[-]
جعبه پيام
» <باد وایت> سکس
» <باد وایت> دار زدن
» <باد وایت> دار زدن
» <دون دیه‌گو دلاوگا> سپاس بانو الیزای گرامی؛ مصاحبه جالبی با اینگمار برگمان در فصلنامه هنر سال 72ــ شاید تکراری ولی هربار خواندنش لذتبخش: http://s8.picofile.com/file/8345442776/B...u.pdf.html
» <سروان رنو> متاسفانه هنرمندان ایرانی چه عمر کوتاهی دارند ... امروز کرک داگلاس 102 ساله شد !
» <حسن شمس> احمدرضا دالوند، طراح گرافیک و تصویرگر ایرانی پس از یک دوره بیماری در اوایل صبح امروز در ۶۰ سالگی در تهران درگذشت
» <بانو الیزا> عکسها و اطلاعات عالی بود دن دیه گو مثل همیشه
» <دون دیه‌گو دلاوگا> "به زمانِ زاون" ــ تقدیم به همه‌ی دوستان و مخصوصا "زاپاتا"ی گرامی: http://cafeclassic5.ir/thread-475-post-3...l#pid37838
» <کاپیتان اسکای> زنده یاد علی حاتمی 15 آذر سال 1375 در تهران درگذشت.
» <کاپیتان اسکای> عزت اله انتظامی:«بدبختانه هیچ هنرمندی در سال های بعد از او نتوانست جانشین او شود. هیچ نویسنده و کارگردانی نتوانست نظم و نثری که او در فیلم هایش داشت را تکرار کند.»
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 8 رای - 4.13 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
قهوه خانه ی کافه کلاسیک
نویسنده پیام
سروان رنو آنلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,942
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 70


تشکرها : 8362
( 14329 تشکر در 565 ارسال )
شماره ارسال: #381
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

شیخ ما  و  سینما

چندی پیش در رکاب شیخ بزرگ بودیم. ایشان را ناگهان وحی از آسمان نازل شد. ایستادند. گفتم کیف حالک یا شیخ * . جواب فرمودند سروان ! کار فرهنگی برای برادران جهادی لازم است. ابزار هنری  برنده تر است. گفتم سمعا و طاعتا. من این امر مهم را به عهده می گیرم و می دانم چه کنم.

به موصل که رسیدیم دستور دادم پرده و سالنی فراهم کنند و شب هنگام , بزرگان خلافت را دعوت کنند به نمایش سینماتوگراف و شیخ نیز هم.  ابتدا از سرگیجه شروع کردیم و جماعت را کمی سرگیجه پدید آمد. شیخ گفت این چه باشد ؟ گفتم کاری از برادر ارزشی و باخدا حضرت هیچکاک .  سپس این گروه خشن به روی پرده رفت و جماعت خوششان آمد. نوبت به کازابلانکا رسید و جماعت می نگریستند تا به صحنه لب گیری رسیدیم. شیخ را از آن صحنه ناراحتی بس عظیم پدید آمد . به من اشارت فرمود تا سانسور کنم و من خود را به کوچه علی چپ ** زدم. مجاهدان  با چشم از حدقه در آمده به دقت نگریستند و ذوق و هلهله ای سالن را فرا گرفت.

پس از پایان فیلم شیخ مرا بخواند و گفت سروان ! ما تو را به کار فرهنگی و هنری فرمان دادیم پس این فیلم دیگر چه بود ؟! گفتمش ای شیخ ! هنر اینست که مهر و وفا به جماعت بیاموزی . شیخ را  این سخن تحولی عظیم پدید آمد . نعره ای زد و سر به بیایان گذاشت.

* برخی گفته اند منظور ابوبکر البغدادی است و برخی دیگر گفته اند شیخ ابوسعید ابولخیر . الله اعلم

** کوچه ای که سمت چپ منزل علی اینا می باشد.


اگر هنر نبود حقیقت ما را می کشت .
۱۳۹۳/۹/۲۱ صبح ۰۲:۱۷
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سرهنگ آلن فاکنر, زینال بندری, BATMAN, ژان والژان, حمید هامون, خانم لمپرت, واتو واتو, بلوندی غریبه, oceanic, زرد ابری, rahgozar_bineshan, Flirtacia, علی بابا, Classic, گولاگ, مگی گربه, امیر کبیر, زبل خان, کنتس پابرهنه, آلبر فواره, آنا کارنینا, رضا خوشنویس, ژیگا ورتوف, کاپیتان اسکای
واتو واتو آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 14
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۹/۱۶
اعتبار: 4


تشکرها : 26
( 113 تشکر در 0 ارسال )
شماره ارسال: #382
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

سلام به همگی

بعد از دوسال سرگردانی در کهکشانها و دوری از دوستانcryyy! بلاخره تونستم راه کافه کلاسیک را پیدا کنم

امیدوارم حال همگی خوب باشه. دلم واسه شما ها خیلی تنگ شده بود :heart:

برم ببینم توی کافه چه خبره

چه تغیراتی بوجود اومده tajob2


اهل فرهنگ و هنر ، سازندگان آینده اند
۱۳۹۳/۹/۲۱ صبح ۰۳:۴۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, BATMAN, بلوندی غریبه, سروان رنو, علی بابا, گولاگ, امیر کبیر, زبل خان, رضا خوشنویس, Memento
خانم لمپرت آفلاین
مدیر بازنشسته
*****

ارسال ها: 397
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۵/۳
اعتبار: 59


تشکرها : 7981
( 8129 تشکر در 189 ارسال )
شماره ارسال: #383
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

در تدارک یلدایی مختصرمفید بودم نه آنکه دلم خیلی خوش است خیر، تنها به منظور احترام وارج نهادن و پاسداری از سنن دیرین ایران زمین ، برای انکه فرزندانم باچشمان خود ببینند سفره پرمفهوم یلدایی بسیار باشکوهتر از درخت کریسمسی است که با حسرت در خانه چندتن از آشنایان نظاره گر بودند...اما باشنیدن خبر درگذشتش دلم شکست... روباه مکار نازنینی که کودکیم رابا صدای خشدارو زیبایش وکلام آهنگینش گذرانده بودم ازدنیا رفت. استاد مرتضی احمدی... کجا پرکشیدی پدرجان؟ میخواستم محفل کوچک یلداییم را با تخت حوضی های شما گرم گرم گرم کنم... حالاچه بگویم ؟ چه بخوانم؟

گله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم؟ شکوه از بخت بد اختر بکنم یا نکنم؟

http://dl.irmp3.ir/data/song/Morteza_Ahm....IR%29.mp3

بهرتقدیر یلدای امسال را باخاطره او برگزار خواهیم کرد وقطعا او مهمان امسال وهرسال همه خانه های ایرانی است. چه خوش است رفتنی که همواره سالگردش با آمدن خوش در یادها همراه باشد... این رفتن ها مرگ نیست تولد دوباره و چندباره است تولد بینهایت و یقیناخدا این نعمت رانصیب هربنده ای نمینماید...

درهمشهری جوان به نقل هنرمندفقید مرتضی احمدی اینگونه آمده بود بخوانیم و از محضراستاد غایب همیشه حاضرمان درس بگیریم :

" مشکلات زیاد است ولی مراسم یلدا باید برگزار شود...همیشه همین دور هم بودن مهم بوده. اصلا این رسم ایرانی‌هاست که دور هم جمع شوند..."

روحش شاد که لحظه لحظه عمرش سرشار از مهر ، دوستی ، گذشت ، صفا و صمیمیت بود

***********************************************************

پیوست: عزیزان در جستارهای گفتمانی که به منظور گپ و گفت و احوالپرسی دوستان پایه ریزی شده اند،اصولا  قانون رعایت صبر جمیل جهت ارسال بعدی مفهومی ندارد لذا به قول مولوی: هیچ آدابی و ترتیبی مجو... هرچه میخواهد دل تنگت بگو ... اما خواهشمندم درمورد سایر جستارهای تخصصی کافه این قانون نانوشته را رعایت بفرمایید. سپاسگزار عنایت و ارسالات متین شما هستم.


در مسلخ عشق جز نکو را نکشند ... روبه صفتان زشت خو را نکشند
۱۳۹۳/۹/۳۰ عصر ۰۵:۱۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, زینال بندری, Joe Bradley, زرد ابری, BATMAN, پرشیا, اسکورپان شیردل, سروان رنو, فیلیپ ژربیه, زبل خان, بلوندی غریبه, نیومن, علی بابا, گولاگ, شرلوك, Classic, زاپاتا, جیسون بورن, ژان والژان, Papillon, پیر چنگی, Flirtacia, مگی گربه, واشیزو, کنتس پابرهنه, آلبر فواره, بوشوك, رضا خوشنویس, هایدی, Memento, آلبرت کمپیون
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 494
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷
اعتبار: 72


تشکرها : 388
( 7614 تشکر در 133 ارسال )
شماره ارسال: #384
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

حروف الفبای دستگاه تلگراف براساس کدهای مورس بود. این کدها توسط ساموئل مورس ابداع شد و در واقع اولین شکل انتقال مکالمات و نامه ها بود که امروزه بشکل موبایل خودنمائی میکند و عین صحبت (و حتی تصویر) جابجا میشود. یادگیری این کدها در قرن 21 هم خالی از لطف نیست

این کدها بطور کل در دو شکل (-) و (.)  (خط و نقطه ) هستند و در دستگاه تلگراف که براساس ضربه مبتنی بود ، صدای نقطه یک ضربه و صدای خط یک شکل ممتد کوتاه بود و تشخیص خط و نقطه کار آسانی بود و حرفه ای های این فن در آنزمان حتی نیاز به یادداشت حروف نداشتند و میتوانستند با گوش دادن ، کل جملات را تفسیر کنند. دوستان بیاد دارند که در فیلم تام ادیسون جوان ، ادیسون با بهره گیری از همین کدها و با استفاده از سوت قطار توانست به خواهر خود که سوار بر قطاری بود که بسوی پلی تخریب شده میرفت، به او بفهماند که قطار باید متوقف گردد.

با وجودیکه هنوز هم این علائم در دریانوردی و برخی دیگر از مشاغل بشکل رسمی کاربرد دارد ، بنظر میرسد میتوان در قرن حاضر نیز با بهره گیری از این کدها به دوستان و آشنایان و دیگران برخی مفاهیمی را در شکلی که نمیخواهیم دیگران از قصد ما آگاه شوند انتقال داد. مثلا با سوت زدن در حضور دیگران به دیگری فهماند که منظور ما چیست و چه چیزی از او میخواهیم . یا حتی آنها را در یک پیامک نوشت تا اگر هم کسی دید نتواند به منظور ما پی برد و صرفا شخص مورد نظر از آن آگاه شود .... حفظ کردن علائم کار سختی نیست و با چند بار تکرار و شکل عملی در ذهن خواهد ماند . من برای آشنائی دوستان این کدها در اینجا ذکر میکنم

حرفکدحرفکد
الف • – ص • – • –
ب – • • • ض • • – • •
پ • – – • ط • • –
ت ظ – • – –
ث – • – • ع – – –
ج • – – – غ • • – –
چ – – – • ف • • – •
ح • • • • ق • • • – – –
خ – • • – ک – • –
د – • • گ – – • –
ذ • • • – ل • – • •
ر • – • م – –
ز – – • • ن – •
ژ – – • و • – –
س • • • ه
ش – – – – ی • •

فرض کنید شما میخواهید به کسی بگوئید که دوستش دارید: دوستت دارم

شکل تفکیکی حروف این جمله عبارت است از : د و س ت ت د ا ر م

حروف را البته انگلیسی زبانها از چپ به راست می چینند اما با توجه به فرهنگ وطنی خود از راست به چپ و با توجه به جدول فوق الذکر می چینیم. میتوان بین کدها فاصله یا علامت (،) گذاشت

– • •    • – –     • • •     –     –     – • •     • –     • – •     – –

میتوان بشکل عمودی هم نوشت تا از درهم رفتگی و شلوغی کار کاست:

د : • •

و : • – –

س : • • •

ت :

ت :

د : – • •

ا : • –

ر : • – •

م : – –

۱۳۹۳/۱۰/۱۵ صبح ۰۸:۵۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, اسپونز, rahgozar_bineshan, BATMAN, اکتورز, شرلوك, مگی گربه, آلبر فواره, خانم لمپرت, Classic, پرشیا, بولیت, سارا, رضا خوشنویس, هایدی
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 62


تشکرها : 7909
( 3378 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #385
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما بزرگواران و دوستان نازنین کافه کلاسیک.

شرمندۀ همۀ شما هستم که تا امروز نمی دانستم نبودنم می تواند جایی مهم باشد و یا حضورم برای کسی قابل تامل...

نظیر همان داستان زیبای "زندگی شگفت انگیزی است" ساختۀ فرانک کاپرا که عجیب بر دل آدم می نشیند و به یادت می آورد هرچقدر هم کوچک باز جایی، ردپایی از تو افتاده که دلی برایت تنگ شود...

نمی دانم از کجا شروع کنم، بهتر است بگویم که چه شد...بله این بهتر است...

در ارسالهای آخرم نوشته بودم که مدتیست دانشجو شده ام و گرفتار پایان نامه ام هستم، اما بدلیل اشتغال فرصت کافی برای انجامش را نداشته و ندارم و کار به جایی رسید که با تهدید استاد مواجه شدم. این بود که با دوستان کافه نیز در میان گذاشتم و رفتم تا تمامش کنم و برگردم.... این میان مشاجره ای نیز رخ داد که از بخت بد زمانش درست مصادف شده بود با کارهای پایان نامه و غیبت ناشی از آن که متاسفانه به یک حساب گذاشته شدند که خدا را شاهد می گیرم هیچ ارتباطی میان آن ارسالها و آن غیبت نبود... خوشبختانه اگر نام به اصطلاح بانو را برگزیده ام، رفتارم چندان هم نازک نارنجی نیست... :blush:

به قول مسعود خان کیمیایی در همان محله می جنگم !!! میدان را خالی نمی کنم. و اضافه کنم کاربر گرامی آقای منصور را سالهاست که می شناسم از محیطی به نام پرشین تولز و بعد گزاره و بعد کافه کلاسیک.با ادبیات ایشان و لحن انتخابیشان آنقدری آشنا هستم که بتوانم به موقع و در مقام دفاع از انتقادهای وارده شان برخیزم ! مزاح بود جناب آقای منصور...

دوستان گرانقدر رفته بودم که پایان نامه را به سرانجام برسانم، از بخت بدم، دچار مشکلی به نام توقع بالای استاد شدم. هفتۀ قبل تحویل دادم و آماده بودم برای دفاع. اعلام نمودند که که مقاله از آن استخراج نکرده ای موافقت نمی کنم. گفتم می نویسم گفتند اعتباری به قول دانشجو جماعت نیست!!!!! آمدیم و رفتی و پشت سرت را هم نگاه نکردی!!!! خلاصه بنده الان با خستگیی که در تنم مانده بود آمده بودم که بنویسم چه شده اما تا نام کاربری ام را وارد کردم با صحنه ای مواجه شدم که بدون اغراق تا امروز تجربه اش نکرده بودم! 25 پیام خصوصی خوانده نشده با ادبیاتی گوناگون اما با مضمونی واحد، دلمان برایت تنگ است کجایید برگردید............ و آنقدر متحیر شدم که بغض گلویم را فشرد...

و سپاسگزار این بزرگوارانم که نوشته بودند:

دوستان گرامی ام اسپونز، زینال بندری، واشیزو، مگی گربه، سهیل، بتمن، کایزر، ال.بی.جفریز، جو برادلی، تونی آرزنتا، فرانکشتاین، هری، برت گوردون، آرام، زرد ابری، پیرمرد، هانیبال، ژان والژان، کرت اشتاینر، هایدی، جان لاک، نانگیولا و حاج کاظم گرامی که با جملات پرمهرشان شرمنده ام کرده بودند. و بعد تیم مدیریت کافه آقایان کلاسیک، سروان رنو، اسکورپان و خانم لمپرت عزیز.... آنقدر غیبتم طولانی شده بودکه خیلی از نویسندگان نامه را متاسفانه حتی به نام نمی شناختم و افتخار خواندن ارسالی از این دوستان را نداشتم. حتی اطلاع ندشتم که دوست بزرگوار و بی اندازه مهربانم خانم لمپرت به جمع مدیران کافه پیوسته اند و چقدر از این بابت خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که بزرگواری در این جا هستند که قصور مرا به بهترین نحوی پوشش داده اند و می دانم ایشان به مراتب بهتر و کاملتر از من به کافه اشراف داشته اند که مدتها بود به خاطر مشکلاتم نمی توانستم با تمام وجود و ذهنم در خدمت کافه باشم.

سپاسگزارم از تمام دوستانی که با بودنشان، با نوشتنشان با حضورشان، سبب ادامۀ حیات کافه هستند و نگذاشتند ذره ای از مسیر و اهداف والای خویش دور شود. که کافۀ ما قرار نبود محیطی باشد در حد دیگر فضاهای مجازی... ما، محفلی داشتیم و داریم که شکر خدا هر کسی نمی تواند به خود اجازه دهد با هر سطحی از سواد، صرفا در آن وقتی بگذراند و کلمه ای بنویسد... نویسندگان بهترینند و خوانندگان آنقدر محترم و متشخص که تا لازم ندانند، دست به قلم نمی برند.

و اما من........... به امید خدا دوباره هستم... شاید کمی از نوشتنهای سابق کم کنم، چون هنوز متاسفانه این رشتۀ پایان نامه سر دراز دارد اماشکر خدا شاکلۀ اصلی اش بر پا شده و دیگر آن فشار سابق در کار نیست. به شما قول می دهم دیگر هستم و ادامه می دهم...... امید که شایستۀ اینهمه مهربانی شما باشم.

بسیار دوستتان دارم و برایتان احترام قائلم.

با مهر و درود

بانو


مریم هروی
۱۳۹۳/۱۰/۱۹ عصر ۰۸:۱۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : محمد, خانم لمپرت, زینال بندری, L.B.Jefferies, BATMAN, کنتس پابرهنه, اسکورپان شیردل, هانا اشمیت, ژان والژان, اسپونز, بوشوك, مگی گربه, گولاگ, منصور, نیومن, rahgozar_bineshan, کاپیتان اسکای, سروان رنو, پیرمرد, Classic, برو بیکر, اکتورز, بلوندی غریبه, زرد ابری, برت گوردون, آلبر فواره, جیسون بورن, پرشیا, حمید هامون, ایرج, Papillon, رضا خوشنویس, هایدی, Memento, سی.سی. باکستر, فورست, Schindler, آلبرت کمپیون
سروان رنو آنلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,942
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 70


تشکرها : 8362
( 14329 تشکر در 565 ارسال )
شماره ارسال: #386
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

(۱۳۹۳/۱۰/۱۹ عصر ۰۸:۱۰)بانو نوشته شده:  

.... کار به جایی رسید که با تهدید استاد مواجه شدم. ، از بخت بدم، دچار مشکلی به نام توقع بالای استاد شدم. هفتۀ قبل تحویل دادم و آماده بودم برای دفاع. اعلام نمودند که که مقاله از آن استخراج نکرده ای موافقت نمی کنم. گفتم می نویسم گفتند اعتباری به قول دانشجو جماعت نیست و ....

بانوی عزیز ,

به گمانم این استاد از ایادی کاپیتان اسکای ( لعنت الله طیاره ) باشد و چه بسا خودش باشد :eee2

چون کاپیتان هم به شغل استادی مبادرت دارند. بعید نیست به سیستم آموزشی آنجا  نفوذ کرده باشند. shakkk!

ما در رایش , استادان زیادی را سوزاندیم و با اینکار علاوه بر دفع فتنه , مبلغ زیادی هم در بودجه آموزشی صرفه جویی نمودیم. در هر صورت اگر دیدید که این استاد زیادی گیر می دهد اطلاع دهید تا قوای وافن اس اس و هنگ چترباز اتو اسکورزینی را سریعا به منطقه گسیل نماییم. بازده کوره های جناب ژان والژان به دلیل فصل سرما بالا رفته و فرآیند" آدم سوزیزاسیون" را بهتر انجام می دهند.


اگر هنر نبود حقیقت ما را می کشت .
۱۳۹۳/۱۰/۲۶ عصر ۰۲:۲۵
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, کاپیتان اسکای, خانم لمپرت, کنتس پابرهنه, مگی گربه, اسپونز, BATMAN, پیرمرد, اکتورز, Classic, Papillon, زرد ابری, رضا خوشنویس, فورست, آلبرت کمپیون
نوبادی آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 33
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۲/۴
اعتبار: 6


تشکرها : 22
( 229 تشکر در 4 ارسال )
شماره ارسال: #387
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

با عرض سلام خدمت دوستان

بعد از مدتها فرصتی بدست آمد تا دوباره سری بزنم.

اول اینکه ظاهرا از پست های ارزشمند سرهنگ کورت اشتاينر بعلت مشغله ایشان محروم شدیم.

دوم اینکه بهتر است یک دکمه تشکر کلی گذاشته شود بطوریکه از همه پست ها تشکر شود چون اکثر پست های دوستان شایسته حداقل یک تشکر خشک و خالیست.

سوم اینکه اگر خداوند عمری و وقتی دهد تا ما هم با سواد ناقص خود پست کنیم!هر چند به گفته نوبادی راز یک زندگی دراز اینه که تلاش نکنی تا کوتاهش کنی:

The secret of a long life is you try not to shorten it

و چهارم اینکه یک نفر به نام ترینیتی وارد شهر شده و پا تو کفش ما کرده،خوشحال می شیم تا یک دوئل با هم بکنیم البته قبلش یه تابوت هم از جانگو بگیره با خودش بیاره.


بیخیال .... اینجا محله چینی هاست.
۱۳۹۳/۱۰/۲۶ عصر ۰۹:۰۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کاپیتان اسکای, سرهنگ آلن فاکنر, هانا اشمیت, پیرمرد, سروان رنو, rahgozar_bineshan, BATMAN, بلوندی غریبه, زرد ابری, رضا خوشنویس, Memento, آلبرت کمپیون
سروان رنو آنلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,942
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 70


تشکرها : 8362
( 14329 تشکر در 565 ارسال )
شماره ارسال: #388
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

باز ما مدتی نبودیم و این متفقین شروع به شایعه پراکنی کردند !

و اما اصل ماجرا ...

همانطور که می دانید ما از چندی قبل در خدمت برادر ابوبکر البغدادی ( سرکرده داعش ) بودیم و رفتار آنها را می پسندیدیم. برخی کارهای آنها با روش های پیشوا در رایش سوم مطابقت داشت و البته برخی هم نه. به هر حال ما در خدمت این برادران بودیم تا اینکه قضیه پاریس پیش آمد. پاریس ( شهر عشاق ) چیزی نبود که پیشوا بتواند جنایت را در آن قبول کند. حتی ریک هم که اسلحه به آنها می رساند با این قضیه از آنها روی گردان شد و من نیز هم. پس شبانه در لباس مبدل از قرارگاه بیرون رفتیم . اما به کجا  ؟!

دیگر نه از معمر جان ( شهید مظلوم ) خبر بود و نه بن لادن . پس بناچار مجبور شدیم موقتا به  بشار جان قانع شویم  چون باد مساعد از آن سو می آمد. بشار  هم که می دانست ما اطلاعات ذیقیمتی از ابوبکر البغدادی برایش داریم به گرمی استقبال نمود. البته الحق و انصاف خانم ایشان هم واقعا کم نگذاشتند و خیلی اظهار محبت می کنند ! کوتاه سخن اینکه دیگر ما را با این داعشی ها کاری نیست و همانا سزای کسی که در میعادگاه عاشقان آدم بکشد همین است که افراد کاپیتان اسکای از آسمان نابودش کنند. پاریس خط قرمز ماست.

والسلام

سروان رنو - منطقه ریف دمشق


اگر هنر نبود حقیقت ما را می کشت .
۱۳۹۳/۱۱/۸ عصر ۱۱:۳۴
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, پیرمرد, rahgozar_bineshan, زینال بندری, BATMAN, اکتورز, مگی گربه, ژان والژان, خانم لمپرت, گولاگ, بلوندی غریبه, Classic, Papillon, زرد ابری, رضا خوشنویس
خانم لمپرت آفلاین
مدیر بازنشسته
*****

ارسال ها: 397
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۵/۳
اعتبار: 59


تشکرها : 7981
( 8129 تشکر در 189 ارسال )
شماره ارسال: #389
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

شاید بهتر بود این مطلب را درتاپیک قشنگ و نوستالژیک پیرمرد گرامی مان،"یادش بخیر" می آوردم ولی از آنجا که بحث قهوه خانه ای است خوب بهتر بود در قهوه خانه آغاز شود وانجام پذیرد...

قدیم ترها یادش بخیر موی سپید آنقدر حرمت داشت که به یک تار آن قسم یاد می کردند. ما جرئت نداشتیم جلوی پدرمادر پا دراز کنیم یا آنها را با لفظ "تو" خطاب نماییم. این باور و این فرهنگ نیک به جامعه سنتی مان نیز بسط پیدا می کرد همیشه بزرگترها جایگاهی ویژه داشتند محال بود در اتوبوس موسپیدی را ایستاده ببینید یا در گذرها سالمندی را کیسه خرید در دست چراکه بامعرفتی همیشه پیدا میشد که بی منت و باافتخاربارش را تا منزل برای او حمل کند.

درقهوه خانه اما،حکایت چیز دیگری بود... وقتی بزرگتری وارد میشد مشتریان به احترامش نیم خیزی میزدند و قهوه چی سفارشی و خارج از نوبت به او می رسید. جوانترها حتی برای نوشیدن ،حتی برای نگاه، حتی برای صحبت از بزرگ اجازه می خواستند و اصطلاح زیبا و وزین "رخصت" بود که گوش نوازانه درفضای کافه طنین انداز بود...یادش بخیر

من جو سنتی قهوه خانه ای راخیلی دوست داشتم و کافه مان را همیشه آنگونه مجسم میکردم. اما وقتی منصورخان گرامی دراقدامی منحصربفرد در طول تاریخ قهوه خانه ای،دستگاه تلگرافشان را درقهوه خانه کافه کلاسیک مستقر کرد و اول بار پیام مهرآمیز و زیبای "دوستت دارم" را با آن به سرتاسرکافه مخابره نمود گفتم کمی مدرنیته هم بد نیست ... قهوه خانه را جلا میبخشد و دل هارا صفا...

بنابراین وقتی از نوافزار هم استفاده بهینه وصلح آمیز و دوستانه شود بسیارهم نیکوست. اما عزیزان مدرنیته باگرایش منورالفکری و با کلید "آزادی بیان" راهگشای درهای بسیاری است که چه بسا متاسفانه درمواردی خواسته و ناخواسته به حریم شخصی دیگران بازمیشوند و حتی خود غربی های متمدن نیز از آن شاکی اند. ببینیم شکایت های فلان هنرپیشه و بهمان سیاستمدار را که از استعمال بدون اجازه نام یا حتی اندک نشان و ردپایی از خود روی محصولی (هرچه باشدحتی ارزشی و پسندیده) کار را به شکایت و دادگاه وخسارت میکشانند و حتی در مواردی که به نظر ما تماشاگران غائله (که اغلب هم پای گود نشسته ایم و میگوییم لنگش کن) حتی آب در دل کسی تکان نخورده، قانون می آیدو در جهت حمایت از شاکی قاطع ترین برخورد رابا متشاکی انجام میدهد.بنابراین اگر میخواهیم از نام و هویت اشخاص یا مطالبشان چه درعالم واقع وچه در مجاز(که آن نیز به نوعی بخش مهمی از زندگی ما راشامل میشود) دربیانات خود استفاده کنیم بهتراست برای حرمت نهادن به ایشان ابتدا رخصت بگیریم.این قضیه بزرگ و کوچک نمی شناسد ولی درباره بزرگترها اهمیت آن دوچندان است.

من بالشخصه وقتی طنز جاری نازی مآبانه سروران سروان رنو،ژان والژان،کاپیتان اسکای،اسکارلت اوهارا ودیگر دوستان دخیل متحد و متفق در این باب را میخوانم بسیار لذت میبرم و ازته دل دراین وانفسای کمبود شادی، میخندم. این کریمان طنز بین خودشان را باقلم توانمندشان بی هیچ چشمداشتی (و بی آنکه کاربران دیگر را وارد جنگ دوم جهانی کنند) در معرض دید سایرین قرار میدهند ومن بسیار متشکرم. بارها در پیام های خصوصی هم سپاسگزارشان بوده ام،بالاخص سروان رنوی عزیز که همواره به ایشان ارادت خاص داشته و دارم.حتی بارها بااشتیاق خواستم خود را وارد جبهه متحدین کنم ولی نه جسارت ورود بی اذن به جمع این بزرگان را داشتم و نه هنر طنز این عزیزان و نه دانش تاریخی و جنگی ایشان...و دریک کلام بسیار برایشان حرمت غائلم ...

امیدوارم هنوز و همیشه حرمت و رخصت در فرهنگ ما معنا داشته باشند چه ما بزرگترها که در احترام به عقاید جوانان پرشورمان کوشا باشیم و چه جوانترها که بدانند موهای سپید در چرخ توانفرسای آسیاب جان به این رنگ درآمده اند. انسان و درخت خیلی شبیه هم اند. هردو با گذر زمان از بیرون قطور تر و از درون حساس و پوک میشوند و با اندک فشاری ممکن است بشکنند. شما وقتی به یک درخت پرشاخه کهنسال برمیخورید اولین فکرتان این است که "عجب پوست کلفت، و ستبر و پایدار است!" چه بسا تابی هم بر شاخسارش بسته و آویزانش شوید و بیاندیشید "این که چیزیش نمیشود" اما حقیقت جز این است. درخت حتی با نوشتن یک یادگاری به نظر شما صاف وساده روی پوست پر چین و چروکش بسیار آزارمیبیند. یادگاری که شاید برای شما،من و خوانندگان دیگر چشم نواز،خواندنی،مفرح و زیبا باشد اما در نظر درخت پیر چیز دیگری است...


در مسلخ عشق جز نکو را نکشند ... روبه صفتان زشت خو را نکشند
۱۳۹۳/۱۱/۱۰ صبح ۱۱:۱۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : گولاگ, پیرمرد, مگی گربه, حمید هامون, زرد ابری, زاپاتا, بلوندی غریبه, کنتس پابرهنه, زینال بندری, آلبر فواره, ژان والژان, rahgozar_bineshan, منصور, نیومن, BATMAN, سروان رنو, Classic, کاپیتان اسکای, اسکارلت اُهارا, پیر چنگی, رضا خوشنویس, هایدی, فورست, Memento, آلبرت کمپیون
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 221
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 40


تشکرها : 4011
( 3924 تشکر در 59 ارسال )
شماره ارسال: #390
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

چند شب پیش با جناب سروان پیرامون سروده هایش صحبتی بود، به ایشان عرض کردم که اگر دوست داری کلّیات عروض را برایت واگویه کنم تا وزن شعرهایت بهتر شود، ایشان گفتند خلاصۀ آن را برای بهره مندی عموم در انجمن قرار بده که جایی بهتر از قهوه خانه برای صحبت از آن نیافتم.

خلاصۀ عروض: در ابتدا ذکر می کنم برای تعیین وزن شعر یک مصرع را بخش کرده(مطابق آنچه در کلاس اول ابتدایی انجام می دادیم مثلاً سروان می شود سَر/ وان) و می نویسیم.

قوانین به هر حرف بی صدا(مانند ب، ت، ج و ...) عدد 1 تعلق می گیرد. به هر مصوت کوتاه (-َ،-ِ،-ُ) اگر در ابتدای بخش باشد عدد 2 و اگر در میانه باشد عدد 1 تعلق می گیرد و در مورد مصوت های بلند (آ،ای،او)این اعداد به ترتیب 3 و 2 است. نون ساکن پس از مصوت بلند فاقد اعتبار و عدد صفر به آن تعلق می گیرد. اعتبار بخش آخر هر مصرع عدد 3 است.

حال در هر بخش این اعتبار ها را جمع می زنیم اگر عدد 2 بود از علامت لا و اگر 3 بود از علامت - و اگر 4 یا 5 بود از -لا بهره می بریم.

از مقایسۀ دو مصرع می توان به وزن شعر پی برد. بر حسب قرارداد این وزن با ترکیب از واژه هایی مانند فاعِلاتُن(- لا - -فَعَلاتُن(لا لا - -فاعِلاتُ(- لا - لا مُستَفعِلُن(- - لا -مُستَفعِلُ(- - لا لافَعولُن(لا - -فَعلُن(- -فَعَل(لا -) بیان می شود.

نکته گاهی در معادل سازی دو مصرع با هم، شاعر حق دارد لا را به - یا بالعکس تبدیل کند و یا لالا را به - تبدیل نماید و یا دو هجای مجاور را جابجا نماید.

برای درک مراحل فوق مثالی می زنم(توجه کنید در بخش کردن به آنچه می گوییم کار داریم نه آنچه می نویسیم):

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد                آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

سال/ها/دِل/طَ/لَ/بِ/جا/مِ/جَ/مَز/ما/می/کرد             آ/چِ/خُد/داشت/زِ/بی/گا/نِ/تَ/مَن/نا/می/کرد

-لا/-/-/ لا/ لا/ لا/ -/ لا/ لا/- /- /-/ -               - /لا/-/ -لا/ لا/ -/ -/ لا/ لا/ - /- /- / -

فاعِلاتُن فَعَلاتُن فَعَلاتُن فَعلُن

توضیح به جای U از لا استفاده کردم که نوشتنش آسان تر باشد.

۱۳۹۳/۱۱/۱۴ عصر ۰۷:۱۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : rahgozar_bineshan, ژان والژان, هانا اشمیت, زینال بندری, بلوندی غریبه, خانم لمپرت, BATMAN, سروان رنو, فرانکنشتاین, اسپونز, پیر چنگی, سرهنگ آلن فاکنر, Classic, آلبر فواره, زرد ابری, کاپیتان اسکای, رضا خوشنویس, هایدی, آلبرت کمپیون, شارینگهام
ژان والژان آفلاین
مسئول اردوگاه آشويتس كافه
***

ارسال ها: 58
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۳
اعتبار: 41


تشکرها : 10488
( 697 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #391
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

هايل هيتلر !

راستش اول ميخواستم اين پست رو توي تاپيك يادش بخير بزنم بعد ديدم شايد دوستان نسبت به وقايع چند ماهه و چند ساله اخير حضور ذهن نداشته باشند.

آلبوم خاطرات رو كه ورق ميزدم گذر عمر را در آئينه ارتش رايش بوضوح ميديدم:

tyu

صص

t5t5

يادش بخير اون روزهايي كه جناب سروان براي سركشي (تفريح و آدم سوزي) به اردوگاه ميومدند.اين جور مواقع معمولا چند تا انگليسي رو توي كوره مينداختيم و دور هم خوش ميگذرونديم.

r45

45t54

t5t

54y

اون دوران همه چيز برامون يكنواخت و عادي شده بود. سوختن اجساد ، اتاق هاي گاز ، اجسادي كه روي هم چيده ميشدند و ...

تا اين كه دوران جنبش و تكاپو فرا رسيد...

اول توي جبهه همپيمان عزيزمان بشار اسد بوديم :

ثثثي

و بعد ، ماموريت در جبهه داعش

صث23

چه دوران خوشي بود...

ثيث

ثق

راستي جناب سروان ، چي شد كه ديگه در جبهه داعش نخواهيم بود؟ ما كه صدتا صدتا سر ميبريديم ، با اين همه تجربه ...

چي شد كه باز به آغوش همپيمان سابق ، بشار اسد برميگرديم؟ ظاهرا هم خانمشون استقبال گرمي از شما بعمل آورده اند!!!!!!!!!

tgtgtg


خداوند برتر از آنست كه در ذهن ما گنجد
۱۳۹۳/۱۱/۱۶ صبح ۱۲:۳۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, پیرمرد, oceanic, آلبر فواره, زرد ابری, برو بیکر, rahgozar_bineshan, خانم لمپرت, سروان رنو, BATMAN, بلوندی غریبه, Papillon, اکتورز, پیر چنگی, رضا خوشنویس, Memento, فورست
سروان رنو آنلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,942
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 70


تشکرها : 8362
( 14329 تشکر در 565 ارسال )
شماره ارسال: #392
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

(۱۳۹۳/۱۱/۱۶ صبح ۱۲:۳۳)ژان والژان نوشته شده:  

 ما كه صدتا صدتا سر ميبريديم ، با اين همه تجربه ...

ای سرباز بی احتیاط . رعایت حفاظت اطلاعات یادت رفته ؟!

مگر پیشوا در جلسه حزب تاکید نکردند که تمام اقدامات راه حل نهایی بایستی در سکوت رسانه ای انجام شود و هیچگونه تصویر و یا فیلمی نباید به بیرون درز کند ؟ asabi

البته با توجه به اسنادی که اینجا فاش شد اعتراف می کنیم که یکبار مجبور شدیم چند جسد را شخصا بسوزانیم اما اینها فقط جسد مردگان بودند که در اثر بیماری و گرسنگی مرده بودند و بعضی هم در پی بمباران های متفقین کشته شده بودند و گرنه ما هیچ زنده ای را نکشتیم و نسوزاندیم چرا که در کارخانه ها به نیروی کار نیاز داریم. همچنین عکسی که مرا در کنار قربانی با لباس قرمز نشان می دهد فتوشاپ  می باشد چون من همواره با روش سربریدن مخالف بودم و همانطور که در چند پست بالاتر هم نوشتم اصلا به همین دلایل داعش را رها کردم. nnnn:روش کشتن دشمن حساب کتاب دارد آقا. تیرباران و کوره صد شرف دارد , ابهت دارد. چه معنا دارد سر بریدن و آتش زدن ؟ فوق اش دار بزنید. هم کلاسیک تر است و هم تر و تمیز تر. مثل عکس زیر:

مجرم زیر  خودش را به شکل پیشوا در آورده بود و ما این مشکل تشابه را حل کردیم.

و اما بعد ...

با خبر شدیم که بعد از رفتن ما , یکی از خلبانان متفقین توسط داعش اسیر و سپس سوزانده شده. امیدواریم کاپیتان اسکای نبوده باشد. چون اینطور که من فیلم اش را دیدم بسیار خوش ساخت و هنری ساخته بودند و خلبان هم خوب بازی می کرد که بعید نیست اینها از تجربیات خلبان در ساخت فیلم استفاده کرده باشند و کاپیتان هنرمند هم چند وقتی هست که خبری ازش نیست . حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را.

[تصویر: minzdr.gif]


اگر هنر نبود حقیقت ما را می کشت .
۱۳۹۳/۱۱/۱۷ صبح ۰۱:۲۷
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, ژان والژان, زینال بندری, پیرمرد, خانم لمپرت, بلوندی غریبه, Papillon, کاپیتان اسکای, زرد ابری, Classic, اکتورز, پیر چنگی, رضا خوشنویس, Memento
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 221
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 40


تشکرها : 4011
( 3924 تشکر در 59 ارسال )
شماره ارسال: #393
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

(۱۳۹۳/۱۱/۱۶ صبح ۱۲:۳۳)ژان والژان نوشته شده:  

tgtgtg

uyj

ما که همۀ حرفهای جناب سروان و دست راستش ژان والژان را ندید و بدون عکس هم باور می کنیم، ولی جناب سروان اخیراً بدجوری شکم آورده و تپلی شده، گویا کم کم وقت بازنشستگی و رسیدگی به همان مأموریت بی جیره و مواجبش که همانا رتق و فتق امور کافه است، فرا می رسد.

ای داد بیداد....یک حلقه هم که در دست چپش است؟! :cccoکی نامزد کرد که ما نفهمیدیدم! با کی؟!:huh:

۱۳۹۳/۱۱/۲۲ عصر ۱۲:۲۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : خانم لمپرت, زینال بندری, بلوندی غریبه, سروان رنو, BATMAN, اکتورز, زرد ابری, Flirtacia, کاپیتان اسکای, رضا خوشنویس, ژان والژان, Memento
ژان والژان آفلاین
مسئول اردوگاه آشويتس كافه
***

ارسال ها: 58
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۳
اعتبار: 41


تشکرها : 10488
( 697 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #394
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

دقت نكرديد اون عكس مربوط ميشه به دوره قبل از داعش.يعني دوره بخور و بخواب ولي الآن زمانه فرق كرده.... جبهه داعش تمام توان ما را گرفت و جز بدنامي و شقاوت چيزي برايمان نداشت. از شدت عذاب وجدان داريم آب ميشيم

قضيه حلقه بخودشان مربوطه{#smilies.angry}


خداوند برتر از آنست كه در ذهن ما گنجد
۱۳۹۳/۱۱/۲۲ عصر ۱۲:۴۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, خانم لمپرت, زینال بندری, بلوندی غریبه, سروان رنو, BATMAN, Papillon, اکتورز, زرد ابری, رضا خوشنویس
سروان رنو آنلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,942
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 70


تشکرها : 8362
( 14329 تشکر در 565 ارسال )
شماره ارسال: #395
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

چون ندیدند حقیقت , ره افسانه زدند ....

امان از جنگ روانی این انگلیسی ها و متفقین دغل باز . حال که به تکنولوژی خطرناک فتوشاپ دست پیدا کرده اند همه حقایق را دست کاری می کنند ؛ اما بدانند که ملت کافه  هشیار و بیدار  است.

حال که کار بدینجا رسیده , لازم شد که در عرصه جنگ فرهنگی پاتک و ضدحمله ای در خور , انجام شود. ضمن یادآوری اینکه داستان حلقه در انگشت و شکم بزرگ را با ارایه مدرک به شدت هر چه تمام تر تکذیب می نماییم , توجه همه را به کارهای میزبان گرامی مان بشار جان عزیز , جلب می نماییم:

 عکس زیر همان عکس اصلی از فرد حلقه به دست با شکم برآمده که توسط متفقین جعل شده بود. این شخص یکی از ملاک های معروف است که البته همه ملک هایش در جنگ با خاک یکسان شده . الان بیکار و علاف شده است و همراه بشار به مناطق جنگی می رود و پوکه خالی جمع می کند و می فروشد.

-

به کوری چشم متفقین و آن چرچیل خیکی و بدهیکل ,  میزبان ما بسیار شیک پوش و خوش تیپ هستند و صد البته همسر شان هم همینطور . البته به دلایل امنیتی و غیرتی از گذاشتن عکس همسرشان خودداری کردیم.

بشار جان هر روز صبح در محل کار خود,  پشت iMac و مک بوک خود به رصد اخبار دنیا و اداره امور کشوری و لشکری می پردازد. لازم به ذکر است که بیشتر ارتباط ما با ایشان از طریق yahoo messenger  می باشد. صفحه فیسبوک بشار از بس لایک خورده , لایک دونی اش ترکیده .

ایشان همیشه بین کار و خانه  مرزبندی دقیقی می کنند. بعد از پایان کار , در نقش پدری مهربان , همراه با بچه ها بازی می کنند. من نیز گهگاهی به منزلشان رفت و آمد دارم که بچه هایشان مرا عمو رنو صدا می زنند. دست پخت خانم ایشان واقعا خوشمزه است .

علاقه بشار جان به طبیعت زبانزد است و هفته ای یکبار درختی می کارند. یکبار با ایشان در حال بازدید از مناطق جنگی بودیم که یک تانک به اشتباه بوته ای را لگدمال کرد. ایشان دستور داد عملیات را متوقف نمایند و سربازان پس از ترمیم آن بوته , نسبت به ادامه جنگ اقدام نمودند.

ارادت بشار به پیشوا  انکار نشدنی است. عجیب نیست که رایش سوم هم اکنون در جبهه او قرار گرفته و تمام اسرار قبلی داعش را در اختیار او قرار می دهد. یک شب بشار برای من فاش ساخت که کتاب پیشوا را سه مرتبه خوانده است . البته من که 20 بار خوانده ام به روی خودم نیاوردم و خود را متعجب نشان دادم !

و اما بعد ...

همان طور که دیدید ماجرای شایعه سازی و عکس کذایی , توطئه ای کوچک از جانب ایادی متفقین بود. آنها قصد داشتند که با مطرح کردن شکم برآمده و نسبت دادن آن به ما که اندام کماندویی داریم وانمود کنند که فرستاده پیشوا به جای عملیات چریکی در حال بخور و بخواب است . همچنین با طرح قضیه حلقه ازدواج و نسبت دادن آن به ما می خواستند قلب جمع کثیری از نامزدهای ما را در رایش  بشکنند و ما را در یک دردسر بزرگ بیندازند. زهی خیال باطل. nnnn:

اما سردسته و آغازگر این توطئه پیرمرد بود که البته با شناختی که از او داریم ناخواسته فریب این نقشه شوم را خورد. البته ما عکسی از او به دست آورده ایم و اگر ایشان به دشمنی با رایش ادامه دهند حتما افشاگری های دیگری در راه خواهد بود.

. تصویری از پیرمرد که از متفقین بازی خورد.


اگر هنر نبود حقیقت ما را می کشت .
۱۳۹۳/۱۱/۲۲ عصر ۱۰:۵۹
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, زینال بندری, خانم لمپرت, BATMAN, اسکورپان شیردل, بلوندی غریبه, Papillon, Classic, اکتورز, زرد ابری, مگی گربه, پیر چنگی, rahgozar_bineshan, رضا خوشنویس, ژان والژان, Memento
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 221
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 40


تشکرها : 4011
( 3924 تشکر در 59 ارسال )
شماره ارسال: #396
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

در ابتدا حکایتی مناسب حال سروان و اهل حلقه اش نقل می کنم:nnnn:

گویند هیزم شکنی بود که روزی در کوهستان گرفتار خرسی می شود. با خرس در می آویزد و خرس وی را بر زمین می زند. او بیهوش می شود امّا خرس می پندارد که مرده است و از آنجا که خرس مردار را بیشتر می پسندد، او را رها می کند تا روزی دیگر او را بخورد.

مرد بر می خیزد امّا از دو گوش معزول می گردد. کینۀ خرس در دلش می نشیند و هر جا که خلقی را در حین صحبت می دیده، چون سخنانشان را نمی شنیده، به ایشان می گفته:" اگر خرس را می گوئید، بد جانوری است."

حال حکایت امروز ماست. فرزندم! متفقین و دوستان هفتادسال پیش، امروز در هم ریخته اند، چرا که 

از میان رفته رایش و گشتاپو/ هیتلر و اس اس و سپاه آلمانا

امّا در مورد بازی خوردن پیرمرد باید بگویم که:

تا نباشد چیزکی والژان نگوید چیزها

پسرم جناب سروان! اگر دقت می کردی می دیدی که این دست راست غایبت، مرد آتش افروز کافه، ژان والژان بود که اوّلین بار این عکس را از تو منتشر کرد. پس بدان که دشمنانت بیخ گوش تو رسیده اند امّا تو ای داروغۀ کُپُل در خواب غفلتیnnnn:

[تصویر: 1423851431_5616_3679ee5823.jpg]

و امّا پیش قاضی و معلّق بازی؟!:!z564b نزد بشّار
من بکردم سفارشت سروان/ورنه از قهر او نبردی جان

[تصویر: 1423852050_5616_4c7a48edd9.jpg]

در مورد آن عکس کذایی،:cccoپر واضح است این پیرمرد سیاه سوخته و ته دیگ و دودکش، با شمایل بنده که اصولاً آنتی اسموک و ضدّ دود هستم، هیچ سنخیتی ندارد و توسّل به چنین حیلۀ سخیفی تنها بر کوس رسوایی مدّعیان می زند.

۱۳۹۳/۱۱/۲۶ عصر ۱۲:۰۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کاپیتان اسکای, زینال بندری, خانم لمپرت, بلوندی غریبه, BATMAN, سروان رنو, اکتورز, زرد ابری, مگی گربه, پیر چنگی, rahgozar_bineshan, هانا اشمیت, رضا خوشنویس, Classic, ژان والژان, هایدی, Memento
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 221
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 40


تشکرها : 4011
( 3924 تشکر در 59 ارسال )
شماره ارسال: #397
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

چنانچه دوستان مستحضرند بالغ بر یک هفته است که دست راست جناب سروان ،ژان والژان که پای ثابت انجمن است و قاتل جان من، غایب گشته. شنیده شده وی در اطراف کافه چنین می خواند و می رود:

شبی گیسو فروهشته به دامان....و ژان والژان میان شهر ویلان

 چرا جلاد نامد سوی کافه....به تنهایی بگوید این هذیان

 هزاران کاربر در نوبت مرگ....ولی کو آتشی در کوره سوزان؟

 چرا من با همه خوش خدمتیم....کنون دور از تو ام اندر خیابان؟

 مگر با من نه تو همکار و همدل....چرا بردی ز یادم سهل سروان؟

 مگر داعش چه بد کردند با ما....چرا رفتی، رنو، سمت اسد جان؟

 چرا بر من بپوشیدی مسائل....چرا کردی دو دست در جیب تنبان

بکردی امرم و گفتی رو اِذهَب....کجا جویم نخود بر رنگ قطران

 از این دنیای دون دارم شکایت....از این بی معرفت، نا اهل سروان

۱۳۹۳/۱۲/۱ صبح ۰۹:۵۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, خانم لمپرت, اسپونز, BATMAN, اکتورز, بلوندی غریبه, زرد ابری, Flirtacia, سروان رنو, کاپیتان اسکای, مگی گربه, پیر چنگی, rahgozar_bineshan, هانا اشمیت, رضا خوشنویس, Classic, Keyser, ژان والژان, هایدی
زینال بندری آفلاین
شر کافه
*

ارسال ها: 221
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۵/۱۳
اعتبار: 27


تشکرها : 3391
( 3213 تشکر در 53 ارسال )
شماره ارسال: #398
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

دوستان کافه کلاسیکی.  جناب فرانکنشتاین یکی از  از اعضای پر شور سایت که حتما با کمکها و فعالیت ایشون اشنا و علاقه مند هستید.  در بستر بیماری و در بیمارستان هستند. برای سلامتی ایشون دعا کنید


دوره جوانی دوره ایست که نمیتوانی آن رادرک کنی.مگر موقعی که آن را طی کرده باشی
تازه وقتی که کمی سر عقل آمدی فورا مانند جرقه ای تو را ترک خواهد کرد
۱۳۹۳/۱۲/۷ عصر ۱۱:۱۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رضا خوشنویس, واشیزو, سناتور, سید رسول, سرهنگ آلن فاکنر, اکتورز, مگی گربه, BATMAN, سروان رنو, خانم لمپرت, برو بیکر, هانا اشمیت, rahgozar_bineshan, اسکورپان شیردل, Memento, سارا, دکــس, Ario, Classic, پیرمرد, ژان والژان
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 494
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷
اعتبار: 72


تشکرها : 388
( 7614 تشکر در 133 ارسال )
شماره ارسال: #399
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

این پاسخ احوالپرسی من از فرانکنشتاین (از طریق مسنجر) است . ایشان  مشکل تنفسی دارند و به بخش آی.سی. یو. منتقل شده اند. پاسخ دهنده از نزدیکان ایشان است و از طریق تلفن همراه پاسخگو بوده اند(رازمیک نام واقعی ایسان است که در امضاهای پوسترهای طراحی شده فرانک دیده میشود). در جمله آخر، ایشان طلب دعا کرده اند. به امید بهبودی ایشان و همه بیماران (همچنین دائی این حقیر که یکی دو روزی است در بخش سی.سی.یو بخاطر سکته قلبی در حالت اغما هستند)

Hello , this is Mary I have Razmik's phone sorry cant write in persian but I can read , Thank you for concerning Razmik's health , unfortunatly he transferred to ICU due to respiratory failure ,he's lungs collaps couple hours ago , so many complications , its safer for him to be in that unite for now , thank you very much for your love and support , please keep praying

۱۳۹۳/۱۲/۹ صبح ۱۰:۳۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سارا, کاپیتان اسکای, جیسون بورن, Memento, مگی گربه, Classic, سرهنگ آلن فاکنر, rahgozar_bineshan, اسکورپان شیردل, خانم لمپرت, سید رسول, BATMAN, سروان رنو, اسپونز, پیرمرد, اسکارلت اُهارا, هایدی, بلوندی غریبه, ژان والژان, رضا خوشنویس, زرد ابری, melani
فرانکنشتاین آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 221
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۹/۱۱
اعتبار: 24


تشکرها : 265
( 2504 تشکر در 48 ارسال )
شماره ارسال: #400
RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان)

سلام و درود خدمت دوستان عزيزكافه
نميدونم چطور از شما بابت اينهمه عشق و محبت كه بنده در بكي از سخت ترين لحظات زندگي ام ابراز داشتيد ، تشكر كنم . چند ساعتي بيش نيست كه منزل امدم و ده روزي قراره در منزل بستري باشم و وقت خواهم داشت به كليه پيغامهاي رسيده پاسخ بدم ، يه تشكر ويژه از زينال بندری و منصور عزيز دارم كه يك روز مرا تنها نذاشتن .   با تشكر و احترام 

۱۳۹۳/۱۲/۱۱ صبح ۰۳:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جیسون بورن, BATMAN, اکتورز, دکــس, منصور, خانم لمپرت, زینال بندری, هانا اشمیت, هایدی, Classic, رضا خوشنویس, برت گوردون, سروان رنو, Memento, rahgozar_bineshan, کاپیتان اسکای, سید رسول, پیرمرد, اسکارلت اُهارا, Flirtacia, بلوندی غریبه, مگی گربه, ژان والژان, اسکورپان شیردل, Kurt Steiner, شرلوك, زرد ابری, melani, Jacques Clouseau, آلبرت کمپیون, شارینگهام
ارسال پاسخ