تالار   کافه کلاسیک
سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - نسخه قابل چاپ

+- تالار کافه کلاسیک (http://cafeclassic5.ir)
+-- انجمن: تالارهای عمومی (/forum-21.html)
+--- انجمن: تاریخ و دانش (/forum-46.html)
+--- موضوع: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی (/thread-782.html)


سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۵/۱۱ عصر ۱۰:۰۰

با سلام.

بعد از مکاتباتی که با خانم لمپرت و سروان رنو داشتیم، تصمیم گرفته شد تا یک تاپیک مستقل برای فیلم های علمی، تخیلی و فانتزی ایجاد کنیم.

اینکه بین علمی و تخیلی از "،" استفاده کردم نه از "-" دلیلش تاکید بر کلمه علمی بود که در صورت استفاده از عبارت علمی-تخیلی ناخودآگاه تحت الشعاع واقع می شود.

در واقع این تاپیک به فیلم هایی که مربوط به علم می شوند نیز توجه خواهد کرد، به عبارتی مثال فیلم «ذهن زیبا» یا «تئوری همه چیز» که در زمره فیلم های علمی-تخیلی قرار نمی گیرند نیز زیر لوای این تاپیک خواهند بود.

طبیعتا به خاطر شرایط فنی تاریخ سینما بعضا مجبور خواهیم شد کلاسیک نبودن فیلم هایی که در مورد آن ها بحث می کنیم  را نادیده بگیریم اما در بین فیلم های کلاسیک نیز فیلم های علمی-تخیلی زیادی دیده می شود که "سفری به ماه" و "متروپولیس" از جمله پرچم داران آن هستند.

بعلاوه؛ در کنار این فیلم ها، نگاهی به فیلم های فانتزی نیز خواهیم داشت. فیلم هایی که با وجود اینکه جنبه تخیلی دارند ولی این تخیل از جنس رویاست و بیشتر بامزه بودن اتفاقات و فضا مورد توجه سازنده فیلم بوده است. این گونه فیلم ها یک جور لطافت کودکانه دارند و بالتبع با سینمای کودک و نوجوان رابطه نزدیکی دارد.

در واقع شاید عنوان "سینمای علمی، تخیلی، علمی-تخیلی" عنوان مناسب تری برای این تاپیک بوده باشد ولی چون نقش عنوان تاپیک راهنمایی مشتریان جدید کافه است، ترجیح دادم عنوان را "سینمای علمی، تخیلی و فانتزی" بگذارم و عنوان فانتزی "علمی،تخیلی، علمی تخیلی" را در پست اول بیان کنم!

مواردی که در زیر می آید پیشنهادهایی است برای مباحثی که می تواند در این تاپیک مطرح شود:

1- معرفی فیلم های مرتبط؛ معروف یا نامعروف- آشنایی با فیلم های کمتر شناخته شده لذت بخش است اما شنیدن وصف فیلم های معروف از بزرگان کافه خود لذتی بزرگتر-مساوی آشنایی با فیلم های جدید دارد!

2- تشریح اتفاقات علمی رویداده در فیلم ها؛ این اتفاقات ممکن در حوزه ریاضیات، فیزیک،نجوم، روانشناسی، فلسفه، زیست، شیمی،علوم اجتماعی، علوم کامپیوتر و یا هر زمینه علمی دیگری باشد...

3- تشریح اتفاقات غیر علمی رویداده در فیلم ها؛ کم نیست صحنه هایی که کارگردان از روی بی اطلاعی یا عمد سعی کرده است چیز اشتباهی را به عنوان یک نکته علمی به خورد مخاطب دهد. پست های شما بزرگان می تواند مانع آن شود.

4- مقایسه فیلم هایی که سعی در توضیح یک پدیده مشترک علمی را داشته اند.

5- تشریح فنی از چگونگی ساخت فیلم ها؛ قدیمی یا جدید- آشنایی با تکنیک های ساخت صحنه های خاص چه به شکل کامپیوتری و چه به شکل میدانی برای هر کسی جذاب است. جذابیتی از جنس فهمیدن کلک های تردستان. ولی چیزی که جالب است آشنایی با جلوه های ویژه در فیلم های قدیمی مثل متروپولیس و حتی جنگ ستارگان است.

6- توصیف فنی از نحوه ساخت فیلم های فانتزی. بخصوص طراحی صحنه و لباس و حرکت دوربین این فیلم ها که بسیار جذاب و دیدنی است.

7- تعریف خاطراتی که از دیدن فیلم های علمی تخیلی در کودکی داشته اید و اینکه چه چیزهایی را در عالم کودکی واقعی می پنداشتید. البته ممکن است چند دقیقه بعد از گذاشتن این گونه پست ها، پستتان به بخش خاطرات فیلم دیدن منتقل شود! البته اگر توضیحاتتان شامل شرح معقولی از فیلم باشد می تواند در همین تاپیک باقی بماند. ولی چیزی که مسلم است این است که این تاپیک می تواند بهانه ای باشد برای به یادآوری خاطرات قدیمی یا کنار گذاشتن شرمی که مانع اشتراک آنها می شود.

8- هر چیز مرتبط دیگری که به ذهنتان می رسد.

--------------------------------------------

در پایان یک ویدئو بسیار دیدنی از فیلم های علمی-تخیلی تاریخ سینما را قرار می دهم. کلیپی که با حوصله و دقت بسیار زیاد با چاشنی آهنگ زیبای Monday ساخته شده است.

دیدن این کلیپ را بسیار توصیه می کنم.

http://s3.picofile.com/file/8203882276/Science_Fiction_A_Supercut_Glitch_Mob_remix_Monday.mp4.html

حجم ویدئو 23 مگابایت است ولی اگه می خواهید اون حظ قشنگه رو ببرید نسخه 70 مگی آن را دانلود کنید. نام کلیپ:

Science_Fiction_A_Supercut_Glitch_Mob_remix_Monday




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۵/۱۲ عصر ۰۶:۰۸

کرمچاله / WormHole

این پست رو در ارتباط با فیلم زیبای InterStellar ساخته کریستوفر نولان نوشتم. اصطلاح کرمچاله رو نولان توی فیلم با قلم و کاغذ به زیبایی توضیح داد، اما چند کلمه توضیح اضافه می کنم.

یک موجود یک بعدی را در نظر بگیرید. در واقع موجودی که روی یک خط زندگی می کند. این موجود فقط حرکت به چپ و راست را می شناسد و هیچ درکی از حرکت در صفحه و فضا ندارد.

حال فرض کنید این خطی که موجود یک بعدی روی آن زندگی میکند خمیده باشد. به خاطر اینکه این موجود فقط حرکت به چپ و راست را می شناسد، درکی از خمیدگی فضایی که در آن زندگی می کند ندارد و فکر می کند فضا صاف است. در واقع دلیل این است که اصلا نمی تواند بفهمد خم شدن یک فضای یک بعدی یعنی چه...
به عنوان یک مثال خوب یک دانه تسبیح را به عنوان یک موجود زنده یک بعدی در نظر بگیرید. این دانه تسبیح فقط یک بعد را می شناسد و علی رغم اینکه نخ تسبیح بسیار خمیده است نمی تواند آن را درک کند.

جان کلام این جاست:

حال دو دانه تسبیح که نزدیک سر تسبیح هستند در دنیای خودشان فاصله خیلی زیادی از هم دارند، شاید چند هزار سال نوری!
اما برای کسی که دو بعد را درک می کند این فاصله بسیار کم است. این موجود می تواند با یک میانبر مسیر این دو دانه را بسیار کمتر کند. این میانبر به کرمچاله مشهور است.

در واقع مسیر طولانی فاصله ای است که خود دانه تسبیح حس می کند (مثل فاصله ای که ما تا یک کهکشان دیگر حس می کنیم) ولی مسیر کوتاه مسیری است که یک موجودی که دوبعد را درک می کند حس می کند (مثل مسیری که کرم چاله ها می توانند برای ما درست کنند)

----------------

در صحنه ای از فیلم این اتفاق را برای یک بعد بالاتر توضیح میدهد. جایی که صفحه کاغذ را تا کرده و با مداد یک سوراخ به عنوان میانبر درست می کند.

چیزی که در دنیای ما رخ می دهد نیز مشابه است. احتمال اینکه دنیای سه بعدی ما خمیده باشد بسیار زیاد است، ولی ما بخاطر محدودیت درکمان نمی توانیم این خمیدگی را بفهمیم و فکر می کنیم در یک دنیای صاف زندگی می کنیم.

برای همین ممکن است با وجود اینکه ما فاصله مان تا نزدیک ترین کهکشان را خیلی زیاد حس می کنیم، برای موجوداتی که 4 بعد را درک می کنند این فاصله آن قدر هم زیاد نباشد و بتوانند با یک کرمچاله ما را به آن جا ببرند.

کیپ تورن، استاد سابق دانشگاه کلتک مشاور فیلم نامه اینترستلار (اوایل نام ایشون در کنار کریستوفر و جاناتان نولان در قسمت نویسندگان IMDB بود) زمینه تخصصی اش فعالیتش کرمچاله ها  است.

در قسمت دوم مستند زیبای دورن کرمچاله (با روایت مورگان فریمن) او را می بینیم که در مورد کرمچاله و سفر در زمان صحبت می کند. در این ویدئو او علت این نام گذاری را سوراخی که کرم درون سیب ایجاد می کند و به نوعی میانبر درست می کند می دانست. همچنین بنا بر این مستند، تاکنون کرمچاله ای یافت نشده است، اما در صورت یافت شدن نیز قطر آن بسیار کوچک خواهد بود. برای بزرگ کردن قطر کرمچاله نیاز به انرژی منفی است که محققان توانسته اند مقدار کمی از آن را تولید کنند.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - تارا - ۱۳۹۴/۵/۱۳ عصر ۰۸:۰۳

سلام عزیزان،

نوشته ی کوتاه برگرفته از ویکیپدیای انگلیسی:wikipedia.org/Weta Digital(آشنایی با کمپانی وتا دیجیتال که به واسطه ی فیلم محبوبم "ارباب حلقه ها"با اون آشنا شدم):

شرکت Weta Digital:

وتا دیجیتال یک شرکت جلوه های بصری دیجیتالی ست که در سال 1993 در شهر ولینگتون،نیو زلند،توسط پیتر جکسون(Peter Jackson)،ریچارد تیلور(Richard Taylor) و جیمی سلکرک(Jamie Selkirk)با هدف اجرای جلوه های ویژه ی سریال Heavenly Creatures(آفریده های بهشتی یا موجودات آسمانی)تاسیس شد.

این شرکت تا کنون برنده ی چندین جایزه ی اسکار و بفتا شده است.

Weta Digital تنها یک بخش از مجموعه کمپانی هایی ست که مالک آن پیتر جکسون و چندشریک در ولینگتون می باشند.

سایر بخش ها عبارتند از:

Weta Workshop

Weta Productions

Weta Collectibles

Park Road Post Productions

علت نام گزاری:Weta نام نوعی شاه جیرجیرک است که در نیو زلند یافت می شود.

همان گونه که اشاره شد،وتا تا کنون چند جایزه ی اسکار در رشته ی بهترین جلوه های بصری برنده شده که سه تای آنها برای ارباب حلقه ها،یکی برای کینگ کونگ و یکی دیگر برای آواتار بوده است.

Weta Digital تا کنون چندین نرم افزار اختصاصی برای جلوه های بصری مدرن تولید کرده که از نمونه های آن می توان به نرم افزار "MASSIVE" اشاره کرد.

این نرم افزار در بزرگ کردن اندازه ی سپاهیان در"ارباب حلقه ها" به کار برده شده است.

از نمونه های دیگر کاربرد نرم افزار MASSIVEمی توان به آواتار اشاره کرد.






RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۵/۱۴ صبح ۰۵:۵۲

Contact 1997

کارگردان: رابرت زمکیس

بازیگران: جودی فاستر، متیو مک مانهی، جان هارت، جیمز وود، ...

برگرفته از رمانی به همین نام از یک فضانورد به نام کارل ساگان که یک سال قبل از تولید فیلم درگذشته است و فیلم به اون تقدیم شده است.

البته کارل و همسرش ابتدا چیزی که در ذهنشان بوده را به صورت فیلم نامه نوشته اند ولی بعد از اینکه از آن استقبال نشده در سال 1985 به شکل رمان چاپ کرده اند.

----------------

اینجا بدون من رو بخاطر بیارید که پلان آخرش فیلم رو از این رو به اون رو کرد. از یک فیلم خیلی معمولی به یک فیلم خوب. داستان در فیلم کانتکت برعکس است. سکانسی که وجودش پایان باز فیلم را خراب می کند و مایه ضعف فیلم است. تا قبل از این سکانس در پایان فیلم بین دو چیز شک داریم که با توجه به جزییات اواسط فیلم احتمال اولی حدود 90 درصد است ولی زمکیس یک دفعه با این سکانس، پایان دوم را برنده اعلام می کند.

برای همین خودم به شکل ذهنی اون سکانس رو حذف می کنم و مطالبی که می نویسم درباره فیلم کانتکت بدون اون سکانس است!!

البته این بدین معنی نیست که چیزایی که می نویسم حرفای خودم باشه، بلکه دارم حرف هایی که فیلم رو تبدیل به فیلم بهتری می کنه می نویسم. پیشاپیش گفتم که فکر نکنید عقاید خودمه.

از بین فیلم هایی که تاکنون دیده ام نزدیک ترین فیلم به کانتکت فیلم زیبای «زندگی پی» است. هرچند بجز عدد پی که در هر دو فیلم ظاهر می شود هیچ شباهت ظاهری به هم ندارند.

-------------------------------------

فیلم حول اصل اوکام می چرخه. یک اصل نسبتا بی پایه و اساس ولی تا حدودی منطقی.

بین دو نظریه که قدرت توصیف و پیشبینی یکسان دارند، نظریه ساده تر را انتخاب کن.

مثال عامیانه (برگرفته از ویکی پدیای فارسی):

چرا در یخچال خانه هیچ غذایی نیست؟! آیا گروهی ازسارقان بین‌المللی آن را خالی کرده‌اند؟ آیا یخچال شیئی ساخته فضایی هاست که هر غذایی را ناپدید می‌سازد؟ یا اینکه دلیل خالی بودن یخچال، این است که هم اتاقی من و دوستانش دیشب گرسنه بوده‌اند؟

مثال علمی تر (برگرفته از جزوه درس یادگیری ماشین):

فرض کنید چند نمونه آموزشی داریم و می خواهیم آنها را مدل کنیم یا معادلا چند نقطه در دستگاه مختصات داریم و دنبال تابعی می گردیم که از آنها بگذرد. چهار تابع (زرد و سبز و قرمز و آبی) می توانند مدل هایی برای نمونه های ما باشند ولی آیا زرد واقعا مدل خوبی است؟

جواب اینکه بهترین مدل چیست بر میگردد به اینکه چقدر حاضریم خطا را تحمل کنیم. اگر زیاد حساس نیستیم بهترین جواب قرمز است و اگر خیلی حساسیم بهترین جواب آبی.

درست در وسط فیلم این جملات بین جودی و متیو رد و بدل میشه:

جودی:   به نظرت کدوم درسته؟

        يک خداي قدرتمند همه جهان رو خلق کرد، ولي بعد تصميم گرفت هيچ مدرکي براي اثبات وجودش باقي نگذاره؟

            یا

        اون اصلا وجود نداره و ما براي اينکه احساس حقارت و تنهايي نکنيم اون رو خلق کرديم؟

متیو:   نمی دونم. نميتونم جهان رو بدون وجود خدا تصور کنم. نمی خوام بکنم.

-----------------

اگه زیاد حس نمی کنید نظریه دوم ساده تره بذارید یه مثال از خودم بگم. (با عرض پوزش)

    چرا شهوت جنسی آدم ها خیلی زیاده؟

       چون یک خدایی ما رو خلق کرده و می خواسته امتحانمون کنه ببینه چه می کنیم؟

              یا

       در انتخاب طبیعی اونهایی که شهوت جنسی خیلی زیادی داشتن بیشتر تولید مثل کردند و اون هایی شهوت کمتری داشتند منقرض شدند!taeed

(اوه! حرف این چیزا شد یادم افتادم. از نکات مثبت فیلم اینه که جودی فاستر در بهترین سن خودش هست. هم چهره اش تازه جا افتاده و از خامی دراومد هم هنوز چین و چروک روی صورتش ننشته. متاسفانه توی سکوت بره ها که با هم بازی می کردیم هنوز انقدر شکوفا نشده بود.)

-------------

در پایان فیلم جودی از بالای دستگاه به پایین رها می شود. خود او کهکشان ها و یک ساحل فانتزی را می بیند و البته پدرش را که در کنارش ظاهر می شود. خودش اینگونه استنباط می کند که موجودات فضایی خاطرات او را دانلود کرده و شمایل پدر را برای سهولت در برقراری ارتباط بازسازی کرده اند.

اما سایر دانشمندان فکر می کنند اون در اثر اصابت ضربه دچار توهم شده است و ساحل فانتزی و پدرش صد البته حاصل خیالات او هستند.

دیالوگ زیر بین جودی و اعضای دادگاه رد و بدل می شود.

جودی: سناتور..من يقين دارم که اون ماشين کرم چاله ای رو به فضا-زمان باز کرد. با توجه به نظريه نسبيت عمومي چيزي که من در طول 18 ساعت تجربه کردم در زمين فقط يک لحظه بود

سناتور: مگر کرمچاله فقط در حد تئوری نیست؟ و دلیلی برای بودنش وجود ندارد.

جودی: نه. مدرکی نیست.

سناتور: به من بگو دکتر. چرا اين بيگانه ها خودشون رو اينقدر به دردسر انداختند؟ شما رو هزاران سال نوري بردند و دوباره بي هيچ مدرکي فرستادند خونه؟ ... دکتر شما با اصل اکام آشنا هستید؟

جودی: بله.

سناتور: به نظرتون کدوم منطقی تره؟

پيامي از بيگانگان که معناي يک ماشين رو ميده که شما رو پرت ميکنه وسط کهکشان تا با پدر محترمتون بريد کنار ساحل و کمتر از يک ثانيه بعد شما رو برگردونه خونه بدون کوچکترين مدرکي؟؟

      یا

يا اينکه تجربه اي که شما داشتيد توهم بوده است؟

و اینجاست که جودی قبول نمی کنه توهم زده بوده.

-----------------

اون سکانسی که میگم باید حذف کرد سکانسی که در پایان فیلم به شما می گوید که جودی توهم نزده بوده است. اما با حذف این سکانس پایان فیلم این گونه خواهد بود.

جان هارت، نقش یک دانشمند متمول دیوانه را دارد که بودجه تحقیقات جودی را تقبل می کند. بعد از این ماجرا جودی از کهکشانی که بارها آن را اسکن کرده بود امواج صوتی جدیدی دریافت می کند. این امواج بنا به دلایلی، مسلما از یک موجود هوشمند صادر شده است. امواج به صورت رمز شده هستند که رمز آن ها را کسی نمی تواند بشکند. تا اینکه جان هارت آنها را رمزگشایی می کند.

ضمن اینکه وقتی جان هارت با جودی صحبت می کند از بازی هزاره ای دم می زند که قرار است کل قدرت های جهان را درگیر کند. بازی ای که او راه خواهد انداخت. و در صحبت های دادگاه می بینید که سناتور با دلایل علمی نشان می دهد تمام این اتفاقات ممکن است کار جان هارت باشد.

----------------

با کنار هم گذاشتن این ها و البته حذف اون سکانس به این نتیجه می رسیم که جودی واقعا دچار توهم شده بوده است و دلیل اینکه این را قبول نمی کرد آن است که نمی خواسته قبول کنه.

ادامه دیالوگ دادگاه بسیار جالب است.

دادگاه: دکتر شما بدون مدرک و تنها با يک داستان عاطفي که به سختي قابل قبوله اومدين!

بيش از 500 هزار ميليارد دلار هزينه شد. جانهاي زيادي گرفته شد.

و شما ميخوايد اينجا بشينيد و به ما بگيد که همه اينها رو قبول کنيم اونهم فقط از  روي ایمان؟!

جودی: من تجربه اي داشتم که نمي تونم ثابتش کنم..نمي تونم توضيحش بدم ولي هرچيزي که من به عنوان انسان می دونم میگه که حقیقت داشته.

-----------------

برای اون هایی که به خدا پیغمبر اعتقادی ندارند ولی پیامبران رو آدم های کلاهبرداری نمی دونند این دیالوگ می تونه مثل دفاعیات یک پیامبر در دادگاه باشه!

وقتی که پیامبر یک سری تجربیات روحانی داشته است. شما ازش سوال می کنی که این همه هزینه شده به خاطر حرف تو، جون آدم های زیادی گرفته شده و الان داری به ما میگی که همه حرفات رو از روی ایمان قبول کنیم؟

و پیامبر در جواب صادقانه میگه من یک سری تجربیات داشتم که نمی تونم ثابت کنم.

دقت کنید که با مصرف مواد، امواج قوی الکترومغناطیس و یا هر چیزی که ساختار مغز را تحت تاثیر قرار دهد ممکن است چیزهایی ببینید که حس می کنید واقعی بوده است و به راحتی متقاعد نمی شوید که توهم بوده است.

--------------------

پی نوشت 1: یکی از اشکالاتی که به فیلم وارده اینه که اینجور که من اطلاع دارم به خاطر قانون نسبیت عام 18 ساعتی که روی زمین می گذره باید مدت کمی برای جودی باشه ولی در فیلم برعکسه. 18 ساعتی که برای جودی گذشت روی زمین مدت کمی است.

پی نوشت 2: اواسط فیلم متیو به جودی میگه اگه تو این سفر رو بری ممکنه وقتی برمیگردی من 50 سال از تو پیرتر باشم. به این معنی که میترسید بلایی که خودش توی InterStellar سر دخترش آورد رو جودی سر خودش بیاره.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۵/۱۵ صبح ۰۱:۱۸

یک عبارتی که در فیلم اینترستلار چندین بار تکرار شد و به نوعی یکی از پایه های پیشروی داستان بود، این جمله بود که:

گرانش تنها چیزی است که می تواند از ابعاد رد شود.

-----

ابتدا باید یک حقیقت موجود در جهان هستی رو بگم، اون هم اینکه ماده قابل مشاهده در دنیا تنها 15% از کل ماده موجود در جهان هستی است. در واقع از مواد موجود در اطرافمان تا مواد تشکیل دهنده سیارات و ستارگان بخش کوچکی از مواد است و 85% بقیه را چیزی به نام ماده تاریک پر کرده است.

با وجود اینکه این ماده اطراف ما را پرکرده است اما با هیچ روشی قابل مشاهده نیست. نباید اینجوری برداشت کرد که مثل اکسیژنی که در کنار ماست قابل مشاهده نیست، چرا که اکسیژن را می توان در آزمایشگاه با توجه به اثرات آن مشاهده کرد، اما ماده تاریک را نمی توان به هیچ عنوان دید به این معنی که به نور هیچ واکنشی نشان نمی دهد.

(دقت کنید که سیاه چاله ها با وجود اینکه قابل مشاهده نیستند، اما نور را خم و یا جذب می کنند، برای همین به شکل یک موجود سیاه قابل مشاهده هستند، اما ماده تاریک این چنین نیست و  در حالی که اطرافمان را پر کرده است ما نمی توانیم متوجه آن شویم.)

سیاه چاله

سوالی که مطرح می شود این است که پس چطور به وجود این ماده تاریک پی برده اند. جواب آن گرانش است. تنها چیزی که از ماده تاریک قابل محاسبه است گرانش و جرم آن است.

جان کلام اینجاست:

یک نظریه که قابل آزمایش نیست ولی منطقی به نظر می رسد.

فرض کنید ما موجوداتی دوبعدی بودیم که روی یک صفحه زندگی می کردیم. مسلما در این صورت بعد سوم برای ما قابل درک نبود و هرچه تلاش می کردیم آن را تصور کنیم یا آزمایش کنیم بی فایده بود. بالتبع موجوداتی که خارج از صفحه ما بودند برای ما قابل درک نبودند.

مثل این کره ای که نزدیک صفحه ماست ولی ما نمی توانیم آن را ببینیم یا درک کنیم. اما احتمالا گرانش این کره می تواند نیرویی در دنیای ما ایجاد کند و ما با وجود اینکه هیچ اثری از کره نمی بینیم، گرانش آن را حس می کنیم و برای خودمان این گونه نظریه پردازی می کنیم که در اطراف ما ماده ای تاریک وجود دارد که ما با هیچ روشی نمی توانیم آن را ببینیم ولی گرانش آن را می توانیم حس کنیم.

حال یک گام در ابعاد بالاتر بروید. ما در یک دنیای 3بعدی زندگی می کنیم. ممکن است موجوداتی که به ما خیلی نزدیک هستند و فقط در بعد چهارم کمی با ما فاصله دارند (که در نتیجه نمی توانیم آن ها را ببینیم) برای ما این گرانش را تولید کرده باشند. گرانشی که ما آن را به یک ماده غیر قابل درک به نام ماده تاریک نسبت داده ایم.

این اساس این جمله فیلم است که گرانش تنها چیزی است که می تواند از ابعاد عبور کند و شاید به نوعی اساس پیشروی داستان. چون کوپر تنها با استفاده از ناهنجاری هایی که در گرانش به وجود می آورد می توانست با مورف ارتباط برقرار کند

پی نوشت: برخی از مذهبیون عقیده دارند که اجنه نیز در دنیایی بسیار نزدیک به دنیای ما زندگی می کنند. دنیایی که تنها در در بعد چهارم کمی با ما فاصله دارد. (مثل این دو صفحه که تنها در بعد سوم کمی با هم فاصله دارند)

آن ها همچنین عقیده دارند که صوت نیز بعضا ممکن است این فاصله را طی کند و برای همین گاهی اوقات اصواتی را به اجنه نسبت می دهند.

اما این فقط یک عقیده بامزه است که از قضا ممکن است درست هم باشد.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - منصور - ۱۳۹۴/۵/۱۷ عصر ۱۲:۲۹

(۱۳۹۴/۵/۱۲ عصر ۰۶:۰۸)هانیبال نوشته شده:  

کرمچاله / WormHole

 با وجود اینکه ما فاصله مان تا نزدیک ترین کهکشان را خیلی زیاد حس می کنیم، برای موجوداتی که 4 بعد را درک می کنند این فاصله آن قدر هم زیاد نباشد و بتوانند با یک کرمچاله ما را به آن جا ببرند.

در مورد مبحث زمان من صحبتهای زیادی دارم و اگر دوستان بیاد داشته باشند بمناسبت سالگرد درگذشت پدرم درخصوص زمان و مرگ چیزهائی که به ذهنم میرسید در همین کافه نوشتم که به نوعی بحث فلسفی زمان را هم شامل میشد و در واقع تقابل علم با عقاید دینی و نقطه اتصال ایندو را در این وادی  به نوعی نشان میداد.

فیزیک را باید به زبان ساده برای مردم گفت. با مثال توضیح داد. مثالهائی ساده و عاری از کلمات تخصصی و فرمولها و روابط ریاضی. در این حالت درک عظمت هستی برای شنونده ملموستر ، قابل فهمتر و ماندگاری آن در ذهن بیشتر است. دانشجویان فیزیک و مکانیک (از جامدات بگیرید تا کوانتوم) هنوز در درک مفاهیم اولیه مشکل دارند و تمام اینها به ضعف اساتید ما برمیگردد که ترجیح میدهند برای گنده تر شدن خود، درس را با اصطلاحات گنده تر توضیح دهند و فارغند از درک عمیق مفاهیم توسط دانشجوهای این زمان. بیاد دارم که در دوره راهنمائی به ما گفته میشد : همه اجسام با سرعت ثابت به زمین سقوط میکنند و گالیله برای اثبات این این مدعا بالای برج کج پیزا رفت و یک گلوله آهنی را با یک پر به پایین انداخت و مشاهده کرد که هر دو باهم به سطح زمین رسیدند... من کلاس اول راهنمائی این نکته را در کتاب میدیدم اما باورش برایم سخت بود. چطور ممکن است یک جسم سنگین با یک جسم سبک باهم سقوط کنند!...  و بعدها فهمیدیم که در شرایط خلا همه اجسام با هم به سطح زمین میرسند نه در جو زمین و نه از بالای برج پیزا. در واقع نویسنده کتاب علوم در آنزمان وقتی خود از درک مفاهیم فیزیک عاجز بود چگونه میتوانست دانش آموزان را در این مهم یاری دهد؟! در دوره دبیرستان هم وضع بدین منوال بود. فرمولهای مکانیک چنان براحتی ورد زبان بود که انگار همه آنها در فضای واقعی پاسخگوست. حتی یکبار کسی نگفت عدد g با 8/9 باز هم مربوط به شرایط خلا است و نه شرایط عادی محیط . به شخصه در المپیادهای فیزیک هم بوده ام و میدانم بدبختیهای این درس که با عالم واقع سروکار دارد تا کجاها در نظام آموزشی کشور پیش رفته است.

من برای باز کردن مفهوم زمان به مفهوم فضا رجوع میکنم. عده ای تصور میکنند فضا یعنی آسمان خالی از هرچیزی. وقتی گفته میشود جسم در فضاست فکر میکنند باید حتما این جسم بین زمین و آسمان معلق باشد تا تصور کنیم جسمی در فضا قرار دارد. در حالیکه جسمی که روی زمین یا هر جای پایدار و ناپدار باشد بازهم در فضاست. در واقع منظور از فضا ، (در تعریفی ناقص)مکان است. جسم هرجا که میخواهد باشد. در آسمان ، روی زمین ، داخل آب ، آشکار ، پنهان ... مهم وجود است. منظور از وجود، حضور است. ناپیداها در جهان بسیار بیشتر از پیداها هستند. این ناپیدائی در حکم نبود آنها نیست. آنها وجود دارند اما دیده نمیشوند. در واقع ندیدنی ها خیلی خیلی بیشتر از دیدنی ها هستند. از عالم امواج الکترومغناطیس بگیرید تا عالم ارواح. هرکدام ازینها (چه دیدنی ها و چه ندیدنی ها) هرکدام با دو مشخصه سروکار دارند : یکی مکان و دیگری زمان. مکان، خود در سه بُعد طول (X) و عرض (Y) و ارتفاع (Z) محل جای گیری جسم را در فضا نشان میدهد. اشتباهی که ما از مفهوم زمان داریم اینست که فضا را صرفا یک مکان فرض میکنیم. در تعریف فضا همواره با این جملات شروع میکنیم : فضا، جائی است که .... درحالیکه فضا صرفا جا و مکان نیست و مفاهیم دیگری هم در آن مستتر است که مفهوم زمان یکی از آنهاست. زمان را میتوان به نوعی چهارمین بُعد موجود در فضا نامید. اشتباه همه فیزیکدانان قدیم و معاصر ما در طرح این ادعا اینست که فکر میکنند زمان درست مثل سه بردار طول و عرض و ارتفاع ، یک بردار دیگر کنار این سه بردار است درست به مرکزیت آن سه بردار. درحالیکه چنین تصوری یک تصور مسخره بیش نیست.زمان از جنس مکان نیست که بتوان آنرا کنار این گذاشت. حتی شباهت هم ندارد. زمان مفهومی است که میدانیم جایگاه یک جسم را در فضا (در کنار ان سه مختصه) کامل میکند. نگفتم جای جسم را کامل میکند چراکه اگر بگویم جا بازهم صرفا به مکان فکر کرده ام. گفتم جایگاه. جایگاه یعنی مفهومی فراتر از جا. زمان ، کل فضا را در حیطه خود دارد و بی انصافی و نادانی محض است که آنرا در حد یک بردار بدانید.

زمان و مکان در آفرینش بطرز عجیبی باهم گره خورده اند. جابجایی یک جسم نیازمند گذشت کسری از زمان است. تمام حرکتها (در مفهوم جابجائی) نیاز به زمان دارند. حال این سوال مطرح است که وقتی میگوئیم برای جابجایی هرچیز (تغییر مکان) به زمان نیاز است آیا زمان هم با جابجایی یک جسم، میتواند تغییر کند (تغییر زمان). انیشتین با نظریه نسبیت خود به این مهم پرداخت. او گفت حرکتها و جابجایی های معمولی نمیتواند زمان را دگرگون کند . حتی کوچکترین تاثیری روی زمان ندارد. اما اگر این جسم با سرعت نور (دقیقا 299377 کیلومتر در ثانیه که به اختصار 300 هزار کیلومتر در ثانیه گفته میشود) یا بیشتر از آن حرکت کند ، در داخل (یا روی) همان جسم متحرک، زمان دیگر چیزی نیست که روی اجسام ثابت سپری میشود. او مدعی شد زمان روی این جسم متحرک که با سرعت بالا حرکت میکند کندتر سپری میشود. بعهد استیفن هاوکینک براساس همین فرضیه مثالی اینچنی زد: یک روز سفر در داخل سفینه ای که با سرعت 650 میلیون مایل در ساعت حرکت میکند ( یک میلیارد و 46 میلیون کیلومتر در ساعت) با یک سال زمینی برابری میکند. نظریات هاوکینگ گاهی بچگانه است (مثلا میگوید زمان بعد چهارم است. و بعد مثال میزند که اگر روزی زمین با ماشین در یک خط حرکت کنید یا دور میزنید مثالهائی از سه بعد اصلی و وقتی روی جاده ای کوهستانی بالا میروید مثالی از بعد چهارم است... که مثالی واقعا لوده است و یا مثالی که در مورد سفینه گفته شد (650 میلیون مایل در ساعت یعنی دقیقا سرعت نور در ثانیه) اشتباه هاوکینگ و حتی انیشتین اینست که حداکثر سرعت ممکن در جهان را سرعت نور میدانند و حتی حاضر نیستند به سرعتهای بالاتر با ضریبی از آن فکرکنند که بتواند ضریب کُند سپری شدن زمان را همزمان با افزایش آن ضریب افزایش دهد. از کجا معلوم در سرعت نور ، یک سال معادل یک روز است؟ شاید معادل یک ماه باشد ، شاید معادل 11 ماه باشد، شاید هم معادل یک دقیقه باشد. اینکه یک دانشمند در یک مثال با قاطعیت عدد و رقم بدهد کاری نیست که حتی انیشتین کرده باشد. اعداد و ارقام در بوته آزمایش بدست می آیند و دسترسی به سرعت نور چیزی نیست که شاید تا سالها بتوان آنرا در بوته آزمایش قرار داد ). یکی از دانشمندان یکبار از هاوکینگ چنین پرسید: شما و انیشتین اعتقاد دارید نهایت سرعت در جهان سرعت نور است و از آن سرعت ، سرعتی بالاتر وجود ندارد. فرض کنید سفینه ای با سرعت نور در حال حرکت است و کودکی داخل است. اگر این کودک در مسیر حرکت سفینه بدود آیا رکورد سرعت نور (حتی چند متر بر ثانیه) شکسته نخواهد شد؟ ... و هاوگینک گفت : نه. چون آن کودک نمیتواند آنچنانکه روی زمین میدود با همان سرعت در آنجا بدود و حرکت او آهسته خواهد بود. و سوال اینجاست اگر آهسته هم بدود آیا باز هم سرعت نور شکسته نخواهد شد؟ و واقعا این توجیهات بچگانه در کجای علم و ثبوت قرار دارد و اگر ما با سرعت نور حرکت کنیم و قرار باشد زمان بر ما کُند بگذرد چرا باید سایر حرکات هم کند سپری شود و این چه توجیه مسخره ایست. بدیهی است این دانشمندان هنوز خود در درک مفاهیم زمان و مکان بسیار عاجزند

در نظریه کرم چاله ها گفته میشود : ابعادی کوچکتر از مولکول و اتم ابعادی هست که آنرا فوم کوانتومی میشود نامید.آنجا جائی است که کرم چاله ها وجود دارند. تونلهای بسیار ریزی که زمان و مکان در داخل آنها دائما در حال تغییر است.این دانشمندان میگویند چون این ذرات ریز هستند و امکان عبور انسان از آنها نیست بنابراین انسان نمیتواند از مرزهای زمان بگذرد. آنها ادعا میکنند اگر انسان بتواند ابعاد این ذرات را بزرگتر کند که انسان یا سفینه ها قادر به عبور از آن باشند قواعد مکان و زمان را میتواند در آنجا متحول و متغیر دید... در کنار این ایده ، هاوکینگ ، سیاه چاله ها را بخش دیگری از کاینات میداند که مفهوم زمان در داخل آن مشابه قوانین زمینی نیست. که بنظر صحیح تر از نظریه کرم چاله هاست (هرچند بنیان این نظریه خود کرم چاله هاست). در واقع هاوکینگ اعتقاد دارد وقتی الکترونهای یک مولکول جدا میشوند و فضاهای خالی متعددی در جسم ایجاد میشود که اثراتش در محیطی بنام سیاه چاله جا میماند فضای کلی همان کرم چاله ها گسترده تر میشود و یک کرم چاله بزرگتر که قابل فهمتر ، قابل آزمایش تر و ملموس تر است بوجود می آید که هیچ جسمی نمیتواند از داخل آن بگذرد و اگر بگذرد به شکلی محو میشود که یا از هم متلاشی میگردد و یا به زمانی دیگر منتقل خواهد شد.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۵/۱۷ عصر ۱۱:۲۹

(۱۳۹۴/۵/۱۷ عصر ۱۲:۲۹)منصور نوشته شده:  

فیزیک را باید به زبان ساده برای مردم گفت. با مثال توضیح داد...

در ابتدا از منصور بابت مطلب بسیار خوبشون تشکر می کنم.

حرف دل ما رو زدید. بنده هم خیلی از نحوه تدریس ریاضی و فیزیک گله مندم.

البته اگه خودم توی پست هام خیلی زیاد این چیزها رو رعایت نمی کنم دلیلش هم سواد کمه و هم قدرت بیان ضعیف...

ضمن اینکه جسارتا استفاده از تصاویر هم خیلی کمک می کند. بعلاوه خواندن متن را هم راحت تر می کند.

در ادامه حرف های ایشون چند تا مورد می خواستم اضافه کنم که برای جلوگیری از طولانی شدن پست در دوقسمت می نویسم.

(۱۳۹۴/۵/۱۷ عصر ۱۲:۲۹)منصور نوشته شده:  

در مورد مبحث زمان من صحبتهای زیادی دارم و اگر دوستان بیاد داشته باشند بمناسبت سالگرد درگذشت پدرم درخصوص زمان و مرگ چیزهائی که به ذهنم میرسید در همین کافه نوشتم که به نوعی بحث فلسفی زمان را هم شامل میشد و در واقع تقابل علم با عقاید دینی و نقطه اتصال ایندو را در این وادی  به نوعی نشان میداد.

با عرض تسلیت دیر هنگام؛ اگه لطف کنید لینک پست رو بدید یا بگین توی کدوم تاپیک بود بسیار ممنون میشم.

لینک پست : http://cafeclassic4.ir/thread-69-post-10768.html#pid10768

(۱۳۹۴/۵/۱۲ عصر ۰۶:۰۸)هانیبال نوشته شده:  

کرمچاله / WormHole

شاید با وجود اینکه ما فاصله مان تا نزدیک ترین کهکشان را خیلی زیاد حس می کنیم، برای موجوداتی که 4 بعد را درک می کنند این فاصله آن قدر هم زیاد نباشد و بتوانند با یک کرمچاله ما را به آن جا ببرند.

(۱۳۹۴/۵/۱۷ عصر ۱۲:۲۹)منصور نوشته شده:  

زمان را میتوان به نوعی چهارمین بعد موجود در فضا نامید.

بنده منظورم از بعد چهارم در این جمله بالا بعد چهارم فضایی بود و زمان رو به عنوان بعد چهارم درنظر نمی گرفتم.

پس از این به بعد برای جلوگیری از سو تفاهم از انسان به عنوان یک موجود 3+1 بعدی یاد می کنیم به این معنی که دارای سه بعد فضایی و یک بعد زمانی است.

به یاد بیاریم که در فیلم اینترستلار به آدم ها موجودات 4 بعدی می گفتند و به « اون ها » موجودات 5 بعدی. ولی من به انسان ها موجودات 3+1 بعدی خواهم گفت و به اون ها موجودات 4+1 بعدی.

منظور از موجوداتی که در پست قبل گفتم موجودات 4+1 بعدی بود که درک بهتری از سیاهچاله های 3بعدی دارند به نسبت ما، همانطور که ما درک بهتری از سیاهچاله های 2بعدی داریم به نسبت موجودات 2+1 بعدی . (همان عکس های پست اول)

(۱۳۹۴/۵/۱۷ عصر ۱۲:۲۹)منصور نوشته شده:  

نظریات هاوکینگ گاهی بچگانه است (مثلا میگوید زمان بعد چهارم است. و بعد مثال میزند که اگر روزی زمین با ماشین در یک خط حرکت کنید یا دور میزنید مثالهائی از سه بعد اصلی و وقتی روی جاده ای کوهستانی بالا میروید مثالی از بعد چهارم است... که مثالی واقعا لوده است.

می خواهم 4 تا مثال لوده بزنم برای درک بهتر از نمایش زمان به شکل مکان و نمایش مکان به شکل زمان.

2 تا از 4 تا مثال برای موجودات 2+1 بعدی خواهد بود که فهم ما را از 2 تا مثال دیگر که برای موجودات 3+1 بعدی است بهتر می کند.

در واقع این مثال ها به این دلیل لوده و بچگانه است که ما اصلا نمی توانیم درکی از فضاهای با ابعاد بیشتر داشته باشیم و مثل تشریح کردن یک احساس پیچیده مثل عشق برای یک کودک است.

1) نمایش فضای سه بعدی برای یک موجود 2+1 بعدی (نمایش بعد فیزیکی با استفاده از زمان)

در واقع یه جورایی زمان قرار است نقش بعد سوم را بازی کند. هر چند که مسلما نمی تواند این کار را انجام دهد ولی به هر حال یکی از بهترین کارهایی است که می شود انجام داد.

این مثال نسبتا معروفی است. فرض کنید می خواهیم مفهوم کره را برای یک موجود 2+1 بعدی (که در صفحه زندگی می کند) توضیح دهیم.

برای این کار قاعدتا باید کره را از درون صفحه ای که موجود در آن زندگی می کند عبور دهیم. ابتدا کره هیچ برخوردی با صفحه ندارد. با نزدیک شدن کره به صفحه اول از همه در یک نقطه به هم مماس می شوند. پس اولین چیزی که آن موجود از کره می بیند یک نقطه است. با جلو تر رفتن کره، نقطه تبدیل به یک دایره کوچک می شود که مدام در حال بزرگتر شدن است تا خط استوا (دایره عظیمه کره) و سپس دایره شروع به کوچک تر شدن می کند و نهایتا یک نقطه و بالاخره هیچ.

پس درک ناقصی که موجود 2+1 بعدی (توسط درک 2 بعدی مکانی و یک بعدی زمانی خودش) از کره سه بعدی پیدا می کند یک دایره است که ابتدا بزرگ می شود و سپس شروع به کوچک شدن می کند.

دقت کنید که برای درک مکعب این روش زیاد مناسب نیست چون با حرکت این چنین مکعب اتفاق خیلی روشنی نمی افتد و شما فقط یک مربع ثابت خواهید داشت. برای درک بهتر مکعب اصولا از چرخاندن مکعبی که با صفحه تداخل دارد استفاده می کنند. (که شکل آن را پیدا نکردم)

2) نمایش فضای چهار بعدی برای یک موجود 3+1 بعدی (نمایش بعد فیزیکی با استفاده از زمان)

در واقع این مثال برای خود ما انسان ها کاربرد دارد. مثال قبلی فقط برای درک بهتر این مثال آورده شد.

فرض کنید ما انسان می خواهیم سعی کنیم یک کره چهاربعدی را تصور کنیم. برای این کار اون ها باید یک کره چهار بعدی رو از درون فضای سه بعدی ما عبور دهند.

متاسفانه فعلا اون هایی وجود نداره که این کار رو انجام بده و ما ببینیم که چه اتفاقی می افتد ولی روابط جبری می توانند این کار را انجام دهند. روابط جبری بسیار ساده که الان لازم نیست اینجا بیارم.

البته اتفاقی که خواهد افتاد قابل حدس است. ابتدا هیچ چیزی نمی بینیم. سپس یک نقطه ظاهر خواهد شد، این نقطه شروع به بزرگ شدن می کند تا به یک کره بزرگ تبدیل شود (همان کره عظیمه) و سپس کره شروع به کوچک تر شدن می کند تا تمام شود.

برای مکعب چهار بعدی دوباره همان مشکل وجود دارد و برای درک آن باید یک مکعب چهار بعد که فضای سه بعدی ما آن را قطع کرده است (مثل صفحه بالا که کره را قطع کرده) را شروع به چرخاندن کنیم. خوشبختانه تصویر آن را پیدا کردم:

این یک کره 4 بعدی در حال چرخش است که ما فقط یک لایه سه بعدی از آن را می بینیم. و البته درک خیلی زیادی از آن پیدا نمی کنیم ولی این یکی از بهترین تلاش هایی است که می توان کرد.

دقت کنید که شکل مکعب تغییری نمی کند و فقط در حال یک چرخش ساده است ولی چون آن قسمت مکعب که از دنیای ما رد می شود تغییر می کند ما فکر می کنیم شکل در حال تغییر است.

2.75) نمایش فضای 2+1 بعدی برای یک موجود 3+0 بعدی (نمایش زمان با استفاده از بعد فیزیکی)

فرض کنید یک موجودی داریم که سه بعد فضایی را درک می کند ولی زمان را درک نمی کند. مثل یک مجسمه. یک عکس سه بعدی. در واقع می خواهیم مفهوم زمان را به شکل یک بعد فضایی نشان دهیم که البته باز هم تلاش نسبتا بیهوده ای است.

یک موجود 2+1بعدی در حال حرکت را در نظر بگیرید. مثلا موجودی که در صفحه مرتبا دارد یک دایره را طی می کند. موجود 3+0 بعدی ما زمان و در نتیجه حرکت را درک نمی کند ولی یک بعد فضایی اضافه تر را درک می کند. برای همین می توان بعد زمان را در قالب بعد اضافه آن ها نمایش داد.

در واقع روش کار به این گونه است که مدام از حرکت موجود عکس می گیریم و نهایتا این عکس ها را در بعد سوم روی هم می چینیم.  چیزی که خواهیم داشت یک مارپیچ خواهد بود. دو محور صفحه موجود 2+1 بعدی همان محور های x,y است که در شکل مارپیچ می بینیم. محور آبی رنگ محور عمود بر صفحه موجود دوبعدی است که نمی تواند آنرا درک کند.

برای سایر موجودات دوبعدی نیز می توان همین کار را کرد. در واقع می توان از کل دنیای دوبعدی مرتبا عکس گرفت و روی هم گذاشت و موجودات ما عموما به شکل استوانه هایی خواهند بود که در حین بالارفتن تغییر شکل هایی می دهند.

دقت کنید که چون زمان یک کمیت پیوسته است و بعد سوم فضایی هم یک کمیت پیوسته است این کار انجام پذیر است. در واقع هر لحظه از زمان را می توان به یک نقطه روی محور سوم متناظر کرد.

3) نمایش فضای 2+1 بعدی برای یک موجود 2+0 بعدی (نمایش زمان با استفاده از بعد فیزیکی)

خب، توی این حالت یک کم اوضاع وخیم تر است. در واقع این کار را خیلی خوب نمیشه انجام داد. بهترین ایده آن است که در بعضی از لحظات زمان (نه کل زمان پیوسته) از یک منطقه محدود عکس بگیریم و به جای آنکه آن ها را روی هم قرار دهیم، کنار هم قرار دهیم. حاصل چیزی شبیه نگاتیو یک فیلم خواهد بود.

======

3.75) نمایش فضای 3+1 بعدی برای یک موجود 3+0 بعدی (نمایش زمان با استفاده از بعد فیزیکی)

این هم مثل حالت قبل باید در زمان های محدودی از یک جای محدود عکس گرفت و آن ها را در کنار هم قرار داد.

شکل آن مثل یک نگاتیو سه بعدی خواهد بود. به جای مستطیل هایی که به هم چسبیده اند، مکعب هایی خواهد بود که به هم چسبیده اند.

4) نمایش فضای 3+1 بعدی برای یک موجود 3+1 بعدی با قابلیت حرکت در زمان (نمایش زمان با استفاده از بعد فیزیکی)

روش کار این حالت دقیقا مثل حالت 3.75 است ولی این دفعه مکعب های ما، خود دارای زمان هستند. ضمن اینکه بخاطر باز بودن دستمان می توانیم به جایی اینکه مکعب ها را به شکل نوار کنار هم بگذاریم می توانیم آن ها را در تمام ابعاد کنار هم بگذاریم.

این دقیقا همان کاریست که اون ها کردند.

(۱۳۹۴/۵/۱۷ عصر ۱۲:۲۹)منصور نوشته شده:  

نظریات هاوکینگ گاهی بچگانه است (مثلا میگوید زمان بعد چهارم است. و بعد مثال میزند که اگر روزی زمین با ماشین در یک خط حرکت کنید یا دور میزنید مثالهائی از سه بعد اصلی و وقتی روی جاده ای کوهستانی بالا میروید مثالی از بعد چهارم است... که مثالی واقعا لوده است.

برای نشان دادن حرکت در زمان ، آن را به شکل بعد فیزیکی درآورده است. اتفاقا همین مثال شما در یکی از دیالوگ های فیلم مطرح می شود.

این دیالوگ مربوط به اواسط فیلمه. جایی که در امواج دریای اولین سیاره گرفتار شده بودند.

- زمان، نسبيه. خب؟ ميتونه کش بياد و يا فشرده بشه، اما نميتونه عقب بره...تنها چيزي که ميتونه مثل زمان، بين بعدها حرکت کنه گرانشه...

-  اون موجوداتي که ما رو به اينجا راهنمايي کردن، از طريق گرانش با ما ارتباط برقرار کردن، درسته؟

-  بله

-  ممکنه که از زمان آينده با ما صحبت ميکردن؟

-  شاید

-  بسیار خب، اگه اون ها بتونند...

-  اون ها موجودات داراي 5 بعد (4+1) هستن خب، براي اونا، زمان ممکنه فقط يه بعد فيزيکي ديگه باشه... براي اونا گذشته ممکنه مثل دره‌اي باشه که ازش پايين برن و آينده مثل کوهي باشه که ميتونن ازش بالا برن. اما براي ما نه، خب؟

========================================

پی نوشت: خیلی چیزای دیگه ای موند که برای طولانی نشدن پست، انشاا... در پست های بعد.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۵/۱۸ صبح ۰۹:۳۵

در فیلم Contact یک صحنه ای هست که دوربین روبروی دختر بچه (کودکی های جودی فاستر) حرکت می کند، از پله ها بالا می رود، طول سالن را طی می کند ولی ناگهان می بینم تصویر از درون آینه گرفته می شده است.

به نظر نمی رسد افکت کامپیوتری باشد یا دوبار تصویر برداری شده باشد...

کسی از دوستان هیچ ایده ای داره که صحنه های این چنینی رو چگونه فیلم برداری می کند؟

یا مثلا صحنه هایی که دوربین از داخل میله های زندان یا فنس و تور حرکت می کند و آن ها هم افکت کامپیوتری نیست...

اگر کسی از بزرگواران اطلاعات فنی از این جور جلوه های ویژه میدانی داره خوشحال میشم عنوان کنه.

http://s3.picofile.com/file/8204730100/CNTCT.mkv.html

====================

جواب از برت گوردون:

https://www.reddit.com/r/movies/comments/o5ojz/brilliant_mirror_shot_from_the_movie_contact




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۵/۱۹ عصر ۰۷:۲۵

(۱۳۹۴/۵/۱۷ عصر ۱۲:۲۹)منصور نوشته شده:  

اشتباه همه فیزیکدانان قدیم و معاصر ما در طرح این ادعا اینست که فکر میکنند زمان درست مثل سه بردار طول و عرض و ارتفاع ، یک بردار دیگر کنار این سه بردار است درست به مرکزیت آن سه بردار. درحالیکه چنین تصوری یک تصور مسخره بیش نیست.زمان از جنس مکان نیست که بتوان آنرا کنار این گذاشت. حتی شباهت هم ندارد. زمان مفهومی است که میدانیم جایگاه یک جسم را در فضا (در کنار ان سه مختصه) کامل میکند.

در مورد اینکه زمان از جنس مکان هست یا نیست صحبت بسیار است. البته عموما عقیده بر این است که واقعا تفاوت دارد ولی صحبت این است که این هم جنس نبودن زیاد هم چیز واضحی نیست...

درواقع این عقیده توجیه فیزیکی دارد و دلیلش این نیست که ما حسی که به زمان داریم با احساسی که به مکان داریم متفاوت است.

دلیل فیزیکی آن به این برمی گردد که مکان سه بعدی ما یک فضای اقلیدسی تشکیل می دهد ولی فضا-زمان اصطلاحا یک فضای چهاربعدی مینکوفسکی است پس جنس این بعد چهارمی که اضافه کرده ایم با بقیه فرق دارد.

یک مثال خوب این است که شما یک میله را در فضای سه بعدی در نظر بگیرید. چون طول این میله ثابت است و ربطی به نحوه قرار گیری آن در فضا ندارد فرمول فاصله اقلیدسی برای آن همواره یک عدد ثابت خواهد بود. فرمول فاصله اقلیدسی را همه برای محاسبه طول پاره خط دیده ایم. اگه رادیکالش رو بذاریم کنار این فرمول است:

تا قبل از نظریه نسبیت به نظر می آمد که این عدد به عنوان طول میله یک ثابت است. (یا به اصطلاح دوستان حوزوی یک ویژگی ذاتی میله است.)

ولی بعد از نظریه نسبت این مفهوم مطرح شد که در سرعت های بالا طول جسم کم می شود پس این عددی که به عنوان طول میله می شناختیم دیگر ثابت نیست و در نتیجه یک ویژگی عرضی است.

اما در نظریه نسبیت یک ثابت دیگر داریم که علاوه بر مختصات میله، زمانی که میله حس می کند نیز در آن دخیل است.

که این عدد دیگر ربطی به سرعت جسم ندارد و در سرعت های بالا با کوتاه شدن طول جسم ، زمانی که جسم احساس می کند نیز کم می شود که این دو با هم ساده می شود و این عدد ثابت می ماند.

از آنجایی که همه ابعاد مکان با علامت مثبت در فرمول ظاهر شده است ولی زمان با علامت منفی پس احتمالا جنس این مفاهیم با هم فرق دارد. (ولی باز هم احتمالا. چون باز ممکن است این درک ما از زمان نتیجه محدودیت دید ما باشد و این فرمولی که بدست آمده است نتیجه مشاهدات ما...)

=================================

یک تعبیر بامزه که در مورد تفاوت فضا و زمان به کار می رود این است که:

درست است که فضایی که در آن زندگی می کنیم سه بعدی است ولی این سه بعد مجزا از هم نیستند و این گونه نیست که یک بعد برای طول داشته باشیم، یک بعد برای عرض و یک بعد برای ارتفاع ، چون این نام گذاری ها بسته به انتخاب دستگاه مختصات ماست.

در واقع فضای سه بعدی مثل یک پارج است که حاوی 3 لیوان آب است و شما نمی توانید بگویید کدام قسمت از این آب مربوط به لیوان اول است، کدام قسمت لیوان دوم و کدام قسمت لیوان سوم.

ولی  فضا زمان مثل یک پارچ است که شامل سه لیوان آب و یک لیوان روغن است. لیوان روغن مشخص است ولی سه لیوان آب قابل تمایز نیستند...

(۱۳۹۴/۵/۱۷ عصر ۱۲:۲۹)منصور نوشته شده:  

او گفت حرکتها و جابجایی های معمولی نمیتواند زمان را دگرگون کند . حتی کوچکترین تاثیری روی زمان ندارد.

البته این حرف درست نیست، چون کمترین سرعت ها هم روی زمان تاثیر می گذارد ولی تاثیر آن کم است. در واقع اگر شما با یک سرعت معمولی چند متر بر ثانیه هم حرکت کنید زمان برای شما کوتاه تر می شود ولی این تغییر در حد 10 به توان منفی 15 ثانیه در هر ثانیه است که البته کم است...

جالب تر اینکه اگه شما فقط یک متر از سطح زمین بالاتر بروید، کمی گرانش زمین روی شما کم می شود. حتی این میزان کم شدن گرانش هم روی زمانی که شما حس می کنید تاثیر دارد و تاثیرش تقریبا برابر با همان 10 به توان منفی 15 است.

(۱۳۹۴/۵/۱۷ عصر ۱۲:۲۹)منصور نوشته شده:  

اشتباه هاوکینگ و حتی انیشتین اینست که حداکثر سرعت ممکن در جهان را سرعت نور میدانند و حتی حاضر نیستند به سرعتهای بالاتر با ضریبی از آن فکرکنند که بتواند ضریب کُند سپری شدن زمان را همزمان با افزایش آن ضریب افزایش دهد.

دقت کنید که هیچ کس هیچ ادعایی ندارد که قوانین فیزیک دقیقا چیزی است که دنیا از آن تبعیت می کند.

بلکه این قوانین تقریبی از رفتار دنیاست. مکانیک نیوتونی که قرن ها بر فیزیک مسلط بود اشتباه است ولی هنوز هم از آن ها استفاده می کنیم چون کار ما را راه می اندازند.

قوانین نسبیت هم یک تقریبی هستند که کار ما را راه می اندازند هر چند در فرمول های نسبیت نمی توان سرعتی بالاتر از سرعت نور قرار داد (چون زیر رادیکال منفی می شود...) ولی تقریب های خوبی هستند. این را مدت هاست همه قبول دارند، چون واقعا چیزهایی وجود دارد که سرعتشان بیشتر از سرعت نور است و لازم نیست مثال ذهنی دویدن کودک در سفینه را بیان کنیم...




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۵/۲۳ عصر ۰۱:۴۰

فیلم فانتزی معجزه در خیابان 34 ام

یا بهتره بگیم داستان فانتزی که به شکل فیلم درآمده است، چون ساخت فیلم هیچ کدام از فاکتورهای فانتزی بودن را ندارد.

فیلم محصول سال 1947 است به کارگردانی جورج سیتون هست که اصولا اونو به خاطر فیلم فرودگاه می شناسیم.

بازیگران شاخص فیلم:

ماورین اوهارا که با 94 سال سن، تنها بازیگر شاخص فیلم است که همچنان در قید حیات است. او را قبلا در فیلم دره من چه سرسبز بود در نقش خواهر هیو دیده ایم.

ادموند گوین یا همون نابغه فراری که به خاطر بازی در این فیلم برنده جایزه اسکار شد.

و البته مرحوم ناتالی وود که در این فیلم تنها 9 سال دارد.

داستان فیلم بسیار ساده ولی هوشمندانه است به همین دلیل برنده جایزه بهترین داستان و بهترین فیلم نامه بیستمین دوره مراسم اسکار شده است. همچنین نامزد بهترین فیلم هم بوده است که به فیلم قرارداد شرافتمندانه باخته است.

داستان درباره بابانوئل واقعی است که به نیویورک آمده است. ادموند گوین (که با این چهره و حرکات آدم رو یاد نقش های جدید جیمز کان می اندازه- البته تا حدودی هم شبیه مسعود فراستی شده...) به خوبی از عهده ایفای این نقش برآمده است.

بابانوئل به دنبال شغلی می گردد که بهترین شغل ممکن را پیدا می کند. در یک مغازه اسباب بازی فروشی نقش بابانوئل را بازی می کند که این منجر به رونق آن مغازه می شود.

از طرفی رقبای آن فروشگاه به بابانوئل اتهام دیوانگی می زنند که ادعا می کند واقعا بابانوئل است و کار به دادگاه می کشد. دادگاه در واقع قسمت اصلی فیلم است و بقیه فیلم بهانه ای است برای رسیدن به سکانس های دادگاه.

اتفاق جالبی که می افتد این است که فروشگاهی که بابانوئل در آن کار می کند به دلایل اقتصادی اصلا دوست ندارد که او محکوم شود. همچنین فردی که روی قاضی نفوذ زیادی دارد نیز می خواهد دادگاه به نفع بابانوئل رای دهد. اینجاست که دادگاهی که به نظر خیلی واضح و پیش پا افتاده به نظر می رسید بسیار پیچیده می شود.

جملات دادستان وقتی با کمال تعجب می گوید اینکه واضح است که بابانوئل وجود ندارد و در مقابل قاضی قبول نمی کند بسیار جالب است... عصبانیت های دادستان وقتی که می بیند همه ظاهرا دیوانه هستند از لحظه های بامزه فیلم است.

کار به جایی می رسد که پسر دادستان را به دادگاه احضار می کنند و او با زیرکی شهادت می دهد که بابانوئل وجود دارد به این دلیل که پدرش به اون گفته است و بعد از آن قول یک کلاه فوتبال آمریکایی از بابانوئل می گیرد...

از طرفی همچنان هیچ مدرک محکمه پسندی برای اثبات واقعی بودن بابانوئل وجود ندارد و وکیل مدافع او در حال تسلیم شدن است.

در همین شرایط با توجه به نزدیک بودن کریسمس نامه های زیادی برای بابانوئل به اداره پست رسیده است و آن ها را کلافه کرده است. از آن جایی که حجم نامه ها زیاد است مامورین سطح پایین اداره پست همه نامه ها را به آدرس دادگاه ارسال می کنند.

این جاست که وکیل مدافع با زیرکی از ابهت اداره پست آمریکا می گوید و سال تاسیس آن و بنجامین فرانکلین و ...

و بعد از سر رفتن حوصله حضار می گوید اگر اداره پست آمریکا چیزی را برای کسی بفرستد حتما می داند که برای شخص درستی فرستاده است!

و با همین ایده ساده، قاضی از خدا خواسته،  در کمال تعجب رای به واقعی بودن بابانوئل می دهد...

=================================

ناتالی وود در این فیلم نقش یک دختر باهوشی را دارد که به خاطر سبک تربیتی مادرش به بابانوئل عقیده ندارد. سکانس های تقابل ناتالی وود و بابانوئل هم از لحظات جالب فیلم است بخصوص که سبک بازی ناتالی وود 9 ساله ما را دقیقا یاد فیلم های جوانی او می اندازد...

----------------------------------------------------------

یک نسخه جدیدتر از این فیلم هم در سال 1994 ساخته شده است که نقش بابانوئل را مرحوم ریچارد آتنبرو و نقش ناتالی وود را هم مارا ویلسون بازیگر فیلم ماتیلدا بازی کرده است.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۵/۲۴ عصر ۱۲:۱۴

فیلم زیبای مغازه کوچک وحشت

محصول سال 1986 به کارگردانی فرانک اوز...

بازیگران اصلی: ریک مورانیس، الن گرین و استیو مارتین

بازیگران مهمان: بیل موری، جان کندی، کریستوفر گست

البته این فیلم، یک فیلم موزیکال است ولی به نظر من فانتزی بودن آن به موزیکال بودنش می چربد که در این تاپیک آوردم.

-------------------------------------------

داستان فیلم درمورد یک گیاه گوشت خوار بسیار دوست داشتنی است که بعد از یک خورشید گرفتگی ناگهان ظاهر می شود. این گیاه که متعلق به سیمور (ریک مورانیس) است موجب رونق گل فروشی ای که در آن کار می کند می شود. تا اینکه روزی پژمرده می شود و سیمور به شکل اتفاقی می فهمد که برای رشد گیاه باید خون خودش را به اون بدهد.

سیمور عاشق دختر صاحب مغازه به نام آدری است. که البته آدری نامزدی دارد که یک دندان پزشک سادیست است. نقش این دندان پزشک را استیو مارتین بازی می کند. علی رغم اینکه استیو مارتین زیاد کمدین محبوبی نیست اما بازی اش در این فیلم واقعا تحسین برانگیز است. [دیروز تولد 70 سالگی او بود.]

سکانس موزیکالی که استیو مارتین را در آن معرفی می کند یکی از سکانس های مورد علاقه من است.

دیدن این سکانس رو به همه دوستان گرامی، بخصوص جناب اسپونز عزیز توصیه می کنم...

http://s6.picofile.com/file/8206325376/Little_Shop_of_Horrors_Dentist_Song.mp4.html

استیو مارتین با این پیش بند چرمی اش (که بیشتر به پیش بند قصاب ها شبیه است) و ابزار آلات وحشتناکی که از آن ها استفاده می کند عاشق اذیت کردن بیماران و البته آدری است. حتی قبل از سرویس دهان بیماران کمی گاز خنده (که قبلا برای بی حس کردن موضعی بیماران استفاده می شده) استنشاق می کند که لذت بیشتری ببرد...

با بزرگ شدن گیاه گوشت خوار دیگر خون سیمور برایش کافی نیست و ناگهان به حرف می آید(!) و به سیمور می گوید که کسی را بکشد و برای او بیاورد و سیمور هم تصمیم به کشتن دکتر می گیرد.

سیمور به قصد کشتن دکتر به مطب او می رود، دکتر ماسک مخصوص گاز خنده را می زند و ناگهان با این صحنه روبرو می شود که سیمور به سمت اون تفنگی نشانه رفته است. دکتر به خاطر گاز خنده از این اتفاق از خنده روده بر می شود و با خراب شدن ماسکش می میرد...

این دیالوگ "من الان توی دردسر افتادم؟!!!" که استیو مارتین با خنده می گوید واقعا صحنه طبیعی(!) و  دوست داشتنی ای است...

بعد از مردن دکتر، سیمور او را با تبر تکه تکه می کند و به گیاه می دهد که صاحب مغازه او را می بیند و سیمور مجبور می شود صاحب مغازه را هم به گیاه بخوراند!

خلاصه گیاه هی بزرگ تر و خشن تر می شود و دیگر از اون گیاه دوست داشتنی اوایل فیلم خبری نیست. از اون جایی که پایان داستان رو خیلی دوست دارم ادامه ماجرا رو تعریف نمی کنم...

-------------------------------------------

یکی از صحنه های خیلی خوب فیلم سکانسی است که بیل موری (همیشه دوست داشتنی) در آن ایفای نقش می کند. بیل موری نقش یک فرد مازوخیست را دارد که با کلی ذوق و شوق منتظر نوبت دندان پزشکی خودش است و وقتی روی یونیت می نشیند و مورد آزار و اذیت دکتر واقع می شود چنان لذت زشتی می برد که دکتر او را از مطب بیرون می کند.

===============================

از نقاط قوت فیلم حرکات طبیعی گیاه گوشت خوار است که تمامی آن به شکل مکانیکی تولید شده است. صداگذاری بسیار خوب فیلم نیز زیبایی های آن را بیشتر کرده است.

از جمله صحنه هایی که حرکات خیلی طبیعی در آمده است لحظه ای است که گیاه گوشت خوار تلفن را برداشته و با انگشتش(!) با سیم تلفن بازی می کند...

----------------------------------------------

از زیبایی های بصری این فیلم هم می توان به رگ گردن فوق العاده جذاب الن گرین اشاره کرد که در زمان خواندن ترانه ها مثل لوله پولیکا بیرون می زند...:D

===================================================

لینک تورنت از YIFI

http://kat.cr/little-shop-of-horrors-directors-cut-1986-720p-brrip-x264-yify-t7146683.html




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - تارا - ۱۳۹۴/۵/۲۶ عصر ۰۸:۲۲

با درود دوستان

با تشکر از آقای هانیبال بابت فرصتی که فراهم کردند،اینجا رو برای شناساندن یکی از فیلم هایی که بی اندازه دوست دارم"The Time Traveler's Wife" یا:همسر مسافر زمان مناسب دیدم.دیدن فیلم رو به کسانی که ندیدند،حتما پیشنهاد می کنم.

"سفر در زمان" خیلی وقت است که الهام بخش داستان نویسان و فیلم سازان بوده است.

The Time Traveler's Wife محصول2007 کمپانی نیو لاین سینما،به کارگردانی رابرت اشونکت،با بازی ریچل مک آدامز(Rachel Mcadams)(از هنرپیشگان محبوبم) و اریک بانا(Eric Bana)،بر اساس رمانی با همین نام نوشته ی خانم آودری نیفنگر می باشد.

همان گونه که از نام فیلم قابل دریافت است،داستان فیلم به زندگی هنری دوتمبل(اریک بانا) می پردازد که به طور مادرزادی و از زمان کودکی توانایی مسافرت کردن در زمان را دارد.در درازای فیلم،ما اریک بانا را در دوره های زمانی گوناگونی از زندگی خودش می بینیم.

اما این "موهبت مادرزادی" می تواندبرای دارنده اش گران تمام شود.مسافر زمان نمی تواند زندگی شخصی راحتی داشته باشد.اما کسی پیدا می شود-کلر ابشایر با بازی ریچل مک آدامز- که این شرایط را از جان و دل می پذیرد و همسر این مسافر می شود.

نمی دانم این فیلم را باید"رمانتیک"به شمار آورد،یا"تخیلی".چون خیلی از سکانس ها به این که همسر مردی بودن که "لحظه ای هست و لحظه ی بعد نیست"چه حسی دارد،می پردازد.

*******************************************************************

در خصوص ماهیت زمان نظریات زیادی مطرح شده است.برخی فیزیک دانان زمان را کووانتومی می دانند.یعنی باور دارند که لحظه های زندگی ما به شکل بسته هایی مکعبی هستند که ما می توانیم در آن ها-به جلو،عقب،چپ و راست-جا به جا شویم،اما راهش را نمی دانیم.برخی فیزیک دان ها باور دارند که زمان خطی ست و ما فقط می توانیم به جلو برویم ووو...

*******************************************************************

در زیر به طور کوتاه نظریه هایی را که برای  سفر در زمان ارائه شده است می بینید:

1.حرکت با سرعت نور:بر پایه ی تئوری نسبیت اینشتین،با افزایش سرعت یک جسم،زمان برای آن جسم کندتر می گذرد.حالا اگر با سرعتی به حد سرعت نوراز مکانی به مکان دیگر برویم،اختلاف زمان فاحشی را خواهیم دید. 

2.کرمچاله:خود "کرمچاله" یک تئوریست که گفته می شود میان دو نقطه از فضا-زمان(یعنی همان بعد چهارم-بعد از سه بعد عرض و ارتفاع و عمق)پیوند ایجاد می کند.کرمچاله ها فعلا،نظریه هستند و هنوز عملا هیچ کرمچاله ای مشاهده نشده است.اما اگر بتوان به طور تجربی یک کرمچاله یافت،از یک سر آن وارد و از سر دیگر آن خارج شد،می توان در زمان سفر کرد. 

3.تئوری کورت گودل:در سال 1944 کرت گودل(Kurt Godel) دانشمند اتریشی،بر پایه ی معادله ی اینشتین،معادله ای ارائه داد،که تا کنون کسی نتوانسته نادرستی آن را ثابت کند. 

*******************************************************************

از ویکیپدیا:

شبیه سازی برای فوتون هادر سال 2014 فیزیکدانان دانشگاه کوئینزلند استرالیا،موفق شدند پدیده ی "سفر در زمان" را برای فوتون ها(همان بسته های انرژی یا ذره ها)ی نور شبیه سازی کنند.آن ها با استفاده از فوتون توانستند این توانایی شگفت انگیز را که از خواص کوانتومی مواد است،بازسازی کنند.

پارادوکس پدربزرگ یا مادربزرگ:یک پرسش کهنه در خصوص سفر در زمان این است که اگر کسی به گذشته برود و یکی از عامل های وجود خودش برای مثال پدربزرگ یا مادربزرگش را از میان ببرد،خودش نیز دیگر وجود نخواهد داشت.

*******************************************************************

آرزو می کنم از دیدن The Time Traveler's Wife لذت ببرید.:-)




زبان جهانی - Memento - ۱۳۹۴/۵/۳۱ عصر ۰۵:۳۲

زبان جهانی

باز هم در این تاپیک می خواهم به فیلم Contact بپردازم.

در اوایل فیلم، درست لحظه ای که همه چیز دارد برای جودی فاستر تمام می شود، ناگهان یک سیگنال در ردیاب ها مشاهده می شود. جودی فاستر به سرعت خودش را به آزمایشگاهش می رساند تا موج را دقیق تر شناسایی کند. فرکانسی که امواج روی آن فرستاده می شود یک عدد خاص است. جودی این عدد را به نام هیدروژن ضربدر پی می خواند. سپس به خود سیگنال دقت می کند. سیگنال به شکل چند ضربه متوالی، سپس یک وقفه دوباره چند ضربه متوالی و دوباره وقفه و ... است.

در واقع تعداد این ضربات متوالی نشانگر اعداد است. اولین بار 2 ضربه متوالی سپس 3 ضربه، 5 ضربه و ...

که اینها همان اعداد اول هستند. به نظر می رسد که این یک نشانه ای از بیگانگان است. نه امکان دارد در اثر یک پدیده طبیعی چنین اتفاقی افتاده باشد و نه هیچ فضاپیمایی چنین چیز بیهوده ای را مخابره می کند...

در صحنه بعد می بینیم مقامات امنیتی آمریکا به آزمایشگاه جودی می روند و از او می پرسند چرا بیگانه ها باید اعداد اول را برای شما بفرستند؟ و جودی در جواب می گوید چون ریاضیات تنها زبان جهانی است... همچنین در ادامه می گوید که این یک مسئله علمی است و ربطی به مقامات امنیتی ندارد!

البته اتفاق بعدی بسیار جالب است و دقت به این نکته از لطایف خوب فیلم نامه است. سیگنال ارسالی بعدی از طرف فضایی ها یک سیگنال ویدئویی است. پس از نمایش این سیگنال تصویر هیتلر دیده می شود که در حال سخنرانی در افتتاحیه المپیک 1936 است! در واقع پخش زنده این مراسم اولین امواجی بوده است که از طرف زمین به فضا فرستاده شده است و به نظر پس فرستادن آن امواج، به منزله جواب سلام بوده است... که البته همین موضوع کار تحقیقاتی جودی را به دفتر بیل کلینتون می کشاند.

در واقع در این فیلم به شکل ضمنی پذیرفته شده است که ریاضیات یک چیز ازلی است چرا که بیگانگان هم دقیقا به همین چیزهایی که ما رسیده ایم نایل شده اند (و حتی بیشتر از آن).

بحث نسبتا مفصلی در این باره را اخیرا در این پست نوشته ام: http://cafeclassic4.ir/thread-654-post-28786.html#pid28786

بذارید قبل از اینکه بحث زبان جهانی را شروع کنم خیلی مختصر هیدروژن ضربدر پی را توضیح بدم. عدد پی که تکلیفش معلوم است. عددی بدون واحد (یکا) که همه جا سر و کله اش پیدا می شود. توجه داشته باشید که مهم نیست بیگانگان برای اندازه گیری طول و ... از چه واحدی استفاده می کنند، چون عدد پی ربطی به واحد اندازه گیری ندارد. یک توجیه پیش پا افتاده این است که پی حاصل تقسیم محیط دایره است به قطر آن. پس جواب یک کسر است که صورت و مخرج آن هم واحد هستند و با ساده شدن این واحد ها خود پی بدون واحد است...

اما درباره هیدروژن.

عددی که جودی به آن می گوید هیدروژن، یک عدد معروف در کیهان شناسی است. در واقع این عدد مربوط به یک طول موج خاص از پرتوهای هیدروژن است که چون می تواند از فضاهای غبارآلود نیز به خوبی عبور کند کاربرد زیادی در پرتوشناسی دارد. مقدار آن تقریبا برابر با 1420.41 دور در ثانیه است. البته شاید فکر کنید واحد ثانیه ای که در این عدد وجود دارد مشکل ساز می شود ولی دقت کنید که واحد اندازه گیری زمان در این عدد هر چه که باشد با واحد اندازه گیری فرکانس در دستگاه گیرنده آن ساده می شود.

توجه داشته باشید که استفاده از عدد هیدروژن برای مخابره این پیام بسیار منطقی است. چرا که این پیام را فقط کسانی می توانند دریافت کنند که به این تکنولوژی دست پیدا کرده اند و کسانی که به این تکنولوژی رسیده اند مسلما به این عدد نیز آگاهند! پس یک ایده خوب این است که از همین عدد برای مخاطبانی که از این عدد استفاده می کنند، استفاده کنیم!!idont

در سال 1959 دو فیزیکدان در مقاله ای با نام Searching for Interstellar Communications این فرکانس را برای مخابره پیغام برای یافتن حیات هوشمند در جهان پیشنهاد کرده بودند که در این فیلم از آن به عنوان ایده بیگانگان مطرح می شود. اطلاعات بیشتر در https://en.wikipedia.org/wiki/Hydrogen_line

%%%%%%%%%%%

%%%%%%%%%

%%%%%%%

%%%%%

%%%

برویم سراغ بحث اصلی...                                                                                                          %

اینکه آیا ممکن است علم هم زبان جهانی نباشد؟ قاعدتا اگر قرار باشد چیزی بین ما و بیگانگان مشترک باشد همین ریاضیات و قوانین و ثوابت فیزیکی خواهد بود اما آیا ممکن است اینها هم زبان مشترکی نباشد؟

دقت کنید که در دنیا تعدادی عدد خاص وجود دارد که انگار این اعداد با دقت خاصی تنظیم شده اند. ثابت جهانی گرانش، ثابت گذردهی خلا و ... اگر این اعداد را کمی دستکاری کنید دیگر از این نظم دنیا هیچ خبری نخواهد بود.

یکی از چیزهایی که مخالفین نظریه داروین به آن استناد می کنند همین ثوابت فیزیکی است. اینکه اگر خالقی هوشمند جهان را خلق نکرده است پس چه کسی این قوانین دقیق فیزیک را تنظیم کرده است.

به نظر برای به چالش کشیدن نظریه داروین پرداختن به فیزیک جهان هستی موضوع بهتر و عمیق تری است تا پرداختن به تکامل حیوانات. بدین ترتیب که:  گیریم  قبول کردیم انسان از نسل باکتری هاست اما باز هم برای این نظم فوق العاده کهکشان ها و این قوانین فیزیکی دلیل و سازنده لازم است...

==============================

آنچه در ادامه می آید یک نظریه است. مجددا یک نظریه ای چون ابطال پذیر نیست علمی نیست. ابطال پذیر نیست به این معنی که هیچ آزمایشی وجود ندارد که توسط آن بتوان این نظریه را رد کرد.

به عنوان مثال نظریه "صدقه رفع بلاست" علمی نیست چون ابطال پذیر نیست. شاید درست باشد ولی با تعریف جهانی علم، علمی نیست. (تعریف اسلامی آن به کنار)

چرا که فرض کنید قبل از عبور از خیابان صدقه دادید و وسط خیابان تصادف کردید و فلج شدید. در جواب می شود به شما گفت که اگر صدقه نمی دادید می مردید و اگر بعد از تصادف مردید و شب با چشم غره ای  به خواب ما آمدید می توان در جواب گفت دوست داشتید فلج شوید؟! در واقع زرنگی این نظریه این است که هیچ روشی برای اثبات نادرستی آن وجود ندارد پس آن را از دایره علم کنار می گذاریم...

===============================

نظریه جهان های موازی یا MultiVerse

اگه بخواهم خیلی مختصر بگم این جوری خواهد شد...

نظریه داروین می گوید چرا حیوانات هوشمندند؟ چون فقط حیوانات هوشمند زنده مانده اند.

حال چرا جهان منظم است؟ چون فقط جهان منظم باقی مانده است.

نظریه Multiverse می گوید که جهان های مختلفی وجود داشته است. با قوانین و ثوابت مختلف. این جهان ها موازی همدیگرند و ممکن است از هم هیچ خبری نداشته باشند.

بعضی از این جهان ها قوانین مناسبی برای ایجاد نظم نداشته است و همچنان در حالت ناپایدار باقی مانده است. اما از بین این همه جهان به هر حال ممکن است چند جهان پیدا شود که قوانین فیزیکی آن ها اجازه دهد کمی پایداری ایجاد شود. در این حالت نسبتا پایدار ممکن است اجرام به شکلی منظم کنار هم جمع شوند و در طی میلیاردها سال کهکشان ها و ستاره ها و سیارات پدید آیند. دوباره از بین این همه سیاره ممکن است چند تای آنها امکان حیات داشته باشد و بالاخره ممکن است یک یا چند تای آنها زیستگاه  موجودات زنده باشد.

دقت کنید که همین جهان ما هم سرتاسر نظم نیست و همچنان پر از بی نظمی است. از فوران آتشفشان گرفته تا سقوط شهاب سنگ و ...

حال سوالی که پیش می آید این است:

مگر چقدر احتمال دارد که این جهان ما دقیقا همان جهان خاص باشد. مگر چقدر شانس داشته ایم که دقیقا در همان جهان خوب پدیدار شده باشیم؟ این جای تعجب ندارد؟

اگر این سوال شما هم هست باید بگم که دارید برعکس به ماجرا نگاه می کنید.

اینجوری نگاه کنید که به هرحال یکجا این فعل و انفعالات منجر به ایجاد یک حیات هوشمند شده است و شما نتیجه آن شده اید. فقط شما که هوشمند هستید می توانید این سوال را بپرسید که چرا جهان من، همان جهان پایدار است؟ در جهان های دیگر که حیات به وجود نیامده است کسی نیست که این سوال را بپرسد!

یا به عبارتی چون جهان شما خوب بوده است، شما به وجود آمده اید و دارید این سوال را می پرسید و این اصلا جای تعجب ندارد!

(با عرض پوزش) در واقع مثل این است که بگویید چطور از بین آن همه اسپرمی که به سمت تخمک حرکت می کردند و آن همه اسپرمی که به سمت چاه حرکت می کردند من به تخمک رسیده ام؟! چطور ممکن است من انقدر خوش شانس بوده باشم؟

این جا باز هم همان اشتباه رو دارید می کنید. باید اینجوری به ماجرا نگاه کنید که به هر حال تعداد خیلی کمی اسپرم به تخمک می رسند که شما هم جز آنها بوده اید... در واقع شما الان می تونید این سوال رو بپرسید چون شما به تخمک رسیده اید و الان اینجا هستید. آن اسپرم هایی که به تخمک نرسیده اند به انسان تبدیل نشده اند و الان نیستند که این سوال را بپرسند! اگر می رسیدند آنها نیز این سوال می پرسیدند...




RE: زبان جهانی - منصور - ۱۳۹۴/۶/۱ صبح ۰۸:۱۷

(۱۳۹۴/۵/۳۱ عصر ۰۵:۳۲)هانیبال نوشته شده:  

نظریه "صدقه رفع بلاست" علمی نیست چون ابطال پذیر نیست. شاید درست باشد ولی با تعریف جهانی علم، علمی نیست...

دقت کنید که همین جهان ما هم سرتاسر نظم نیست و همچنان پر از بی نظمی است. از فوران آتشفشان گرفته تا سقوط شهاب سنگ و ...

تعداد خیلی کمی اسپرم به تخمک می رسند که شما هم جز آنها بوده اید... در واقع شما الان می تونید این سوال رو بپرسید چون شما به تخمک رسیده اید و الان اینجا هستید. آن اسپرم هایی که به تخمک نرسیده اند به انسان تبدیل نشده اند و الان نیستند که این سوال را بپرسند! اگر می رسیدند آنها نیز این سوال می پرسیدند...

از هانیبال عزیز بخاطر پست فوق العاده علمی با موضوعیت جهان های موازی تشکر میکنم. یک تشکر خشک و خالی ادای مطلب نمیکند و لازم بود بشکل زبانی هم تشکر خاص شود.

هانیبال با ذکر پیچیده ترین مفاهیم علمی در نهایت و البته با شیطنت خاصی نتیجه میگیرد چون مفاهیم دینی مذهبی در زیر چتر علم قرار نمیگیرد و تابع قوانین علمی نیست بنابراین میتوان به وجود یا عدم وجود یا صحت و سقم آنها شک کرد. خدا را خالق نظم دانست اما میتوان حتی به وجود یا عدم وجودش شک داشت.نظم را تایید میکند اما مواردی را برمی شمارد که میتواند خارج از قاعده نظم باشد و الی ماشاالله.

هانیبال میگوید :

ریاضیات اکتشاف است نه اختراع ، ابدی و ازلی است نه مقطعی و ادواری ، جهان شمول است و نه زمینی ... ریاضیات به تنهائی هرگز علم نیست.هیچکدام از علومی که ما فکر میکنیم به تنهائی علم هستند ( از فیزیک بگیرید تا شیمی ) نمیتوانند مستقل باشند. و در این میان ریاضیات حتی وجود عینی خاصی هم ندارد. ریاضیات از قواعد به شما میگوید. از اینکه چگونه است که جسمی روی پا ایستاده است. از تعدادها از رابطه ها از تساویها از معادلات میگوید که میتواند پایه ساخت ظاهری یک جسم و حتی یک دنیا باشد.

خداوند وقتی جهان را خلق کرد از همان ابتدا قوانینی بر آن جاری و ساری کرد تا همه موجوداتش بر اساس آن قوانین از عدم به هست بیایند. باشند . و بعد ، از صحنه روزگار محو شوند. عرض کردم قوانین . انسان با عقل بسیار ناقص خود گاهی بخش بسیار ناچیزی از این قوانین را کشف میکند. بعد می نشیند و فرمول میسازد که اگر این باشد و آن باشد و ایندو را با آن قاعده باهم ممزوج کنیم به چیز سوم میرسیم. آزمایشهای بسیار ساده در سطح انسانی این موارد را تایید میکند. اما او غافل است که همه قوانین آنی نیست که او کشف کرده. مثالی میزنیم: دریائی هست ، خورشیدی هست. خورشید به دریا می تابد، آب دریا بخار میشود، باد بخار یا ابر را جابجا میکند ، ابر در رسیدن به مناطقی سرد باران میشود و می بارد. این یک قاعده ساده علمی که انسان کشف کرده است. قاعده ای که کشف کرده چیز جالبی است اما همین انسان نمیتواند توضیح دهد چرا در جائی که هم دریا هست هم خورشید هست هم کوه، چرا سالی یک قطره باران نمی آید و سالی از آسمان سیل جاری میشود. بعد می نشیند و برای قاعده خود تبصره میگذارد که چون هوای امسال گرمتر از سال قبل بود و چون هوای گرم روی تشکیل ابر و بارش آن اثر دارد پس علتش این بود. سال بعد غبار هوا را بهانه یا در واقع کشف میکند. سال بعد جریانهای دیگری به ذهنش میرسد که همه آنها را یک به یک با یک سنجاق ، ضمیمه آن قاعده کلی که از اول کشف کرده بود میکند. تبصره پشت تبصره. تبصره ها هیچوقت به تنهائی قانون نبوده اند. مثل ملات اضافه ای بوده اند که روی یک سطح ناصاف بمالیم تا بعد ادعا کنیم سطحی که کار کرده ایم این چقدر صاف است... در واقع علم ما از بارش شاید به اندازه یک میلیونیوم آن چیزی که خداوند تعریف کرده تا انجام شود نیست و ما بخش بسیار ناچیزی از آنرا کشف کرده ایم و نشسته ایم برای خود قاعده قانون ساخته ایم و با قطعیت تمام کتاب نوشته ایم که اگر چنان شود چنین میشود و اسمش را هم گذاشته ایم علم . همه چیز را طبق علم باور میکنیم ، قبول میکنیم و اگر گاهی خلاف آن انجام شد میگوئیم این پدیده یک پدیده مسخره! است که علم نمیتواند آنرا توجیه کند. فردی را تصور کنید که سرطان خون دارد . همه پزشکان او را جواب کرده و گفته اند منتظر مرگ خود باش که هیچ علمی نمیتواند تو را درمان کند. و او به اماکن متبرکه متوسل میشود. و به یکباره اتفاقی می افتد که هیچ علمی قادر به توجیه آن نیست . در واقع انسان به اندازه وسع شعورش از دنیا می فهمد و نه بیشتر و جالب همینجاست که به اندازه همین شعورش فکر میکند تمام حقیقت دنیا را هم میداند.

با خود می اندیشد طبق قوانینی که من کشف کرده ام اگر از این نقطه با این امکانات  و با این شرایط حرکت کنم به آن نقطه میرسم. وقتی نمیرسد یا طور دیگری میرسد از قانونی که کشف کرده خرده نمیگیرد بلکه علت و علل را در چیزهای دیگری جستجو میکند و وقتی به چیزی نمیرسد آنرا انکار میکند. بعنوان مثال به او گفته شده اگر دعاکنی حاجتت براورده میشود. این یک راهست. بدون هیچ توضیح اضافه ای. وقتی دعا میکند اما حاجتش براورده نمیشود از آنجا که عادت کرده طبق قوانین خودش از نقطه ایکس به ایگرگ برسد و در اینجا نمیرسد ، زبان به اعتراض می گشاید و کلیت آنرا به سخره میگیرد که چیزی که آمد نیامد دارد پس نمیتواند قانون باشد...  قوانین انسانی یک نقطه را به نقطه دیگر میرساند. در قوانین او بغیر از چند شرط که تعداد آنها از تعداد انگشتان دست فراتر نمیرود شرایط دیگری وجود ندارد. شرایطی که میتواند این مسیر را منحرف کند. آن شرایط را هم با علم ناقص خود با آزمون و خطا کشف کرده است. در فاصله این دو نقطه هزاران شرط ، نهفته و مستطر است که برخی از آنها دیدنی ، لمس کردنی و قابل رویتند و که از کل همه این عوامل انسان صرفا تعداد انگشت شماری را میداند و از علل دیگر که اصولا ناپیدا و پنهانند بطور کامل غافل است. در قوانین شیمی او دو جسم خالص که خودش اسم آنها را ماده خالص مینامد باید با هم ترکیب شوند تا جسم خالص سوم حاصل شود. سوال اینجاست اگر فقط یکی از این مواد ناخالصی داشته باشد نتیجه چه خواهد شد. و بعد اینکه این ناخالصی اگرچه باشد و چه باشد آنوقت بازهم نتایج چه فرقی خواهند داشت. انسان هرگز بسمت کشف گستره این اگرها و مگرها نمیرود چون عاجز است. و جالب اینجاست که در اینجا از ترس شکسته شدن قانونش به سمت شرایط مختلف نمیرود اما مثلا در بحث دعا انتظار دارد ماده خالص دعا و حاجت ، ماده سومی بنام رفع حاجت تولید کند! درست مشابه دو ماده خالصی که سومی را بدست میدهند. او هرگز از خود نمیپرسد اگر در دعا یا حاجت یا هردو ناخالصی وجود داشت و به رفع حاجت منجر نشد علت از قانون ساده من بود یا علل دیگری داشت (ز فکر آنان که که در تدبیر درمانند درمانند)

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند          که با این درد اگر در بند درمانند در مانند

درخصوص ریاضیات ، حرف برای گفتن زیاد دارم. رشته تحصیلی من به نوعی با ریاضیات سرشته شده بود . از دبیرستان بگیرید تا دانشگاه. عشق من ریاضیات و دنیایش بود و هست. دایره المعارف ریاضی (اثر ویگودوسکی) را زمانی خریدم که 12 سال بیشتر نداشتم. در کنکور سراسری ترکیب جبر و هندسه تحلیلی و مثلثات را 98 درصد زدم و بعدها در مسابقات علمی ریاضی هم بوده ام. اما از رشته هایی مانند ریاضیات محض متنفرم چون اعتقاد دارم ریاضیات به تنهائی هرگز دردی از کسی دوا نمیکند و به تنهائی فاقد کاربرد است. ریاضیات در سرشت هرچیز و همه چیز فی نفسه پنهان است. صرفا باید یک میکروسکوپ برداشت و جزئیات همه چیز را دید تا قواعد ریاضی را در همه چیز به عینه مشاهده کرد. گاهی میکروسکوپ لازم نیست و گاهی باید با تلسکوپ قواعد را دید و لذت برد. ریاضیات را اگر نفهمیم هیچ علمی را نمی فهمیم. کشف فرمول اعداد اول هنوز که هنوز است بعنوان یک مسابقه جهانی پیش روی بشریت است اما تاکنون کسی بدان دست نیافته است. ریاضیات صرفا در عالم خودش با توجه به همان نقص علم بشری به داشته ها و نداشته ها پاسخگوست. گفتم که در قوانین و علوم انسانی صرفا باید خالص را با هم جمع کرد تا به سومی که آن هم خالص است رسید. اینجا هم همانگونه است. ریاضی اعداد را میتواند جمع بزند اما اگر به او بگوئیم جمع یک بچه با یک برگ درخت چه میشود نمیتواند پاسخی دهد. وقتی سهراب سپهری میگوید : زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست جنین توصیفی در علم ریاضیات جایگاهی ندارد هرچند ضربش که اساس این صحبت است مال ریاضیات باشد و براستی چه کسی زمین را در دل ما ضرب کرده تا بفهمد حاصلش چه چیزی است؟ ریاضی روی کاغذ قایل درک است و گاهی در واقعیت درک نمیشود. درست مانند یک با یک برابر بود خسرو گل سرخی که یک انسان فقیر را مساوی یک انسان غیر فقیر نمیداند و بواقع نیز چنین است. تساویها را باید روی کاغذ دید. درست به همان سادگی علوم بشری.

انسان نظم را خیلی سطحی می بیند. اگر روی صفحه یا به گستره دیدش عناصری را در شکلهای منظم ببیند آنرا نظم میداند اما اگر گستره آن فراتر از دید انسان باشد آنرا نامنظم میداند! درست مثل اینکه هانیبال بگوید آتشفشان و حوادث غیر مترقبه جزو بی نظمی های جهان است. چرا بی نظمی است، چون خارج از پیش بینی های علوم ساده ماست. و وقتی خارج از پیش بینی است پس بی نظمی است!  قوانین جهان آنقدر گسترده و پیچیده میتواند باشد که چیزهائی که ما آنها را استثنا میدانیم گاهی بخشی از علوم و قواعد جهان است که چون مطابق قوانین ساده ما نیست یا در مسیر فرمولهای ما نمیتواند باشد آنرا لاجرم بی نظمی می نامیم. باید از بالا جهان را دید (با تمام قواعدش) تا بتوان نظم شگفت انگیزش را دید . نه از درون یک کوزه. انسان اسیر کوچکی خویش است و جالب اینجاست که میخواهد همه نظم جهان را با علم و دید ناقص خود نیز توجیه کند و حقیقت را آنی بداند که میفهمد.




دفاعیه یک ریاضی‌دان - Memento - ۱۳۹۴/۶/۲ عصر ۰۹:۵۲

با تشکر ویژه از منصور عزیز بابت پست خوبشون. واقعا دیدن پست بزرگانی چون ایشون در این تاپیک بسیار مایه دلگرمی است.

در ابتدا باید عرض کنم که پست قبلی من در این تاپیک کمی منجر به سو تفاهم شده است. بنده به این جهت که به خاطر توضیحات کم در برخی قسمت ها باعث شده ام این سو تفاهم پیش بیاید از همه رسما معذرت می خوام.

بعضی از دوستان بسیار گرامی از پست قبلی استنباط کرده اند که متن نوشته ها ملحدانه است. برای همین جهت شفاف سازی باید بعضی از قسمت ها رو که سریع رد شدم بیشتر توضیح بدهم. امیدوارم این سو تفاهم برطرف شود...

=======================

توضیحات را با یک مثال سینمایی آغاز می کنم...

فرض کنید یک طرفدار سینمای کلاسیک و یک طرفدار سینمای مدرن با هم بحث می کنند.

نفر اول عقیده دارد هیچکاک بهترین کارگردان تاریخ است و نفر دوم عقیده دارد جیمز کامرون بهترین است...

این دو نفر هیچ جوری نمی تونند همدیگر را متقاعد کنند چون پیش فرض های آنها خیلی باهم فرق دارد...

حال فرض کنید یک آدم مذهبی و یک آدم بی دین باهم بحث می کنند.

نفر اول عقیده دارد بچه روزی اش را با خودش می آورد و نفر دوم برعکس.

و باز هم به نظر این دو نفر به خاطر پیش فرض های متفاوت نمی توانند همدیگر را قانع کنند. یا حداقل این فرآیند بسیار وقت گیر است... [و البته این آدمها نباید عقیده همدیگر را مسخره کنند یا ... ]

-

با وجود اینکه این اتفاق طبیعی است اما این حالت برای پیشرفت تکنولوژی اصلا خوب نیست...

مسلما دوست نداریم دو تا دانشمند هر کدوم نظر خودشون رو بگن و آخرش هم به نتیجه مشخصی نرسند.

برای همین یک تعریف کاربردی تر برای علم ارائه شده است. شاید کلمه علم خودش بار معنایی مثبتی داشته باشد. برای همین از این به بعد به جای علمی از کلمه ساینتیفیک استفاده می کنم. (دقت کنید که این کلمه ساینس نباید هیچ تقدسی داشته باشد که منجر به مسخره شدن نظریات مخالفش شود...)

در ساینس دیگر با درست و غلط کار نداریم همانطور که در دادگاه با درست و غلط کاری نداریم و قانونی بودن یا نبودن ملاک است...

در ساینس گزاره ها سه دسته هستند:

1) گزاره هایی که با روش ساینتیفیک ثابت می شوند که به آنها گزاره های ساینتیفیک خواهیم گفت. (مثل آب در 100 درجه به جوش می آید)

2) گزاره هایی که با روش ساینتیفیک رد می شوند که به آنها ضدساینتیفیک خواهیم گفت. (مثل آب در 43 درجه به جوش می آید)

3) گزاره هایی که اصلا نمی توان آن ها را با روش ساینتیفیک آزمایش کرد که به آن ها گزاره های ابطال ناپذیر می گوییم. (مثل نظریه صدقه رفع بلاست و نظریه جهان های موازی)

دقت کنید که ساینتیفیک نبودن یک گزاره اصلا دلیلی بر اشتباه بودن آن نیست. این است که من در پست قبل گفتم

(۱۳۹۴/۵/۳۱ عصر ۰۵:۳۲)هانیبال نوشته شده:  

نظریه "صدقه رفع بلاست" علمی نیست چون ابطال پذیر نیست. شاید درست باشد ولی با تعریف جهانی علم، علمی نیست...

برای یافتن نظریاتی که درست اند ولی ساینتیفیک لازم نیست سراغ شفا یافتن بیماران لاعلاج برویم. مفاهیمی مثل عشق، نفرت، لذت و ... همه غیر ساینتیفیک است ولی به هیچ عنوان معنی اشتباه بودن نمی دهد. هیچ روش علمی وجود ندارد که شما بتوانید با آن ثابت یا رد کنید که من عاشق ناتالی وود هستم ولی این دلیل نمی شود که این چنین نباشد. همچنین هیچ روش علمی وجود ندارد که بفهمیم آیا دنیایی موازی با دنیای ما وجود دارد یا خیر...

(دقت کنید که گزاره من روی سرم دقیقا 543819 عدد مو دارم یک گزاره ابطال پذیر است!)

خلاصه اینکه ساینتیفیک بودن اصلا چیز خاصی نیست. متاسفانه کسانی سعی می کنند با تقدس تراشیدن به مفهوم ساینس به ناحق گزاره های ابطال ناپذیر را به سخره بگیرند. به نظرم به شدت باید با این روحیه برخورد کرد...

در یک پرانتز باید گفت که در اوایل قرن 20 ام ریاضیات هم به این سمت حرکت کرده است. برخی از ریاضیدانان که به ملقب به شهودگرایان هستند (intuitionits) منطق کلاسیک را قبول ندارند. در واقع از نظر آن ها نیز گزاره ها به دو دسته درست و غلط تقسیم نمی شود. بلکه یک حالت سوم هم وجود دارد و آن اینکه گزاره ممکن است تصمیم ناپذیر هم باشد. تصمیم ناپذیر به این معنی که ثابت می شود با اصول موضوعه ای که تاکنون پذیرفته ایم نه می توان خود گزاره را ثابت کرد و نه نقیض آن را...

مشهور ترین مسئله تصمیم ناپذیر ریاضی (به بیان نادقیق) این است که آیا مجموعه ای وجود دارد که تعداد اعضای آن بین اعداد گویا و اعداد حقیقی باشد یا خیر؟ و جواب این است که شما می تونید فرض کنید که این مجموعه وجود دارد و یک ریاضیات داشته باشید و همچنین می توانید فرض کنید که این مجموعه وجود ندارد و یک ریاضیات دیگر داشته باشید!! مسائل تصمیم ناپذیر کم هم نیستند. یک قضیه از گودل این را ثابت می کند.

به خاطر این 3 حالت شدن گزاره ها، این شهود گرایان قسمتی از ریاضیات را قبول ندارند. در واقع به نوعی برهان خلف را قبول ندارند. با این استدلال که اگر شما فرض کنید چیزی وجود ندارد و بعد به تناقض برسید دلیل نمی شود که حتما آن چیز وجود داشته باشد. ممکن است آن گزاره تصمیم ناپذیر باشد...

++++++++++++++++++++++++++++++++

اما درباره اینکه آیا آتشفشان بی نظمی است یا خیر باید بگویم شاید اینجا هم باید از یک لفظ دیگر استفاده می کردم. اگر این جمله مایه ناراحتی کسی شده است واقعا منظوری نداشتم...

به نظر ناپایداری اصطلاح بهتری بود. منظور از ناپایداری شرایطی است که حیات را به خطر می اندازد. یاد امضای یکی از کاربران عزیز افتادم که خاطر نیست چه کسی بود:

گیاه هرز چیست؟ گیاهی که هنوز فواید آن کشف نشده است.

در ادامه باید گفت درست است که دانش ما از باران و سیل و ... بسیار ناچیز است اما نمی شود بگوییم چون ما هیچ وقت نخواهیم توانست کل آن را بفهمیم بیخیال علم هواشناسی بشویم. این جاست که این خودخواهی بشر منجر به ساخت نظریه های وصله پینه دار میشود...

این تبصره های فراوانی که علم شیمی دارد از روی ناچاری است. مسلما ما نمی توانیم کل حقیقت را بفهمیم، این قوانین دست و پا شکسته تقریب هایی است که بشر با عقل ناقصش از طبیعت زده است.

+++++++++++++++++++++++++++++++++

اما درباره تنفر از ریاضیات محض بنا به همین استدلال های بالا نمی توانم حرف خاصی بزنم...

ولی فقط این را بگویم که یک ریاضی دان محض هیچ کاری به کاربرد ندارد... در واقع یک ریاضی دان محض یک هنرمند است. همانطور که در امضای خودم گفتم یک هنرمند متعالی... کسی که با ذوق خود دست به اکتشاف/اختراع زیبایی ها می زند... منتهی اصولا فهمیدن زیبایی های آن کمی پیش نیاز می خواهد...

در واقع به نظر من تنفر از ریاضیات محض مثل تنفر از نقاشی است... نقاشی هم به اندازه ریاضیات محض کاربرد دارد با این تفاوت که لذت بردن از آن همه گیرتر است... (که این تفاوت همه گیر بودن در بین سبک های مختلف نقاشی هم وجود دارد)

++++++++++++++++++++++++++++++++++

نکته آخر درباره عنوان این پست.

من یک ریاضی دان نیستم. حتی دیگر یک ریاضی خوان هم نیستم.

این عنوان بهانه ای بود برای معرفی کتابی با همین نام که اتوبیوگرافی از یک ریاضی دان برجسته به نام هارولد هاردی است. ایشان یک آدم فوق العاده خجالتی و منزوی بوده است. در این حد که حتی از گرفتن عکس هم امتناع می کرده است... از کارهای شاخص ایشان می توان به یک اثبات یک صفحه ای از گنگ بودن عدد پی اشاره کرد...

به عنوان حسن ختام یک جمله ماندگار هم از این کتاب نقل به مضمون کنم:

من نمی دانم کارهای مورد علاقه ام را خوب بلدم انجام دهم

یا به کارهایی که خوب بلدم انجام دهم علاقمندم!




RE: زبان جهانی - تارا - ۱۳۹۴/۶/۲ عصر ۱۱:۴۱

(۱۳۹۴/۶/۲ عصر ۰۹:۵۲)هانیبال نوشته شده:  

به نظر برای به چالش کشیدن نظریه داروین پرداختن به فیزیک جهان هستی موضوع بهتر و عمیق تری است تا پرداختن به تکامل حیوانات. بدین ترتیب که:  گیریم  قبول کردیم انسان از نسل باکتری هاست اما باز هم برای این نظم فوق العاده کهکشان ها و این قوانین فیزیکی دلیل و سازنده لازم است...

==============================

آنچه در ادامه می آید یک نظریه است. مجددا یک نظریه ای چون ابطال پذیر نیست علمی نیست. ابطال پذیر نیست به این معنی که هیچ آزمایشی وجود ندارد که توسط آن بتوان این نظریه را رد کرد.

خسته نباشید جناب هانیبال.

ابتدا سپاس گزارم از اطلاعات بسیار مفیدتان.

در مورد "یک نظریه،علمی نیست چون ابطال پذیر نیست."پرسشی داشتم.

نظریه هایی که درستیشان پذیرفته شده،رد نشدند که پذیرفته شدند.یعنی بر اساس این جمله،این نظریه ها پذیرفته شدند چون احتمال داشته حالتی برای ابطالشون وجود داشته باشه؟




RE: زبان جهانی - Memento - ۱۳۹۴/۶/۳ صبح ۱۲:۱۶

(۱۳۹۴/۶/۲ عصر ۱۱:۴۱)تارا نوشته شده:  

خسته نباشید جناب هانیبال.

ابتدا سپاس گزارم از اطلاعات بسیار مفیدتان.

در مورد "یک نظریه،علمی نیست چون ابطال پذیر نیست."پرسشی داشتم.

نظریه هایی که درستیشان پذیرفته شده،رد نشدند که پذیرفته شدند.یعنی بر اساس این جمله،این نظریه ها پذیرفته شدند چون احتمال داشته حالتی برای ابطالشون وجود داشته باشه؟

بسیار ممنون.

بله. در واقع آزمایش هایی میشده طراحی کرد که این نظریات ممکن باشد از آن ها سربلند بالا نیایند...

(البته تکرار پذیری هم دیگری است که تلویحا در همان ابطال پذیری همه لحاظ می کنند...)

البته یک عبارت بسیار هوشمندانه به کار بردید...

"رد نشدند که پذیرفته شدند."

در علم تجربی برخلاف ریاضی هیچ چیز را کامل نمی شود ثابت کرد. تمام قوانین حالت استقرا دارند...

مثلا اینکه "اگر یک وزنه را رها کنیم به سمت زمین حرکت می کند" یک نظریه علمی است...

اولا دقت کنید که اولا این یک گزاره تکرار پذیر است چون می توان بارها و بارها در شرایط (عملا)یکسان آنرا انجام داد.

ثانیا ابطال پذیر هم هست. چون آدم می تواند متصور باشد این آزمایش را که با رها کردن وزنه به سمت زمین حرکت نکند... (بیاد بیاورید که چرا صدقه رفع بلاست ابطال پذیر نبود.)

ولی اثبات این نظریه چگونه است. اثبات این است که بارها در شرایط مختلف و با روش علمی این کار را انجام می دهیم و با استقرا می گوییم این اتفاق هر دفعه می افتد...

دقت کنید که هیچ تضمینی وجود ندارد که اگر هزاربار این اتفاق افتاد برای بار هزار و یکم هم این اتفاق بیفتد ولی از آن جایی از دید مهندسی لازم داریم این مسائل را مطالعه کنیم می گوییم با استقرا ثابت می شود... (این اثبات با اثبات ریاضی فرق دارد)

(بعضی ها این جمله آخر را در توجیه معجزات به کار می برند. اینکه زمین برای جاذبه اش تضمینی به ما نداده است پس ممکن است معجزه ای شود و کسی معلق باشد. )

نهایتا چیزی که خیلی جالب است و دراینجا بحث نمی کنم اینکه اگر یک آزمایش (یک مشاهده) در تناقض با یک نظریه بود از کجا بفهمیم باید طرف آزمایش را بگیریم یا طرف نظریه را... آیا نظریه را باید رد شده فرض کرد یا اینکه بگوییم آزمایش اشکال داشته است.

------------------------------

این مباحث در ذیل شاخه "فلسفه علم" مطرح می شود. اگر علاقمند هستید می توانید کتاب "چیستی علم" را مطالعه کنید.

این کتاب، تکست رسمی درس فلسفه علم است. حجم زیادی ندارد با این حال اگر فقط این قسمت برای شما جذاب است لازم نیست همه آن را بخوانید...




RE: زبان جهانی - ژیگا ورتوف - ۱۳۹۴/۶/۱۰ صبح ۱۰:۱۱

(۱۳۹۴/۶/۱ صبح ۰۸:۱۷)منصور نوشته شده:  

 وقتی سهراب سپهری میگوید : زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست جنین توصیفی در علم ریاضیات جایگاهی ندارد هرچند ضربش که اساس این صحبت است مال ریاضیات باشد و براستی چه کسی زمین را در دل ما ضرب کرده تا بفهمد حاصلش چه چیزی است؟ ریاضی روی کاغذ قایل درک است و گاهی در واقعیت درک نمیشود. درست مانند یک با یک برابر بود خسرو گل سرخی که یک انسان فقیر را مساوی یک انسان غیر فقیر نمیداند و بواقع نیز چنین است. تساویها را باید روی کاغذ دید. درست به همان سادگی علوم بشری.

منصور عزیز اشاره خوبی دارند به رابطه ریاضیات و شعر . دقیقن همین‎طوره در ریاضیات یک همیشه با یک برابر است . اما آن چه ما را قانع می کند که گل‎سرخی اشتباه نکرده است ، نگرش شاعر به دو " یک " از دو دنیای متفاوت است.واقعیتی که گل‎سرخی مطرح می‎کند مدد گرفتن از ریاضیات برای طرح و تعمیق یک مسئله و یک درد اجتماعی است .با منطق شعری تعارضی ندارد همان‎گونه که می‎توان از برابری یک با دو سخن گفت (وقتی بحث حقوق زن و مرد در اسلام مطرح می‎شود).در شعر بخشی از مضمون در ذهن خواننده ادامه پیدا می‎کند.وقتی من می‎گویم :

هانیبال + پیرمرد + اشتاینر + بتمن + فرانکشتاین= یک بغل گل
بروبیکر + منصور = دریا
خانم لمپرت X هانا اشمیت = یک جویبار آب زلال
ژان والژان + سروان رنو = آدم سوزی

یا به این نقاشی نگاه کنید :

همایش

همایش بچه‎های کافه = عشق‎افزایی و تلطیف نفس‎های هنر
خداحافظی = تبر
تبر = یک تهدید برای نفس باد بهار

برای خواننده مشخص است که من دارم چه می‎گویم . با یک عمل ریاضی یک مفهوم غیر ریاضی را مطرح کرده‎ام.شعر گره خوردگی اندیشه و خیال است.این خیال است که به شاعر اجازه می‎دهد تمام مفاهیم بشری را درخدمت اندیشه خود آورده و سخنی نغز و بدیع خلق کند. برای فرار از اسپم شدن این پست دو شعر ریاضی از کیومرث منشی زاده را در زیر می‎آورم .

قرمزتر از سفید
عشق وحشی ست
و وحشی تر از آن
عشق است
ما دو خط بودیم
همیشه موازی
همیشه موازی
در حالی که نمی دانستیم
خط دایره یی ست
به شعاع بی نهایت
من در کنار تنهایی
تنهایی
در کنار تو
من به تو
از رطوبت به شن
نزدیک تر
و ساق پای تو
فرمول الکل است
( C2
H5
O
H )
...
_____________________


بعد پنجم ، آزادی

دایره در اثبات تساوی شعاع های خود
برگرد مرکز خود
خم مانده است
تا کی می توان شعاع های دایره را
به پیروی از یکدیگر
محکوم کرد
انعکاس صدای زنجیرها
تصویر سرود آزادی را
در آئینه چشم های من
می شکند
انتظار آزادی چندان غم انگیز است
که حکاکی اعلامیه حقوق بشر
بر دیوار کوره های آدمی سوزی
چرا که انسان
آزاد
بدنیا نمی آید
که آزاد
زندگی کند
که آزاد
بمیرد
انسان دایره غم انگیزی ست
که تکرار می شود





RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - خانم لمپرت - ۱۳۹۴/۶/۱۵ عصر ۰۳:۰۷

...




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۶/۲۱ عصر ۰۷:۱۲

تقدیم به هایدی گرامی به خاطر علاقه شدیدشون به رابین ویلیامز

======================================

قصد دارم در این تاپیک چند فیلم فانتزی از یکی از کارگردان های مورد علاقه ام معرفی کنم.

تری گیلیام

یک دیوانه بی شاخ و دم

گیلیام را به خاطر انیمیشن های عجیب و غریبش در کمدی های فوق العاده مونتی پایتون می شناسیم. انیمیشن های بی قاعده و دوست داشتنی! سرشار از خلاقیت و ایده های متحیرکننده.

گیلیام تنها عضو غیر بریتانیایی گروه کمدی مونتی پایتون است. البته او بعد از مدتی حق شهروندی آمریکایی خود را انکار کرده و رسما تابعیت انگلیسی پذیرفته است!

گروه 6 نفره ای که (البته بعد از فوت گراهام چپمن در سال 1989 5 نفره شده است) لحظات یونیکی را در تاریخ سینما به یادگار گذاشته اند. جدای از کارهای تلویزیونی آنها که به شکل آیتم اجرا می شده است، سه فیلم به یادماندنی

مونتی پایتون و جام مقدس 1975

مونتی پایتون، زندگی برایان 1979

مونتی پایتون، معنای زندگی 1983 (که این فیلم هم متاسفانه هنوز زیرنویس نشده است.)

از آنها به یادگار مانده است. البته در ایران به خاطر شوخی هایی که بعضا ماهیت ضد دینی و پوچ گرایانه دارد زیاد از آنها چیزی نشنیده ایم. اما همین که دو فیلم کمدی دهه 70 میلادی در سایت دهه 90 ای IMDB رتبه های 92 و 169 داشته باشند نشان از ماندگار بودن این کمدی ها دارد...

گیلیام تنها عضو گروه است که همچنان فعال است و مشغول فیلم سازی است. سایر اعضای گروه تنها فعالیتی که دارند تئاترهایی است که اجراهای مجدد کارهای دهه 70 آن هاست. شنیدن دیالوگ های 40-50 سال قبل از زبان این کمدین های پیر بسیار دلنشین است...

البته تری جونز (شخصی که جلو همه ایستاده است.) نیز امسال بعد از حدود 20 سال فیلمی ساخته است که آخرین حضور رابین ویلیامز (البته در نقش صداپیشه) محسوب می شود... ضمن اینکه تری جونز در این مدت چند مستند روایت کرده است از جمله مستند داستان عدد 1 از بی.بی.سی.

[این تری جونز ربطی به اون تری جونز کشیش تندرو ندارد.]

فیلم های ابتدایی گیلیام بسیار آثار ضعیفی هستند تا فیلم برزیل که برای آن نامزد اسکار بهترین فیلم نامه شده است. (البته من چیز زیادی از این فیلم نفهمیدم.  اگر کسی از بزرگوارن این فیلم را دیده است خوشحال میشم مطلبی در این باره بنویسد...)

بعد از برزیل کارهای گیلیام جانی تازه می گیرد. فیلم های فانتزی که با توجه به پیشینه او در مونتی پایتون اصولا همگی ربطی به قرون وسطی برمی گردد... با فیلم برداری های خاص و محدب و طراحی صحنه های شلوغ پلوغ و قدیمی به سبک یک عتیقه فروشی! کلا آثار گیلیام بیشتر به یک خواب شبیه است تا یک فیلم... به یک خواب عجیب و غریب و دوست داشتنی...

==============================

=============

=

The Fisher King 1991

یک فیلم بامزه با بازی های فوق العاده.

بخصوص بازی رابین ویلیامز که خیلی بدشانس بوده که این نقشش با هنرنمایی خارق العاده بنده در فیلم سکوت بره ها همزمان شده وگرنه مستحق اسکار بوده است خدابیامرز...

رابین ویلیامز از دوستان بسیار نزدیک تری گیلیام بوده و چندین فیلم مشترک با هم دارند. این دوستی در حدی بود که شبکه سی.ان.ان در ویژه برنامه فوت رابین ویلیامز با گیلیام مصاحبه کرد...

[مراسم تشییع جنازه گراهام چپمن (عضو مرحوم مونتی پایتون) هم به نوبه خودش جالب است. جایی که سایر اعضا در مدح او سخنرانی های کمدی می کنند و به یاد او می خندد]

در کنار رابین ویلیامز بازی خوب مرسدس روئل نیز به چشم می خورد که برنده اسکار بهترین نقش مکمل زن شده است. «ژان رنو باز ها» روئل را به خاطر نقشش در فیلم بامزه قبر روزنا به یاد دارند...

همچنین بازی آماندا پلامر، دختر کریستوفر پلامر که او هم از دوستان نزدیک گیلیام است، نیز مثل بازی های پدرش قابل قبول ولی کمی اغراق شده است...

آماندا پلامر بعدا در فیلم پالپ فیکشن نیز نقش کوتاهی بازی کرده است. همان سکانس اول فیلم که دو نفر در کافه نشسته اند و بعد از صحبت های عاشقانه معمولی، ناگهان تفنگ های خودشان را بیرون می آورند!!

===============================

===========

=

و اما داستان فیلم...

داستان درباره یک گوینده مغرور رادیو (جف بریجز) است که روزی با صحبت هایش باعث می شود یکی از شنوندگانش به کافه ای حمله ور شود و چند نفر را به شکل وحشیانه ای بکشد.

بعد از این ماجرا زندگی دستخوش تغییر می شود و نهایتا او تصمیم به خودکشی می گیرد تا اینکه مطابق سایر فیلم ها کسی می رسد و او را نجات می دهد. یک دیوانه به نام پری با بازی رابین ویلیامز. رابین ویلیامز متوهم همواره با یک سری کوتوله صحبت می کند و از یک شوالیه قرمز می گریزد. او عقیده دارد که جف بریجز فرد برگزیده ای است که قرار است جام مقدس را برای اون به ارمغان بیاورد.

مشاهده می کنید که گیلیام همچنان در کف این جام مقدس مانده است!

جام مقدس رابین ویلیامز یک جایزه است که به نشان یادبود اهدا شده است به فرد ملیاردری که ساکن خانه ای با ساخت شبیه قلعه در منهتن است...

جف بریجز وقتی از رابین ویلیامز خداحافظی می کند متوجه می شود که او یک استاد دانشگاهی بوده است که بعد از فوت زنش دیوانه است. زنی که در همان حادثه کافه کشته شده است! بدین ترتیب جف بریجز تصمیم می گیرد به رابین ویلیامز کمی کمک مالی بکند تا اندکی از عذاب وجدان خودش کم کند.

اما متوجه می شود که رابین ویلیامز نیازی به پول ندارد و عاشق یک دختر دیوانه تر از خودش به نام لیدیا شده است و تمام روز را با تعقیب معشوقه اش سر می کند. برای همین تصمیم می گیرد راهی برای آشنا کردن این دو نفر بیابد...

خلاصه با لطایف الحیلی باب این آشنایی را باز می کنند و یک شام 4 نفره را تدارک می بینند. سکانس شام بسیار دوست داشتنی است. جایی که رابین ویلیامز خجالتی با معشوقه دست و پا چلفتی اش مشغول خوردن غذاهای چینی هستند و افتضاح زیبایی را در رستوران به وجود می آورند...

اما بعد از شام لیدیا ناگهان به آخر و عاقبت دوستی اش می اندیشد و دیالوگ های بسیار تامل برانگیزی می گوید ولی رابین ویلیامز او را متقاعد می کند که اشتباه می اندیشد...

اما بعد از خداحافظی ناگهان به یاد همسر سابقش می افتد و شوالیه قرمز را می بیند که به سوی او حمله ور می شود... بعد از فرار از شوالیه به محله خطرناکی که جف بریجز در ابتدای فیلم در آنجا قصد داشت خودکشی کند می رسد و با رضایت کامل کتک مفصلی از اراذل آنجا می خورد و به کما می رود...

جف بریجز برای خوشحال کردن روح او و نجات دادن جانش دست به یک عملیات عجیب و غریب می زند تا جام مقدس را از خانه شخص ملیاردر بدزدد و موفق هم می شود... و همینکه جام را برای ویلیامز می برد او به هوش می آید...

یکی از نقاط قوت فیلم که ترجیح دادم هیچ اشاره ای به آن نکنم رابطه جف بریجز با دوست دخترش (مرسدس روئل) بود. در صورت دیدن فیلم مسلما از شخصیت پردازی این دو نفر لذت خواهید برد...

ضمن اینکه نام فیلم ،شاه فیشر، اشاره دارد به داستانی که رابین ویلیامز در اواسط فیلم تعریف می کند و به نوعی مدل انتزاعی کل فیلم است...

چند دیالوگ و مونولوگ زیبا از این فیلم در تاپیک دیالوگ های ماندگار:

http://cafeclassic4.ir/thread-64-post-29391.html#pid29391




به بهانه تولد باز لورمان - Memento - ۱۳۹۴/۶/۲۸ صبح ۰۳:۱۹

نوشتن درباره فیلم مورد علاقه ات واقعا کار سختیه... یک جور وسواس آدم رو اذیت می کنه. اینکه علاقه ات اعتماد به نفست رو میاره پایین.

یکجور قانون نانوشته هست که تو رو منع می کنه از نوشتن... مثل قانونی که پزشک ها رو از عمل کردن آشنایانشون منع می کنه.

هرچی می نویسی نمی تونه توصیف خوبی باشه از اون علاقه ات. برای همین اصولا هی نوشتن درباره اونا رو به تعویق میندازی که نکنه یه وقت چیزی بنویسی که حق مطلب رو ادا نکنه...

بخصوص اینکه وسط نوشتنت دستت بخوره و کروم بسته بشه و کل زحمت امروزت بپره و دیگه هر چی بنویسی مثل قبلی نشه

امروز 17 سپتامبر تولد بازلورمان است. یک کارگردان خاص. تکرار نشدنی. عجیب غریب. بسیار کم کار و عاشق زرق و برق و زلم زیمبو!

به همین مناسبت اون ممانعت درونی و اون کمال گرایی رو میذارم کنار و چند خطی درباره شاهکار ایشون مولن روژ (یا با تلفظ صحیح تر مولاغوژ) می نویسم. البته مسلما حق مطلب ادا نمیشه ولی به هر حال این تصمیم رو گرفتم...

[البته این فیلم موزیکال است و میشد آنرا در تاپیک فیلم موزیکال نیز مطرح کرد. اما اولا فضای فانتزی فیلم خیلی وزن سنگینی دارد ثانیا با وجود موزیکال بودن فیلم کلاسیکی محسوب نمی شود و تاپیک فیلم موزیکال در بخش سینمای کلاسیک است.]

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

88888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

888888888888888888888888

باز لورمان متولد 17 سپتامبر 1962 سیدنی اکنون وارد 53 سالگی خود شده است...

مادر او یک معلم رقص باله و فروشنده لباس بوده و پدر او صاحب تئاتر و خودش به نوعی ترکیبی از این دو شغل را انتخاب می کند...

او در کودکی به کلاس رقص باله می رود اما بعد از مدتی به سمت تئاتر کشیده می شود و چند نمایش موزیکال را به روی استیج می برد. اولین کار سینمایی او به سال 1992 برمی گردد و فیلم Strictly Ballroom.

بازلورمان کارگردان پرحوصله و کم کاری است. در واقع فاصله دو فیلم متوالی او کمی غیرمتعارف است.

4 سال-5سال-7سال-5سال

در واقع اون در طول بیست و چند سالی که در سینما فعالیت داشته است تنها 5 فیلم ساخته است.

فیلم Strictly Ballroom فیلمی عاشقانه است درباره رقص. داستان شخصی که می خواهد سبک جدید رقص خود را ادامه دهد و با آن برنده یک مسابقه رقص شود.  لورمان داستان این فیلم را قبلا در سال 1984 در قالب تئاتر اجرا کرده بود و این فیلم به نوعی بازسازی همان تئاتر در قالب سینماست...

فیلم Strictly Ballroom چندان فیلم قدرتمندی نیست و با ندیدن آن چیز خاصی را از دست نمی دهید. بجز طراحی صحنه های پر زرق و برق و رنگارنگش. ترکیب رنگی شاد متناسب با سالن رقص که رنگ قرمز سهم بسزایی در آن دارد. در واقع این فیلم بعلاوه دو فیلم بعدی آن Romeo+Juliet و Moulin Rouge سه گانه بازلورمان را تشکیل می دهند که موسوم به سه گانه پرده قرمز است و وجه اشتراک این فیلم ها در کنار تم عاشقانه شان، استفاده از این طراحی خاص صحنه است.

البته در کنار طراحی صحنه ای که با ندیدن فیلم از دست می دید این موسیقی زیبای Doris Day هم هست که در این پست معرفی کردم که از دست ندید!

http://cafeclassic4.ir/thread-496-post-29447.html#pid29447

فیلم بعدی او Romeo+Juliet یک فیلم بسیار عجیب غریب است. در این حد که بعد از گذشتن یک ربع از فیلم من واقعا نمی فهمیدم که زیرنویس فیلم درست هست یا نه؟!!

یک سری دیالوگ قلنبه سلنبه، عجیب غریب و بی ربط به هم... (به سبک فیلم فاجعه خرگوش ها از دیوید لینچ!)

در کنار دیالوگ های غیرملموس فیلم، موقعیت های عجیب و غریب فیلم هم هست که کلا داستان شکسپیر را از حالت اصلی خود خارج کرده است. در واقع داستان فیلم در خیابان های شهرهای امروزی اتفاق می افتد و پر از صحنه های ماشین سواری و تیراندازی و غیره است در کنار اتفاقات سنتی داستان اصلی...

اما در کنار تمام نقاط ضعف فیلم، نکته مثبتی که در آن دیده می شود جرقه های تولید فیلم بعدی اوست که یک شاهکار ماندگار سینمایی محسوب می شود.

تغییرات سرعت و صداگذاری اغراق شده و فانتزی را در چند صحنه این فیلم می توان مشاهده کرد. چیزی که یکی از شالوده های کارگردانی فیلم مولن روژ است.

از دیگر نکات جالب توجه فیلم نیز حضور لئوناردو دیکاپریو است. کسی که یکسال بعد از این فیلم در تایتانیک درخشید... نقش مقابل او را کلیر دنس بازی می کند.

و اما فیلم سوم سه گانه پرده قرمز که یک جهش خارق العاده محسوب می شود...

====================================

====================

========

=

مولن روژ (آسیاب قرمز) محصول سال 2001 شاخص ترین اثر باز لورمان است.

این فیلم نامزد 8 جایزه اسکار بوده که موفق به کسب 2 تا از آنها شده است. جایزه بهترین طراحی صحنه و بهترین طراحی لباس...

6 ماده ای که در بدست آوردن آنها ناکام ماند عبارت است از

بهترین فیلم، بهترین فیلم برداری، بهترین صداگذاری، بهترین تدوین، بهترین گریم و بهترین بازیگر نقش اول زن...

طراح صحنه و طراح لباس این فیلم کاترین مارتین همسر باز لورمان است. کاترین مارتین یک طراح داخلی منزل است و فعالیت او در سینما محدود می شود به فیلم های شوهرش. اما با این حال موفق ترین استرالیایی تاریخ اسکار است با 4 جایزه.

دو تا بخاطر مولن روژ و دو تا بخاطر فیلم گتسبی بزرگ (2013)

[بعضا برندگان اسکار کاغذی از جیب خود بیرون می آورد و سخنرانی خود را از روی آن می خوانند. کاترین مارتین وقتی برای جایزه فیلم گتسبی بزرگ به روی سن رفت به جای جیب از یک جای منشوری کاغذی بیرون آورد و گفت معذرت می خوام. عادت استرالیایی هاست که چیزهای مهمشون رو اونجا بذارند! :دی]

آشنایی کاترین مارتین و باز لورمان به سال 1984 و تئاتر Strictly Ballroom بر می گردد. همکاری آنها تا فیلم Romeo+Juliet ادامه پیدا می کند تا اینکه در سال 1997 ازدواج می کنند.

کارهای کاترین مارتین را می توانید در سایت او مشاهده کنید: http://www.catherinemartin.com

((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((​((((((((((((((((((((((((((((

))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))​))))))))))))))))))))))))))))

ایده اولیه فیلم مولن روژ در یک سفر به هندوستان به ذهن باز لورمان رسیده است. جایی که او از دیدن یک فیلم بالیوودی در کنار خیل هندی ها به وجد می آید...

او تصمیم می گیرد یک فیلم غربی با الهام از سینمای هندوستان بسازد. روندی که بعدها برعکس می شود و تعداد زیادی فیلم هندی از فیلم لورمان تاثیر می پذیرند...

رد پاهای مختلفی از هند در فیلم دیده می شود. از اطاق فیل گرفته تا داستان مهاراجه. کل قصه فیلم هم یک داستان خز عاشقانه هندی است که باز لورمان از آن یک شاهکار خلق کرده است.

داستان کلیشه ای یک فقیر که دختری زیبا او را به جای یک فرد پولدار اشتباه می گیرد و عاشقش می شود. و همان مثلث عشقی همیشگی که اصولا در فیلم ها به نفع فرد فقیر به پایان می رسد. [حالا کاری به واقعیت نداریم! :دی]

بنده اولین باری که این فیلم را دیدم هنوز فیلم موزیکال خاصی ندیده بودم. حتی خیلی فیلم فانتزی هم ندیده بودم. بعد از گذشت چند دقیقه از فیلم حالم بد شده بود. به نظرم یک فیلم خیلی مسخره و بچه گانه می آمد. بعلاوه اینکه زیرنویس فیلم هم با پسوند SUB/IDX بود که خودش خیلی روی اعصاب بود!

سریع فیلم را بستم ولی بعد از مدتی دوباره آن را باز کردم و به زور تحمل کردم. نهایتا هم در IMDB یک 6 نثار آن کردم. مدتی گذشت و به فیلم های موزیکال و فانتزی علاقه پیدا کردم. هر چه بیشتر می گذشت بیشتر به ابهت این فیلم پی می بردم. کم کم امتیازی که به این فیلم داده بودم رو افزایش دادم. 7. 8...

تقریبا شیفته یونیک بودن ساخت این فیلم شده بودم. ساعت ها صرف گشتن دنبال فیلم مشابهی کردم. جستجویی نسبتا بی نتیجه. نزدیک ترین فیلمی که تونستم پیدا کنم مسابقه سرعت برادران واچفسکی بود و چند فیلم هندی ضعیف.

خلاصه کار به جایی رسید که این فیلم تبدیل شد به یکی از محبوب ترین فیلم های من. از معدود فیلم هایی که می توانم بارها و بارها آنرا ببینم. یکی از 10 فیلمی که به آنها 10 داده ام...

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\​\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\

فیلم مولن روژ با بودجه 52 میلیون دلاری ساخته شده است. البته در زمان اکران استقبال چندانی از این فیلم نشده است و فروش آن حدود 57 میلیون دلار بوده است.

فیلم بیشتر به یک موزیک ویدئو طولانی شبیه است. سرشار از رنگ های زیبا، آهنگ های متنوع، حرکات دوربین غیر معمول و اتفاقات عجیب و غریب...

شاخص ترین ویژگی فیلم طراحی صحنه آن است. بخصوص صحنه های مربوط به کاباره مولن روژ و بالاخص اطاق فیل.

نیمه ابتدایی فیلم به دلیل فضای شادتری که دارد غلظت رنگی بیشتری نیز در آن دیده می شود. در ادامه یک لایه خاکستری مانع نمود رنگ ها می شود...

در اطاق فیل ترکیب رنگی قرمز و طلایی با پس زمینه سورمه ای آسمان که با خوش سلیقگی تمام تزیین شده است... به همه اینها اضافه نور ملایم چراغ ها، ستاره های اغراق شده، نور مهتاب و ابرهای زیبای آسمان را...

... یعنی واقعا فانتزی تر از این نمیشه این صحنه را ساخت ...

.

طراحی لباس ها نیز چشم نواز است. لباس های بلند، دامن های پرچین و رنگارنگ رقاصه ها بسیار خیره کننده است. این رنگ های زیاد، ساتین که با لباس های ساده زیر نور سفید و آبی از بالا به پایین می آید را به شکل یک الماس درخشان نمایان می کند.

ضمن اینکه لباس های مردان فیلم نیز خیلی خوب انتخاب شده است و نقش بسزایی در شخصیت پردازی آنها دارد.

بازی بازیگران فیلم نیز بسیار فانتزی است و متناسب با حال و هوای فیلم است. اوان مک گرگور که بعد از این فیلم به پای ثابت عاشقانه های احساسی تبدیل می شود. البته قبل از او قرار بوده است دی کاپریو این نقش را بازی کند که این اتفاق نمی افتد.

نیکول کیدمن برای این نقش بسیار خوب انتخاب شده است. چهره سرد و بی روح او دقیقا متناسب با شخصیت ساتین است. در جریان فیلم برداری یکی از دنده های کیدمن نیز می شکند که البته اتفاقی میمونی بوده است چون بعد از این اتفاق دیوید فینچر نقش اول فیلم اطاق امن را قرار بوده به کیدمن به دهد به جودی فاستر رفیق دیرینه ما می دهد!

بازی ریچارد روکسبرگ، بازیگر نقش دوک نیز بامزه است. بخصوص صحنه هایی که حرص می خورد... بنده او را قبل از این فیلم در ماموریت غیر ممکن 2 دیده بودم ولی اصلا متوجه نشدم که این همان بازیگر است...

اما بازی درخشان جیم برودبنت نیز در فیلم بسیار تحسین برانگیز است. بازی او در این فیلم جایزه بفتا را برای او به ارمغان آورد. ضمن اینکه برودبنت در همان سال برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای فیلم دیگری شد.

از دیگر مشخصه های فنی مولن روژ، فیلم برداری خاص آن است. نماهای بسیار نزدیک از چهره های تمام رخ، زوم های عجیب، حرکت های سریع عرضی دوربین و چرخش های آن به خوبی سرگیجه ای و بهتی که با رفتن به مولن روژ به آدم دست می دهد را القا می کند...

تدوین خوب مکمل فیلم برداری مولن روژ است. پلان های کوتاه و ناقص ریتم خوبی به فیلم می دهد. ضمن اینکه زیاد و کم کردن سرعت پخش فیلم نیز چیزی است که در کمتر فیلمی دیده ایم. بعلاوه بعضا فریم بر ثانیه فیلم را نیز کم می کند و تصاویر به شکل گسسته پشت سر هم نشان داده می شود...

ورای این دو، صداگذاری عالی فیلم را می بینیم. استفاده از اصوات عجیب و غریب در ضمن تغییرات سرعت فیلم. چیزی که نمونه خیلی ضعیف تر آن را قبلا در Romeo+Juliet استفاده شده بود و بعدا نیز در فیلم مسابقه سرعت از آن بهره برداری شده است.

موسیقی فیلم نیز بسیار غنی است. مولن روژ یک موزیکال JukeBox محسوب می شود یعنی موزیکال هایی که در آن از آهنگ های معروف استفاده شده است. از جمله موزیکال های JukeBox جدید و معروف می توان به Across The Universe , Romance & Cigarettes و Mamma Mia اشاره کرد.

البته آهنگ های مشهوری که در این فیلم به کار رفته است عمدتا دستکاری شده ورژن اصلی هستند. بویژه چند آهنگ Medly (به قول ابی : سالاد مخلوط!) نیز در فیلم شنیده می شود که تلفیقی از چند آهنگ و ترانه معروف است.

از جمله این آهنگ ها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

The Sound Of Music از فیلم اشک ها و لبخندها

All You Need Is Love از بیتلز

I Will Always Love You از ویتی هاستون

Smells Like Teen Spirit از نیروانا

Material Girl و Like a Virgin از مدونا

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||​||||||||||||||||||

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||​||||||||||||||||||

و اما داستان فیلم

--------------------

فیلم در پاریس 1900 رخ می دهد.

در ابتدای فیلم کریستین (اوان مک گرگور) را می بینیم که مشغول نوشتن یک داستان است. داستان زندگی خودش. درست یک سال پیش. 1899. داستان عاشق شدنش. عاشق دختر زیبایی به اسم ساتین (نیکول کیدمن) که الماس کاباره مولن روژ بوده است و الان دیگر زنده نیست...

کریستین با شنیدن حال و هوای بوهمی پاریس، علیرغم مخالفت پدرش از لندن به آنجا نقل مکان کرده است تا مشغول نویسندگی شود. (سبک زندگی بوهمی، به زندگی سرخوشانه هنرمندان آن دوره اتلاق می شود.)

درست زمانی که فکر می کند که چه چیزی بنویسد سقف خانه او فرو می ریزد و فردی بی هوش از سقف آویزان می شود. و بعد از آن سر و کله چند آدم عجیب و غریب پیدا می شود. چند هنرمند که مشغول تهیه یک نمایش برای مولن روژ هستند. فرد بیهوش نویسنده گروه است که از یک بیماری شلمانی(!) رنج می برد. کریستین به آنها کمک می کند تا داستان را تمام کنند. سپس پیشنهادی همکاری آنها را قبول کرده.

در این صحنه از فیلم یک مشروب سبز رنگی را به اتفاق می خورند که بعد از خوردن آن عکس روی بطری زنده می شود و شروع به آواز خواندن می کند. بازیگر این نقش کایلی مینوگ خواننده-بازیگر مشهور استرالیایی است. او را قبلا در فیلم StreetFighter در نقش Cammy دیده بودیم. (قابل توجه دوستان سگاباز!)  [کایلی مینوگ خواهر دنی مینوگ است مجری سابق X-Factor است!]

سپس به همراه این گروه به کاباره مولن روژ می رود. جایی که ساتین او را به جای دوک اشتباه می گیرد. ساتین قرار است پس از طرح رفاقت با دوک، او را مجاب کند که در مولن روژ سرمایه گذاری کند. اما به اشتباه مشغول مجاب کردن کریستین می شود(!) که وسط کار دوک سر می رسد!

اعضای گروه که با طناب خود را به پشت پنجره اطاق فیل رسانده اند، قبل از به هم ریختن اوضاع وارد گود می شوند و می گویند که مشغول تمرین یک نمایش هستند و فی البداهه یک دمو از نمایش را اجرا می کنند. این سکانس واقعا جالب و بامزه و شلوغ پلوغ است...

خلاصه دوک از نمایش خوشش می آید و حاضر به همکاری با ده برابر قیمت قبلی می شود بشرطی که ساتین مال او شود. صاحب مولن روژ، زیدلر (جیم برودبنت)، از این پیشنهاد استقبال می کند و قراردادی با دوک امضا می کند.

اما ساتین عاشق کریستین شده است. سکانس آواز عاشقانه آن ها که ،تنها چند دقیقه پس از سکانس قبلی است، نیز یک سکانس دیدنی است.

خلاصه ساتین با کریستین و گروهش مشغول تمرین نمایش می شوند. در این بین دوک چندین بار به رابطه بین ساتین و کریستین شک می کند ولی هر دفعه زیدلر با دروغ های عجیب غریبش او را متقاعد می کند که آن ها فقط همکار هستند.

نهایتا با سوسه آمدن های یکی از رقاصه های مولن روژ، دوک متقاعد می شود که رابطه ساتین و کریستین جدی است. برای همین سعی در تغییر پایان داستان نمایش (که به نوعی حالت انتزاعی داستان خود فیلم است) می کند. همچنین قصد کشتن کریستین را می کند. برای همین ساتین تصمیم می گیرد با کریستین فرار کند...

در این میان چیزی وجود دارد که زیدلر (و البته مخاطب) می داند ولی ساتین نمی داند. آن هم اینکه ساتین در اثر بیماری سل در شرف مرگ است.

برای همین زیدلر ، ساتین را متقاعد می کند که به کریستین بگوید او را دوست ندارد تا با اینکار جان او را نجات دهد.

ساتین این تصمیم را عملی می کند. به پیش کریستین می رود و می گوید دوک قول پول هنگفتی را به او داده است و سپس او را ترک می کند. کریستین روز نمایش به مولن روژ می رود. بازیگر نقش مقابل ساتین، همان عضو شلمانی گروه، مطابق انتظار سر بزنگاه بیهوش می شود و کریستین به جای او روی سن می رود. کریستین که از دست ساتین عصبانی است شروع می کند به سمت او پول پرت کردن ولی ساتین با خواندن شعری او را متقاعد می کند که همچنان عاشق اوست.

دوک که این صحنه را می بیند قصد می کند با تفنگ کریستین را بکشد که زیدلر با یک مشت مانع او می شود. ولی ساتین همانجا روی سن می میرد و قبل از مرگش از کریستین می خواهد داستان عشقشان را بنویسد...

دوک که همه چیز را تمام شده می بیند سالن را ترک می کند و حضار از همه چیز بی خبر، از این نمایش به وجد آمده و گروه را تشویق می کنند...

اکنون یکسال از آن ماجرا گذشته است. مولن روژ تعطیل شده و کریستین مشغول نوشتن آن داستان است...

iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii​iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

باز لورمان فیلم را به پدرش که قبل از ساخت فیلم فوت کرده است تقدیم کرده است...




تقدیم به خانم لمپرت عزیز.. - Memento - ۱۳۹۴/۷/۲ عصر ۰۷:۴۸

چندی پیش این پست از دزیره رو دیدم...

تصمیم گرفتم مطلبی در ادامه این پست بنویسم. البته ربطی به فیلم خاصی ندارد ولی چون در امتداد پست های کیهانی بود گفتم در این تاپیک مطرح کنم...

.

به امید اینکه روزی دزیره به کافه برگردد و این پست را ببیند...

.

(۱۳۹۲/۳/۱۲ عصر ۰۱:۵۴)دزیره نوشته شده:  

دو چیز نهایت ندارد.یکی عالم هستی و دیگری حماقت بشر، والبته در مورد عالم هستی کاملا مطمئن نیستم!

.

جمله جالبی است. برای نشان دادند وسعت حماقت بشر...

اما آیا اینکه ایشون گفتند در مورد نامتناهی بودن عالم مطمئن نیستند یک شوخی است یا واقعا اطمینان ندارند...

آیا مضحک به نظر نمی رسد که عالم هستی متناهی باشد؟ به نظر حتی یک بچه هم مطمئن است که اگر آسمان را بگیری و بری بالا هیچ وقت به انتها نخواهی رسید. نه به این دلیل که نمی شود به انتهای آن رسید... به این دلیل که اصلا انتها ندارد. چون به نظر هر چقدر به جلو بروید به هر حال به مانعی نخواهید رسید...

دقت کنید بحث سر جهان قابل مشاهده نیست... به خاطر محدود بودن سرعت نور و عمر جهان هستی بعد از انفجار بزرگ، محدوده ای از جهان که برای ما قابل مشاهده است یک کره به مرکز ما و شعاعی حدودا 10 به توان 27 متر (46 میلیارد سال نوری) است... به این معنی که نور در طول عمر دنیا (بعد از انفجار بزرگ) تنها توانسته است این اندازه را بپیماید.

در واقع لحظه به لحظه، با گذشت زمان، محدوده ای که ما می توانیم ببینیم زیاد تر می شود یا به عبارتی به اندازه جهان قابل مشاهده افزوده می شود. مسلما این اندازه از کل جهان واقعی )کل چیزی که وجود دارد) کوچک تر است.

بوضوح جهان قابل مشاهده ما متناهی است... اما آیا جهان واقعی نیز می تواند متناهی باشد؟

به نظر خیلی دور از ذهن است که اینگونه باشد... بیشتر به عقاید چندهزار سال قبل می خورد که دنیا در جایی به پایان می رسد یا کشتی ها از لبه دنیا به پایین می افتند و ...

اما بگذارید زود قضاوت نکنیم...

دوباره برای اینکه درک بهتری داشته باشیم یک موجود دوبعدی را در نظر بگیرید. موجودی که روی یک صفحه زندگی می کند و درکی از بعد سوم ندارد...

اگر صفحه ای که روی آن زندگی می کند کوچک باشد می تواند روزی به مرز آن برسد... یا به عبارتی به آخر دنیای خودش برسد... اما اگر آن صفحه متناهی باشد ولی خیلی بزرگ باشد، او احتمالا هیچ گاه نخواهد توانست به مرز دنیای خودش برسد ولی دنیای او متناهی است و به هر حال مرزی خواهد داشت...

و البته اگر هم روی یک صفحه نامتناهی زندگی کند که دنیای او بی کران خواهد بود...

که البته همه این ها واضح بود...

چیزی که جالب تر است این است که یک موجود دوبعدی را در نظر بگیرید که روی یک کره زندگی می کند. این موجود چون بعد سوم را درک نمی کند نمی تواند از کره فاصله بگیرد تا کره بودن آنرا درک کند. در واقع حتی خمیده بودن محیطی که در آن زندگی می کند را هم درک نمی کند و فکر می کند روی یک صفحه صاف زندگی می کند...

ولی اگر کره به اندازه کافی کوچک باشد، این موجود می تواند با ادامه دادن یک خط مستقیم به محل قبلی خود برگردد. یعنی یه جورایی می تواند بسته بودن محیطش را حس کند. می تواند برای خودش یک دایره بکشد و بگوید احتمالا فضایی که در آن زندگی می کنم یک صفحه صاف نیست... بلکه احتمالا شکلی است که مثل این دایره سر و تهش به هم وصل شده است...

اما اگر این کره بسیار بزرگ باشد، کار دیگر به همین راحتی نیست...

حال یک بعد بالاتر بیایید...

ما در یک فضای 3 بعدی زندگی می کنیم و بعد چهارمی نمی توانیم برای فضا تصور کنیم. برای همین اگر فضای سه بعدی که در آن زندگی می کنیم، در چهار بعد خمیده باشد نیز ما آنرا حس نمی کنیم...

حتی اگر فضای سه بعدی ما در واقع پوسته یک کره چهار بعدی خیلی بزرگ باشد نیز ما نمی توانیم آنرا بفهمیم (مثل موجود دو بعدی که روی پوسته یک کره سه بعدی زندگی کند)

تقریبا همه چیز آماده است...

فقط دقت کنید که پوسته کره سه بعدی محدود است... ولی مرزی ندارد... شما اگر یک مسیر مستقیم را دنبال کنید به مکان قبلی خود باز خواهید گشت، پس یک احتمال این است که ما روی پوسته یک کره چهاربعدی (که محدود است) زندگی کنیم و یک فضاپیما که مسیر مستقیم را طی می کند بعد از دور زدن به مکان قبلی خود بازگردد!

:دی

======================

البته روش های دیگری هم هست که می توان توسط آن ها محدود بودن فضا را تصور کرد.

به عنوان مثال همان مرز داشتن دنیا را در نظر بگیرید. چیزی که گفتم تا حدودی احمقانه به نظر می رسد.

به نظر احمقانه است که بگوییم فضا جایی تمام می شود. به هر حال بعد از اون مرزی که برای فضا درنظر میگیریم باز هم فضا هست. شاید هیچ ملکولی نباشد و صرفا خلا باشد ولی فضا هست. خیلی قابل درک نیست که بگوییم فضا آنجا تمام می شود. شاید قابل دسترسی نباشد ولی هست...

اما بیایید دوباره یک بازنگری به این طرز فکر بکنیم...

برای چند لحظه فرض کنید جهان هستی و موجودات زنده، اجزای یک بازی کامپیوتری هستند که یک برنامه نویس ماهر به اسم خدا آن را نوشته است...

حتی می توان این بازی را یک بازی صفر نفره در نظر گرفت. به این معنی که در ابتدا یک سری تنظیماتی انجام شده و بقیه حاصل این تنظیمات (و شاید شانس) باشد. چیزی شبیه بازی زندگی جان کانوی که در این پست معرفی کرده بودم:

http://cafeclassic4.ir/thread-654-post-28786.html#pid28786

شاید بهترین بازی برای مثال زدن بازی SIMS باشد. در این بازی شما به جای کاراکترها بازی نمی کنید. بلکه فقط نقش خدا را بازی می کنید...

حال این گونه به قضیه نگاه کنید... یک کاراکتر بازی کامپیوتری در کنار خود دیواری را می بیند. او دسترسی به پشت دیوار ندارد ولی پیش خودش فکر می کند که به هر حال پشت دیوار چیزی خواهد بود. شاید نتواند به آنسوی دیوار برسد حتی شاید آنسوی دیوار خلا باشد ولی فضا در آنجا وجود خواهد داشت...

برای کاراکتر آن بازی اصلا قابل درک نخواهد بود که در آنجا فضا وجود نداشته باشد ولی ما می دانیم که در آنجا دقیقا فضا وجود ندارد. چون برنامه نویسش آنجا را تعریف نکرده است اصلا...

اینگونه نیست که دسترسی به آنجا نباشد... دقیقا باید اینگونه تعبیر کرد که آنسوی دیوار تعریف نشده است!

اما برای کارکتر بازی، تعریف نشده معنی ندارد...

جالب است بدانید در بازی های سه بعدی کامپیوتری، برای سنگین نشدن اجرای بازی، قسمت هایی از بازی که در آن لحظه دیده نمی شود هم حتی ساخته نمی شوند...

ممکن است کل عالمی که ما می شناسیم خروجی یک برنامه باشد که از جایی به بعد ساخته نشده است...

=================.

چیز جالب دیگری که می توان با این طرز فکر آن را بهتر درک کرد، جهان های موازی است که در این پست چند خطی درباره آن ها نوشته ام:

http://cafeclassic4.ir/thread-782-post-28859.html#pid28859

جهان های موازی با دیدی که آنجا گفته بودم خیلی قابل درک نبودند...

ولی فرض کنید که عالم ما خروجی یک بازی روی یک کامپیوتر پیشرفته باشد...

در کنار این کامپیوتر می تواند تعداد زیادی کامپیوتر دیگر هم وجود داشته باشد که همه در حال اجرای این بازی هستند (و ما هیچ تصوری از کامپیوتر بغلی نداریم!). بازی در ابتدا با یک انفجار شروع می شود و چیز خاصی در آن ثابت نیست. حتی قوانین فیزیک...

لذت بازی به نشستن و دیدن اتفاقاتی است که می افتد... از بین اجراهای مختلف این بازی یکی از آنها به جاهای خوب خوب رسیده است. قوانین فیزیک خوبی در آن شکل گرفته است که باعث ایجاد کمی پایداری شده است. بعد از این پایداری حیات هوشمند بوجود آمده است... حیاتی که انقدر هوشمند شده است که می تواند به این چیزها فکر کند و به بازی بودن دنیایی که در آن است پی ببرد...

و چه لذتی می برد آن برنامه نویس که می بیند بچه اش به اینجا رسیده است!




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - تارا - ۱۳۹۴/۷/۵ عصر ۱۲:۴۷

سلام دوستان،

اقتباس سینمایی نسبتا تازه ی "نارنیا" بسیار موفق بوده.

منظور من از موفق این است که علاوه بر این که یک فیلم سینمایی "قوی" بود،توانست نظر خوانندگان کتاب را هم جلب کند."نارنیا" از اثر گذارترین آثار در دنیای ادبیات است.هم در ادبیات"نوجوانان"،هم ادبیات "فانتزی".خود من شخصا از طرفداران پر و پا قرص ادبیات فانتزی هستم و این مسئله برایم حائز اهمیت است.منظورم وفاداریست.البته این وفاداری در همه ی اقتباس هایی که از کتاب ها می شود باید رعایت شود.مگر چند مورد استثنا که حقیقتا فیلم نسبت به کتاب-بر اثر تغییرات-برتری داشت.

از این که بگذریم،دلم می خواهد بدانم که چند نفر از شما عزیزان،سال ها پیش سریال "سفر به نارنیا" را دیده اید؟سریال نمایشی شیر،کمد،جادوگر؟من آن زمان بسیار کوچک بودم.عاشقانه آن سریال نمایشی دوست داشتم آن را واقعی می پنداشتم.هر بار که پخش می شد-با وجود این که تکراری بود- تماشایش می کردم.همین سریال بود که مرا وارد جهان ادبیات و سینمای "فانتزی" کرد.

تاثیرش حتی در نقاشی های کودکی ام هم آشکار بود.همیشه "شیر" می کشیدم!!




موسیقی علمی - خانم لمپرت - ۱۳۹۴/۷/۱۰ عصر ۰۳:۰۶

سلام دوستان

مطلبی در وال استریت ژورنال خواندم که بسیار جالب و شگفت آور بود و از آنجا که مقر هنری-علمی مطالب کافه در تاپیک دوست عزیزمان هانیبال گرامی است . من همین جا ترجمه آن را خدمت ایشان و تمامی دانش دوستان کافه تقدیم می کنم:

نت های اشک آور !

چرا ترانه "Someone Like You" اَدل هرکسی را به گریه می اندازد؟ دانشمندان فرمول علمی آن را کشف کرده اند

-جادوی ترانه های اَدل چیست؟

بر اساس تجربیات شخصی نگارنده ( میشلین دوکلف - نویسنده بخش علمی نشریه) و با در نظر گرفتن نقش فرهنگ در واکنشهای شخصی افراد، این نظریه مطرح می شود که فرم خاصی از موسیقی متداوما سبب تحریک روحی روانی و بروز احساساتی قوی در شنوندگان می شود  و چنانچه یک شعر سوزناک و تاثیر گذار و یک صدای طنین افکن هم به این ساختار اضافه شوند با فرستادن سیگنال های پاداش (اضافه بر سازمان) به مغز می توانند باعث برانگیختن شور و حالی ورای لذتهای دیگر شوند.

بیست سال پیش یک روان شناس انگلیسی بنام جان اسلوبودا اقدام به انجام یک آزمایش ساده نمود: او از عاشقان موسیقی خواست رد ترانه هایی را که در ایشان سبب تحریکات حسی فیزیکی نظیر اشک ریختن، مور مور شدن و سیخ شدن موهای بدن می شوند را بگیرند. داوطلبان با ردیابی ترانه های گریه آور گزارشاتشان را به دکتر اسلوبودا دادند و وی با تجزیه تحلیل داده ها به یک دستاورد ویژه رسید:


18 عدد از این گزارشات به یک بخش خاص از نت نویسی ترانه بر می گشت ؛ Appoggiatura آپوژیاتورا یا نت پیشآ [نت کوچکی که سر ضرب واقع می شود و در همان لحظه شنیده شدن با هارمونی موجود (آکورد جاری) بیگانه است و سپس با یک حرکت متصل (معمولا به سمت پایین) به نت موجود در آکورد جاری می رسد.] این نت ویژه در واقع فقط تا اندازه ای با ملودی برخورد می کند که ناهنجاری کوچکی در آن ایجاد کند.

مارتین گون روان شناس دانشگاه بریتیش کلمبیا در سال 2007 دراینباره در مقاله ای تشریح کرد: این ناهنجاری ناشی از آپوژیاتورا در شنونده تنشی کوتاه ایجاد می کند که با بازگشت به نتهای اصلیِ ملودی رفع می گردد. همین تنشِ لحظه ای باعث برانگیختن حس خوبی در شنونده می شود و در همان آن مو بر تن او سیخ می کند. حال اگر چندین آپوژیاتورا در ملودی پیش آیند یک چرخه تنش و رهش بوجود آورده و باعث واکنشی حتی قویتر، نظیر گریه درمخاطب می گردند.

ترانه "Someone Like You" که اَدل و دانیل ویلسون باهم آن را نوشته اند نه تنها پر از این نتهای خاص است بلکه در قسمت اصلی شعر و درپایان نتهای بلند، اَدل درست قبل از اینکه آهنگ وارد یک فاز هارمونی جدید شود ، به آرامی تن صدایش را تعدیل نموده و اینها باعث ایجاد یک فراز و نشیب احساسی ( تشبیه به ترن هوایی احساسی) می گردند.

برای درک فرمول تولید اشک در موسیقی! مدتی قبل دکتر گون با همکاری متخصصان خبره موسیقی با برانگیختن این احساسات فیزیکی در شنوندگان، واکنشهای روانی آنان را اندازه گیری نمود (ضربان قلب، تعریق، مورمور). قسمتهایی از ترانه ها که محرک این احساسات بودند حداقل چهار ویژگی مشترک داشتند؛  -اول به آرامی شروع شده و ناگهان به اوج می رسند -با ورود ناگهانی یک صدای جدید یا ساز جدید در جریان موسیقی همراه می شوند -گستره فرکانس های موجود در موسیقی زیاد است مثلا در قسمتی از پیانو کنسرتوی شماره 23 موتزارت ناگهان ویولون یک اکتاو بالاتر از خود ملودی اصلی شروع به نواختن می کند. -نهایتا همه این قسمتهای خاص، یک رویداد غیرمنتظره در ملودی یا هارمونی هستند.

این تکه و این آن از موسیقی بیش از همه بر احساسات منتقله از ستون فقرات تاثیر کوتاه مدتش را وارد می کند. دکتر گون ترانه "Someone Like You" را یک مرجع کامل و جامع در این زمینه می داند:

"آهنگ با یک طرح آرام و تکرار شونده شروع می شود چرا که اَدل صدایش را در یک دامنه فرکانسی باریک نگه می دارد. متن شعر خیال انگیز است اما اجازه رویاپردازی زیاد را به مخاطب نمی دهد؛

I heard that you're settled down, that you found a girl and you're married now

من شنیدم که سرو سامون گرفتی، که دختر(موردنظرتو) پیدا کردی، که حالا ازدواج کرده ای

تا اینجا شنونده در یک مود حسی غمناک است. وقتی وارد قسمت اصلی ترانه می شویم صدای اَدل یک اکتاو بالاتر می پرد. او آنگاه صدایش را بتدریج به اوج می برد هارمونی شیفت پیدا می کند و متن دراماتیک تر می شود؛

Sometimes it lasts in love, but sometimes it hurts instead

بعضی وقتا با عشق دوام میاره ولی بعضی وقتا برعکس آسیب می رسونه

وقتی موسیقی ناگهان از طرحی که ازش انتظار می رود دور می شود، سیستم اعصاب سمپاتیک مابه حالت هشدار در می آید-ضربان قلب بالا رفته و تعریق روی می دهد. بسته به محتوی، این حالت اوج گیری را + یا - تلقی و به خوشحال یا غمگین دسته بندی می کنیم."

اگر "Someone Like You" چنین تنش اندهناک شدیدی در شنوندگان ایجاد می کند چرا این قدر محبوب و ماندگار شده است؟!

رابرت زاتور و تیم عصب شناسی وی در دانشگاه مک گیل گزارش داده اند که موسیقی های این مدلی، بعلت القای نوعی لذت باعث آزاد شدن دوپامین می شوند درست مثل یک جایزه برای بخش میانی مغز نظیر غذا خوردن، استعمال مواد مخدر و رابطه جنسی، این مسئله به احساسی خوشایند در شخص به وجود آورده سبب تکرار رفتار می شود. با بررسی واکنش شنوندگان تیم دکتر زاتور فهمیدند تعداد لحظه های وقوع تنش (مورمور و...)با میزان دوپامین آزاد شده مرتبطند، حتی اگر موسیقی خیلی غمگین باشد. نتایج نشان می دهد هرچه یک آهنگ احساسات بیشتری برانگیزد چه غم انگیز چه شادی آور، مطلوبتر می شود. با ترانه "Someone Like You" اَدل و ویلسون نه تنها یک بمب اشک آور فوق العاده ساخته اند بلکه به یک فرمول موفق علمی-تبلیغاتی هم رسیده اند:

"با سورپرایزهایی کوچک در آهنگ،صدایی خش دار و متنی با روح در مخاطبتان ایجاد مور مور و گریه کنید بعد بنشینید و بگذارید دوپامین کار خودش را در معتاد کردن شخص به آهنگتان انجام دهد!"

*******************************************************

حالا بار دیگر ترانه جاودانه 'Someone Like You' اَدل را باهم با نگاهی دیگر بشنویم! :

http://s2.picofile.com/file/7906138595/A...u.mp3.html

--------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع: http://www.wsj.com/articles/SB1000142405...0291701378

من در مورد نقش یا عدم نقش آپوژیاتورا در موسیقی ایرانی سنتی و پاپ خیلی تحقیق کردم ولی متاسفانه نتوانستم بمطلب قابل توجهی برسم حتی بایکی از اساتید موسیقی سنتی و ترانه سازان پاپ هم صحبت کردم متاسفانه اطلاعات چندانی ندادند. دوستان اهل موسیقی اگر اطلاعاتی در این زمینه دارند لطفا مرقوم بفرمایند. سپاس

 




تقدیم به استاد شرلوك - Memento - ۱۳۹۴/۷/۱۲ صبح ۰۳:۲۳

بعد از پست علمی-موسیقیایی خانم لمپرت گرامی، بد ندیدم یک پست درباره یک هنرمند تمام عیار بذارم.

به قول خود ایشون، یک MatheMusician

.

.

Victoria Hart که به نام ViHart شناخته می شود فرزند جورج هارت ریاضی دان-مجسمه ساز آمریکایی است. تحصیلات ViHart نیز در زمینه ریاضی است اما چیزی که او را متمایز می کند مهارت های هنری اوست.

علاوه بر ریاضیات غنی و مجسمه سازی که در کنار پدر آموخته است، او در موسیقی و نقاشی نیز دستی دارد...

شاید بارزترین نکته شخصیتی او ذوق و قریحه خارق العاده و همت و حوصله وحشتناک اوست. (همت و حوصله اش یه چیزی تو مایه های کورت اشتاینر خودمونه!)

.

کارهای فوق العاده ViHart را می توانید در کانال یو.تی.وب اش ببیند.

.


.

با این مقدمه، یکی از ایده های خیلی ساده و بامزه ایشون رو ذکر می کنم... در واقع کل بامزه بودن کار به ساده بودنش است.

قبل از شروع مجبورم یک پیش زمینه از یک موجود معروف ریاضی بگم: نوار موبیوس.

.

.

نوار موبیوس چیزی نیست به جز یک نوار دراز و باریک که سر و ته آن را بعد از دادن یک تاب به هم وصل کرده ایم. (از ضخامت کاغذ صرف نظر کنید.)

اتفاق جالبی که می افتد این است که این نوار یک لبه دارد. در واقع با ادامه دادن خط قرمزی که روی لبه آن کشیده شده است، شما به محل اولیه خود باز می گردید... پس بر خلاف چیزی که در نگاه اول به نظر می رسد، این نوار یک لبه بیشتر ندارد.

اتفاق جالب تر این است که این نوار یک روی بیشتر ندارد. یعنی مثل یک کاغذ معمولی نیست که پشت و رو داشته باشد بلکه دقیقا با همان استدلالی که برای لبه شد، این نوار یک موجود یک رویه است...

.

البته در شکل بالا به خاطر ضخامتی که نوار دارد، این یک رویه بودن به خوبی حس نمی شود. اگر ضخامت نوار را صفر درنظر بگیریم و فرض کنیم یک انسان دوبعدی روی این نوار زندگی می کند، دقیقا بعد از یک بار دور زدن، انسان به جای قبلی خود باز می گردد با این تفاوت که انسان دوبعدی Flip شده است. (مثل نوشته هایی که در آینه می خوانیم...)

.

دقت کنید که با حرکات دورانی معمولی در صفحه، موجود دوبعدی به هیچ وجه نمی تواند Flip شود، همانطور که ما با حرکات دورانی معمولی در فضا نمی توانیم جای چپ و راست بدن خودمان را عوض کنیم و همیشه قلبمان سمت چپ بدنمان خواهد ماند!

.


.

حال همه چیز مهیاست برای توضیح کارهای موبیوسی ViHart

یکی از کارهای او (که البته ایده اولیه این کار مال او نیست) تعریف کردن یک داستان مصور، روی یک نوار موبیوس است.

روش کار این گونه است که او یک نوار موبیوس بزرگ پلاستیکی شفاف را برمی دارد و روی آن شکلی می کشد. بعد از زدن یک دور، به  جای قبلی باز می گردیم، اما شکل Flip شده است. حال در اینجا شکلی را می کشیم و به جای قبلی باز می گردیم.

داستانی که ViHart در یکی از کلیپ هایش تعریف می کند داستان شخصی است به نام Wind که همسایه ای به نام Mr. ug دارد. اما در واقع این Wind و Mr. ug هر دو یک نفر هستند و دو طرف یک نوار موبیوس قرار دارند.

.

.

این داستان، به سبک داستان های فلسفی کودکانه(!) است که نهایتا Wind متوجه می شود که Mr. ug در واقع تصویر آینه ای خود اون بوده است...

88888888888888888888888888888888888888888

88888888888888888

8

اما کار دیگر او که برای من بسیار جذاب بود، استفاده از نوار موبیوس در یک جعبه موسیقی است!

جعبه موسیقی یک دستگاه ساده برای تولید آهنگ است. ورودی جعبه یک نوار کاغذی است که به جای نت هایی که باید نواخته شود، سوراخ دارد. طرز کار آن نیز بدین گونه است، که میله هایی فنری مانند، بالای این نوار قرار گرفته اند و در جاهایی که نوار سوراخ دارد به صفحه زیرین که شامل نت های آوایی مختلف است ضربه می زند.

.

.

البته الان که بحث نوار موبیوس است، خیلی زود این سوال به ذهن می رسد که اگر به جای نوار معمولی از یک نوار موبیوس استفاده کنیم چه اتفاقی می افتد! ولی به نظرم در حالت عادی خیلی آدم باید خوش ذوق باشد که این سوال به ذهنش خطور کند...

ایده دقیقا همین است. ViHart نوار یکی از موسیقی های متن هری پاتر را به شکل نوار موبیوس درآورده است و مشغول پخش آن است. تا قبل از اینکه نوار یک دور بزند، موسیقی به شکل عادی پخش می شود، اما بعد از یک دور، نوار Flip می شود. در واقع جای نت های زیر و بم موسیقی جابجا می شود و شاید می توان گفت شما مکمل موسیقی اصلی را می شنوید!!

.

http://s6.picofile.com/file/8215426892/Mo%CC%88bius_Music_Box.mp4.html

.


برای اینکه خیلی هم پست از حالت سینمایی خارج نشود، یادی می کنیم از دیوید لینچ عزیز که نه، دیوید لینچ عجیب!!

یکی از دیوید لینچی ترین فیلم های دیوید لینچ، بزرگراه گمشده است!

.

.

در صحنه ابتدایی فیلم شخصی را می بینیم که آیفون را برمیدارد و می شنود: دیک لورانت مرده است!

بعد از حدود 2 ساعت اتفاقات عجیب و غریب در فیلم، همان شخص زنگ منزلی را می زند و می گوید: دیک لورانت مرده است!

دوستی دارم که همیشه می گوید این فیلم مثل یک نوار موبیوس است!!

مخاطب را می گیرد، یک تاب اساسی می دهد، خوب که فیتیله پیچ شد، به جای اولش برمی گرداند!      :دی

انصافا اگه کسی از دوستان حرفی راجع به این فیلم داره لطف کنه بنویسه بلکه ما از این سردرگمی خارج بشیم!




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - خانم لمپرت - ۱۳۹۴/۷/۱۸ عصر ۱۱:۰۷

سفر شگفت انگیز

Fantastic Voyage

سفر شگفت انگیز یک کلاسیک علمی تخیلی  محصول 1966 هالیوود به کارگردانی ریچارد فلچر می باشد.

داستان فانتزی فیلم درباره کشف بزرگی است که همزمان دانشمندان آمریکا و شوروی در دوران جنگ سرد به آن نایل آمدند؛ فناوری مینیاتوریزه کردن موجودات... تنها ایراد کار آن است که هیچیک از طرفین قادر به کنترل زمان بازگشت جسم کوچک شده به ابعاد حقیقی نبوده ، این رویداد فقط ظرف 60 دقیقه تحقق پذیر است. کلید حل معما اما دست یک دانشمند چک بنام یان بنش است که مدعی است به راز طولانی کردن این فن شگرف و کارساز دست یافته است. او تحت تدابیر شدید امنیتی به آمریکا آورده می شود اما در راه رسیدن به لابراتوآرهای سری پنتاگون تحت ترور جاسوسان دشمن قرار گرفته و بعلت خونریزی مغزی و بر اثر تشکیل لخته در مغز به کما می رود.

تیمی متشکل از یک مامور بیسیم و غواص ارتش آمریکا چارلز گرانت (استفن بوید) یک دانشمند جراح مغز و اعصاب متخصص کار با لیزر دکتر پیتر دوآل  (جرج کندی) و دستیارش کورا پترسون (راکوئل ولش) و پزشک جراح پنتاگون دکتر مایکلز (دونالد پلیزنس) و یک ناخدای زیردریایی کاپیتان اونز (ویلیام ردفیلد) در یک زیردریایی خاص تحت اشعه دستگاه کوچک کننده قرار می گیرند تا از طریق شاهرگ گردن بنش به مغز او رسیده و لخته را با لیزر منهدم کنند. درحالیکه تنها 60 دقیقه زمان برای انجام اینکار داشته  والا حتی یک ثانیه پس ازیک ساعت با شروع پروسه بازگشت نفرات و زیر دریایی به ابعاد اصلی یا توسط سلولهای دفاعی بدن بنش شناسایی و نابود می شوند یا عملا یان بنش را منهدم می کنند!

درحالیکه در آن دوران هنوز اسکنرها اختراع نشده بودند مسیر حرکت و عملکرد تیم توسط یک ردیاب اتمی توسط محققان نظامی پیگیری می شود. نقشه این است که از راه شریان مغز مستقیم به نقطه ای که لخته در آن گیر افتاده برسند و با لیزر لخته را نابود کنند. اما در همان ابتدا در اثر یک حادثه ناخواسته از سرخرگ به سیاه رگ منتقل و پس از عبوری دشوار از قلب بنش که موقتا ضربان آن را متوقف کرده اند تا زیردریایی به سلامت از داخلش خروج کند، از ریه سر در می آورند! حضور یک خرابکار (جاسوس دوجانبه) در تیم هم سبب بروز اختلالات جدی می شود که یکی از آنها تخلیه مخزن اکسیژن زیردریایی است که گرانت هوشمندانه در حالت غواصی داخل برونشها  اکسیژن را از آلوئولهای ریه به داخل مخزن هدایت می کند و دیگری تخریب دستگاه لیزر است که بازهم گرانت با استفاده از ترانزیستور بیسیم با کمک دکتر دوآل آن را تعمیر می نماید.

در این سفر شگفت انگیز سفینه وارد مجرای لنفاوی می گردد و توسط اجرام فیبری لنفاتیک محاصره و موتورش در محوطه گوش بیمار از کار می افتد که برای پاکسازی گروه از زیر دریایی خارج می شوند تا خروجی های هوای موتور را جرم زدایی کنند. اما با تولید یک صوت ناگهانی ناشی از افتادن قیچی در اتاق عمل پنتاگون یک ارتعاش شدید سبب می شود کورا به سمت سلولهای مویی اندام کورتی در گوش پرتاب و در دام آنها گرفتار می شود گرانت او را نجات میدهد اما هردو توسط سیستم دفاعی بدن بیمار شناسایی و تحت حمله ماکروفاژهای دفاعی  بزحمت خود را به داخل سفینه می کشانند و پرسنل سرآسیمه کورا را از خفگی ناشی از چسبیدن ماکروفاژها نجات می دهند .

بالاخره مکان لخته در مغز پدیدار می شود گروه علیرغم کارشکنی خائنانه دکتر مایکلز از سفینه خارج و با لیزر لخته را از بین می برند اما مایکلز با مصدوم کردن ناخدا سعی دارد زیر دریایی را از تیم دور کند که گرانت با لیزر زیر دریایی را متوقف می کند و درحالیکه گلبولهای سفید و ماکروفاژها سر رسیده و مشغول هضم زیر دریایی هستند ناخدا را نجات می دهد. بازماندگان وارد کره چشم بنش میشوند و از راه مجرای اشکی درست سربزنگاه از بدن او خارج می گردند و به ابعاد حقیقی تبدیل می شوند.

آرت کروکشنک (برنده اسکار) جلوه های ویژه فیلم را در نمایش آناتومی اجزا بدن انسان به زیبایی هرچه تمامتر به نمایش می گذارد. پس زمینه سرخرگ و سیاهرگ با گلبولهای سفید و قرمز و بافت پوششی خاص رگ ها، حفرات قلبی با تارهای خاص عضلانی و دریچه های آن، بافت ریه و آلوئولهای ریوی و تبادل گازها و حتی نمایش رسوب ذرات کربن (زغال) بعلت سیگاری بودن بنش در بافت ریه، مجرای لنفاوی با زواید فیبروتیک شیری رنگش و گوش داخلی با شاهکار به تصویر کشیدن اندام کورتی و سلولهای مویی آن، مغز با کانال گسترده نورونی و انتقال جرقه مانند پیامهای عصبی و ساختار درون عصب بینایی و کره چشم که در نیم قرن پیش با امکانات محدود آن زمان بر پرده جادویی نقش بسته ، هنوز هم تازگی و طراوت خود را دارا هستند.

درپایان فیلم عوامل وکارگردان با اعلام نقش موثر پزشکان، محققان و دانشمندان در نگارش و تولید این سفر شگفت انگیز به نوعی به جامعه علمی ابراز ارادت می کنند:

فلچر که پیش از کارگردانی مدتی دانشجوی پزشکی بود از هیچ چیز برای واقعی نشان دادن فیلم فروگذار نکرد. او که شیفته سینمای علمی فانتزی بود حتی طراح سفینه ناتیلوس در فیلم قبلی خودش بیست هزار فرسنگ زیر دریا را بکار گمارد تا زیردریایی سفر شگفت انگیز را طراحی نماید. فیلم یک اسکار دیگر بابت کارگردانی هنری دریافت نمود و تماما با نقدهای مثبت چه در زمان اکران و چه پس از آن مواجه گردید.

آیزاک آسیموف دانشمند و نظریه پرداز و نویسنده بزرگ از سازندگان فیلم اجازه خواست تا براساس فیلمنامه رمانی علمی خلق کند. کتاب زیبای سفر شگفت انگیز آسیموف با اصلاح ایرادات و نواقصی که در فیلمنامه و فیلم بود ارائه گردید و به شدت مورد استقبال قرار گرفت. آیزاک استاد پیش بینی وقایع و کشفیات علمی فرازمانی بود .

اندیشه کوچک کردن اجسام چنانچه اساس این فیلم علمی فانتزی و کتاب آسیموف بود گرچه تاکنون به مرحله اجرا در نیامده اما سفر شگفت انگیز به درون بدن انسان با اهداف تشخیصی- درمانی توسط نانوربات های کاوشگر-درمانگر محقق شده است. این ریز ماشین های هوشمند که عمدتا از مواد طبیعی مثل DNA ، پروتئین و رشته های پپتید ساخته می شوند(بیو-نانوربات) باتزریق به رگ به گلبول های خونی متصل شده همراه با آنها به اندام هدف می رسند و با حسگرهای قوی نقش خود را در تشخیص بیماریها و ترمیم ضایعات و عفونت ها و دارو رسانی (شیمی درمانی) انتخابی بالاخص در سرطان ها بخوبی ایفا کرده و در آینده ای نزدیک بشر با تکیه بر این تکنولوژی نوین نه تنها از ابتلا به انواع بیماری ها مصون شده و موفق به درمان بسیاری بیماریهای صعب العلاج می گردد بلکه روند پیر شدن را نیز به تعویق خواهد انداخت...

----------------------------------------------------------------------------------------------

چندی پیش جناب اتان ادواردز گرامی به بنده پیشنهاد دادند تاپیکی با عنوان پزشکی و سینما برپا کنم اما بنده برای جلوگیری از شلوغی کاذب بعلت کثرت تاپیک دربخشهای تخصصی عذر خواسته ، اینک این ارسال را درکمال احترام و عرض ارادت به محضر بزرگوارشان در تاپیک  سینمای علمی-تخیلی ، تقدیم می نمایم باشد که مقبول کاربران ارجمند نیز واقع شود.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - تارا - ۱۳۹۴/۷/۲۲ صبح ۱۲:۱۰

درود،

قصد دارم فیلم Nim's Island  یا جزیره ی نیم رو معرفی کنم  که دو هفته ی پیش بعد از ظهر آدینه از شبکه ی دو تلوزیون دولتی دیدم و خیلی لذت بردم.(با یک دوبله ی خوب:) و هنوز از دیدن انیمیشن و فیلم کودک لذت می برم!)

این فیلم ساخته ی زن و شوهر فیلم ساز خانم جنیفر فلکت(Jennifer Flacket) و آقای مارک لوین ( Mark Levim) است بر اساس نوشته ای از خانم وندی اور(Wendy Orr).

جزیره ی نیم یک فیلم فانتزی ماجرایی برای مخاطب نوجوان است که داستان دختری به نام نیم را بازگو می کند.

جک یک دانشمند اقیانوس شناس است که همسرش را از دست داده است. او به همراه دخترش نیم که یازده یا دوازده سال دارد در یک جزیره ی آتش فشانی ناشناخته در جنوب شرق آسیا زندگی می کند.

بنا به دلایلی جک اصلا دلش نمی خواهد کسی جای جزیره اش را بداند.

البته این پدر و دختر از همه ی  امکانات اولیه و پیش رفته ی زندگی هم برخوردار هستندو یک کشتی به طور مرتب همه ی مایحتاج زندگی آن ها را برایشان می آورد.

همچنان که جک کشف می کند و مقاله می نویسد و از طریق ایمیل به پرسش های علمی پاسخ می دهد، نیم روز هایش را با دوستانش،یک پلیکان یک خوک دریایی و یک خزنده ی کوچک می گذراند.

البته سرگرمی مورد علاقه اش خواندن سری کتاب های پرطرفدار "الکس روور" ماجراجو ست.

روزی جک ناچار می شود برای رفتن به یک سفر تحقیقی ،نیم را در برای چند روز در جزیره تنها بگذارد. اما توفان جک را در قایقش در دریا گرفتار می کند.

 روزی که جک جزیره را ترک می کند،نیم ایمیلی از "الکس روور" برای پدرش، دریافت می کند. الکس روور برای نوشتن کتاب تازه اش نیاز دارد درباره ی زندگی در یک جزیره ی آتشفشانی بداند. نیم به او می گوید که پدرش به سفر رفته. اما خودش به پرسش ها پاسخ می دهد.

آن سوی دنیا در ایالات متحده "الکساندرا روور" ترسو را داریم که به علت ابتلا به اختلال انزوا طلبی شش هفته است پایش را آن سوی چهار چوب در خانه اش نگذاشته است، وسواس دارد و همه چیز را اینترنتی می خرد و از "پشت در" بر می دارد در حالی که آفریده اش همه ی دنیا را زیر پا گذاشته است.

پس از گذشت چند روز از مکاتبات میان نیم و "الکس روور" -که خواننده ها از هویت واقعی اش بی اطلاعند- جزیره ی مخفی جک کشف و انتخاب می شود تا یک تفریحگاه شود. نیم با دیدن بیگانه ها وحشت زده می شود چون تصور می کند آن ها دزدان دریایی هستند. پس از طریق ایمیل از "الکس روور" درخواست کمک می کند.الکساندرا که حالا دریافته نیم نه دستیار جک است و نه حتی یک بزرگسال،بلکه یک کودک است، پس از کشمکش فراوان با خودش بالاخره از خانه بیرون می آید تا راهی یک جزیره ی ناشناخته شود...

این فیلم محصول مشترک آمریکا و استرالیاست. 37 ملیون دلار بودجه داشته و تا امروز 100 ملیون دلار به دست آورده. آهنگسازی آن را آقای پاتریک دویل(Patrick Doyle) انجام داده اند. خانم جودی فاستر (Jodie Foster)را در نقش الکساندرا روور،ابی گیل برسلین (Abiegail Breslin)را در نقش نیم و جرارد باتلر(Gerard Butler) را در دو نقش جک و الکس روور می بینیم.

امیدورام لذت ببرید.




تقدیم به جناب اسپونز - Memento - ۱۳۹۴/۷/۲۳ عصر ۱۲:۲۵

>>> وقتی یک قضیه ریاضی از دل یک کارتون در می آید <<<

.

Futurama یک سریال انیمیشنی علمی-تخیلی است که مخاطب آن عمدتا بزرگسالان هستند... گروه نویسندگان آن هم، شامل هفت فوق لیسانس و 3 دکتری از دانشگاه هاروارد است...

.

.

سازنده این سریال، مت گرینینگ، خالق انیمیشن سیمپسون هاست... سبک نقاشی ها و کارگردانی این سریال نیز بسیار شبیه همان سیمپسون ها می باشد...

یکی از نویسندگان این انیمیشن، کن کیلر، علاوه بر دکتری ریاضی کاربردی از هاروارد، دارای مدرک کارشناسی ارشد مهندسی برق از دانشگاه استنفورد نیز می باشد...

.

.

کیلر در یکی از قسمت های این سریال به نام زندانی بندا یک قضیه ریاضی را مطرح می کند و اثبات آن را نیز در صحنه ای روی تخته نشان می دهد...

البته اصلا قضیه سختی نیست و در ریاضیات کار شاقی محسوب نمی شود، ولی جنبه هنریش، آن را برجسته می کند... بعضا این قضیه را با نام Futurama Theorem می خوانند...

.

.

در زندانی بندا، دو تا از شخصیت های اصلی، به نام های پروفسور و امی، دستگاهی برای جابجا کردن ذهن اختراع کرده اند. پروفسور و امی با این دستگاه ذهنشان را با همدیگر جابجا می کنند. اما بعد از مدتی که می خواهند به جسم قبلی خود بازگردد با یک پیغام خطا مواجه می شوند که می گوید:

اگر دو نفر قبلا توسط این دستگاه، ذهنشان را جابجا کرده باشند، دیگر نمی توانند با هم در این دستگاه قرار بگیرند.

.

.

اینجاست که پروفسور برای برگشتن به حالت قبلی از یک ایده رایج استفاده می کند. استفاده از یک شخص ثالث به عنوان Temp...

ابتدا امی با شخص ثالث، بندر، وارد دستگاه می شوند و سپس بندر با پروفسور...

اما اشکال اینجاست:

با این کار، ذهن پروفسور به بدنش باز می گردد اما ذهن بندر و امی همچنان اشتباهی است...

برای بیان بهتر از حروف انگلیسی استفاده می کنم...

فرض کنید حروف بزرگ نشانگر بدن افراد باشد و حروف کوچک نشانگر ذهن آنها... مثلا وقتی می نویسم Bd منظور این است که ذهن فرد D در بدن B است...

همچنین اگر دو نفر یک بار از دستگاه استفاده کرده باشند، بین آنها یک خط نارنجی می گذاریم که بدانیم این دو نفر دیگر نمی توانند باهم وارد دستگاه شوند.

پس فرض کنید دو شخص A و B در اختیارند و ذهن هر یک در بدن خودش است. یعنی داریم: Aa و Bb

این دو نفر وارد دستگاه می شوند و ذهنشان با هم جابجا می شود... پس حاصل Ab و Ba خواهد بود...

ایده پرفسور استفاده از شخص سومی مثل C بود که نقش واسطه این انتقال را بازی کند...

در واقع برای برگرداندن ذهن های A و B به جای اصلی شان، ابتدا ذهن A و C را با هم جابجا می کنیم...

با توجه به شکل زیر می بینید که با این کار، ذهن b که در بدن A بود به بدن C منتقل می شود...

خب در قدم بعدی باید B و C  را به داخل دستگاه فرستاد... اما با این کار فقط جای ذهن b درست می شود و جای a و c همچنان اشتباه است... از طرفی چون A و C قبلا از دستگاه استفاده کرده اند دیگر نمی توانند وارد آن شوند.

پس راه چاره چیست؟

پروفسور برای درست کردن این ماجرا شروع می کند به استفاده از آدم های مختلف و کم کم ذهن و جسم کل شهر قر و قاطی می شود...

تا اینکه تصمیم می گیرند از ریاضیات استفاده کنند...

قضیه ای که کیلر ثابت کرده است می گوید:

هر تعداد آدمی که جسم و ذهنشان به هر ترتیبی قاطی شده باشد را می توانید با استفاده از 2 شخص جدید به عنوان Temp به وضعیت اولشان بازگردانید...

قبل از بیان شمایی از اثبات کلی، بگذارید مسئله را برای همین حالت دو نفره حل کنیم...

فرض کنید ذهن A و B با هم جابجا شده باشد... دو شخص جدید به نام های C و D به عنوان واسطه، به کار اضافه کنید.

ذهن A را با C و ذهن B را با D عوض کنید...

حال اگر به شکل ضربدری، ذهن A و D و بعد از آن ذهن B و C را جابجا کنیم، جای a و b درست می شود...

البته همچنان جای c و d اشتباه است... اما این دو نفر هنوز با هم وارد دستگاه نشده اند، پس با ورود C و D به دستگاه ذهن همه در جسم خودشان است...

و این کار را تمام می کند...

.

88888888888888888888888888888888888888

8888888888888888

8

حال اثبات قضیه در حالت کلی...

البته چیزی که من می نویسم تفاوتی با اثبات کیلر دارد. من برای سهولت از سه شخص جدید استفاده می کنم... اما ایده اثبات کاملا مشابه است...

فرض کنید تعدادی آدم داریم که ذهن هایشان به شکل تصادفی با هم جابجا شده است...

(یک قضیه معروفی در جبر می گوید:) می توان این افراد را به گروه هایی مجزا تقسیم کرد که در این گروه ها، ذهن شخص اول در جسم شخص دوم باشد، ذهن شخص دوم در جسم نفر سوم، ذهن سومی در بدن چهارمی و ... و نهایتا ذهن شخص آخر در بدن فرد اول باشد...

به هر یک از این گروه ها یک دور می گویند.

چون این دورها مجزاست، پس می توان مسئله را فقط برای یک دور حل کرد.

برای ساده تر بودن فرض کنید دور مذکور تنها 5 عضو دارد که با حروف A تا E نشان داده ایم. (حالت کلی مشابه است.)

همانطور که در زیر می بینید، ذهن هر کسی در جسم نفر قبلی اوست...

برای اصلاح این ذهن ها ابتدا از یک شخص جدید به اسم T بهره می گیریم.

ابتدا ذهن a و t را با هم جابجا می کنیم...

حال که ذهن b به بدن T منتقل شده است، با جابجا کردن ذهن این دو نفر می توان جای ذهن b را درست کرد... در واقع T به نوعی نقش واسطه را بازی می کند.

اما با این کار ذهن c به جسم T منتقل می شود. پس با ادامه همین روند می توان ذهن همه افراد را به جسم خودشان باز گرداند، بجز ذهن A که در ابتدا اشتباه بود و ذهن خود T

البته توجه کنید که چون A و T قبلا با هم در دستگاه قرار گرفته اند، نمی توان آن ها را با هم در دستگاه گذاشت...

اما خیلی مشکلی نیست... چون قبلا یاد گرفته ایم چگونه ذهن دو نفر را با هم جابجا کنیم. کافی است از دو Temp جدید به نام های R و S استفاده کنیم و مانند مسئله پرفسور و امی به آن نگاه کنیم...

البته مشاهده می کنید که روش بالا از 3 شخص واسطه به نام های T,R و S استفاده کرده است... اثبات خود کیلر فقط با استفاده از 2 واسطه این کار را انجام می دهد.

روش کار مشابه است؛ برای اینکار کافیست واسطه یکم را با نفرات اول تا یکی به آخر دور جابجا کنید و واسطه دوم را با نفر آخر لیست و 4 نفری که هنوز درست نشده اند را بعد از آن اصلاح کنید...

برای طولانی نشدن پست، این قسمت آورده نمی شود و به عنوان تمرین به خواننده واگذار می شود!!




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - جروشا - ۱۳۹۴/۸/۷ عصر ۰۷:۰۴

روان شناس ها معتقدن که بیشتر آدما براساس اینکه کدوم یکی ازدونیمکره مغزشون فعالتره  به دودسته تقسیم میشن:

راست مخ ها، بیشتر آدمای کلی نگر و خلاق هستند رویاپرداز،هنرمند و بذله گو، شاعر

چپ مخ ها بیشتر اهل جزییات و علوم شناختی هستند منطقی-هدفمند و منضبط، ریاضی دان

یک عده کمی هم این وسط با دونیمکره شون به تعادل رسیدن یعنی فرمونشون به چپ یا راست نمیزنه فقط طفلکیا از درون با دوطرفشون خوددرگیری دارند ولی خوبیش اینه که در واکنش نسبت به رویدادها می تونند جزییات رو در یک تصویر کلی جاگذاری کنن و تصمیم درست تری بگیرند.shakkk!

یک عده کمتری هم هستن که کلا دونیمکره شون تعطیله و مخ فلجند که ما به اونا کاری نداریم.

یادمه سال سوم دبیرستان یک روان شناس خیلی معروف رو دعوت کردن بیاد آمفی تئاتر مدرسه برای والدین سخنرانی کنه البته ورود دانش آموزان ممنوع بود! بعله ایشون درفرازی از سخنانشون فرمودند:

«هوش هم به زبان عامیانه به دو نوع تقسیم می شه هوش خلاقه و هوش تحصیلی

بچه های تیزهوش خلاق معمولا مبتکر هستند ولی بی نظم وبی خیال، با معلوماتند ولی درسخون نیستند نمره هم اصلا براشون مهم نیست.  بچه های تیزهوش تحصیلی کاملا منظم هستند همه چیشون رو برنامه ریزی و حساب کتابه نمره هاشون هم بیسته یک 19 بیارن گریه شون می گیره! ومتاسفانه باید اقرار کنم در این مدرسه 95 درصد شاگردان ما هوش خلاقه بالا دارند! درحالیکه مملکت امروز به دارندگان هوش تحصیلی بیشتر احتیاج داره!!! »

خلاصه ما همونموقع فهمیدیم مملکت بهمون نیازی نداره ... و باخیال و وجدان راحت میتونیم پذیرش بگیریم بریم اونور آب...

اما از بحث نیمکره ها خارج نشم و بریم رو ارتباط فیلمولوژی قضیه:

در سال 2013 سه انیماتور جوون تحصیلکرده به اسامی  سو سانگ و شیک سانگ جون و جوزیا هاوورس  در آمریکا انیمیشن  کمدی رمانتیکی میسازند که مثل توپ در شبکه های اجتماعی و رسانه ها صدا میکنه، اسمش  Brain Devided  

یک داستان فوق جذاب پنج دقیقه ای درباره مرد جوونی به اسم جان که یک قرار با دختر ناشناسی به اسم اسکارلت  تو یه رستوران داره و رفتارش اول بخاطر عملکرد نیمکره چپ (آبی)مغزش معقول و سنجیده است اما بخاطر جذابیتهای اسکارلت سمت راست مغزش (قرمز)فعال میشه و واکنشهای تهاجمی نشون میده واسکارلت رو فراری میکنه! دوتابخش مغز وقتی میبینن هواپسه باهم تعامل می کنن و می رن پی اسکارلت برای دلجویی...بامزه وقتیه که در سکانس پایانی دوتیکه مغز اسکارلت رو نشون میده (بنفش و صورتی)و واکنش کاملا غیرمنتظره اون!-  اگه ندیدینش حتما ببینید اگه هم دیدید ارزش تماشای دوباره رو داره:lovve:

ولی بحث اصلی درباره فیلم دیگه ایه یک  انیمیشن تازه از تنور  در اومده و پرحاشیه پیکسار Inside out 2015  :

انیمیشن درون کارتونی نیست که انتظار داشته باشید بچه های 6-5 ساله بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن  اصلا شبیه مینیون ها نیست که تمام مدت کوچولوهای شما رو با شکل و شمایل و شیطنتها و ماجراهای اکشن کمدیشون سرگرم کنه وقتی درون رو میبینید باید با نگاهی عمیق به درونش برید چون یک انیمیشن کاملا روان شناختیه.

رایلی دختر 11-10 ساله ایه که همراه خانواده اش از مینه سوتای سرد برفی به سانفرانسیسکوی خشک آفتابی اومده و شدیدا دلش برای خونه قدیمی،دوستاش و تیم هاکی روی یخش تنگ شده ولی سعی میکنه با خویشتن داری مایه ناراحتی پدر مادر نشه اما در درونش احساسات متضاد با هم درگیری دارند .

پیت داکتر  و دل کارمن کارگردانای فیلم ما رو به درون مغز رایلی کوچولو میبرن که شاهد این چالش های دیدنی باشیم.  رایلی، مثل همه  آدما پنج حس عاطفی اصلی داره: "شادی" زرد رنگ، "ترس"بنفش رنگ  ، "خشم"قرمز رنگ ، "تنفر" سبز رنگ و "غم" آبی رنگ.

این پنج تا بصورت موجودت انسان نمایی در مرکز کنترل مغز رایلی حضور دارن و رفتار رایلی رو کنترل میکنند. خاطرات رو بصورت توپهای رنگی کوچیک میسازن و ذخیره سازی میکنن و با بیادآوری اونا به رایلی روحیه میدن و باعث ساختن تجربه در مغز اون میشن که هر تجربه بصورت یک جزیره در اقیانوس مغز رایلی سبز میشه:شیطنت- صداقت- خانواده- دوستی- ورزش و ...

فاجعه وقتی شروع میشه که شادی و غم  خیلی اتفاقی ازمرکز کنترل بیرون میفتن و یک سفر عجیب جاده ای رو در پیش میگیرن تا دوباره بتونن خودشون به اتاق فرمان برسونند. چیزی شبیه فیلم  Fantastic Voyage که خانم لمپرت گفتن ولی اینجا دراعماق مغز سفر از ناخودآگاه شروع و بخش خاطرات دور و نزدیک رایلی حتی مرکز خواب رو طی می کنن و فرآیند ساختن خواب در مغز رو میبینند و خودشون عین هنرپیشه های یک فیلم در یک خواب نقش آفرین میشن!. با رفتن غم و شادی تموم خاطره های رایلی هم که یجوری مربوط به این دو حسه محو میشه و پشت سرش جزایر تجربه ها هم فرو می ریزن و رایلی در سکوت وحشتناکی تو خودش فرو میره و عواطف ناهنجارش وادارش می کنن تصمیم به فرار و بازگشت به مینه سوتا بگیره.

اما شادی و غم آخر به کمک دوست خیالی رایلی بینگ بونگ که در کنج مغز او به فراموشی سپرده شده راه برگشت رو پیدا میکنند و بینگ بونگ بدبخت که یه فیل صورتیه برای رسیدن اونا ونجات رایلی ازین مخمصه از جون گذشتگی میکنه کاری که هر دوست واقعی براآدم میکنه. اونا درست بموقع به اتاق کنترل بر می گردن و شادی که تا این لحظه همش فکر میکرده خودش کلید حل تمام ناراحتی های رایلی است کنار میکشه و به غم مجال میده تا بره و در رایلی خودشو بروز بده. رایلی احساس دلتنگی رو با تموم وجود حس میکنه و پیش مامان و باباش برمیگرده و دربغل اونا اشک می ریزهcryyy!(سکانس خیلی احساسی و دراماتیک) پنج تا حس اونم میفهمن باید مثل پنج انگشت باهم کار کنند و امورات مخ دختر کوچولو رو بخیر و خوشی بگذرونند.

درون در ظاهر یک انیمیشن کودکانه است ولی حقیقت اینه که پیکسار لایه های عمیق روان آدم ها رو باز میکنه و فرآیندهای پیچیده احساسی و بازخورد اونا رو با زبون ساده به مخاطب نوجوان و بزرگسال نشون میده - و من شاعرپیشه رو به این فکر میندازه که شاعر لسان الغیب شیرازی ما 6 قرن پیش با یک تک بیت همین رو با زیباترین شکل به خواننده میرسونه:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او درفغان و درغوغاست

میگن سازنده های انیمیشن Brain Devided  شاید از پیکسار برای تشابه سوژه و حتی بعضی تصاویر Inside out  شاکی باشن و کار به مراجع قانونی بکشه!  روح حافظ خودمون شاد که هنوز بعد ششصد سال کسی رو دستش بلند نشده و نخواهد شد.




تقدیم به خانم سارا - Memento - ۱۳۹۴/۸/۱۵ عصر ۱۰:۵۹

حالا که توی این تاپیک صحبت از علم و موسیقی هم شد، بد نیست در مورد علم و عکاسی هم یه چیزی بنویسیم...

احتمالا تا حالا عکس های پانارومای کروی رو دیده اید... تصاویری که به Tiny Planet معروف هستند...

.

.

البته در بین کارهای عکاسان ایرانی هم تصاویر زیبایی از آثار باستانی کشور به چشم می خورد.

.

باغ ارم شیراز - مسجد جامع کرمان / عکاس : امید جعفرنژاد

.

برای ساخت این عکس ها تنها چیزی که نیاز است یک پانارومای 360 درجه معمولی است.

.

.

برای این کار کافی است عکس را در فوتوشاپ 180 درجه بچرخانید بطوریکه آسمان پایین تصویر باشد، سپس از منوی Filter زیرمنوی Distort فیلتر Polar Coordinates را روی عکس اعمال کنید.

.

.

اگر در ابتدا عکس را نچرخانید، آسمان در مرکز تصویر خواهد بود. که البته آن هم به نوبه خود می تواند جالب باشد.

.

.

البته این فیلتر را برای تصاویری غیرپاناروما هم می توان به کار برد. منتها مرز چسباندن سر و ته تصویر مشخص خواهد بود و زیبایی تصویر را کم خواهد کرد...

.

عکاس : سارا / http://cafeclassic4.ir/thread-537-post-19163.html#pid19163

.

برای اینکه طرز کار این فیلتر را بهتر بشناسیم، آن را روی تصویر زیر اعمال کرده ام...

.

VVVVV

VVV

V

.

مشاهده می کنید که خطوط افقی به دایره های هم مرکز تبدیل می شوند و خطوط عمودی به شعاع های خارج شونده از مرکز این دایره ها... در واقع بالای تصویر به مرکز دایره نگاشته شده است و بقیه تصویر به نوعی حول آن گرد شده است...

به بیان دقیق تر، محور افقی تصویر را به منزله زاویه و محور عمودی را به منزله فاصله در مختصات قطبی فرض کرده ایم. سپس تصویر را در دستگاه قطبی رسم کرده ایم...

به عنوان مثال در تصویر زیر:

.

VVVVV

VVV

V

.

نقطه ای که با ضربدر مشخص شده است، متناظر با زاویه 120 درجه و فاصله 2 واحد است. برای همین وقتی در دستگاه قطبی آن را رسم کرده ایم، 120 درجه از بالا در جهت ساعتگرد زاویه گرفته و سپس 2 واحد به سمت جلو حرکت کرده ایم...

(البته در فوتوشاپ در جهت پادساعتگرد این کار انجام می شود. مانند صفحه شطرنجی)

دقت کنید که اگر پانوراما دقیقا 360 درجه باشد (مانند همین تصویر باغ ارم فوق) سمت چپ تصویر دقیقا منطبق بر سمت راست آن می شود و بعد از اعمال فیلتر مرز اتصال زاویه 0 درجه و 360 درجه مشخص نخواهد بود.

.

8888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

888888888888888888888888888888888888888

88888888888888888888

88888

.

از این فیلتر بگذریم... اگر کمی شهودی تر به مسئله نگاه کنیم:

وقتی ما از دنیای اطرافمان یک عکس پاناروما تهیه می کنیم در واقع دنیای سه بعدی اطراف را روی یک کره که خود در مرکز آن هستیم تصویر می کنیم...

.

.

اینگونه تصور کنید که یک کره شیشه ای دور سر شما گذاشته است... وقتی دور خود می چرخید و از اطراف تصویر برداری می کنید، این تصاویر روی یک کره نگاشته می شود.

.

.

کاری که در تصاویر پانارومای کروی انجام می شود، مثل تصویر کردن این کره روی یک صفحه است. اما این دفعه عمل تصویر کردن از مرکز کره انجام نمی شود بلکه از قطب شمال آن انجام می شود.

.

.

به این کار Stereographic Projection گفته می شود.

.

.

در زیر یک نمونه از این افکنش توسط نور را مشاهده می کنید...

.

ویدئو از Henry Segerman ریاضی دان و مجسمه ساز




تقدیم به بولیت عزیز - Memento - ۱۳۹۴/۹/۱۲ عصر ۰۴:۰۹

یک پست دیگه هم از علم و عکاسی بذاریم و برگردیم سراغ سینما...

رد ستارگان یا StarTrails یکی از زیباترین تکنیک های عکاسی نجومی است. تصاویر آن را زیاد دیده اید، بخصوص چندی پیش تلویزیون با پس زمینه قلعه فلک الافلاک ویدئوی بسیار زیبایی پخش کرد...

.

.

علت این پدیده، چرخش زمین به دور خودش است. برای سهولت، به جای اینکه تصور کنید زمین به دور خودش می چرخد، می توانید فرض کنید که زمین یک کره ثابت است و ستارگان روی یک کره بزرگ قرار دارند که دور زمین می چرخد...

در این صورت، ستاره قطبی که بالای محور چرخش کره است (تقریبا) ثابت می ماند و سایر ستارگان روی دایره هایی به مرکزیت ستاره قطبی حرکت می کنند.

گرفتن این عکس ها با دوربین های آنالوگ کار سختی است. برای این کار باید یک عکس با نوردهی طولانی مدت گرفت. اما با دوربین های دیجیتال تعداد زیادی عکس می گیرید و با یک نرم افزار همه آن ها را ترکیب می کنید.

کاری که نرم افزار انجام می دهد به نوعی ماکزیمم گرفتن بین همه عکس هاست! میزان روشنایی هر پیکسل در هر عکس عددی بین صفر (سیاه) تا 255 (سفید) می باشد. کافیست برای هر پیکسل، بالاترین (روشن ترین) مقدار در بین همه عکس ها را انتخاب کنید. با این کار هر ستاره در طول حرکت خودش، مسیر خود را روشن می کند.

از ظاهر این عکس ها می توان اطلاعاتی راجع به نحوه گرفته شدن عکس دریافت.

.

1) آنالوگ یا دیجیتال بودن دوربین:

در تصاویری که به شکل دیجیتال گرفته می شود، رنگ تمام ستارگان سفید است، اما در تصاویر آنالوگ هر ستاره به رنگ واقعی خودش دیده می شود که این به زیباتر شدن تصویر کمک شایانی می کند...

.

.

البته به وضوح عکس ادیت هم شده است ولی به هر حال تنوع رنگی ستاره ها بسیار زیباست.

.

2) نیم کره شمالی یا جنوبی:

در تصاویری که مرکز دایره ها قابل مشاهده است، اگر در نیمکره شمالی باشیم، ستاره قطبی به شکل پرنور، تقریبا در مرکز دوایر قابل مشاهده است که مسیر خیلی کمی را طی کرده است. در صورتی که در نیمکره جنوبی ستاره پرنوری در مرکز نیست.

.

تصویر اول در نیمکره شمالی و تصویر دوم در نیمکره جنوبی گرفته شده است.

.

3) عرض جغرافیایی:

فرض کنید دقیقا زیر محور چرخش ایستاده اید. در این صورت ستاره قطبی را دقیقا بالای سر خود، در مرکز آسمان می بینید و سایر دوایر را حول آن. (البته در تصویر زیر باید 6 ماه صبر کنید تا شب شود! :دی)

.

.

هر چه به سمت پایین تر حرکت کنید، ستاره قطبی را به افق نزدیک تر خواهید دید، تا جایی که به نیمکره جنوبی برسید و دیگر ستاره قطبی قابل مشاهده نباشد. البته با وجود اینکه خود ستاره قطبی را نمی توان دید، همچنان بخشی از دایره هایی که حول آن قرار دارد قابل مشاهده است...

.

.

از طرفی اگر پشت سر خود را نگاه کنید دایره های هم مرکزی در جنوب مشاهده خواهید کرد. در واقع در نزدیکی استوا در طرفین خود دایره هایی با دو مرکز مختلف می بینید که زیبایی خاص خود را دارد...

.

.

تصویر بالا در قصر بهرام (گرمسار) گرفته شده است. با توجه به اینکه ایران در نیمکره شمالی است، می توان نتیجه گرفت که دوربین رو به جنوب بوده است و علی رغم اینکه مرکز دوایر قابل مشاهده نیست، بخشی از آنها را می بینیم...

.

.

این تصویر زیبا هم در ایران گرفته شده است. شما دقیقا می تونید دو دسته دایره هم مرکز را به خوبی مشاهده کنید. کمان های سمت راست تصویر که تقعر رو به پایین دارند به مرکزیت یک نقطه ایست که پایین تر از افق قرار دارد و کمان های سمت چپ تصویر به مرکزیت نقطه ی دیگری است که قابل مشاهده است...

با توجه به اینکه عکس در نیمکره شمالی گرفته شده است می توان نتیجه گرفت که دوایر سمت چپ به مرکزیت قطب شمال و دوایر سمت راست به مرکزیت قطب جنوب است. و این یعنی عکس رو به شرق گرفته شده است! که البته به خاطر هاله نوری که از طلوع خورشید حاصل شده است خیلی راحت تر میشد این موضوع را فهمید! :دی

.

4) مدت زمان گرفتن عکس:

با توجه به اینکه 24 ساعت طول می کشد که زمین 360 درجه به دور خود بچرخد، می توان از اندازه زاویه ای که هر ستاره طی کرده است، متوجه مدت زمان عکس برداری شد...

.

.

به عنوان مثال یک ستاره پر نور را در تصویر بالا در نظر گرفته ایم. این ستاره کمانی به اندازه 40 درجه را طی کرده است.

حال با یک تناسب ساده می توان دریافت که:

0.11=360÷40

یعنی مدت زمان عکس برداری تقریبا یک دهم 24 ساعت بوده است که می شود چیزی حدود 2 ساعت و نیم...

.


.

شاید موارد دیگری رو هم بشه از روی عکس تشخیص داد ولی چیز دیگه ای به ذهن من نرسید. اگر دوستان چیز دیگه ای بخاطر دارند خوشحال میشم به اشتراک بگذارند...

در پایان یک محصول مشترک از این پست و پست قبلی رو با هم می بینیم!

یک رد ستارگان پانارومای قطبی!

.

.

تصویر بسیار زیبایی که دو طرف آسمان را به شما نشان می دهد...

یک جورایی آدم رو یاد میدان مغناطیسی آهنربا میندازه!




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - جیمز باند - ۱۳۹۴/۹/۲۲ عصر ۰۹:۴۷

با درودی به گستره کیهان

والا میان این همه مباحث جدی و فنی، شاید مطالب من باعث خجالت خود من بشه در درجه اول. حس میکنم میان چندین فیزیک دان و دانشمند هستم اما هیچ چیزی برای ارائه مطلب ندارم!

اما

بچگی من با این سریال آغاز شد... یادمه هنوز... ساعت سه بعدازظهر...

پیشتازان فضا...

مشتاقانه فیلم را میدیدم و در عالم بچگی کیف میکردم... و چند سال بعد...

عاشقتر شدم...

عاشق فضا...

اجازه بدید کمی کافه ای تر باشم:

اینها سه بازیگر اصلی سریال بودند (که اگر مشتری جم کلاسیک باشید دو نفر اول ار راست به چپ در سریال ماموریت غیر ممکن هم بازی نیز بودند/هستند)، از راست به چپ به نامهای مارتین لاندو (با صدای حسین عرفانی) باربارا بین (با صدای رفعت هاشمپور) و باری مورس (با صدای ایرج رضایی)

خدا کنه حافظه معیوب من درست کارکرده باشه در مورد صداها

در ضمن عاشق سفینه این سریال هم بودم

سفینه ها در این گونه فیلمها نقش مهمی را دارند البته. شاید روزی یه آنالیز کوچکی راجع به سفینه ها داشته باشم.

بعد از انقلاب دیگه اینجور سریالها را پخش نکردند و این سریالهای با ارزش در اتاق آرشیو صداسیما درحال خاک خوردن هستند.

پیش خودم قرار گذاشته بودم زیاد پرنویسی نکنم اما اقلا یه نکته علمی بگم (که لال از دنیا نرم! بگن انگار سواد داره! {#smilies.wink})

یه اشتباهی که در اکثر این دسته از فیلمها رخ میده وجود صدای سفینه در هنگام پرواز در خلاء هست! در خلاء که صدا نداریم!!

ولی خداییش صدای سفینه های امپراطوری و ... در جنگهای ستاره ای باحاله! {#smilies.tongue}




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - جیمز باند - ۱۳۹۴/۹/۲۵ عصر ۱۲:۵۰

ماشین زمان

سلام بر دوستان

اکنون: 12:52 روز چهارشنبه 25 آذر 1394

کاری به عکس بالا ندارم... همینجوری گذاشتم... محض خالی نبودن عریضه

اما یکی از آرزوهای انسان دستیابی یا اختراع چنین ماشینی است. آرزوه دیگه کاریش نمیشه کرد اما

آرزوه هم باید منطق داشته باشه

فرض من به گذشته رفتم... مثلا دوران راهنمایی... دقیقا سوم راهنمایی...

اگر من با علم فعلی خودم برگردم که میرم هنرستان رشته گرافیک!!! نه این مسیری که طی شده...

پول در بیارم هم دلار میخرم!{#smilies.biggrin}

اما اگر با برگشت به عقب دانش امروز خودمم از دست بدم که باز میرسم به نقطه فعلی!! عین اینکه یک فیلم را ببریم عقب و باز پخش کنیم!

تازه به قول دوستان دانشمند، اگر من پدر بزرگ خودم را خدای نکرده بکشم، تکلیف من چی میشه؟!!

از این گذشته اگه همه بتونن برن به گذشته و اصلاح کنن مسیر زندگیشونو که دنیا برهم میریزه!!! فکرشو بکن هیتلر به روسیه حمله نکنه و بمونه در اروپا و خودشو تقویت کنه!!! آمریکایی ها هم مواظب پرل هاربر باشن!

آقا نظم دنیا به هم میریزه

از سویی دیگر

اگر ما به آینده سفر کنیم...

فرض بفهمیم بیست سال دیگه فلان اتفاق میفته... میشه جلوشو گرفت؟؟؟ نه

کی حرفتو باور میکنه؟

اصلا مگه میتونی...

مگه میشه؟ مگه داریم؟!

میشیم وقتی از حال رفتیم به گذشته و حال ما حکم آینده را داره برای گذشته.

فیلم مردی که زیاد میدانست به کارگردانی یدا... صمدی (1363) را یادتونه؟

اونجوری حال میده اما برای یه نفر...

دنیا داره به یه نظمی که شاید از دید ما بی نظم باشه به جلو میره... خودمون در حال کاری میکنیم که آینده اونو خواهیم دید...  به قول مک مورفی: ملتفت که هستی؟!

تخیل کن... حالشو ببر...




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - جیمز باند - ۱۳۹۴/۹/۲۶ عصر ۰۲:۱۵

سفینه های فضایی

بخش اول: پیشتازان فضا

uss enterprise

شماره ثبت: NCC-1701

سرعت: بین شش تا نه وارپ. یعنی شش برابر تا نه برابر سرعت نور

توضیح: عملکرد این سیستم بر اساس مفهوم "وارپ فضا" استوار است. بر خلاف نظریه هایی مثل ورود به بعد ابرفضا (Hyperspace) برای سفر سریعتر از نور (مانند سری فیلم جنگ ستارگان)، این سیستم فضاپیما را فضای عادی نگه می دارد، ولی با استفاده از واکنش بین ماده و پادماده، یک "حباب" در فضا-زمان در اطراف فضاپیما ایجاد می کند و آن را از آثار سرعت های بالا همچون تغییرات جرم خود فضاپیما یا سرنشینان آن و یا سریع تر گذشتن زمان حفظ می نماید. بنابراین، سرنشینان فضاپیما هیچ تغییر فیزیکی در اطراف خود یا فضاپیما مشاهده نمی‌کنند. در حالت عادی طبق نظریه نسبیت خاص اینشتین، هیچ جسمی نمی‌تواند به سرعت نور برسد، ولی به علت وجود این حباب، سرعت نور نیز حرکت فضاپیما را محدود نمی‌کند و فضاپیما می تواند بسته به قدرت "سامانه وارپ" به سرعت هایی فراتر از نور دست یابد.

اطلاعات بیشتر:

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA_%D9%85%D8%A7%D9%81%D9%88%D9%82_%D9%86%D9%88%D8%B1

طول: 289 متر

اما مدل 2009 این سفینه:

طول: 725 متر

من بخاطر علاقه خاصی که به این ژانر دارم، در جاهایی خوانده بودم که شخصیت پردازی اشیاء در این فیلمها مهم هست. یعنی حتی اگر قراره به کره ای حمله کنند کاملا برای آن کره شناسنامه کاملی درست میکنند. مثلا میزان جاذبه، اتمسفر، مواد سازنده و ...

حتی جانوران حتی سفینه ها که بحث منه.

صادقانه بگم آیتم سنگینی انتخاب کردم!! یادم افتاد به روزهای بسیار قدیم، وقتی میخواستیم برای معلم مانور بدیم و بعد برای روزنامه دیواری یک قسمتیش را برعهده میگرفتیم و بعد میدیدیم که اوف چقدر سنگینه!

اما اما اما...

دارم با این بحث جالب حال میکنم...

{#smilies.biggrin}{#smilies.rolleyes}

در ادامه چون این صفحه زیاد سنگین نشه لیستی از کلاسهای مختلف این سفینه را برایتان لینک کردم. خدایی خودم خبر نداشتم این سفینه این همه کلاس داره... میدونستم در طراحی این سفینه برای فیلم سینماییش و سریالهایش تغییراتی دادن اما، این که اصولا کلاس بندی بشه را خبر نداشتم. خودتون بخونید دستتون میاد قضیه:

https://en.wikipedia.org/wiki/List_of_Star_Trek_Starfleet_starships_ordered_by_class#Constitution_class

مثلا این سفینه ای که در تصویر دیدید و بیشتر باهاش آشنا هستیم از کلاس  Constitution هست. نمیدونم برای فیلم چه ترجمه ای بکار ببرم. شاید بشه گفت کلاس اصلی.

مثلا سفینه USS Enterprise NCC-1701-C از کلاس  Ambassador class میباشد!

آقا یعنی خودشونو خفه کردن... اصلا خود ماجرای این سفینه ها که برای کدام فیلم طراحی شدن و چه کاری ازشون برمیاد خودش میشه یه کتاب.

اون روزهایی که داشتم مبانی کارگردانی درس میدادم (یعنی منم آره!) بحث سناریو را داشتیم و شخصیت پردازی و استوری برد و اینا... من در مورد فیلم جنگ ستارگان صحبت میکردم و شخصیت پردازی رباتها...

اما خوبه که به بهانه این بحثی خودم راه انداختم چیزای بیشتری یاد میگیرم...

و

و تصویر زیر:

از بالا به پایین:

 USS Enterprise NX-01, NX Class Starship با کاپتانی جاناتان آرچر

USS Enterprise NCC-1701, NCC-1701-A, Constitution Class Starship با کاپتانی کریستوفر پایک

USS Enterprise NCC-1701-B, Excelsior Class Refit

USS Enterprise NCC-1701-C, Ambassador Class

USS Enterprise NCC-1701-D, Galaxy Class Starship

USS Enterprise NCC-1701-E, Sovereign Class Starship

USS Enterprise NCC-1701-F (not shown), Odyssey Class Starship

USS Enterprise NCC-1701-J (not shown), Class Unknown

یعنی این کلاس ناشناخته شون تو حلقم!!!!! (بی نزاکتی نباشه یه وقت؟ اما هرچی دارم بیشتر میخونم بیشتر تو کف فیلمسازی اینا میرم... خدا قسمت کنه به همه علاقه مندان راستین)

تصویر بالا: اولین تصویر از اولین حضور سفینه

نمونه سوال امتحانی!!!!!:

- سفینه به شماره ثبت: NCC-26632 متعلق به چه کلاسی و به چه نامی است؟!

- جواب: یو اس اس گاندی و آمباسادور کلاس!

یا کاپتان فلان سفینه کی بود؟!!!

-------------------

بگذریم...

دنیاییست دوستان ندیده من... دنیاییست...

ما کجاییم و اونا کجا

والا

و در آخر اینکه اینا همه تخیله... تخیل... هیچی واقعی نیست.

شوخی با یکی از برنامه های آینده:

خوب...

فکر کنم به آخر برنامه امروز رسیدیم. امیدوارم برنامه امروز مورد توجه شما قرار گرفته باشه. از همه خوانندگان و بینندگان این برنامه سپاسگزاری میکنم... تا برنامه بعدی خدا نگهدار شما...




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۹/۲۹ صبح ۰۲:۱۲

فیلم فانتزی افسون زده

Enchanted 2007

.

.

اگه بخواهیم فیلم رو توی یک جمله خلاصه کنیم، آوردن خط اول WikiPedia کفایت می کنه!

فیلم با باز شدن یک کتاب قصه شروع می شود. با صدای جولی اندروز که داستان را تعریف می کند...

.

.

داستان دختری به نام جیزل که در انتظار شاهزاده ای با اسب سفید است...

کاراکتر جیزل مخلوطی از سفید برفی - سیندرلا و ... است و در کلبه ای با توده ای از حیوانات زندگی می کند...

از قضا پسر ملکه بدجنس شهر (که قیافه اش شبیه مالفیسنت هست) روزی به سمت کلبه جیزل می رود و طی اتفاقی جیزل از بالا کلبه به پایین می افتد، در دامن شاهزاده!

.

.

و خب فرداش ازدواج می کنند! taeed

منتهی قبل از مراسم، ملکه بدجنس جیزل را به درون چاهی پرتاب می کند و جیزل سر از فاضلاب های نیویورک در می آورد!!

دیدن دنیای واقعی برای او باور نکردنی است، برای همین جذب یک بیلبورد تبلیغاتی با نقاشی های کارتونی می شود...

و دوباره از بالای آن بیلبورد به پایین می افتد... در دامن یک مرد دیگر!

.

.

مرد که همسرش را از دست داده است با دختر کوچکش، مورگان، زندگی می کند و به اصرار مورگان، جیزل را به خانه می برد...

صبح که جیزل از خواب بیدار می شود، به یاد هر روز، پرنده ها و حیوانات را صدا می کند تا در نظافت خانه او را همراهی کند...

.

.

سکانس مربوط به تمیز کردن خانه، یک سکانس موزیکال بامزه است که موسیقی آن نامزد دریافت جایزه اسکار شده است...

.

.

شاهزاده انیمیشن که می فهمد جیزل به چاه افتاده است به دنبال او می آید و ملکه بدجنس هم که می بیند پسرش همچنان به دنبال جیزل است، کسی را برای مسموم کردن او می فرستد. مسموم کردن به وسیله سیب های قرمز! :دی

.

.

از طرفی جیزل که می فهمد نامزد مردی که ساکن خانه اوست فکر می کند به او خیانت شده است، مرد را تشویق می کند که نامزدش را به یک اپرا دعوت کند...

سکانس مربوطه، یک سکانس موزیکال بامزه است که موسیقی آن نامزد دریافت جایزه اسکار شده است...

بخشی از این سکانس:

http://s3.picofile.com/file/8227279284/Enchanted2.mp4.html

.

.

صحنه ای در این سکانس است که جیزل همزمان با حرکت پروازی دوربین روی تپه ای می دود... این صحنه یه جورایی یادآور فیلم The Sound Of Music هم هست... بخصوص بخاطر جولی اندروز که راوی همین فیلم هم هست...

شاهزاده، جیزل را پیدا می کند و قصد دارد او را به سرزمین انیمیشنی خودشان بازگرداند ولی جیزل تقاضا می کند که با هم به اپرا بروند...

.

.

و با هم به اپرا می روند و مطابق انتظار تصمیم می گیرند که ضربدری ازدواج کنند!!

سکانس مربوط به اپرا، یک سکانس نسبتا موزیکال است که موسیقی آن نامزد دریافت جایزه اسکار شده است...

ولی هر سه تای این موسیقی ها، به یکی از موسیقی های فیلم کسل کننده Once می بازد! اینجاست که کارگردان می گوید:

نهایتا ملکه بدجنس نیز به دنیای واقعی می آید. نقش او را سوزان ساراندون با 2 گریم متفاوت بازی کرده...

.

.

ملکه دوباره موفق می شود  جیزل را گول بزند و او را متقاعد کند که سیب قرمز را گاز بزند.

اما باز هم مطابق انتظار بوسه عشق واقعی راس ساعت دوازده جان جیزل را نجات می دهد...

جیزل و شوهرش(!) یک زندگی گل و بلبل را آغاز می کنند، نامزد شوهر جیزل(!) هم همراه با شاهزاده به سرزمین انیمیشنی می رود...

.

.

...And They Lived Happily Ever After...

.


.

از نقاط قوت فیلم می توان به طراحی لباس فانتزی آن اشاره کرد.

بعلاوه بازی خوب امی آدامز دقیقا تداعی کننده دخترهای انیمیشن های والت دیزنی است...

جلوه های ویژه به نسبت سال ساخت قابل قبول است. (بجز صحنه ای که ملکه بدجنس تبدیل به اژدها می شود!!)

موسیقی و سکانس های موزیکال هم که واقعا خوب است.

.

این پست رو با یک دیالوگ ماندگار از این فیلم به پایان می برم:

.

مورگان (که یک دختر 6-5 ساله است): مردها رو که می شناسی... هدف اونا از رابطه با زن ها فقط یک چیزه!

جیزل (با تعجب): چیه؟!؟!

مورگان: دیگه نمی دونم. همه تا همین جاش رو میگن!! :دی




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - جیمز باند - ۱۳۹۴/۱۰/۶ عصر ۰۸:۲۳

با سلام

در مورد سریال فضا: 1999

یک فرد فرهیخته ای اطلاعات این سریال را ولو خیلی مختصر در ویکی پدیا گذاشته و آنچه که باید میدانستم دانستم. او نوشته:

صدا گذاری این سریال یکی از بهترین و ارزنده‌ترین کارهای دوبلاژ رادیو و تلویزیون ملی ایران بود.

فرمانده جان کونیگ (مارتین لاندو) عباس همایونی

دکتر هلنا راسل (باربارا بین) رفعت هاشم پور

پروفسور ویکتور برگمن (بری مورس) ایرج رضایی

آلن کارتر (نیک تیت) مهدی آژیر

درود بر او. حافظه من فقط درباره مورد اول اشتباه کرده بود!

ادامه دارد...




RE: فیلم ملانکولیا - کنتس پابرهنه - ۱۳۹۴/۱۰/۲۰ عصر ۰۶:۱۹

تا جایی که به یاد دارم هیچ گاه به فیلمهایی با ژانر علمی_ تخیلی علاقه نداشتم.حتی اگر فیلمی با این ژانر در جشنواره هایی که برایم مهم هستند برنده جوایز اصلی هم شوند باز هم فیلم را با چند سال تاخیر میبینم.نمونه اش هم فیلم مالیخولیا یا همان ملانکولیا اثر لارس فون تریه که کریستین دانست هنرپیشه محبوبم برای بازی بی نظیرش در این فیلم, برنده نخل طلای کن شد و من فیلم را بعد از چهار سال بالاخره دیدم و خیلی هم مجذوبش شدم.همین ابتدا بگویم که اگر فیلم را ندیده اید و از آن دسته مخاطبانی هستید که به هیچ وجه دوست ندارید پایان فیلم را بدانید خواندن این مطلب را به بعد از تماشای فیلم موکول کنید.

فیلم مالیخولیا فیلمی ست با ژانر درام، علمی و تخیلی و با اینکه موضوع فیلم نابودی زمین و از بین رفتن زندگی است به هیچ وجه مانند فیلمهای آخرالزمانی دیگر شاهد تنش و اضطراب مردمی که در این موقعیتها به خیابانها پناه می آورند نیستیم. بر عکس فیلم سرشار از سکوت است و فقط به رفتار و واکنش سه نفر از اعضای یک خانواده،در برابر فاجعهٔ نابودی زمین میپردازد.

فیلم با تصاویر عجیبی آغاز میشود که در آغاز بی معنی و گنگ جلوه میکنند اما بعد از تماشای فیلم اگر بار دیگر این تصاویر را که تصاویر ذهنی جاستین هستند ببینید, مفهومش را به خوبی درک می کنید.قسمت اول فیلم به جاستین (کریستین دانست) میپردازد.از همان ابتدا متوجه رفتارهای غیر طبیعی او و فضای عجیب فیلم میشویم.در حالی که شوهر خواهر جاستین، "جان"(کیفر ساترلند) یکی از مجلل ترین و گرانترین جشن های ازدواج را برای او برگزار کرده جاستین به همراه همسرش دو ساعت با تاخیر به مراسم میرسد و تمام برنامه های مهمانی را به هم می ریزد انگار که  این جشن اصلا برایش اهمیتی ندارد.

تصور کنید که در شب جشن ازدواج تان، بدانید که تا چند روز دیگر سیاره ای به زمین برخورد میکند و زمین به کلی نابود میشود، آنگاه چه احساسی دارید؟ مخصوصا اگر نتوانید در مورد افکار و پیش بینی تان با کسی حرف بزنید و همه را در دل خود نگه دارید، آیا دچار جنون نمیشوید؟ این اتفاقی ست که در این فیلم برای جاستین رخ داده... پیشگویی رخدادهای آینده انگار از مادرش به او به ارث رسیده است.مادری که رفتارهای او هم عجیب به نظر میرسد. حس پیش بینی جاستین را از سکانسی میتوان فهمید که خطاب به خواهرش کلیر (شارلوت گنزبور) میگوید من گاهی یه چیزهایی رو میفهمم که دیگران نمیدونند و برای اثبات حرفش تعداد لوبیاهای مسابقه شب عروسی اش را که هیچ کسی درست حدس نزده بود میگوید.

جاستین در ابتدای فیلم از شوهر خواهرش "جان" درباره ستاره سرخ رنگی در آسمان سوال میکند و جان در پاسخ میگوید آن ستارهٔ آنتارس است که یکی از ستارگان اصلی صورت فلکی عقرب است. اما روز بعد وقتی برای اسب سواری بیرون میرود و به آسمان نگاه میکند متوجه میشود ستاره قرمز رنگ از صورت فلکی عقرب بیرون رفته, پس مطمئن میشود که در پیش بینی هایش اشتباه نکرده است.درواقع متوجه می شود ستاره قرمز رنگ آنتارس نبوده و همان ملانکولیایی ست که دیگران برخوردش به زمین را شایعه ای بیش نمیدانند. از همان جا رفته رفته حال روحی اش وخیم تر میشود.چنان دچار افسردگی میشود که از پس هیچ کاری برنمی آید.حتی قادر نیست روی پاهایش بایستد. غذای مورد علاقه اش به نظر او طعم خاکستر میدهد و ... . اما از شبی که کنار دریاچه بر روی تخته سنگها دراز میکشد و به سیاره ملانکولیا که رنگش از قرمز به آبی تغییر کرده خیره می شود، انگار خودش را تسلیم سیاره و سرنوشت می کند و از همان جاست که حال روحی اش بهبود می یابد و به آرامش میرسد.

در ادامه، فیلم بیشتر به کلیر خواهر بزرگتر جاستین می پردازد.کلیر که در ابتدا شخصیتی آرام داشت و به نوعی تکیه گاه جاستین محسوب میشد با قوت گرفتن شایعات و اخبارِ مبنی بر برخورد ملانکولیا به زمین بیقرار و مضطرب می شود تا جایی که بستهٔ قرصی تهیه میکند تا در صورت وجود خطر دست به خودکشی بزند. همسرش که دانشمند و ستاره شناس است به او قول میدهدکه ملانکولیا فقط و فقط از کنار زمین عبور می کند و هرگز به زمین برخورد نمی کند.جان اعتقاد دارد تماشای ملانکولیا وقتی از کنار زمین می گذرد قشنگ ترین تجربهٔ زندگی شان خواهد شد.

شبی که ملانکولیا از کنار زمین عبور می کند جان, کلیر و جاستین به تماشای آن می نشینند.جان با لذت به وسیلهٔ تلسکوپ ملانکولیا را نگاه و دیگران را نیز به تماشای آن دعوت میکند.کلیر که تا قبل از آن به شدت مضطرب و پریشان بود با گفتن جملهٔ به نظر که دوستانه میاد آرامش نسبی اش را نشان میدهد. صدایی که بیشتر از همه در این سکانسها به گوش میرسد صدای عبور سیارهٔ ملانکولیاست (صدایی شبیه غرش هواپیما) که اضطراب را دو چندان می کند.در این حین جاستین با شگفتی و لبخند به ملانکولیا چشم دوخته است...

صبح روز بعد صدای ملانکولیا که در حال دور شدن است هنوز در فضا پیچیده است. کلیر که خیالش راحت شده, با خوشحالی کنار جان می آید و به او چای تعارف می کند اما جان با چهره ای مشوش و مضطرب در حال نگاه کردن درون تلسکوپ, و انجام محاسبات است و به کلیر توجه نمی کند.کلیر در تراس روی صندلی به خواب میرود و وقتی از خواب می پرد, متوجه غیبتِ جان میشود. بی درنگ ملانکولیا را زیر نظر میگیرد و بعد از دقایقی متوجه بازگشت سیاره ملانکولیا به سمت زمین میشود. بعد از کمی جستجو جسدِ جان را در اصطبل پیدا میکند...

وقتی دوباره فیلم را دیدم با خود فکر کردم وقتی جان با آن همه آرامش و اقتدار, با فهمیدن برخورد ملانکولیا به زمین دست به خودکشی میزند پس جاستین حق داشت که دچار افسردگی و مالیخولیا شده بود.

اما سکانسهای پایانی فیلم به همراه شنیدن آن موسیقی مرموز و هراسناک, هول انگیزتر هم جلوه میکند. کلیر از ترس نابودی زمین فرار میکند.انگار متوجه نیست برای فرار از ملانکولیا هیچ راهی ندارد و در آخر خسته و کلافه پیش جاستین برمی گردد. جاستین برای آرامش و خوشحالی خواهر زاده اش با چوپ غاری خیالی می سازد و هر سه نفر دست در دست هم به پیشواز مرگ میروند.

ملانکولیا فیلمی کم دیالوگ است و ریتم کندی دارد که شاید مخاطب عام را خسته کند.نا گفته نماند پوستر فیلم مرگ اوفلیا را (در نمایشنامهٔ شکسپیر)  تداعی میکند. در سکانسی از فیلم هم به این موضوع اشاره می شود.جایی که جاستین در کتابخانهٔ جان, نقاشی هایی که نمود فکری و درونی اش است را در کتابهای مختلف پیدا و جایگزین نقاشی های مدرن میکند, نقاشی مرگ اوفلیا نیز به چشم می خورد.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - تارا - ۱۳۹۴/۱۱/۱۰ صبح ۱۲:۵۱

جلوه های ویژه (SFX:FX:special effects) و جلوه های دیداری (VFX:visual effects):

جلوه های ویژه و جلوه های بصری، همان چیزهایی هستند که فیلمسازها را قادر می سازند تا صحنه های خارق العاده ای را به تصویر بکشند. تا مثلا ولفگانگ پترسون بتواند ارتش بزرگ یونان را در تروی به شما نشان دهد. یا پیتر جکسون با موجودی مانند گالوم آشنایتان کند. و یا نمای دور شهر گاندور و برج بلند سارومان را به شما نشان دهد بی آن که آن ها را بنا کرده باشند.  

جلوه های بصری یا جلوه های دیداری که در انگلیسی به اختصار VFX نامیده می شود خود شاخه ای از جلوه های ویژه است که با پیشرفت تکنولوژی گسترش پیدا کرد و مستقل شد.

جلوه های دیداری یعنی دست کاری کردن یا به وجود آوردن نماهایی در فیلم که عملی کردن آن ها در لوکیشن یا گران است یا غیر ممکن.

جلوه های دیداری سه گونه است:

1.شبیه سازی(Simulation FX): به وسیله ی نرم افزار physics engine یا موتور فیزیک اجرا می شود که با استفاده از ویژگی هایی مانند حجم و سرعت، مدل شبیه سازی می کند. این نرم افزار در سینما و بازی های رایانه ای به کار گرفته می شود.  

2.نقاشی مات (Matte Painting): یک نقاشی پس زمینه یا یک منظره در دوردست است که در لوکیشن قرار می گیرد.این نقاشی شاید منظره ای از زندگی واقعی باشد. نقاش ها(Matte Painters) و تکنسین های فیلم برای به وجود آوردن این نقاشی های بزرگ از ابزار و روش های زیادی استفاده می کنند. مهارت این نقاش ها و تکنسین ها برای طبیعی به نظر رسیدن کار بسیار اهمیت دارد. 

اولین نقاشی پس زمینه در سال 1907 توسط نورمن داون (Norman Dawn) برای فیلم Missions Of California کشیده شد.

از سال 1990 به بعد، در کنار نقاشی، امکانات دیجیتال هم وارد کار شدند و این روزها که دیگر تکنولوژی جای نقاشی را گرفته است. البته برخی فیلم سازان به عمد شکل سنتی را به کار می گیرند. یک نمونه ی آن فیلم کمدی سیاه A series of Unfortunate Events  ساخته ی برد سیلبرلینگ (Brad Silberling) است با بازی جیم کری (بر اساس مجموعه ی رمان های LemonySnicket) که در آن از روش سنتی نقاشی مات استفاده شده است.

3.ترکیب (Compositing): در این روش چند المان دیداری جداگانه را در یک صحنه،با هم ادغام کرده و تصویری یگانه می سازند. در هه ی "ترکیب" ها بخشی از تصویر با یک چیز یا شی دیگر که بیش تر اما نه همیشه، یک تصویر دیگر است پر می شود.

تصویر این چهار کماندار با عکس کوهستان ادغام شده است.

اما جلوه های ویژه یا SFX یا ساده تر:FX چیست؟ حقه هایی که چشم شما را بازی می دهد. جلوه های ویژه به دو تقسیم می شود و تفاوت زیادی با جلوه های بصری دارد. در حقیقت پیش رفت اجتناب ناپذیر تکنولوژی این تفاوت را به وجود آورده و جلوه های بصری را مستقل کرده است.

1.جلوه های ویژه ی دیداری (که در بالا توضیح دادم)

2.جلوه های ویژه ی میدانی: 

1-جلوه های ویژه ی نوری (Photographic effects یا Optical effects):در این روش تصویر هایی به صورت عکس یا فیلم ایجاد می شود. برای ایجاد این تصاویر از تکنیک هایی مانند "نوردهی چندگانه" (از تکنیک های عکاسی ست) و "تکنیک شوفتان" استفاده می شود.

تکنیک شوفتان روشی ست که در آن از ماکت ها و مدل های مینیاتوری استفاده می شود. این روش ابداع فردی به نام یوجین شوفتان است.

2-جلوه های ویژه ی فیزیکی یا مکانیکی یا عملی (Physycal effects یا Mechanical effects یا Practical effects): رخداد هایی هستند که به صورت واقعی و حین فیلمبرداری اصلی اجرا می شوند.مانند انفجار ماشین ها و ساختمان ها،زد و خوردها، بادها و باران ها و ... که توسط بدلکارها و هنرمندان اجرا می شوند.

********************************************************************************​*********************************************************

پرده ی سبز (Green Screen یا Chroma key):

پرده ی سبز معروف از تکنیک های "ترکیب یا Compositing" است که چند نگاره(تصویر) یا ویدیو را روی هم قرار میدهد. یک تصویر رو به روی پرده ی سبز است و بعد تصویر دوم به اولی اضافه می شود.

 :huh: چرا سبز یا آبی ؟ چون این رنگ ها بیش ترین تفاوت را با رنگ پوست انسان دارند.

تفاوت مهم جلوه های ویژه و جلوه های دیداری ( بصری):

به بیان کوتاه، تفاوت عمده این است: جلوه های دیداری در مرحله ی پس تولید و با کمک رایانه و نرم افزار انجام می شود اما جلوه های ویژه در لوکیشن و حین فیلمبرداری اصلی اجرا و با دوربین ضبط می شود.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - جیمز باند - ۱۳۹۴/۱۱/۱۳ صبح ۱۰:۴۴

با سلام

جساراتا در مورد رنگهای سبز و آبی...

اضافه اینکه بطور خالص نیز کمیابند یعنی بر اساس کدهای RGB که میشه 0-255-0

* رنگهای سبز و آبی و قرمز، سه رنگ اصلی نوری هستند.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۴/۱۱/۲۵ عصر ۰۶:۵۴

.

بعضی از فیلم ها ایده های خوبی دارند ولی خوب ساخته نشده اند. ایده هایی که با وجود اینکه جالب هستند ولی پتانسیل کشیدن بار کل فیلم را ندارند.

.

یک راهکار مناسب در این موارد استفاده از یک داستان فرعی قدرتمند در کنار این ایده است. مثل فیلم Being John Malkovich که روابط احساسی آن انقدر پیچیده است که در فرعی بودن آن شک می کنید!

ولی خب متاسفانه بعضی فیلم نامه نویسان این کار را نمی کنند و ایده حیف و میل می شود.

به نظرم نوشتن درباره این ایده های حیف و میل شده ثواب بیشتری دارد! از این جهت که احتمالا بخاطر ضعیف بودن ساخت فیلم، فیلم و ایده آن از دید مخاطب دور می مانند. ولی مخاطب با خواندن متنی نسبتا کوتاه، می تواند از زیبایی ایده آن لذت برد...

.

IdioCracy

.

.

IdioCracy ترکیب دو واژه Idiot و Cracy است به معنای احمق سالاری! (در مقابل AristoCracy یا همان نخبه سالاری)

ایده فیلم بر پایه اصل انتخاب طبیعی داروین شکل گرفته است!

انتخاب طبیعی که تا امروز منجر به ایجاد هوشمندی بیشتر و از بین رفتن موجودات کم هوش تر شده است، از این به بعد معکوس عمل می کند!!

در ابتدای فیلم یک زوج جوان بسیار باهوش را می بینیم که بر سر مساله بچه دار شدن با وسواس بسیار زیادی صحبت می کنند و نهایتا هم بچه دار نمی شوند و نسلشان منقرض می شود!

در طرف مقابل یک مرد نه چندان باهوشی را می بینیم با تعداد زیادی بچه و همسر باردار! و شجره نامه ای که روز به روز در حال گسترش است!!

و همین ایده ساده ولی بامزه، اساس فیلم را تشکیل می دهد. اینکه از اینجا به بعد، نسل انسان های باهوش رو به انقراض می رود و احمق ها زمین را پر می کنند...

.

.

داستان با یک آزمایش سری در ارتش آمریکا آغاز می شود. یک خواب طولانی مصنوعی...

بهترین کاندیدا هم برای موش آزمایشگاهی شدن، یکی از مامورین بسیار معمولی ارتش است که هیچ کس و کاری هم ندارد! (لوک ویلسون)

ابتدا قرار است خواب یکساله شود اما بخاطر دستگیری مسئول ارشد آزمایش، این عملیات پنهان می ماند و این خواب 500 ساله می شود!

500 سال بعد، طی یک حادثه ای، محفظه باز شده و لوک ویلسون از خواب طولانی مدتش بیدار می شود و با شهری ویران، آدم هایی بسیار احمق و زبانی متحول شده روبرو می شود.

زبان انگلیسی بسیار تحریف شده است... از وکیل دادگاه گرفته تا رئیس جمهور آمریکا با زبانی سخیف صحبت می کنند و حرف زدن او را هم مسخره می کنند.

.

.

همه کارهای دشوار را روبات هایی که سالها قبل اختراع شده است انجام می دهند. (زمانی که هنوز نسل انسان های باهوش منقرض نشده بوده است)

لوک ویلسون که میخواهد به زمان خودش بازگردد در جستجوی ماشین زمانی است که گفته می شود سال ها قبل اختراع شده است. سفر او کش و قوس زیادی پیدا می کند. از زندان گرفته تا وزارت!

نهایتا هم «ماشین زمان» را پیدا می کند. اما «ماشین زمان» ماشین زمان نیست. بلکه یک تونل زمان در یک شهربازی است که نامش «ماشین زمان» است!

.

.

فیلم اصطلاحا خیلی چیپ ساخته است. البته بعضی از صحنه های آن واقعا خنده دار است. بخصوص با بازی همیشه بامزه لوک ویلسون.

به عنوان مثال نقشه فرار لوک ویلسون از زندان:

در همان صف ابتدایی ورود به زندان، او به یکی از مامورین می گوید که من امروز باید آزاد بشم! مامور یک سیلی توی گوشش می زند و می گوید: احمق! توی صف اشتباهی وایسادی... و بعد به همکارش می گوید این احمق رو بفرست بره بیرون!

.

.

یا سکانس تست هوش که سوالات آن به شکل مضحکی ساده است ولی انسان ها نمی توانند حل کنند و ضمن آن مواظب هستند که سایرین از روی آنها تقلب نکنند!

.

.

در کل فیلم بیشتر حالت هجو دارد. هجونامه ای بر روندی که نوع بشر در پیش گرفته است. اما چیزی که بیشتر از همه در این فیلم جلب توجه می کند نگاه نغز به اصل انتخاب طبیعی است.

.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - تارا - ۱۳۹۴/۱۱/۳۰ عصر ۰۳:۱۴

درود دوستان

من دیشب بعد از چند سال یکی از "نوستالژی" هامو تماشا کردم.{#smilies.heart}

این فیلم در سال های نه چندان دور   به همراه چند فیلم دیگه مانند ادیسه و ارباب حلقه ها چند سال پشت سر هم در "جشنواره ی فیلم های تابستانی"(با اجرای بهمن هاشمی{#smilies.smile}) پخش می شد.

افسانه ی مرلین  در واقع یک مینی سریال 9 قسمتی بود که صدا و سیما آن را به صورت یک فیلم سینمایی دو بخشی پخش می کرد.

نام اصلی سریال مرلین بود که در بهار 1998 از شبکه ی NBC  آمریکا پخش شد.

کاگردان آن Steve Barrons بود.

موسیقی را Trevor Jones ساخت.

و نقش اصلی سریال یعنی مرلین را هم جناب سام نیل (Sam Niell) بازی کرد.

داستان فیلم، یک فانتزی کاملا سنتی است.

جلوه های بصری به نظر من برای سال 1998 خوب هستند.

******************

در همه ی سرزمین ها پیش از آمدن پیامبر ها مردم مذاهب باستانی داشتند و طبق راه و روشی زندگی می کردند که از گذشتگان به آن ها رسیده بود.

"رومی" ها مسیحیت را در اروپا انتشار دادند. البته خیلی چیز ها هم به سایر اروپاییان یاد دادند. برای نمونه همین جزیره ی انگلستان پیش از ورود رومی هایی که مردم را مسیحی کردند جیگلی سبز بود و مردم  با شکار زندگی می کردند.اما رومی ها که تا قرن پنجم پس از میلاد بر بریتانیا سلطه داشتند به آن ها ساختن قلعه ها را یاد دادند. در سراسر بریتانیا جاده ساختند. به بریتانیایی ها "آموزش" دادند و امکانات زیادی با خود آوردند.

*******************

پس از پایان سلطه ی رومی ها,در اواخر قرن پنجم میلادی, آنگلو-ساکسون ها از شرق وارد بریتانیا شدند(که فکر می کنم نژاد ژرمن داشتند). آنگلو-ساکسون ها سه قبیله بودند. و تا ورود نورمن ها حاکم بریتانیا بودند.

********************

داستان فیلم در اوایل ورود آنگلو-ساکسون ها در دوره ای پر از جنگ رخ می دهد.مسیحیت وارد بریتانیا شده و مردم با مسیحی شدن کم کم باورشان را به نیروهای دیگر از دست می دهند. در فیلم به باور ها و آموزش های پیش از مسیحیت Old Ways می گویند.

********************

زمانی جادو و جادوگر و اژدها و وروجک و ... وجود داشتند.

اما با آغاز دوره ای نو آن ها رو به نابودی می روند.

مب (Mab) نیرومند ترین جادوگر و در واقع قدرتمند ترین موجود آن دوران است.او باید برای جلو گیری از انقراض Old ways کاری کند. او مرلین را خلق می کند. مرلین از مادری انسان و بدون پدر متولد می شود. یعنی در واقع دو مادر دارد و نیمی انسان و نیمی جادوگر است. مادر مرلین هنگام تولد او می میرد.وقتی که مب برای بردن او می آید,خاله امبروزیا مانعش می شود. او مرلین را تا نوجوانی پرورش می دهد. اما به محض ظهور نخستین نشانه ی جادو مب او را برای آموزش نزدخود می برد...

 

مرلین اصلا دلش نمی خواهد جادوگر بشود. پس از مدتی آموزش مرلین تصادفا از زبان بانوی دریاچه که خواهر مب جادوگر هم هست, می شنود که مب به عمد اجازه داده تا مادرش بمیرد.بعد ها او باعث مرگ خاله امبروزیا و نیز سوزانده شدن دختر محبوب مرلین - نیموئه- توسط اژدها هم می شود.

مب هر کاری می کند تا مرلین به سوی او بازگردد تا کنار هم جادو را حفظ کنند. اما همه ی کارهای اهریمنی مب تنها مرلین را بیش تر بیزار می کند. چرا که نیمی از وجود مرلین انسان است. مرلین به جای ایستادن در کنار مب, رو به رویش می جنگد....

فیلم بسیار پر ماجراست. اگر بخواهم کوتاه بگویم شرح خطا ها و وسوسه ها و خودخواهی ها و حماقت های انسان است  و سلاح مب هم همین لغزش هاست.

دیگر بازیگران:

Miranda Richardson (در نقش های مب و بانوی دریاچه)

Martin Short (در نقش فریک)

Rutger Hauer (در نقش شاه وورتی گرن)

Billie Whitelaw ( در نقش خاله امبروزیا)

Paul Curran (در نقش شاه آرتور)

Helena Bonhem Carter (در نقش مورگان له فی , خواهر شاه آرتور)

Isabella Rossellini (در نقش نیموئه)

و...

پ.ن: ایزابلا روسیلینی دختر اینگرید برگمن هستند.

پ.ن: اگر Stronghold Legends بازی کرده باشید نام اشخاص و رخدادها برایتان آشنا خواهند بود!

پ.ن: موسیقی متن فیلم ساخته ی Trevor Jones خیلی زیبا و نوستالژیک است.

پ.ن:هرجند فیلم پایان خوشی دارد, اما به نظر  من همیشه خیلی غم انگیز بوده.

برای دیدن فیلم در youtube, تایپ کنید: Merlin 1998 تا با مرلین های دیگه اشتباه نشه. ترجیحا به زبان اصلی ببینیدش.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۵/۲/۱۱ عصر ۰۴:۵۲

MAD MAX: FURY ROAD

مکس دیوانه: جاده خشم

.

.

مکس دیوانه با 10 نامزدی و 6 اسکاری که برنده شد یکی از موفق ترین فیلم های سال 2015 لقب گرفت.

البته تمام اسکارهای مکس دیوانه، اسکارهای فنی بودند.

بهترین تدوین - بهترین صداگذاری - بهترین تدوین صدا - بهترین گریم - بهترین طراحی لباس و بهترین طراحی صحنه

بعلاوه با وجود اینکه جایزه بهترین فیلم برداری و بهترین کارگردانی را به «از گور برگشته» باخته است ولی به نظرم پتانسیل برنده شدنش را داشته...

اگر بخوام فیلم رو در یک جمله خلاصه کنم باید بگم که:

.

یک ورژن سینمایی و جدی از انیمیشن اسکار است!!

.

فیلمی سرتاسر تعقیب و گریز...

البته فیلم اصلا کسل کننده نیست ولی دقیقا مثل اسکار، از اول تا آخر، چند گروه وسط یک بیابان دنبال هم می کنند! جالب اینجاست که فیلم دقیقا با یک مارمولک شروع می شود! یک مارمولک دو سر!

.

.

فیلم اصطلاحا «پساآخرالزمانی» است.

بعد از یک انفجار هسته ای، خاک زمین سمی شده است و انسان های اندکی زنده مانده اند. (احتمالا 2 سر بودن مارمولک هم ناشی از جهش ژنتیکی بوده است!)

شخصی به نام «جو جاویدان» نقش یک رهبر مذهبی-سیاسی (با ته لهجه عربی!) را دارد که به واسطه داشتن نفت، مخازن آب را در اختیار گرفته و گهگاهی لطف می کند و کمی از آن را به روی امت اش باز می کند.

پیروان او بسیار متعصب اند و برای رسیدن به بهشتی که او تضمین می کند حاضرند عملیات انتحاری انجام دهند.

.

.

تا اینکه روزی یکی از سرداران او، شارلیز ترون، به خیانت کرده و حرمسرای او را می دزدد تا با خود به «سرزمین سبز» ببرد.

اینجاست که جو جاویدان به همراه چند گروه دیگر به دنبال شارلیز ترون راه می افتند و تعقیب گریز ها شروع می شود.

مکس، یک جنجگوی بی آرمان است که به دست جو جاویدان اسیر شده و از او به عنوان کیسه خون یکی از سربازان، به نام ناکس، استفاده می شود!

طی کش و قوس هایی مکس و ناکس به باند شارلیز ترون می پیوندند. ناکس دل در گرو مهر یکی از همسران جو می بندد و کمی آرمان هایش دچار تحول می شود. البته از آنجایی که عوض شدن اخلاق از عوض شدن آرمان محال تر است(!) باز هم عملیاتی انتحاری می کند... ولی این بار برای نجات یارانش.

شارلیز به سرزمین سبز می رسد.

.

.

البته سرزمین سبز سابق و باتلاق فعلی!

در نتیجه تصمیم می گیرد از غیبت جو جاویدان استفاده کند و به سمت پایگاه او برود تا آنجا را تسخیر کند. اینجاست که بعد از یک استراحت کوتاه، دوباره شاهد همان تعقیب و گریزها هستیم اما در جهت معکوس!

نهایتا هم که همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود و مکس بی آرمان هم وسط جمعیت گم می شود...

.

.

این فیلم چهارمین فیلم از سری مکس دیوانه است بعد از سه گانه ای که در دهه 80 توسط همین کارگردان ساخته شده است.

البته ایده ساخت فیلم سال هاست که در سر جورج میلر بوده ولی گویا بخاطر واقعه 11 سپتامبر و جنگ عراق ساخت آن به تاخیر افتاده است.

بازیگر نقش جو جاویدان هم، همان بازیگر نقش منفی اولین فیلم مکس دیوانه است که بعد از 36 سال دوباره با جورج میلر همکاری می کند.

.

.

فیلم، نمونه ای واقعی از یک فیلم بزن در رویی است!

حتی بعضا با زیاد کردن سرعت پخش فیلم، دقیقا ما را به یاد کمدی های صامت می اندازد...

البته کارگردانی فوق العاده جورج میلر مانع این می شود که تغییر سرعت توی ذوق بیننده بزند.

فضاسازی فیلم بسیار خوب است.

استفاده افراطی از نقش و نگارهای عجیب و غریب، اسکلت، شراره های آتش و رنگ های آجری و نارنجی در کنار آسمانی صاف حس خشکی، حرارت، عطش و سرگردانی را القا می کند.

.

.

بعلاوه نور آبی رنگی که در طول شب در همه جا دیده می شود، سرمای همراه با خشکی کویر را تداعی می کند.

این ترکیب بیشتر از هر چیز، برای من یادآور همان بازی نوستالژیک علاءالدین است!

.

.

گهگاهی صحنه های فانتزی جالبی هم در وسط تعقیب و گریزها و زد و خوردها دیده می شود که تا حدودی یادآور ایندیانا جونز و البته فیلم های گور وربینسکی است.

یکی از خوش ذوقی های کارگردان، گروه موسیقی راکی است که وسط تعقیب و گریزها به شکل زنده موسیقی اجرا می کنند. بخصوص با شعله آتشی که از گیتار نوازنده زبانه می کشد.

.

.

جلوه های ویژه فیلم فوق العاده نیست ولی قابل قبول است. تدوین فیلم هم که بسیار عالیست و یکی از مهم ترین عوامل حفظ ریتم بالای آن است.

.

خلاصه اینکه اگر به آتش بازی، سرعت، کویرنوردی، ماشین های آفرود(!) و فیلم های اکشن علاقمند هستید، بهترین فیلمی است که می توانید ببینید.

.

اگر هم علاقه ندارید، توصیه می کنم زیباترین پلان فیلم را ببینید:

بعد از یک تعقیب و گریز در طوفان شن!

.


.




RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی - Memento - ۱۳۹۵/۲/۲۴ عصر ۰۸:۴۳

Gravity

جــاذبه

.

.

جاذبه بعد از کاباره (1972)، رکورددار بیشترین تعداد اسکار بدون اسکار بهترین فیلم است.

مهم ترین دلیل آن هم فیلم نامه نسبتا معمولی فیلم است در کنار کارگردانی فوق العاده آن!

.

داستان فیلم:

فیلم با یک سکانس-پلان 12 دقیقه ای شروع می شود. سرشار از حرکات فوق العاده دوربین که به خوبی احساس معلق بودن را در تماشاگر ایجاد می کند. تنها وجود همین یک سکانس در فیلم، کافیست تا به کارگردانی کوارون ایمان بیاوریم!

 داستان فیلم، داستان 2 فضانورد (ساندرا بولاک و جورج کلونی) است که در اثر برخورد زباله های فضایی، در فضا رها می شوند.

به نظر من صحنه رهاشدن ساندرا بولاک، زیباترین قسمت فیلم است. دعوت می کنم که یک بار دیگه این صحنه رو ببینید.

http://www.aparat.com/v/AcBhu

جورج کلونی که مجهز به جت پک هست، ساندرا بولاک را به سمت سفینه خود می کشاند اما با دیدن حجم خسارت وارده به سفینه مجبور می شوند به سمت ایستگاه فضایی روسیه حرکت کنند. به دلیل تمام شدن سوخت جت پک، مجبور به یک فرود نامناسب می شود که در پی آن جورج کلونی مجبور(!) به جانفشانی می شود تا ساندرا بولاک بتواند به سفرش به سمت زمین ادامه دهد.

بولاک سفینه را به کار می اندازد ولی به دلیل گیر کردن چتر نجات سفینه مجبور می شود توقف کند که در همین زمان، زباله های فضایی دوباره او را گرفتار می کند... و خساراتی که به این سفینه هم وارد می شود، مانع حرکت آن می گردد. بولاک که ناامید است، قصد خودکشی می کند که با دیدن تصویر ذهنی جورج کلنی، منصرف می شود و از سیستم فرود سفینه به عنوان نیروی پیشران برای حرکت به سمت ایستگاه فضایی چین حرکت می کند.

.

.

بولاک که نه می تواند سفینه را کنترل کند و نه مجهز به جت پک است از یک کپسول آتش نشانی برای رساندن خود به  داخل ایستگاه فضایی استفاده می کند! و اینجاست که سه باره زباله های فضایی برای او مزاحمت ایجاد می کند ولی او به راه خود ادامه می دهد.

«2 تا احتمال بیشتر وجود نداره، یا من سالم می رسم زمین و یک داستان معرکه برای تعریف کردن دارم، یا تا 10 دقیقه دیگه جزغاله میشم... ولی مهم نیست... چون در هر صورت یک سفر معرکه پیش رو دارم.»

و سفینه او در برکه ای فرود می آید!

.

نکات سینمایی:

قبل از اینکه وارد بحث علمی فیلم بشیم چند تا نکته عرض کنم:

.

1) موسیقی متن فیلم بسیار تاثیرگذار است که برنده جایزه اسکار هم شده است... سازنده آن استیون پرایس است که اصلا آهنگساز معروفی نیست و جاذبه جز اولین کارهای اوست.

.

2) کوارون برای آموزش قوانین فیزیکی داستان مقدمه چینی های خیلی خوبی کرده است. در صحنه اول فیلم گرفته که یک پیچ از دست ساندرا بولاک رها می شود و با سرعتی که دارد، حول مرکز ثقلش می چرخد و دور می شود که چند دقیقه بعد همین بلا سر خود ساندرا بولاک می آید. (در اواسط فیلم هم در جایی دوباره رها شدن یک پیچ را می بینیم که همراه با موسیقی زیبای فیلم مخاطب را آماده می کند برای هجوم مجدد زباله های فضایی)

.

.

جای دیگر در صحنه ای که ساندرا می خواهد آتش را خاموش کند، می بینیم که در اثر نیروی عکس العمل کپسول آتس نشانی به سمت عقب پرتاب می شود که بعدا از همین موضوع برای رسیدن به سفینه چینی ها استفاده می کند.

از ابتدای فیلم هم بازی کردن با کابل ها رو می تونیم ببینیم، از کابلی که مزاحم کار ساندرا بولاک می شود گرفته تا فضانورد سومی که سرخوشانه با کابلی که به خود وصل کرده است بازی می کند!

.

3) یکی از صحنه های به یاد ماندنی فیلم، سکانس مشهور به «تولد دوباره» است... جایی که ساندرا بولاک وارد ایستگاه فضایی روسیه می شود و لباس فضانوردی خود را در می آورد و یک لحظه دقیقا مثل یک جنین غوطه ور می شود. بعلاوه کابلی که پشت سر اوست دقیقا تداعی کننده بند ناف است!

توی پشت صحنه های منتشر شده از فیلم خیلی دنبال نحوه ساختن این سکانس گشتم ولی تنها چیزی که پیدا کردم چند لحظه کوتاه بود. به نظر وزن ساندرا بولاک روی یک از پاهای اوست، و حرکات چرخشی که از او می بینیم، صرفا حرکت چرخشی دوربین است.

اینجاست که باز هم به هنر کارگردانی کوارون و بازیگری ساندرا بولاک ایمان می آوریم. بولاک نامزد اسکار بود ولی آنرا به کیت بلانشت واگذار کرد.

.

.

4) نماهایی که از زمین می بینیم بسیار زیبا و واقعی است. [البته واقعی بودنش رو به نقل از یک فضانوردی که فیلم رو نقد کرده بود میگم!]

گویا تنها تفاوتی که وجود دارد در کیفیت بالای آن است، در حالیکه در فضا جزییات زمین با وضوح کمتری دیده می شود. بعلاوه گویا ستاره ها نیز دقیقا درجای خودشان هستند و اگر فیلم رو با دقت ببینید حتی صور فلکی هم قابل تشخیص اند!

ضمن اینکه چیزی که از زمین دیده می شود متناسب با موقعیت فیلم است. به عنوان مثال در اوایل فیلم که موقعیت تحدید آمیز است، روشنایی های شهرها را می بینیم که تداعی کننده آتشفشان است، و یا لحظه ای که ساندرا بولاک از نجات جورج کلونی ناامید می شود، صحنه ای از قطب دیده می شود که بخاطر قالب بودن رنگ سفید حالت بی روحی به تصویر می دهد.

.

.

5) به نظرم کوارون کمی دلرحم فیلم را ساخته است! صحنه ای که ساندرا بولاک در فضای بیکران رها شده است و دیگر جوابی از مخابره کردن پیام نمی گیرد باید بیشتر ادامه پیدا می کرد و ناامیدی و استیصال بیشتری در آن می دیدیم. چنین موقعیتی در یک فیلم بسیار نادر است و به نظرم حیف شد که خیلی زود تموم شد.

همچنین صحنه ای که جورج کلونی از فیلم محو می شود خیلی بی تفاوت ساخته شده است. اینکه با سرعت خیلی کمی از همه چیز دور بشی و نتونی هیچ کاری بکنی خیلی موقعیت دردناکیه... که متاسفانه اصلا به آن پرداخته نشده است. شاید دلیلش این بوده باشد که بعدا قرار بوده جورج کلونی در تصویر ذهنی ساندرا بولاک ظاهر شود ولی به نظرم باز هم اگر وداع با جورج کلونی دردناک تر ساخته می شد تاثیر سکانس بازگشتش هم بیشتر میشد.

ضمن اینکه شاید اگر پایان فیلم هپی عند نبود، فیلم بسیار به یاد ماندنی تر و تاثیرگذار تر میشد. وقتی جمله «ولی مهم نیست... چون در هر صورت یک سفر معرکه پیش رو دارم» گفته شد امیدوار بودم ساندرا بولاک جزغاله بشه! چون در این صورته که اهمیت تلاش کردن بیشتر مشخص میشه. اینکه نتیجه مهم نباشه. اینکه کل فیلم با تمام قوا تلاشت رو بکنی ولی اگر هم موفق نشدی مشکلی نباشه... چون تو تمام تلاشت رو کردی... بشخصه ترجیح می دادم حس فوق العاده ای که در پایان فیلم Mist داشتم باز هم تکرار بشه!

.

نکات علمی:

اما بحث علمی فیلم...

ساده ترین راه برای فکر کردن به فیزیک فیلم، استفاده از قانون پایستگی تکانه خطی است. این قانون را می توان به این شکل بیان کرد:

.

« اگر نیروی خارجی به یک مجموعه وارد نشود، مرکز ثقل آن ثابت می ماند.»

.

البته به علت نسبی بودن «حرکت یکنواخت»، می توان عبارت «ثابت می ماند» را با عبارت «با سرعت ثابت حرکت می کند.» جایگزین کرد...

حال فضانورد، جت پک و گاز درون جت پک را به شکل یک مجموعه در نظر بگیرید. هیچ نیروی خارجی به این مجموعه وارد نمی شود پس باید مرکز ثقل آن ثابت باشد.

.

.

در نتیجه وقتی گاز با سرعت از درون مخزن خارج می شود، فضانورد باید سرعت کمی به جلو حرکت کند. مقدار سرعت باید به گونه ای باشد که میانگین وزنی جرم ها ثابت بماند. یعنی حاصل ضرب جرم فضانورد در فاصله ای که مرکز ثقل خود فضانورد (نقطه قرمز رنگ) تا مکان اولیه دارد برابر است با حاصل ضرب جرم گاز در فاصله گاز تا مکان اولیه.

البته اگر نیرو دقیقا در راستای مرکز ثقل وارد نشود، علاوه بر حرکت خطی، یک حرکت دورانی نیز خواهیم داشت. در واقع گشتاوری که این نیرو وارد می کند، باعث می شود که فضانورد حول مرکز ثقل خودش دوران کند. البته اگر دقت کنید، باز هم نقطه قرمز رنگ روی یک خط راست حرکت می کند ولی خود فضانورد حول آن دوران می کند.

.

.

برای جلوگیری از این حرکت دورانی، گاز خروجی از جت پک، از 4 خروجی متقارن خارج می شود تا برآیند آنها به مرکز ثقل وارد شود. ضمن اینکه می تواند در صورت نیاز با قطع کردن برخی خروجی ها، تغییر مسیر نیر بدهد...

.

حال با همین نکته، بسیاری از اتفاقات فیلم را می توان توجیه کرد.

.

1) وقتی ساندرا بولاک با میله ای که به آن وصل بود می چرخید، جورج کلونی به او گفت خودش را باز کند.

دلیل: وقتی او به میله متصل بود، حول مرکز ثقل مجموعه خودش و میله می چرخید. چون فاصله ساندرا تا مرکز ثقل زیاد بود، با سرعت بسیار زیادی می چرخید، اما بعد از جدا شدن، حول مرکز ثقل خودش می چرخد که به مراتب فشار کمتری به او وارد می شود.

ضمن اینکه احتمال این وجود داشت که اگر در لحظه مناسب کمربند را باز کند، بعد از جدا شدن، سرعت خطی آن هم کمتر شود. چرا که ممکن است سرعتی که در اثر چرخشش ایجاد میشود با سرعت خطی قبلی خنثی شود.

.

2) وقتی جورج کلونی به ساندرا بولاک می رسد، با یک کابل او را به خودش متصل می کند. این کار باعث می شود آنها مرتبا دچار ضربه حاصل از کشش کابل شوند.  به نظر می رسد اگر به جای استفاده از کابل، به هم دیگر می چسبیدند خیلی ساده تر به مقصد می رسیدند.

دلیل: اگر آنها به هم بچسبند، یک جسم صلب محسوب می شوند و همچنین مرکز ثقل مجموعه جابجا می شود. در این صورت با خارج شدن گاز از جت پک، آنها دچار یک دوران ناخواسته می شوند و کنترل مسیر بسیار سخت تر می شود.

.

.

3) یکی از مهم ترین دلایل فرود غیر امن بولاک و کلونی، که نهایتا منجر به مرگ کلونی شد، تمام شدن سوخت جت پک بود. چرا کلونی با وجود کم بودن سوخت جت پک، مدام از آن استفاده می کرد؟

دلیل: بعلت عدم وجود مقاومت هوا، تنها با یک بار استفاده از جت پک می توانستند به سمت ایستگاه فضایی حرکت کنند. اما مسئله اینجاست که میزان اکسیژن ساندرا بولاک رو به اتمام بود. برای همین جورج کلونی مرتبا از جت پک استفاده می کرد تا شتاب بگیرند و با سرعت بیشتری به سمت ایستگاه حرکت کنند.

.

اشکالات علمی:

.

1) شناور شدن اشک

در صحنه ای از فیلم که ساندرا بولاک گریه می کند، می بینیم که اشک های او در فضا شناور است، در صورتی که به علت کشش سطحی بالا، اشک به صورت انسان می چسبد و شناور نمی شود.

البته به نظر خود کوارون هم از این موضوع آگاه بوده است ولی صرفا به خاطر بار دراماتیک فیلم این گونه اشک را به نمایش درآورده است.

.

.

2) صحنه مرگ جورج کلونی

بحث برانگیزترین صحنه فیلم!

این صحنه که یک نفر از یک بلندی در حال سقوط باشد و جان خودش را فدا کند در بسیاری از فیلم ها دیده ایم. ولی در تمام آن ها جاذبه وجود داشته است!!

اما در صحنه مرگ جورج کلونی، جاذبه و در نتیجه نیرویی وجود ندارد که آن ها را به سمت دیگر بکشاند! در واقع بعد از اینکه طناب پای ساندرا بولاک را می کشد باید آن ها به سمت سفینه حرکت کنند.

البته می توان گفت که طناب (به خاطر نحوه پیچیده شدنش) حالت کشسانی پیدا کرده است و کشیده شدن طناب شتاب و به تبع آن نیرو ایجاد کرده است.

.

.

اما دقت کنید که طناب بین ساندرا بولاک و جورج کلونی بسیار کوتاه است و آن ها نسبت به هم سرعت ندارند. پس ساندرا می تواند با یک نیروی بسیار کم جورج کلونی را به سمت خودش بکشد و مانع مرگ او شود! ضمن اینکه جورج کلونی با باز کردن طنابش به سمت دیگر پرتاب نمی شود.

به نظر من تنها حالتی که میشد این ماجرا را از نظر علمی درست کرد این بود که طناب از پای ساندرا بولاک باز می شد و جورج کلونی برای نجات جان او و فدا کردن خودش، او را به سمت سفینه هل می داد و خودش به سمت مقابل پرتاب میشد. که البته کوارون ترجیح داده است کمی با لطافت بیشتری این صحنه را بسازد!

.

3) احتمال وجود برکه

البته این مورد بسیار معاندانه است!

این مورد را به شکل خاص نیل دگراس تایسون (مجری مستند کیهان، ادیسه ای فضازمانی) که علاقه خاصی به انتقادات مغرضانه به فیلم های علمی-تخیلی دارد مطرح کرده است.

مساله این است که احتمال اینکه ساندرا بولاک بعد از فرود وسط یک برکه کوچک بیفتد که بتواند با شنا کردن به ساحل آن برسد تقریبا صفر است!

قاعدتا یا وسط یک اقیانوس می افتد یا وسط خشکی! که باز هم احتمال خشکی خیلی کمتر از اقیانوسه.

البته گفتم که بسیار انتقاد مغرضانه ای است!

.

.

4) جابجایی در فضا به کمک کپسول

این مورد اشکال علمی محسوب نمی شود، بلکه اشکال عملی است!

با وجود اینکه روی کاغذ این امکان وجود دارد، اما گویا این کار بسیار بسیار سخت تر از این است که عملی شود!

بخصوص اینکه اگر محلی که نیرو وارد می شود کمی با مرکز ثقل فاصله داشته باشد، مسیر طی شده واقعا دور از انتظار خواهد بود.

بعلاوه گویا فاصله ایستگاه های فضایی ذکر شده در فیلم بسیار بیشتر از آن است که بتوان با این کارها از یکی به یکی منتقل شد.

بعلاوه یکسان نبودن مدار چرخش آن ها (فاصله از مرکز زمین) و در نتیجه سرعتشان کار سخت تر هم می شود.

.

5) آتش در فضا

این مورد رو بعضی از سایت ها اشکال گرفته اند، اما در یک پستی که یک فضانورد نوشته بود خواندم که آتش در فضا دقیقا به همین شکل نمایش داده شده در فیلم است.

تفاوت اصلی آتش در زمین و در سفینه فضایی (که اکسیژن وجود دارد) در گرانش است.

وقتی گرانش وجود داشته باشد، هوای ناشی از سوخت، که گرم تر از هوای محیط است بخاطر پدیده همرفت به سمت بالا حرکت می کند. به همین دلیل است که شکل شعله شمع به گونه ای است که انگار به سمت بالا کشیده است!

اما وقتی گرانش وجود نداشته باشد، هوای گرم دیگر به سمت بالا حرکت نمی کند و چون هیچ جهتی ارجحیتی ندارد، شعله آتش به شکل کروی دیده می شود.

.

.

علاوه بر شکل، تفاوت دیگری که ایجاد می شود در رنگ شعله است.

در حضور گرانش پدیده همرفت باعث می شود که ماده سوختی، به شکل ناقص (به رنگ زرد) بسوزد. چرا که قبل از اینکه واکنش به شکل کامل صورت بگیرد جریان هوا مانع از ادامه آن می شود. اما بدون گرانش ،واکنش فرصت کافی را برای انجام دارد و به همین دلیل ماده سوختی با شعله آبی می سوزد.

شعله هایی که در فیلم مشاهده می شود کروی شکل هستند اما آبی رنگ نیستند! با توجه به پستی که ذکر شد، احتمالا دلایل دیگری باعث تسریع سوخت و تغییر رنگ آن ها شده است.

.

6) سایر!

خرده اشکالات دیگری هم در جاهای مختلف پیدا کردم که ترجیح دادم اضافه نکنم. مواردی مثل اینکه چرا موهای ساندرا بولاک در فضا معلق نمیشد، یا اینکه چطور ممکن است دو فضانورد بعد از سال ها همکاری هیچ اطلاعاتی از زندگی یکدیگر نداشته باشند و ...

نهایتا باید گفت که دلیلی هم ندارد که همه قوانین فیزیک در فیلم رعایت شود! به نظر می رسد که همین اشکال های ذکر شده هم با آگاهی درون فیلم گنجانده شده است.

با وجود همه اشکال های ذکر شده، این فیلم یکی از غیرتخیلی ترین فیلم های علمی تخیلی ساخته شده است! بخصوص در حوزه فیلم های فضایی...

به استناد همان پست فضانورد ذکر شده، حس ها، نماها و اتفاقات رخ داده در فیلم بسیار شبیه واقعیت است و این یعنی یک تشکر بزرگ به کوارون بدهکاریم که ما را به شکل مجازی در این محیط قرار داده است.

.

.




از "تهران قدیم" تا "وست ورلد" - خانم لمپرت - ۱۳۹۵/۱۰/۱۷ صبح ۰۱:۴۷

تصور کنید در شهرک سینمایی غزالی امکاناتی فراهم می شد که می توانستید به عنوان گردشگر در آن به سیاحت تهران قدیم و به ویژه تهرانی های قدیم بروید! مثلا ناگاه خود را در عالم هزاردستان در جمجمه زار شعبان استخوانی ببینید یا در تیررس گلوله مشقی رضا تفنگچی قرار بگیرید یا سوار بر اوتول لوکس مفتش شش انگشتی یواشکی به انگشت ششم او روی رُل خیره شوید و یا اصلا در معیت خان مظفر در کافه گراندهتل، اشربه مطبوع غیرالکلی نوش جان بفرمایید...

البته از دیزنی لند محبوب که بگذریم، درحال حاضر در ینگه دنیا تدارک این امکانات برای بینندگان سریالهای پرطرفدار رونق گرفته است. مثلا چندی پیش بخشی از لوکیشن سریال مردگان متحرک The Walking Dead در آتلانتا برای طرفداران این مجموعه تلوزیونی تجهیز شد و از صدها نفر سیاهی لشکر با گریم مرده متحرک استفاده شد تا یک تور چند روزه هیجان انگیز را برای بینندگان این سریال ترسناک مهیا کنند و به اقرار بازدیدکنندگان یکی از بهترین و هیجان انگیزترین تجربه های زندگیشان گذران ساعاتی سرشار از آدرنالین با مردگان و شخصیتهای سریال محبوبشان بوده است.

حالا اگر این تور یا بازدید تفریحی کاملا واقعی و ملموس باشد چه؟ اگر خود شما هم نقشی مشابه فیلم یا سریال پیدا کنید و بین دنیای واقعی و غیرواقعی سردرگم شوید، مرز رویا و واقعیت در هم شکسته شود و آن قدر در نقش خود فرو روید که به ماهیت تان شک کنید یا حتی در دنیای ساختگی به حقیقت ذاتی برسید! البته این امر هنوز در عالم واقع کاملا عملی نشده ولی سریالی بسیار جالب و پرطرفدار بر همین مبنا ساخته شده و اخیرا فصل اول آن از شبکه HBO پخش گردیده، با نام Westworld دنیای غرب.

این سریال که امتیاز بسیار بالایی از imdb گرفته است، به داستانی علمی فانتزی ناشی از خلاقیت و دانش بشر می پردازد. وست ورلد یک پارک تفریحی خاص افراد ثروتمند است که در آن مجموعه ای از روباتهای کاملا انسان نما به خدمت گرفته شده اند تا مظهر مجسم وسترن قدیم و غرب وحشی باشند. آنها که میزبان خوانده می شوند، باید برای خوشایند انسان های مهمان تمامی خواسته های ایشان را عملی کنند، حتی با گلوله آنها کشته شوند. اما وقتی اختلال در برخی روباتها روی داده و در برابر انسانها سرکشی می کنند، نقش و هدف سازندگان اصلی آنها که دو دانشمند نابغه بوده اند پررنگتر می شود...

علاوه بر فیلمبرداری درخشان و جلوه های ویژه پیشرفته و بازیهای خوب، یکی از نقاط قوت سریال موسیقی آن است که توسط موسیقیدان شهیر ایرانی رامین جوادی (آهنگساز سریال بازی تاج و تخت) ساخته شده است.

به هر تقدیر این بار داستان کلیشه ای روباتهای خودآگاه شده به کارگردانی جاناتان نولان به سریالی پر تعلیق و غیرقابل پیش بینی تبدیل شده، که نه فقط از لحاظ جنبه های علمی قابل تامل است، بلکه به نوعی فلسفه حیات و خلقت را هم به چالش می کشد و بیننده هم با قهرمانان انسانی سریال بی اختیار از ابعادی جدی تر و حتی فلسفی به جهان می نگرد. برای من بیننده ایرانی هم همان حکایت "ز کجا آمده ام..." تداعی می شود...

بگذریم و برسیم به ایده اقتباسی سریال که برگرفته از فیلمی به همین نام و محصول 1973 می باشد. Westworld نوشته و ساخته مایکل کرایتون، رمان‌نویس آمریکایی است.  این فیلم در آن زمان با وجود محدودیتهای تکنیکی، با ارائه جلوه های ویژه قابل قبول و بازی مونوتون اما تاثیرگذار یول براینر، هیبریدی از سایفای-وسترن را در پرده نقره ای به نمایش در آورد و بسیار مورد استقبال بینندگان قرار گرفت.

ماجرای فیلم هم از این قرار است که یک تفرجگاه وسیع شامل سه بخش غرب وحشی، روم باستان و اروپای قرون وسطی برای سرگرمی پولدارها ساخته می شود که کاملا با احوالات آن زمانها تطبیق داشته و روباتهای انسان نما هم در آنها با همان نقش و نگار مربوطه به کار گرفته می شوند که همه جوره در خدمت بازدید کنندگان پولدارشان باشند.

در این میان دو جوان ماجراجو که غرب وحشی را انتخاب می کنند، در یک کافه با روبات ششلول بندی که در واقع آنتاگونیست داستان است درگیر می شوند. یکی از آنها روبات را با شلیک گلوله از پادر می آورد ولی وقتی مکانیک ها روبات را برای تعمیر و بازسازی برده و بازمی گردانند، روبات به قصد انتقامجویی در تعقیبی مرگبار آنان را یک لحظه هم راحت نمی گذارد تا بالاخره یکی را می کشد ولی آن دیگری پس از جدال و گریزهای پی در پی در حالی که سه دنیا و حتی مرکز کنترل روباتیک به علت شورش روباتهای عاصی ویران شده اند، روبات وسترن را در خرابه های روم قدیم به آتش می کشد...

در دنباله این فیلم هم فیلم علمی-تخیلی دیگری با عنوان دنیای آینده Futureworld در سال 1976 ساخته شد که از عوامل قبلی تنها یول براینر را در همان نقش هفت تیرکش داشت. این فیلم یکی از اولین فیلم هایی بود که به صورت سه بعدی، از تکنیک پیشرفته CGI برای نمایش جلوه های ویژه بهره گرفت و باوجود صرف بودجه فراوان با نقدهای متفاوت مثبت و منفی مواجه گردید. جالب این جاست که دنیای آینده اولین فیلم مدرن آمریکایی بود که در سینماهای چین کمونیست اجازه اکران گرفت.

همه این ها را گفتم ولی برمی گردم به رویای خودم یعنی روزی روزگاری در تهران قدیم با هزاردستان... شهرک غزالی که به همت مرحوم حاتمی به وجود آمد و می توانست از بزرگترین جاذبه های توریستی تهران باشد حتی با کاربردی مفرح و پر درآمد و اشتغال زا، مثل آن شهرک آتلانتایی شود که ابتدا عرض کردم...اما افسوس...

شاید انتخاب ناگزیر شهرک غزالی به عنوان لوکیشن سریال شهرزاد توانسته باشد رنگ و لعابی دوباره و هرچند ظاهری بدان ببخشد ولی متاسفانه چندی پیش خواندم به دلیل عدم رسیدگی اصولی به بناهای آن تهرانِ هزاردستان به تدریج دارد به مخروبه تبدیل می شود. البته درجایی که مردم خلاق آن نه از سر تفریح بلکه ناچاری و اجبار به لوکیشنهای هولناک واقعی روی می آورند و نه چند ساعت یا چند روز بلکه برای تمام زندگیشان، سکانس گورخوابی را تجربه می کنند، سودای من برای گشتی خوش خوشک در تهران قدیم و هزاردستان خیال خامی بیش نیست...