[-]
جعبه پيام
» <مراد بیگ> موسیقی سریال روایت عشق http://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...9#pid37549
» <ماهی گیر> پرویز تاییدی بازیگر سریال مسافر درگذشت روحش شاد
» <Savezva> یادنامه ای از واروژان به مناسبت 26 شهریور سالگرد درگذشتش http://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...0#pid37550
» <سروان رنو> چون الان بیشتر با موبایل روی نت میان و صفحه کوچک موبایل انگیزه مطلب طولانی رو از آدم میگیره.
» <سناتور> درود. یادش بخیر 4-5 سال پیش چقدر حوصله داشتیم پست میگذاشتیم الان فقط نظاره گر شدیم.
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 9 رای - 3.89 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سکانسهای به یاد ماندنی
نویسنده پیام
BATMAN آفلاین
(Dark Knight 1940 (bill finger
*

ارسال ها: 721
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 69


تشکرها : 10058
( 11061 تشکر در 267 ارسال )
شماره ارسال: #161
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

SECRET ARMY / 1977–1979


 هر بخشِ این مجموعه (ارتش سری) شامل سکانسهای به یادماندنی بود که در خاطراها هک شده

اینجا ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش ) مفصل درباره سریال بحث شده

از لحاظ شخصیت پردازی هم که عالی و بی نقص بود

با اکثر شخصیتها (اصلی و فرعی) میشه براحتی ارتباط برقرار کرد و در ذهن ماندگار میشن

حتی شخصیتهای منفی هم برات دوست داشتنی اَند

سریال "در برابر باد" هم همچین ویژگی رو داشت

______________________________________________________________________

یکی از سکانسهای تاثیر گذار و ماندگار (ارتش سری) مربوط میشه به قسمت آخر (42)

تمامی شخصیتها به یادماندنی بودن و من با سرگرد راینهارت ارتباط بیشتری برقرار کردم

سرگرد هانس راینهارت (مردِ خسته)


مردی به ظاهر مغرور و جدی اما در باطن مهربان و آرام


زمانی که رادیو خبر مرگ پیشوا و تسلیم شدن آلمان رو گزارش میده

سرگرد با خیال آسوده بلند میشه و نفس راحتی میکشه (خدا میدونه تو دلش چقدر خوشحاله) مثل آبی که روی آتیش ریخته باشی

اما این آرامش دوامی نداره !

در این لحظات حساس، بدجوری (غیر قابل توصیف) دلت برای سرگرد میسوزه و چقدر متنفر میشی از فرمانده کسلر !

در واقع، کسلر با همین تعصبات نابجا، سماجت ها و تعهد بی مورد به عقاید شخصیش باعث قربانی شدن سرگرد میشه


وقتی سرگرد در دادگاه نظامی (در واقع فاقد اعتبار بود) محکوم میشه به اعدام با جوخه آتش

 پوزخندی همراه با بغض تو چشماش حلقه میزنه


شب قبل از اعدام، نگهبان یه بطری نوشیدنی به سرگرد تعارف میکنه

البته سرگرد هنوز خبر نداره که اون فرد نگهبانشِ

بعد از اینکه متوجه میشه، بطریُ به نگهبان نشون میده و میگه

پس، این بهای وجدانته ؟!

نگهبان هم با خونسردی جواب میده

نه، من وجدان ندارم، تو آلمان کی داره؟!

این سکانس به نظر من بیش از حد تاثیر گذار بود

لحظات پایانی عمر و آخرین دقایق زندگی سرگرد

زمانی که فرمانده کسلر با چهره ای از بغض، کینه و تعصب  دستور آتش میده


حالتی از یاس، ناامیدی و تاسف در چشمان سرگرد موج میزنه

شاید اون لحظه، هم برای خودش دلش میسوخت، هم برای فرمانده کسلر

کلام آخر سرگرد هم که واقعا حقیقت محض بود (همتون دیوانه اید و ابله)


به نظرم، این سکانس خیلی عالی چهره ظالم و مظلوم رو به نمایش گذاشت (تصاویر گویاست)


در پایان، سرگرد راینهارتِ دوست داشتنی چه تنها وغریبانه رفت !



من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۳/۲/۱۸ صبح ۰۳:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : برو بیکر, مگی گربه, اسکورپان شیردل, خانم لمپرت, اسکارلت اُهارا, سی.سی. باکستر, سی.سی. باکستر, rahgozar_bineshan, بانو, حمید هامون, Kurt Steiner, Flirtacia, ژان والژان, سروان رنو, Classic, زینال بندری, کنتس پابرهنه, برت گوردون, هانا اشمیت, زبل خان, مکس دی وینتر, جیمز باند, ایـده آلـیـسـت, کاپیتان اسکای, جناب سرگرد
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6741 تشکر در 85 ارسال )
شماره ارسال: #162
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

جودی فاستر بین هنرپیشه های زن معاصر بنظر من یک سر و گردن از همنسلان خود بالاتر می باشد(البته این یک نظر شخصی است). بازیهای او معمولا بسیار تحسین برانگیز است و کاملا با نقشهایی که به او واگذار می گردد ارتباط برقرار می کند. جدا از بازیهای زیبای او در فیلمهایی مانند سکوت بره ها و اتاق وحشت و ....   فیلم  نقشه پرواز  او از فیلمهای مورد علاقه من می باشد. او در این فیلم به همراه دختر خود مسافر یک هواپیمای مسافربری است اما در یک نقشه قبلی وقتی او به خواب می رود کارسون فرزند او را می رباید و او را در قسمت بار هواپیما پنهان می کند.

شرایط به گونه ای پیش می رود که مسئولین امنیت پرواز کلا وجود فرزند او را کتمان می کنند و او را یک بیمار روانی معرفی می کنند که خیال می کند با فرزندش سوار هواپیما شده است. متاسفانه در این بین مسافرین نیز با کاپیتان و کادر پرواز همراهی می کنند و اذعان می کنند که او تنها سوار هواپیما شده است و اصلا فرزندی همراه او نبوده است و دچار توهم گردیده است . او با توجه به اینکه خود کارمند شرکتی بوده که هواپیماهای مسافربری را طراحی می کنند دست به کار می شود و با تکیه بر علم و قابلیتهای خود از سَر تا دُم هواپیما را می گردد و پرواز را با اختلال روبرو می نماید. عبارت سَر تا دُم هواپیما درست دیالوگی بود که جودی در مواجه با کاپیتان پرواز بکار می برد. او چون خود از قوانین هوایی اطلاعات کافی داشت به خلبان گوشزد می کند طبق قوانین شما موظفید وقتی مغایرتی در لیست مسافرین می بینید این هواپیما را از سَر تا دُم بگردید و در اولین فرودگاه توقف کنید.

   

سکانس پایانی این فیلم بنظر من زیباترین سکانس فیلم می باشد. جایی که او موفق می شود فرزند خود را که در قسمت بار پنهان نموده بودند را بیابد و پس از منفجر شدن هواپیما از میان دود و آتش او را  بغل نموده و بسلامت از بین مسافرینی که در سالن انتظار فرودگاه نشسته بودند عبور دهد. دیدن چهره او که یک ژست قهرمانانه بخود گرفته است بیانگر یک پیروزی و غروری است که آنرا به رخ کسانی می کشد که تا پیش از این او را یک بیمار روانی می پنداشتند و حرفهای او را باور نمی کردند . او اکنون همه را شرمنده نموده بود. گرفتن چنین حسی بنظر من از عهده هر هنر پیشه ای بر نمی اید اما جودی فاستر به زیبایی تمام در این سکانس توانایی خود را به رخ اهالی سینما بکشاند. این سکانس بنظر من یکی از بیاد ماندنی ترین سکانسهای این فیلم است.

پ.ن:

عکس العمل  جودی فاستر در سکانس پایانی در برابر مسافرین و مسئولین و میهمانداران هواپیما  واقعا قابل تامل است. ایکاش فرهنگ مردمان تمام کشورها اینچنین بود. وقتی این سکانس را می دیدم با خود تصور می کردم که اگر هریک از ما بجای او بودیم چه برخوردی با آنان می کردیم.....!!!!!!!!  او بدون اینکه عکس العملی از خود نشان دهد از میان آنان گذشت و سوار بر ماشینی شد تا او را از فرودگاه خارج کند. او با نگاه خود به آنان درس میداد. برای او هیچ چیزی مهمتر از سلامت فرزندش نبود که به آن دست یافته بود. حالت صورت او بیانگر این بود که او همه را بخشیده است. قدرتی که در هر کسی وجود ندارد. شاید منِ نوعی اگر بجایش بودم حداقل برای اینکه دلم خنک بشه یه چیزی بهشون می گفتم. شاید: حالا دیدید روانی کیه؟؟؟؟؟؟ متاسفانه این خصلت بسیاری از ماست که اگر حرف زدن بلد نباشیم حرف نزدن را هم بلد نیستیم. گاهی سکوت خود بیش از هر گفتاری موثر است. (دوستان به کسی بر نخورد من خودم را مثال زدم)

فیلم نقشه پرواز را بارها تلویزیون و ماهواره ها نمایش داده اند. اما اگر ندیده اید حتما ببینید.

  

۱۳۹۳/۵/۳۰ عصر ۱۲:۱۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, terme, زینال بندری, زاپاتا, حمید هامون, BATMAN, هانا اشمیت, خانم لمپرت, سرهنگ آلن فاکنر, اسپونز, سروان رنو, Kurt Steiner, Papillon, کارآگاه علوی, شیخ حسن جوری, پرشیا, نایب تیمور خان, زبل خان, مگی گربه, rahgozar_bineshan, بانو, ژان والژان, Memento, مکس دی وینتر, کاپیتان اسکای, جناب سرگرد
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6741 تشکر در 85 ارسال )
شماره ارسال: #163
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

فیلم انجمن شاعران مرده را هر بار که ببینید از آن نکته جدیدی کشف می کنید . بار اول که آنرا دیدم بشدت تخت تاثیر موضوع آن قرار گرفتم. علیرقم آنکه محیط آموزشی غربیها با محیط آموزشی ما ایرانیها بسیار متفاوت می باشد اما نقاط اشتراک بسیاری در ماجراها و سکانسهای این فیلم با دوران تحصیل ما داشت. همه ما احتمالا در طول تحصیلاتمان به یک معلم متفاوت با سایر معلمین خود برخوردیم. معلمی از جنس آقای جان کیتینگ.

وقتی برای بار اول این فیلم را می دیدم صحنه های پایانی فیلم بشدت داشت مرا آزار می داد. وقتی دانش آموزان پای ورقه کذبی که با فشار مدیر مدرسه را امضا کردند دلم برای جان کیتینگ با بازی رابین ویلیامز فقید سوخت و نسبت به اعضای انجمن شاعران مرده حس انزجار پیدا نمودم و با خودم گفتم دم دانش آموزان ایرانی زمان خودمون گرم که گاهی ساعتها در سرمای زمستان توی حیاط مدرسه توبیخ می شدیم تا اسم دانش آموزی که در کلاس شیطنت کرده بود را لو بدیم اما لو نمی دادیم و سرانجام ناظم مدرسه را تسلیم می کردیم و با جمله بار آخرتون باشه برمی گشتیم سر کلاس.

چند ثانیه پایانی این فیلم زیبا بنظر من بیاد ماندنی و زیباترین و تاثیرگذارترین سکانس این فیلم بود. زمانی که آقای جان کیتینگ که حکم اخراج خود را دریافت نموده وارد کلاس می شود و از معلم جایگزین خود اجازه می خواهد تا وسایل شخصی خود را جمع کند. اندوه حاصل از عذاب وجدان در تک تک چهره بسیاری از بچه های کلاس به زیبایی تمام در این سکانس به تصویر کشیده می شود.

آقای کیتینگ وسایل خود را جمع می کند و آرام از کنار نیمکت بچه ها می گذرد و درست وقتی به آستانه درب خروج کلاس می رسد وجدان خفته بچه ها بیدار می شود و به او می گویند که ما را به اجبار وادار به امضای آن برگه نمودند. رابین ویلیامز لبخند رضایتبخشی می زند. و بچه ها با صدا کردن او بعنوان ناخدای خود علیرغم تذکرهای معلم ادبیات جدید خود بیاد روزهای اولی که او به کلاس آمده بود و به نشانه اعتراض و همدلی با معلم و ناخدایشان که قربانی اعمال آنها شده بود به روی میزهای نیمکت خود می ایستند. آنها این عمل را از خود او یاد گرفته بودند تا از ان بالا بتوانند متفاوت ببینند.

لحظه تاثیر گذاری بود و آقای جان کیتینگ لبخندی زیبا و معناداری می زند و فقط می گوید متشکرم بچه ها ، متشکرم. پایانی تحسین برانگیز برای فیلم انجمن شاعران مرده. آیا کسی می تواند سکانسی زیباتر از این  سکانس را در این فیلم بیابد؟

۱۳۹۳/۶/۲ صبح ۱۲:۰۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, شیخ حسن جوری, Papillon, Kurt Steiner, خانم لمپرت, پرشیا, سناتور, حمید هامون, نایب تیمور خان, Classic, سرهنگ آلن فاکنر, سروان رنو, هانا اشمیت, پیرمرد, زبل خان, زینال بندری, زرد ابری, کارآگاه علوی, مگی گربه, rahgozar_bineshan, بانو, ژان والژان, کاپیتان اسکای, مکس دی وینتر, ایـده آلـیـسـت
هانا اشمیت آفلاین
مترسک فیلسوف
*

ارسال ها: 47
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۴/۱۹
اعتبار: 24


تشکرها : 2244
( 751 تشکر در 20 ارسال )
شماره ارسال: #164
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

                                    همچون در یک آینه

                                     کارگردان : اینگمار برگمن

                                      بازیگران : هریت اندرسون ، گونار بیورنستراند ،ماکس فون سیدو ، لارس پاسگارد

                                        محصول :1961

 سکانسی که میخواهم احساسم:heart: را درباره آن با دوستان به اشتراک بگذارم مربوط میشود به صحنه ای که کارین شخصیت روان پریش داستان ، بی صبرانه حضور خدا را انتظار میکشد که عناصر بصری همچون نگاههای پر اضطراب کارینtajob2 ، باز شدن آهسته آهسته درtajob و به کارگیری به جا و سنجیده از صداها باعث میشود که این توهم تاحدودی به مخاطب نیز منتقل شود :huh:به طوری که وقتی صدای  پرهیبت هلیکوپتر به گوش میرسد :eee2و رفته رفته بر شدت صدا افزوده میشود و درست بلافاصله پس از آن جیغهای ممتد و پی در پی کارین که رعب و  وحشتی ناشی از وقوع حادثه ای مهیب را به مخاطب متعجب و هراسان خود القا میکند ، این در هم آمیختگی صداها به علاوه ی تقلاهای کارین همه و همه ... ولو برای چند لحظه به بیننده میقبولاند که خدا می آید!!!zzzz:

و اما سکانس به روایت تصویر :

                                                           


تنهایی خدای گونه استHuh
۱۳۹۳/۶/۲۷ عصر ۰۴:۱۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, زبل خان, زینال بندری, زاپاتا, خانم لمپرت, اسکورپان شیردل, BATMAN, Papillon, زرد ابری, حمید هامون, برو بیکر, سروان رنو, کارآگاه علوی, مگی گربه, Classic, rahgozar_bineshan, بانو, اکتورز, پرشیا, Flirtacia, جو گیلیس, مکس دی وینتر, Memento, ایـده آلـیـسـت
هانا اشمیت آفلاین
مترسک فیلسوف
*

ارسال ها: 47
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۴/۱۹
اعتبار: 24


تشکرها : 2244
( 751 تشکر در 20 ارسال )
شماره ارسال: #165
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

            سلام بر دوستان فرهیخته

تصمیم دارم درباره سکانس بی نظیری از فیلم " مرد فیلنما:eee2" بنویسم .:blush:

این سکانس مربوط میشود به زمانی که خانم بازیگربرای دیدن مرد فیلنما کنجکاو شده و به دیدن وی میرود  وی یک جلد از کتاب " رومئو و ژولیت " شاهکار تکرار نشدنی شکسپیر را نیز به عنوان هدیه همراه خود برده تا در اولین دیدارش به مرد فیلنما تقدیم کند. طی این دیدار خانم بازیگر از ظرافتهایی که در رفتار و طرز برخورد مرد فیلنما مشاهده میکند متوجه میشود مرد فیلنما به رغم ظاهر کریه المنظری که دارد از روحی به غایت لطیف نیز برخوردار است.در حالی که عوام عمدتا متوجه ظاهر بد شکل او میشوند کسی این گوهر پنهان در میان آن همه زشتی را اساسا نمیبیند. چنین زیبایی هایی فقط و فقط به چشم زیبانگران حقیقی خود نمایی میکند . شاهد این مدعا زمانی است که مرد فیلنما با تورق کتاب ،شروع میکند عباراتی را از رومئو خواندن و خانم بازیگر نیز در پاسخ ایشان عباراتی را از ژولیت بیان میکند بدین ترتیب دیالوگی عاشقانه میان مردی به غایت زشت رو و زنی آراسته و از طبقه اشراف به زیبا ترین شکل ممکن صورت میگیرد درحالی که پیشتر مردفیلنما متذکر شده است که کتاب را قبلا نخوانده اما در همان اجرای نخست با دریایی از احساس آن را اجرا میکند آنچنانکه زنی با آن طبقه اجتماعی و جمال و جلال را به زانو درآورده و وادار میکند تا برگونه چنین مرد زشت رویی بوسه زند همین مسئله باعث میشود زیباترین دیالوگ فیلم نیز شکل بگیرد وقتی که خانم بازیگرخطاب به جان مریک میگوید : شما به هیچ وجه مرد فیلنما نیستید ،... شما رومئو هستید ...:lovve: این سکانس زیبا باتصویر جان مریک درحالی که تحت تاثیر رفتار و گفتار خانم بازیگر ، اشک بر چهره کریه اش سرازیر شده ، پایان میابد.

جان مریک در حقیقت جنتلمنی است در کسوت نامتعارف انسانی !!!

و اما سکانس به روایت تصویر :

                                                        


تنهایی خدای گونه استHuh
۱۳۹۳/۷/۱۸ صبح ۰۳:۵۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, زینال بندری, مگی گربه, Classic, rahgozar_bineshan, حمید هامون, خانم لمپرت, پرشیا, برو بیکر, زرد ابری, اسپونز, بانو, اکتورز, سروان رنو, جروشا, Memento, مکس دی وینتر, فورست, ایـده آلـیـسـت, بیلی لو
زرد ابری آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 705
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۲/۳۰
اعتبار: 52


تشکرها : 7201
( 6408 تشکر در 210 ارسال )
شماره ارسال: #166
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

مکس:بهترین آرزوت چیه؟

ربکا:دوست داشتم بهترین خاطراتمو توی  بطری، جا میدادم تا هر وقت دلم تنگ شد ، در بطری رو باز میکردم و اون خاطره از نو تجدید میشد.


چرا خدایی را نپرستم که مرا آفریده است و بازگشت همه به سوی اوست؟ (آیه 22 ، سوره یس)
۱۳۹۳/۱۱/۷ صبح ۰۷:۲۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بلوندی غریبه, سناتور, پیرمرد, زینال بندری, شیخ حسن جوری, هانا اشمیت, برو بیکر, BATMAN, خانم لمپرت, بانو, سرهنگ آلن فاکنر, اکتورز, سروان رنو, پرشیا, rahgozar_bineshan, جروشا, مگی گربه, ژان والژان, Kurt Steiner, حمید هامون, مکس دی وینتر, سوفیا, فورست
BATMAN آفلاین
(Dark Knight 1940 (bill finger
*

ارسال ها: 721
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 69


تشکرها : 10058
( 11061 تشکر در 267 ارسال )
شماره ارسال: #167
Rainbow RE: سکانسها و دیالوگهای مجموعه تلویزیونی رعنا

رعنا 1367

 دلِ آدمُ همیشه چشماش لو میده (گلچهره سجادیه / رعنا)

در بخش زوجهای ماندگار ایرانی، بیشتر نگاهی شد به سکانسها و دیالوگهای عاشقانه این مجموعه

در این مبحث، سکانسها و دیالوگهای دیگری از این اثر تلویزیونی مورد بررسی قرار میگیرد

در این سکانس رعنا و تهمینه بر سر موضوع گم شدن سهراب بحث میکنند 

رعنا هم ماجرای غیبت همسرش جواد در شب ازدواجش را بازگو میکند 

رعنا معتقد است مفقود شدن پسرش سهراب رفتار و منشی است که از پدر آموخته

رعنا/  سهرابم لنگه باباته، از روزي که بابات وردش تو گوش سهراب خوند، اونم مثل خودش يه معما کرد!

اما خُب کاسه صبر منم يه درياست!

در سکانس بعد رعنا در عالم خیال سهراب و مریم را در کنار سفره عقد خودش تجسم میکند 

سهراب/ گريه ميکني؟

رعنا/ يهو دلم هوای باباتُ کرد

سهراب/ نکنه ياد عروسی خودت افتادي؟ 

رعنا/ مجلس عروسی به ظاهرش يه عروس داره، اما همه زنايی که تو مجلسن عروسای پشت پرده ان!

رعنا/ به نيت يه پسر چشم بادومی براتون تبرکش کردم

سهراب/ من دوست دارم بچه اولمون دختر باشه

رعنا/ پسره!  سهراب / دختره!

جواد هم مثل همیشه در عالم خیال رعنا حضور دارد

جواد/ چونه نزن رعنا! تقدير که با تبرکِ يه اَنار عوض نميشه!

رعنا/ جواد! تو که عقيده داشتي تقدير دلِ آدمِ؟

جواد/ هنوزم عقيده دارم 

 رعنا/ پس حرفت چيه؟

جواد/ تو سر پيازي يا ته پياز؟!

جواد/ چرا سگرمه هات تو همِ رعنا؟

رعنا/ یادتِ من سر سفره عقد کاشتیُ و نیومدی؟

جواد/ چقدر میپرسی! من که برات توضیح دادم، داشتم میومدم که مامورا ریختن سرم

آخه من معلم تاریخم رعنا! دروغ درس نمیدم، عقیدم درس میدم

رعنا/ من که توضیح نمیخوام جواد! جواب میخوام!

ثوابِ زندونیتُ بزار پهلوی کارت، کدومش سنگین تره؟!

در سکانسی، تهمینه مرد ناشناسی (رسول) را  که فردِ تیر خورده ای به همراه دارد در زیرمین خانه شان پناه میدهد 

سپس بحث و مشاجره ای بین پوریا و تهمینه (نامزد هستند) صورت میگیرد (یه حس ترحم و دلسوزی نسب به پوریا بهت دست میده)

پوریا/ نه تهمینه! نه، حقیقتی که تو ازش دم میزنی کسی نیست که تو زیرزمین زخمیِ

فکر میکنم کسیِ که (رسول)  رفت تو خیابون! برخورد تو و اون مثل دو تا آدمِ غریبه نبود!

تهمینه/ پوریا!  

پوریا/ نه، نترس! تو بی وفا نیستی، من آدمِ بد شانسی اَم!

در سکانسهای پیش رو دیالوگهای مربوط به نقش منصور با بازی بهزاد فراهانی قرار میگیرد

جواد و منصور در اتاق در حال مشاجره هستند، گویا منصور در وصیت نامه پدرش دستی برده است تا اموال را به نام خودش ثبت کند 

رعنا/ کجا خان داداش؟ منصور / زيادي موندم آبجی

رعنا/ هنوزم که رو دنده لجی! منصور / من اختلاس کردم؟

رعنا/ کار نکرده که جوش و خروش نداره!

منصور / تو چرا؟ تو که همخون مني چرا باور کردي رعنا!

رعنا/ من با منصور هم خونم با جواد هم دل! 

پس از فوت جواد، منصور به دیدن خواهرش رعنا آمده تا از احوالاتش جویا شود و مبلغی را به عنوان کمک خرجی به رعنا بدهد 

(موردی که گفتنش به نظر جالب باشه)

دیالوگهای زیر دو بار در  یک قسمت از مجموعه پخش میشود، به اینصورت که یکبار مخاطب از نگاهِ رعنا قضایا را مشاهده میکند 

و در سکانسی دیگر دوربین از زاویه دیدِ منصور صحنه را نشان میدهد 

(متلک پرانیهای خواهر و برادر به هم جالب است)

منصور/ به به دست گلت درد نکنه آبجی، چه رنگی عجب طعمی!

رعنا/ زيادی تعارف ميکنی خان داداش! چاييش موندست، بفهمي نفهمی يکمي اَم جوشيده!

منصور/ کم کَمک داره باورم ميشه که مرحوم آقا جواد معلم خوبی اَم بوده!

رعنا/ هم معلم خوبی بوده هم شوهر خوبی

منصور/ ميخواست جَلدش کنی که نپره!

سکانسهای بعدی که به عنوان آخرین مورد انتخاب کرده ایم بسیار شنیدنی و تاثیر گذار است!

منصفانه نیست که از بازی ماندگار آقای فراهانی در این مجموعه صحبتی به میان نیاید

در ابتدای همین سکانس آقای فراهانی دیالوگهایی را با خود زمزمه میکنند که بسیار احساسی و پر معنا میباشد

علاوه بر آن حرکات و حالات چهره شان به نحوی کاملا طبیعی با دبالوگها هماهنگ است و هم خوانی دارد

مواردی که ذکر شد گویای این واقعیت است که ایشان از تجربه و توانایی خاصی در عرصه بازیگری بهره میبردند

منصور به خانه رعنا آمده است تا با آخرین بازمانده خانواده دانایی (تهمینه) اتمام حجت کند

تهمینه برای آوردن چای به آشپزخانه میرود و منصور به قابِ عکس رعنا خیره میشود و در عالم خیال با او درد دل میکند

مخاطب در همین سکانس به این موضوع پی میبرد که مهر و علاقه خواهری برادری تا چقدر عمیق بوده است

تا آن جا که حتی کدورتها و اختلافات ریشه دارِ بینشان، ناتوانند از اینکه بذر کینه و جدایی در دلهایشان بنشانند

منصور/ تو چجوری يه کوه طاقتُ تو يه وجب سينه جا دادی رعنا؟!

رعنا/ خُب، آدم يه جاهايی سنگِ يه جاهايی شيشه!

منصور/ حضرت عباسی رعنا، چند بار پشيمون شدی؟ (از وصلت با جواد و از عقایدش)

رعنا/ خداوکيليش هيچی!

منصور/ با حسرتی که به دلم مونده کار دستِ خودم ندم خيليه!

رعنا/ ميخوای چيکار کنی؟ 

منصور/ خدا کنه سکته کنم رعنا!

رعنا/ دست بردار خان داداش، بعدِ اين همه سال خسته نشدی؟

منصور/ آی، تو بعدِ اين همه سال پشيمون شدی؟! من با يه کلمه قانع ميشدم رعنا! 

چرا يبار به زبون چند مثقالی زحمت ندادی قالِ قضيه رو بکنی؟!

تو يه کلام اقرار ميکرديا، من خروار خروار سبک ميشدم!

ميدونی از چی ميسوزم؟ تو منُ به جواد مفت فروختی رعنا!

به شرفِ از دست رفتم روی قيمت معاملم ميکرديا جيک نميزدم!

اِ جواد به اعتبار تو آنتریک (تحریک) ميشد منُ سکه يه پولم ميکرد!

عجب حکايتیِ رعنا! دوباره قرارِ با من معامله بشه!

خُب، منم قيمت دستمِ، نميزارم نرخمُ بشکنن!!!

گفتگوی بین منصور و تهمینه

منصور/ به به! کم کمَک داری اوستا ميشی دايی!

تهمينه/ برای چی؟

منصور/ چاييت خيلی خوشرنگه! دم کردنِ چايي از دم کردنِ پُلو سخت تره، اينو قبول داری؟

تهمينه / ممکنه! 

منصور/ من اعتقاد دارم زن يعنی سليقه يعنی مطبخ!

تهمينه / مرد يعنی چی؟

منصور/ اونُ ديگه زنا بايد معنی کنن!

تهمينه/ با اين حساب! مرد يعنی شلخته، يعنی شکم!

منصور/ اوه، نه بابا خيلی خيلی اوستا شدی! همه جا دوزاريت اينجوری ميافته يا بعضی وقتا کجه؟!

تهمينه/ بايد ديد تلفنِ چقدر ارزش داره!

منصور/ دست به متلکت حرف نداره! من که سالهاست ماستامُ کيسه کردم!

پس از بحثی دیگر منصور به سیم آخر زده و حجت را بر تهمینه تمام میکند

منصور/ يا پوريا يا هيچ کس! اگرم بخوای معرکه راه بندازی يه پوست خربُزه ميندازم زيرِ پات با مغز بخوری زمين!

ولی بی فایده است و دلِ عاشق که این حرفها (کسی که عاشق باشه، گاهی اوقات حرف حسابم تحویل نمیگیره نمیره چه برسه به حرفِ زور و ناحسابی) سرش نمیشود!

تهمينه/ برو تدارک پوست خربُزت ببين دايی! من دوست دارم با مغر بخورم زمين!

پس از پایان دیالوگها منصور میرود و تهمینه با حالتِ رضایت (به نحوی که گویا او برنده بوده است و منصور بازنده) به قاب عکسِ رعنا مینگرد

تهمينه/ چطور بود؟ 

رعنا/ به آخر شاهنامه که رسيدی خودت ميفهمی!

__________________________________


من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۳/۱۲/۲۳ صبح ۰۳:۴۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, پیرمرد, rahgozar_bineshan, اسپونز, خانم لمپرت, بلوندی غریبه, برو بیکر, هانا اشمیت, زرد ابری, سرهنگ آلن فاکنر, رضا خوشنویس, جروشا, مگی گربه, نایب تیمور خان, ژان والژان, اسکورپان شیردل, کاپیتان اسکای, پرشیا, Kurt Steiner, Classic, سروان رنو, حمید هامون, مکس دی وینتر, زبل خان, جناب سرگرد
زرد ابری آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 705
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۲/۳۰
اعتبار: 52


تشکرها : 7201
( 6408 تشکر در 210 ارسال )
شماره ارسال: #168
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

شماها یکی مثل منو میخواین که نذاره هر کاری دلتون خواست بکنین بعد بگین این همون آدم بده اس
پس چی میشین خوب؟...نه...شماها خوب نیستید فقط میدونید چطور قایم بشین چطوری دروغ بگین .من همچین مشکلی رو ندارم ...من همیشه حقیقتو میگم...حتی وقتی دروغ میگم


چرا خدایی را نپرستم که مرا آفریده است و بازگشت همه به سوی اوست؟ (آیه 22 ، سوره یس)
۱۳۹۴/۱/۲۸ عصر ۰۹:۳۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, خانم لمپرت, BATMAN, زینال بندری, برو بیکر, Flirtacia, سرهنگ آلن فاکنر, Classic, حمید هامون, Memento, rahgozar_bineshan, مکس دی وینتر, زبل خان, جناب سرگرد
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
***

ارسال ها: 477
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 39


تشکرها : 1283
( 6821 تشکر در 180 ارسال )
شماره ارسال: #169
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

اینجا سکانس عزیمت توییست جوان بسوی لندن است .

ساعاتی است که الیور کوچک منزل آقای ساوربری را ترک کرده و از زمانی که در صبح بسیار زود از خانه خارج شده زمان بسیاری گذشته است  .

 .

.

- هنگامی که اهالی خانه متوجه نبود او میشوند؛ او مدتهاست از آنجا دور شده و فاصله گرفته - در واقع اینجا ادامه یک پلات پوینت Plot Point اصلی، قطعی، بسیار مهم و تاثیر گذار بوده که داستان را در مسیری تازه قرار میدهد .

در این سکانس الیور به تابلوی مسیر نگاه میکند و در چهره معصومانه و جدی او تصمیم و عزم رفتن وجود دارد . در حالیکه بکلی از حوادث آینده بیخبر است ...

شاید اگر او در همان خانه می ماند . شاید اگر آن حرفهای زشت به توییست جوان گفته نمیشد و نهایتاً اگر الیور تصمیم به عزیمت نمیگرفت؛ هیچکدام از اتفاقات آینده برایش پیش نمی آمد . اتفاقاتی تلخ و شیرین و ماجراهایی که او را تا مرزهای مرگ و زندگی و شروع اتفاقات و پلات پوینت های بعد جلو می برند .

در حال حاضر الیور نمی داند؛ روزهای آینده در چنگال فاگین پیر و دار و دسته اش گرفتار خواهد شد . اما نهایتاً جریان زندگی تنها با اقبالی خوب او را در مسیر نزدیکی و همگرایی به خانواده اصلی خود قرار میدهد .

.

.

و اینجا، در زیر بارانی که راه را برایش می شوید؛ نگاه توییست جوان به آینده است . پشت سر او تنها یک گذشته غم انگیز وجود دارد و این همان شاهکاری است از نویسنده شهیر ادبیات کلاسیک، چارلز دیکنز ...

.

با یادی از برخی گویندگان دوبله اول این سریال : منوچهر والی زاده، ژرژ پطرسی، حسین معمارزاده، مرحوم احمد رسول زاده، ایرج رضایی، فریبا شاهین مقدم و آزیتا یار محمدی و ... زهره شکوفنده و منوچهر اسماعیلی

.

.

پی نوشت : همیشه در نقد فیلمها، اصولی استاندارد و شناخته شده وجود دارند که منتقدین در هر نقطه از دنیا، بصورت یک روال مشخص آنها را بکار می برند . نکات مهمی از ساختار فیلم، ظرافتهای فنی و کارگردانی، شاخص های مهم و پنهان و ...  اما نوع نگاه یک منتقد چیزی است متعلق به خود او و از بینش و احساس او به فیلم سرچشمه می گیرد . گاه در نقد فیلمها با نگاهی شرقی به موارد بسیار ظریفی اشاره میشود که کارگردان خود نیز آنچنان بر آن نکات تاکید نداشته و این همان تفاوت میان نقدهای شرق و مغرب زمین درباره یک موضوع واحد میباشد - بخاطر دارم در برنامه صد فیلم هنگام پخش فیلم موبی دیک، آنچنان نکات زیبا و ریز از یکی شدن هدف و فرد و نوعی نگاه عرفانی بمیان آمد که تصور کردم واقعاً یک انسان شرقی فیلم را ساخته است - و بنظر بنده این همان هنر منتقدان فیلم است که علاوه بر اصول رایج نقد برای مخاطبین اشتراکات فرهنگی و بومی را برجسته و به زیبایی بیان میکنند .

.

.

kurt steiner


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۴/۲/۲۵ صبح ۰۱:۳۸
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, خانم لمپرت, برت گوردون, Classic, پیرمرد, حمید هامون, جروشا, سرهنگ آلن فاکنر, برو بیکر, ژان والژان, پرشیا, سروان رنو, مکس دی وینتر, زبل خان
BATMAN آفلاین
(Dark Knight 1940 (bill finger
*

ارسال ها: 721
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 69


تشکرها : 10058
( 11061 تشکر در 267 ارسال )
شماره ارسال: #170
Rainbow RE: سکانسها و دیالوگهای به یاد ماندنی

فریاد زیر آب 1356

دوست آن است که گیرد دست دوست

بار اول اواسط دهه 70 دیدمش (Vhs) امشب فرصتی پیدا کردم تا دوباره تماشا کنم و همین بهانه ای شد برای ارسال این پست

خاطرم هست که در ایام دهه 60 و 70 فروشنده ها عکس، این تصویر میفروختن

اولین سکانس و دیالوگ که شخصا بهش علاقمندم

مرتضی و عزت که حالا رفاقتشون حسابی پا گرفته با موتور در حال گشت زنی اند

مرتضی/ میگم امروز برنامت چی هس؟ عزت/ هیچی بابا گرفتار بیکاری هستیم

مرتضی/ لابد میخوای بیافتی به جون مردم و دله دزدی کنی

عزت/ نه بابا! مرتضی/ امروز میخوام حسابی بچزونمت!

عزت/ چجوری؟ مرتضی/ ولت نمیکنم تا نتونی کلاه کسی رو برداری

عزت/ فکر میکنی این حرفایی که بهم زدی روم اثر بزاره؟  مرتضی/ خداکنه!


درست چند دقیقه بعد!

مرتضی/ تو چه جور جونوری هستی پسر؟ اگه گير افتاده بوديم چی؟ حساب مارو نکردی بی معرفت!

عزت/ چرا؟ اتفاقا حساب تو رو کردم! ديدم هم سرعتت مناسبه، هم دست فرمونت مساعد اينه که ناغافل کارش کردم

مرتضی/ بايد پسش بدی! 

عزت/ زکی! بيا! اين ده تومنه ديروزت باقيشم حق فرمون و بنزين امروزت

مرتضی/ هی! دارم جدی حرف ميزنم! گفتم بايد کيف پس بدی!

عزت/ کجا ديدی يه کيفی رو بزنن بعدشم بگن ببخشيد بفرمايين!

مرتضی/ تمومش کن ديگه! يا اينکه همين الان ميشينی ترک من و کيف پس ميدی يا اينکه کيف برميداری و ديگه ام با هم کاری نداريم 

عزت/ همين! مرتضی/ آره، همين!

عزت/ دو سه هزار تومن آب ميخوره، ولی به درک! ما دوست داريم ترک تو باشيم

مرتضی/ هی؟ عزت/ چیه! مرتضی/ بزن قدش!

مرتضی و عزت میرن کافه تا درد دل دوستانه ای داشته باشن، مرتضی خاطرخواه مریم (خواهر عزت) شده

مرتضی/ ميدونی پسر، يه حرفايی هست که آدم نه ميتونه به کسی بگه نه تو دلش نگهداره

عزت/ چه حرفايی؟  

مرتضی/ حرف خاطرخواهی، حرف اينکه آدم بگه من يکی رو ميخوام

ميدونی عزتی، اين خيلی خوبه که آدم يکی رو دوست داشته باشه به آدم پاکی ميده

عزت/ حاليمه، حاليمه مرتضی جون  

مرتضی/ دل آدم صاف ميکنه، نميتونی بفهمي عزت

دلم ميخواست جای تو بودم بي خيال و بي قيد، حرفی تو دلم نبود که واسه دلم گنده باشه

عزت/ پوزخند، چه خوب شد که جای من نيستی، وگرنه تا الان دلت ترکيده بود!  

مرتضی/ يعنی، يعنی ميخواي بگی؟!  

عزت/ آره مرتضی، منم خاطرخوام بدجوری!

این سکانس هم احساسیه و هم جنبه طنز داره

بالاخره عزت به اصرار مرتضی به حرف میاد و هر چی تو دلش نگه داشته رو بیرون میزه و سبک میشه

مرتضی/ آخه تا کی؟! اينجوری که نميشه تو هی خودت بخوری!

من گفتم لابد يه آدميه مثل خودمون که ميتونم چهار تا کلام باهاش حرف بزنم، يه کاری واست بکنم

عزت/ هه! اگه مثل خودمون بود که خودم لال نبودم، تو اين سه چهار ماهه باهاش حرف ميزدم و سر و تهش هم ميکردم

مرتضی/ آخه يه خورده بيشتر فکر کن، اون سر و وضعش، اون دک و پزش، اوون سگش! حتم دارم  سگش از موتور من بيشتر ميارزه به خدا!

عزت/ پس چی! اينم موتوره تو داری!مرتضی/ باشه، هر جوری دوست داری

عزت/ حالا دلخور نشو مرتضی! من به همينشم قانعم ميدونی!

بچه که بودم به خودم ميگفتم، من آخرش خاطرخواهه يه دختر مو بور ميشم!

يه دختره مو بور چشم آبی عين خارجيا! آخرشم همينطور شد! تازه، آذر خيلی ام خانومه!

مرتضی/ تو که گفتی اسمش نميدونی!

عزت/ حالاشم ميگم، آذر اسمی که خودم روش گذاشتم!! بهش ميخوره، نه؟!

عزت به کمک دوستش مرتضی موفق میشه با آذر ملاقات کنه

عزت/ از آدم دروغگو بدت مياد؟

آذر/ بيزارم! دروغ گفتن نشونه ضعف آدمه بخصوص برای يه مرد

عزت/ خيلی داری سخت ميگيری ديگه، دروغ مصلحتی که ضرر نداره!

آذر/ ضررش اين که حرفای راست آدم کسی باور نميکنه!

سکانس بعدی خیلی جالبه و برای خودش ماجرایی داره

مریم به همراه دوستاش برای خرید گل به گلفروشی میرن، مرتضی هم که از قبل تعقیبشون کرده وارد مغازه میشه و چند شاخه گل مریم میگیره

مرتضی/ این برای توئه، تلافی حرفای اون روز!

ماجرای اون روز/ شبی که عزت بعد از مدتها به خونه برمیگرده پدرش از او گله مند میشه که چرا هوای خواهرت نداری، غریبه ها و پسرای محله بهش گیر میدن!

عزت برای اینکه خودی نشون بده همون شب با مرتضی قرار میزاره و از جریان با خبرش میکنه

فردای اون روز مرتضی طبق نقشه مریم رو تعقیب میکنه و مزاحمش میشه، البته همش ساختگیه

عزت هم که از قبل منتظر این موقعیت بوده سریع وارد میدون شده و با مرتضی درگیر میشه و حتی کتکش هم میزنه!

این ماجرا باعث میشه عزت تو محل معروف و محبوب شه و کسی جرات نکنه برای مریم مزاحمت ایجاد کنه

آخرین سکانس و در واقع سکانس پایانی فیلم

در شب عروسی مرتضی و مریم، عزت طبق قراری که با نصیر (شخصی که آذر براش کار میکنه) داشته به دفتر کارش میره و باهاش درگیر میشه

نصیر بعد از مضروب کردن عزت میمیره و عزت هم چک و اسناد آذرکه تو گاوصندوق نصیر گرویی بوده برمیداره و راهی خونه میشه که آذر هم اونجاست

عزت/ آدمِ ديگه،  بالاخره يروزی بايد بميره
خوش به حال اون کسی که وقتی داره ميميره پيش خودش شرمنده نباشه

در پایان یک تصویر به یادماندنی که اولش قصدم این بود در تالار سیگار و سینما قرار بگیره


______________________________________

برداشت شخصی

فيلمساز به همون اندازه ای که به موضوع خاطرخواهی و مبحث عشق در فيلم توجه کرده، 

بحث دوستی و رفاقت و تاثير اون در زندگ شخص رو هم به خوبی و حتی پر رنگ تر از مورد اول بهش پرداخته

توضيح عزت در ابتدا يک خلافکار و کيف دزده اما وقتی رفيقش مرتضی اون رو حين ارتکاب جرم ميبينه 

و باهاش به تندی برخورد میشه، عادت زشت کيف قاپی رو کنار میزاره

عزت تصوير شخصيتی که در خانواده از مهر پدری محروم بوده، در نتيجه خواه ناخواه به سمت خلاف کشيده ميشه

از طرف ديگه آذر هم به شدت گرفتار فقره تا جايی که از پرداخت هزينه درمان مادرش ناتوانه

ضمن اينکه بيننده در نگاه اول آذر (فاطی) رو يه زن بی قید و بند تصور ميکنه 

اما در ميانه فيلم متوجه ميشه، کارهای ناشايست اون از روی اجبار و ما حاصل نداری و فقرهست

نتیجه اینکه فیلمساز در این اثر سینمایی به مخاطب یادآوری میکنه، هم فقدان عاطفی و هم معضل فقر هر دوی اینها انسان رو در برابر ناملایمات آسیب پذیر میکنه

اسامی که برای شخصیتها انتخاب شده به نوعی کاملا با رفتار، کلام و ظاهرشون همخونی داره که به نظر من از موارد مثبت فیلم به حساب میاد

فیلمساز، سکانس ابتدایی و پایانی فیلم رو به هم ارتباط داده به نحوی که مخاطب با تماشای صحنه های پایانی سکانس آغازین فیلم هم براش تداعی میشه 

تماشاگر در آغاز فیلم عزت رو در حال سرقت و فرار از دست مامورران مشاهده میکنه و در صحنه پایانی هم این اتفاق به نوعی دیگه جریان داره

اما یه فرق اساسی به چشم میاد، عزت در ابتدا یک سارقه و شخصیت نسبتا سیاهی داره اما در انتها برای گرفتن حق پیش قدم میشه و اون سیاهی به سپیدی مبدل میشه

اگر امکانش بود که نیست! دلم میخواست این فیلم رو بصورت رنگی هم تماشا کنم که قطعا جذاب بود!

امشب در حين تماشای فيلم احساس کردم صدای منوچهر والی زاده هم به شخصيت مرتضی ميشينه، ضمن اينکه کار آقای جليلوند هم ایرادی بهش وارد نیست


من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۴/۲/۲۹ صبح ۰۴:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, پرشیا, زینال بندری, پیرمرد, برو بیکر, سروان رنو, خانم لمپرت, سناتور, سرهنگ آلن فاکنر, حمید هامون, نایب تیمور خان, مگی گربه, هانا اشمیت, rahgozar_bineshan, مکس دی وینتر, زبل خان, جناب سرگرد
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
***

ارسال ها: 477
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 39


تشکرها : 1283
( 6821 تشکر در 180 ارسال )
شماره ارسال: #171
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

هزارتوی پن

.

نام اصلی : El Laberinto del Fauno   عنوان انگلیسی : Pan's Labyrinth    محصول سال 2006

.

     برنده جایزه بهترین فیلم برداری انجمن ملی منتقدان فیلم آمریکا
     برنده جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری
     برنده جایزه اسکار بهترین چهره پردازی
     برنده جایزه اسکار بهترین طراحی صحنه
     نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان
.

اوفلیا، دختر بچه‌ای که با مادر باردار و ناپدری اش، یک نظامی فاشیست، در زمان جنگ‌های داخلی دوران ژنرال فرانکو، دیکتاتور اسپانیا زندگی می‌کند . روزی حشره‌ای شبیه یک پری می‌بیند که او را به یک هزارتو یا لابیرنت اسرارآمیز هدایت می‌کند که به دنیای زیرزمینی ختم می‌شود . در ادامه با یک فان - از موجودات افسانه ای - برخورد می‌کند و در دنیای خیال و واقعیت قرار میگیرد . کارگردان در این فیلم دو خط خیال و واقعیت از زندگی اوفلیا را در پایان به زیبایی به هم مرتبط می‌سازد .
موسیقی فیلم براساس یک لالایی و توسط خاویر ناواره ساخته شده و نامزد دریافت جایزه اسکار گردید .  ویکیپدیا -

- این فیلم آکنده از سکانسهای سینمایی زیبا، دیالوگها و چیدمانهای دقیق عناصر تصویری در قاب دوربین میباشد . سکانس مرگ دختر بچه با حالت چهره، زاویه نگاه و صدای واپسین نفس های او که آمیخته با موسیقی آرام و حزن انگیز است؛ شاید طبیعی ترین و تاثیرگذار ترین بخش فیلم را بوجود آورده باشد -

.

.

.

.

فان :

- در فقط وفتی باز میشه که روی اون خون یک بیگناه ریخته بشه . فقط یک قطره خون . یک ضربه کوچک . فقط همین ... این آخرین آزمایشه عجله کن !

اوفلیا با اشاره سر، تردید و عدم اطمینان به فان ...

- نه

- مگه قرار نبود بدون هیچ بازی از من اطاعت کنین . بچه رو بده بمن !!!

- نه ...برادرم پیش من میمونه

.

.

- زندگی اشرافی خودتون رو بخاطر این وروجک فدا میکنین . اینو میخواین ...

- آره ... فدا میکنم ...

- سرزمین خودتون رو برای او نابود میکنین ! میخواین به خاطر اون همه چیز رو فراموش کرده و از اونها چشم پوشی کنین ؟

- بله ... این کارو میکنم !

- پس عالیجناب ... خواسته شما رو .... اطاعت میکنم .

.

.

سکانس مرگ اوفلیا - چهره معصوم، بیگناه و مضطرب دختربچه

.

.

.

.

..

.

.


سکانسی که سروان، پی به فعالیتهای مخفیانه دکتر میبرد . همه چیز برملاشده و دکتر اکنون خود را بیدفاع در برابر او میبیند ...

.

- نمیتونم بفهمم چرا از من اطاعت نکردی ؟

- چون اطاعت ... اطاعت کردن بدون فکر رو فقط افرادی که مثل شما هستند ... و مجبورند ... انجام میدن، کاپیتان !

[  تداعی گر جمله : شما فقط میتونین جانمون رو بگیرید . اما نمیتونید فکرمون رو از ما بگیرید ! ]

.

.

.

.

.

.

مرگ مادر - اوفلیا نگران احوال او . تفاوت ها در سمت نگاه ها  ...

Vidal : Before Death Of Doctor

Listen to me. If you have to choose, save the baby. That boy will bear my name and my father's name

.

.

.

در کنار مادر  .... درست لحظاتی قبل  ...

.

- این گیاه جادوییه " فان " بمن دادِش

  بمن گفت حالت بهتر میشه ! هینطور هم شد !

- اوفلیا تو باید به پدرت گوش بدی !

   باید اینکارا رو بس کنی

- نه ! من نمیخام . من میخام از اینجا برم

   لطفاً منو از اینجا ببر . بیا بریم خواهش میکنم !

.

.

- چیزها به این راحتی نیستند ...

 تو دیگه بزرگ شدی

 زندگی جای بی رحمیه !

 بزودی خودت میبینی که زندگی قصه پریان نیست

 و تو اینو یاد میگیری ...

.

.

سروان در حلقه مبارزین

 

.

- پسرم ... به پسرم بگید ...

   بهش بگید پدرش در چه ساعتی مرد . بهش بگید که من ...

مرسدس :

 - نه !

   حتی نمیخواد اسم تو رو بدونه

.

.

kurt steiner


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۴/۴/۱۰ عصر ۰۵:۳۶
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, برو بیکر, ژیگا ورتوف, خانم لمپرت, BATMAN, سرهنگ آلن فاکنر, مگی گربه, ژان والژان, هانا اشمیت, Princess Anne, بولیت, Memento, واتسون, مکس دی وینتر, زبل خان, ایـده آلـیـسـت, جناب سرگرد
سارا آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 45
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۱۱/۳
اعتبار: 17


تشکرها : 1030
( 631 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #172
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

سکانس معروف پلکان ادسا در فیلم رزم ناو پوتمکین( ساخته سرگئی ایزنشتاین 1925 ، روسیه)

این فیلم به پاس شورش مردم علیه تزار در سال 1905 و قتل عام انان در بندر ادسا ساخته شده که ملوانان رزمناو پوتمکین نیز به یاری مردم میشتابند و صحنه هایی پر از درگیری و کشتار خلق میشود

اما معروفیت و این فیلم علاوه بر واقعه تاریخی ان(هر چند که ایزنشتاین در ان دست برده) از نظر تکنیک و فن ساختاری ان خصوصا برای صحنه معروف و مشهور پلکان ادسا میباشد. که از نظر تدوینی جزو معروفترین سکانسهای تاریخ سینماست.

صحنه هایی از کودکی که کشته میشود و زیر پا میماند و مادری که از کشته شدن فرزندش فریاد بر می ارد و کالسکه کودکی که از رو پله ها رها میشود.

این صحنه ها بارها در فیلمهای مختلف بازسازی شده که از مشهورترین انها میتوان به فیلم تسخیر ناپذران اشاره کرد


و همچنین خیلی از فیلمهای صاحب نام در برخی صحنه ها ازین فیلم الهام گرفته اند بعنوان مثال صحنه کشته شدن دختر مایکل در پایانبندی فیلم پدر خوانده سه که بروی پله ها اتفاق می افتد

۱۳۹۴/۵/۲۴ عصر ۰۱:۴۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, حمید هامون, دکــس, پیرمرد, برو بیکر, مگی گربه, زینال بندری, ژان والژان, هانا اشمیت, اسکورپان شیردل, BATMAN, Classic, خانم لمپرت, Princess Anne, بولیت, واتسون, سروان رنو, شیخ حسن جوری, زاپاتا, کارآگاه علوی, مکس دی وینتر, زبل خان, ایـده آلـیـسـت
BATMAN آفلاین
(Dark Knight 1940 (bill finger
*

ارسال ها: 721
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 69


تشکرها : 10058
( 11061 تشکر در 267 ارسال )
شماره ارسال: #173
Video سکانس، دیالوگ "دوازده سال بردگی"

Twelve Year A Slave 2013

 ///قوانین عوض میشن اما حقایق جهان بدون تغییرن ///

در این مبحث به بخشهای مهمی از سکانسها و دیالوگهای این اثر سینمایی توجه شده است

اولین سکانس و دیالوگ، زمانی که کارگران سیاه پوست مشغول برداشت محصول پنبه هستند یک سفید پوست هم در بین آنها حضور دارد

گفتگوی سالمون (سیاه پوست) و آرمزبی (سفید پوست) در حالیکه زخمهای سالمون را مداوا میکند

Solomon/ میتونم بپرسم چطور به این موقعیت رسیدی؟ 

Armsby/ هر قدر ناظر مزرعه بودن کار قابل اطمینانی باشه از اون طرف هم کار آسونی برای روح و وجدان آدم نیست 

من که میگم هیچ انسان با وجدانی نمیتونه با زدن شلاق (هر روز) به دیگران بدون اینکه ذره ذره وجود خودش رو فنا کنه اینکارو انجام بده

اینکار اون رو به جایی میرسونه برای اینکه تحت تاثیر قرار نگیره یا برای خودش توجیه میاره 

یا راهی پیدا میکنه تا احساس گناهش رو لگد مال کنه، من همینکارو کردم بارها و بارها (حالا تقاص گذشته رو پس میده)

مهمترین دیالوگ فیلم زمانی شنیده میشود که بس (سفیدپوست درستکار یا همان آدم خوبه داستان) به همراه برده ها در حال ساخت انبار یا کلبه هستند

گرمای هوا به شدت آزار دهنده است و اپس هم این را میداند بنابراین به آقای بس پیشنهاد میکند تا کمی استراحت کرده و آب بنوشد

Bass/ چیزی که باعث تعجب من شده اینه که تو نگران حال من در این گرما هستی در حالیکه وضعیت کارگرات خیلی سخته!

Edwin Epps/ اونها جزء دارایی های من هستن 

Bass/ هدف از این گفتگو اینه که مشخص شه چی واقعیته و چی نه!

پس باید گفت که در برده داری نه عدالتی هست و نه رستکاری

اما سوال جالبی مطرح کردی! وقتی به این نکته برسیم که تو چه حقی در مقابل برده هات داری، چه حقی؟

 Epps/ من اونهارو خریدم و بابتشون پول دادم

Bass/ البته که اینکارو کردی و قانون میگه تو حق نگه داشتن سیاه پوست رو داری ولی با عرض معذرت این دروغه

فرض کن قانون رو دستکاری کنن، آزادیت رو بگیرن و تو رو برده کنن! اینطور فرض کن

Epps/ نمیشه چنین فرضی کرد!

Bass/ قوانین عوض میشن اپس، حقایق جهان بدون تغییرن!

این یه حقیقته، حقیقت ساده اینه که چیزی که درسته و حقه برای همست

سفید و سیاه مثل هم هستن!

_________________________________________

سالمون پس از فروخته شدن به آقای فورد (ارباب خوب) در مزرعه نیشکر مشغول به کار میشود

او یک برده معمولی نیست و غیر از هنر نوازندگی ویولن، از مهندسی حمل و نقل نیز سر رشته دارد

قرار است تعدادی از کارگران از منطقه محل کار به نقطه دیگری حمل شوند 

طبق روال همیشگی قرار میشود از مسیر کنار برکه عبور کنند اما سالمون پیشنهاد جالبی ارائه میکند

او عقیده دارد به جای مسیر قبلی از رودخانه و بوسیله کلک مسافت همیشگی را طی کنند تا زودتر به مقصد برسند

در نهایت با نقشه خلاقانه سالمون موافقت و ایده او عملی میشود

ارباب فورد که از این ابتکار بسیار خوشش آمده یک ویلون زیبا به سالمون هدیه میکند

برداشت من از این سکانس/ هنر و هنرمند جزئی از وجود هم و به هم وابسته اند، تا هنرمندی نباشد هنری شکوفا نخواهد شد 

تا هنری (در اینجا موسیقی و آلات آن مد نظر است) هم نباشد نمیتوان شاهد هنرنمایی یه هنرمند بود

بنابراین نمیشود بین آنها فاصله ایجاد کرد، اگر هم چنین اتفاقی پیش آمد بعدها دوباره شاهد پیوند این دو خواهیم بود (یک هنرمند عاشق هنر)

 مورد بعد/ یکی از قوانین برده داری این است که برده های سیاه پوست غیر از بیگاری (کار بدون مواجب) حق و حقوق دیگری ندارند

مثلا اگر برده ای از سواد نوشتن و خواندن برخوردار بود به هیچ وجه اجازه طرح آن را ندارد

شاید به این علت که در آن زمان داشتن سواد (حتی در حد خواندن و نوشتن) یک برتری محسوب میشد

به این ترتیب برده ها حق داشتن یک همچین امتیازی را نداشتند، گویا محکوم بودند تا از تمامی فضایل اخلاقی محروم باشند

خوب طبیعتا داشتن هنر هم یک امتیاز است اما تفاوت هنر این باشد که هر جا و به هر نحوی خودش را نشان میدهد

کسی هم نمیتواند منکرش شود یا ندید بگیرد، به همین علت اربابان سفید پوست قادر نبودند هنر نوازندگی سالمون رو کتمان کنند

از سکانسهای ابتدایی و پایانی فیلم

دقایق آغازین فیلم سالمون در حال کوک و تنظیم کردن ویولن است و درست در همان سکانسهای آغازین نیز گرفتار میشود

عکس این اتفاق در سکانسهای پایانی اتفاق میافتد، سالمون در حالیکه ویلون خود را در دست گرفته و ظاهرا قصد کوک کردن آن را دارد 

 لحظاتی بعد سیمهای ویولن را پاره کرده و به زمین میکوبد

شاید بتوان چنین برداشتی کرد/ سالمون هنر خود را عامل بدبختی و گرفتار شدنش میدانست

قبل از بردگی در ایالت و شهر خودش نوازنده ای خاص و شناخته شده ای بود به همین علت چهره ای شناخته شده ای بود

همین شهرت باعث میشود به دام دو فرد ناشناس و شیاد گرفتار و سپس به عنوان برده فروخته شود

برای همین ویلون را میشکند تا روحش را از بند شهرتی که عامل بدبختی او شد خلاص کند

جالب تر آنکه بعد از این اتفاق است که سالمون به آرزوی تقریبا محالش یعنی آزادی دست میابد

شاید این جمله برایتان آشنا باشد که شهرت درد سرساز است و انسان گمان خوشبخت تر است!

این سکانس بسیار پر معنا و قابل تامل است

در دقایق آغازین در صحنه ای که سالمون در بند است و با کشتی به آمریکای جنوبی منتقل میشود و قرار است به فروش برسد

پس پیاده شدن از کشتی در اسکله و در گوشه ای مینشیند و در همین حال به زمانی میاندیشد که به عنوان مردی آزاد صاحب همه چیز بود

در فلاش بک، سالمون به همراه همسر و فرزندانش، آزاد و خوشبخت برای خرید داخل مغازه ای میشوند که بطور اتفاقی یک سیاه پوست دیگر هم در آنجا میشود

اما او مانند سالمون مردی آزاد نیست و برده است، لحظاتی بعد اربابش از راه میرسد و صدایش میکند

سپس خطاب به فروشنده میگوید، عذرخواهی من را بابت ورود بدون اجازش پذیرا باشید

لحظه ای بعد سالمون با نگاهی غرور آمیز (نگاهی که به خود میبالد زیرا او یک سیاه پوست آزاد است) پاسخ میدهد

نیازی به اجازه خواستن نیست!

سپس ارباب یا همان مرد سفیدپوست در حالی که از فروشنده خداحافظی میکند با نگاهی تهدید آمیز

همراه با بغض و کینه که یقینا حرفهای زیادی در پس آن پنهان است از مغازه خارج میشود

حین تماشای فیلم به این فکر میکردم که شاید ماجرای اغفال سالمون و گرفتار شدنش زیر سر همین شخص باشه!

اگر هم اینطور نباشه باز هم نگاه پر معنا و کنایه آمیزیه، به قول قدیمیها که میگن کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم میرسه! (شاید به زودی خودت هم برده شدی پس انقدر خوش خیال نباش)

در هر صورت سکانس بسیار تاثیر گذاری است و مخاطب عمیقا با کاراکتر احساس همدردی میکند، شاید سالمون هیچ وقت فکرش را هم نمیکرد روزی خودش برده دیگران باشد!

مورد آخر که باز هم تاثیر گذار است

اسارت و آزادی

زمانی که هم بندی سالمون (کلمنز) توسط اربابش و با ارائه سند به او بازگردانده میشود مخاطب همزمان دو احساس کاملا متفاوت و متضاد را تجربه میکند

از بین تمام صحنه ها این یکی برای من ماندگارتر خواهد بود و سکانسی هست که خیلی بهش علاقمندم

سفید و سیاهی که به ظاهر ارباب و برده اند در حالیکه حقیقت امر چیزه دیگریست!

1/ خوشحال از اینکه یک برده سیاه پوست که قرار بود به اجبار محکوم به سرنوشتی نامعلوم باشد به آغوش زندگی بازمیگردد

2/ غمگین به اینخاطر که برده های دیگر با حسرتی وصف ناشدنی این اتفاق خوشایند را نظاره میکنند و افسوس میخورند

التماسهای سالمون به کلمنز Clemens هم بطور حتم مخاطب را بی اندازه متاثر میکند

اما درست در پایان فیلم شاهد این اتفاق غیر قابل پیش بینی برای سالمون خواهیم بود

باز همان احساس شادی توامان با غم البته بسیار عمیق تر

سالمون مثل همیشه و به اجبار به همراه برده های دیگر در زمین ارباب با مشقت کار میکند که ناگهان مردی سیاه پوش (کلانتر) صدایش میزند پلت (نام بردگی سالمون)؟ پسری که پلت صدایش میکنند کجاست؟

 لحظاتی بعد و در اتفاقی غیر منتظره دوست قدیمی سالمون با حضور کلانتر سند آزادی سالمون رو برایش به ارمغان میآورند! این برای سالمون کمتر از یک معجزه نیست

لحظه وداع پتسی Patsey با سالمون که بسیار احساسی است

اما اینبار کسی که شاهد آزادی برده ای دیگر است دختر جوانیست که بارها مورد تجاوز، آزار و اذیت اربابش قرار گرفته + رفتارهای غیر انسانی و نگاههای تحقیر آمیز همسر ارباب

همه اینها دست یه دست هم میدهند تا مخاطب غم سنگینی را که در سینه دختر جوان پنهان است را به خوبی احساس کند

حین تماشای این صحنه به این فکر میکردم با رفتن سالمون قراره چی به سره پتس بیاد؟! مسلما وجود سالمون دلگرمی و دلخوشی بزرگی بود براش

 سکانس پایانی 

سالمون، سرانجام پس از مشقت های فراوان و تحمل 12 سال بردگی بار دیگر به آغوش همسر با وفایش بازمیگردد

_____________________________________________________

برداشت شخصی 

12سال بردگی داستانی گیرا و تاثیر گذاری دارد + صحنه ها و حوادثی تکان دهنده که در عین حال شامل ضعفهایی نیز میباشد

به عنوان مثال مخاطب در حین تماشای اثر به هیچ وجه گذشت زمان را آنطور که باید احساس نمیکند، گویا زمان ثابت مانده است

(احساس واقعیم در حین تماشای فیلم این بود که همه این اتفاقات در طول یکسال و حتی کمتر رخ میده)

شاید اگر تماشاگر قبل از دیدن فیلم و بعد از پایان آن از عنوانش (12 سال بردگی) آگاهی نداشته باشد 

هرگز به ذهنش خطور نمیکند که فیلم روایت 12 سال بردگی یک انسان سیاه پوست را به تصویر کشیده است!

مضاف بر این گریم شخصیتها نیز ضعیف و تا حد زیادی واقع گرایانه نیست

طبیعتا هر انسانی 12 سال از بهترین روزهای عمرش را در مکانی دور افتاده و در رنج و عذاب سپری کند بیش از اینها شکسته خواهد شد

معتقدم 12 سال بردگی میتوانست بهتر از اینها باشد و داستان آن به گونه ای روایت شود که مخاطب پس از تماشای فیلم بی آنکه از عنوان آن با خبر باشد گذشت زمان را احساس و لمس کند

فیلم گرسنگی محصول 2008 را چند سال قبل تماشا کردم، کارگردان این اثر هم استیو مک کوئین بوده است

به نظر من سبک روایت گرسنگی از جهاتی بهتر از 12 سال بردگی بود، چهره پردازی شخصیتهام عالی و بی نقص است 

تا جایی که هر بیننده ای حتی اگر اهل فیلم و سینما هم نباشد براحتی درد و رنجی را که شخصیت اصلی فیلم درگیر آن است را لمس خواهد کرد

ناگفته نماند که بابی ساندز شخصیت اصلی داستان روزهای متوالی دست به اعتصاب غذا میزند!

جالب اینکه استیو مک کوئین علاوه بر کارگردانی گرسنگی در نوشتن فیلمنامه هم نقش بسزایی داشته (هر دو اثر یاد شده بر اساس واقعیت ساخته شدند)

معتقدم اگر فیلمنامه 12 سال بردگی را نیز کارگردان آن مینوشت ممکن بود با اثر پخته تری وبرو باشم

در هر صورت 12 سال بردگی فیلمی تاثیر گذار است که به خوبی حسه ترحم و دلسوزی مخاطب را نسبت به کاراکترها (برده ها) تحریک میکند

احتمالا در آینده شاهد ساخت یک مجموعه تلویزیونی از این داستان باشیم (حس ششم میگه)

موردی که به نظرم جالب بود اینکه مایکل فسبندر  Michael Fassbender بازیگر نقش ادوین اپس در فیلم گرسنگی ساخته همین فیلمساز در سال 2008 هم ایفای نقش کرده است

البته در گرسنگی نقش یک مبارز و آزادیخواه ایرلندی بابی ساندز (Bobby Sands) را ایفا میکند اما در فیلم مورد بحث ما در هیبت یک برده دار سنگدل و هوسران ادوین اپس (Edwin Epps) ظاهر شده است!

اینجاست که هنر واقعی یک بازیگر نمایان میشود، بطور یقین یک بازیگر کار درست به خوبی از پس هر نقشی بر می آید

دوازده سال بردگی


من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۴/۸/۱۲ صبح ۰۲:۲۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, واتسون, rahgozar_bineshan, خانم لمپرت, Keyser, Princess Anne, مگی گربه, زینال بندری, Memento, حمید هامون, پیرمرد, جروشا, لو هارپر, سروان رنو, کنتس پابرهنه, زبل خان, ایـده آلـیـسـت, جناب سرگرد
لو هارپر آفلاین
کاراگاه خصوصی
***

ارسال ها: 178
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۳/۱۵
اعتبار: 31


تشکرها : 1392
( 2082 تشکر در 97 ارسال )
شماره ارسال: #174
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

سکانس های ماندگار فیلم سانست بلوار

 سکانس ابتدایی فیلم بسیار جذاب است. جو گیلیس که مرده، راوی داستان است. خیلی کم پیش می آید که راوی داستان یک شخص مرده باشد.


سکانس بعدی سکانسی است که ویلیام هولدن و گلوریا سوانسون در جال دیدن فیلمی صامت از گلوریا سوانسون هستند. این فیلم در واقع فیلم صامت ملکه کلی با بازی گلوریا سوانسون است و گلوریا سوانسون به ویلیام هولدن میگوید فکر میکنی بازم از این ستاره ها وجود داشته باشد البته ممکنه همچنان یکی وجود داشته باشد، شاید گرتا گاربو.

سکانس جذاب بعدی، سکانس رقص ویلیام هولدن و گلوریا سوانسون است. ویلیام هولدن در حالی که با گلوریا سوانسون میرقصد میپرسد پس بقیه مهمان ها کی می آیند؟ گلوریا سوانسون در حالی که چشمهایش را بسته است با کمال خونسردی میپرسد کدام مهمان ها؟ مهمانی وجود ندارد. نمیخواستم که امشب من و تو تنهاییم خرایش کنم. امشب فقط مال من و نوست.

سکانس معروف بعدی سکانسی است که گلوریا سوانسون خود را شبیه چارلی چاپلین گریم کرده و کارهای چارلی چاپلین را تقلید میکند.

سکانس خوب دیگر فیلم سکانسی است که ویلیام هولدن در حال جمع کردن وسایلش است و به گلوریا سوانسون میگوید که دارد او را ترک میکند. گلوریا سوانسون در حالی که اسلحه در دستش است به سقف خیره شده و با صدای آرام با خودش میگوید من یک ستاره ام. هیچکس حق ندارد یک ستاره را ترک کند. همین دلیل وجودی ستاره هاست.

سکانس دیگر سکانسی است که او به آرامی در حالی که فکر میکند یک فیلم را بازی میکند از پله ها پایین می آید و عکاسان و خبرنگاران در حال گرفتن عکس از او هستند.

سکانس پایانی فیلم محشر است و شاید یکی از به یاد ماندنی ترین سکانس تاریخ سینما باشد. گلوریا سوانسون میگوید برای نمای نزدیک آماده ام آقای دومیل. بعد آرام آرام به دوربین نزدیک میشود و آنقدر نزدیک میشود که صورت او تار میشود و فیلم به پایان میرسد.



هیچ چیز نمیتواند بار دیگر شکوه علفزار و طراوت گلها را به ما بازگرداند اما غمی نیست باید قوی بود و به آنچه بر جا مانده امید بست
۱۳۹۴/۸/۱۳ صبح ۰۲:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, پیرمرد, rahgozar_bineshan, خانم لمپرت, Memento, Classic, Princess Anne, حمید هامون, BATMAN, جروشا, ویگو مورتنسن, مکس دی وینتر, واتسون, زبل خان, جیمز باند, آلبرت کمپیون, فورست, جناب سرگرد
لو هارپر آفلاین
کاراگاه خصوصی
***

ارسال ها: 178
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۳/۱۵
اعتبار: 31


تشکرها : 1392
( 2082 تشکر در 97 ارسال )
شماره ارسال: #175
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

سکانس های ماندگار فیلم صبحانه در تیفانی

فیلم ابتدا با موسیفی moon river (تصویر ماه در رودخانه)  شروع میشود و صبح زود تاکسی ای در جلوی مغازه ی تیفانی می ایستند و ادری هپبورن با آن لباس بسیار زیبایش از تاکسی پیاده شده و در حالی که یک شیرینی و یک لیوان قهوه در دست دارد و مشغول خوردن است به مغازه های جواهرفروشی نگاه میکند.

صحنه ماندگار دیگر صحنه ای است که ادری هپبورن کنار پنجره نشسته و گیتار میزند و با حالتی غمگین آهنگ moon river (تصویر ماه در رودخانه) را میخواند.

آهنگ moon river (تصویر ماه در رودخانه) با صدای ادری هپبورن

http://s3.picofile.com/file/8221023668/A...e.MP3.html

http://www.4shared.com/mp3/604Jf1A5ce/Au...r_dow.html

فیلم مملو از سکانس های کمدی نیز هست. نمونه آن دعواهای همسایه ژاپنی (میکی رونی) ادری هپبورن به خاطر مزاحمت های اوست.

سکانس کمدی ماندگار دیگر سکانس مهمانی ادری هپبورن است که نی سیگار بلند او در کلاه زنی فرو میرود و کلاه زن آتش میگیرد در حالی که هیچکس متوجه نیست بعد از چند ثانیه ادری هپبورن به قصد دانستن ساعت دست دوستش را برمیگرداند تا ساعت مچی اش را ببیند که لیوان مشروب او روی کلاه زن ریخته و آتش خاموش میشود.

سکانس کمدی دیگر سکانس دزدی ادری هپبورن و جرج پپارد از فروشگاه است که سرانجام با دزدیدن یک ماسک گربه و یک ماسک سگ و ردن آن ماسک ها به چهره شان از فروشگاه میگریزند.

سکانس پایانی فیلم نیز یکی از عاشقانه ترین و رویایی ترین سکانس های تاریخ سینماست که ادری هپبورن زیر باران در حالیکه که گربه اش را در آغوش گرفته به سوی جرج پپارد میرود و آن دو یکدیگر را عاشقانه میبوسند و در همین حال موسیقی moon river (تصویر ماه در رودخانه)  زده میشود و فیلم به پایان میرسد.

موسیقی متن فیلم

http://s3.picofile.com/file/8221023634/B...i.mp3.html

http://www.4shared.com/mp3/juzZFT-_ba/Br...ginal.html


هیچ چیز نمیتواند بار دیگر شکوه علفزار و طراوت گلها را به ما بازگرداند اما غمی نیست باید قوی بود و به آنچه بر جا مانده امید بست
۱۳۹۴/۸/۱۴ صبح ۰۳:۳۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, اسکورپان شیردل, حمید هامون, خانم لمپرت, Memento, پیرمرد, سوفیا, تارا, مکس دی وینتر, جروشا, سناتور, واتسون, rahgozar_bineshan, Joe Bradley, زبل خان, آلبرت کمپیون, Princess Anne, جیمز باند
زبل خان آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 330
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۱/۱۳
اعتبار: 23


تشکرها : 2394
( 3825 تشکر در 53 ارسال )
شماره ارسال: #176
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

این روزا شبکه ای فیلم سریال "سفر به چزابه" ساخته زنده یاد  رسول ملاقلی پور رو پخش می کنه...

سریالی با مضمون جنگی که ملاقلی پور تخصصی أر آن داشت و بارها فیلم های جنگی ساخت..

یکی از بهترین سکانس های این سریال یا بهتر بگم فیلم سکانسی هست که جنگ به پایان رسیده و امدادگر خانم که با بازی زیبای عاطفه رضوی شاهدش هستیم با برانکارد یه سرباز قطع نخاعی رو به دوش خود می کشه همراه با یه اسیر عراقی به نام عبدالرحمان با بازی زنده یاد " جمشید اسماعیل خانی"

که در بین راه با تعدادی رزمنده ایرانی بر می خورن و اونها هم که در ارزوی شهادت هستن و می بینن جنگ به پایان رسیده همراه با این 3 نفر می شوند..

در جایی به تعدادی عراقی بر می خورن که بالای تپه ها به شادی مشغولن... اسیر عراقی با ایرانی ها وداع می کنه که بره پیش هموطنانش..

ولی عراقی یه باره متوجه می شوند و بسوی اونها شلیک و خمپاره پرتاب می کنن..

و یکی از بهترین سکانس های سینمای جنگ رو رقم میزنن..

 رزمندگان جا مانده از قافله شهادت یکی پس از دیگری به شهادت میرسن که با صحنه های زیبایی همراه میشه..

صحنه های انفجار و افتادن یکی پس از دیگری که با موسیقی زیبایی هم همراه میشه خیلی زیبا و تحسین بر انگیز به بیننده انتقال پیدا می کنه..

اخرین رزمنده که که به شهادت میرسه

پیمان سنندجی زاده بود قبل از پایان فیلم سفر به چزابه در روز بیستم آذرماه ۱۳۷۴ در حین رفتن به محل فیلمبرداری در اثر سانحه رانندگی مجروح و پس از دو روز بستری در بیمارستان درگذشت


و در انتها باید یادی کنیم از قهرمانان با نام و بی نشان سرزمینم که سینه سپر کردن،مظلومانه ایستادند،شجاعانه جنگیدند و غریبانه رفتند.:heart:

۱۳۹۴/۱۰/۶ عصر ۰۲:۳۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, داداش کایکو, خانم لمپرت, سروان رنو, Memento, BATMAN, حمید هامون, Princess Anne, جروشا, لو هارپر, دزیره, آقاحسینی, واتسون, بانو الیزا, جیمز باند, مکس دی وینتر, جناب سرگرد
هستی گرا آفلاین
.
*

ارسال ها: 11
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۱۰/۱۰
اعتبار: 2


تشکرها : 32
( 96 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #177
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

فيلم سينمايي جدايي نادر از سيمين
سكانس دادگاه،با بازي قوي شهاب حسيني در اين سكانس
دليل اينكه اين سكانس برام جذاب بود بازي قوي شهاب حسيني كه يه حس طبيعي بودن به بيننده القا ميكنه و البته ديالوگ هايي كه توي اين سكانس بود،بخصوص ديالوگ هاي شهاب حسيني اونقدر از دل جامعه بيرون اومده بود كه احساس ميكردم اين سكانس، يك سكانس از يك فيلم مستند بود،كه اين بنظرم انسان شناسي و جامعه شناسي قوي نويسنده رو نشون ميداد.

۱۳۹۴/۱۰/۱۱ صبح ۱۰:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : داداش کایکو, Memento, لو هارپر, خانم لمپرت, زبل خان, جروشا, حمید هامون, واتسون, دزیره, rahgozar_bineshan
هستی گرا آفلاین
.
*

ارسال ها: 11
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۱۰/۱۰
اعتبار: 2


تشکرها : 32
( 96 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #178
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

.

فیلم تروآ_troy

سکانس خاطره انگیز نبرد آشیل یا همان آکیلیس(برد پیت) و هکتور(اریک بانا) با موسیقی متن زیبایش.

به خصوص اون قسمتش که آشیل برای خون خواهی رفت جلوی قلعه ی شهر تروآ و سرشو انداخت پایین و با صدای بلند چند بار داد زد ،هکتور،هکتور،هکتور.

این سکانس قدرت عجیبی بهم منتقل میکنه.

البته اون قسمت که آشیل بعد از نبرد،پای هکتور رو به ارابه بست واقعا برام دردناک بود.

در کل میتونم بگم برای من یک سکانس به یاد ماندنی از یک فیلم به یادماندنی بود



ویرایش
پ.ن:جهت اطلاع گرامیان، این دو پست"دوباره نوشتی" از جستار و پست خودم در فاروم" ه.م" بود.
۱۳۹۴/۱۰/۱۱ عصر ۱۲:۰۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زبل خان, جروشا, BATMAN, حمید هامون, Memento, فورست, واتسون, دزیره
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 124
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 33


تشکرها : 2367
( 2056 تشکر در 47 ارسال )
شماره ارسال: #179
RE: زنگها برای که به صدا درمی آید...

فیلمهایی که از رمانهای همینگوی اقتباس میشوند معمولا فیلمهایی زیبا و ناب از کار در می آیند. زنگها برای که به صدا در می آید هم از این دسته مستثنی نیست و مخاطبِ شیفتهٔ سینمای کلاسیک قطعا از دیدنش لذت میبرد. البته همینگوی زیاد از این فیلم راضی نبود و برای اینکه یک بار فیلم را کامل ببیند مجبور میشود پنج بار به سینما برود و هر دفعه قسمتی از فیلم را تماشا کند. او معتقد بود بهترین صحنه های کتاب بدون هیچ دلیلی در فیلم حذف شده است.

به نظر من سکانس پایانی فیلم یکی از بهترین صحنه های فیلم است و دیالوگهای روبرتو (گری کوپر) خطاب به ماریا (اینگرید برگمن) بسیار تاثیرگذار است.این بار هم مثل همیشه پایان بندیِ تلخِ داستان همینگوی به ماندگار شدن فیلم کمک شایانی می کند...

روبرتو بعد از عملیات سخت و طاقت فرسای انفجار پل، سالم به آغوش ماریا بازمی گردد. حالا باید از جاده ای که در تیر رس سلاحِ دشمن قرار دارد عبور کنند.همه از جاده میگذرند و در آخر فقط ماریا و روبرتو می مانند. روبرتو به ماریا می گوید: تا شلیک بعدی صبر می کنی و بعد، قبل از اینکه اسلحه هاشون رو پر کنند، با سرعت عبور میکنی... ماریا به سلامت از جاده عبور میکند و روبرتو در زیر نگاه نگران همه راهی می شود. بیشتر راه را با موفقیت طی میکند و در لحظهٔ آخر اسبش مورد اصابت گلوله قرار میگیرد و به شدت مجروح می شود.

و گفت و گوی پایانی روبرتو با ماریا...

روبرتو: ماریا گوش کن و هیچی نگو. ما الان با این وضعیت نمیتونیم بریم آمریکا. ولی اینو بدون که همیشه و همه جا کنارتم. میفهمی چی میگم؟ الان هم باید بری ماریا

ماریا: نه من با تو می مونم روبرتو

روبرتو: نه ماریا. اگه بری منم میتونم بیام... این تنها راهیه که میتونیم با هم بمونیم

ماریا: نه، نه میخوام کنارت بمونم

روبرتو: واسه هر دومون بهتره اگه تو بری. این تنها راهیه که منم بتونم بیام. الان هم میدونم به خاطر هر دومون میری. چون قراره همیشه عاشق هم بمونیم

ماریا: برای من راحت تره که پیش تو بمونم روبرتو


روبرتو: میدونم این برات سخته اما شرایط من هم درست مثل شرایط توئه. پس برو تا من هم بیام. تو الان خودِ من هستی. مطمئنم تو هم این احساس رو داری ماریا. یادت میاد دیشب چی گفتیم؟ زمان ما همین "الان" هست که با همیم و هیچ وقت تموم نمیشه

ماریا:نه، نه

روبرتو: من و تو الان یکی شدیم دیگه. میدونم که درک میکنی. پس حالا سریع و سلامت از اینجا دور میشی. حالا بلند شو و برو و بدون که هر دومون داریم میریم. فقط یادت باشه تو الان خود من هستی و بدون که هر جا باشی من هم همونجام.

حالا برو بدون خداحافظی چون ما دیگه جدا نیستیم... قوی باش و مراقب زندگیمون باش

و در ادامه وقتی موفق میشود ماریا را راهی کند فقط یک فکر برای جلوگیری از بیهوش شدنش مانده...

بیهوش نشو... به آمریکا فکر کن... نمیتونم... به مادرید فکر کن... نمیشه... به ماریا فکر کن... باشه این کار رو میتونم بکنم. موقعی که به ماریا راجع به "الان" میگفتی که شوخی نمیکردی. اونا هرگز نمیتونن جلوی ما رو بگیرن.هرگز. اون داره با من از اینجا دور میشه.

و صدای مسلسلی که فضا را پر میکند...


به هر تقدیر شکلک در نیاوردم ... فقط میخواستم شکل خودم باشم
۱۳۹۴/۱۱/۷ صبح ۰۳:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, واتسون, دزیره, خانم لمپرت, آلبرت کمپیون, ویگو مورتنسن, ایـده آلـیـسـت, حمید هامون, سروان رنو, جروشا, Classic, BATMAN, فورست
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,917
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 69


تشکرها : 8241
( 14201 تشکر در 516 ارسال )
شماره ارسال: #180
RE: زنگها برای که به صدا درمی آید...

(۱۳۹۴/۱۱/۷ صبح ۰۳:۱۸)کنتس پابرهنه نوشته شده:  

به نظر من سکانس پایانی فیلم یکی از بهترین صحنه های فیلم است و دیالوگهای روبرتو (گری کوپر) خطاب به ماریا (اینگرید برگمن) بسیار تاثیرگذار است.این بار هم مثل همیشه پایان بندیِ تلخِ داستان همینگوی به ماندگار شدن فیلم کمک شایانی می کند...

کاملا درسته.::ok:

 فیلم در جاهایی کُند و طولانی به نظر می رسد و شاید برای همین ارنست همینگوی که یکبار با خواهش برگمن همراه او به تماشای فیلم نشست شاکی بود . البته کمتر نویسنده ای در تاریخ بوده که از فیلم شدن رمان اش کاملا راضی بوده باشد !  زنگها .... هر چه به پایان خود نزدیک تر می شود جذاب تر و ریتم آن تندتر می شود. اوج گیرایی و تاثیر گذاری فیلم در ربع ساعت پایانی است؛ وداعی جانسوز بین روبرتو و ماریا که در ضمن پایانی تقریبا باز هم دارد و سرانجام روبرتو هم کاملا مشخص نمی شود : لعنتی ها ... شما نمی تونید ماریا رو بگیرید ... اون داره منو هم با خودش می بره .... و میکس به یک ناقوس که در حال نواختن است و در ابتدای فیلم هم نمایش داده شده بود.

البته به گواهی بسیاری , ترجمه درست تر نام فیلم باید این باشد:

For who the bell tolls          ناقوس برای که می نوازد


دو شخصیت جالب دیگر هم در فیلم هستند که یکی زن خشن اما باتجربه ای است به نام پیلار  دیگری شوهر زن است که مرد طماع و حقه بازی است به نام پابلو و دائما می خواهد کلک روبرتو را بکند مخصوصا که فهمیده ماریا عاشق روبرتو شده است . معلوم هم نیست که رگ غیرتش به جوش آمده یا حسودی می کند !

عشق از نوع اینگرید برگمنی !

زوج برگمن- کوپر تجربه موفقی بود به طوری که بعدها یک فیلم دیگر با نام ساراتوگا ترانک را این دو دوباره با هم بازی کردند . در هنگام فیلمبرداری زنگها ... , طبق معمول ! برگمن عاشق گری کوپر شده بود. در زندگینامه برگمن او علت این عشق را قد بلند کوپر اعلام کرده ! گری کوپر بعدها گفت: اینگرید طوری به من نگاه می کرد که هیچ زنی تا آن زمان به من نگاه نکرده بود ! او واقعا عاشق روبرتوی من شده بود. اما بعد از اینکه فیلم تمام شد او دیگر جواب تلفن های من را هم به زور می داد !!

هدیه بسیار ویژه: (موزیک ویدیویی فارسی از این فیلم ! )

حدود 10 سال پیش که به اتفاق دوستان کار میکس و صداگذاری فیلم های کلاسیک را انجام می دادیم , کلیپی برای این فیلم ساختیم که در ابتدای اولین DVD و VCD های دوبله شده قرار داده شد. در زیر این کلیپ را که میکس ترانه ایرانی با صحنه هایی از این فیلم است و در نوع خود کم نظیر است می توانید ببینید:

لینک اصلی در یو-تیو-ب : https://www.y o u t u b e . c o m/watch?v=j6YXWRSbol0 (آدرس را با حروف به هم چسبیده وارد کنید)

لینک کمکی در پیکوفایل: (بدون قیلثر) : http://s6.picofile.com/file/8235612642/f...m.avi.html

:heart:


اگر هنر نبود حقیقت ما را می کشت .
۱۳۹۴/۱۱/۷ عصر ۰۴:۱۷
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, آمادئوس, حمید هامون, جروشا, Classic, آلبرت کمپیون, BATMAN, خانم لمپرت, فورست, دزیره, Princess Anne, واتسون
ارسال پاسخ