[-]
جعبه پيام
» <شارینگهام> سلام. آپلود فیلم شازده احتجاب ، با لطف دوست عزیزمان، زرد ابری، سایه ش مستدام باد
» <جیمز باند> اونم با صدای آقای نظامی دوبله شده قدیم
» <جیمز باند> یه فیلم دیگه هم از لی میجر هست که نقش خلبانی را بازی میکنه که در شوروی سقوط میکنه
» <ال سید> من فکر کنم چون تو آرشیو صداوسیما بوده و بهشون ندادن پخش نکردن
» <جیمز باند> فقط به یک دلیل مسخره ممکنه پخش نکرده باشن: چون کانال جم داره با یک دوبله جدید اونو پخش میکنه!!
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سینمای علمی، تخیلی و فانتزی
نویسنده پیام
تارا آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 18
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۴/۲۱
اعتبار: 9


تشکرها : 307
( 185 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #41
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

درود دوستان

من دیشب بعد از چند سال یکی از "نوستالژی" هامو تماشا کردم.{#smilies.heart}

این فیلم در سال های نه چندان دور   به همراه چند فیلم دیگه مانند ادیسه و ارباب حلقه ها چند سال پشت سر هم در "جشنواره ی فیلم های تابستانی"(با اجرای بهمن هاشمی{#smilies.smile}) پخش می شد.

افسانه ی مرلین  در واقع یک مینی سریال 9 قسمتی بود که صدا و سیما آن را به صورت یک فیلم سینمایی دو بخشی پخش می کرد.

نام اصلی سریال مرلین بود که در بهار 1998 از شبکه ی NBC  آمریکا پخش شد.

کاگردان آن Steve Barrons بود.

موسیقی را Trevor Jones ساخت.

و نقش اصلی سریال یعنی مرلین را هم جناب سام نیل (Sam Niell) بازی کرد.

داستان فیلم، یک فانتزی کاملا سنتی است.

جلوه های بصری به نظر من برای سال 1998 خوب هستند.

******************

در همه ی سرزمین ها پیش از آمدن پیامبر ها مردم مذاهب باستانی داشتند و طبق راه و روشی زندگی می کردند که از گذشتگان به آن ها رسیده بود.

"رومی" ها مسیحیت را در اروپا انتشار دادند. البته خیلی چیز ها هم به سایر اروپاییان یاد دادند. برای نمونه همین جزیره ی انگلستان پیش از ورود رومی هایی که مردم را مسیحی کردند جیگلی سبز بود و مردم  با شکار زندگی می کردند.اما رومی ها که تا قرن پنجم پس از میلاد بر بریتانیا سلطه داشتند به آن ها ساختن قلعه ها را یاد دادند. در سراسر بریتانیا جاده ساختند. به بریتانیایی ها "آموزش" دادند و امکانات زیادی با خود آوردند.

*******************

پس از پایان سلطه ی رومی ها,در اواخر قرن پنجم میلادی, آنگلو-ساکسون ها از شرق وارد بریتانیا شدند(که فکر می کنم نژاد ژرمن داشتند). آنگلو-ساکسون ها سه قبیله بودند. و تا ورود نورمن ها حاکم بریتانیا بودند.

********************

داستان فیلم در اوایل ورود آنگلو-ساکسون ها در دوره ای پر از جنگ رخ می دهد.مسیحیت وارد بریتانیا شده و مردم با مسیحی شدن کم کم باورشان را به نیروهای دیگر از دست می دهند. در فیلم به باور ها و آموزش های پیش از مسیحیت Old Ways می گویند.

********************

زمانی جادو و جادوگر و اژدها و وروجک و ... وجود داشتند.

اما با آغاز دوره ای نو آن ها رو به نابودی می روند.

مب (Mab) نیرومند ترین جادوگر و در واقع قدرتمند ترین موجود آن دوران است.او باید برای جلو گیری از انقراض Old ways کاری کند. او مرلین را خلق می کند. مرلین از مادری انسان و بدون پدر متولد می شود. یعنی در واقع دو مادر دارد و نیمی انسان و نیمی جادوگر است. مادر مرلین هنگام تولد او می میرد.وقتی که مب برای بردن او می آید,خاله امبروزیا مانعش می شود. او مرلین را تا نوجوانی پرورش می دهد. اما به محض ظهور نخستین نشانه ی جادو مب او را برای آموزش نزدخود می برد...

 

مرلین اصلا دلش نمی خواهد جادوگر بشود. پس از مدتی آموزش مرلین تصادفا از زبان بانوی دریاچه که خواهر مب جادوگر هم هست, می شنود که مب به عمد اجازه داده تا مادرش بمیرد.بعد ها او باعث مرگ خاله امبروزیا و نیز سوزانده شدن دختر محبوب مرلین - نیموئه- توسط اژدها هم می شود.

مب هر کاری می کند تا مرلین به سوی او بازگردد تا کنار هم جادو را حفظ کنند. اما همه ی کارهای اهریمنی مب تنها مرلین را بیش تر بیزار می کند. چرا که نیمی از وجود مرلین انسان است. مرلین به جای ایستادن در کنار مب, رو به رویش می جنگد....

فیلم بسیار پر ماجراست. اگر بخواهم کوتاه بگویم شرح خطا ها و وسوسه ها و خودخواهی ها و حماقت های انسان است  و سلاح مب هم همین لغزش هاست.

دیگر بازیگران:

Miranda Richardson (در نقش های مب و بانوی دریاچه)

Martin Short (در نقش فریک)

Rutger Hauer (در نقش شاه وورتی گرن)

Billie Whitelaw ( در نقش خاله امبروزیا)

Paul Curran (در نقش شاه آرتور)

Helena Bonhem Carter (در نقش مورگان له فی , خواهر شاه آرتور)

Isabella Rossellini (در نقش نیموئه)

و...

پ.ن: ایزابلا روسیلینی دختر اینگرید برگمن هستند.

پ.ن: اگر Stronghold Legends بازی کرده باشید نام اشخاص و رخدادها برایتان آشنا خواهند بود!

پ.ن: موسیقی متن فیلم ساخته ی Trevor Jones خیلی زیبا و نوستالژیک است.

پ.ن:هرجند فیلم پایان خوشی دارد, اما به نظر  من همیشه خیلی غم انگیز بوده.

برای دیدن فیلم در youtube, تایپ کنید: Merlin 1998 تا با مرلین های دیگه اشتباه نشه. ترجیحا به زبان اصلی ببینیدش.


[/color]یه روز، به اندازه ی کافی بزرگ می شی تا داستان های خیالی بچگیتو دوباره بخونی.
۱۳۹۴/۱۱/۳۰ عصر ۰۳:۱۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, هانا اشمیت, خانم لمپرت, آلبرت کمپیون, جیمز باند, Memento, حمید هامون, BATMAN, اسکورپان شیردل, ویگو مورتنسن, Princess Anne, واتسون, سروان رنو, نکسوس, زرد ابری, بیلی لو, رجینا, Flirtacia
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 43


تشکرها : 4500
( 3688 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #42
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

MAD MAX: FURY ROAD

مکس دیوانه: جاده خشم

.

.

مکس دیوانه با 10 نامزدی و 6 اسکاری که برنده شد یکی از موفق ترین فیلم های سال 2015 لقب گرفت.

البته تمام اسکارهای مکس دیوانه، اسکارهای فنی بودند.

بهترین تدوین - بهترین صداگذاری - بهترین تدوین صدا - بهترین گریم - بهترین طراحی لباس و بهترین طراحی صحنه

بعلاوه با وجود اینکه جایزه بهترین فیلم برداری و بهترین کارگردانی را به «از گور برگشته» باخته است ولی به نظرم پتانسیل برنده شدنش را داشته...

اگر بخوام فیلم رو در یک جمله خلاصه کنم باید بگم که:

.

یک ورژن سینمایی و جدی از انیمیشن اسکار است!!

.

فیلمی سرتاسر تعقیب و گریز...

البته فیلم اصلا کسل کننده نیست ولی دقیقا مثل اسکار، از اول تا آخر، چند گروه وسط یک بیابان دنبال هم می کنند! جالب اینجاست که فیلم دقیقا با یک مارمولک شروع می شود! یک مارمولک دو سر!

.

.

فیلم اصطلاحا «پساآخرالزمانی» است.

بعد از یک انفجار هسته ای، خاک زمین سمی شده است و انسان های اندکی زنده مانده اند. (احتمالا 2 سر بودن مارمولک هم ناشی از جهش ژنتیکی بوده است!)

شخصی به نام «جو جاویدان» نقش یک رهبر مذهبی-سیاسی (با ته لهجه عربی!) را دارد که به واسطه داشتن نفت، مخازن آب را در اختیار گرفته و گهگاهی لطف می کند و کمی از آن را به روی امت اش باز می کند.

پیروان او بسیار متعصب اند و برای رسیدن به بهشتی که او تضمین می کند حاضرند عملیات انتحاری انجام دهند.

.

.

تا اینکه روزی یکی از سرداران او، شارلیز ترون، به خیانت کرده و حرمسرای او را می دزدد تا با خود به «سرزمین سبز» ببرد.

اینجاست که جو جاویدان به همراه چند گروه دیگر به دنبال شارلیز ترون راه می افتند و تعقیب گریز ها شروع می شود.

مکس، یک جنجگوی بی آرمان است که به دست جو جاویدان اسیر شده و از او به عنوان کیسه خون یکی از سربازان، به نام ناکس، استفاده می شود!

طی کش و قوس هایی مکس و ناکس به باند شارلیز ترون می پیوندند. ناکس دل در گرو مهر یکی از همسران جو می بندد و کمی آرمان هایش دچار تحول می شود. البته از آنجایی که عوض شدن اخلاق از عوض شدن آرمان محال تر است(!) باز هم عملیاتی انتحاری می کند... ولی این بار برای نجات یارانش.

شارلیز به سرزمین سبز می رسد.

.

.

البته سرزمین سبز سابق و باتلاق فعلی!

در نتیجه تصمیم می گیرد از غیبت جو جاویدان استفاده کند و به سمت پایگاه او برود تا آنجا را تسخیر کند. اینجاست که بعد از یک استراحت کوتاه، دوباره شاهد همان تعقیب و گریزها هستیم اما در جهت معکوس!

نهایتا هم که همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود و مکس بی آرمان هم وسط جمعیت گم می شود...

.

.

این فیلم چهارمین فیلم از سری مکس دیوانه است بعد از سه گانه ای که در دهه 80 توسط همین کارگردان ساخته شده است.

البته ایده ساخت فیلم سال هاست که در سر جورج میلر بوده ولی گویا بخاطر واقعه 11 سپتامبر و جنگ عراق ساخت آن به تاخیر افتاده است.

بازیگر نقش جو جاویدان هم، همان بازیگر نقش منفی اولین فیلم مکس دیوانه است که بعد از 36 سال دوباره با جورج میلر همکاری می کند.

.

.

فیلم، نمونه ای واقعی از یک فیلم بزن در رویی است!

حتی بعضا با زیاد کردن سرعت پخش فیلم، دقیقا ما را به یاد کمدی های صامت می اندازد...

البته کارگردانی فوق العاده جورج میلر مانع این می شود که تغییر سرعت توی ذوق بیننده بزند.

فضاسازی فیلم بسیار خوب است.

استفاده افراطی از نقش و نگارهای عجیب و غریب، اسکلت، شراره های آتش و رنگ های آجری و نارنجی در کنار آسمانی صاف حس خشکی، حرارت، عطش و سرگردانی را القا می کند.

.

.

بعلاوه نور آبی رنگی که در طول شب در همه جا دیده می شود، سرمای همراه با خشکی کویر را تداعی می کند.

این ترکیب بیشتر از هر چیز، برای من یادآور همان بازی نوستالژیک علاءالدین است!

.

.

گهگاهی صحنه های فانتزی جالبی هم در وسط تعقیب و گریزها و زد و خوردها دیده می شود که تا حدودی یادآور ایندیانا جونز و البته فیلم های گور وربینسکی است.

یکی از خوش ذوقی های کارگردان، گروه موسیقی راکی است که وسط تعقیب و گریزها به شکل زنده موسیقی اجرا می کنند. بخصوص با شعله آتشی که از گیتار نوازنده زبانه می کشد.

.

.

جلوه های ویژه فیلم فوق العاده نیست ولی قابل قبول است. تدوین فیلم هم که بسیار عالیست و یکی از مهم ترین عوامل حفظ ریتم بالای آن است.

.

خلاصه اینکه اگر به آتش بازی، سرعت، کویرنوردی، ماشین های آفرود(!) و فیلم های اکشن علاقمند هستید، بهترین فیلمی است که می توانید ببینید.

.

اگر هم علاقه ندارید، توصیه می کنم زیباترین پلان فیلم را ببینید:

بعد از یک تعقیب و گریز در طوفان شن!

.


.

۱۳۹۵/۲/۱۱ عصر ۰۴:۵۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جروشا, جیمز باند, خانم لمپرت, ایـده آلـیـسـت, ویگو مورتنسن, حمید هامون, نکسوس, Princess Anne, BATMAN, واتسون, زینال بندری, آمادئوس, Classic, EDWIN, بیلی لو, مکس دی وینتر
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 43


تشکرها : 4500
( 3688 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #43
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

Gravity

جــاذبه

.

.

جاذبه بعد از کاباره (1972)، رکورددار بیشترین تعداد اسکار بدون اسکار بهترین فیلم است.

مهم ترین دلیل آن هم فیلم نامه نسبتا معمولی فیلم است در کنار کارگردانی فوق العاده آن!

.

داستان فیلم:

فیلم با یک سکانس-پلان 12 دقیقه ای شروع می شود. سرشار از حرکات فوق العاده دوربین که به خوبی احساس معلق بودن را در تماشاگر ایجاد می کند. تنها وجود همین یک سکانس در فیلم، کافیست تا به کارگردانی کوارون ایمان بیاوریم!

 داستان فیلم، داستان 2 فضانورد (ساندرا بولاک و جورج کلونی) است که در اثر برخورد زباله های فضایی، در فضا رها می شوند.

به نظر من صحنه رهاشدن ساندرا بولاک، زیباترین قسمت فیلم است. دعوت می کنم که یک بار دیگه این صحنه رو ببینید.

http://www.aparat.com/v/AcBhu

جورج کلونی که مجهز به جت پک هست، ساندرا بولاک را به سمت سفینه خود می کشاند اما با دیدن حجم خسارت وارده به سفینه مجبور می شوند به سمت ایستگاه فضایی روسیه حرکت کنند. به دلیل تمام شدن سوخت جت پک، مجبور به یک فرود نامناسب می شود که در پی آن جورج کلونی مجبور(!) به جانفشانی می شود تا ساندرا بولاک بتواند به سفرش به سمت زمین ادامه دهد.

بولاک سفینه را به کار می اندازد ولی به دلیل گیر کردن چتر نجات سفینه مجبور می شود توقف کند که در همین زمان، زباله های فضایی دوباره او را گرفتار می کند... و خساراتی که به این سفینه هم وارد می شود، مانع حرکت آن می گردد. بولاک که ناامید است، قصد خودکشی می کند که با دیدن تصویر ذهنی جورج کلنی، منصرف می شود و از سیستم فرود سفینه به عنوان نیروی پیشران برای حرکت به سمت ایستگاه فضایی چین حرکت می کند.

.

.

بولاک که نه می تواند سفینه را کنترل کند و نه مجهز به جت پک است از یک کپسول آتش نشانی برای رساندن خود به  داخل ایستگاه فضایی استفاده می کند! و اینجاست که سه باره زباله های فضایی برای او مزاحمت ایجاد می کند ولی او به راه خود ادامه می دهد.

«2 تا احتمال بیشتر وجود نداره، یا من سالم می رسم زمین و یک داستان معرکه برای تعریف کردن دارم، یا تا 10 دقیقه دیگه جزغاله میشم... ولی مهم نیست... چون در هر صورت یک سفر معرکه پیش رو دارم.»

و سفینه او در برکه ای فرود می آید!

.

نکات سینمایی:

قبل از اینکه وارد بحث علمی فیلم بشیم چند تا نکته عرض کنم:

.

1) موسیقی متن فیلم بسیار تاثیرگذار است که برنده جایزه اسکار هم شده است... سازنده آن استیون پرایس است که اصلا آهنگساز معروفی نیست و جاذبه جز اولین کارهای اوست.

.

2) کوارون برای آموزش قوانین فیزیکی داستان مقدمه چینی های خیلی خوبی کرده است. در صحنه اول فیلم گرفته که یک پیچ از دست ساندرا بولاک رها می شود و با سرعتی که دارد، حول مرکز ثقلش می چرخد و دور می شود که چند دقیقه بعد همین بلا سر خود ساندرا بولاک می آید. (در اواسط فیلم هم در جایی دوباره رها شدن یک پیچ را می بینیم که همراه با موسیقی زیبای فیلم مخاطب را آماده می کند برای هجوم مجدد زباله های فضایی)

.

.

جای دیگر در صحنه ای که ساندرا می خواهد آتش را خاموش کند، می بینیم که در اثر نیروی عکس العمل کپسول آتس نشانی به سمت عقب پرتاب می شود که بعدا از همین موضوع برای رسیدن به سفینه چینی ها استفاده می کند.

از ابتدای فیلم هم بازی کردن با کابل ها رو می تونیم ببینیم، از کابلی که مزاحم کار ساندرا بولاک می شود گرفته تا فضانورد سومی که سرخوشانه با کابلی که به خود وصل کرده است بازی می کند!

.

3) یکی از صحنه های به یاد ماندنی فیلم، سکانس مشهور به «تولد دوباره» است... جایی که ساندرا بولاک وارد ایستگاه فضایی روسیه می شود و لباس فضانوردی خود را در می آورد و یک لحظه دقیقا مثل یک جنین غوطه ور می شود. بعلاوه کابلی که پشت سر اوست دقیقا تداعی کننده بند ناف است!

توی پشت صحنه های منتشر شده از فیلم خیلی دنبال نحوه ساختن این سکانس گشتم ولی تنها چیزی که پیدا کردم چند لحظه کوتاه بود. به نظر وزن ساندرا بولاک روی یک از پاهای اوست، و حرکات چرخشی که از او می بینیم، صرفا حرکت چرخشی دوربین است.

اینجاست که باز هم به هنر کارگردانی کوارون و بازیگری ساندرا بولاک ایمان می آوریم. بولاک نامزد اسکار بود ولی آنرا به کیت بلانشت واگذار کرد.

.

.

4) نماهایی که از زمین می بینیم بسیار زیبا و واقعی است. [البته واقعی بودنش رو به نقل از یک فضانوردی که فیلم رو نقد کرده بود میگم!]

گویا تنها تفاوتی که وجود دارد در کیفیت بالای آن است، در حالیکه در فضا جزییات زمین با وضوح کمتری دیده می شود. بعلاوه گویا ستاره ها نیز دقیقا درجای خودشان هستند و اگر فیلم رو با دقت ببینید حتی صور فلکی هم قابل تشخیص اند!

ضمن اینکه چیزی که از زمین دیده می شود متناسب با موقعیت فیلم است. به عنوان مثال در اوایل فیلم که موقعیت تحدید آمیز است، روشنایی های شهرها را می بینیم که تداعی کننده آتشفشان است، و یا لحظه ای که ساندرا بولاک از نجات جورج کلونی ناامید می شود، صحنه ای از قطب دیده می شود که بخاطر قالب بودن رنگ سفید حالت بی روحی به تصویر می دهد.

.

.

5) به نظرم کوارون کمی دلرحم فیلم را ساخته است! صحنه ای که ساندرا بولاک در فضای بیکران رها شده است و دیگر جوابی از مخابره کردن پیام نمی گیرد باید بیشتر ادامه پیدا می کرد و ناامیدی و استیصال بیشتری در آن می دیدیم. چنین موقعیتی در یک فیلم بسیار نادر است و به نظرم حیف شد که خیلی زود تموم شد.

همچنین صحنه ای که جورج کلونی از فیلم محو می شود خیلی بی تفاوت ساخته شده است. اینکه با سرعت خیلی کمی از همه چیز دور بشی و نتونی هیچ کاری بکنی خیلی موقعیت دردناکیه... که متاسفانه اصلا به آن پرداخته نشده است. شاید دلیلش این بوده باشد که بعدا قرار بوده جورج کلونی در تصویر ذهنی ساندرا بولاک ظاهر شود ولی به نظرم باز هم اگر وداع با جورج کلونی دردناک تر ساخته می شد تاثیر سکانس بازگشتش هم بیشتر میشد.

ضمن اینکه شاید اگر پایان فیلم هپی عند نبود، فیلم بسیار به یاد ماندنی تر و تاثیرگذار تر میشد. وقتی جمله «ولی مهم نیست... چون در هر صورت یک سفر معرکه پیش رو دارم» گفته شد امیدوار بودم ساندرا بولاک جزغاله بشه! چون در این صورته که اهمیت تلاش کردن بیشتر مشخص میشه. اینکه نتیجه مهم نباشه. اینکه کل فیلم با تمام قوا تلاشت رو بکنی ولی اگر هم موفق نشدی مشکلی نباشه... چون تو تمام تلاشت رو کردی... بشخصه ترجیح می دادم حس فوق العاده ای که در پایان فیلم Mist داشتم باز هم تکرار بشه!

.

نکات علمی:

اما بحث علمی فیلم...

ساده ترین راه برای فکر کردن به فیزیک فیلم، استفاده از قانون پایستگی تکانه خطی است. این قانون را می توان به این شکل بیان کرد:

.

« اگر نیروی خارجی به یک مجموعه وارد نشود، مرکز ثقل آن ثابت می ماند.»

.

البته به علت نسبی بودن «حرکت یکنواخت»، می توان عبارت «ثابت می ماند» را با عبارت «با سرعت ثابت حرکت می کند.» جایگزین کرد...

حال فضانورد، جت پک و گاز درون جت پک را به شکل یک مجموعه در نظر بگیرید. هیچ نیروی خارجی به این مجموعه وارد نمی شود پس باید مرکز ثقل آن ثابت باشد.

.

.

در نتیجه وقتی گاز با سرعت از درون مخزن خارج می شود، فضانورد باید سرعت کمی به جلو حرکت کند. مقدار سرعت باید به گونه ای باشد که میانگین وزنی جرم ها ثابت بماند. یعنی حاصل ضرب جرم فضانورد در فاصله ای که مرکز ثقل خود فضانورد (نقطه قرمز رنگ) تا مکان اولیه دارد برابر است با حاصل ضرب جرم گاز در فاصله گاز تا مکان اولیه.

البته اگر نیرو دقیقا در راستای مرکز ثقل وارد نشود، علاوه بر حرکت خطی، یک حرکت دورانی نیز خواهیم داشت. در واقع گشتاوری که این نیرو وارد می کند، باعث می شود که فضانورد حول مرکز ثقل خودش دوران کند. البته اگر دقت کنید، باز هم نقطه قرمز رنگ روی یک خط راست حرکت می کند ولی خود فضانورد حول آن دوران می کند.

.

.

برای جلوگیری از این حرکت دورانی، گاز خروجی از جت پک، از 4 خروجی متقارن خارج می شود تا برآیند آنها به مرکز ثقل وارد شود. ضمن اینکه می تواند در صورت نیاز با قطع کردن برخی خروجی ها، تغییر مسیر نیر بدهد...

.

حال با همین نکته، بسیاری از اتفاقات فیلم را می توان توجیه کرد.

.

1) وقتی ساندرا بولاک با میله ای که به آن وصل بود می چرخید، جورج کلونی به او گفت خودش را باز کند.

دلیل: وقتی او به میله متصل بود، حول مرکز ثقل مجموعه خودش و میله می چرخید. چون فاصله ساندرا تا مرکز ثقل زیاد بود، با سرعت بسیار زیادی می چرخید، اما بعد از جدا شدن، حول مرکز ثقل خودش می چرخد که به مراتب فشار کمتری به او وارد می شود.

ضمن اینکه احتمال این وجود داشت که اگر در لحظه مناسب کمربند را باز کند، بعد از جدا شدن، سرعت خطی آن هم کمتر شود. چرا که ممکن است سرعتی که در اثر چرخشش ایجاد میشود با سرعت خطی قبلی خنثی شود.

.

2) وقتی جورج کلونی به ساندرا بولاک می رسد، با یک کابل او را به خودش متصل می کند. این کار باعث می شود آنها مرتبا دچار ضربه حاصل از کشش کابل شوند.  به نظر می رسد اگر به جای استفاده از کابل، به هم دیگر می چسبیدند خیلی ساده تر به مقصد می رسیدند.

دلیل: اگر آنها به هم بچسبند، یک جسم صلب محسوب می شوند و همچنین مرکز ثقل مجموعه جابجا می شود. در این صورت با خارج شدن گاز از جت پک، آنها دچار یک دوران ناخواسته می شوند و کنترل مسیر بسیار سخت تر می شود.

.

.

3) یکی از مهم ترین دلایل فرود غیر امن بولاک و کلونی، که نهایتا منجر به مرگ کلونی شد، تمام شدن سوخت جت پک بود. چرا کلونی با وجود کم بودن سوخت جت پک، مدام از آن استفاده می کرد؟

دلیل: بعلت عدم وجود مقاومت هوا، تنها با یک بار استفاده از جت پک می توانستند به سمت ایستگاه فضایی حرکت کنند. اما مسئله اینجاست که میزان اکسیژن ساندرا بولاک رو به اتمام بود. برای همین جورج کلونی مرتبا از جت پک استفاده می کرد تا شتاب بگیرند و با سرعت بیشتری به سمت ایستگاه حرکت کنند.

.

اشکالات علمی:

.

1) شناور شدن اشک

در صحنه ای از فیلم که ساندرا بولاک گریه می کند، می بینیم که اشک های او در فضا شناور است، در صورتی که به علت کشش سطحی بالا، اشک به صورت انسان می چسبد و شناور نمی شود.

البته به نظر خود کوارون هم از این موضوع آگاه بوده است ولی صرفا به خاطر بار دراماتیک فیلم این گونه اشک را به نمایش درآورده است.

.

.

2) صحنه مرگ جورج کلونی

بحث برانگیزترین صحنه فیلم!

این صحنه که یک نفر از یک بلندی در حال سقوط باشد و جان خودش را فدا کند در بسیاری از فیلم ها دیده ایم. ولی در تمام آن ها جاذبه وجود داشته است!!

اما در صحنه مرگ جورج کلونی، جاذبه و در نتیجه نیرویی وجود ندارد که آن ها را به سمت دیگر بکشاند! در واقع بعد از اینکه طناب پای ساندرا بولاک را می کشد باید آن ها به سمت سفینه حرکت کنند.

البته می توان گفت که طناب (به خاطر نحوه پیچیده شدنش) حالت کشسانی پیدا کرده است و کشیده شدن طناب شتاب و به تبع آن نیرو ایجاد کرده است.

.

.

اما دقت کنید که طناب بین ساندرا بولاک و جورج کلونی بسیار کوتاه است و آن ها نسبت به هم سرعت ندارند. پس ساندرا می تواند با یک نیروی بسیار کم جورج کلونی را به سمت خودش بکشد و مانع مرگ او شود! ضمن اینکه جورج کلونی با باز کردن طنابش به سمت دیگر پرتاب نمی شود.

به نظر من تنها حالتی که میشد این ماجرا را از نظر علمی درست کرد این بود که طناب از پای ساندرا بولاک باز می شد و جورج کلونی برای نجات جان او و فدا کردن خودش، او را به سمت سفینه هل می داد و خودش به سمت مقابل پرتاب میشد. که البته کوارون ترجیح داده است کمی با لطافت بیشتری این صحنه را بسازد!

.

3) احتمال وجود برکه

البته این مورد بسیار معاندانه است!

این مورد را به شکل خاص نیل دگراس تایسون (مجری مستند کیهان، ادیسه ای فضازمانی) که علاقه خاصی به انتقادات مغرضانه به فیلم های علمی-تخیلی دارد مطرح کرده است.

مساله این است که احتمال اینکه ساندرا بولاک بعد از فرود وسط یک برکه کوچک بیفتد که بتواند با شنا کردن به ساحل آن برسد تقریبا صفر است!

قاعدتا یا وسط یک اقیانوس می افتد یا وسط خشکی! که باز هم احتمال خشکی خیلی کمتر از اقیانوسه.

البته گفتم که بسیار انتقاد مغرضانه ای است!

.

.

4) جابجایی در فضا به کمک کپسول

این مورد اشکال علمی محسوب نمی شود، بلکه اشکال عملی است!

با وجود اینکه روی کاغذ این امکان وجود دارد، اما گویا این کار بسیار بسیار سخت تر از این است که عملی شود!

بخصوص اینکه اگر محلی که نیرو وارد می شود کمی با مرکز ثقل فاصله داشته باشد، مسیر طی شده واقعا دور از انتظار خواهد بود.

بعلاوه گویا فاصله ایستگاه های فضایی ذکر شده در فیلم بسیار بیشتر از آن است که بتوان با این کارها از یکی به یکی منتقل شد.

بعلاوه یکسان نبودن مدار چرخش آن ها (فاصله از مرکز زمین) و در نتیجه سرعتشان کار سخت تر هم می شود.

.

5) آتش در فضا

این مورد رو بعضی از سایت ها اشکال گرفته اند، اما در یک پستی که یک فضانورد نوشته بود خواندم که آتش در فضا دقیقا به همین شکل نمایش داده شده در فیلم است.

تفاوت اصلی آتش در زمین و در سفینه فضایی (که اکسیژن وجود دارد) در گرانش است.

وقتی گرانش وجود داشته باشد، هوای ناشی از سوخت، که گرم تر از هوای محیط است بخاطر پدیده همرفت به سمت بالا حرکت می کند. به همین دلیل است که شکل شعله شمع به گونه ای است که انگار به سمت بالا کشیده است!

اما وقتی گرانش وجود نداشته باشد، هوای گرم دیگر به سمت بالا حرکت نمی کند و چون هیچ جهتی ارجحیتی ندارد، شعله آتش به شکل کروی دیده می شود.

.

.

علاوه بر شکل، تفاوت دیگری که ایجاد می شود در رنگ شعله است.

در حضور گرانش پدیده همرفت باعث می شود که ماده سوختی، به شکل ناقص (به رنگ زرد) بسوزد. چرا که قبل از اینکه واکنش به شکل کامل صورت بگیرد جریان هوا مانع از ادامه آن می شود. اما بدون گرانش ،واکنش فرصت کافی را برای انجام دارد و به همین دلیل ماده سوختی با شعله آبی می سوزد.

شعله هایی که در فیلم مشاهده می شود کروی شکل هستند اما آبی رنگ نیستند! با توجه به پستی که ذکر شد، احتمالا دلایل دیگری باعث تسریع سوخت و تغییر رنگ آن ها شده است.

.

6) سایر!

خرده اشکالات دیگری هم در جاهای مختلف پیدا کردم که ترجیح دادم اضافه نکنم. مواردی مثل اینکه چرا موهای ساندرا بولاک در فضا معلق نمیشد، یا اینکه چطور ممکن است دو فضانورد بعد از سال ها همکاری هیچ اطلاعاتی از زندگی یکدیگر نداشته باشند و ...

نهایتا باید گفت که دلیلی هم ندارد که همه قوانین فیزیک در فیلم رعایت شود! به نظر می رسد که همین اشکال های ذکر شده هم با آگاهی درون فیلم گنجانده شده است.

با وجود همه اشکال های ذکر شده، این فیلم یکی از غیرتخیلی ترین فیلم های علمی تخیلی ساخته شده است! بخصوص در حوزه فیلم های فضایی...

به استناد همان پست فضانورد ذکر شده، حس ها، نماها و اتفاقات رخ داده در فیلم بسیار شبیه واقعیت است و این یعنی یک تشکر بزرگ به کوارون بدهکاریم که ما را به شکل مجازی در این محیط قرار داده است.

.

.

۱۳۹۵/۲/۲۴ عصر ۰۸:۴۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Princess Anne, زینال بندری, آمادئوس, جروشا, نکسوس, خانم لمپرت, BATMAN, اسکورپان شیردل, سروان رنو, نیومن, دزیره, Classic, حمید هامون, آقاحسینی, دهقان فداکار, تارا, EDWIN, زرد ابری, مراد بیگ, بیلی لو, مکس دی وینتر, Flirtacia
خانم لمپرت آفلاین
مدیر بازنشسته
*****

ارسال ها: 399
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۵/۳
اعتبار: 57


تشکرها : 7981
( 8001 تشکر در 141 ارسال )
شماره ارسال: #44
از "تهران قدیم" تا "وست ورلد"

تصور کنید در شهرک سینمایی غزالی امکاناتی فراهم می شد که می توانستید به عنوان گردشگر در آن به سیاحت تهران قدیم و به ویژه تهرانی های قدیم بروید! مثلا ناگاه خود را در عالم هزاردستان در جمجمه زار شعبان استخوانی ببینید یا در تیررس گلوله مشقی رضا تفنگچی قرار بگیرید یا سوار بر اوتول لوکس مفتش شش انگشتی یواشکی به انگشت ششم او روی رُل خیره شوید و یا اصلا در معیت خان مظفر در کافه گراندهتل، اشربه مطبوع غیرالکلی نوش جان بفرمایید...

البته از دیزنی لند محبوب که بگذریم، درحال حاضر در ینگه دنیا تدارک این امکانات برای بینندگان سریالهای پرطرفدار رونق گرفته است. مثلا چندی پیش بخشی از لوکیشن سریال مردگان متحرک The Walking Dead در آتلانتا برای طرفداران این مجموعه تلوزیونی تجهیز شد و از صدها نفر سیاهی لشکر با گریم مرده متحرک استفاده شد تا یک تور چند روزه هیجان انگیز را برای بینندگان این سریال ترسناک مهیا کنند و به اقرار بازدیدکنندگان یکی از بهترین و هیجان انگیزترین تجربه های زندگیشان گذران ساعاتی سرشار از آدرنالین با مردگان و شخصیتهای سریال محبوبشان بوده است.

حالا اگر این تور یا بازدید تفریحی کاملا واقعی و ملموس باشد چه؟ اگر خود شما هم نقشی مشابه فیلم یا سریال پیدا کنید و بین دنیای واقعی و غیرواقعی سردرگم شوید، مرز رویا و واقعیت در هم شکسته شود و آن قدر در نقش خود فرو روید که به ماهیت تان شک کنید یا حتی در دنیای ساختگی به حقیقت ذاتی برسید! البته این امر هنوز در عالم واقع کاملا عملی نشده ولی سریالی بسیار جالب و پرطرفدار بر همین مبنا ساخته شده و اخیرا فصل اول آن از شبکه HBO پخش گردیده، با نام Westworld دنیای غرب.

این سریال که امتیاز بسیار بالایی از imdb گرفته است، به داستانی علمی فانتزی ناشی از خلاقیت و دانش بشر می پردازد. وست ورلد یک پارک تفریحی خاص افراد ثروتمند است که در آن مجموعه ای از روباتهای کاملا انسان نما به خدمت گرفته شده اند تا مظهر مجسم وسترن قدیم و غرب وحشی باشند. آنها که میزبان خوانده می شوند، باید برای خوشایند انسان های مهمان تمامی خواسته های ایشان را عملی کنند، حتی با گلوله آنها کشته شوند. اما وقتی اختلال در برخی روباتها روی داده و در برابر انسانها سرکشی می کنند، نقش و هدف سازندگان اصلی آنها که دو دانشمند نابغه بوده اند پررنگتر می شود...

علاوه بر فیلمبرداری درخشان و جلوه های ویژه پیشرفته و بازیهای خوب، یکی از نقاط قوت سریال موسیقی آن است که توسط موسیقیدان شهیر ایرانی رامین جوادی (آهنگساز سریال بازی تاج و تخت) ساخته شده است.

به هر تقدیر این بار داستان کلیشه ای روباتهای خودآگاه شده به کارگردانی جاناتان نولان به سریالی پر تعلیق و غیرقابل پیش بینی تبدیل شده، که نه فقط از لحاظ جنبه های علمی قابل تامل است، بلکه به نوعی فلسفه حیات و خلقت را هم به چالش می کشد و بیننده هم با قهرمانان انسانی سریال بی اختیار از ابعادی جدی تر و حتی فلسفی به جهان می نگرد. برای من بیننده ایرانی هم همان حکایت "ز کجا آمده ام..." تداعی می شود...

بگذریم و برسیم به ایده اقتباسی سریال که برگرفته از فیلمی به همین نام و محصول 1973 می باشد. Westworld نوشته و ساخته مایکل کرایتون، رمان‌نویس آمریکایی است.  این فیلم در آن زمان با وجود محدودیتهای تکنیکی، با ارائه جلوه های ویژه قابل قبول و بازی مونوتون اما تاثیرگذار یول براینر، هیبریدی از سایفای-وسترن را در پرده نقره ای به نمایش در آورد و بسیار مورد استقبال بینندگان قرار گرفت.

ماجرای فیلم هم از این قرار است که یک تفرجگاه وسیع شامل سه بخش غرب وحشی، روم باستان و اروپای قرون وسطی برای سرگرمی پولدارها ساخته می شود که کاملا با احوالات آن زمانها تطبیق داشته و روباتهای انسان نما هم در آنها با همان نقش و نگار مربوطه به کار گرفته می شوند که همه جوره در خدمت بازدید کنندگان پولدارشان باشند.

در این میان دو جوان ماجراجو که غرب وحشی را انتخاب می کنند، در یک کافه با روبات ششلول بندی که در واقع آنتاگونیست داستان است درگیر می شوند. یکی از آنها روبات را با شلیک گلوله از پادر می آورد ولی وقتی مکانیک ها روبات را برای تعمیر و بازسازی برده و بازمی گردانند، روبات به قصد انتقامجویی در تعقیبی مرگبار آنان را یک لحظه هم راحت نمی گذارد تا بالاخره یکی را می کشد ولی آن دیگری پس از جدال و گریزهای پی در پی در حالی که سه دنیا و حتی مرکز کنترل روباتیک به علت شورش روباتهای عاصی ویران شده اند، روبات وسترن را در خرابه های روم قدیم به آتش می کشد...

در دنباله این فیلم هم فیلم علمی-تخیلی دیگری با عنوان دنیای آینده Futureworld در سال 1976 ساخته شد که از عوامل قبلی تنها یول براینر را در همان نقش هفت تیرکش داشت. این فیلم یکی از اولین فیلم هایی بود که به صورت سه بعدی، از تکنیک پیشرفته CGI برای نمایش جلوه های ویژه بهره گرفت و باوجود صرف بودجه فراوان با نقدهای متفاوت مثبت و منفی مواجه گردید. جالب این جاست که دنیای آینده اولین فیلم مدرن آمریکایی بود که در سینماهای چین کمونیست اجازه اکران گرفت.

همه این ها را گفتم ولی برمی گردم به رویای خودم یعنی روزی روزگاری در تهران قدیم با هزاردستان... شهرک غزالی که به همت مرحوم حاتمی به وجود آمد و می توانست از بزرگترین جاذبه های توریستی تهران باشد حتی با کاربردی مفرح و پر درآمد و اشتغال زا، مثل آن شهرک آتلانتایی شود که ابتدا عرض کردم...اما افسوس...

شاید انتخاب ناگزیر شهرک غزالی به عنوان لوکیشن سریال شهرزاد توانسته باشد رنگ و لعابی دوباره و هرچند ظاهری بدان ببخشد ولی متاسفانه چندی پیش خواندم به دلیل عدم رسیدگی اصولی به بناهای آن تهرانِ هزاردستان به تدریج دارد به مخروبه تبدیل می شود. البته درجایی که مردم خلاق آن نه از سر تفریح بلکه ناچاری و اجبار به لوکیشنهای هولناک واقعی روی می آورند و نه چند ساعت یا چند روز بلکه برای تمام زندگیشان، سکانس گورخوابی را تجربه می کنند، سودای من برای گشتی خوش خوشک در تهران قدیم و هزاردستان خیال خامی بیش نیست...


در مسلخ عشق جز نکو را نکشند ... روبه صفتان زشت خو را نکشند
۱۳۹۵/۱۰/۱۷ صبح ۰۱:۴۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مراد بیگ, زینال بندری, زرد ابری, ال سید, جیمز باند, آناکین اسکای واکر, سروان رنو, اسکورپان شیردل, Classic, بیلی لو, BATMAN, Savezva, مکس دی وینتر, رجینا, شارینگهام, پیرمرد, آمادئوس, ویگو مورتنسن, منصور, Flirtacia
ارسال پاسخ