زهره شکوفنده

 

 

نکاتی درباره فیلم

   مادر اولین فیلمی بود که حاتمی بعد از سریال عظیم هزاردستان ساخت و جزء معدود آثار اوست که در فضای معاصر(اینجا تهران اواخر دهه 60) می‌گذرد.

   از زمان طرح تا ساخت و اکران مادر سال‌ها طول کشیده، حاتمی در گفتگویی با مجله سروش(شماره 528 مهر 1369) در این باره گفته است: «... خیلی مایل بودم که فیلمی درباره‌ی  مادر بسازم و در کنار کلمه مقدس مادر اسم من به عنوان پدیدآورنده‌ی اثر قرار بگیرد و از طرفی فکر می‌کردم غیر از چند خط شعر و یا یک قطعه‌ی ادبی، مقوله‌‌ی مهمی در زمینه‌ی ادبیات و آثار نمایشی خودمان درباره‌ی مادر وجود ندارد و جای خالی این اثر هست و خیلی دوست داشتم سازنده و پدیدآورنده‌ی این اثر خودم باشم... درمورد بازی کردن یکی از هنرپیشه‌ها با مسئولین امور نمایشی به توافق نرسیدیم در نتیجه چون این نقش از اول برای این هنرپیشه خاص تعیین شده بود من از فکر ساختن فیلم منصرف شدم. چند سال بعد تصمیم گرفتم فیلم را بسازم، هنرپیشگان را انتخاب کردم، آمدیم فیلم را جلوی دوربین ببریم که باز زمانی بود که مسئولین قسمت بررسی سناریو، در چند دوره نقطه نظرهایی داشتند که با فکر سازنده‌ی فیلم همراه نبود، در نتیجه از فکر ساختن فیلم صرف نظر کردم تا اینکه در پی اعلام وزارت ارشاد در مورد اجازه ساخت فیلم بدون تصویب سناریو فیلم را جلوی دوربین بردم.»

   

   علی حاتمی و محمود کلاری(پشت دوربین) در پشت‌صحنه فیلم

   محمود لطفی، که با سریال دائی‌جان ناپلئون و شخصیت ساده‌لوح اما پرخاشگر شیرعلی قصاب در خاطره‌ها مانده، در فیلم مادر نقش یکی از دوستان غلامرضا را داشت و در حین فیلمبرداری درگذشت. به گفته علی حاتمی بعد از مرگ او(در صحنه فیلمبرداری و بر اثر سکته قلبی) در جیب او برگه‌ای یافته بودند که نوشته بود انالله و اناالیه راجعون.(در صحنه‌ای از فیلم بی‌آنکه لطفی دیده شود صدای دوبلور او را می‌شنویم و این نشان‌دهنده این است که با مرگ لطفی بازی او ناتمام مانده است)

  لوکیشن فیلم خانه‌ای در خیابان شیخ هادی(بین خیابان ولیعصر و حافظ و موازی این دو) که مدتی بعد از ساخت مادر توسط مالکان تخریب شد.( هنوز دراین خیابان اندک خانه‌های مشابه خانه فیلم مادر- که یادآور طهران قدیم‌اند- به چشم می‌خورد، گرچه در برخی علائمی از سکونت دیده نمی‌شود)

  اوایل دهه 1370 نسخه VHS فیلم توسط موسسه رسانه‌های تصویری منتشر شد. در نوروز 1375 مادر از شبکه 2 و با حذفیاتی پخش شد. در همان روزها ماهنامه فیلم در شماره نوروزی خود(شماره 185) گزارشی از حاتمی منتشر کرده بود که در لندن مشغول مداوا بود، چهره و بدن نحیف حاتمی گویای پیشرفت بیماری بود.  چند ماه بعد در آذر ماه خبر درگذشت حاتمی منتشر شد در حالیکه مشغول ساخت جهان‌پهلوان تختی بود. تلویزیون صحنه‌های از مراسم تشییع کم‌نظیر او را پخش کرد و مادر دوباره پخش شد؛ تماشای مادر، این بار در فقدان حاتمی، تجربه‌ای دشوار بود.

دیالوگ‌هایی از فیلم

جلال‌الدین: تلخی با قند شیرین نمی‌شه. شبو باید بی‌چراغ روشن کرد.

محمدابراهیم: اروای خیکت ما که تو دنیا بز آوردیم. حساب آخرتمونم حکما یازده، یازده‌ست. هر دو سو سوختیم.

سارا(مادر) خطاب به حسین‌قلی‌خان: صاحب منصب بودین، شدین صاحب نام. در همان حمایل غل و زنجیر هم سردارین. حالا ستاره‌های شرف رو بر پیشانی دارین، فقط چند تا پولک را از دوشتون برداشتن.{در اشاره به تمرد حسین‌قلی‌خان از دستور کشتار مردم در مسجد گوهرشاد}

مادر: همه نمیشن مادر. هر کی آدمو واسه وجود خودش می‌خواد. رفیق، آدم، زن، اولاد، همه.{مادر خطاب به محمد ابراهیم}

جلال‌الدین: عشق سپر بلاست. مادر نگاه عاشقارو داره امروز، و امشب امید دیدار یار

غلامرضا: تازه این پلوام، پلوی عروسیشه نه عزا.مادر می‌خواد عروسی کنه، عاشقا عروسی می‌کنن دیگه.

مادر: پُر بیراهم نمیگه بچم. اینم خودش یه وصلته. وعده من با عزیزم امشبه.


مادر: چشم دروغگو رسواست، اما بچه میگه و مادر باور می‌کنه. برین پسرا پیِ برادرتون، خدا پشت و پناهتون. کجاست بره گمشده این گوسفند پیر صحرا، وقت ذبح نزدیکه و قربانی مشتاق و منتظر. برّک پروار من، غلامرضا.

مادر: موقع بدرقه‌اس، البته مونده به اومدن قطار. میگه خوش آن کاروانی که شب راه طی کرد. اول صبح به منزل رسیدن عالمی داره. حال نماز صبح، امید روز تازه، گفتم که من با قطار شب عازمم، صدای پای قطار میاد. بانگ جرس، آوای چاوشی، قافله پا به راهه.

 

سکانسی از فیلم

جاده شمال

ماه‌‌منیر و غلامرضا در یک سفر خیالی با ماشین به طرف تهران می‌آیند

ماه‌منیر  آقاجون پس كي می‌رسيم تهرون؟

غلامرضا  خسته شدی؟

ماه‌منیر  تشنمه

غلامرضا  چشتو ببندی واكنی رسيديم.

ماه‌منير  می‌ترسم از جاده، مادر چشم به راهه.

غلامرضا  شوفری رو از آلمانها ياد گرفتم، تو تسليحات.شوفر كوپنی كه نيستم مال دوره جنگ.

ماه‌منير  گرممه، هوا پر از پشه‌اس.

غلامرضا  برين كنار لشكر وزوزوی پشه و مگس و شب پره، شاه سلطان حسين‌قلی‌خان ناصری می‌آيد.

ماه منير  وقتي رسيديم به گذر من می‌دوم تو كوچه در می‌زنم.

غلامرضا  نه دخترم تو كوچه تاريكه می‌ترسی. 

ماه‌منير  شما كه سر كوچه باشين نمی‌ترسم، می‌خوام داد بزنم مادر، مادر آقاجونو آوردم از تبعيد.

غلامرضا  اگه عمرم به تهرون نرسيد چی؟ اگه نعشمو آوردن تهرون چی؟ 

ماه‌منیر  خاکت کجاست؟ به ماها که نشون ندادن.

غلامرضا  خودتو و غلامرضا رو نيارين سر خاك، بفرستينشون سينما بخندن، از بس كه گريه براشون بده، ناخوش ميشن سر قبر. به محمدابراهيم بگو مراقب خواهر برادراش باشه.

ماه‌منير  چشم 

غلامرضا  جلال ملائكه‌اس. ماه‌منير ماچ بارون كن. از بس كه غلامرضا رو بچلون، آبلمبوش كن.

ماه‌منير  گيس‌های ماه‌طلعتم مي‌بافم. 

غلامرضا  بباف، پاپيون بزن سرخابی، بباف،پاپيون بزن سرخابی 

۱۳۹۰/۹/۲۴ عصر ۰۸:۰۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, گرتا, بانو, Papillon, ممل آمریکایی, جیسون بورن, سروان رنو, سناتور, منصور, پدرام, مگی گربه, دن ویتو کورلئونه, رزا, پایک بیشاپ, بهزاد ستوده, نیومن, دزیره, الیشا, Classic, میثم, زاپاتا, کاپیتان اسکای, ژان والژان, ناخدا خورشيد, چارلز کین, دلشدگان, دنی براسکو, جو گیلیس, راتسو ریــزو, آقای همساده, اکتورز, برو بیکر, BATMAN, هایدی
الیور آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 87
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۹/۲۳
اعتبار: 32


تشکرها : 484
( 1798 تشکر در 11 ارسال )
شماره ارسال: #46
RE: و اما عشق... علی حاتمی


مادر  بخش دوم


نگاهی به فیلم

    نمای آغازین فیلم تصویری از حیاط خانه سالمندان است، نمایی از فضایی بهشت‌گونه که کات می‌خورد به کبوتری سفید روی ویلچر  و نمایی از مادر روی تخت و در پسزمینه سفید، نشانه‌هایی که همگی دال بر سفریست که مادر پیش رو دارد. تیتراژ ابتدایی نیز روی این تصاویر می‌آید.

   مادر بعد از مرگ هم‌اتاقیش در آسایشگاه سالمندان تصمیم گرفته که روزهای پایانی عمرش را در خانه قدیمی، و حالا خالی، در کنار فرزندانش بگذراند. صحنه ورود مادر از صحنه‌های فراموش‌نشدنی فیلم است، صدای کلونِ در و غلامرضا که سرخوش و شادان در را باز می کند و مادر وارد حیاط خانه می‌شود(همراه با موسیقی شادمانه با صدای دف و همنوازی) و نگاهی پر حسرت به خانه می‌اندازد، غلامرضا که پشت در قایم شده  چادر مادر را گرفته و می‌بوسد.(شکلی برای بیان مهر فرزند به مادر با وجود ممیزی)

   آشنایی با هر کدام از فرزندانِ مادر در محیط کار و زندگی‌شان است، محمدابراهیم(محمدعلی کشاورز) شخصیتی لمپن دارد و در کار روده است؛ برادر کوچکتر جلا‌‌ل‌الدینِ شاعرمسلک(امین تارخ) کارمند بانک است و به دلیل نوع کار همسرش، ارتباط‌شان از طریق نوار کاست است؛ غلامرضا(اکبر عبدی) عقب‌ماندگی ذهنی دارد و در آسایشگاهی به سر می‌برد، ماه‌طلعت(اکرم محمدی) دختر کوچک و آرام خانواده که زندگی شادی با همسر و فرزندانش دارد(و تنها فرزندی که خانواده و زندگی بسامانی دارد)؛ در طی فیلم خواهر و برادر دیگر هم به خانواده ملحق می شوند، ماه‌‌منیر(فریماه فرجامی) که زندگی پرتلاطم گذشته او را به سوی تنهایی و انزوا سوق داده و برادر ناتنی(جمال/ جمشید هاشم‌پور) که حاصل زندگی پدر در  دوران تبعید است.


   هر چند فیلم در فضای معاصر(تهران اواخر دهۀ 1360) می‌گذرد و نشانه‌های از تهران اين دوره ديده می‌شود(میدان آزادی، تاکسی‌های نارنجی، سر در باغ ملی که در آن دوره هنوز باز بود و البته خیابان‌هایی خلوت‌تر!) اما حاتمی همچنان به همان دلمشغولی همیشگی‎اش پرداخته، چه در محتوا(تکریم گذشته و سنت‌های ناب و از دست رفته) و فرم(رنگ‌آمیزی و نورپردازی صحنه و میزانس)؛ و شخصیت‌هایی که با زبانی خاص و شاعرانه(زبانی آشنا در سینمای حاتمی) سخن می‌گویند، فضا و اشیائی که نماد روزگار خوش اما سپری شده گذشته‌اند: خانه سنتیِ حیاط‌دار، با  حوض قلبی شکل در آن، گلدان‌های شمعدانی؛ کاهو و سکنجبین عصرگاهی با خانواده و دور هم، سفره روی زمین و غذای ایرانی و دوغ در تنگ بلور... و اشیائی که هر یک نقشی از گذشته دارند.

  حضور دوباره مادر ،به عنوان نماد خانواده و حافظ  سنت‌ها، فرزندانی که هر کدام اسیر زندگی مدرن شهری شده و از هم دور افتاده‌اند، را دوباره دور هم جمع کرده و باعث نزدیکی‌ و همدلی‌شان می‌شود.

            

   

    یکی از سکانس‌های قابل اشاره فیلم(از لحاظ تکنیکی و اجرا) صحنه ورود ماه منیر به خانه است که طی یک پلان سکانس اتفاق می‌افتد. صدای در که می‌آید دوربین از مادر فاصله گرفته و همراه جلال‌الدین به پنجره نزدیک شده و ماه‌منیر را می‌بینیم که وارد حیاط خانه می‌شود، دوربین به سمت چپ و به جایی که محمدابراهیم ایستاده حرکت می‌کند و کنایه‌هایش به خواهر و برادرهایش را می‌شنویم و دوربین دوباره به سمت چپ و ورودی اتاق حرکت می‌کند، ماه‌منیر در حال بالا آمدن از پله‌هاست و دوربین با حرکت به عقب او را دنبال می‌کند که خود را به تخت مادر می‌رساند و سر در آغوش مادر می‌گذارد.( حرکت 360 درجه و بدون قطع دوربین)

   دو سکانس پایانی مادر از لحاظ پرداخت و اجرا از صحنه‌های موفق و تاثیرگذار فیلم‌اند. اعضای خانواده شادمان دور هم نشسته‌اند، مادر صحبت از رفتن و سفر ابدی می‌کند(موقع بدرقه‌اس، البته مونده به اومدن قطار. میگه خوش آن کاروانی که شب راه طی کرد...)؛ برق می رود در حالی که صدای مضطرب فرزندان، که در جستجوی چراغ‌اند، شنیده می‌شود، در یک قاب‌بندی زیبا مادر را می‌بینم که با چراغی روشن در دست و به آرامی به سمت پله‌ها در حال حرکت است (موسیقی زمینه، در چهارگاه، نوایی خوش از بدرقه را تداعی می‌کند). در سکانس پایانی ماه‌منیر در حال گفتن دیکته به غلامرضاست و جلال‌الدین تخت مادر را که پوشیده از رنگ‌های سفید و روشن است، مرتب می‌کند؛ حرکت کرین دوربین به بالا، هم‌زمان با مادر که به آرامی دراز می کشد، حالتی عروج‌گونه به مرگ مادر داده؛ و دیالوگ غلامرضا که در هر تماشا همچنان تاثرانگیز است: مادر مرد از بس که جان ندارد. پرداخت صحنه و موسیقیِ زمینه تاکیدیست که مادر با خیالی آسوده از جانب فرزندان به آرامشی ابدی رسیده است.

                    



***

   در زمان اکران فیلم نقدهای تندی که بر علیه فیلم نوشته شد کم نبودند* ولی بعد از مرگ حاتمی، سینمایش شد طلایه دار سینمای ملی(و با نوشته‌های ستایش آمیز از جانب همان منتقدینِ دیروز سینمای حاتمی) و هم فیلم‌هایش بیشتر دیده شدند و بیش از همه مادر،  امروز این فیلم تقریبا به یک فیلم کالت تبدیل شده و بسیاری آن را دیده‌اند و معادل سینمایی واژه مادر در سینمای ایران است. البته در جایگاه فعلی فیلم، فقدان حاتمی و سینمای منحصر به فردش، وجه نوستالژیک فیلم و جایگاه مادر در زندگی هر انسانی، نقش پررنگی دارند.

*البته فیلم ایرادتی هم دارد؛ از جمله در شخصیت‌پردازی بعضی نقش‌ها  و دیالوگهای گاه نامتناسب برخی شخصیت‌ها، ساختار چند تکه، اجرای تئاتری صحنه‌ فلاش‌بک طولانی خانه پدری(گفتگوی پدر و مادر) با دوربین ساکن...


   رقیه چهره آزاد که پیش از این در فیلم و سريال‌هاي مختلفي بازي كرده بود، اينجا براي اولين بار نقش اصلي را بر عهده دارد و همراه این فیلم تبدیل به شمایلی از مادر در حافظه تصویری مردم شد؛ مادران سنتی که سمبل مهربانی و از خودگذشتگی بودند. دیگر نماد مادر سینمای ایران زنده‌یاد حمیده خیرآبادی هم حضور دارد البته فقط در یک سکانس آن هم نقش زنی خوشگذران! سال‌ها قبل امیر پوریا در نوشته‌ای در ستایش حمیده خیرآبادی به نکته جالی اشاره کرده بود، اینکه گویی مادران چاق مادرترند و مهربانتر.


   مادر همانند دیگر آثار علی حاتمی دوبله شایسته و ماندگاری دارد. از منوچهر اسماعیلی گرفته که استادانه گویندگی سه نقش را برعهده داشته(محمدعلی کشاورز با گویندگی نزدیک به شعبان استخوانی در هزاردستان، جمشید هاشم پور و اکبر عبدی در نقش و گویندگی مشابه بهروز وثوقی درسوته دلان) تا بدری نوراللهی که کمی بعد از گویندگی در این فیلم از ایران رفت و  نوای مهربان صدایش با بازی و سیمای رقیه چهره‌آزاد  ترکیب دلنشینی ساخته است.

***

                                

                                      عکس روی جلد سی دی موسیقی متن فیلم

   چند ماه قبل موسیقی متن مادر ساخته ارسلان کامکار، 22 سال بعد از ساخت فیلم، منتشر شد. موسیقی و سازبندی بر مبنای موسیقی اصیل ایرانی و متناسب با حال و هوای سنتی فیلم است. در کنسرت که مهرماه سال جاری برادران کامکار برگزار کردند، قطعه‌ای از موسیقی این فیلم نیز اجرا شد.

موسیقی تیتراژ ابتدایی فیلم 

موسیقی بخش دیگری از فیلم(خانواده دور سفره و  بد شدن حال مادر)

***

شهریار شعر معروفی در قالب شعر نو در رثای مادرش گفته که بخشی از آن، به عنوان حسن‌ختام نوشته، در ادامه می‌آید:

این هم پسر، که بدرقه‌اش می‌کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه‌ی زجرهای او
اما خلاص می‌شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش 
منزل مبارکت.

 

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی‌گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...

***

پ.ن: عکس‌های پست مادر برای اولین بار و در کافه کلاسیک منتشر می‌شود.


۱۳۹۰/۱۰/۷ عصر ۰۵:۰۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : گرتا, دن ویتو کورلئونه, رزا, میثم, الیشا, پایک بیشاپ, بهزاد ستوده, Classic, کاپیتان اسکای, بانو, حمید هامون, اسکارلت اُهارا, ژان والژان, پدرام, ناخدا خورشيد, Papillon, رامین_جلیلوند, مگی گربه, دزیره, نیومن, چارلز کین, دلشدگان, دنی براسکو, جو گیلیس, سی.سی. باکستر, راتسو ریــزو, آقای همساده, خانم لمپرت, سروان رنو, اکتورز, برو بیکر, BATMAN, هایدی
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 63


تشکرها : 7909
( 3362 تشکر در 20 ارسال )
شماره ارسال: #47
و اما عشق... علی حاتمی

برای مادر... باید نوشت ...

دبستان می رفتم... پدرم عاشق مرحوم حاتمی بوده و هستند... بردندمان سینما و نمی دانم مادربزرگم را انگار روی پرده می دیدم مقابلم... عاقله زنی به نسبت فربه، سپیدروی و سپیدموی، مهربان، گاه شاعر مسلک.... مادرانی که به معنای واقعی کلمه مادرند؛ انگار بر قامتشان دوخته شده مادر باش، خودرا فراموش کن... زود پیر می شوند، چاق می شوند، شکسته و رنجور، پا درد و کمر درد.... و همه مهربانند و صبور....

عاشق فیلم شدم، بی توجه به صنعت سینما؟ هنر سینما؟! نمی دانستم و مهم هم نبود! (مگر الان می دانم؟!!) یادم است طنین صدای بدری نورالهی(که نامش را هم بعدها یاد گرفتم) مرا شیفته کرده بود، عطوفت و مادری از صدا می بارید... از محمدابراهیم می ترسیدم، خدایا اگر یکی از دایی ها، عموهای آدم اینقدر بدخلق باشد واویلا! جلال الدین برایم جذابیت داشت، اما می گفتم به حتم این یکی دایی را باید در خلوتش تنها گذاشت، یکبار شیطنت، دوبار شیطنت، دفعۀ سوم مرا از اتاق بیرون خواهند انداخت!! غلامرضا، برای من کودک سال، کودک فکر بهترین همبازی می شد! خاله ها را بگو، ماه منیر را نمی توان واداشت قصه بگوید لالایی بخواند نه! این هنر ماه طلعت است.... و آن دایی گمشده ام! باید دهها شبانه روز سوالات کودکانه بپرسم تا بدانم که بوده، تا امروز کجا بوده و اصلا حالا که آمده برای من چه آورده است؟!

در همۀ خانه ها، خانواده ها، هستند خواهران و برادرانی متضاد، مقابل، مکمل.... و مادری باید سایۀ پدری باید که از دل اینهمه تضاد، یک وحدت ناب بیرون بکشد...آه اگر بزرگتری نباشد.... اینک بزرگ شده ام... همۀ مادربزرگها و پدربزرگها رفته اند. خاله ها، دایی ها، عمو ها و عمه ها... پراکنده اند، به محوریت چه بگردند؟! عیدی بیاید دور هم جمع می شوند، عید برود پخشند.....

دایی و خاله قهر می کردند، جوانتر بودند و به نسبت زودتر از کوره در می رفتند، اگر مادر بزرگم فقط و فقط یک نگاه می افکند، برجای می نشستند، آرام می گرفتند... اصلا بر آن نیمکت زیبا عکس یادگاری می انداختند، دست در گردن هم.... پروانه هایی به گرد قامت در حال سوختن یک شمع...نیمه جان و رنجور.... چراغی رو به خاموشی.....

مادربزرگ که  رفت... یک مشاجرۀ ساده می شد قهر... می شد نرفتن، نیامدن، ندیدن سر نزدن، کلام نکردن..... دیگر که بود که بگوید: من مادرم، می بخشم. بترس از آه مظلوم....؟!

و آنگاه که می خندید، آن دندانهای عاریه ای مرتب و آن چشمها که گاه از شدت خنده به اشک می نشست..... همۀ مادربزرگها وقتی می خندند زیباهستند زیباتر می شوند.... آهای جلال الدین، دوری نکن! بیا تو هم بشو هم پالکی طایفۀ چلا!

وقتی مادربزرگ وصیت می کرد، بعد از آن دوبار سکتۀ قلبی... که کجا به خاکم بسپارید، مراسم چگونه باشد..... مادر بود که مقابلم تداعی می شد... مادر بود که باید سر به بالین می گذاشت و می گریستیم.... چون دیگر جان نداشت....

مادربزرگم، تابستانها که پیشش بودم، بافتنی یادم می دادند، برای عروسکهایم لباس گرم زمستان مهیا می کردم پیش پیش و لالایی می خواند...عجب این در فرهنگ کرمان سوزناک بوده و هست ... می گفتند بعد از حملۀ آن خواجۀ قاجار... بعد از آنهمه کشت و کشتار و کورکردن...مردم در خود خزیدند، اشعار رنگ غم گرفت، صداها سوزناک شد... مادر بزرگ شعری داشت....لالا لالا، گل پونه، پلنگ در کوه، چه می خونه؟ پلنگ پیر بی دندون، دری خورده خودِ* دالون، خری خورده خودِ پالون...نه در موند و نه دالونش...نه خر موند و نه پالونش......  می ترسیدم... پلنگ چرا باید بی دندان باشد و چرا باید خانه بخورد؟! چرا باید حیوانِ مردم را بخورد؟! و پلنگ ظلم بود و حیوانیت... مانده بود در سینه ها... رسیده بود به منِ امروز....

دیگر که بخواند...دیگر که ببافد...دیگر که بخندد.... ای وای مادرم.....

*در گویش کرمانی، کلمۀ "خود"، گاه به معنای "با" می آید. دری خورده "با" دالان.

بامهر... بانو


مریم هروی
۱۳۹۰/۱۰/۹ صبح ۱۰:۳۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : میثم, پایک بیشاپ, گرتا, الیشا, حمید هامون, اسکارلت اُهارا, پدرام, Papillon, ژان والژان, ناخدا خورشيد, کاپیتان اسکای, زاپاتا, مگی گربه, پاشنه طلا, الیور, دن ویتو کورلئونه, نیومن, دزیره, رزا, رامین_جلیلوند, راتسو ریــزو, چارلز کین, دلشدگان, دنی براسکو, جو گیلیس, اسکورپان شیردل, شرلوك, فورست, آقای همساده, سروان رنو, اکتورز, برو بیکر, BATMAN, هایدی
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 63


تشکرها : 7909
( 3362 تشکر در 20 ارسال )
شماره ارسال: #48
و اما عشق... علی حاتمی

شمارۀ چهارم نشریۀ اینترنتی صبح امید، با موضوع سالروز تولد زنده یاد علی حاتمی منتشر گردید.

اختصاص یک شمارۀ کامل به مرحوم حاتمی، عملی زیبا و ارزشمند است. در کنار این مورد، ذکر این نکته خالی از لطف نیست که در این شماره، عکسهای متعددی از کافه کلاسیک نیز آورده شده است. عکسهایی که مدتها قبل توسط دوست گرانقدر آقای الیور هاردی عزیز و برای نخستین بار در سایت کافه کلاسیک منتشر گردیدند. خوشبختانه، در کنار ذکر منبع، به این مورد (انتشار اول در کافه کلاسیک) نیز اشاره گردیده است. به امید دیدار مجدد این دوست گرانقدر در کافه.

--------------------------------------------------

* سالروز تولد استاد را به دوستداران ایشان تبریک عرض می کنم. *

لینک دانلود نشریۀ صبح امید


مریم هروی
۱۳۹۱/۵/۲۳ عصر ۰۳:۳۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسپونز, اسکورپان شیردل, حمید هامون, بهزاد ستوده, ژان والژان, Classic, زاپاتا, Papillon, شرلوك, دزیره, دلشدگان, رزا, مگی گربه, راتسو ریــزو, آقای همساده, سروان رنو
زاپاتا آفلاین
زاپاتا،امیلیانو زاپاتا
*

ارسال ها: 686
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۸/۲۲
اعتبار: 54


تشکرها : 2078
( 9491 تشکر در 69 ارسال )
شماره ارسال: #49
RE: و اما عشق... علی حاتمی

(۱۳۹۱/۵/۲۳ عصر ۰۳:۳۳)بانو نوشته شده:  

شمارۀ چهارم نشریۀ اینترنتی صبح امید، با موضوع سالروز تولد زنده یاد علی حاتمی منتشر گردید.

با تشكر از بانوي گرامي

متاسفانه اين سايت در انتخاب عكس مرحوم حاتمي اشتباه فاحشي مرتكب شده و بجاي عكس ايشان تصويري از دوران جواني خواننده فقيد فريدون فروغي در روي جلد مجله اينترنتي خود قرار داده است.

البته اين نوع پوشش و تيپ در آن سالها بين جوانان بويژه هنرمندان فراگير بوده است و عكسي از شادروان علي حاتمي نيز با چنين تيپي ديده ام.اما در ويژه نامه اي وزين اين اشتباه بسيار عجيب است.

زنده ياد فريدون فروغي

فريدون فروغي

زنده ياد علي حاتمي و زري خوشكام

۱۳۹۱/۵/۲۴ عصر ۰۴:۴۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسپونز, شرلوك, ژان والژان, ناخدا خورشيد, بانو, Papillon, حمید هامون, رزا, دلشدگان, کنتس پابرهنه, آقای همساده, خانم لمپرت, برو بیکر, مگی گربه, هایدی, کاپیتان اسکای
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 63


تشکرها : 7909
( 3362 تشکر در 20 ارسال )
شماره ارسال: #50
و اما عشق... علی حاتمی

(۱۳۹۱/۵/۲۴ عصر ۰۴:۴۳)زاپاتا نوشته شده:  

با تشكر از بانوي گرامي

متاسفانه اين سايت در انتخاب عكس مرحوم حاتمي اشتباه فاحشي مرتكب شده و بجاي عكس ايشان تصويري از دوران جواني خواننده فقيد فريدون فروغي در روي جلد مجله اينترنتي خود قرار داده است....

البته اين نوع پوشش و تيپ در آن سالها بين جوانان بويژه هنرمندان فراگير بوده است و عكسي از شادروان علي حاتمي نيز با چنين تيپي ديده ام....

با تشکر از دقت نظر زاپاتای گرامی

اتفاقا این قضیه رویت شده و به اطلاع دست اندرکاران نشریه رسیده بود.

طراح جلد در پاسخ پیام بنده این توضیح را نوشته اند:

"درود بر شما!

پیش از پستي که یکي از عزیزان در کافه‌کلاسیک گذاشتند، خبردار شدم که این عکس، متعلق به فریدونِ فروغی ست. اگر هم بیش‌تر جست‌وجو کنید، می‌فهمید که تاریخِ بازگشاییِ وب‌سایتِ ما نیز با تاریخِ پستِ این عزیز، تقریباً مصادف است.همان روزِ انتشار، فهمیدیم.

کافی ست در گوگل و بینگ و آلتاویستا نامِ علیِ حاتمی را بنویسید. مطمئناً یکي از عکس‌هایي که خواهید یافت، همین است. متأسفانه در آن وب‌سایت هم هیچ اشاره‌اي نشده بود که این، عکسِ آقایِ حاتمی نیست. شاید این اشتباهِ ما، سبب شد شباهتي جالب میانِ حاتمی و فروغی بیابیم. از میانِ پنجاه و اندی خواننده که از دیروز تا به حال این مجله را خواندند، تنها شما و دو نفرِ دیگر به این موضوع پی بردید که به زعمِ من، نشان از شباهتِ میانِ آقایان حاتمی و فروغی ست.

همان موقعي که در حالِ طراحیِ جلدِ مجله بودم، متوجه شدم امضایي که در عکسِ اصلی موجود است، ــ طبقِ یادداشت‌ها و دست‌نوشته‌هایي که از آقایِ حاتمی داشتم ــ با امضایِ آقایِ حاتمی در تناقض است؛ ولی گفتم احتمالاً امضایِ کسِ دیگري پایِ این عکس است. در حقیقت، به موتورهایِ جست-‌و-جوگر اعتماد کردم.

دلیلِ سومِ من برایِ دفاع از این خطا، شباهتِ بی‌اندازه‌یِ جوانانِ آن زمان با هم است. همان‌گونه که خواننده‌یِ گرامیِ ما نیز اشاره داشتند.

به هر حال، به دلیلِ خطایِ‌مان پوزش می‌خواهم؛ ولی مقصر، من و صبحِ امید نیستیم!"

******************************************

در حال حاضر لینکها اصلاح و طرح جلد نیز به این شکل تغییر داده شده است:

لینک دانلود نشریۀ صبح امید

نشریۀ صبح امید

با تشکر بسیار از دقت نظر شما.


مریم هروی
۱۳۹۱/۵/۲۴ عصر ۰۷:۳۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زاپاتا, Papillon, اسپونز, ژان والژان, حمید هامون, Classic, رزا, دلشدگان, مگی گربه, بهزاد ستوده, راتسو ریــزو, آقای همساده, خانم لمپرت, برو بیکر, BATMAN, هایدی
حمید هامون آفلاین
مرد آرام!
***

ارسال ها: 122
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۴/۳
اعتبار: 51


تشکرها : 9428
( 2085 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #51
RE: و اما عشق... علی حاتمی

و بازهم سوته دلان....

اینبار نوشته ای زیبا از پرستو گلستانی بازیگر کم کار سینما و تئاتر:

بیشتر از هشت،نه سال نداشتم،برای اولین بار بود که به سینما می رفتم.البته فیلمی که مخاطبش من نبودم.دست در دست مادرم و همراه با حرفهای بزرگترها، خوشحال بودم، سینما را از کودکی دوست داشتم و احساس آرامش می کردم.

برای چندمین بار اسم فیلم از یادم رفته بود، روی صندلی ام نشستم و چراغها خاموش شد.

سوته دلان : فیلمی از علی حاتمی.اسم آشنایی بود، علی حاتمی را از کودکی می شناختم، مادرم شیفته فیلمهای او بود و من بارها قصه فیلمهایش را شنیده بودم، حسن کچلطوقیستارخان و این بار سوته دلان.

خود را با تمام کودکی به دست لحظات سپردم، تمام مدت وجودم را با صداقت لبریز از وجودش یکی کردم. مردی با چشمان درشت، پشت قوزی و نگاهی صادقانه.

نمی فهمیدم، هیچ چیز را به درستی نمی فهمیدم ولی چیزی از درون مرا می سوزاند، شاید در آستانه کشف عشق، محبت و تنهایی بودم.

احساس می کردم که معنی چشمانش را می فهمم، به او خیره شده بودم، راه رفتنش، خندیدنش و حتی عاشقیتش برایم بزرگ بود، حرفهایش که تا مدتها ورد زبانم بود را دوست داشتم (ماچت کنم، ماچت کنم، ماچت می کنم ها).

سوته دلان برای من مقدس بود، تمام مدت به اشکهای مادرم نگاه می کردم و دگرگون می شدم.دلم برای همه می سوخت، حتی دختر بلیت فروش.

من عاشق حیاطی بودم که گلهایش از فرفره های کاغذی درست شده بود، من عاشق کسی بودم که با دندانهایش ساعت مچی هدیه می داد و عاشق چشمانی بودم که با صداقت عشقش را ابراز می کرد.من همه چیز را با کودکی ام بزرگ می دیدم.

حالا دیگر برای من سوته دلان بزرگتر بود، بزرگتر از قصه حسن کچل یا طوقی، سوته دلان را با چشمان خود دیده بودم.تمام صداقتها – دوستیها – محبتها و حتی تنهایی هایش را.

با تمام وجود دوستش داشتم، زندگیش و حتی مرگش، مرگی که به من عشق را یاد می داد.تمام کودکی ام منقلب شده بود.

پیکر بیجانش در میان کوهها به طرف امامزاده مرا می رنجاند، دیگر تحملش را نداشتم، سرم را روی دست مادرم گذاشتم و گریستم.حیوان پیکر پر از رنج او را می کشاند و صدای آشنای پریسا مرا با احساس های کودکی ام در هم آمیخت.

سوته دلان برای من پرواز کودکی بود ...

مرجع : گزارش فیلم – سال دوم – شماره های پیاپی 23،24 – فروردین 1371

با احترام : حمید هامون

یا حق 


من غرقِ غرق زاده شدم
دریا به قدر خاطره هایم عمیق بود
۱۳۹۱/۷/۲۹ عصر ۰۹:۳۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, رزا, نیومن, کنتس پابرهنه, بانو, دلشدگان, Princess, مگی گربه, بهزاد ستوده, راتسو ریــزو, آقای همساده, خانم لمپرت, برو بیکر
واترلو آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 290
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۷/۱
اعتبار: 36


تشکرها : 486
( 2085 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #52
RE: و اما عشق... علی حاتمی

جعفرخان از فرنگ برگشته و علی حاتمی

 برگرفته از مصاحبه محمد متوسلانی با سایت پرده سینما

-در مورد فیلم جعفر خان از فرنگ برگشته و مشکلاتتان با علی حاتمی برایمان بگویید.

-علی عباسی نمایشنامه «جعفرخان از فرنگ برگشته» را خیلی دوست داشت. در سال های دور ساختن این فیلم را به من پیشنهاد کرده بود. قصه را برای من گفت و من دیدم بی سر و ته است و قبول نکردم. داستان نداشت.

فیلم جعفر خان از فرنگ برگشته را تمام کرده بود و حتی موسیقی آن هم آقای حنانه ساخته بود، اما وزارت ارشاد گفته بود این فیلم قابل نمایش نیست. فیلم یک سال در ارشاد مانده بود. چندین اصلاحیه به فیلم وارد شده بود که حاتمی حاضر نشده بود هیچ کدام از اصلاحیه را انجام دهد. حتی صحبت شده بود که دستیارش آقای بخشی این کار را انجام دهد که حاتمی قبول نکرده بود.

یک روز در دفتر جشنواره فجر آقای جمال امید هم حضور داشت که علی عباسی تهیه کننده فیلم، مرا دید و سر گلایه اش باز شد که آخر این چه وضعیتی است! ما اینهمه سرمایه گذاشته ایم و فیلم همینطوری مانده است. روی سخن اش هم با من بود که در آن زمان در سندیکا رئیس گروه کارگردانان بودم. گفت شما همه اش از هم صنفی های خودتان حمایت می کنید و کسی به فکر تهیه کننده ها نیست.

من پاسخ دادم که چنین چیزی نیست. من طرف حق هستم. فرقی نمی کند که کارگردان باشد یا تهیه کنند. و گفت «تو فیلم را ببین و اگر به ما حق دادی برو فیلم را اصلاح کن.» وقتی آمدم خانه زنگ زدم به جمال امید و ازش خواهش کردم حواس اش باشد پای من وارد این دعوا نشود. امید گفت همان جا فوراً عباسی به سید محمد بهشتی [مدیرعامل وقت بنیاد سینمیی فارابی] زنگ زد و او از این قضیه استقبال کرد. گفتم «قربان شما! من نیستم!» بعد علی اکبر عرفانی که در آن فیلم شریک عباسی بود به من زنگ زد و گفت برو فیلم را ببین.

خب من نسبت به عرفانی هم احساس دین می کردم. چون سینمایی در بابل را با شخصی شریک بودم و در حالی که در شهر سه سالن سینمای دیگر که در مرکز شهر بودند وجود داشت، و تهیه کننده ها معمولاً رغبت داشتند فیلم هایشان را در آن سینماها اکران کنند، اما آقای عرفانی می گفت فیلم ها را باید در سینمای من نمایش بدهند. من یک جوری به ایشان مدیون بودم. به هرحال ایشان به من زنگ زد و اصرار کرد که شش میلیون تومان پول ما روی هواست و شما بیا و فیلم را ببین.

من فیلم را دیدم. به قدری لجام گسیخته و عجیب و غریب بود که بعد از دیدن فیلم 2 قرص آسپرین خوردم. فکر کردم مرحوم حاتمی در چه حالی بوده که این فیلم را ساخته است؟ هیچ چیز فیلم با هم جور نبود. صحنه هایی بود که آقای عزت الله انتظامی و حسین سرشار وارد صحنه می شدند و هرچه دلشان می خواست می گفتند. و یا لباس آتش نشان تن یک عده دهاتی کرده بودند. گاف های عجیبی در فیلم بود، مثلاً تمام مقامات رسمی کشور به استقبال آدمی که از فرنگ آمده می روند. آدمی به صرف اینکه از فرنگ آمده وارد شهر می شود و هرکاری دل اش بخواهد می کند! فیلم بسیار از هم گسیخته بود. حتی بعدها بهرام بیضایی که دوست خانوادگی ما بود یک روز آمد منزل ما. من داشتم روی نوار ویدئو این فیلم را می دیدم. ازم پرسید جریان چیست؟ گفتم این فیلم را انداخته اند گردن من که درست اش کنم. بیضایی گفت «اورسن ولز هم نمی تواند این فیلم را درست کند.» من هنوز نوار بتاماکس آن فیلم را دارم. بعد از دیدن فیلم من رفتم و گفتم حق با شماست و هیچ کاری نمی شود برای این فیلم کرد. اما آنها اصرار می کردند.

-دلیل توقیف فیلم چه بود؟

- دلیل توقیف فیلم تنها کیفیت بسیار پایین و ضعف فیلم بود. فیلم 110 دقیقه بود و آقای مهدی رجاییان هم آن را تدوین کرده بود ولی واقعاً قابل نمایش نبود.

-روایتی وجود دارد که دو نفر از آدم های مورد اعتماد مرحوم حاتمی یعنی آیدین آغداشلو و محمدمهدی دادگو هم نسخه اصلی جعفرخان از فرنگ برگشته  را دیده بودند و گفته بودند فیلم خیلی بد شده است و حاتمی هم پذیرفته که فیلم چیزی نشده که او می خواسته است.

-گویا مرحوم حاتمی در یک فضای دیگر بوده و نمی دانسته چه جور باید کارش را جمع و جور بکند. من آثار حاتمی را دیده بودم وبه توانایی های ایشان واقف بودم. فکر می کنم مقاومت ایشان برای انجام اصلاحات روی فیلم ناشی از این بوده که نمی دانسته با فیلم چه بکند. این طرح را عباسی خیلی دوست داشت و همانطور که سالها قبل به من پیشنهاد ساخت آن کرده بود، حالا شاید در شرایط بعد از انقلاب آقای حاتمی دوره ای بیکار بوده و عباسی به او پیشنهاد کرده و او هم پذیرفته است.

به هرحال مقاومت من در برابر تلفن ها به جایی رسید که روزی صدای همسر من درآمد که این ها همکاران تو هستند و جواب شان را بده. علی عباسی به من گفت خودش اصلاحاتی در فیلم انجام داده اما من قبول نکردم. طرحی نوشتم و در آن آدمی دوست جعفر خان بوده را اضافه کردم که ایرج راد نقش او را بازی کرد. نشان دادم که این شخص هم تحصیلکرده فرنگ است ولی رفتار درستی دارد. اما عملاً کاری نکردم. با مازیار پرتو برای فیلمبرداری صحبت کردم. که گفت تا حاتمی نباشد من فیلمبرداری نمی کنم. من گفتم اگر می خواهید من این فیلم را اصلاح کنم باید علی حاتمی کتباً رضایت خودش از این کار را اعلام کند. رابط ما جمال امید بود. او به من تلفن زد و من گفتم تا حاتمی این نامه را ندهد من کار را انجام نمی دهم. امید به من گفت سید محمد بهشتی حاتمی را خواسته و او موافقت کرده و گفته اشکالی ندارد فلانی این کار را انجام دهد و من نامه را می نویسم و می فرستم. دو سه روز بعد به من پیام دادند که بهشتی گفته به فلانی بگویید مگر حرف مرا قبول ندارد؟! من هم دیدم ایشان رئیس بنیاد سینمایی فارابی است و ما هم کارمان پیش ایشان گیر است! خلاصه قبول کردم و اصلاحات را انجام دادم. یک سری صحنه های طولانی را کوتاه کردم. صحنه هایی را مجدداً فیلمبرداری کردم. من 60 دقیقه از فیلم علی حاتمی را دور ریختم و یک فیلم 85 دقیقه ای آماده کردم بعدها که راش های ایشان را دیدم متوجه شدم چه قیامتی است در راش ها! و حاتمی هرچه دم دست اش آمده را گرفته است.

من جعفرخان از فرنگ برگشته را اصلاح کردم و تحویل دادم و بعد از آن رفتم تا جستجوگر را بسازم. بعد دیدم علی حاتمی جایی گفته که اگر قرار بود کار مرا دستکاری کنند باید به من اطلاع می دادند و یا حداقل فیلم را می دادند یک آدم متعهد بسازد. فحوای کلام ایشان این بود که نسخه اصلی یک فیلم انتقادی بوده و در نسخه فعلی این ماهیت انتقادی از دست رفته است. من فوراً تلفن زدم به عبدالله اسفندیاری که در جریان ماجرا بود. گفتم قرار بود آقای بهشتی به من نامه آقای حاتمی را بدهند که ندادند. حالا اگر من بخواهم جواب آقای حاتمی را بدهم جنجال مطبوعاتی درست می شود و من دوست ندارم در مطبوعات بگویم که ماجرا چه بوده است. گفت «پیشنهاد شما چیست؟» گفتم من خواهش می کنم نسخه ایشان را برای منتقدین و ارباب جراید نمایش دهند تا آن ها گواهی دهند من فیلم را خراب کرده ام یا درست؟ دیگران قضاوت کنند. اسفندیاری به من گفت «باشه قول می دهم این کار را انجام دهم.» اما بعد از چند روز به من گفت حاتمی پیش ما آمده و گفته خواهش می کنم این کار را انجام ندهید. حالا بالاخره حاتمی هم همکار شماست. من گفتم من وضعیت من چه می شود؟ آنجا که آن نامه را به من ندادید و اینجا هم که اینطور می گویید؟ دیگر پشت دست ام را داغ کردم که به حرف کسی اعتماد نکنم.


من یعنی فرانسه ، فرانسه یعنی من
۱۳۹۱/۸/۱۵ عصر ۰۴:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, حمید هامون, زاپاتا, رزا, Classic, ژان والژان, سروان رنو, دن ویتو کورلئونه, دلشدگان, rahgozar_bineshan, نوستالژیکا, alef, مگی گربه, بهزاد ستوده, راتسو ریــزو, سم اسپید, آقای همساده, برو بیکر, BATMAN, هایدی
ناخدا خورشيد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 76
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۵/۱۳
اعتبار: 20


تشکرها : 645
( 663 تشکر در 4 ارسال )
شماره ارسال: #53
RE: و اما عشق... علی حاتمی

چند هفته ی پیش در نشریه همشهری جوان در صفحه ی(اگر اشتباه نکنم)روزها مطلبی کوتاه چاپ شده بود در باره ی زنده یاد حاتمی و چنین بیان شده بود که حسن کارهای او در قبولاندن این دروغ است که گذشته روزگار بهتری بوده است  و حاتمی استاد این بوده که چلو خورش خوردن با دست را نشان دهد و... این تهمت اهانت آلود که گاه به گونه ای تمجید امیز نیز نصیب حاتمی می شود گاه وبی گاه از زبان عده ای به گوش می رسد.احمد رضا احمدی شاعر هم گفته بود((حاتمی عشق این بود که ادم روببره زمان قاجار انگار اون زمان یه چیز بهتری بوده زمانی که مردم را می گذاشتند جلوی  توپ)) اما آیا به راستی حاتمی مادح روزگار پیشین است ؟وبه صرف دوتا گل وبلبل منقوش بر دیوار یا زبانی آرکائیک(زبانی که اصلش از همان دوران قاجار نیز فراتر می رود )می توان هنرمندی را به ارتجاع محکوم کرد؟هرچند نمی توان منکر حس نوستالژی در اثار حاتمی وهمچنین بین مردم ایران شد(دکتر شفیعی کدکنی سابقه ی این حس را در تاریخ در کتاب قلندریه در تاریخ به ما نشان می دهند)ولی آیا هرچه از گذشته در فیلم های حاتمی است در راستای جلوه دادن به این دروغ است که گذشته روزگار ی به از امروز بوده است؟در این چند سال تنی چند از جمله امیر پوریا به زعم من به درستی این مطلب رابیان کرده اند که مرحوم حاتمی نه ستایش گر گذشته که نقاد آن بوده است وگرنه این چه ستایشی است از قاجار که هنرمندش ذلیل است تفریح شاهش سربریدن بیگناهان نخبه گانش محکوم مرگ اند ومردم اش یا به روز خواب اند یا پای بساط.اولین سفیرش در محمترین ماموریت دوران کاریش حمال شراب ها ی شاه است تا وطن و ایران کشوری است چنان گمنام که پستچیآمریکایی گمان می برد ایران بخشی از عثمانی است  (ودر نظیره ای تلخ هنوز بسیاری از مردم جهان فرق ایران وعراق را به دلیل املای لاتین این دو نمی دانند)گفته اند حاتمی خوب بلد است قیمه پلو خوردن با دست را  نشان بدهد بگذریم از این که منتقد ما تمام معانی بلند و پرداخته شده ی آثار حاتمی را ندیده وفقط پلو قیمه خوردن را دیده ولی فراموش نکنیم همان پلو قیمه با دست خوردن نیز بخشی از مراسم سر بران وخون ریزان قبله ی عالم بود در فیلم کمال الملک.حال اگر مطلوب منتقد این است من دیگر چه بگویم

وفراموش نکنیم سکانسی که غلامرضای فیلم مادر(با بازی اکبر عبدی)با شمایل آویخته ی پدر قهرمانش وشمشیر او از کمد بیرون می اید تا بگوید((من آقامم))وهمین دیالوگ کوچک ما را با سر پرت می کند درون حقیقتی که نکند به راستی تبلور آن گذشته ی شکوهمند وقهرمانانه(که باباز ی امین تارخ خوش سیما در نقش پدر در جهان انتزاعی خاطره صورت یافته است)همین مرد ناقصی باشد که شمشیرش را به جای سینه ی دد منشان به روی لشکر مگس وپشه و شپ پره گرفته؟


در آن زمان که خرد را سودی نیست ،خردمندی دردمندی ست.سوفوکل
۱۳۹۱/۹/۲۵ عصر ۱۲:۲۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جو گیلیس, پرشیا, رزا, پایک بیشاپ, حمید هامون, سی.سی. باکستر, Papillon, مگی گربه, بانو, فورست, مریم, Classic, ژان والژان, آقای همساده, خانم لمپرت, اکتورز, terme, برو بیکر, BATMAN, هایدی
حمید هامون آفلاین
مرد آرام!
***

ارسال ها: 122
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۴/۳
اعتبار: 51


تشکرها : 9428
( 2085 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #54
RE: و اما عشق... علی حاتمی

گاهی اوقات تکرار برنامه هایی که دوست داریم و دلمان می خواهد که باز ببینیمشان و تجدید خاطره ای بکنیم منجر به پی بردن به نکات تازه ای می شود :

در پخش قسمت اخیر سریال هزاردستان (که سروان رنوی عزیز قبلا اشاره کرده اند که از Ifilm در حال پخش است) سکانس جالبی را مشاهده کردم:

نقال در حال ذکر حکایت مختار است و طریقه ی انتقام گیری اش از قاتلان امام حسین.شعبان نقال را کنار می زند و می گوید که امشب شخص دیگری، حکایت جدیدی دارد. ابوالفتح صحاف بالا میرود و از پشت پرده مانیفست انجمن مجازات را برای مخاطبینش می خواند.در هنگام خواندن مانیفست، سایه ی ابوالفتح روی پرده ی نقال افتاده است (روی شخص مختار) و کلمه ی (مختار دارالانتقام) به وضوح روی پرده دیده می شود.نظر شخصی ام اینستکه مرحوم حاتمی با این کار به نوعی در حال مقایسه قیام مختار با روش انجمن مجازات است که هر دو، سیاست خشونت چاشنی کارشان بوده و هیچ کدام از این جنبشها با موفقیت همراه نبوده است...

و لذت این سکانس وقتی دو چندان می شود که می بینی ناصر طهماسب عزیز چه تیپ سازی قدرتمندی کرده اند و چه زحمتی برای در آوردن این نقش (خاصه در سکانس مذکور) کشیده اند و به عقیده ی حقیر اگر نقش آقای نصیریان ماندگار است یکی از اصلی ترین دلایلش صدای ایشان می باشد...

با احترام : حمید هامون 

یا حق ... 


من غرقِ غرق زاده شدم
دریا به قدر خاطره هایم عمیق بود
۱۳۹۱/۱۱/۳۰ عصر ۰۶:۰۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : راتسو ریــزو, بانو, رزا, ناخدا خورشيد, دلشدگان, پرشیا, سی.سی. باکستر, دزیره, مریم, Classic, مگی گربه, Papillon, ژان والژان, آقای همساده, خانم لمپرت, پایک بیشاپ, terme, برو بیکر, BATMAN, هایدی
کاپیتان اسکای آفلاین
کاپیتان
*

ارسال ها: 259
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۴/۳۱
اعتبار: 38


تشکرها : 1300
( 3000 تشکر در 33 ارسال )
شماره ارسال: #55
نمونه ی دست خط استاد علی حاتمی


دوست دارِ شما: کاپیتان
۱۳۹۲/۵/۱ صبح ۰۹:۴۸
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ناخدا خورشيد, آماندا, مگی گربه, زاپاتا, پرشیا, Papillon, Classic, سم اسپید, بانو, پدرام, ژان والژان, پایک بیشاپ, حمید هامون, سی.سی. باکستر, آقای همساده, خانم لمپرت, Blanche, اکتورز, terme, rahgozar_bineshan, برو بیکر, هایدی, آلبرت کمپیون
الیور آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 87
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۹/۲۳
اعتبار: 32


تشکرها : 484
( 1798 تشکر در 11 ارسال )
شماره ارسال: #56
RE: و اما عشق... علی حاتمی

دلشدگان

بخش نخست

                         

نویسنده و کارگردان: علی حاتمی

مدير فيلمبرداري: محمود كلاري

تدوين‌: روح‌الله امامي

موسيقي متن و صحنه: حسين عليزاده آواز: محمدرضا شجريان

طراح صحنه و لباس: علي حاتمي

بازيگران: فرامرز صديقي، امين تارخ، اكبر عبدي، محمدعلي كشاورز، جمشيد هاشم‌پور، جلال مقدم، سعيد پورصميمي، حميد جبلي، لیلا حاتمی، رقيه چهره‌آزاد، سعيد اميرسليماني، فتحعلي اويسي، شهلا رياحي، توران مهرزاد، علي اصغر گرمسيري، عطاءالله زاهد، هوشنگ بهشتي، عنايت بخشي، منصور والامقام، مهري وداديان، سرور نجات‌اللهي، آنابور كوفسكا.

محصول 1370

                             

                           پوستر فیلم، برگرفته از کتاب پوسترهای ایرانی، مسعود مهرابی، 1370

داستان سفر تعدادی از موسیقی‌دان‌های ایرانی در اواخر دورۀ قاجار به پاریس برای ضبط صفحه و سختی و ناملایمات این سفر و داستان دل‌دادگی آواز خوان گروه به شاهزادۀ ترک...



بررسی فیلم

  حاتمی از اولین اثرش(حسن کچل) دلبستگی و تعلق خاطرش را به موسیقی ایرانی نشان داده بود. حسن کچل(که به عنوان اولین فیلم موزیکال ایرانی شهرت یافته) با بهره‌گیری از داستان، موسیقی و ترانه‌های فولکلوریک روایت می‌شد. استفاده از موسیقی یا تم‌های ایرانی و آوازهای سنتی(به ویژه صدای قمرالملوک وزیری در آثاری چون خواستگار، قلندر، سوته دلان) در دیگر آثار حاتمی مورد استفاده بوده. حاتمی این بار -و در این آخرین اثر به نمایش درآمده‌اش- به سراغ داستانی درباره تاریخ موسیقی و موسیقی‌د‌انان دوره قاجار رفته تا داستان و موسیقی را در هم آمیخته و روایتگر برهه‌ای از تاریخ موسیقی ایران باشد. طبق مستندات تاریخی در دوره قاجار و پهلوی اول نمایندگانی از کمپانی‌های خارجی برای ضبط صفحه به ایران می‌آمدند یا موسیقی‌دانان ایرانی به کشورهای خارجی سفر می‌کردند(و بسیاری از آوا و نواهای به‌جامانده از آن دوره، مدیون کمپانی‌های خارجی ضبط صفحه است)، البته برخی منتقدین به عدم تطابق تاریخی این سفر- در دلشدگان- در این برهه زمانی خرده می‌گرفتند.

 حاتمی در دلشدگان سفر یک گروه موسیقی را در اواخر دوره قاجار دستمایه پرداختن( و ادی دین به موسیقی ایرانی)قرار داده. داستان در دو بخش(شکل‌گیری گروه موسیقی و در بخش دوم سفر و تلاش‌ها برای ضبط صفحه) روایت می‌شود و در هر دو بخش با فلاش‌بک‌هایی اطلاعاتی از زندگی و پیشینۀ هر یک از شخصیت‌ها بازگو می‌شود. در برخی موارد همانند شخصیت فرج (اکبر عبدی) با جزئیات و پرداخت بهتری همراه است و برخی همانند طاهرخان(و اغلب شخصیت‌ها) به اطلاعات کلی(و گاه ناکافی) بسنده می‌شود. برخی شخصیت‌ها نیز حضورشان در روند داستان تاثیری ندارد(مثل پیشکار عیسی خان وزیر و حضور بیش از اندازه این شخصیت).

                    

کلام همانند دیگر آثار حاتمی نقش پررنگی در این فیلم دارد، البته اینجا دیالوگ‌های حاتمی موسیقی و زنگ دیگر آثارش را ندارد، دلشدگان تنها فیلم حاتمی‌ست که صدابرداری سرصحنه است و دیالوگ‌های شعرگونۀ حاتمی در دلشدگان آن آوای گوش‌نواز دیگر فیلم‌هایش را ندارد، ویژگی که دوبله نقش برجسته‌ای در آن داشت. صدای برخی بازیگران اصلی متناسب با شخصیت‌ تاریخی‌شان بوده و از عهدۀ ادای دیالوگ‌های دشوار و غیرمتعارف حاتمی برآمده‌اند(امین تارخ، سعید پورصمیمی،اکبر عبدی)و اما در مواردی(همچون جلال مقدم ،سرور نجات‌اللهی) صدای بازیگر و بیان دیالوگ‌ها به شکلی است که گویی بازیگر به سختی جملاتی را بیان می‌کند که بیگانه با شخصیت او -در داستان- است و همین نقص، حالتی تصنعی به نقش داده و از تاثیر دیالوگ و صحنه کاسته، مانند سکانس گفتگوی عاشقانه خسرو خان(حمید جبلی) با همسرش(سرور نجات‌اللهی) که نوع ادای دیالوگ بازیگر زن به حس و حال عاشقانه این صحنه لطمه زده.


داستانِ حضور یک گروه موسیقی در فرنگ برای ضبط موسیقی شاید چندان فراز و فرود دراماتیکی نداشته باشد(برای جذب طیف گسترده‌تر تماشاگر) و حاتمی با وارد کردن یک داستانه عاشقانه و بی‌فرجام، به موازات داستان اصلی، بر بار دراماتیک داستانش افزوده. شاهزادۀ نابینای ترکی که برای درمان در پاریس است و صدای آوازخوانی طاهر او را مجذوب می کند و طاهر در دیدارهای بعدی شیفته و دلباخته شاهزاده ترک می‌شود، عشقی که همانند داستان‌های عاشقانه در متون کهن ایرانی، عشقی بی‌فرجام است. 

حاتمی برای معرفی شخصیت شاهزاده و شکل‌گیری عشق طاهر به او و سرانجام تراژیک آن، ابتدا  تابلوی نقاشی از شاهزاده نشان می‌دهد،با بلبلی که در فرهنگ ایرانی به آواز خوش شهره است و گلی در دست؛ و پس از شکل‌گیری رابطه طاهر و شاهزاده بار دیگر تابلو را در نمایی نزدیکتر(با صدای آواز طاهر در پسزمینه) می‌بینیم و این بار ترک‌های تابلوی نقاشی دیده می‌شود. قاب‌های فیلم نیز بی‌شباهت به تابلوهای نقاشی نیست(حرکات دوربین کم و عموما ساکن است) با صحنه‌پردازی پرکار و مملو از رنگ و جزئیات و ظرایف بسیار. حاتمی در مقام طراح صحنه و لباس فیلم سعی کرده با تصاویر پرجزئیات و رنگ‌های متنوع، تصاویری نزدیک به مینیاتور و نگارگری ایرانی خلق کند حتی ابایی نداشته تا درخت و میوه‌ها را رنگ کند تا تصویری نزدیک به آنچه در ذهن داشته بیافریند.

                     

یکی از سکانس‌های قابل ذکر فیلم تمهید تصویری حاتمی(ترکیبی از اجرا در زمان فیلمبرداری و مرحله تدوین) برای فراگیری تنبک فرج(اکبر عبدی) پیش عیسی‌خان وزیر(جلال مقدم) است. با حرکت تراولینگ عیسی‌خان و فرج در حال نواختن موسیقی به صورت موازی(و شانه به شانه) در حال حرکت به سمت جلو هستند، جامپ‌کات بین نمای هر دو شخصیت، گذر زمان را تداعی می‌کند تا لحظه‌ای که عیسی‌خان متوقف می‌شود و حرکت  فرج ادامه می‌یابد، تمهید تصویری زیبایی برای نشان دادن پیشی گرفتن شاگرد(در نواختن تنبک و مرتبه هنری) بر استاد.


فیلمبرداری دلشدگان -بنا به یاداشت حاتمی در شماره ویژه جشنواره ماهنامه فیلم- از مرداد 69 آغاز و دو ماه ادامه داشت. پس از وقفه‌ای گروه برای فیلمبرداری صحنه‌های مربوط به پاریس عازم مجارستان شد و فیلمبردای این بخش 15 روز طول کشید. مراحل فنی و آماده سازی فیلم تا سال 1370 ادامه داشت و نخستین نمایش فیلم در بهمن 1370 و در دهمین جشنواره فیلم فجر بود که در رشته موسیقی متن، صدابرداری و صداگذاری و طراحی صحنه کاندید دریافت سیمرغ شد. دلشدگان از 6 ابان 1371 به نمایش عمومی درآمد.

        

                        

                         پشت‌صحنه فیلم، حاتمی سمت راست، نشسته با پیراهن سفید

حاتمی پس از دلشدگان در تدارک ساخت چند طرح و فیلمنامه بود و در نهایت جهان پهلوان تختی به مرحله ساخت و اجرا رسید اما با بیماری سرطان و سپس مرگ حاتمی در آذر 1375 این فیلم ناتمام ماند.


***

دیالوگ‌هایی از فیلم:

احمدشاه: کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود، همه صداها آهنگ بود، حرف‌ها ترانه.

طاهرخان بحرنور: اولین مرتبت راه ما، تردامنی‌ست و آدم خیس، هراس بارون نداره.

استاد دلنواز: وقتی هوای شَهرت مطلوب نیست، داشتن خانه‌ای که دلتنگ حصارش نشی نعمته و ما شاکر به این نعمتیم.

استاد دلنواز: نوبت هجرانه، موسم عشق و کار، هرسال از عمرم رو به هوای یک روز تندرستی می‌فروشم.

***

همسرو خسروخان: این جامه‌دان، فقط رخت‌ها رو ازاین خونه می‌بره، یا همه خاطرات رو.

خسروخان: دلم گرو، برای بردن این چند جامه.

همسرو خسروخان: دلِ باخته رو کی گرو بر می‌داره؟

خسروخان: صاحب‌دل، جانم اینجاست، من فقط تنم رو می‌برم.




سکانسی از فیلم

    

                   

منزل طاهرخان بحر نور

دایه طاهرخان مشغول بستن وسایل سفر طاهرخان است

طاهرخان:  صندوق تو چی می‌خواد پیش صندوق من؟

دایه:  منم بار سفر رو بستم، من گیس‌سفید طایفه شماها بودم

طاهر:  خب؟

دایه:  همه عمرم به دایگی تو و مادرت گذشته، حالا که طاهر می‌خواد بره، منم می‌رم پیش عزیز

طاهر:  عزیز که دیگه به تو نیازی نداره

دایه:  تلخیش به همینه، منم که محتاج دایگی‌ام

طاهر:  نترس، خودم برمی‌گردم و بازم می‌شی دایه خودم

دایه:  اما طاهر دلم گواهی می‌کنه که این سفر دیگه به دیدن تو نایل نمی‌شم

طاهر:  نترس، من که سفر اولم نیست مادر

دایه:  تو زیاد سفر کردی، منم کم دوری نکشیدم

طاهر: تو همین دنیا واست از پاریس سوغاتی می‌آرم مادر، بازم عطرِ گل سرخ

دایه:  پس تا آوردن عطر منم می‌رم پیش عزیز که بوی گلاب رو از گل بشنفم

طاهر:  شال و تنپوش گرمم که برام گذاشتی مادر؟

دایه:  هوای فرنگستون موذیه

طاهر: منم که نازک‌تن

دایه: تا باد بهت بخوره...

طاهر: می‌چام

دایه:  می‌چایی

طاهر:  اگه دل ناگرونی می‌خوای قنداقم کم، نه؟

دایه: اگر می‌تونستم می‌کردم، پاتو می‌بستم که نتونی بری سفر، من پیرزنِ بدبخت رو این آخر عمری خون‌جگرِ دربه‌در کنی

طاهر: اه بیا فکر نکنیم امشب شب وداعه، بیا مثل هر شب کتابمون‌رو بنویسم

دایه:  گرچه خیال بافتن معصیته، اما گناهش کمتر از اونه که هنوز غم نیومده آدم غم بخوره


پ.ن: عکس‌های این پست برای نخستین‌بار و در کافه کلاسیک منتشر می‌شود


با یادی از دوست ارجمند کافه دلشدگان گرامی

۱۳۹۲/۸/۲۹ عصر ۰۵:۰۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مگی گربه, بانو, خانم لمپرت, پدرام, اسکورپان شیردل, منصور, سروان رنو, Blanche, ناخدا خورشيد, زاپاتا, پایک بیشاپ, پرشیا, Classic, حمید هامون, terme, ژان والژان, rahgozar_bineshan, برو بیکر, هایدی, کاپیتان اسکای
زبل خان آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 330
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۱/۱۳
اعتبار: 23


تشکرها : 2390
( 3788 تشکر در 30 ارسال )
شماره ارسال: #57
RE: و اما عشق... علی حاتمی

عصر ایران - مراسم بزرگداشت علی حاتمی سینماگر فقید عصر پنجشنبه در خانه هنرمندان ایران در تهران برگزار شد.








۱۳۹۲/۹/۱۴ عصر ۱۱:۵۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پرشیا, سرهنگ آلن فاکنر, بانو, پدرام, سی.سی. باکستر, کنتس پابرهنه, terme, ژان والژان, حمید هامون, برو بیکر, مگی گربه, Flirtacia, Memento, کاپیتان اسکای
زبل خان آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 330
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۱/۱۳
اعتبار: 23


تشکرها : 2390
( 3788 تشکر در 30 ارسال )
شماره ارسال: #58
RE: و اما عشق... علی حاتمی
ایرادی که حاتمی از لباس امیرکبیر گرفت
تاریخ انتشار : جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۳۰
«من خلاقم، در دیار کلام غریبم. آرزو طلب نمی‌کنم، آرزو می‌سازم!» این دیالوگ از «کمال الملک» را که می شنویم پیش از هر چیز تصویر صاحب اثر در ذهنمان نقش می بندد که بیش از هر کس مصداق این کلام است.

به گزارش جهان به نقل از شبکه ایران امروز هفدهمین سالمرگ کارگردان مانای سینمای ایران علی حاتمی بود؛ فیلمسازی که عشق، آزادمنشی، مهرورزی، پایمردی و اصالت را با آثار و زندگی‌اش معنا کرد. سعید نیک‌پور بازیگر توانای سینما و تلویزیون ایران که رفیق و هم‌کلاسی مرحوم حاتمی بود و در آثاری همچون «سلطان صاحبقران» و «سوته دلان» هم بازی داشت در گفت وگویی با شبکه ایران از این کارگردان بی‌جایگزین گفت که یادش همواره در میان اهل سینما و هنر زنده خواهد ماند. متن گفته‌های نیکپور را در ادامه می‌خوانید.

در کلاس های شبانه هنرستان دراماتیک با حاتمی آشنا شدم

شاید ۱۶ یا ۱۷ ساله بودم که با علی حاتمی آشنا شدم. هر دو به دلیل علاقه‌ای که به تئاتر داشتیم در کلاس‌های شبانه هنرستان دراماتیک ثبت نام کردیم و در این کلاس‌ها با هم آشنا شدیم. ۲ سال بعد که دانشگاه هنرهای دراماتیک تاسیس شد در آزمون ورودی شرکت کردیم و به عنوان دانشجویان اولین دوره این دانشگاه پذیرفته شدیم. دوستی ما در دوران دانشگاه ادامه پیدا کرد تا زمانی که هر دو وارد کار حرفه‌ای شدیم. اولین بار در سریال «سلطان صاحبقران» به کارگردانی علی حاتمی در نقش میرزا رضای کرمانی بازی کردم البته پیش از آن هم چندین فیلم سینمایی کار کرده بودم. پس از آن در سال ۱۳۵۵ فیلم سینمایی «سوته دلان» را در کنار هنرپیشه‌های مطرح آن دوران کار کردیم. این دوستی و همکاری ادامه داشت تا بعد از انقلاب. در دوران بعد از انقلاب به دلیل رکودی که در دهه ۶۰ دامن‌گیر سینما شد من دربست در تلویزیون بودم و حاتمی هم مشغول ساخت «هزاردستان». البته این دوستی‌ها محدود به فضای کار نبود و دوستان خانوادگی بودیم.

خاطرات دوران کودکی و آنچه بر خانواده‌اش گذشته بود را با جزئیات به خاطر داشت

زمانی که تلویزیون ملی ایران می‌خواست افتتاح شود حاتمی اولین نمایش‌نامه‌های تلویزیون را نوشت و برای نخستین بار در نمایشنامه‌های صحنه‌ای محتوای افسانه‌های ایرانی را به کار گرفت. یکی «قصه حریر و ماهی‌گیر» که عباس جوانمرد کارگردانی کرد و دیگری «چهل گیس» که من در آن حضور داشتم و هر دو را بر اساس قصه‌های فولکلوریک ایرانی نوشته بود. در واقع از همان دوران جوانی دغدغه‌ها و علاقمندی حاتمی به ارزش‌های ملی و سنتی، ادبیات و نمایش ایرانی مشخص بود. منتهی نه نمایش ایرانی مشتق از تعزیه بلکه نمایش‌های ایرانی که نمونه خیلی کمرنگ آن را در نمایش‌های روحوضی می‌شد دید، در بازی‌هایی که به طور کلی معروف به نمایش معرکه است و یک نفر نمایش می‌دهد و یک عده دور آن به تماشا می‌ایستند.

از تمام بازی‌های سنتی استفاده می‌کرد و بر اساس آن نمایشنامه می‌نوشت. در تداوم کار وارد تاریخ ایران شد و علاقه‌اش بیشتر به تاریخ معاصر بود به خصوص قاجاریه که به واسطه مطالعه و پرس‌وجو و دید و بازدید از بزرگان فامیل و آشنایان به این دوره مسلط شده بود. حاتمی ذهنی عجیب باز و توانمند نسبت به وقایع گذشته و تمام خاطرات دوران کودکی و آنچه بر خانواده‌اش گذشته بود داشت. همه چیز را با جزئیات در خاطر داشت و در کارهایش استفاده می‌کرد.

سینمای حاتمی ساخته خودش بود و از هیچ کس یاد نگرفت

این‌که کدام ویژگی آثار حاتمی را ماندگار و جزو شاخص‌ترین‌های سینما و تلویزیون کرده است باید بگویم کار او با تمام کسانی که سینما کار می‌کردند یک تفاوت عمده داشت. کارگردان‌های زیادی در سینمای ایران داریم که کارهای درخشانی انجام داده‌اند و در برخی از آثار اخیر سینمایی نشانه‌هایی از نبوغ فیلمساز به چشم می‌خورد اما کار حاتمی چیز دیگری بود چرا که سینما را از هیچ‌کس نیاموخت. سینما آموختنی است با دیدن فیلم، ارتباط با حرفه‌های این حرفه و رفتن به دانشگاه و مرور و مطالعه تاریخ گذشته سینما شما علم به سینما پیدا می‌کنید اما علی حاتمی هیچکدام از قوانین کلاسیک سینما را از جهت کارگردانی نه قبول داشت و نه رعایت می‌کرد. برای این‌که خودش برای خودش تصویرسازی می‌کرد و آنچه را که ذهنش تصویر می‌کرد تبدیل به فیلم می‌کرد نه آن چیزی که قاعده سینما تعریف می‌کرد. سینما یک سری قوانین دارد و رسیدن به یک سوژه در یک سکانس قواعد کارگردانی دارد که در اغلب فیلم‌ها رعایت می‌شود به جز برخی کارگردان‌های موج نو. علی حاتمی ذهنش را مقید به هیچکدام از قوانین نمی‌کرد و وقتی تصویر قصه‌ای که داشت در ذهنش می‌نشست همان نشست تصویری ذهنش را تبدیل به پلان‌هایی می‌کرد و کنار هم قرار می‌داد و آن قصه را می‌ساخت.

در واقع سینمای حاتمی ساخته خودش بود و از هیچ کس یاد نگرفت. نه آن دانشکده‌ای که رفتیم و نه هنرستان و نه ارتباط با اساتید و کارگردان‌ها و...هیچکدام تاثیری بر فیلمسازی او نگذاشت. تاثیر فرهنگی داشت و ذهنش را ذهنی فرهیخته و با اطلاعات دقیق تاریخی کرد؛ بله دانشکده این را بهش داد اما فیلمسازی یادش نداد و او خودش یاد گرفت. به همین دلیل است که فیلم‌هایش خاص و شاخص است و هیچ ربطی به فیلم‌های دیگران ندارد، سینمای خودش است و باید با ابزارآلات و دید حاتمی به آن نگاه کرد تا نهایت لذت را برد.

حاتمی ایده را از خود زندگی می‌گرفت در حالی که تمام فیلم‌های ما قلابی بود

سال ۱۳۵۲ بود و هر دو خیلی جوان بودیم و حول و حوش ۲۷-۲۸ سال سن داشتیم. حاتمی داشت فیلم سلطان صاحبقران را فیلمبرداری می کرد. سکانس مسجد سپه‎سالار تهران و اتاق میرزا رضای کرمانی در زاویه حضرت عبدالعظیم. میرزا رضا کمین کرده بود و منتظر برای کشتن ناصرالدین شاه. روی پشت بام مسجد سپهسالار قدم می‌زدیم و از آن بالا سرچشمه پیدا بود. حاتمی با دست‌هایش یک کادر درست کرد و گفت: از این کادر این تابلو را که مردم دارند خرید و فروش می‌کنند را ببین (آنجا قبلا بازار میوه بود) گفت: من الان ۵ دقیقه است از این کادر نگاه می‌کنم مردم از جایشان تکان نمی‌خورند. یعنی اینقدر زندگی ما بی‌تحرک است اما دیدی فیلم‌هایمان (منظورش فیلم‌فارسی‌های پرتحرک آن دوران بود) چه ریتم تندی دارد و همه به دنبال هم می‌دوند و ماشین‌ها تصادف می‌کنند و... من که هیچ‌کدام از این اتفاقات را در سرچشمه نمی‌بینم مردم خیلی آرام حرکت می‌کنند، یکی نشسته کنار دیوار و چپقش را می‌کشد و ...آن وقت من اگر این را نشان بدهم همه ایراد می‌گیرند که چرا سکانس‌هایش ساکن و ساکتند، در حالی که زندگی واقعی همین است.

توجه می‌کنید که چقدر نگاهش به زندگی در سینما واقعی بود، حاتمی ایده‌هایش را از خود زندگی می‌گرفت اما مثل خودش و بر اساس نگاه خودش می‌ساخت. در حالی که تمام فیلم‌های ما قلابی بود البته حالا هم خیلی متفاوت از آن دوران نیست. من که زیاد به سینما نمی‌روم اما آنونس‌هایی از فیلم‌ها را که در تلویزیون می‌بینم، می‌بینم که ربطی به زندگی واقعی مردم ندارد.

اگر حاتمی زنده بود کاری به این مسائل نداشت و فیلم خودش را می‌ساخت

تصور من این است که حاتمی اگر زنده بود و این دوران را درک می‌کرد همچنان فیلم می‌ساخت و هنوز بهترین فیلمساز ما بود. او سینما را غیر از آن چیزی که دیگرانی که حالا نمی‌توانند کار کنند یا نمی‌گذارند کار کنند و من نمی‌دانم کدام یک از این موارد درست است می‌دید. او کاری به این مسائل نداشت و فیلم خودش را می‌ساخت. حاتمی آدم سینما بود و اگر فیلم نمی‌ساخت می‌مرد. بنابراین فکر می‌کنم او فیلم خودش را می‎ساخت حتی اگر اجازه نمایش نمی‌گرفت. اگر حاتمی بود همان فیلم‌ها را با شرایط جدید می‌ساخت. شما به یاد دارید که چه فیلم روزی ساخت؟ تختی هم فیلم روز نبود. آن تختی‌ که نمایش داده شد اصلا فیلم حاتمی نبود. اگر علی حاتمی می‌خواست تختی را بسازد همان تختی‌ را می‌ساخت که در دوره دبیرستان ما بود؛ یعنی آن زمان را می‌گرفت. حاتمی اگر الان هم فیلم می‌ساخت تفکرات امروز را در قالب گذشته نشان می‌داد همان طور که در فیلم‌های قبلی‌اش هم کار کرد یعنی همین لاله‌زار را می‌گرفت اما شما که نگاه می‌کردی می‌دیدی قدیمی است و این هنر علی حاتمی بود.

اولین عکس «امیر کبیر» را که دید گفت "چرا اینقدر اینها رنگی است"

به واقع تمام دوران در کنار علی حاتمی بودن خاطره است. خیلی طناز هم بود، محال بود با او صحبت کنی و نخندی. یادم هست تازه سریال «امیر کبیر» را تمام کرده بودم و هنوز به پخش نرسیده بود. یک روز در طبقه نهم سازمان که مربوط به فیلم و سریال بود همدیگر را دیدیم. پرسید چطور شد؟ کار به کجا کشید؟ من هم که آلبوم کار زیر بغلم بود عکس‌ها را نشانش دادم. عکس‌ها را که دید اولین چیزی که گفت این بود "چرا اینقدر اینها رنگی است". چون خودش امیرکبیر را سیاه و سفید می‎دید و قبلا هم در «سلطان صاحبقران» امیرکبیر را با بازی ناصر ملک مطیعی سیاه و سفید کار کرده بود اولین تصویر را که دید گفت چرا اینقدر این لباس‌ها رنگی است. آلبوم را هی ورق زد و گفت من نمی‌توانم رنگی نگاه کنم و همه اینها را سیاه و سفید می‌بینم کاش حداقل در پخش کمی رنگش را کم کنید. گفتم ما کلی زحمت کشیده‌ایم که رنگی باشد. بعد حرف خیلی درستی زد. گفت می‌دانستی در زمان قاجاریه اصلا لباس‌ها رنگ نداشتند و فوقش قهوه‌ای و خاکستری بودند. اینقدر قرمز و سبز و ... نداشتند. من هم توضیحات خودم را داشتم و گفتم تلویزیون است و خواهان خوش آب و رنگی. ولی حاتمی مخالف بود و همان زمان گفت که کاش همه را قهوه‌ای یا خاکستری و سیاه می‌گرفتی و با توجه به تراژدی بودن داستان عکس‌ها اینقدر خوش آب و رنگ نمی‎شد، جواهرات مهدعلیا با بازی خانم خوروش و... توی چشم است.

از فخری خوروش بی‌خبرم/ احوال این هنرمندان که به واقع هنرنمایی کردند را جویا شوید

مدت زمان زیادی است که از فخری خوروش خبر ندارم. از آخرین خبرهایی که درباره‌ی او منتشر شد این است که در سال ۲۰۱۰ در سومین دوره جشنواره «فیلم‌های ایرانی سانفرانسیسکو» از فخری خوروش برای ۵۰ سال فعالیت هنری تقدیر شد. می‌دانستم که برای دیدار فرزندانش گاهی به آمریکا می‌رود اما این‌که الان در چه وضعیتی است متاسفانه بی‌خبرم. مطبوعات باید پیگیر باشند و احوال این هنرمندان که به واقع هنرنمایی کردند را جویا شوند. خانم خوروش یک فرهنگی قدیمی است. معلم بود و از طریق آموزش و پرورش وارد کار تئاتر شد و دوره تئاتر دید. هنرپیشه درجه یک تئاتر بود و وقتی هم وارد سینما شد در دوران قبل از اتقلاب بهترین فیلم‌ها را بازی کرد و بعد از انقلاب هم برای اولین‌بار در سریال «امیرکبیر» ایفای نقش کرد. اگر اشتباه نکنم آخرین فعالیتش هم «شازده احتجاب» بهمن فرمان‌آرا بود که بعد از «سوته دلان» حاتمی برای دومین بار با جمشید مشایخی همبازی شد.

اسم هر کسی را می‌آوری همه مدعی می‌شوند

دوره‌ای که به کشور بازگشتم خیلی سرحال بودم و تصور می‌کردم می‌توانم پروژه‌هایم را راه بیاندازم؛ همان طرح‌های گذشته در مورد تاریخ معاصر ایران و مشروطه و ستارخان که هنوز به شکل جدی کار نشده است. آن دوران تلاش‌هایی کردم و خودم را به آب و آتش زدم و کار که داشت سروسامان می‌گرفت باز دیدم موانعی سر کار هست. آخر اینجا اسم هر کسی را که می‌آوری همه مدعی می‌شوند. تا بگویی قائم مقام فراهانی ده نفر از سران قوم مدعی می‌شوند که ما قائم مقام را می‌شناسیم و باید نظر همه را جلب کنی. کافی است نامی از ستارخان ببری دیگر همه ستارخان شناس می‌شوند و ۴ ورق تاریخ خوانده‌اند و می‌گویند ستارخان این نبوده. همین جور تا آخر کار درگیر هستی که نظرات متفاوت است راجع به شخصیت‌ها. ما از اول انقلاب این مشکل را داشتیم تا الان.

۱۳۹۲/۹/۱۵ عصر ۰۶:۰۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پرشیا, بانو, سی.سی. باکستر, ژان والژان, rahgozar_bineshan, حمید هامون, خانم لمپرت, برو بیکر, BATMAN, مگی گربه, هایدی, Memento, کاپیتان اسکای
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6721 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #59
RE: و اما عشق... علی حاتمی

سلام بر عاشقان ایرانی ترین کارگردان ایرانی

مدتهاست این تاپیک در حال خاک خوردن است و فکر کردم اکنون موقع غبار رویی از این تاپیک است و بیش از این عشق به این کارگردان فقید را در پستو نهان نکنیم.

مطالب این تاپیک را واو به واو خواندم و جای دارد از تمام دوستانی که در این جستار یادگاری را از خود بجای گذاشتند تشکر و قدر دانی نمایم.

مطالب در خصوص فیلمهای فاخر حاتمی فقید بسیار جامع و کامل بود. اما از سالها پیش یک موضوع در خصوص آخرین اثر نیمه تمام حاتمی ذهن مرا مشغول ساخته بود که در این جستار کمتر به آن پرداخته شده بود و بجز پستی که منصور عزیز در خصوص سکانسی از فیلم ارسال نمودند نوشته دیگری در این جستار نیافتم.

پس از وفات حاتمی فقید تا مدتها منتظر بودم تا ببینم چه کسی عاقبت پروژه ناتمام او را به پایان خواهد رسانید. در مستندی که سالها پیش درباره مرحوم حاتمی از صدا و سیما پخش گردید ناگفته هایی از فیلم را عزت الله انتظامی روایت نمود. عزت الله انتظامی در آن برنامه روایت می کند که مرحوم حاتمی بسیار علاقمند بود که قبل از فوتش جهان پهلوان را به اتمام برساند.

عزت الله انتظامی بعنوان یکی از دوستان نزدیک علی حاتمی حتی او را نزد پزشک مخصوص خود می برد. همه می دانستند که وقت بسیار تنگ است. شاید یکماه کمی بیشتر یا کمی کمتر.

عزت الله انتظامی می گوید علی به من گفت ببین نمی تونن کاری کنند تا حداقل تا این فیلمو تموم کنم منو زنده نگهدارند ......

تا جایی که خاطرم هست حتی او نقل کرد در سکانسی که در جلوی سقاخانه مشغول شمع روشن کردن بودم با توجه به اینکه می دانستم فیلم دوبله میگردد دیالوگهای خود را نگفتم. پس از پایان فیلمبرداری علی از من پرسید چی داشتی میگفتی. عزت الله انتظامی نیز با بغض گفت داشتم برای سلامتی شما دعا میکردم .....

بگذریم. سرانجام تصمیمها گرفته شد و این پروژه به بهروز افخمی واگذار گردید. افخمی جوان بعد از میرزا کوچک خان نشان داده بود از پس کارهای بزرگ بر می آید.

مدتها گذشت تا سرانجام جهان پهلوان روی پرده ها آمد. من هنوز نمی دانستم چه خبر است و فکر میکردم بزودی فیلمی را با حال و هوای هزار دستان و یا مادر مشاهده خواهم کرد. و یا در بد بینانه ترین حالت منتظر فیلمی بودم که بوی علی حاتمی را بدهد .

آوردن نام فریبرز عرب نیا من را دچار ابهام نمود. فریبرز عرب نیا !!!!! نیکی کریمی !!!!!! محمد رضا شریفی نیا ؟؟؟؟!!!!!!!!! هنر پیشه های علی حاتمی همیشه از قبل مشخص بودند. فریبرز عرب نیا هیچوقت نمی توانست در قاب تصویری علی حاتمی جایگاهی داشته باشد.  حتی اگر عرب نیا و نیکی کریمی جایی داشته باشند این آخری (شریفی نیا) حتی آوردن نامش در فیلمی از علی حاتمی می توانست معجزه باشد . تا سرانجام فیلم را دیدم.

بسیار متعجب شدم. روایتی از نحوه ساخت جهان پهلوان. !!!!!! برایم جای سوال داشت که براستی چرا کسی فیلمی را که او آغاز نموده بود به اتمام نرسانید.؟

چرا روایتی متفاوت از این فیلم ساختند؟

مگر مرحوم حاتمی فیلمنامه را کامل نکرده بود؟ و صدها اگر و امای دیگر ....

نمی دانم شاید برخی نظرشان این باشد که همان بهتر که هیچکس این اثر را کامل نکرد. اما شخصا معتقدم ایکاش کسی پیدا میشد تا آن فیلم را به سبک و روش حاتمی فقید به اتمام می رساند. هرچند هیچکس نمی توانست مانند او فیلم بسازد اما حداقل همین که رد پایی از او را در یک فیلم میدیدیم خودش کلی صفا داشت.

یادش همیشه گرامی باد

۱۳۹۳/۲/۲۴ عصر ۰۵:۳۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Kurt Steiner, ایرج, پرشیا, BATMAN, خانم لمپرت, شیخ حسن جوری, مگی گربه, بانو, جیسون بورن, سرهنگ آلن فاکنر, هایدی, Memento, کاپیتان اسکای
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 487
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷
اعتبار: 71


تشکرها : 360
( 7465 تشکر در 87 ارسال )
شماره ارسال: #60
RE: و اما عشق... علی حاتمی

(۱۳۹۳/۲/۲۴ عصر ۰۵:۳۶)برو بیکر نوشته شده:  

چرا روایتی متفاوت از این فیلم ساختند؟

مگر مرحوم حاتمی فیلمنامه را کامل نکرده بود؟ و صدها اگر و امای دیگر ....

نمی دانم شاید برخی نظرشان این باشد که همان بهتر که هیچکس این اثر را کامل نکرد. اما شخصا معتقدم ایکاش کسی پیدا میشد تا آن فیلم را به سبک و روش حاتمی فقید به اتمام می رساند. هرچند هیچکس نمی توانست مانند او فیلم بسازد اما حداقل همین که رد پایی از او را در یک فیلم میدیدیم خودش کلی صفا داشت.

تا آنجا که میدانم پسر مرحوم غلامرضا تختی ( بابک) و بازمانده های ایشان اجازه ساخت فیلمی بر اساس زندگی تختی را صرفا به علی حاتمی داده بودند و پس از ایشان این اجازه از طرف خانواده تختی به کسی داده نشد (حتی افخمی). بهروز افخمی براساس طرحی جدید که اصولا ارتباطی به خود تختی و زندگی وی هم نداشت در واقع یک فیلم شبه مستند داستانی ساخت که فاقد ارزش هنری بود و بهتر بود چنین کاری نمیکرد.

عطاالله بهمنش (که از نظر من بزرگترین و بهترین و زبده ترین کارشناس ورزشی کل تاریخ تلویزیون است) در ويژه نامه ای که به مناسبت فیلم تختی در ماهنامه فیلم منتشر شد در یک مقاله اصرار عجیبی داشت که تختی به واقع خودکشی کرده است و وصیت نامه وی حقیقی است و با توجه به روحیات اواخر عمر ایشان کاملا با روحیه افسردگی ایشان تطابق داشت.. . در فیلمنامه ای که مرحوم حاتمی برای فیلم تختی نوشته بود و در همان شماره از فیلم منتشر شد حوادث طوری پیش میرود که فردی با نردبان از پنجره اتاقی که تختی در آن استراحت میکند وارد اتاق میشود و چند نفر دیگر هم داخل میشوند. او را وادار به نوشتن وصیت نامه کرده و بطریقی خاص (با قرص) وی را از پای درمی آورند....

مراسم تشییع جنازه تختی

اهدا جایزه به تختی از طرف شاه و دستبوس نبودن او

ازدواج تختی

روزنامه ها و توجیه مرگ تختی بخاطر اختلافات خانوادگی

۱۳۹۳/۲/۲۵ صبح ۱۰:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : نیومن, مگی گربه, پرشیا, برو بیکر, Flirtacia, BATMAN, زبل خان, بانو, جیسون بورن, Classic, ایرج, سرهنگ آلن فاکنر, هایدی, Memento
ارسال پاسخ