[-]
جعبه پيام
» <کاپیتان اسکای> پیوند پیشنهادات http://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...4#pid36314
» <کاپیتان اسکای> دوستان توانمند در این زمینه اعلام حضور کنند و نظراتشان را بیان نمایند و کسانی که توانایی و تخصص در این زمینه دارند آستین بالا بزنند.
» <سروان رنو> پیشنهاد کاپیتان اسکای عزیز برای ایجاد صفحات کافه در شبکه های اجتماعی http://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=477&page=12
» <کاپیتان اسکای> درود سروان والامقام و کلاسیک بزرگوار و دیگر دوستان.
» <دون دیه‌گو دلاوگا> موزه خانواده والت دیزنی: https://www.iranankara.com/walt-disney-family-museum/
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نقد مستندهای مرتبط با دوبله
نویسنده پیام
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 490
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷
اعتبار: 71


تشکرها : 368
( 7491 تشکر در 91 ارسال )
شماره ارسال: #1
نقد مستندهای مرتبط با دوبله

مستندهائی که طی یکسال اخیر توسط ابوالفضل توکلی درخصوص واکاوی زندگی گویندگان ساخته شده است جای صحبت دارد که متاسفانه در هیچ محفلی بشکلی حرفه ای به آنها پرداخته نشده. مستندهای وی تاکنون با عناوینی چون روزگار بهروز ( زندگینامه بهروز رضوی) ، آقاجلال و مستررابرت (زندگینامه جلال مقامی) ، زاده مهر ( زندگینامه ایرج رضائی) ، مرد لبخند (زندگینامه ناصر ممدوح) و دوران افشاریه (زندگینامه غلامعلی افشاریه) ساخته و از شبکه مستند سیما پخش شده اند.

در این تاپیک به بررسی این آثار و آثار بعدی ایشان که بنظر میرسد ادامه دارد خواهیم پرداخت. نظرات دوستان در اینخصوص میتواند مثمر باشد

------------------------------------

آقا جلال و مستر رابرت



نام این مستند ، نامی است که روی آن فکر شده. جلال اسمی سنتی در تاریخ ایران پس از اسلام است و آقا کلمه ای مغولی در مفهوم جنس مذکر که در مفهوم مثبت بکار گرفته میشود. مستر همان مفهوم را در زبان انگلیسی دارد و رابرت هم اسمی سنتی در تاریخ کشورهای انگلیسی زبان چون آمریکا و بریتانیاست. ترکیب آقاجلال در کنار مستر رابرت با واو عطف، نشان از ارتباط یک شخصیت شرقی با شخصیتی غربی دارد. ارتباطی که سابقه اش در تاریخ کشور ما به هزاران سال از وقتی تاریح جهان قطبهایش به ایران و روم ختم میشد میرسد.

آقاجلال را ابتدا اسم آورده اند تا ارتباط این با آن را به ذهن متبادر کنند. درست مثل اینکه بگوئیم آقای جلال مقامی ، رابرت ردفورد را میشناسد و ردفورد شاید اصلا نداند مقامی کیست. ارتباطی که نشان میدهد قصه ما قصه ی جلال مقامی است آنهم جائی که بخشی از زندگش اش با رابرت ردفورد سپری گشته. پدر عشق یک طرفه بسوزد وقتی معشوق نداند شما عاشقش هستید ( چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی/ که یک سر مهربونی دردسر بی) اما عشق یک طرفه پردردسر ، صرفا در دنیای آدمها و جنسهای مخالف است که معنی می یابد وگرنه در دنیای هنر ، همه ما عاشق چیزها و کسانی هستیم که حتی آنها از وجود ما هم بی خبرند و چقدر این عشقها زیباست ، بی آنکه یک طرفه یا دوطرفه بودنش اهمیتی داشته باشد.

آقاجلال و مستر رابرت یک اسم هنری فوق العاده برای مستندی است که قرار است هنری باشد. آقاجلال و مستر رابرت قرار است هم جلال (مقامی) را معرفی کند و هم رابرت (ردفورد) را و بعد ، از ارتباط ایندو بگوید. آقاجلال و مستر رابرت اسمی است که قرار است ما را پای مستندی بنشاند که از جلال مقامی چیزهائی ببینیم و بشنویم که هرگز یا کم از او دیده و شنیده ایم. آقاجلال و مستر رابرت قرار است فقط و فقط به آقاجلال و مستررابرت بپردازد و گرنه مقامی در طول سابقه هنری 55 ساله خود بجای اکثر ستارگان تاریخ سینمای جهان و ایران سخن گفته است که اگر قرار است از هر گویشی گفتگو شود باید یک آقاجلال و مستر ایکس ( یا مستطاب ایگرگ ) ساخته شود.



در طراحی پوستر این فیلم ذوقی بکار رفته است که در هیچکدام از مستندهای جناب توکلی تکرار نشد. آنچه در نام هویداست در پوستر عیان است. هم آقاجلال در پوستر دیده میشود هم مستر رابرت. تصویر جلال ، تمام رخ است و تصویر رابرت ، نیمرخ. هردو به یک زاویه یا گوشه خیره اند. جلال جلوست ( بهمان دلیل که گفتیم) و رابرت در پشت سر. آنچه مهم است اینکه : ایندو پشت به پشت هم دارند. پشت در پشت هم داشتن حکایت پشتوانگی ، یکرنگی ، اتکا و تشابه و تساوی است . پشت دادن در اصطلاح در مفهوم تکیه کردن و استناد کردن است و در حوزه حیوانات اگر بکار رود در معنای رام شدن و سواری دادن است.

در این تصویر هردو نفر نه شاد هستند و نه غمگین. نه عصبانی نه آرام. آرامشی در چهره هردو دیده نمیشود و نوعی نگرانی را میتوان حس کرد. نگرانی حس غریبی است که هنرمندان با آن مانوسند. عنوان آقاجلال و مستررابرت در قابی که به کاشیهای کهنه می ماند با خط نستعلیق حک شده است و این هم نماد آن شرقی گری است که آقاجلال در عنوان فیلم یدک میکشد. تکیه بر فرهنگ ایرانی. هم در کاشی یا سرامیک و هم در نستعلیق .

مستر در کنار رابرت است اما آقا بالاتر از جلال. و این هم یعنی آقاتر بودن جلال بر سروری رابرت می چرید. بخش بالایی این پوستر ، عکس است و هرچه پائین تر می آییم به گرافیک و نقاشی و طراحی میرسیم. در دنیای تصویر سازی ، ترکیب عکس و طرح، نشان از حکایتی خاص است . آنچه که عکس است اهمیت دارد و آنچه که بخش گرافیک است در تکمیل زبان عکس است ( در اینجا هم آنچه مهم است چهره و صورت جلال و رابرت است و نه اندام و لباس) . قانون بی نهایت بودن ذرات دکتر حسابی میگوید همه اجسام دنیوی دارای ابعادی بینهایت هستند و امتداد آنها تا بی نهایت میرود اما آنچه که ما از اجسام (بعنوان جسم) می بینیم در واقع اوج چگالی جسم است. در برخی تصاویر دیده اید که امتداد یک طرح گرافیکی یا عکس را با طرحی گرافیکی ناقص امتداد میدهند. در چنین وضعیتی قصه این نیست که تصویرگر حوصله تکمیل یا بهسازی تصویر را نداشته ، اصل ماجرا اینجاست که آنچه مهم است بخشی است که کامل می بینید... و در اینجا چهره جلال و رابرت بر هرچیز دیگری ارجح است. اما آنچه در این تصویر ناگویاست اینکه در دنیای دوبله آنچه ماندگار است صداست و نه تصویر، و آنچه در دنیای بازیگری ماندگار ، تصویر. شاید اگر در همین تصویر، دهان مقامی در مقام فریاد ، باز بود دنیای صدا را هم (که راز واقعی این مستند است) میشد بنوعی به ذهن بیننده متبادر کرد و بر ارزش پوستر افزود.

در این تصویر ، از دو تصویر در زمان حاضر هر دو هنرمند ارائه شده است. هر دو مسن و کهنه کار و در اوج پختگی (البته تصاویر ترکیبی مربوط به خود مستند است) . مقامی از اواخر دهه 60 به بعد ( که کارش در آن دهه به دوبله روزی چهار پنج فیلم میرسید ) عینک به چشم زد اما لزوما عینک را در زندگی عادی هرگز در چشم نداشت. عینک او در موقع دوبله بر چشمها بود و قصه عینک این تصویر شاید حفره خالی نبود آن فریاد و صدا را تا حدی جبران کند.

اما آنچه در پس پرده است و صرفا یک ذهن باز (با اتکا بر داستان خود مستند) میتواند درک کند اینکه تصویری که از جلال مقامی در پوستر می بینیم تصویری با موهای مرتب و آنکادر است و تصویر رابرت ردفورد با وجودی که تصاویر متعددی از او در دست است که موهای زردش را همیشه مرتب دیده ایم ، اینبار در پوستر از او تصویری می بینیم با موهای پریشان. داستان زندگی آرام مقامی (مطابق با آنچه در فیلم می بینیم ) با داستان زندگی ناآرامو در نهایت حودکشی شخصیت ردفورد در فیلم همه چیز از دست رفته در دریا کاملا همخوانی دارد و این اوج هنر تطبیق پوستر با محتوای یک فیلم ( چه داستانی و چه مستند) میتواند قلمداد شود که پس از مرحوم مرتضی ممیز (که از پوستر سازان بزرگ سینمای ایران بود) هرگز در سردر سینماها دیده نشد. با این تفسیر ، امتداد نگاه مقامی و ردفورد به جائی است که در اصطلاح زندگی (گذشته) و مرگ (آینده) میتواند قلمداد شود. به همین خاطر است که که گفتم هنرمند هماره چهره ای نگران دارد. نگران از اینکه آیا یک عمر زحمتش پای درختی بنام هنرش به بار نشسته است و دیگران چه قضاوتی از او و کارهایش دارند و نگران از آینده ای که پیش روی همه ما انسانهاست.



فیلم با این نوشته آغاز میشود: هنر زیور اسنان است و انسان زیور کیهان. این تصویر در ابتدای کارهای توکلی هست و به نوعی ارادت او را به مفهوم این جمله نشان میدهد. خداوند خطاب به پیامبرش گفت : لولاک لما خلقت الافلاک (اگر تو نبودی جهان را خلق نمیکردم) و این یعنی همان زیور. روزی موسی از خدا پرسید با اینهمه قدرت و شوکت چرا ما انسانها را خلق کردی که جز تمرد و گناه نبینی. و خداوند گفت : کُنتُ کَنزا فَاحبَبتُ اَن اُعرَف فخلقت الانسان (گنج مخفی بودم و کسی مرا نمیشناخت. دوست داشتم شناخته شوم پس انسان را خلق کردم). کنت کنزا گفت مخفیا شنو/گوهر خود گم مکن ، اعراض شو (مولوی). اینکه انسان زیور هستی یک واقعیت است. ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند/ تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری (سعدی)
اینکه هنر زیور انسان است از نظر همگان این جمله مورد تایید نیست چراکه متدینین اعتقاد دارند ایمان زیور انسان است، هنرمندان معتقدند هنر زیور است ، سیاستمداران معتقدند سیاست جوهره آدمی است و الی ماشاالله. هرکسی از ظن خود زیور آدمی را در چیزی می بیند اما به شخصه اعتقاد دارم انسان بی هنر (هرکس در هرمقام و جایگاهی که باشد) انسانی بی روح است. زندگی پر و پیمان او درست مانند غذای بسیار زیبا و با ارزشی است که ادویه و نمک ندارد. و طبیعی است هیچ کس از خوردن چنین غذائی لذت نمیبرد مگر خود آن شخص. در نظر دیگران ، انسان بی هنر یا بی علاقه به هنر انسانی خشک (شبیه به جامدات و ربات) است. انسان بی هنر محبوبیتی ماندگار ندارد و محبوبیتش مقطعی و به کمک باسمه های تبلیغاتی و غیرتبلیغاتی است اما هنرمند بی هیچ توقع و تبلیغی محبوب است. تبلیغ او ، هنر اوست. مفهوم زیور اگر این نیست پس چه چیزی است؟ اگر زیور در معنای ارزش و ارزش آفرینی نباشد پس در کدام خصلت آدمی میتوان سراغ آنرا گرفت. بنابراین عبارت هنر زیور انسان است زیباترین تعبیر از مفهوم واژه هنر است.

فیلم با تصاویری از صندلیهای یک سینما در 8 سکانس (که نصف آنها تکراری اما از فاصله دورتر است ) و از زوایای مختلف و با حرکت نرم دوربین شروع میشود. و بلافاصله صدای جلال مقامی به گوش میرسد ...  من سعیمو کردم ، و همه قوبل خواهید کرد که سعی کردم ، سعی کردم صادق باشم ، مهربان باشم ، دوست بدارم ، و دوست باشم... (تصویر به آپاراتخانه سینما میرسد) ... تا آخرکار جنگیدم ، نمیدونم این جنگیدن چقدر ارزش داشت ولی میدونم که جنگیدم. همیشه امیدوارم همتون به چیزهای بیشتری برسید ، دلم براتون تنگ میشه ( در این لحظه تصویر به در سینما میرسد و پس از باز شدنش به دنیای تاریک سینما گام برمیداریم و که فیلم همه چیز از دست رفته ساخته ی جی.سی چَندور محصول 2013 آمریکا در آن در حال پخش است و رابرت ردفورد روی عرشه قایقش سوار بر امواج دریا)... متنی که از زبان مقامی بیان میشود متن خوبی نیست. تا آخر کار جنگیدم برای کسی بکار میرود که درگذشته باشد و یا اینکه توان فعالیت نداشته باشد و یا اقلا دیگر میلی به ادامه کاری که پیش از این داشته ندارد. درحالیکه هیچکدام از اینها درخصوص جلال مقامی صدق نمیکند. دلم براتون تنگ میشه هم اصطلاحی است برای کسی که به سفری میرود که بازگشتی در آن نیست و یا اینکه سفرش سفری دور و دراز است، درحالیکه مقامی پیش ماست . حی و حاضر. نه قرار است سفری برود که اگر قرار است سفری باشد برای تک تک ما هست و تقدم و تاخرش را کسی نمیتواند با خداحافظی دیر و زود کند. اگر هم منظور ، وقفه در فعالیت ایشان بخاطر تغییر در کیفیت صدای ایشان است که بازهم درست بنظر نمیرسد چون مقامی با همین صدا هم بخاطر پشتکار و علاقه اش چندین فیلم گویندگی کرده و راه را با جدیت و پشتکار ادامه میدهد. بنابراین این جملات زبان حال خود مقامی است که از ته دلش برآمده باشد بلکه جملاتی است که به او دیکته شده تا واگویه کند... آنچه این گفتگوی تلخ را شیرین میکند صحبت از مهربانی و تلاش اوست که به واقعیت بسیار نزدیک است.



مقامی وارد سینما میشود. میگوید رابرت ردفورد. رابرت برمیگردد و به دوربین نگاه میکند. یک تدوین خوب و بهره گیری از لحظه ای مناسب از فیلم. ناگهان اصواتی از اطراف و اکناف سینما بگوش میرسد: آقا جلال ... آقای مقامی ... آقا جلال بفرمائید... باعث افتخارید ... خیلی خوش  اومدید ... (صدا ، صدای گویندگان فیلم و همکاران اوست که به نوعی او را دعوت به نشستن روی صندلی سینما میکنند). فیلمهای ردفورد که مقامی در آنها گویندگی یکی پس از دیگری به نمایش در می آید. نه در پرده سینما، بلکه برای مخاطب و به شکل کلیپ... نیش ، بوچ کاسیدی و ساندانس کید ، پابرهنه در پارک ، سه روز کندور .. تصویر مجددا روی پرده سینما و فیلم همه چیز از دست رفته و موهای سفید ردفورد میرود. مقامی رو به دوربین میگوید : این آخرین فیلمیه که من بجای ردفورد حرف میزنم! سوال اینجاست که چرا کارگردان اینقدر روی کلمه ی آخرین تاکید دارد؟ مگر ردفورد فوت شده و فیلم دیگری بازی نخواهد کرد و یا اینکه از میان فیلمهای قبلی او که دوبله نشده یا کس دیگری دوبله کرده، دیگر قرار نیست مقامی بجای او صحبت کند؟! این همه آخر و آخرین واقعا چرا؟ اینهمه یاس و فضای یاس چرا؟! آیا بهتر نبود بجای آن جمله گفته شود " این فیلمو جدیدا دوبله کردیدم" ؟ حتی میشد بجای "میزنم" (که مناسبتی هم با تصویر درحال پخش ندارد چون تصویر در یک استودیوی دوبله و درحال ضبط صدا نیست) گفته شود "حرف زده ام".

مقامی اشاره به تفاوت سنی خود با ردفورد میکند که 5 سال ردفورد از او بزرگتر است. اکثر بازیگرانی که جلال مقامی بجای آنها صحبت کرده از خود او پیرتر بوده اند. از رابرت ردفورد بگیرید تا عمرشریف و وارن بیتی و ژان پل بلموندو و دیگران... جالبترین بخش در اینجا جائی است که مقامی این شعر را میخواند : از صدای گذر آب چنان فهمیدم / تندتر از آب روان ، عمر گران میگذرد و بلافاصله ردفورد (با صدای مقامی) روی پرده به سخن در می آید که : باز که داری دم از مصیبت میزنی؟ ... اگر همین صحنه با همین جمله کات میشد نتیجه به مراتب جالبتر می بود چراکه گفتار ردفورد میتوانست (درست یا غلط) خطاب به مقامی قلمداد شود اما صحنه فیلم ادامه می یابد و مخاطب رد فورد در فیلم (که چنگیز جلیلوند آنرا گویندگی میکند) میگوید: من که دیگه واسه اینجور کارا پیر شدم و اگه ادامه بدم یه خورده آبروئی که دارم هم می ریزه! ... واقعا چه نیازی به پخش گفتار جلیلوند (با آن بار معنایی نچندان دلچبسش در این صحنه ) می بود ؟ ... و بعد دوباره همان واژه آخر و آخرین... مقامی میگوید : رابرت جان دیگه من و تو عمرمون رو کردیم و این آخری ها دیگران نباید انتظاری از من و شما داشته باشن! واقعا چرا اینقدر یاس در فیلمی که قرار است صرفا زندگینامه شخصی یک هنرمند و بیوگرافی آثارش باشد تبدیل به مرثیه سرائی برای خود میگردد؟

صحنه کمک خواهی ردفورد با بی سیم (در فیلم) به نتیجه نمیرسد و او  با ناامید روی قایقش دراز می کشد. صحنه به مقامی دراز کشیده در بیمارستان و معاینه دکتر از سر وی مونتاژ میگردد. اینبار برخلاف پوستر فیلم ردفورد رو به دوربین است و سر مقامی در حالت نیمرخ و بعد مقامی از سکته مغزی اش و تغییر در صدایش با رابرت درددل میکند. نوعی همذات پنداری با تنهائی رابرت در وسط دریا با این واقعیت که همه ما در زندگی مصایبی داشته و داریم. نحوه بیان حقیقت تلخ تغییر صدای مقامی که زمانی صاف ترین ، زلال ترین و اتوکشیده ترین صداها را در بین گویندگان داشت آنهم در یک فیلم مستند و با چنین ترفندی، یک ایده خلاقانه است که نشان میدهد توکلی علاوه بر اینکه مستندساز خوبی است یک قصه گوی خوبی در سینمای داستانی هم میتواند باشد. بازسازی صحنه معاینه دکتر ( که نتیجه آزمایشات او را در سال 1394/06/11در سن 74 سالگی) با همان دکتر و همان فضا به نمایش درمی آورد از کارهای خوب و ارزنده این مستند میتواند محسوب گردد. اما جلال مقامی با یک جمله این بازسازی را لو میدهد! وقتی دکتر به او میگوید: نتیجه آزمایشات شما در کلیه و کبد و غیره خوب است مقامی میگوید : سبک زندگیمو عوض کردم آخه! سبک زندگی مقامی بعد از سکته عوض شده است و نه قبل از آن. پخش این جمله (حتی اگر مربوط به تغییر مکان منزل مقامی از تهران به مهرشهرکرج یا هرتغییر دیگری حتی پیش از سکته هم باشد) در فیلم به هیچ عنوان زیبنده نیست چراکه بابت تک تک جملاتی که میتواند در یک فیلم مهم قلمداد شود باید قصه سازی گردد تا بیننده با آن تغییراتی که مقامی بیان میکند مطابقت کند درحالیکه از در مرحله قبل سکته ، از تغییرات زندگی مقامی صحبتی بمیان نیامده است. در ادامه این صحنه درحالیکه صحنه غذا خوردن ردفورد روی قایق در روی پرده سینما پخش میشود ، مقامی رو به او میگوید: دکتر من به من پیشنهاد کرده برم گفتار درمانی... یک فضاسازی فوق العاده و متناسب. غذا خوردن برای ادامه زندگی روی قایق آنهم وسط دریای تنهائی برای ادامه حیات برای ردفورد و از اینسو بحث گفتار درمانی برای ادامه دادن به دوبله در دریای تنهایی برای ادامه حیات گویندگی برای مقامی.



صحنه فوق العاده بعدی مربوط به بیمارستان است. جائی که رابین ویلیامز (یکی از بازیگران مشهور سینما که مقامی - چون ردفورد - بجای او در فیلمها صحبت کرده است) در نقش یک دکتر در راهرو یک بیمارستان درحال قدم زدن و ملاحظه افرادی است که در گوشه و کنار ایستاده اند. این صحنه در ادامه به صحنه ای که مقامی روی صندلی انتظار بیمارستان نشسته  گره زده میشود و نگاه مقامی (با یک تدوین خوب) به نگاه ویلیامز گره میخورد. اینبار همذات پنداری ویلیامز با مقامی. تدوین این بخش کاری است که روی آن فکر شده و به دقت هم انجام پذیرفته چنانکه وقتی ویلیامز در راهرو به چپ مینگرد ، قسمت چپ راهروی بیمارستان ایرانی با نگاه او منطبق میشود و وقتی به راست نگاه میکند ، سمت راست راهرو را در فیلم  می بینیم. سعی شده است آنچه در پشت سر ویلیامز در بیمارستان غربی وجود دارد با آنچه جلو دوربین از نگاه او در بیمارستانی در ایران به تصویر کشیده میشود همخوانی داشته باشد ... در ادامه ، مقامی به خودکشی رابین ویلیامر اشاره میکند و بازهم همان فضای یاس ( که اصلا نیازی به ذکر چنین مقولاتی نبود ) . و بعد این مقامی است که بجای رابین ویلیامز در راهرو بیمارستان قدم میزند و با بیماران همذات پنداری میکند. تایید همان جمله ابتدائی فیلم که : سعی کردم مهربان باشم و ...سعی کردم دوست بدارم.



ادامه صحنه ها بازهم فضای تیره و تار زندگی... قدم زدم مقامی در پارکی برفی ، زیر درختان بعضا خشک ، همراه با تصاویر تیره تعدادی فیلم ( مانند دکتر ژیواگو) که عمدتا آنها را سیاه و سفید کرده و صحنه های دهشت و فرار را برگزیده اند که در نهایت با یک موسیقی تنش زا تصاویر پارک را هم به سیاه و سفیدی میبرد ، در نهایت به نگاه مقامی به نور در و پنجره ای که نشان امید باشد مونتاژ میشود و گرمای لیوان چای که میتواند در این فضای سرد و ناامیدی او را گرم کند. و بعد دوباره مقامی به روایت زندگی خودش برمیگردد. از تولد ، از ازدواج از کار و از هنر میگوید. این خط سیر روائی به هیچ عنوان زیبنده نیست که ابتدا همه چیز را در یک سوم ابتدائی فیلم رو به تمام شدن و اضمحلال ببریم و بعد مجددا به زندگی و امید برگردیم.



تنهایی مقامی با چنان وضعیتی قابل درک است اما آنچه آیندگان در مورد یک هنرمند قضاوت خواهند کرد تنهائی یا زندگی شخصی او نیست. اقلا به اندازه ای که در این فیلم به آن تاکید شده نمیتواند قابل اهمیت باشد. آنچه از یک هنرمند در تارک جهان باقی میماند هنر اوست. توکلی نه تنها در این مستند بلکه در هیچ کدام از مستندهایش روی هنرنمائی گویندگان و کارهای ماندگار آنها روی فیلمها ، صحبتی به میان نمیکشد. تاکید او روی زندیگ عادی آنهاست تا هنر آنها . اینکه مقامی حتی بجای پیرزن هم در فیلمهایی مثل ننه زی صحبت کرده و یا اینکه در دستفروش موقع صحبت کردن یک ایده جدید خلق کرده چنانکه موقع دادن نفس به داخل صحبت کرده تا صدائی مخوف تولید کند ، اینکه با گویندگی با تیپهای تیپ ساران قهاری مثل حسین سرشار (بجای آلبرتو سوردی) یا بجای منوچهر اسماعیلی ( بجای تری توماس) صحبت کرده و تیپ سازیهای آنها را به چالش کشیده ، اینکه حتی او در دهه 30 آنونس فیلم هم گفته ، اینکه در جشنواره کودک و سالها در دوبله همزمان حضور داشته و یکی از بانیان این روش از دوبله در کشور است ، اینکه چه خاطراتی از دیگران دارد ، اینکه دیگران چه خاطره خاص فنی از او دارند ، اینکه در 70 درصد تمام فیلمهای ایرانی دهه 60 صدا و نام او چه بعنوان مدیر دوبلاژ و چه گوینده ثبت و ضبط است ، اینکه او هرگز بجای تیپ های ثابت دیگران حرف نزد اما دیگر گویندگان به حریم او تجاوز کردند و بجای بازیگرانی که با صدای مقامی مشهور بودند صحبت کردند و چرا اینکار را کردند و ...  آنچه کارهای توکلی آنچه 90 درصد فیلم را تشکیل میدهد نشان دادن حال و اوضاع فعلی گوینده ، در خانه ، در خیابان ، در باغ ، در جستجوی یک سینما و در میزانسن ها و لوکیشن های مشابه است. بدون اینکه از او در مورد گویش خاصش در فیلمی خاصتر صحبتی به میان آید. از آنچه صحبت میشود حکایاتی است که همه میدانند و با خبرند. صحبت از هنر گوینده را در تک ثانیه های مستندش به تصویر می کشد درحالیکه قدم زدن در خیابان و چاق سلامتی با دیگران ده ها دقیقه از فیلم را تشکیل میدهند. فراموش نکنیم که هدف ما از ساخت یک مستند تحلیلی در مورد هنرمند (و بطور خاص یک گوینده) بیان هنر اوست ، نه بیان حال و روز اینروزهای او.

البته در ادامه ه، توکلی جبران میکند و در پس همان قدم زدنها در خیابان لاله زار ، اعماق ذهن مقامی را می کاود تا از نخستین ها بگوید که یکی از بخشهای بسیار خوب این مستند میتواند قلمداد شود. او از فریدالاطرش و سامیه جمال و اسماعیل یاسین (بازیگران مصری) و گویندگی خودش و مرحوم مهین کسمائی و عبدالله محمدی در استودیوی کاروان فیلم در 18 سالگی خود صحبت بمیان می آورد که تازگی دارد. پخش تصاویر زیرخاکی فیلمهاید مصری آن دوران در لابلای صحبتهای مقامی از دیگر نقاط قوت فیلم در این سکانس هاست. تناسب کلام با تصاویری که پخش میشود اساس یک مستند است که در اینجا توکلی بخوبی از عهده آن برمی آید. پخش کلیپ هایی از بازی مقامی در فیلمهای مختلف در پیش و پس از انقلاب که توسط دوستان و همکاران همین سایت در اختیار جناب توکلی قرار گرفت نیز از امتیازات و تازگیهای مستند ایشان است. بدون شک داشتن یک آرشیو قوی در ساخت یک مستند روائی آنهم وقتی از فیلمها و نامهای زیادی صحبت بمیان می آید دست او را در ساخت مستندی جذابتر باز میگذارد. فیلمخانه ملی ایران و آرشیو صدا و سیما از مهمترین آرشیوهای فیلم در کشور هستند که متاسفانه درب هردوی آنها روی علاقمندان و فیلم ساران بسته است و تکیه بر آرشیو افراد علاقمند و هنردوست درهرصورت با حکایت لنگه کفش در بیابان ، غنیمتی است برای کارگردان سخت گوشی چون توکلی.



قرار بود با نامی چون آقاجلال و مستر رابرت ما به دیدن فیلمی برویم که قصه های ناگفته ای از مقامی را به تصویر کشد. از رابرت ردفورد هم در این فیلم بیوگرافی خاصی نمی بینیم. حتی به این موضوع اشاره نمیشود که کسانی چون سعید مظفری ( در این ملک متروک) ، خسرو خسروشاهی ( در سرقت الماس - دوبله دوم) ، چنگیز جلیلوند ( در گتسبی بزرگ ، جاسوس بازی و والدو پیرو بزرگ) و منوجهر زمانی ( در سرقت الماس - دوبله اول) و دیگران هم بجای رابرت ردفورد صحبت کرده اند. اینکه چه تفاوتی گویش مقامی با دیگرانی دارد که آنها هم بجای ردفورد صحبت کرده اند اما صدای مقامی روی این بازیگر نشسته را در کجای این فیلم میتوان دید؟ اینکه من زیاد بجای این آقا صحبت کرده ام دلیل قاطع و قانع کننده ای برای تثبیت نام مقامی با نام ردفورد نیست. صدای مقامی فیت شخصیت ردفورد است. درست مثل صدای جلیلوند برای مارلون براندو. انصاف کار این بود که به بجای نشان دادن باغ و راغ ، در این خصوص و از کارشناسان زبده این فن (چون عباس مطمئن زاده) کمک گرفته شود تا بیان کنند چرا صدای مقامی با شخصیت و تصویر و بازی ردفورد تناسب دارد ... اشاره میشود که ردفورد هیچ جایزه یا اسکاری را بخانه نبرده ، درحالیکه در سال 1996 دولت آمریکا به وی مدال ملی هنر اهدا کرد. اینکه در 20 سالگی مادرش را از دست داد ، اینکه همسرش نقاش است ، اینکه یک پسر و دو دختر دارد، اینکه پسرش فیلمنامه نویس است و دختر بزرگش ستاره سینما و ... وقتی در نام یک فیلم اسم دو شخصیت را ذکر میکنیم باید هردوی آنها را معرفی کنیم و بعد از ارتباط ایندو بگوئیم. معرفی آقا جلال بشکلی کامل صورت نمیگیرد و از مستر رابرت و زندگی شخصی و هنری اش نیز کوچکترین بحثی بمیان نمی آید ، حتی از نام فیلمهائی که مقامی جای ردفورد صحبت کرده نیز اسمی به میان نمی آید و صرفا بریده های بی نامی از فیلمهای ردفورد در لابلای مستند به نمایش گذاشته میشود.

در لحظاتی از فیلم توکلی به سراغ همکاران مقامی در استودیو دوبله سیما میرود. آقایان پرویز ربیعی ، بهرام زند و همت مومیوند حاضر به مصاحبه  میشوند اما از مصاحبه سایرین حاضر در استودیو خبری نیست. آیا اینان به احترام این استخوان ترکانده وادی هنر و همکار خود نمیتوانستند حتی اجازه دهند صدای آنها در تکریم از مقامی (همزمان با پخش تصاویری دیگر) ثبت و ضبط شود. داریوش کاردان زمانی گفت من به این علت از دنیای دوبله کناره گرفتم که همه جا اگر همکاری پیشرفت کند همکارانش از او تمجید میکنند اما در عالم دوبله هرچقدر انسان پیش رود مورد حسادت آشکار و نهان همکارانش قرار میگیرد و شاید مصداق سخن او را حتی در چنین لحظاتی از این مستند نیز شاهدیم. آنچه مسلم است اینکه توکلی نباید صرفا به افراد حاضر در آن استودیو اکتفا میکرد و بطور جداگانه باید سراغ کارکشتگان دیگر دوبله و نظرات آنها درخصوص مقامی هم میرفت که ظاهرا بعلت تعجیل در آماده سازی این فیلم از یکسو و ناز و کرشمه ها و پاسخهای منفی دیگران از سوی دیگر از اینکار صرف نظر کرده است. به شخصه حتی در رونمائی این مستند نیز از گویندگان حرفه ای و قدیمی هم سطح مقامی کسی جز منوچهر والی زاده کس دیگر را ندیدم (البته کسانی چون مومیوند ، رضوی ، قطعه ای ، و انبوهی از گویندگان نسل جدید حضور داشتند) اما روی سخنم به گویندگان قدیمی است که نه تنها از حضور در چنین مراسمی بلکه حتی در مراسم خاک سپاری همکاران دوبله خود که نفس به نفش سالها در کنار آنها بوده اند نیز کوتاهی میکنند و غافلند که خود آنها هم بخشی از این قافله عمرند که از هردست دهند از همان دست خواهند ستاند. بخشهای مربوط به مرور خاطرات ابوالفضل بهرام زند و خود مقامی در دوبله سریال لبه تاریکی و بیماری دختر مقامی بسیار خوب و در جای مناسبی از مستند تدوین گردیده است. الصاق بخشی از فیلم تغییر چهره جائی که نیکلاس کیج با گریه خاطره عوض شدن چهره اش را برای همسرش با صدای مقامی نقل میکند اگر بدنبال خاطره بیماری دختر مقامی (چند دقیقه پیشتر از موقعیت فعلی) تدوین میشد استفاده به و نتیجه بهتری میشد از آن بعمل آورد.

در این مستند متاسفانه خانم رفعت هاشم پور بشکل اختصاصی حضور ندارند. از زمان اعتصاب اوایل دهه 80 گویندگان و ساختار شکنی رفعت در کنار نصرالله مدقالچی و چنگیز جلیلوند که در نهایت انجمن گویندگان حکم به اخراج این عده را داد رفعت به نوعی دچار سرخوردگی از بی مهری انجمن و همکارانش شد. حتی پس از بخشیدن شدن و بازگشت نفرات طرد شده ، او هرگز به انجمن و دوبله بازنگشت و گوشه عزلت گزید. این عزلت آنچنان در اعماق جان و روح این بهترین گوینده زن تاریخ دوبلاژ ایران ریشه دواند که حتی دعوت میرباقری برای حضورش در  سریال مختارنامه را هم رد کرد . هر گونه مصاحبه با جراید و رسانه ها را نیز پشت گوش انداخت. در این مستند درحالیکه بهتر از هرکس دیگری ، رفعت هاشم پور میتوانست در خصوص دوبله و کارهای همسرش مقامی داد سخن دهد ، متاسفانه این مستند نیز از حضور او بی بهره است و میدانم که اصرارهای توکلی هم در این باب ره بجائی نبرده است. اما توکلی برای برای ادای احترامو دین خود به شخصیت این بانوی بسیار توانمند ، بخشهائی از صحبتهای وی را در برنامه صداهای ماندگار به مستند خود اضافه کرده و از برباد رفته و حضور مقامی و هاشم پور دوشادوش هم در این فیلم صحبت بمیان می کشد. تصاویری که از برباد رفته پخش میشو.د مربوط به دوبله دوم این فیلم است که مقامی در آن حضور ندارد و چقدر زیبنده تر می بود که از دوبله اول جائی که اشلی با اسکارلت ( مقامی با رفعت) صحبت میکنند بخشهائی پخش گردد که البته نسخه دوبله اول این فیلم صرفا در فیلمخانه ملی ایران نگهداری میشود و دسترسی به آن با مرارت و سختی توامان خواهد بود و در دوبله دوم طهماسب بجای شخصیت اشلی صحبت کرده است.



صحنه پایانی این مستند اوج کار توکلی است که مثل یک فیلم سینمائی داستانی روی آن فکر و کار شده است. اما پیش از آن توکلی کل صحنه هایی ابتدا و وسط فیلم خود را که با القای یاس و ناامیدی همراه کرده بود درست پیش از صحنه نهائی اصلاح میکند و از زبان مقامی خطاب به ردفورد میشنویم که : هنوز تو زنده ای و من هم زنده ام. تو بازی کن و من هم بجات حرف میزنم. بالاخره انسان با امید زنده است...
در صحنه پایانی مستند، شاهد بخشهائی از فیلم همه چیز از دست رفته هستیم. جائی که قایق مستر رابرت آتش میگیرد و خودش به دریا می افتد... آقا جلال که در حال ترک کردن سالن سینماست برمیگردد و صحنه به آب افتادن رابرت را می بیند. بسوی پرده سینما میرود و با فریاد، رابرت را صدا میکند. از او میخواهد از آب بیرون بیاید و زنده بماند و او را برای اینکار تشویق میکند... رابرت ردفورد شنا میکند و با دستان مقامی از آب خارج شده و از مرگ نجات می یابد (شکسته شدن مرز واقعیت و مجاز ، حال و گذشته ، و غرب و شرق و بهترین شکل همذات پنداری انسان با خویشتن خویش)... بهترین سکانس این فیلم همینجاست و توکلی با این صحنه روی تمام ضعفهای عمدی یا سهوی خود در طول فیلم درخصوص "آخر و آخرین"های متمادی مقامی که گوئی به تکیه کلام وی در این مستند تبدیل شده بود خط بطلان می کشد و مستندش را به بهترین شکل ممکن به انجام میرساند.



در میان مستندهای توکلی در حوزه گویندگان و از میان روزگار بهروز (زندگینامه بهروز رضوی) ، زاده مهر (زندگینامه ایرج رضائی) ، دوران افشاریه (زندگینامه غلامعلی افشاریه) و آقا جلال و مستر رابرت (زندگینامه جلال مقامی) ، این مستند از همه آنها یک سرو گردن بالاتر است . در نظر من هرچه توکلی جلوتر میرود از ساخت و پرداخت ایده هائی چون ذهنیات او در مستند آقاجلال دور میشود و به یک نوع روزمرگی و روایت ساده یک زندگی اکتفا میکند. شاید تعجیل او در ساخت سری مسلس وار این مستندها و رفتن به سراغ نفر بعد ، دست او را از فکر کردن و خلق لحظات باشکوه در مستندهایش تهی کرده است و شاید اینروزها  تعداد برای او از کیفیت مهمتر است. امید که در مستندهای بعدی شاهد نبوغهای وی که بخشی از آنها در مستند آقاجلال و مستر رابرت متجلی شد باشیم...

منصور (فروردین 96)

۱۳۹۶/۱/۱۴ صبح ۰۸:۱۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آناکین اسکای واکر, سروان رنو, ال سید, rahgozar_bineshan, Classic, نیومن, دون دیه‌گو دلاوگا, ویگو مورتنسن
ال سید آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 128
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۵/۸
اعتبار: 11


تشکرها : 1216
( 377 تشکر در 101 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: نقد مستندهای مرتبط با دوبله

بی نهایت عالی بود منصور جان

ولی کسایی که این مستند رو دیدن و با توجه به سخنان منصور عزیز به این نتیجه می رسن که جناب توکلی عجله زیادی برای ساخت این مستند داشته  و دسترسی خوبی هم به فیلماها دوبله  نداشته و در جایی هم که تکه هایی از یک  فیلم  مصری پخش میشه بیننده ابتدا با خودش فکر میکنه که حتما این صدای آقای مقامی و مرحومه کسمایی ه ولی در واقع این فیلم در ترکیه دوبله شده و فقط آقای مقامی در فیلمی دیگر به جای اون بازیگر(دقیقا نمیدونم این بازیگر همون فریدالاطرش یا نه) حرف زده ،و پخش دوبله دوم بربادرفته در این مستند به خاطر عجله در تهیه مستند بوده چون

هم فیلم مصری که پخش شد(زن سنگدل) و هم بربادرفته از برنامه صداهای ماندگار برداشته شده بود که اصلا از نسخه جدا همین نسخه دوبله دوم هم استفاده نشده بود که ما بگیم زحمت کشیده بالاخره همینو تهیه کرده  و ...اگر تهیه کننده این مستند نمی تونست دوبله اول بربادرفته رو تهیه کنه میتونست از آنونس اون که هم خانم هاشم پور و هم آقای مقامی در اون گویندگی کردن استفاده کنه آنونس هم که ماشاالله در دسترس 99%بچه های سینما و کافه کلاسیک هم است که می تونستن در اختیار آقای توکلی بذارن

نظمی در مستند دیده نمی شه که باعث سردرگمی وکسل شدن بیننده میشه که آقای توکلی با یک پایان حماسی  دوباره مخاطبو به فکر فرو میبره ،که این از نقاط قوت مستنده

آقای توکلی حتما باید با چند نفر مسلط به تاریخ دوبله و آرشیودار صحبت کنه تا بتونه مستند خیلی خوبی بسازه وگرنه این مستند و زاده مهر  که من دیدمشون  چنگی به دل نمیزدن

ولی این مستندها  تدوین خوبی دارن ولی حیف...

البته اینا نظرات شخصی منه و ممکنه درست هم نباشه


مردها ممکنه از زن های خیره سر خوششون بیاد، اما هرگز باهاشون ازدواج نمی‌کنن
(بربادرفته)
۱۳۹۶/۱/۱۶ عصر ۰۵:۱۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Flirtacia, rahgozar_bineshan, terme, منصور, زرد ابری
ارسال پاسخ