تالار   کافه کلاسیک
بیاد هنرمندان سینمای ایران - نسخه قابل چاپ

+- تالار کافه کلاسیک (http://cafeclassic5.ir)
+-- انجمن: تالارهای تخصصی (/forum-10.html)
+--- انجمن: سینما و تلویزیون ایران (/forum-12.html)
+--- موضوع: بیاد هنرمندان سینمای ایران (/thread-475.html)


بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۱/۳/۱۷ عصر ۰۷:۳۲

از سال 1327 که سینمای ایران پس از فطرتی 12 ساله با کوشش های زنده یاد دکتر اسماعیل کوشان حیاتی دوباره یافت ، تا به امروز هزاران هنرمند و دست اندرکار در سینمای ایران فعال بوده و در اعتلای آن کوشیده اند و بسیاری از آنان نیز از این دنیای خاکی رخت بربسته اند و تنها نامی از خود بیادگار گذاشته اند.با توجه به علاقه فراوانم به تاریخ سینمای ایران و مطالعه در این باره،  تاپیک را به روح این هنرمندان گرانقدر تقدیم می کنم و امیدوارم با یاری دوستان بتوانم ضمن بررسی زندگی هنری آنها تا حد امکان به بعضی از حواشی زندگی خصوصی آنها هم نقبی بزنیم . بدیهی این نوشته هابه صنف خاصی بستگی ندارد وبدون هرگونه ترتیب زمانی شامل همه هنرمندان درگذشته سینمای ایران می شود.

زنده ياد رضا میرلوحی

مرحوم رضا میرلوحی بسال 1319 در تهران زاده شد. فعالیت هنری را با تئاتر و پس از دیپلم ادامه داد. آشنایی با مهدی فخیم زاده که آن زمان در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران مشغول تحصیل بود باعث گرایش او به سینما شد و در سال 1349 با دستیاری در فیلم رقاصه شهر ساخته زنده یاد تازه در گذشته شاپور قریب وارد سینمای ایران گردید.

اولین فیلمش در مقام کارگردان فیلم خانواده سرکارغضنفر در سال 1351 بود . یکی از آثار معمول سینمای بدنه که برای تثبیت موقعیتش انجام داد و با فروش متوسطش راه را برای او هموار کرد.

اما فیلمی که نام او را در سینمای ایران با عنوان استعدادی تازه و فیلمسازی خوش آتیه مطرح کرد فیلم تپلی محصول سال 1351بود که با داستانی تلخ با توجه به معیارهای فیلمفارسی و بازیهای قابل توجه بازیگرانش خصوصا همایون که سالها در قالب یک کمدین سطحی در سینمای ایران فعالیت کرده بود نام میرلوحی را بعنوان یکی از کارگردانان موج نو پر آوازه کرد.

نماهاي تيره ، بازيهاي زيرپوستي و فيلمبرداري و كارگرداني سنجيده از امتيازات تپلي بود. اما در زمانه اي كه سينما در تسخير فيلمهاي فارسي و مشهور به كافه اي بود ، ساختن فيلمي مانند تپلي از قبل محكوم به شكست بود . ميرلوحي علي رغم نشان دادن استعدادش در سينماي موج نو ، با شكست تمام عيار اين فيلم در كوششي ناكام فيلم شورش را در سال 1352ساخت

 اين فيلم در ميان دو نوع سينماي تجاري و هنري سرگردان بود و از سوي هر دو طرف طرد شد.با شكست تجاري اين فيلم رضا ميرلوحي به ناگاه از مسير سينمايي كه آن را ناب مي دانست  كناره گرفت و گرفتار گرداب سينماي تجاري شد. او دست به ساختن آثاري زد كه هرگز به آنها علاقه اي نداشت اما براي ماندن و زندگي كردن بناچار تن به خواسته هاي مباشران مقتدر آن نو سينماداد.

آقاي جاهل ، پاكباخته ،مواظب كلات باش ، شكست ناپذيرو خاتون هرگز نشانه اي از آن سينماگر خوش قريحه نداشتند. با گرايش ميرلوحي به دامان سينماي فيلمفارسي او خودخواسته دست به خود ويرانگري زد و ناخشنودي خود را از گرداب آن نوع سينما را بر پيكر نحيفش تلافي كرد . او گرفتار ديو اعتياد شد و انگار خود اين مسير را مي خواست . گويا در همان سالها در مصاحبه اي تلخ به اين بلاي ويرانگري كه گرفتارش شده بود معترف شده بود و مسبب تمامي آنها را سينمايي كه دوست نمي داشت مي دانست.

پس از انقلاب او دوباره براي فيلمسازي خيزي دوباره برداشت و با ياري دوست دوران جواني اش - مهدي فخيم زاده - دست به ساخت آثاري چون اشباح و شيلات زد. اشباح از حيث نمابندي و موضوع و همچنين بازي بازيگرانش يكي از فيلمهاي مطرح اوست.

اما در حالي كه او همچنان درگير همان خود ويرانگري بود آخرين فيلم خود - شيلات - را ساخت . اين فيلم حادثه اي و خوش ساخت هنوز نشان از يك فيلمساز متبحر داشت  و فروش نسبتا خوبي نيز نصيبش شد.

سال بعد مرحوم ميرلوحي بهمراه فخيم زاده ، كامران قدكچيان و جمشيد حيدري تعاوني توليد فيلم تاسيس نمودند كه فيلم مرز و تشريفات از محصولات اين تعاوني بود. مرز در گيشه شكست خورد. اما هنگامي كه تشريفات ساخته مهدي فخيم زاده در مراحل فني بود ، مرحوم رضا ميرلوحي بر اثر ايست قلبي از اتاق تدوين اين فيلم راهي بيمارستان شد و در روز 24 شهريور 1363 در سن 44 سالگي بدرود حيات گفت .

زنده ياد ميرلوحي  در حالي كه هنوز مي توانست در سينما به فعاليت خود ادامه دهد بلاي ويرانگر اعتياد او را از پاي درآورد تا سينماي ايران يكي از بهترينها را از دست دهد . آن هم در حالي كه از لحاظ مالي متاسفانه در وضعيت مناسبي بسر نمي برد . اما تشريفات در اكران عمومي به فروش بالايي دست يافت و دوستانش سهم او را به خانواده اش پرداخت كردند واين آخرين دستاورد هنرمندي بود كه در اولين مصاحبه اش گفته بود ميخواهم نامم در سينما به نيكي ياد شود .

فارغ از حواشي زندگي شخصي اش  ، ميرلوحي يكي از فيلمسازان خوب سينماي ايران بود كه جايش هرگز پر نشد.

روحش شاد و قرين رحمت باد.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۱/۳/۱۸ عصر ۰۲:۰۰

2- عبدالمهدي ميثاقيه

مهدي ميثاقيه در سال 1306 در تهران بدنيا آمد. پدرش عبدالميثاق ميثاقيه از تجار و مالكان بزرگ تهران بود. روايت مي كنند تعداد باغات و اراضي او در تهران قديم بحدي زياد بوده كه گاهي خود محل آنهارا فراموش مي كرده است .

مهدي ميثاقيه مشخص نيست از چه زماني دل در گرو سينما نهاد و به عشق آن وارد دنياي هنر هفتم شد .اما در سال 1330 و در 24 سالگي با نام مهدي شبان در فيلم مستي عشق ساخته مرحوم اسماعيل كوشان در نقش دوم حاضر شد و اين آغازي بود بر سه دهه فعاليت او در سينماي ايران. ميثاقيه با تاسيس استوديو ميثاقيه در اواسط دهه 30  اولين فيلم خود را با نام شب نشيني در جهنم ( 1335)تهيه كرد . اين فيلم به كارگرداني موشق سروري و با همكاري ساموئل خاچيكيان توليد و باعث شهرت تقريبا تمامي عوامل پشت و مقابل دوربين گرديد.

 ارحام صدر ، عزت ا... وثوق با بازي دراين فيلم به معروفيت دست يافتند. خاچيكيان بعنوان يك كارگردان و تكنسين خلاق مورد توجه قرارگرفت و در راس اينها مهدي ميثاقيه بعنوان يك تهيه كننده حرفه اي و كارآشنا به سينماي ايران شناسانده شد. حدود 5 سال ميثاقيه با كاروان فيلم در تهيه آثار سينمايي همكاري كرد و مجددا در سال 1339 با تهيه فيلم جنايي فرياد نيمه شب با نام استوديو ميثاقيه راه خود را مجددا آغاز و در ادامه هموار كرد

ماجراي توليد فرياد نيمه شب و اختلافات او با خاچيكيان حواشي بسيار داشت . تا جايي كه در اعلان و تبليغات فيلم ، نام ميثاقيه بالاتر از كارگردان قرار مي گرفت و اين عمل باعث اعتراض خاچيكيان شد. اين اختلاف ها به عوامل ديگر فيلم هم سرايت كرد . جالبترين ماجراي اين فيلم درگيري دوبلورهاي فرياد نيمه شب با ميثاقيه بود . زنده ياد عطاا... كاملي دوبلور معروف كه سرپرست گويندگان و همچنين گوينده نقش آرمان در اين فيلم بود در ضيافتي كه به مناسبت نمايش فيلم توسط ميثاقيه برگزار شده بود به نحوه پرداخت دستمزدها اعتراض كرد كه با بي اعتنايي ميثاقيه روبرو شد و مرحوم نوربخش و بوتيمار گويندگان همراه مرحوم كاملي قصد درگيري با او را داشتند كه با پادرمياني خاچيكيان قضيه خاتمه يافت .

اگر اين اتفاق مي افتاد تصور درگيري مرحوم كاملي با ميثاقيه  بسيار ديدني و قابل توجه بود و مطمئنا صداي پرطنين عطاا... كاملي پيروز ميدان بود!

اما با تمامي اين حواشي و تفاسير مهدي ميثاقيه در سينماي ايران ماندگار شد و آثارش معمولا يك سروگردن از سينماي مرسوم آن دوره بالاتر و از حيث فني قابل قبول تر بود. يكي از اقدامات ستودني ميثاقيه همكاري با كارگردانان سينماي هنري و تجاري بصورت توامان بود. آثار تجاري اش متين تر و سالمتر از جريان روز بود . به جوانان اهميت بسيار مي داد . اولين بار در سينماي فارسي و در دهه 40 او بود كه با دعوت از سعيد مظفري دوبلور جوان آن سالها مديريت دوبلاژ اكثر فيلمهاي توليدي استوديواش را بر عهده او گذاشت و اين در حالي بود كه بيشتر فيلمهاي فارسي توسط مرحوم ايرج ناظريان ، جليلوند و اسماعيلي دوبله مي شد . اعتماد او به مظفري جوان كه سابقه و شهرتي كمتر از ديگران داشت  باعث مؤفقيت او گرديد و مظفري هم با درايت و احساس مسئوليت فراوان ، با دوبله هاي خوب و استاندارد پاسخ اين اعتماد را داد.

همكاري با ناصر تقوايي ،مسعود كيميايي ، مجيد محسني ، فرزان دلجو و نصرت الله وحدت و ديگران نشان دهنده عشق و علاقه مرحوم ميثاقيه به سينما و ژانرهاي مختلف و همچنين بها دادن به عوامل جوان و نوپا بود.

ميثاقيه البته در اواسط دهه 50 تاوان اين عشق راستينش را به سينما داد و با شكست تجاري چند فيلم موسوم به موج نو استوديو اش را محدود و در اواخر سال 56 اعلام ورشكستگي كرد .

 اگرچه آخرين فيلم او ماهي ها در خاك ميميرند ساخته فرزان دلجو فروش بسياري داشت اما عوائد آن به طلبكارانش رسيد و او به اتفاق دو فرزندش هامون و صحرا روانه ينگه دنيا شد. پس از انقلاب 1357 بسياري از اموال بجامانده از استوديو ميثاقيه مصادره و به بنياد فارابي منتقل شد . او در اواسط سال 60 تنها دوباره به ايران بازگشت و در كش و قوس پيگيري اموالش براثر سكته قلبي در آبان ماه 1360 و در سن 54سالگي دار فاني را وداع گفت .

اگرچه نسل امروز ميثاقيه را نمي شناسد اما خدمات صادقانه او به تدوام هنر سينما قابل انكار نيست . او مي توانست ثروت افسانه اي بجاي مانده از پدر را صرف كارهاي ديگر كرده و  صدها و هزاران برابر بيشتر از سينما سودآوري كند. اما او ثروتش را به سينماي ايران هديه كرد و علي رغم نامهرباني هاي فراواني كه ديد اما تا آخر عمر همچنان قلبش براي سينما مي تپيد. بسياري از هنرمندان با سابقه سينماي ايران از او به نيكي ياد مي كنند و خدمات او را مي ستايند.

روحش شاد




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سروان رنو - ۱۳۹۱/۳/۱۹ عصر ۱۲:۱۰

این عکس ناصر ملک مطیعی است که مربوط به همین امساله و سایت کافه سینما گذاشته:




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۱/۳/۲۷ عصر ۰۹:۵۵

3 - عباس شباويز

او در سال 1308 در تهران بدنيا آمد. در مكتب تئاتر نوشين به بازيگري مشغول شد. آشنايي او با محمدعلي جعفري بازيگر مشهور تئاتر دهه 30 كه مدتي بود در سينما فعاليت مي كرد باعث گرايش او به سينما گرديد.

او ضمن بازيگري با نويسندگي و كارگرداني فيلم دوستان يكرنگ در سال 1339 به جرگه فيلمسازان پيوست . دوستداران سينما تصوير او را در نقش بدمن فيلم گنج قارون (1344) با صداي جلال مقامي كه خواستگار حقه باز فروزان بود و همچنين نقش منفي فيلم ياغي (1376) با صداي پرصلابت مرحوم كاملي بياد مي آورند . او در سال 48 بخاطر ساخت فيلم روسپي برنده جايزه سپاس شد.

 اما نقش مهم عباس شباويز بعنوان تهيه كننده سينماي ايران در ساخت آثاري چون قيصر و خداحافظ رفيق است . با حمايتهاي بي دريغ او و پوري بنايي كه در آن زمان نامزد بهروز وثوقي بود فيلم قيصر ساخته شد. شباويز به لحاظ مادي و معنوي ياري فيلمسازان خوش آتيه را وظيفه خود مي ديد .  او از سينما براي خود كيسه اي ندوخته بود و با قرض فراوان و استفاده از اعتبارش ميان اهالي سينما روند فيلمسازي اش را حفظ مي نمود. اما متاسفانه زماني كه قيصر زلزله اي را در سينماي ايران باعث شد و صنعت فيلمسازي را به دو دوره پيش و پس از خود تقسيم كرد سهم مادي و معنوي عباس شباويز بسيار ناديده گرفته شد . بهروز وثوقي ، ناصر ملك مطيعي ، پوري بنايي ، جلال پيشوائيان ، شهرزاد و بسياري از عوامل ديگر فيلم به شهرتي زياد رسيدند.

اما عباس شباويز آرام و بي هياهو در استوديو آريانا فيلم به ياري جواني جنوبي و محجوب بنام امير نادري شتافت . محصول اين همكاري فيلم خداحافظ رفيق يكي از فيلمهاي خياباني و تلخ دهه 50 بود كه بعدها در تاريخ سينماي ايران منزلتي بسيار يافت. روايت مي كنند كه شباويز با قرض گرفتن از سعيد راد كه هنرپيشه نقش اول بود و دادن چك به ديگر عوامل در طي يكسال اين فيلم را به پايان برد.

فيلم هماي سعادت يكي از آثار پرهزينه مشترك با هندوستان بود كه شباويز آن را به جهت تامين هزينه فيلمهاي مستقل موج نو ساخت و البته اين فيلم آنگونه كه بايد جبران طوفان سهمگين قرض هايش رانكرد. سه فيلم آخري كه او تهيه كرد از لحاظ گيشه برايش موفقيتي نداشتند ودر نهايت در سال 1355 از سينماي ايران كناره گرفت.

پس از دو دهه بدعوت فيروز بدلكار و سياهي لشگر دهه 40 و 50 سينماي ايران كه در برخي از فيلمهاي عباس شباويز نقش آفريني كرده بود و بعد از انقلاب بعنوان تهيه كننده فعاليت مي كرد در سال 1376 در فيلم بدلكاران و بعد ازآن در ياغي بازي كرد .مي گويند دعوت از او براي بازي در اين دو فيلم بخاطر كمك مادي به آن مرحوم بود كه در تنگناي فراوان بسر مي برد. باز عوامل قديمي سينما موي سپيد  مردي را كه روزگاري از نام آوران سينماي ايران بود حرمت نهادند و عزت او را محفوظ نگاه داشتند  و باز روايت مي كنند همكارانش غالبا او را پياده مي ديدند كه در پاسخ چرايي دوستان مي گفت دكتر گفته پياده روي كنم و بهمين خاطر ماشينم را در خانه مي گذارم و اين در حالي بود كه او از اواخر دهه 50 اتومبيل نداشت. اگر در جمع و محفلي دوستانه حاضر مي شد سيگار نمي كشيد و مي گفت ترك كرده ام. دوستان نزديكش مي دانستند كه او سيگاري قهاري است و بدليل اينكه در جيبش ندارد حاضر نمي شود از ديگران بگيرد.

عباس شباويز با هزاران مشكل ريز و درشت مبارزه مي كرد و اين عاقبت بسياري از اهالي قديمي سينما بوده و خواهد بود. مردي كه روزگاري با تهيه برترين آثار سينماي ايران هرگز حاضر نشد در منجلاب فيلمفارسي قدم نهد و با غرور و افتخار گنجينه هايي گرانبها را به سينماي ايران تقديم كرد در اوج مشكلات مالي و جسمي در سال 1388 بدرود حيات گفت و اين در حالي بود كه در واپسين روزهاي عمرش  شاگردان و دست پروردگانش بالاخره حاضر شدند سهم او را در تكامل  سينماي ايران بحساب بياورند و او را شادمان بدرقه ابديت كنند.

روحش شاد




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - همشهری_میثاق - ۱۳۹۱/۵/۸ عصر ۰۴:۲۱

تیرماه 91 ماه فقدان دو تن از اصلی ترین و تأثیرگذارترین ستونهای هنر این مملکت بود...

406005_331556650265840_1552121753_n.jpg

هردویشان در فرصت دادن به استعدادها و پروراندنشان نظیر نداشتند!!

551196_333646036723568_1600073508_n.jpg




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۱/۵/۸ عصر ۰۷:۱۳

تا اونجا که میدانم مرحوم ایرن زازیانس (مشهور به ایرن) 85 سال عمر کرد. او متولد بابلسر بود.و دو بار ازدواج کرد (همسر اول ایشان محمد عاصمی بودند و دکتر شاهرخ رفیع دومین همسر).

دیپلم داشت و اولین بار در تئاتر کارمند شریف در سال 1328 وارد عرصه بازیگری شد و در نمایش هائی چون بادبزن خانم ویندرمیر ، پرتگاه ، تاواریش، شب بحرانی و شوهر ایده آل و ... بازی کرد.

 

برخی او را زیباترین بازیگر زن تاریخ سینمای ایران  میدانند که در چهره، با آواگاردنر (ستاره مشهور هالیوود) شباهت زیادی داشت .

 آوا (ایوا) گاردنر

وی د فیلمهای متعددی بازی کرد که از مشهورتریشنان میتوان به اینها اشاره کرد : چشمه آب حیات ،سایه سرنوشت، دلهره ، مو سرخه، تار عنکبوت ، جاده زرین سمرقند ، خداحافظ رفیق، کشتی نوح ، کاکو،محلل، بلوچ،تختخواب سه نفره،حکیم باشی،خروس،اضطراب و خط قرمز

 

 

ایرن در برخی سریالهای تلویزیونی هم بازی کرد که از آن جمله میتوان به سریالهای سلطان صاحب قران ، تخت ابونصر و غریبه اشاره کرد. ظاهرا مرحوم علی حاتمی وی را برای بازی در سریال هزار دستان هم در نظر داشت که بیاد ندارم بازی کرد و صحنه های وی در ممیزی دچار جرح و تعدیل و حذف شد یا از همان ابتدا به وی مجوز فعالیت حضور داده نشد.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - مگی گربه - ۱۳۹۱/۵/۹ صبح ۰۶:۴۹

(۱۳۹۱/۵/۸ عصر ۰۷:۱۳)منصور نوشته شده:  

ایرن در برخی سریالهای تلویزیونی هم بازی کرد که از آن جمله میتوان به سریالهای سلطان صاحب قران ، تخت ابونصر و غریبه اشاره کرد. ظاهرا مرحوم علی حاتمی وی را برای بازی در سریال هزار دستان هم در نظر داشت که بیاد ندارم بازی کرد و صحنه های وی در ممیزی دچار جرح و تعدیل و حذف شد یا از همان ابتدا به وی مجوز فعالیت حضور داده نشد.

در مورد حضور خانم ایرن در سریال هزاردستان، تصور من بر این است که ایشان در این مجموعه بازی داشته اند و به هنگام نمایش حذف شده و احتمالا نقش "مادر قمربانو" را داشته اند.

در قسمتی که قمربانو ( شهلا میربختیار ) به شکل فلاش بک، خاطرات سال های جوانی اش را شرح می دهد (با صدای زهره شکوفنده) در انتهای این مونولوگ به طوری که به اصطلاح صدای قیچی خوردن آن هم حس میشود!، بی مقدمه صدای رفعت هاشم پور را در پس زمینه فیلم می شنویم که به شرح مجلس عروسی رضا و قمر می پردازد.

در فلاش بکی دیگر زمانی که قزاق ها به منزل جلال الملک یورش و اموال خانه را به تاراج می برند، این بار مادر قمر بانو در نمای دور دیده می شود که از شدت اندوه بر روی تنها صندلی باقی مانده نشسته و می میرد؛ در انتهای این صحنه که قمربانو با چارقدش چهره مادر را می پوشاند، برای لحظه ای خیلی کوتاه می توان چهره او را دید و من فکر می کنم این زن باید ایرن باشد. البته این فقط یک نظر است و ممکن است اشتباه تشخیص داده باشم.

طبق اطلاعات مندرج در ویکی پدیا، خانم ایرن تا سال 1362 مجوز بازی داشته و در سال 1361 دو فیلم خط قرمز ( مسعود کیمیایی) و جایزه (علیرضا داوودنژاد) بازی کرده بود و همانطور که می دانید اولی توقیف و دومی هم با حذف بازی او نمایش داده شده.

از آنجا که ساخت هزاردستان با موانع و دشواری های بسیار همراه بوده، به نمایش درآمدن آن طول کشید و زمانی به روی آنتن رفت که دیگر حکم ممنوع الفعالیت خانم ایرن و بسیاری از هنرمندان در سال 62 صادر شده بود و به ناچار نقش ایشان را از کل سریال درآوردند و حتی در تیتراژ ابتدا و پایانی هم نامی از او برده نشد.

آخرین تصویر ایرن در سینمای ایران در فیلم شیرین ساخته عباس کیارستمی بود که مثل دیگر زنان بازیگر، برای چند دقیقه حضور دارد.

روحش شاد...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - بهزاد ستوده - ۱۳۹۱/۵/۹ صبح ۱۱:۳۰

(۱۳۹۱/۵/۹ صبح ۰۶:۴۹)مگی گربه نوشته شده:  

(۱۳۹۱/۵/۸ عصر ۰۷:۱۳)منصور نوشته شده:  

ایرن در برخی سریالهای تلویزیونی هم بازی کرد که از آن جمله میتوان به سریالهای سلطان صاحب قران ، تخت ابونصر و غریبه اشاره کرد. ظاهرا مرحوم علی حاتمی وی را برای بازی در سریال هزار دستان هم در نظر داشت که بیاد ندارم بازی کرد و صحنه های وی در ممیزی دچار جرح و تعدیل و حذف شد یا از همان ابتدا به وی مجوز فعالیت حضور داده نشد.

در مورد حضور خانم ایرن در سریال هزاردستان، تصور من بر این است که ایشان در این مجوعه بازی داشته اند و به هنگام نمایش حذف شده و احتمالا نقش "مادر قمربانو" را داشته اند.

زنده یاد ایرن در فیلم خط قرمز  بازی کزده اسمش توی تیتراژ نیست یا لا اقل من هنوز اسم ایشان را ندیده ام

همانطور که دقیقا اشاره کرده اید خانم ایرن در هزار دستان بازی داشته و نقشش حذف شده

روحش شاد یادش گرامی




بیاد هنرمندان سینمای ایران - بانو - ۱۳۹۱/۵/۹ عصر ۰۴:۳۹

مصاحبه ای با خانم ایرن با محوریت استاد عبدالحسین نوشین که بیانگر آغاز فعالیت هنری خانم ایرن (ورود به تئاترهای فردوسی و سعدی) می باشد.

این مصاحبه را از کتاب یادنامۀ عبدالحسین نوشین (به کوشش نصرت کریمی) انتخاب کرده ام.

---------------------------------------------------------------------------- 

ایرن:

من با کمال تاسف باید بگویم فقط دو جلسه آقای نوشین را دیده ام. اول باید اینطور شروع کنم که من قبل از اینکه وارد کار تئاتر شوم، نمایشهایی را از گروه نوشین دیده بودم و در مدرسه در دوران تحصیل کارهای کوچک تئاتری می کردم.

در آن دوران با همسرم (محمد عاصمی) از شمال به تهران آمده بودیم و چند نمایش از نوشین دیده بودیم. وقتی آقای نوشین به زندان رفت، همکاران و شاگردان و همسر نوشین (زنده یاد بانو لُرتا) در این فکر بودند که تئاتر جدیدی را بسازند که همان تئاتر سعدی است که در تاریخ تئاتر معاصر شهرت افسانه ای دارد.

یک روز وقتی من و همسرم به تئاتر فردوسی رفته بودیم که کاری را از آقای استفانیان ببینیم، پس از دیدن تئاتر من فکر کردم که شاید بتوانم با معرفی خود با این گروه تئاتری همکاری کنم. کارگردان گروه پس از چند امتحان من را قبول کرد و قرار شد که برای دیدن تمرین به آنجا بروم.

در همان زمان زنده یاد خانم دیهیم که نقش اول این نمایش را به عهده داشتند مریض شدند. بنابراین آنها به دنبال یک بازیگر زن می گشتند ولی کسی را نتوانستند پیدا کنند. این قرعه به نام من افتاد. سپس به من گفتند اگر با ما همکاری نمایی و از این شانست استفاده کنی، شاید بتوانیم این نقش را به تو بدهیم. من کوشش خودم را انجام دادم.

نمایش اجرا شد و خیلی هم موفق بود. موفقیت من در این نمایش به گوش خانم لُرتا رسید که قصد داشت در افتتاحیۀ تئاتر سعدی نمایشنامۀ ((بادبزن خانم ویندرمیر)) را اجرا کند. قرار شد خانم لُرتا با راهنمایی همسرش آقای نوشین که در زندان قصر بود، این نمایش را کارگردانی کند. بنابراین به آقای نصرت کریمی و جعفری ماموریت داد که یک شب به تئاتر فردوسی بیایند و بازی من را ببینند تا مطمئن شوند آیا حرف هایی که در مورد من می زنند درست است یا خیر؟ پس از دیدن تئاتر، آنها نزد خانم لرتا می روند و می گویند این ختانم جوان است، شوهر دارد و با استعداد می باشد. اگر شما تمایل داشته باشید می توانید اورا دعوت به همکاری نمایید.

بازیگران تئاتر نوشین باغی را در درکه اجاره کرده بودند و تابستان را در انجا می گذراندند و تمرین های نمایش در آنجا انجام می شد. از من دعوت کردند که به آن باغ بروم و به اتفاق همسرم به آنجا رفتیم و با خانم لُرتا آشنا شدیم. خانم لُرتا از من دعوت کرد که وارد گروه شوم، اما فقط یک مسئله وجود داشت زیرا من با تئاتر فردوسی قرارداد داشتم. بنابراین گروه آقای نوشین باید قرارداد من را از تئاتر فردوسی می خرید. آقای خیرخواه قرارداد من را از آقای وثیقی می خرد و من رسما عضو گروه تئاتر سعدی می شوم.

خانم لُرتا هنوز نمی دانست که نقش مارگریت ویندرمیر را به من بدهد یا نقش دیگری را. در آن زمان آقای نوشین در زندان قصر بود. او به خانم لُرتا گفته بود که خوب است که دفعۀ دیگری که به زندان می آیید، خانم مهرزاد و این خانم(یعنی من) و آقای تقی مینا که کارهای دستیاری با آقای نوشین را انجام می داد، با خود به زندان بیاورید.

این اولین دیدار من با آقای نوشین بود. البته من قبلا ایشان را در صحنۀ تئاتر دیده بودم. اعضاء گروه نگفتند که چرا من را به زندان قصر می برند.

آقای نوشین یک لباس اسپرت پوشیده بودند و خیلی مهربان و خوشرو بودند. آقای نوشین با همسرشان گوشه ای نشستند و ارام با هم صحبت کردند. بعد با خانم مهرزاد صحبت کردند و سپس با آقای تقی مینا، بعد به طرف من آمدند و از من سوالاتی کردند. سپس از جمع پرسیدند که آیا قهوه می خورید؟ و همه گفتند بله.

قهوۀ خانم لُرتا، مهرزاد و تقی مینا را دادند و قهوۀ من را نزد من آوردند و سپس به من گفتند که آیا شنیده ای پریروز در زندان چه خبر شده است؟ اینجا شلوغ شده بود. من تعجب کردم و حرفی نزدم. سپس یک حرف بامزه تعریف کردند و بعد به صورت من نگاه کردند. بعدا فهمیدم ایشان عکس العمل حرف هایی را که می زدند در صورت من نگاه می کردند.

از من خواستند که کتابی را از کتابخانه بیاورم که نزدیک ایشان بود. من بلند شدم و آن کتاب را به ایشان تقدیم کردم. الان می فهمم که ایشان می خواست ببیند من چگونه راه می روم و نشستن و برخاستن من چگونه است. در آخر آقای نوشین با خانم لُرتا فرانسه صحبت کردند. خانم لُرتا من را صدا زد و به من گفت آقای نوشین تورا برای این نقش پسندید. چون این نقش دختری بوده است که از بچگی از خانواده دور می شود و با عمۀ پیری که ساده و خشکه مقدس بود در خارج لندن زندگی می کند بنابراین هنرپیشه ای که نقش اورا بازی می کند نباید حرکاتی آرتیستیک و هنرمندانه داشته باشد. آقای نوشین به خانم لُرتا گفته بود کلا این خانم به درد ما می خورد، نقش مارگریت به قامت و چهرۀ او برازنده است.

کار من بسیار مشکل بود و باید خیلی کار می کردم. من ساعت 10 به منزل خانم لرتا می رفتم و تمرین می کردم و ساعت 4 هم به تئاتر می رفتم و با گروه تمرین می کردم تا به هر حال آماده شدیم و روی صحنه رفتیم.

خوشبختانه موفقیت هم داشتیم. چیزی که خیلی برای من جالب و مهم بود، نظمی بود که در تئاتر سعدی وجود داشت که به دستور آقای نوشین اجرا می شد. همه چیز باید به موقع انجام می شد. سوفلورها که در تئاترهای دیگر متداول بود در تئاترهای آقای نوشین وجود نداشت چون ایشان عقیده داشتند که حواس هنرپیشه پرت می شود. کارکنان پشت صحنه باید کفشهایی را می پوشیدند که اصلا صدا ندهد. تمام اعضا یک نسخه از نمایشنامه را همراه داشتند. حتی کسانی که پشت صحنه مسئولیت هایی به عهده داشتند، مسئول پخش موسیقی بودند و یا حتی پرده را می کشیدند، چون ان موقع رسم بود بین آنتراکت ها پرده کشیده شود، زیرا آنها باید می دانستند چه زمانی موسیقی باید اجرا شود و چه زمانی باید پرده کشیده شود.

وقتی خانمها برای تعویض لباس به رختکن می رفتند، هرکدام از آنها آرایشگر و پیرایشگر داشتند و کسی می آمد تا لباس ها را تمیز و اطو کند.

کسی حق نداشت در پشت صحنه حرف بزند. زمانی که نمایش شروع می شد دیگر هیچ کس حتی یک نفر حق نداشت وارد سالن شود. یک نفر مامور بود تا در سالن انتظار یا بوفه، پردۀ اول را که در حال اجرا بود برای کسانی که دیر آمده بودند تعریف کند که در حال حاضر چه اتفاقاتی در صحنه در حال روی دادن است. او داستان را تعریف می کرد تا تماشاگرانی که دیر آمده بودند، در پردۀ دوم متوجه شوند که چه اتفاقاتی در پردۀ اول افتاده است.

تا زمانی که تئاتر سعدی روی پا بود و برنامه هایش را اجرا می کرد، من جزء گروه بودم. بجز سال دوم که مشکل پروانۀ کار پیش آمد و مجبور شدیم به همراه هنرمندان به مجلس برویم. شاید برای اولین بار بود که یک سری هنرمند برای اینکه بتوانند زندگی هنری خود را ادامه دهند در مرکز قانون گذاری مملکت متحصن می شدند. یک ماه در مجلس بودیم و چهارروز اعتصاب غذا کردیم. رادیو بی.بی.سی، رادیو مسکو و رادیو دهلی نو گزارش می دادند که چقدر علاقمندی در کار هنر و هنرمندی ایران وجود دارد که هنرمندان به هر طریقی کاری انجام می دهند تا بتوانند کارهای هنری شان را ادامه دهند. به هر حال، بعد از اعتصاب غذا، پروانۀ کار را به ما دادند.

پس از فرار سران حزب توده از زندان قصر، در زمانی که نوشین در تهران مخفاینه زندگی می کرد، در یک میهمانی کوچک در منزل آقای خیرخواه، من موفق شدم آقای نوشین را ببینم. ایشان به من گفتند: ((من خیلی خوشحالم که تو موفقی، تشخیص من درست بود. همین طور به کارت علاقه داشته باش و کارت را ادامه بده.)) بعد از آن من آقای نوشین را ندیدم.

در 28 مرداد 1332 تغییرات سیاسی ایجاد شد و تئاتر سعدی صدمه دید و سوخته شد و بازیگران آن متفرق شدند. بعضی در تئاترهای دیگر مشغول کار شدند و عده ای هم از ایران خارج شدند. از آن پس من 2 الی 3 نمایش با آقای جعفری، خانم شهلا و خانم مهرزاد بازی کردم که بیشتر تکرار همان برنامه های تئاتر سعدی بود. سپس من وارد کار سینما شدم.

*********************************************************************

 چند عکس منتخب از تئاترهای خانم ایرن و گروه تئاتر سعدی:




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۱/۵/۱۱ عصر ۱۲:۵۸

quote='بانو'

 چند عکس منتخب از تئاترهای خانم ایرن و گروه تئاتر سعدی:

با سپاس از بانوي بزرگوار كه عكسهايي ديدني و خاطره انگيز به كافه كلاسيك هديه كردند، چند هنرمند در عكسها مشاهده كردم كه ديدن تصاويرشان به وجدم آورد.

در اولين عكس ، ايران بزرگمهر دوبلور خوش صدا و هنرمند سينما را در كنارتوران مهرزاد و خانم ايرن ديدم كه بسيار جالب است . طبق نوشته بالاي آن ، عكس مربوط به سال 29 وزمان تجردي اين گوينده محبوب است.هنوز كه صداي ايشان را در مجموعه پوارو مي شنوم لذت فراوان مي برم.البته خانم بزرگمهر شاهكارهاي فراواني در دوبله دارد.

باز در عكس سوم چهره دوران جواني ايشان - نشسته در كنار خواهرشان خانم توران مهرزاد - بهتر نمايان است. چهره جواني عزت الله انتظامي هم بسيار ديدني است .

براي خانم بزرگمهر و عزت الله انتظامي آرزوي سلامتي دارم.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۱/۵/۱۱ عصر ۱۰:۴۲

(۱۳۹۱/۳/۱۷ عصر ۰۷:۳۲)زاپاتا نوشته شده:  

عکسی که زاپاتای عزیز گذاشتند  مرا یاد کسی انداخت ...

نفری که سمت راست آقای داوود رشیدی در پوستر فیلم شیلات می بینید عکس مرحوم علی شعاعی است. او را در بسیاری از فیلمهای ایرانی قبل و بعد از انقلاب دیده اید اما مرگ او یک حادثه دلخراش بود در سال 6 سال پیش...

شعاعی 21 سال قبل بهنگام ساخت فیلم پوتین در مناطق جنگی به توصیه کارگردان وارد چاله پر آبی شد که در نهایت معلوم شد آکنده از مواد شیمیائی دوره جنگ بوده است... وی بخاطر همین مسمومیت و ضایعات ناشی از آن سالها در منزل و بیمارستان بستری بود تا در نهایت در سال 1384 در سن 57 سالگی درگذشت. به شخصه علاقه خاصی به این بازیگر داشتم... خداوند رحمتش کند... پوتین آخرین کار مرحوم شعاعی بود....

از فیلمهای مشهوری که وی بازی کرد میتوان به شیلات ، تفنگدار ، تشریفات ، فصل خون ، جمعه ، فرار ، گمشدگان ، مردها و نامردها و ... اشاره کرد. او تهیه کننده و مدیر تولید سینما هم بود و فیلمهائی مثل زرد قناری ، پادزهر ، ماه پیشونی و شقایق را هم او تهیه کرد




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - بهزاد ستوده - ۱۳۹۱/۵/۱۲ عصر ۰۶:۱۱

(۱۳۹۱/۵/۱۱ عصر ۱۰:۴۲)منصور نوشته شده:  '




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسپونز - ۱۳۹۱/۵/۱۲ عصر ۰۷:۲۰

(۱۳۹۱/۵/۱۲ عصر ۰۶:۱۱)بهزاد کازابلانکا نوشته شده:  

 

منصور جان مطمئنی اشتباه نشده؟

زنده یا علی شعاعی 6 سال پیش افتاده توی چاله (سال1385)  و انوقت بعد از سالها  در منزل و بیمارستان  سال 1384  ذرگذشت؟!

فيلم پوتين محصول سال 1370 مي باشد. البته اين فيلم آخرين فيلمي بود كه اين هنر مند فقيد در آن به بازيگري پرداخت اما در سالهاي بعد در فيلم هاي ديگري به عنوان تهيه كننده (پادزهر/1372 ) و مدير توليد (ماه پيشوني/1374، لاك پشت/1375، آسمان پرستاره/1378 )حضور داشت. زنده ياد علي شعاعي در سال 1384 از دنيا رفت.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سروان رنو - ۱۳۹۱/۵/۱۲ عصر ۱۱:۵۰

این فیلم شیلات که منصور عزیز یادآوری کردن واقعا فیلم تاثیرگذاری بود zzzz:

اون سکانسی که اون دو نفر رو توی سردخونه حبس می کنن به اندازه سکانس قتل جانت لی زیر دوش حمام , و یا بریدن سر مفتش در هزاردستان برای دوران بچگی ما ترسناک بود ( و هنوز هم هست :eee2) . واقعا یک سکانس باید خیلی خیلی قوی باشه تا دهها سال اینطور در ذهن آدم بمونه. با اینکه این فیلم رو فقط یکبار و اون هم حدود 20 سال پیش دیدم اما برخی از سکانی هاش مثل آینه هنوز تو ذهنمه. فیلم پوتین هم از فیلم های خوب جنگی بود. واقعا اگر این هنرمند اینقدر مظلومانه فوت کرده باشه جای بسی تاسف خواهد بود. narahat . یادش گرامی.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۱/۵/۱۴ صبح ۰۸:۰۶

(۱۳۹۱/۵/۱۲ عصر ۰۷:۲۰)spoons نوشته شده:  

فيلم پوتين محصول سال 1370 مي باشد. البته اين فيلم آخرين فيلمي بود كه اين هنر مند فقيد در آن به بازيگري پرداخت

زنده ياد علي شعاعي اوايل دهه 60 بعنوان مديرتداركات و توليد با تعاوني فيلمي كه مهدي فخيم زاده ، زنده ياد رضاميرلوحي ، قدكچيان و جمشيدحيدري تاسيس كردند همكاري خود را آغاز كرد . او ضمن فعاليتهاي پشت صحنه در فيلمهاي شيلات ، فرار و تشريفات نيز بازي كرد.

مرحوم علي شعاعي (بالا) در كنار ولي شيراندامي در نمايي از فيلم گمشدگان

با درگذشت رضا ميرلوحي ، تشريفات بعنوان آخرين محصول تعاوني آنان اكران و تشكيلات منحل گرديد. مؤسسان هريك بدنبال كارهاي تخصصي خود رفتند . علي شعاعي هم بصورت جسته و گريخته تا سال 1370 بعنوان بازيگر و مدير توليد فعاليت خود را ادامه داد كه همانطور دوستان اشاره كردند در سكانسي از فيلم پوتين  او مي بايست  بداخل چاله اي پر از آب سقوط مي كرد كه از بد حادثه داراي اثرات شيميايي برجاي مانده از جنگ بود و پس از مدتي موجب عوارض جسمي فراواني برايش  شد . اين بازيگر محجوب و بي ادعاي سينماي ايران پس از چند فعاليت پشت صحنه اي در دهه 70 ، عاقبت در سال 1384 بعلت تشديد بيماري اش بدرود حيات گفت .

بابك و دانيال شعاعي فرزندان و خانم مهين نويدي عروس ايشان از هنرمندان بنام عرصه گريم و طراحي گريم در سينماي ايران مي باشند.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسپونز - ۱۳۹۱/۵/۱۹ صبح ۰۹:۲۶

در حین مطالعه کتاب سرگذشت دوبله ایران، به مطلب بسیارجالبی برخوردم

شاد روان ایرن علاوه بر کار بازیگری جزو اولین دوبلر ها هم بوده است:

اولین های دوبله:

اولین کسی که تیتراژ درست کرد: (دکتر کوشان با خط حمید خواجه نصیری و فیلمبرداری خان بابا معتضدی) در فیلم آهنگ شهرزاد (که گویا اولین فیلم دوبله شده است). صادق شب آویز به جای کاپیتان نقش اول، (ایران زازیانس) بجای شهرزاد (ایوون دو کارلو) صحبت کرده و مورین بجای مادر شهرزاد.

(سرگذشت دوبله ایران و صداهای ماندگارش، اکبر منانی- صص 157 و 158 )




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۱/۵/۲۲ عصر ۰۳:۱۵

نمي دانم چرا برخي از هنرمندان و ادباي ما سالهاي پيري خود را در بدترين وضعيت طي مي كنند و در تنگناهاي فراوان مادي زندگي خود را به پايان مي برند.

عكسي از خانه محقر - بهتربگويم يك مخروبه - در سايتهاي خبري منتشر شده كه متعلق به محمودگلابدره اي نويسنده نامدار معاصر مي باشد . اين بزرگ ادبيات مملكت ما سالهاي واپسين عمرش را در چنين جايي سپري كرد. خالق بچه شمرون و سگ كوره پز در بدترين شرايط مادي بدرود حيات گفت . اما متوليان هنردوست اگر در هنگام زندگي بدادش نرسيدند اما براي بدرقه اش سنگ تمام گذاشتند! اين عاقبت محتوم هنرمند بودن است...

مطمئنا اشكال اصلي اين مصائب بخود اين عزيزان برمي گردد. اگر در سالهاي جواني و زمان محبوبيت كمي هم به سالهاي پيري مي انديشيدند شايد اين همه رنج و سختي و مرارت  را بجان نمي خريدند. آنها هرگز مستوجب چنين سختيهايي نبودند.

شهرت مانند يك نسيم خنك و گذرا طي مي شود و خوش آنكه حداقل از لحاظ مادي خوشه اي از روزهاي مؤفقيت برچينند كه در روزهاي افتادگي بكار آيد. داشتم به بازيگران و دست اندركارن درگذشته سينماي ايران فكر مي كردم كه چگونه سالهاي آخر عمر خود را با سختيهاي فراوان گذران كردند ...

پرويز نارنجيهاي عزيز كه صدايش محبوب بسياري از دوستان  است بخاطر بيماري سرطان چندين ماه در بيمارستان بستري بود و روزي كه در گذشت اگر مساعدت سازمان صدا و سيما نبود بيمارستان جنازه اش را تحويل خانواده اش نمي دادند.

هوشنگ بهشتي بازيگر و دوبلور قديمي سينما هنگامي درگذشت كه صاحبخانه جوابش كرده بود و او بسياري از مدارك و اسناد فعاليتهايش را در گوني گذاشته و جلوي درب منزلش قرار داده بود . اگر عباس بهارلو محقق سينما نبود اين اسناد روانه زباله داني شده بود . امروز بسياري از آنها در موزه سينما قراردارد.

سامي تحصني بازيگر قديمي سينما - يكي از نقشهايش استاد مكتبخانه در فيلم كفشهاي ميرزا نوروز بود- ماههاي آخر عمرش را در مسافرخانه اي درجه 3 بسر برد . او براي گذران زندگي هر روز قسمتي از وسايل زندگي اش را فروخت و در نهايت بعلت مشكلات فراوان بر اثر سكته مغزي درگذشت . اين درحالي بود كه بناچار هريك از فرزندانش را نزد اقوامش در مشهد گذاشته بود كه حداقل شكمشان سير شود و در روزهاي آخر تنها مونسش همسر مريضش بود.

حسين اميرفضلي بازيگر قديمي راديو ، تلويزيون و سينماي ايران هم در عسرت فراوان درگذشت.

رضا بيك ايمانوردي ستاره دهه  40و50سينماي ايران كه براي بازيهايش دستمزدهاي كلان مي گرفت ، هرگز قدر اين ثروت بادآورده را ندانست و سالهاي آخر عمرش را در آمريكا و در يك مزرعه بعنوان كارگزار سپري كرد. البته او در اوج محبوبيت دست گشاده اي داشت و به مستمندان كمك بسيار مي كرد . اما خب زندگي هاي موقت برايش هزينه هاي بسيار داشت !

شاپور قريب هم بصورتي ديگر...

اين سياهه طولانيست ...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسپونز - ۱۳۹۱/۵/۲۵ صبح ۱۰:۱۹

متأسفانه ناديا دلدار گلچين بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون پس از 9 روز کما بامداد امروز، 25 مرداد ماه، در بیمارستان عرفان درگذشت.

به گزارش مهر، نسیم جعفری دختر این هنرمند در این‌باره گفت: متاسفانه ساعت 6 صبح امروز مادرم که در بخش ICU بیمارستان عرفان بستری بود دارفانی را وداع گفت.

ناديا دلدار گلچين متولد 1339 در تهران و داراي مدرك تحصيلي ديپلم موسيقي از هنرستان عالي موسيقي بود كه فعاليت بازيگري‌اش را از سال 1369 با فيلم ابلیس آغاز كرد و در فيلم‌هايي چون ديدار در استانبول، دوروي سكه، پادزهر، همه دختران من، مرد نامريي، خط آتش، روسري آبي، كمكم كن، مهرمادري، غريبانه، شيدا، دختري با كفش‌هاي كتاني و مجموعه هاي تلويزيوني خاله سارا، كهنه سوار، دزدان مادربزرگ، همه فرزندان من، پزشكان، شن‌هاي كف رودخانه و سه در چهار به ايفاي نقش پرداخت.

 وي  فرزند نادر گلچین -خواننده- و دختر عموي مرجانه و منیژه گلچين -بازيگر- بود.

یادش گرامی باد

مثل این که تابستان نود و یک قرار است با خاطرات بد و بدتر در خاطره هایمان برای همیشه جاودان شود.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسپونز - ۱۳۹۱/۵/۲۵ عصر ۰۴:۵۲

جون به جونمون کنن، مرده پرستیم!

تا دیروز اگه تو جستجوی اینترنتی میزدی " نادیا دلدار گلچین" نهایت 2000 صفحه رو اعلام می کرد. الان تا این لحظه که من تایپ کردم " نادیا دلدار گلچین درگذشت" ، گوگل 498000 صفحه رو اعلام میکنه! حالا اگه فقط بزنیم " نادیا دلدار گلچین" 786000 صفحه اعلام می کنه!

چی بگم والله؟!




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۱/۶/۲ عصر ۰۸:۵۳

اينجا آرامگاه بازيگري است كه حداقل يكي از نقشهايش در تاريخ سينماي ايران بسيار ماندگار است . اين سنگ محقر از آن مادر بابك فيلم درامتدادشب است كه سالهاست در اينجا  بخواب ابدي فرو رفته است.

دلشوره هاي مادرانه اش در آن فيلم كه مي داند فرزندش چند صباحي بيشتر زنده نيست و در حال شرح دادن واقعيت به آن خواننده شهير است  آنقدر طبيعي و جانسوز است كه هرگاه اين فيلم را تماشا مي كنم از فدر ناديدن بازي او توسط منتقدان سينما افسوس مي خورم.

مليحه نظري بازيگري توانا بود كه غريبانه آمد و غريبانه هم رفت . از اين سنگ اهدائي شهرداري مي توان دريافت كه او اگرچه در يكي از مشهورترين فيلمهاي سينماي ايران نقش آفريني كرد اما گمنام رفت .

كاش حداقل بهمن فرمان آرا  سنگي براي مزار اين هنرمند تدارك ديده بود كه در شان بازيگر فيلمهايش باشد...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - جو گیلیس - ۱۳۹۱/۶/۳۱ عصر ۰۵:۰۲

ای کاش من هم بمیرم ...

می پرسید چرا؟ چون آن من هم بزرگترین و بهترین بازیگر عرصه خود می شوم. تمام قابلیت ها و توانایی های نهفته ام ناگهان پیدا می شوند. مهربان ترین مادر، بهترین همسر، فداکارترین همکار، منضبط، مقتدر، بی ریا و دوست داشتنی (روحم از ان بالا انگشت به دهان می گیرد و می گوید : ای بابا، چی بودم و نمی دانستم!)

به کارهایم نگاه دوباره می شود، فیلم هایم خوراک یک هفته از تلویزیون می شود و نمایشنامه های رادیویی ام بارها پخش می شود. در عرصه های مختلف فعالیت های "درخشان" مرا با بوق و کرنا به گوش و چشم شنونده ها و خواننده های بیچاره می رسانند. از کارهای قدیم و جدیدم صحبت می کنند که همه عالی و مافوق تصور بوده اند. از استغداد عالی من در درام و کمدی حرف می زنند، از جایزه هایم حرف می زنند و از جایزه هایی که حقم بود و نگرفتم. از فعالیت در جشنواره ها صحبت می کنند و این که عادل ترین قاضی در داوری ها بودم. سخنرانی هایم در جشنواره ها به صورت کلمات قصار تکرار می شود. از عشق و علاقه بی نظیر و تجلیل فراوان مردم حرف می زنند و خلاصه هر انچه لایقش بودم و نبودم حرف می زنند و چه تاسف ها خواهند خورد که هنرمند بزرگی مانند من از میانشان پر کشید و به آسمان رفت!

- ثریا تبدیل به ستاره ای دور از دسترس می شود که دیگر در میان ما نیست (این جمله را گوینده رادیو با بغض در گلو می گوید...)

آه که من چقدر مهم بودم و نمی دانستم. اه که من چه اعجوبه ای در دنیای هنر بودم و نمی دانستم. آه که من چه آدم خوب و عالی و فرهیخته ای بودم و نمی دانستم. پس ای کاش من هم بمیرم.

جسدم از خانه سینما، شاید هم از رادیو میدان ارگ سابق به جلوی تالار وحدت خواهد رفت (بستگی دارد کدام یک زودتر خودشان را جلو بیندازند، رادیو یا تلویزیون) و البته معلوم نیست جسد را چه کسی کشف خواهد کرد، چون دوستان قدیم که کلی برایشان فداکاری کرده ای با دوستان جدید خوشند. بچه و فامیل هم اگر داشته باشی در بند کار خویشند.آدم هایی می آیند و همدیگر را می بینند و خود را نشان می دهند، به این عنوان که هر هنرمندی بمیرد ما به خاطر "احترام به هنر" در تشییع جنازه اش شرکت خواهیم کرد. آدم هایی که سالهاست نمیدانند من (من به معنای همه هنرمندان) در چه شرایطی زندگی می کنم. آدم هایی که از مشکلات و صدمات و اجحاف هایی که به من هنرمند شده حرفی نمی زنند، آدم هایی که نیم خواهند بدانند اگر ناتوان می شدم زندگی ام می چرخید یا به گدایی می افتادم.

عکاس ها و فیلمبردارها "عکس های زیبایی" از آدم هایی که دستشان را با ژست هنرمندانه ای به چشمانشان می کشند ثبت می کنند. آدم هایی که نمی دانند من در این چهل و اندی سال چه کرده ام. چه بزرگ می شوم من و چه بالنده. و برای چند روزی چه معروف و محبوب و دوست داشتنی!

چون دیگر نیستم که خاری در چشم کسی باشم.

چون دیگر نیستم تا جای کسی را تنگ کنم.

چون دیگر نیستم تا حسادتی را برانگیزم.

چون دیگر نیستم تا ندانند با من چه کنند.

صحبت از کسی که دنیا را ترک گفته آسان است چرا که او نمی تواند جواب بی مهری ها را بدهد. پس بهتر است حال که زبان درازش کوتاه شده، از محسنات او بگوییم (داشته باشد یا نداشته باشد، فرقی نمی کند) رئوف و مهربان، نازنین، هنرمند، مردمی، والا ، بالا.

پس آرزو می کنم ای کاش من هم بمیرم و آن وقت به قول شاعر نازنین، عمران :

امروز روز خوبی برای من است چون،

دنیا را دنیاتر،

زیبا را زیباتر،

و گل را گل تر می بینم.

این متن ، را ثریا قاسمی ، به یاد مرحوم حسین پناهی در سال 1383 نوشته است. حسین پناهی که در طول عمرش هیچگاه به شهرت کنونی اش نرسید.

همین چند وقت بود که علی کسمایی، در گذشت و همین که چشم بر این دنیا بست همه تمجیدها و لیست فیلم هایی که او دوبله کرد در رسانه ها پخش شد. نمی دانم چه رسمی است که این تمجید ها پس از مرگ آغاز می شود...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۱/۷/۱۵ صبح ۰۷:۱۵

نمیدانم چند سال قبل بود (شاید 8 سال پیش) که به درخواست یکی از دوستان در آنزمان مقاله ای نوشتم در وصف حال و روز زنان بازیگر سینمای ایران و عمدتا زنان فیلمفارسی.درست بیاد ندارم در سایت پرشن تولز بود یا دیگری. اما هرچه بود تمام آن فارومها در آنزمان به سرنوشت ف ی ل تر گرفتار آمدند و هرآنچه نوشتیم بر باد فنا رفت... اما گاهی سرقتهای ادیبانه که مختص ایرانی جماعت هم هست به سود ماست. بعنوان مثال، همین مقاله که عرض کردم را دیروز در جستجوی چیزی دیگر در یک وبلاگ دیدم که صاحبش بدون اینکه نامی از منصور ببرد آنرا در سایت خود به یادگار نهاده بود! ...

http://www.filmghadimi.blogfa.com/post-357.aspx

در همین مقاله بود که شخص بهزاد عشقی (از نویسندگان ماهنامه فیلم) را مذمت کردم که شخصا با مقاله های توهین آمیزش یکی از عوامل دق مرگ شدن و عدم بازگشت مجدد مرحوم محمد علی فردین به سینمای ایران شد... بعدها عشقی که گویا وجدان خود را آسوده نمی دید در یک جستار در ماهنامه فیلم اشاره کرد : "به خدا قسم من نمیخواستم فردین از دست من ناراحت شود و کسانی که در اینترنت مقاله مرا کوبیدند این را باید در نظر داشته باشند!"




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سناتور - ۱۳۹۱/۸/۲۳ عصر ۰۹:۴۶

یک عکس قدیمی دیدم نمیدونستم کجا پست بزنم این بودکه اینجا زدم .عکسمربوط به تیم هنرمندان قبل از انقلاب .فکرکنم اوائل دهه 40 باشه.دوستان ببخشید دیگه




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - rahgozar_bineshan - ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ عصر ۱۱:۵۹

دوستان کسی می تونه هنرمندان حاضر تو این عکس رو معرفی کنه؟؟؟

با تشکرات فراوان!

(بدیهی است که بنده نادره و ملک مطیعی و گوگوش و فروهر رو می شناسم!)




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - ایرج - ۱۳۹۱/۱۲/۲۵ صبح ۰۲:۲۶

این عکس مربوط است به پشت صحنه فیلم کاکو سال 1350 . این فیلم در شهر شیراز ساخته شد.

از راست به چپ : حمیده خیر آبادی - منوچهر وثوق - ایرن - ناصر خان ملک مطیعی - ایرج صادقپور - شاپور قریب ( کارگردان فیلم)

متاسفانه دو نفر سمت چپ رو نشناختم.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۲/۱/۴ عصر ۱۲:۵۷

به یاد یک عاشق بزرگ


اولین برخورد جدی ام با دکتر کاووسی، در دفتر صابر رهبر شکل گرفت. جایی که پاتوق بسیاری از کهنه کاران عالم مطبوعات و سینما بود. کسانی که به ناچار در دهه شصت از چرخه زندگی و کار مورد علاقه شان دور نگاه داشته شده بودند. صابر رهبر از مدت ها پیش در کنار فیلمسازی به کار سینماداری نیز مشغول شده بود و تا امروز نیز آخرین حلقه ارتباطی خود با سینما را حفظ کرده است
آن روز به جز دکتر کاووسی، دوست مشترک دیگرشان کاظم اسماعیلی-روزنامه نگار و مترجم باسابقه- نیز در دفتر حضور داشت. من به اقتضای سن و سابقه ام فقط ناظر گفتگوها بودم و سرخوش از حضور در این جمع و با شناختی که از خلق و خوی صابر نیز داشتم، جسارت وارد بحث شدن را نیز در خود نمی دیدم. تا اینکه سخن از فیلمی قدیمی به نام پاسداران سحر(محصول 1930 با شرکت داگلاس فربنکس جونیور) به میان کشیده شد. در کمال تعجب، دکتر کاوسی و آقای اسماعیلی عزیز هر دو این فیلم را با فیلمی از ارول فیلم به همین نام(محصول 1938) اشتباه گرفته بودند. چیزی که با توجه به شباهت صد در صد نام فیلم ها و خط داستانی شان، محتمل و طبیعی بود. بی اختیار وارد بحث شده و این موضوع را در کمال احترام گوشزد کردم. هر سه نفر گوش کردند، اما وقتی توضیح من به پایان رسید، صابر رهبر با کمال تغیّر گفت: یعنی تو الف بچه از دو استاد بزرگ بیشتر می دانی؟ اضافه کردم که چنین قصدی ندارم، فقط اشتباهی لپی را یادآوری کردم و بس. کاووسی و اسماعیلی چیزی نگفتند، اما رهبر بعد از آن ملاقات تا ساعت ها مرا سرزنش کرد که نباید چنین کاری می کردم. حتی در سال های بعد نیز این موضوع را با لحنی شوخی و جدی به من یادآوری می کرد
اما فردای آن روز اتفاقی افتاد که هم رهبر و هم مرا شگفت زده کرد. دکتر کاووسی با تلفن تماس گرفت و به رهبر گفت تا از من تشکر کند و بگوید که حق با من بوده است. ابتدا صابر رهبر و سپس خود من شگفت زده شدیم، چون با توجه به همان نخوتی که گاه در رفتار و گفتار دکتر دیده می شد و بسیار سبب زیر سوال بردنش از سوی دیگران شده بود، چنین کاری بعید به نظر می رسید. ولی همین اتفاق سبب شد تا به منصف بودن کاووسی و نزاکت وی بیش از پیش ایمان بیاورم. رابطه ما از دور و نزدیک، سال ها ادامه یافت و هر گاه که فواصل دیدارهای ما زیاد می شد، به واسطه دوستان مشترک-از جمله زنده یاد جهانگیر پارساخوی عزیز- پیغام می فرستاد و نشان می داد که هنوز شاگرد کوچک و گاه گستاخ خود را فراموش نکرده است. گستاخی که حتی یک بار به بیرون کردن من از کلاس وی ختم شد
تا اینکه گذرم به تلویزیون افتاد و شدم برنامه ساز ثابت چند شبکه و پای ثابت بسیاری از برنامه های سینمایی. وقتی از شبکه چهار سفارش ساخت برنامه سینما سیاست را گرفتم، طرحی کرونولوژیک نوشته و اسامی تعدادی از کسانی که باید در این برنامه به عنوان کارشناس مقابل دوربین قرار می گرفتند، برای دفتر تامین برنامه ارسال کردم. با توجه به نگاه تاریخی حاکم بر طرح، طبعاً اولین نام "دکتر امیرهوشنگ کاووسی" بود. در آن مقطع، سال ها بود که دکتر مغضوب تلویزیون و ممنوع التصویر شده بود. اما اصرار من و دلایل متعددی در باب اینکه وی تنها مورخ سینما در ایران است، و فشارها و چانه زنی های تهیه کننده به تحریک من، سبب شد تا اجازه حضور وی در برنامه صادر شود. اما مشکل دیگری سد راه ما قرار داشت
دکتر به تازگی حمله قلبی را پشت سر گذاشته و طبعاً توان سابق را نداشت. با این حال با وی تماس گرفتم و رخصت خواستم تا به همراه گروه فیلمبرداری به منزل شان رفته و دقایقی از گفتارشان برای استفاده در برنامه ثبت کنم. با آغوش باز پذیرفت، اما همسرش دوباره از من خواست ملاحظه وضعیت جسمانی وی را کرده و بیش از اندازه خسته شان نکنم. قول دادم و در روز موعود، همراه فیلمبردار(سعید مهمان دوست) و صدابردار به منزل دکتر در خیابان چهرازی رفتم. به آنها نیز سفارش کردم که هر کجا لازم بود و دکتر نتوانست ادامه دهد، قطع کرده و منتظر شنیدن کات از طرف من نباشند
وقتی وارد خانه شدیم، دکتر به زحمت از جایش نیم خیز شده و رسم ادب را در برابر میهمانان به جا آورد. از وی خواستم هر جا که راحت است بنشیند تا فیلمبردار و صدابردار خود را برای شروع کار آماده کنند. در صندلی همیشگی خود و در کنار میزی پر از تصاویر خانوادگی و گلدان های متعدد نشست و منتظر شد. هنگام صحبت متوجه شدم که زنجیره کلامش گاه گسسته شده و نفس یاری نمی کند. همسر مهربانش که دلسوزانه از وی مراقبت می کرد، مرتب با آوردن لیوانی آب یا توصیه به استفاده از اکسیژن یا دارو به وی کمک می کرد. این زن با وجود اختلاف سنی زیاد با همسرش، با چنان شفقتی از وی پرستاری می کرد که برایم باورنکردنی بود. حال و احوال دکتر از دید همکاران نیز مخفی نماند و سعید آهسته به من گفت که کارمان خراب است و اگر بتوانیم 5 دقیقه مفید از جلسه امروز استخراج کنیم، باید کلاه مان را به هوا بیندازیم
اما... وقتی چراغ ها روشن شد و دوربین به کار افتاد، دکتر کاووسی نیروی فراطبیعی یافت. چهره اش بشاش تر و کلامش رساتر شد. هر لحظه که گذشت با ذکر نکات برجسته تاریخی-که بی تردید از هیچ کس دیگر به جز او نشنیده بودم و در هیچ کتابی هم بعدها به آن برنخوردم- در زمینه استفاده ایدئولوژیک از سینما توسط لنین، هیتلر و مخصوصا موسولینی صدایش زلال تر و رساتر شد. دیگر توقف نمی شناخت و حتی محدودیت کاست های بتاکم را از یاد برده بود. خود من نیز مسحور کلامش شده بودم و تنها فردی که متوجه وقایع پیرامونی بود، سعید مهمان دوست فیلمبردارمان بود که به من اشاره کرد تا کلام دکتر را قطع کنم تا کاست دوربین را تعویض کند. در یک کلام بگویم که 90 دقیقه بدون قطع سخن گفت و تنها دوبار برای تعویض کاست توقف کردیم. در طول این 90 دقیقه، به چشمان وی خیره شده بودم. چشمانی که تنها یک چیز در آن موج می زند: عشق به سینما
آن روز معنای عشق به سینما را تمام و کمال دریافتم. مردی ناتوان و کهن سال، وقتی سخن از معشوق شد، ناگهان جانی تازه یافت. درخششی که در چشمان وی دیدم، هرگز در چشم های منتقدان همروزگار خودم ندیده ام. کاووسی با وجود حجم کارهای ناکرده که خود نیز به آن معترف بود- از جمله ترجمه تاریخ سینمای ژرژ سادول که بارها و بارها از وی خواهش کردیم این مهم را به پایان برساند و منتشرش کند و از همه مهم تر خود تاریخ سینمایی بنویسد- تا جایی که توانست کوشید برای مردم روزگار خود سلیقه سینمایی بسازد. با جریان ساخت نوارهای متحرک مبارزه کرد، کوشید مردم را با مفهوم فیلم خوب آشنا کند. و در این راه هرگز با هیچ کس و هیچ جریانی سازش نکرد. به اقتضای روز تغییر عقیده نداد و به اصول خود وفاداری پیشه کرد. خصلت هایی کمیاب در نزد اکثریت منتقدان امروز که تفاوت اظهار نظرهایشان درباره یک فیلم بیش از چند ماه فاصله بین نمایش آنها در جشنواره و اکران عمومی نیست
و حالا، باید با چنین مردی، با چنین استادی بدرود بگوییم. خاطره از وی بسیار دارم، اما خاطره همین دیدار آخر برایم کافی است. او در ذهن من همواره به عنوان یک عاشق سینما و منتقدی منصف و سازش ناپذیر زنده خواهد بود. خوشحالم که به من افتخار شاگردی اش را عطا کرد. از وی سپاس گزارم که پذیرفت با حضور در برنامه ناچیز شاگردش آن را غنی تر کند. و افسوس می خورم که نسل فعلی منتقدان و خوانندگان مباحث سینمایی با باورهای انسانی چنین استادی چندان آشنا نیست و تنها او را به خاطر ابداع کلمه فیلمفارسی به خاطر می آورد.

امیر عزتی (صفحه شخصی ایشان در ف.ب)




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۲/۱/۵ عصر ۱۰:۳۱

دكتر كاوسي منتقد آشتي ناپذير فيلمفارسي بود.اين دانش آموخته ايدك فرانسه اگر چه در فيلمسازي موفق نبود اما دوسه اثري كه در دهه سي و چهل ساخت آثاري سالم و پالوده بودند. او با بزرگان موج نوي سينماي فرانسه در دوران دانشجويي و پس از آن حشر و نشر داشت كه اميدوارم خاطراتش را در كتابي جداگانه بخوانيم . هوشنگ كاوسي از منتقداني بود كه بخاطر انتقاد از سينماي محمل باف فارسي - بجز استثنائاتش - بهايي را پرداخت كه آنهم عدم فيلمسازي بود كه البته اين بها ، بهاي شيريني بود چرا كه تاريخ ثابت كرد همكاران ايشان و بسياري از منتقدان سينماي ايران هنگامي كه دست به فيلمسازي يازيدند نتيجه كارشان مبتذل تر از فيلمهايي بود كه روزگاري آنها را مورد انتقاد قرار داده بودند. پرويز نوري ، شاءالله ناظريان ، تقي مختار و... از اين قسم بودند.

دكتر كاوسي پديده اي در عالم نقد و البته سينمايي نويس ، مترجم و باني  نمايش فيلمهاي مطرح تاريخ سينما در كلوپ هاي تخصصي بود. گويا زماني كه ايشان در دهه 30 به ايران بازگشت دكتر اسماعيل كوشان براي كارگرداني فيلمي تاريخي از ايشان دعوت بهمكاري كرد. اما هنگام فيلمبرداري مشاهده كرد كه دكتر كوشان از ايشان مي خواهد صداي فلان خواننده و رقص فلان رقاصه را هم در فيلمي تاريخي بگنجاند و حتي بدتر آنكه در پشت صحنه فيلمي ديگر از محصولات پارس فيلم ديده بود كه مرحوم كوشان بخشهايي از سناريو را بر روي كاغذ سيگار نوشته است! اين شلختگي ها- كه البته بخاطر شرايط آن روزگار ، امروز قابل اغماض است -  براي دانش آموخته يكي از معتبرترين دانشگاههاي جهان بسيار گران آمد و پس از ساخت فيلم پليسي 17 روز به  اعدام تا سالها عطاي فيلمسازي را به لقايش بخشيد . او به عالم نويسندگي بازگشت و به يكي از نويسندگان و منتقدان جاودان تاريخ سينماي ايران بدل شد.

ماجراي نقد منفي ايشان بر فيلم قيصر و جدل قلمي اش با نجف دريابندري و پرويز دوايي - دو منتقد موافق-  بر سر اين فيلم يكي از فصلهاي ماندگار تاريخ نقد نويسي سينماي ايران است.او تماشاگران قيصر را جماعت تخمه شكن ناميد و اين فيلم را فاقد جنبه هاي زيبا شناختي قلمداد كرد. البته سالها بعد در مراسم بزرگداشت ايشان در جشن منتقدان سينماي ايران ( 1367) مسعود كيميايي و دكتر كاوسي همديگر را در آغوش گرفتند و كدورت سالها قبل را به فراموشي سپردند. اگر چه ظاهرا نقدهاي منفي استاد بيشتر باعث شهرت قيصر شد اما نشان از سرسختي و قاطعيت ايشان بر سر نظرياتش داشت. البته ايشان يكي از مخالفان سرسخت دوبلاژ هم بود و اين سرسختي را سالهاي سال ادامه داد. البته مواضع ايشان مال روزگاري بود كه دوبله ايران دوران طلائي خود را سپري مي كرد،  نمي دانم نظر استاد درباره دوبله اين سالها چه بوده !

دكتر كاوسي حق بزرگي بر ادبيات نوشتاري سينماي ايران دارد و همو بود كه با نمايش و نقد و تحليل برترين آثار سينماي جهان نسلي فرهيخته را رشد داد كه هر كدام از وزنه هاي ادبيات سينمايي اين مرزو بوم شدند. حافظه غبطه برانگيز استاد و اطلاعات شگرفش از بارزترين ويژگيهاي ايشان بود.

يادش گرامي




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۲/۱/۶ عصر ۰۱:۰۴

دکتر کاووسی در نقد قیصر (اواخر دهه 40) : بابائی را میکشند و بالای حمام می اندازند. چاقو از پشت طرف خورده اما چاقو کش چاقو را کنار جسد می اندازد تا همه تصور کنند بینوا خودکشی کرده است! چرا؟ چون قیصر ساز اینطور میخواهد! ...

دکتر کاووسی در نقد تايتانیک (در زمان اکران فیلم) : این فیلم که همه (بخصوص جوانان) برایش غش و ضعف میکنند از آندسته از فیلمهاست که تا ده سال بعد کسی آنرا بیاد نمی آورد و حتی حوصله دوباره دیدنش را نخواهد داشت. واقعا فاصله بین شب بیادماندنی(بیکر) با این فیلم تا کجاست؟ یک فیلم آبکی که با پول تزیین یافته نه هنر...

دکتر کاووسی در نقد باشو غریبه کوچک اوایل دهه هفتاد در تلویزیون) : بیضائی با این فیلم مرا از خود ناامید کرد. زن این فیلم با آن دادوهوارهای سر مزرعه اش واقعا دیوانه است و اینرا حتی خود کارگردان هم نمیداند ! ...

دکتر کاووسی در نقد سارا (در تلویزیون در همان سالها) : این آقائی که اسم کارگردان بخودش میگذارد و نوشته های دیگران را به اسم خودش فیلم میکند حتی در این فیلم فرق چک و سفته را هم نمیداند. شما به گفتگوی شکیبائی با این خانم در فرش فروشی توجه کنید تا دستتان بیاد که کارگردان بیسواد حتی یکبار هم در عمرش به بانک نرفته تا بداند چک چیست و سفته چی ...

دکتر کاووسی در نقد شخصیت دکتر اسماعیل کوشان در رسانه های خارج از کشور در دهه 60 : میگویند کوشان پدر نوین سینمای ایران است اما من میگویم همین آقا سینمای ایران را به لجن کشید و مردم را با سرمایه خودش زودباور و نادان فرض کرد و فیلمهای آبکی و آبگوشتی و فارسی را ارزانی این مردم کرد تا دیگران هم از او تقلید کنند ...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - رئیس - ۱۳۹۲/۱/۶ عصر ۱۱:۴۱

 فردا تولد کسیه که هممون دوستش داریم

خسرو شکیبایی


 

تولدت مبارک حمید هامون...





RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۲/۲/۳۱ عصر ۰۷:۵۹

برای من و همنسلانم، احمد جورقانیان یک منجی بود. یک آقای ووپی، مردی با همه جواب ها... کسی که در دوره پر آشوب سال های اول انقلاب و دهه شصت، به تنهایی بار تامین فیلم تمامی کانون ها و انجمن های نمایشی دانشجویی و دانش آموزی را به دوش کشید. در آن مقطع هنوز ویدیو فراگیر نشده بود و لذت تماشای فیلم در سالن-بزرگ یا کوچک تفاوت نمی کرد- جایگاه آیینی خود را داشت. عاشق سینما باید فیلم را روی پرده می دید، نه صفحه کوچک تلویزیون که عظمت فیلم ها و ژرفای آنها را بازتاب نمی داد.

 جورقانیان و دفتر تلاش فیلم اش در خیابان جمالزاده حکم کعبه مقصود دوستداران سینما را داشت. کمیاب ترین فیلم های تاریخ سینما و گاه فیلم های سیاسی مهم را به سهولت و هزینه ای اندک در اختیار دانشجویان و دانش آموزان قرار می داد. روزهایی را که از تبریز به تهران رفته و فیلم هایی برای نمایش در کانون فیلم مان از وی به امانت می گرفتم را به خاطر دارم. بعدها خود زحمت ارسال فیلم ها را با اتوبوس می کشید و نیازی به آمدن و رفتن این فاصله طولانی نبود. و چه حوادث تلخ و شیرینی از این بده و بستان های فرهنگی بر ما گذشت....برخی از فیلم های احمد، تبری بود(اصطلاحی رایج درباره فیلم هایی که حقوق پخش شان در ایران به اتمام رسیده بود و نسخ فیلم باید در حضور نماینده کمپانی معدوم یا تخریب می شد. این کار با فرود آوردن تبر روی نسخه های 35 میلی متری انجام می شد) و با زحمت و مرارت بسیار آنها را مرمت کرده بود. گاه از میان چندین کپی، موفق به تهیه یک کپی کامل شده بود و آن را در اختیار امثال ما می گذاشت. گاه این نسخه ها ناقص بودند یا پرده های جابجا بود که سبب خنده تماشاگران می شد. گاه نیز اشتباهاً پرده ای از فیلمی دیگر در میان پرده های یک فیلم قرار داشت که شلیک و انفجار قهقهه دانشجویی که از جرز دیوار هم خنده اش می گرفت، بدرقه کننده صحنه های فیلم و گردانندگان کانون فیلم می شد. اما هر چه که بود، به همت او بود که لذت تماشای بسیاری از آثار مهم تاریخ سینما یا فیلم های دوبله شده در ایتالیا میسر شد.

 یکی از خاطرات جالب من از این نسخه های سرهم شده توسط جورقانیان به فیلمی ایتالیایی مربوط می شود که هم در ایتالیا و هم در ایران دوبله شده بود و او با سر هم کردن نسخ ناقص هر دو دوبله توانسته بود فیلم کاملی تهیه کند. خیلی از تماشاگران داخل سالن متوجه نشدند که در نیمی از فیلم سرشار و در نیمی دیگر ناظریان به جای پیترو جرمی حرف زده اند، اما برای دوستداران دوبله دیدن چنین نسخه ای ضیافتی بود.

 سال ها بعد که دیگر دوران کانون های فیلم سرآمده بود، بارها وی را در دفتر جشنواره فجر، وزارت ارشاد و خانه سینما دیدم. هنوز سوار بر موتورسیکلت به این سو و آن سو می رفت و سعی داشت آرشیو گرانقدرش را با چنگ و دندان حفظ کند. از مخاطراتی که بارها بر سرش هوار کردند، شکوه می کرد. از اینکه با وی مانند یک قاچاقچی برخورد کرده بودند، زخم ها بر سینه داشت. اما خم بر ابرو نمیاورد.

 احمد جورقانیان نه فقط یک عاشق سینما، بلکه عاشقی جان سخت بود. مردی که سینما برایش همه چیز بود. مردی که اگر در اروپا زندگی می کرد شاید کارش با هانری لانگلوآ و تلاش اش برای حفظ فیلم ها مقایسه می شد. اما نشد و به یاد ندارم که از او -و بسیار چون او- در زمان حیات شان تقدیر شده باشد. و حالا دیگر در کنار ما نیست. اگر دنیای دیگری باشد، شک ندارم که در آنجا هم به دنبال یافتن نسخ برخی فیلم هایی است که موفق به پیدا کردنشان نشده بود. دل مان برایت تنگ می شود آقای احمد جورقانیان عزیز...

 

از صفحه شخصی امیر عزتی در ف.ب 

 

 

 




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اکتورز - ۱۳۹۲/۵/۵ صبح ۰۶:۱۰

بنیان گذار سینمای دلهره یا هیچکاک سینمای ایران

به یاد :

ساموئل خاچیکیان

[تصویر: 1374889751_3053_36020e3e2a.jpg]

در سال 1302    در  تبریز   از والدین مهاجر ارمنی به دنیا آمد. سومین فرزند خانواده‌اش بود و به دلیل وجود یک کتابخانه بزرگ در خانه پدری و علاقه به موسیقی در خانواده، به این زمینه‌ها گرایش پیدا کرد در نه سالگی نخستین شعرش را سرود که این شعر با نام زندان در روزنامهء آلیک    (Ալիք օրաթերթ ) چاپ شد در چهارده سالگی در نمایش سویل در تبریز بازی کرد و پس از آن هشت نمایشنامه نوشت که علاوه بر شهرهای مختلف ایران در لس آنجلس, سانفرانسیسکو و یونان نیز اجرا شد    . 

وی پس از فارغ‌التحصیلی از رشته روزنامه‌نگاری، کار خود را به عنوان کارگردان صحنه آغاز کرد    . 

پس از نقل مکان خانواده‌اش به  تهران از موسسان انجمن تئاترارامنه در تهران بود و با افرادی چون آرمان و آرمائیس آقامالیان همکاری داشت. با دعوت ساناسار خاپاطوریان تهیه کننده سینما فعالیت سینمایی را آغاز کرد و نخستین فیلمش را با نام بازگشت در 1331 ساخت. 

خاچیکیان را میتوان از پیشگامان سینمای ایران دانست. شاید جرو نخستین کارگردانانی بود که با دکوپاژ سر صحنه فیلمبرداری می رفت و به این حرفه امتیاز بخشید. به عنوان فیلمسازی نوآور تولید فیلم‌های جنایی را در ایران باب کرد و نخستین آنونس تاریخ سینمای ایران را برای فیلم  دختری ازشیراز ساخت و ده‌ها زمینه فنی دیگر را تجربه کرد. 

بسیاری از بازیگران نامدار سینمای ایران با بازی در آثار خاچیکیان به سینما آمدند و برخی از فیلم هایش هم چون ضربت و عقابها از آثار پرفروش زمان نمایش خود بودند 

در سال ۱۳۳۶ با مشارکت ژوزف واعظیان و دکتر شاهرخ رفیع، استودیو آژیر فیلم را تاسیس کرد. پس از انقلاب و در دهه ی هفتاد نیز با مشارکت پسرش ادوین دفتر تولید یاران فیلم را ایجاد نمود. 

خاچیکیان در سال‌های ۷۸-۱۳۷۷ در صدد برآمد بر اساس فیلم نامه ای از داوود موثقی، فیلم شک را بسازد که به دلیل بیماری موفق به پایان بردن آن فیلم نشد و ادامه کار را به موثقی و پسرش ادوین سپرد .

ساموئل خاچیکیان دارای لیسانس علوم اجتماعی، تاریخ و باستانشناسی بوده و مدت هشت ماه نیز به صورت مکاتبه ای با یکی از مدرسه های سینمایی در آمریکا ارتباط داشته است. 

تولد : 29 مهر 1302

درگذشت : 30 مهر 1380

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ــــــــــــــــــــــــــــــ

نزدیکان در سینما

  • پسرش: ادوین خاچیکیان (دستیار تدوینگر). 
  • برادران : سوریک خاچیکیان (صداگذار) .

افتخارات 

  • حضور در هشتمین دوره جشنواره فیلم برلین در سال ۱۹۵۸ با فیلم شب نشینی در جهنم 
  • ایجاد و توسعه فرصت‌های شغلی در صنوف تولیدی و خدمات فنی کشور 

فعالیت‌ها 

  • شروع فعالیت در تاتر با نمایش "سویل" در تماشاخانه "خورشید" تبریز در سال ١٣١٧. 
  • از بنیانگذاران تاتر ارامنه در تهران با همکاری واهان آقامالیان، آرمان و ژوزف واعظیان در سال ١٣٣٦. 
  • از موسسان "آژیر فیلم" با همکاری ژوزف واعظیان در سال ١٣٣٦. 
  • موسس سازمان سینمایی "مشعل" در سال ١٣٥٠. 
  • شروع فعالیت سینمایی با فیلم "بازگشت" به عنوان نویسنده و کارگردان در سال ١٣٣٢. 

فیلم شناسی

بلوف۱۳۷۲/ مردی در آیینه۱۳۷۰/ چاووش۱۳۶۹/ شب بیست و نهم۱۳۶۸/ شکار۱۳۶۶/ یوزپلنگ۱۳۶۴/ عقاب ها۱۳۶۳/ پیکرتراش از عوج تا اوج۱۳۶۱/ عفریت۱۳۶۱/ انفجار۱۳۵۸/ کوسه جنوب۱۳۵۶/ اضطراب۱۳۵۴/ مرگ در باران۱۳۵۳/ جعفر جنی و محبوبه‌اش۱۳۵۲/ معشوقه۱۳۵۲/ بوسه بر لب‌های خونین۱۳۵۲/ دیوار شیشه‌ای۱۳۵۰/ قصه شب یلدا۱۳۴۹/ نعره طوفان۱۳۴۷/ جهنم سفید۱۳۴۷/ هنگامه۱۳۴۷/ من هم گریه کردم۱۳۴۷/ ببر مازندران۱۳۴۶/ خداحافظ تهران۱۳۴۵/ بی‌عشق هرگز۱۳۴۵/    عصیان /۱۳۴۵ ضربت۱۳۴۳/ دلهره۱۳۴۱/ فریاد نیمه شب۱۳۴۰/ طوفان در شهر ما۱۳۳۷/ شب نشینی در جهنم۱۳۳۵/ چهار راه حوادث۱۳۳۳    

[تصویر: 1374889892_3053_7a683214a1.jpg]

منبع / ویکی پدیا ( دانشنامهء آزاد ).




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۲/۵/۵ عصر ۰۲:۰۹

(۱۳۹۲/۵/۵ صبح ۰۶:۱۰)اکتورز نوشته شده:  

بنیان گذار سینمای دلهره یا هیچکاک سینمای ایران

به یاد :

ساموئل خاچیکیان

[تصویر: 1374889751_3053_36020e3e2a.jpg]

با تشكر از اكتورز عزيز بخاطر يادنامه اين كارگردان بزرگ و خودساخته سينماي ايران ، فيلمسازي كه براي اولين بار در سينماي ايران به نام كارگردان افتخاري ابدي بخشيد . نامش را همچون ستارگان فيلمهايش بزرگ بر ديواركوبها ثبت نمودند و تماشاگران او را هم مانند هنرپيشگانش ستودند. نامش در دهه 30 و اوايل دهه 40 كافي بود كه فروش فيلمهايش را تضمين كند . سينماهاي مجللي كه روزگاري نمايش آثارايراني را دون شان خود مي دانستند با كمال افتخار پذيراي فيلمهاي او بودند.همو بود كه در اتاق تدوين فيلمهايش كه برايش بسيار محترم و مقدس بود جواني 24 ساله را به خلوتش راه داد كه بعدها همچون خودش يك ستاره / كارگردان ابدي شد، يعني استاد كيميايي .همو بود كه عبدالله بوتيمار خوش سيما را از اتاقهاي دوبله به پرده سينما آورد و از او يك ستاره ساخت. ساموئل خاچيكيان فقط يك نام نيست او كسي است كه سينماي ايران تا ابد وامدار اوست . خلاقيت و ايده هاي او در زمانه اي كه سينماي ايران چه از حيث امكانات و چه مضمون كم بضاعت و شايد بي بضاعت بود بسيار بكار آمد و او باعث ورود طيف وسيعي از تكنسين هاي فني به سينماي ايران شد. متاسفم كه اين پير سينماي ايران هرگز آنگونه كه بايد قدر نديد و ستايش نشد. در واپسين ماههاي حياتش از او در جشنواره فيلم فجر تقدير شد كه بسيار دير بود . تا سينماي ايران زنده است نام ساموئل خاچيكيان نيز زنده خواهد ماند.

نوشته اكتورز گرامي باعث شد كه دوباره فيلمهاي ايشان را نگاه كنم و با مرور خاطرات و فعاليتهايش در اولين فرصت به سينماي او در اين تاپيك بپردازم.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اکتورز - ۱۳۹۲/۵/۱۵ صبح ۰۲:۵۶

شاید هریک ازما که خودمان را عاشقان سینما میدانیم اگر روزی هنرپیشه هم میشدیم نمیتوانستیم به جایگاه والایی برسیم و درحد یک سیاهی لشکر میماندیم.

بسیاری در تاریخ سینما آمدند و ستاره شدند و نامشان جاودانه شد اما :

هیچ کس کتک خور فیلم ها را به یادش نمیماند.

[تصویر: 1375745033_3053_eedb6abea6.jpg]

به یاد

" قوچعلی "

[تصویر: 1375744404_3053_e8115353b1.jpg]

تولد 1328

مرگ 1384

علی سخاوت زاهدی ( که بانام جورج زاهدی نیز اورا میشناختند ) بازیگر سینما و تلویزیون بود که به نام " قوچعلی " در سری فیلم‌های صمدآقا و چند فیلم دیگر مانند  شوهر جونم عاشق شده معروف شد.

وی در کنار فعالیت‌های هنری خود کارمند بخش حمل و نقل زمینی و سوخت رسانی هواپیمایی ملی ایران نیز بود و در سالهای اخیر بازنشسته شده بود.

این هنرپیشه، در22 فروردین 1384 در بخش آی سی یو بیمارستان آزادی تهران بستری و در سخت ترین شرایط و درکمال تنگدستی و تنهایی در روز چهارشنبه 26 فروردین 84 درگذشت.

زاهدی در قطعه هنرمندان  بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

فیلم شناسی :

  • تولدت مبارک
  • بيا با من (۱۳۷۱)
  • مستاجر (۱۳۷۱)
  • صمد به شهر مي رود (۱۳۵۸)
  • حق و ناحق (۱۳۵۷)
  • صمد در به در مي شود (۱۳۵۷)
  • رفاقت (۱۳۵۶)
  • سكوت بزرگ (۱۳۵۶)
  • سلام تهران (۱۳۵۶)
  • صمد در راه اژدها (۱۳۵۶)
  • فقط آقا مهدي مي تونه (۱۳۵۶)
  • مرد خدا (۱۳۵۶)
  • مشكل آقاي اعتماد (۱۳۵۶)
  • يكي خوش صدا يكي خوش دست (۱۳۵۶)
  • با هم ولي تنها (۱۳۵۵)
  • شاديهاي زندگي (۱۳۵۵)
  • شوهر جونم عاشق شده (۱۳۵۵)
  • گل خشخاش (۱۳۵۵)
  • پاشنه طلا (۱۳۵۴)
  • دختر نگو، بلا بگو (۱۳۵۴)
  • زنبورك (۱۳۵۴)
  • صمد خوشبخت مي شود (۱۳۵۴)
  • مرد ناآرام (۱۳۵۴)
  • نيزار (۱۳۵۴)
  • تشنه ها (۱۳۵۳)
  • جوجه فكلي (۱۳۵۳)
  • حسين آژدان (۱۳۵۳)
  • شوهر كرايه اي (۱۳۵۳)
  • صمد آرتيست مي شود (۱۳۵۳)
  • فرار از بهشت (۱۳۵۳)
  • گلنسا در پاريس (۱۳۵۳)
  • ماشين مشتي ممدلي (۱۳۵۳)
  • مرغ همسايه (۱۳۵۳)
  • مظفر (۱۳۵۳)
  • ميرم بابا بخرم (۱۳۵۳)
  • خوشگذران (۱۳۵۲)
  • صمد به مدرسه مي رود (۱۳۵۲)
  • علي كنكوري (۱۳۵۲)
  • قربون هرچي خوشگله (۱۳۵۲)
  • گداي ميليونر (۱۳۵۲)
  • ناخدا باخدا (۱۳۵۲)
  • پدر كه ناخلف افتد (۱۳۵۱)
  • ستارخان (۱۳۵۱)
  • صمد و سامي، ليلا و لي لي (۱۳۵۱)
  • مرغ تخم طلا (۱۳۵۱)

[تصویر: 1375745170_3053_180343602c.jpg]

یادش گرامی





RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۲/۵/۱۵ عصر ۰۶:۴۹

(۱۳۹۲/۵/۱۵ صبح ۰۲:۵۶)اکتورز نوشته شده:  

تولد 1328

مرگ 1384                                                                                                                   علی سخاوت زاهدی ( که بانام جورج زاهدی نیز اورا میشناختند ) بازیگر سینما و تلویزیون بود که به نام " قوچعلی " در سری فیلم‌های صمدآقا و چند فیلم دیگر مانند  شوهر جونم عاشق شده معروف شد.


فیلم به عنوان نویسنده


  • ماجرای زندگی (۱۳۳۳)

فیلم به عنوان تهیه کننده


  • ماجرای زندگی (۱۳۳۳)

متاسفانه سايت سوره سينما كه منبع مطلب بالا مي باشد از اين اشتباهات بسيار دارد . متاسفم كه اين سايت كساني را براي كپي برداري از حاصل زحمات محققاني چون جمال اميد و عباس بهارلو برگزيده كه علاوه بر اينكه با تاريخ سينماي ايران آشنايي ندارند با اعداد و ارقام هم نيز آشنايي ندارند. آخر چگونه علي سخاوت زاهدي 5 ساله مي توانسته در سال 1333 فيلمنامه يك فيلم فارسي را بنويسدو از پول توجيبي اش سرمايه گذار فيلم هم باشد!! اگر قوچعلي مرحوم در كودكي چنين استعداد و پولي داشت اينچنين و در مهجوريت كه دارفاني را وداع نمي گفت ! بنظر بنده بايد به اين شخص يا اشخاصي كه در سايت مذكور ودر نهايت ناداني و كم اطلاعي فقط انجام وظيفه كرده اند نشان حماقت داد. اين سايت وزين از اين اشتباهات عجيب و غريب بسيار دارد...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سروان رنو - ۱۳۹۲/۵/۱۵ عصر ۱۱:۲۷

(۱۳۹۲/۵/۱۵ صبح ۰۲:۵۶)اکتورز نوشته شده:  

به یاد " قوچعلی "

بچه که بودیم ( البته فکر نکنید الان بزرگیم ! ) معلم مون به بچه های چاق می گفت قوچعلی. کم کم این واژه وارد فرهنگ ذهنی ما شد که قوچعلی= آدم چاق . ما هم به همکلاسی های چاق خودمون می گفتیم : آی قوچعلی ...!  .  بعدها که کمی بزرگتر شدیم به فکر فرو رفتیم که این واژه از کجا آمده. اوایل فکر می کردیم که خب چاق و قوچ هر دو تا چ و ق دارن پس هم خانواده هستن !!  بعدها که منطقی تر شدیم گفتیم نه ! این واژه حتما از اسم قوچ که بزرگترین گوسفند نر گله هست آمده . این تصور در ما بود تا اینکه دهها سال بعد با بررسی موشکافانه فیلم های کلاسیک فارسی فهمیدم که ای دل غافل !  این شخصیت قوچعلی از فیلم های صمد وارد حافظه تاریخی ملت ما شده. :ccco




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اکتورز - ۱۳۹۲/۵/۱۶ صبح ۰۱:۱۳

(۱۳۹۲/۵/۱۵ عصر ۰۶:۴۹)زاپاتا نوشته شده:  

متاسفانه سايت سوره سينما كه منبع مطلب بالا مي باشد از اين اشتباهات بسيار دارد . متاسفم كه اين سايت كساني را براي كپي برداري از حاصل زحمات محققاني چون جمال اميد و عباس بهارلو برگزيده كه علاوه بر اينكه با تاريخ سينماي ايران آشنايي ندارند با اعداد و ارقام هم نيز آشنايي ندارند. آخر چگونه علي سخاوت زاهدي 5 ساله مي توانسته در سال 1333 فيلمنامه يك فيلم فارسي را بنويسدو از پول توجيبي اش سرمايه گذار فيلم هم باشد!! اگر قوچعلي مرحوم در كودكي چنين استعداد و پولي داشت اينچنين و در مهجوريت كه دارفاني را وداع نمي گفت ! بنظر بنده بايد به اين شخص يا اشخاصي كه در سايت مذكور ودر نهايت ناداني و كم اطلاعي فقط انجام وظيفه كرده اند نشان حماقت داد. اين سايت وزين از اين اشتباهات عجيب و غريب بسيار دارد...

*****************

دوست خوبم جناب زاپاتا ی عزیز

ممنون بخاطر مطرح کردن این اشتباه فاحش و دقت شما که به هیچ عنوان به چشم من نیامده بود tajob2 ، پست مربوطه را تصحیح کردم.

البته و متاسفانه این اطلاعات را از ویکی پدیا گرفته بودم و در آنجا نیز به همین شیوه بوده و ظاهرآ در بیوگرافی هم به آن مرحوم ظلم شده ( به نظرم آمد که شاید ویکی پدیا میتواند بهترین منبع برای مراجعه باشد ).

دقیقآ همانطور که شمافرمودید یکی ازمنابع ویکی... هم همان ( سوره ) میباشد.

بازهم تشــــــکر




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۲/۵/۲۵ صبح ۰۸:۰۸

بياد معصومه خاكيار

تابستان سال 1335 بناگاه خبري در جامعه سينمايي آن زمان پيچيد كه تا مدتها موجب حيرت و افسوس همگان بود.

معصومه خاكيار بازيگر تواناي سينماي ايران كه بازيهاي خوبش نويد از ظهور يك هنرپيشه مستعد به سينماي ايران را مي داد بناگاه دست به خودكشي زد و درگذشتش موجب تاسف شديد تماشاگران و همنسلانش گرديد. اين بانوي 24 ساله و خوش سيماي سينماي ايران در سال 29 توسط دكتراسماعيل كوشان براي فيلم مستي عشق دعوت بهمكاري شد كه بنا به ادعاي كوشان و خاچيكيان استعدادي ناب در بازيگري بود . يكسال بعد ساموئل خاچيكيان از او براي بازي در فيلم گلنسا دعوت كرد كه به گفته خاچيكيان احساس و بازي خاكيار هيچگاه توسط هنرپيشگان ديگرش در طي چند دهه فيلمسازي اش اتفاق نيفتاد.

اين بازيگر جوان آن سالهاي سينما در ابتداي فعاليتش در سينما متاهل بود كه بعلت مشكلاتي از همسرش اولش جدا شده و به اتفاق دختر دوساله اش تنها زندگي مي كرد. او در سالهاي 33 و 34 درگير ماجرايي بسيار عاشقانه مي شود كه متاسفانه روحيه حساس او تاب و تحمل بي وفايي يارش را بر نمي تابد و درتابستان سال 1335 دست به خودسوزي مي زند و به وضع ناراحت كننده اي دنياي فاني را ترك مي گويد. با درگذشت معصومه خاكيار جامعه هنري يكي از هنرپيشگان خوش آتيه ، توانا و گزيده كار خود را در كمال ناباوري از دست مي دهد.

خاچيكيان در خاطراتش با حسرت فراوان از فقدان او ياد مي كند و تقي ظهوري كه در ابتداي دهه سي بازيگري درجه چندم بود نيز در كتاب خاطراتش درگذشت نابهنگام خاكيار را ضايعه اي جبران ناپذير روايت مي كند.

بهرحال اين بانوي جوان و مستعد سينماي ايران ،كارنامه هنري اش با سه فيلم مستي عشق ، گلنسا و مشهدي عباد بسته شد و به خاطره ها پيوست.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اکتورز - ۱۳۹۲/۷/۱ صبح ۰۴:۲۳

یادی میکنم از :

بانو ژاله علو 

شاعر، گویندهء رادیو ، دوبلور ، بازیگر تئاتر، تلویزیون و سینما .

متولد 1 / 1 / 1306 . ( خدا عمر و آرامشش دهد که یک عمر به هنر ایران زمین خدمت کرده است ).

[تصویر: 1379896374_3053_bae9be73e3.jpg]

صدای دلنشین ژاله علو ی نازنین در تمام ادوار آرام بخش روح و روان مردم ایران و بخصوص علاقه مندان به هنر دوبله و شنیدن اجراهای رادیویی بوده است.

میگویند که ایشان از آغازگران دوبلهء کارتون هستند و با کارتونهای والت دیزنی این مسیر را شروع کرده است ( گربه های اشرافی / سیندرلا و ... ).

[تصویر: 1379896773_3053_3e0353727a.jpg]

مدیردوبلاژ سریال پرطرفدار ( اوشین ) و فیلم و کارتونهای خاطره انگیز بسیاری از جمله بلفی و لیلی پیت و ... که من همیشه اولین چیزی که از این کارتون و یا سایر کارتون های خاطره انگیز کودکیم به یادم می آید صدای زیبای راوی این کارتونهاست.

و ایفای نقشهای به یادماندنیش در فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی متعدد بلاخص در روزی روزگاری .

حقیقتآ سالها زحمت کشیدن در عرصه های متفاوت و بجا گذاشتن یک کارنامهء درخشان قابل ستایش است  و ایمان دارم نام ژاله علو هرگز فراموش نمیشود و برای همیشه در ذهن هنردوستان ماندگار میماند.

[تصویر: 1379897370_3053_a66ca93434.jpg]

با آرزوی سلامتی و طول عمر برای بانو ژاله علو ی گرامی 




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۲/۹/۱۹ عصر ۱۲:۰۳

آرشيو سي ساله ماهنامه فيلم سرشار از يادها و خاطره هاست...

خبردرگذشت زنده ياد هادي اسلامي 1372-  با تيتري عبرت آموز...

نمايي ازفيلم سرب و همان صحنه اي كه وصفش رفت...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۲/۹/۲۱ عصر ۱۰:۴۶

دهه پنجاه ....... برنامه کودک ...... صدای سوت پلیس و عبور بچه ها ..... و موزیکی زیبا نوید بخش برنامه ای بود بنام  بچه ها بچه ها و میان پرده هایی که توسط هنرمند محبوب دوران کودکی من یعنی زنده یاد فرهنگ مهر پرور همراه با حسین واعظی در نقش مهرنگ و اورنگ اجرا می شد. (اورنگ نام برادر واقعی فرهنگ بود):

لحظاتی پیش بیوگرافی این هنرمند را در تاپیک زیر قرار دادم

http://cafeclassic4.ir/thread-416-post-20444.html#pid20444

اما هرچه در این کافه سرچ کردم دیدم حق این هنرمند دوست داشتنی در حد کافی در این کافه ادا نشده و بصورت پراکنده مطالبی در خصوص ایشان نوشته شده که با توجه به علاقمندی خودم به این عزیز دوست داشتنی تصمیم گرفتم مطالب تکمیلی را در اینجا بیان کنم.

بعدها که بزرگتر شدم و در اواخر دهه شصت به کلاس موسیقی میرفتم استادم آهنگی را زد که ناخودآگاه گفتم آهنگ بچه ها بچه ها اما تا آنروز نمی دانستم این آهنگ زیبا یکی از شاهکارهای نابغه موسیقی آمادئوس موتسارت میباشد. بخاطر علاقه ام به این آهنگ نت آنرا از استادم گرفتم و یک شبه موزیک را از حفظ زدم و عجب آهنگ سختی بود.

بعد از انقلاب فرهنگ مهرپرور بعنوان مجری برنامه کودک همچنان چهره دوست داشتنی کودکان باقی ماند (نمی دونم کیا یادشون میاد) تا اینکه یکروز (دقیقا اونروز را بخاطر دارم) با چهره ای غمگین با بچه ها خداحافظی کرد و گفت از این به بعد صدای منو تویه رادیو خواهید شنید.

صبح جمعه با شما فرهنگ مهرپرور را همچنان دوست داشتنی باقی گذارد و در همزمان گهگاهی در سریالها و سینما ایفای نقش می نمود نقش فسقلی را در صبح جمعه با شما را خیلی دوست داشتم.

شنیدن صدای زوج فرهنگ مهرپرور و منوچهر آذری برای خانواده هایی دوران جنگ را تجربه میکردند یعنی بدور ماندن لحظاتی از زندگی سخت آن دوران.

یادمه در یکی از برنامه های تلوزیون پشت صحنه ساخت برنامه صبح جمعه با شما دوباره چهره دوست داشتنی فرهنگ مهرپرور را به خانه ها آورد. و برنامه ای که فرهنگ مهرپرور و منوچهر آذری برنامه سلام صبح بخیر محمود شهریاری و آتش افروز را به سخره گرفته بودند و با چه زیبایی با این دو نفر شوخی کردند.

تا اینکه ........ خبر ناگهانی بود . هیچکس باور نمی کرد. فرهنگ فقط 49 سال داشت که بر اثر سکته مغزی در بیمارستان مهر تهران دار فانی را وداع گفت.

شما را نمی دانم اما من اونروز را دقیقا بیاد دارم. و از همه مهمتر اینکه منتظر بودم تا ببینم جمعه همکارانش چکار میکنند. من برنامه صبح جمعه با شمای اونروز را روی نوار کاست ضبط کردم. تنها برنامه ای که پس از سالها هرکس میشنید دیگه نمی خندید. علیرضا جاوید نیا یه سوگ نامه برای فرهنگ خواند بنام بخواب فرهنگ مهرپرور. و مرتب قطعاتی را پخش میکرد که فرهنگ بازی کرده بود و گریه های بی امان منوچهر آذری.

تاثیر مرگ فرهنگ مهرپرور چنان افکار عمومی را آزرده کرد که آقا نیز در پی ناراحتی مردم پیام تسلیتی به شرح زیر دادند:

پيام تسليت اقای خامنه ای در پی درگذشت هنرمند فقيد فرهنگ مهرپرور: 
بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم‌ 
هنرمندان عزيز برنامه‌ى صبح جمعه‌ى راديو 
اكنون نوبت آن است كه من نيز فقدان همكار گرامىتان آقاى فرهنگ مهرپرور را به شما تسليت بگويم. اين چند روزه، پديده‌ى زيبا و بى‌سابقه‌ى تجليل مردم از اين هنرمند مردمى، كاملاً مرا به خود مشغول مى‌كرد. امروز(25/6/73) هم در پاسخ به درخواست مجرى محترم برنامه‌ى شما در آغاز برنامه، يقيناً ميليونها فاتحه از روى محبت به روح مهرپرور، نثار شد كه اين با هيچ دستاورد دنيايى قابل مقايسه نيست. محبت مردم، خيلى با ارزش و با بركت است و مخصوص كسانى است كه مردم، آنها را از خود و در راه خود مى‌دانند.«هنرمند مردمى» يعنى همين. و فقط كسى كه با مردم و دلبسته به هدفها و دلبستگى‌هاى آنها باشد، هنرمند مردمى است. و مرحوم مهرپرور اين را درباره‌ى خود ثابت كرده بود. رحمت خدا بر او و يادش گرامى باد. به خانواده‌ى محترم و بازماندگان ايشان نيز تسليت مى‌گويم. 
سيّد على خامنه‌اى - 25/06/1373 


خودتون بهتر میدانید که چنین پیامی در خصوص فوت هنرمندان خیلی نادر میباشد و این بیانگر محبوبیت این عزیز بود.

مرحوم منوچهر نوذری: «مرگ فرهنگ مهرپرور يکي از تلخ ترين خاطرات زندگي من است . مرگ او کاملا اتفاقي بود و در روحيه من اثر بدي گذاشت . مدتي طول کشيد تا بتوانم به حالت تعادل باز گردم و رفتنش را قبول کنم . با مهرپرور فعاليت مشترک زيادي داشتيم ، هم بيان شيريني داشت و هم بازي شيريني . هم نقاش خوبي بود و هم خطاط خوبي . هم مي نوشت و هم کارگرداني مي کرد. نزديک به 30سال با او دوست بودم . ما از 12، 13سالگي زماني که دانش آموز پيشاهنگ بوديم ، با هم آشنا شديم . در تالار فرهنگ آن زمان جشنواره تئاتري برقرار بود. گروه هاي مختلفي از مدرسه ها گرد آمده بودند، مدرسه ما يعقوب ليث صفاري را اجرا مي کرد که من نقش يعقوب ليث را داشتم . فرهنگ از مدرسه ديگري آمده بود و يک قطعه پانتوميم اجرا مي کرد؛ قطعه نمايشي بود که هيچ اکسسواري در صحنه نبود و فرهنگ با حرکات پانتوميم، نقش يک رهبر ارکستر را بازي مي کرد. فرهنگ ، اين قطعه را بسيار زيبا اجرا کرد. بعد از اجرا به او گفتم : آقا خيلي خوب بازي کرديد. او گفت ، اتفاقا من هم مي خواستم همين را به شما بگويم . اين گفتگو آغاز آشنايي من با فرهنگ بود. اطلاعات عمومي بسيار بالايي داشت و انسانيت، برايش بسيار مطرح بود. بسيار خانواده دوست و مجلس آرا و اهل شوخي بود».

منوچهر آذری:

اغلب كارهايي كه مي‌كردم با مرحوم مهرپرور و زنده ياد منوچهر نوذري بود. من و مهرپرور آنقدر به هم نزديك بوديم كه حتي مي‌دانستيم هر كدام‌مان چه لباسي داريم و هر وقت مي‌خواستيم مهماني برويم به هم مي‌گفتيم فلان پيراهن و با فلان شلوار بپوش خيلي بهت مياد. خدا منوچهر نوذري را هم بيامرزد. به ما ياد داد كه حتي بي‌مزه‌ترين جوك‌ها را هم اگر درست تعريف كنيد با نمك مي‌شوند. 

نمیدونم حق مطلب را در خصوص این هنرمند ادا کردم یا خیر فقط امیدوارم بچه های دیروز این خاطراتی که یادآوری کردم یادشون بیاد. چون اگر یادشون نیاد احساس میکنم دیگه جزو بچه های دیروز نیستم بلکه جزو بچه های پریروز هستم. (بجز پیام آقا و خاطرات منوچهر نوذری و آذری نوشته فوق خاطراتی بود که در ذهن خود از ایشان داشتم و از جایی کپی برداری نشده بود.)

ارادتمند

بروبیکر




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۲/۹/۲۲ عصر ۰۶:۵۹

(۱۳۹۲/۹/۲۱ عصر ۱۰:۴۶)برو بیکر نوشته شده:  

صبح جمعه با شما فرهنگ مهرپرور را همچنان دوست داشتنی باقی گذارد و در همزمان گهگاهی در سریالها و سینما ایفای نقش می نمود

خبر درگذشت زنده ياد فرهنگ مهرپرور-1373




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۲/۱۰/۷ صبح ۰۳:۰۰

هرچه در کافه سرچ کردم تا در خصوص یکی از هنرپیشه های محبوبم اطلاعاتی کسب کنم متاسفانه در حد اشاره در برخی از پستها به این هنرمند اشاره شده و متاسفانه این هنرپیشه محبوب من همانطور که در زندگی خود به حقش نرسید در این کافه هم به حقش نرسیده. مردی که در روز خاکسپاریش پس از 16 سال کار کردن بصورت قراردادی در اداره تاتر حکم استخدامش را به همسرش دادند. مردی که مردم به اسم مش قاسم می شناسندش اما من بنام آقای حکمتی 


پرویز فنی زاده

(هنرمندی در برهوت)

سال 1358 سالی بود که اغلب هنرپیشه های سینمای قبل از انقلاب در بلاتکلیفی بسر می بردند و سینما در انتظار سرنوشتی مبهم. در چنین شرایطی جامعه هنری ایران مردی را از دست داد که بنظر من خیلی مظلومانه و بی سرو صدا خبر مرگش در اوج هیاهوی خبرهای داغ انقلاب در حاشیه قرار گرفت و اگر  او در دایی جان ناپلئون به ایفای نقش مش قاسم نپرداخته بود خبر مرگش حتی در همان حد هم در رسانه های آنزمان منعکس نمی گردید.
یادم می آید در اوایل انقلاب جمعه ها شب فقط یک برنامه تلوزیونی بود که هر هفته خبرهای سینما و تاتر را منعکس میکرد و چه بی پروا در قسمت یادی از یک هنرمند با پخش بخشهایی از فیلم رگبار و دایی جان ناپلئون خبر مرگ فنی زاده را اعلام نمود.
من اون برنامه را هنوز در خاطرم هست حتی مجری برنامه هم بیشتر از اسم مش قاسم برای یادآوری مردم استفاده میکرد تا پرویز فنی زاده (آخه برای مردم عادی آنزمان سینما یعنی بیک ایمانوردی .... یعنی فردین .... یعنی بهروز وقوقی).
این هنرمند برای من آنقدر محبوب است که هر بار فیلمهای کلاه قرمزی را می بینم یاد این هنرمند در ذهن من با یادآوری نام دخترش دنیا فنی زاده که عروسک گردان کلاه قرمزیه تجدید میشود.
هربار فیلمی از فنی زاده میبینم باور اینکه این فرد پرویز فنی زاده است مشکله. آقای حکمتی - مش قاسم - اسماعیل تنگسیر - ملیجک ناصرالدین شاه ......   اینها هرکدام به تنهایی یک شخصیت مستقلی هستند که گویی هر یک را یک هنرپیشه دیگر بازی کرده. برای من فیلم تنگسیر با بازی بهروز وثوقی یکطرف و همان سکانس کوتاهی که فنی زاده در نقش اسماعیل که جانش را برای شیر محمد تنگسیری فدا میکند یکطرف که بنظر من اگر زیباتر از بهروز وثوقی بازی نکرده باشد کمتر از او هم بازی نکرده.
پرویز فنی زاده نزد همکارانش نیز بسیار محبوب بود. در خصوص محبوبیتش همین بس که ناصر تقوایی می گوید من هنوز هر بار که فیلمی میسازم یک نقش برای او در نظر میگیرم. در ناخدا خورشید نقش پرویز فنی زاده را به سعید پور صمیمی واگذار کردم.

بنظر من بازی فنی زاده در نقشهایی که به او واگذار میگردید در حد یک شاهکار محسوب میشود. او وقتی در سکانس کوتاهی از یک فیلم بعنوان نقش فرعی بازی میکرد چنان بازیش تاثیر گذار بوده که همه آن سکانسها را بیاد دارند. مش قاسم هیچوقت آقای حکمتی نبود و آقای حکمتی هیچوقت ملیجک نبود. در سینما و تلوزیون امروزی با وجود هنرپیشه های فراوانی که از نحوه راه رفتنشان پی به نام بازیگر میبریم جای فنی زاده خیلی خالیه و سینمای ایران هرگز نتوانست جایگزینی برای او پیدا کند.
خود فنی‌زاده درباره نقش ملیجک گفته است: «نقش ملیجک در سلطان صاحبقران این خطر را برای من داشت که به‌دلیل برخی شایعات درمورد او با نوعی برداشت و نگرش ناخوشایند مواجه شوم.» 
فنی‌زاده به‌خاطر غم نان و اخراجش از اداره تئا‌تر، شاید نقش‌هایی بازی کرد که چندان دوستشان نداشت، او می‌گوید: «بعد از رگبار مدتی بیکار شدم، چون حرفی زده بودم که مرکز تئا‌تر را خوش نیامده بود، گفته بودم در مرکز تئا‌تر در حال پوسیدن‌ام که عار نیست و راست گفته بودم. اما به هر حال خوشایندشان نبود و به بیکاری منجر شد من در مقام بازیگر نمی‌توانم خودم تولیدکننده باشم و به کارگردانی نیاز دارم که مرا به کار وادارد.» 
فنی‌زاده تنها ۴۲ سال عمر کرد. تاریخ درگذشتش بر سنگ مزارش، پنجم اسفند‌‌ماه سال ۱۳۵۸ هجری شمسی درج شده است. شایعات بسیاری از چگونگی مرگ او رواج دارد. دوستان و نزدیکان او، مرگش را به‌دلیل زخمی در بدن می‌دانند که منجر به کزاز شد و او را از پای درآورد. گویا به‌خاطر شرایط نامناسب و غیربهداشتی محل فیلم‌برداری «اعدامی»، مشکلی برایش پیش می‌آید که منجر به ایجاد زخم می‌شود. پس از مرگ فنی‌زاده، نقشش به رضا کرم‌رضایی محول شد که چندان شباهتی به او نداشت. 
به روی سنگ مزارش تکه کلام مشهور او در سریال دایی جان ناپلئون نقش بسته است 



دنیا فنی زاده دختر ارشد پرویز فنی زاده سالهاست که برعکس پدرش در پشت صحنه هنرمندی می کند او وقتی پدرش فوت شد 10 سال بیشتر نداشت  و می گوید وقتی پدرم از من پرسید وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره شوی؟ گفتم بازیگر و او گفت دوست ندارم بازیگر شوی و من به احترام حرف پدرم به گفته او وفادار ماندم اما مرگ او این فرصت را از من گرفت که دلیلش را بپرسم و قانعم کند. اگر او زنده بود الان استاد و راهنمای من بود. وقتی از او پرسیدند که هیچوقت نترسیدی در سایه نام پدرتان قرار بگیری پاسخ میدهد:
خیلی می‌ترسم. شاید یکی از دلایلی که بازیگر نشدم همین بود که نام ایشان در بازیگری خیلی مقدس بود. دوست نداشتم بگویند دخترش بازیگر خوبی نیست. همیشه یادم است که برای پدرم تئاتر و بازیگری خیلی مقدس بود. همیشه به‌جای اینکه قسم بخورد به من و هستی، خواهرم، می‌گفت «به تئاترم قسم». با این حال کارم خیلی از تلخی‌های زندگی را برایم کم کرد.
من در اینجا نمی خواهم به بیوگرافی این هنرمند اشاره کنم زیرا برای این منظور تاپیک جداگانه ای در این کافه وجود دارد که جای پست این هنرمند بشدت در آنجا خالی میباشد. اما بصورت پراکنده در برخی از سایتها مطالبی را در خصوص ایشان از زبان همکارانش جمع آوری نمودم که در اینجا نقل میکنم. تلخترین آنها از زبان محمد علی کشاورز عنوان شده که نقل قولها را با ایشان شروع میکنم:

با پرویز فنی زاده 25 سال دوست و همکار بودم. او ابتدا مصحح روزنامه اطلاعات بود و بعد به تئاتر علاقمند شد و به کلاسهای حمید سمندریان رفت. پس از آن در اداره تئاتر ماند و همان جا استخدام شد. استعداد نابی بود و من هر بار با او همبازی می شدم چیز جدیدی در بازی اش می دیدم اما متاسفانه معتاد شد. ده دوازده بار برای ترک در بیمارستان خواباندمش ولی ترک نکرد و در این راه هم درگذشت. به همبن دلیل به هنرمندان می گویم همیشه سرتان در لاک خودتان باشد و از جماعت سرمایه دار دوری کنید که شما را بیچاره می کنند. متاسفانه پرویز از وقتی با این عده حشر و نشر پیدا کرد به اعتیاد دچار شد.

 

هر چه گفتم پرویز جان تو هنرمندی تو برای خودت گنجی هستی گوش نکرد. دفعه آخر در بیمارستان کیان بستری اش کردم. هر روز بهش سر می زدم. یک روز رفتم و دیدم نیست. داد و فریاد راه انداختم و گفتم این کجاست؟ دیدم بعد از نیم ساعت شنگول و سرحال آمد. به رفیقم گفتم:«صابر پاشو بریم این رفته مواد زده!» فنی زاده گفت:«چرا پولتان را برای دوا و درمان من خرج می کنید؟ بدهید به خودم می دانم باهاش چکار کنم.» سر «دایی جان ناپلئون» هم خیلی باهاش حرف زدم اما گوش نمی کرد تا اینکه پس از انقلاب در نیمه های بازی در فیلم «اعدامی» جانش را از دست داد.


▪ جعفر والی:

فنی زاده، هنرمند مردمی بود. هنرمندی كه تا عمق جامعه رسوخ كرده بود. وقتی میگوییم "هنرمند مردمی" شاید در اذهان مفهومی مجرد باشد اما رسیدن به این مرحله لازمه اش این است كه از تنگناها، كوره های آزمایش و خیلی از "درد"ها و مسایل مردم عبور كرده باشی و این سعادتی است كه نصیب هر هنرمندی نمیشود. پرویز این سعادت را پیدا كرده بود. 
به گمان من شاهكارهای "فنی زاده" روی صحنه بود، چرا كه هر شب شكفته گی تازه ای از او میدیدیم. روی صحنه چنان تر و تازه بود كه بازیگران مقابلش را وادار میساخت تا هر شب هوشیارانه نقش شان را ایفا كنند زیرا نمیتوانستند بدیهه سازی های "پرویز" را پیش بینی كنند. در این میان آنچه اهمیت دارد‌ این است كه كشف ابعاد جدید شخصیت هایی كه توسط پرویز، به طور مداوم انجام میپذیرفت، هیچگاه از دایره آن كاراكتر دور نبود.
به نظر من بررسی بازیگری فنی زاده به عنوان تكنیك بازیگری برای خیلی از جوانان دست اندركار تئاتر میتواند آموزنده باشد. 
صدای فنی زاده صدایی در برهوت بود و اگر تنها یك نفر، فقط یك نفر فریادش را میشنید و به علت این فریاد پی میبرد، میتوانست پاداشی برای آورنده آن فریاد باشد. خوشحالم كه فریاد او آنقدر رسا بود كه به گوش خیلی ها رسید. ارزشی كه جامعه "هنر فهم" ایران برای "پرویز فنی زاده" قائل شد، میتواند برای تمامی آدمهایی كه دارند راهش را ادامه میدهند، مایه امیدواری باشد. 
فاجعه "پرویز" یك فاجعه شخصی نیست، یك تراژدی عمومی است. 


▪ فرزانه تائیدی:

نزدیك به شانزده سال بود كه پرویز فنی زاده را میشناختم و در رابطه با كارمان در مجموع میتوانم بگویم نزدیك به ۲۰ نمایشنامه ی صحنه ای و تلویزیونی با او كار كردم كه اكثر نمایشنامه های تلویزیونی مربوط به زمانی میشود كه نمایشنامه ها به طور زنده از تلویزیون پخش میشد. در نتیجه تنها یادگاری كه از این همكاریها دارم مقداری عكس است و دنیایی خاطره. تمام لحظات همكاری ما پر از خاطره است. بخصوص پشت صحنه تئاتر كه هر بازیگر تئاتری میداند كه پشت صحنه دنیایی است پر از صداقت و صمیمت و هیجان ــ به هر حال برای آنكه سخن را كوتاه كرده باشم فقط به خاطره ای اشاره میكنم كه بازگوكننده روحیه شاد و در عین حال هوشمند "فنی زاده" و بی اعتنا بودن او به مسائل مادی و هر آنچه كه به طریقی به عوامفریبی و ظاهربینی مربوط میشود، بود. 
روزی به دلیل كاری من و "پرویز" به استودیوی میثاقیه مراجعه كرده بودیم، در بازگشت از استودیو سر چهارراه قوام السلطنه روبروی سینمای ایفل در انتظار تاكسی ایستادیم. این انتظار ما كم كم طولانی شد و طبیعتا توجه مردم به من و "فنی زاده" كه به هر حال چهره های شناخته شده بودیم جلب شد. از طرفی انتظار ما طولانی شد و باز هم از تاكسی خبری نشد. در همین حال "فنی زاده" با حالتی بسیار شاد و بشاش، بدون آنكه در آن نشانه اعتراض باشد با طنزی بسیار گزنده و زیبا و با صدای تقریبا بلند گفت: ای آقایون رانندگان تاكسی آهای آقایون ماشین دارها . . . من و خانم تاییدی دو تا دست طلایی داریم كه داره دست میزنه و اسمش هم جایزه سپاسه . . . حاضریم آنها را تقدیم حضورتان كنیم . . . لطفا ما را به مقصدمان برسانیم. 
فكر میكنم با گفتن این جمله خیلی از دردهای جماعت هنرمند متعهد را بیان كرد. 


▪ زنده یاد خلیل موحد دیلمقانی:

كار كردن با "او" خیلی آسان بود، با آرامش كارش را انجام میداد و هر لحظه كه تمرین پیشرفت میكرد، با خلاقیت هایش، همكارانش را سرشار از انرژی میساخت. 
كار با او راحت بود زیرا كافی بود كه تنها یك بار كاراكتر را برایش تشریح كنی آنگاه "پرویز" خود به كشف ریزه كاریهای شخصیت مبادرت میكرد و كمکی شایان بود برای كارگردان. 
"فنی زاده" به عقیده من یك "كمدین" بود. كمدینی به معنای دقیق و علمی آن، كمدینی كه میتوانست هم كمدی بازی كند و هم تراژدی . . . 
هیچوقت ندیدم از نقشی كه به او محول میشد گله ای داشته باشد، هم چنان كه هرگز ندیده ام از كسی "بد" بگوید. برخلاف نطر عده ای كه او را آدم بی مطالعه ای میدانستند، شدیدا اهل مطالعه بود. ولی هرگز به این مسئله تظاهر نمیكرد‌. . . و همین عدم تظاهر به مطالعه بود كه برای برخی تصور "بی مطالعه گی" او را پیش آورده بود. 
پرویز عقیده داشت مهمترین عامل تعالی كار یك هنرمند "عشق" است. عشق به كاری كه انجام میدهد. 


▪ ایرن:
گفتن درباره ی خصوصیات "فنی زاده" حرف بیهوده ای است، همه این شناخت را از او دارند. مسئله مهم این است كه نبایستی میگذاشتیم این "گوهر" از بین برود . . . بایستی مانع از رخداد فاجعه "پرویز" میشدیم . . . اگر قبول داشتیم "فنی زاده"، "بی همتا" و "یگانه‌" است، چرا نكوشیدیم تا از رفتنی چنین ناباورانه و "زودرس" جلوگیری كنیم. 
مهم این است نبایست میگذاشتیم او از دستمان برود . . . و دریغا كه خیلی راحت باعث رفتنش شدیم. 
من معتقدم به جای آنكه در رثای كسی به "چكنم . . . چكنم" بنشینیم، در زمان حیاتش وی را دریابیم . . . بكوشیم تا محبت ها و یگانگی ها را جایگزین عداوت ها، حب و بغض ها و كارشكنی ها علیه یكدیگر بسازیم زیرا به گمان من در جامعه هنری ای كه كسی به فكر هنرمندانش نیست، تنها اعضای خود این خانواده هستند كه میتوانند مددكار و حامی و پشتیبان هم باشند و با پرداختن به مسائل خویش، مانع از تراژدی غم انگیز "پرویز" شوند. 

بهروز به نژاد:

‌مهم این است كه انسان به هنگام زنده بودن مورد بحث باشد، افسوس كه پس از مرگ همه دور هم جمع میشوند و شخص از دست رفته را مركز بحث و خاطره قرار میدهند و به هر حال تعریف و تمجید هم از دهان آدمها بیرون میریزد. 
انسانی چون "پرویز فنی زاده" (صفت انسان را به تمام معنی درباره اش اطلاق میكنم) در زندگیش كه میتوان گفت هنرش و محیط هنریش بود به عقیده من همیشه رنج‌ میبرد. در محیطی كه آدمها سایه همدیگر را با تیر میزنند، وای به حال انسانی كه با صداقت و سخاوت هنریش پا به میدان گذارد، جز رنج و خود خوری و گوشه گیری نتیجه ای حاصلش نمیشود. 
حرفهایی در این زمینه كه فنی زاده هنرمند‌ است ولی حیف كه كار كردن با او مشكل است و اینكه بدقول است و فلان و بهمان است، تماما از دهان هم حرفه ای هایش درمیآید. به این امید كه شاید‌ به این وسیله او را از میدان به در كنند، بزرگان سینما و تئاتر ما هیچگاه نمیخواستند قبول كنند كه پرویز "بزرگ مرد كوچك" محیط هنری ماست. من معتقدم با او كار كردن نه تنها مشكل نبود، بلكه بسیار دلچسب و خوشایند بود، چون اشكال از دیگران بود كه او را و احساس ظریف و چون بلور شكننده اش را درك نمیكردند و باعث میشدند كه همیشه پرویز در لاك خودش فرو برود و اوقاتش را دور از جنجالها و مسائل متداول جامعه هنری ما، سر كند. 
جامعه هنری ما هنوز كه هنوز است واقعیت از دست دادن "فنی" را حس نكرده است. انسانی را از دست دادیم كه نه تنها نمونه اش را نداشتیم، بلكه به این زودیها و شاید هیچوقت چون او را بین خود نخواهیم دید. 
محیط هنری ما به دلیل متداول بودن صفات و رفتار كلیشه ای در آن، یک هنرمند با صفات انسانی و احساسی لطیف را مشكل درون خود میپذیرد. مگر آنكه چون "پرویز" باشی با قدرتی باور نكردنی در "خلق كاراكترهای مختلف." 
در تنهایی مردن و یا‌ در دنیایی ورای دنیای معمولی دیگران زندگی شبه مرگ داشتن این سرنوشت محتوم بسیاری از ماست. فكر كن در جایی زندگی كنی كه دقیقا صفات انسانی تاثیر معكوس دارد و تنهایی آخرین پاداش توست. 


رضا كرم رضایی:
در میان عشق پرویز به تئاتر همین كافی است كه بگوییم، زمانی كه در روزنامه اطلاعات كارگر حروف چین بود، برای پرداختن به تئاتر از محیط كارش فرار میكرد . . . بدون آنكه مسائل مادی زندگی اش را در نظر بگیرد و چنین شد كه از روزنامه بیرونش كردند. 
به نظر من "فنی زاده" در هر جامعه ای رشد پیدا میكرد، یكی از نوابغ دنیای هنر میشد. لاكن جامعه و مسئولان فرهنگی و هنری این مملكت هرگز ارجمندی هنر او و والایی انسان بودنش را درك نكردند. 
او به دلیل صداقت و سلامت نفسی كه در شخصیت اش متبلور بود، مثل همه ی آدمهای صادق و صالح كه در جامعه آسیب زننده زندگی میكنند، آسیب پذیر بود. 

عباس مغفوریان:
كمتر شنیدم كه پرویز "منم . . . منم" بزند. این حكایت افتادگی او بود. كار كردن با پرویز برای هر كارگردانی لذت بخش بود، عده ای معتقدند كه او تیپ ساز بود. در حالی كه مطلقا چنین نبود. او بازیگری بود كه از طریق احساس به عمق شخصیت و ذات كاراكتری كه به او محول شده بود پی میبرد و به این سبب بود كه میتوانست "تیپ" را خلق كند. بنابر این تصور "تیپ ساز" بودن او، تصوری مردد است. چرا كه اگر تیپ ساز بود هرگز قادر به خلق و جان بخشیدن به شخصیتها و كاراكترهای گوناگونی كه برعهده اش گذارده میشد، نمیبود و فقط در یك حالت درجا میزد . . . در حالی كه میدانیم پرویز هرگز در كار بازیگری در جا نزد . . اگر پرویز "اعتیاد" هم داشت، این پرویز نبود كه به جانب اعتیاد رفت، بلكه موقعیت های اداری و گرفتاریهای اجتماعی او در آن زمان بودند كه پرویز را به آن سمت كشاندند. 
آدم با پرنسیبی چون او چگونه میتوانست به این راه كشانده شود، این غیرممكن بود. مگر آنكه به این راه كشاندندش. . . 


محمدعلی كشاورز:

اولین باری كه با "پرویز" برخورد كردم، در زنگ تفریح كلاس حمید سمندریان بود. 
"حمید" همیشه از استعداد او صحبت میكرد و وقتی برای اولین بار با اجرای نقش "فیگوران" در "پیس پولوفت، شبح كوچك" بر روی صحنه رفت، با همان نقش كوچك، جوهر هنری خود را بروز داد. 
نخستین نقش بلندی كه روی صحنه بازی كرد، در پیش "غروب روزهای خطرناك پاییز" بود كه نقش مقابل او را من داشتم . . با وجود آنكه جوان بود و كم تجربه، ولی نقش خودش را چنان بازی كرد و چنان تمامی ابعاد مختلف پرسوناژ را تجسم بخشید كه واقعا فوق العاده بود، همبازی بودن با او باعث خوشحالی من بود. بسیار متاسفم كه بعضی در لباس دوستی های ظاهری چنین استعدادهایی را از بین میبرند. 


عزت الله انتظامی:

حیف شد ــ ‌او استثنا بود ــ جرقه ای بود برای تمامی ادوار هنری ما . . . كه خیلی زود خاكستر فرهنگی، غلط خاموشش كرد. باور من این است كه "پرویز" قربانی سیستم غلط فرهنگی شد . . . كزاز نبود كه او را از ما گرفت. این سیستمهای كثیف هستند كه مایه مرگ چون اویی میشوند . . . پرویز نیازی به تعریف ندارد. احتیاجی ندارد كه بگوییم چنین و چنان بود او فقط انسان بود . . . و هنرمند انسان. 
حیف كه به بیراهه كشاندنش ــ و او فقط به خاطر صداقتی كه داشت، صداقت در كار و صادق بودن در دوستی، فریب هر كس و ناكسی را میخورد . . 

و کلام آخر اینکه چه خوب گفت آقای گلمکانی که  پرویز فنی زاده استعدادی نبوغ آمیز و تباه شده بود که  " پنداری دووووود شد رفت هوا " و فقدانش حسرت همیشگی هنر نمایش این سرزمین خواهد ماند

در خصوص پرویز فنی فنی زاده این پستها را هم اگر دوست داشتید بخوانید:

http://cafeclassic4.ir/thread-64-post-18320.html?#pid18320  توسط منصور خان عزیز

http://cafeclassic4.ir/thread-208-post-4916.html?#pid4916  توسط بانوی گرامی

فنی زاده در فیلم گوزنها:

فنی زاده در سلطان صاحبقران:
دنیا فنی زاده دختر پرویز فنی زاده:



RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ صبح ۰۱:۰۲

نمی دانم درباره او چه بنویسم .........  در باره او چه بگویم ........ برای او که مبهم آمد .. مبهم زندگی کرد .. و متاسفانه مبهم به مرگ بوسه داد......

از کودکی او برایم عجیب بود ..... و عجیب بازی میکرد ..... و وقتی رفت تازه فهمیدم عجب شاعری بود . حسین پناهی شعرش هم عجیب بود

حسین پناهی


همه ما او را میشناسیم  اما بروبیکر امشب تصمیم دارد بُعد دیگری از زندگی او را به رشته تحریر در بیاورد مطالبی که شاید کمتر درباره او شنیده باشید .در روستای دژکو ه بدنیا آمد طبق شناسنامه اش در سال 1335 اولین ابهام از بدو تولد. کمی بعد خواهم گفت چرا طبق شناسنامه اش؟ .

او عاشق روستای محل تولد خود بود و تا سال 1345 در همانجا زندگی کرد. سپس یکسال در سوق که روستای دژکوه از توابع آن بود زندگی کرد و سپس جهت ادامه تحصیل به بهبهان رفت . چهار سال در بهبهان بود و پس از اخذ مدرک سیکل سر از مدرسه آیت الله گلپایگانی در آورد و درس طلبگی خواند . حتما ماجرای افتادن فضله موش در ظرف روغن پیرزن را شنیده اید. ماجرایی که باعث انصراف او از طلبگی میگزدد و علیرقم اصرار اطرافیان لباس روحانیت را کنار میگذارد و به مادرش میدهد تا بجای کیسه ماست از آن استفاده کند:

زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن همبرای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد

او سپس به تهران می آید و با چهار سال تحصیل در مدرسه هنری آناهیتا فصل دیگری از زندگی او آغاز میشود. زندگی او سرشار از فراز و نشیبهایی است که شرح آن خارج از حوصله این تاپیک است.



اکبرعبدی می‌گوید:
یک روز سر سریال با "حسین پناهی" بودیم. هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟
نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره!
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم
ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
ولی من فقط دوستش داشتم ...

همه او را با محله برو بیا و محله بهداشت شناختند از همان زمان بنظر من هر بیننده ای متوجه شخصیت متفاوت او با دیگر بچه های محله بهداشت می گردید. من بعد از محله بهداشت نقش او را در سریال طبل تو خالی یادم می آید. سریالی که کلکسیونی از هنرپیشه های قبل از انقلاب را دور هم جمع کرد. هرچند قبل از آن هاله ای از بازیهای او در نمایشهایی که برای شناسندن نهضت سواد آموزی در اول انقلاب پخش میشد در ذهنم باقیست. نمایشهایی که توسط محمد اوزی طنز نویس صبح جمعه با شما نوشته بود.

با دو مرغابی در مه متوجه سنگینی شخصیت او شدم چون بار اول که دو مرغابی در مه را دیدم چیزی از آن نفهمیدم.

او تا زنده بود هنرپیشه و نویسنده خوبی بود اما هرچه از زمان مرگ او دورتر میشویم آرام آرام شهرت شعرهایش به بازیهایش چربید. قول میدهم ده سال دیگر از او بعنوان شاعر هنرپیشه نام خواهند برد تا هنرپیشه شاعر.

اما چیزی که بروبیکر را متعجب نموده است این است که حس میکنم حسین پناهی گویی از اعماق خاک هنوز مشغول نوشتن است.


هرز گاهی جملات قصاری از او نوشته میشود که مزین به عکس او در حوزه وب صفحه به صفحه و دست به دست میگردد تا جائیکه  صدای فرزندان او  از ظلمی که به پدرشان میشود را درآورده و به ستوه آمده اند. بی شک همه شما این متن را بعنوان وصیت نامه حسین پناهی در اغلب سایتهای معتبر خوانده اید:

  • ·  قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم
    بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید
    به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
  • ·   ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
  • ·  عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است
    بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. 
  • ·   کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد 
  • ·   مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند 
  • ·   روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. 
  • ·   دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
  • ·   کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند. 
  • ·   شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
  • ·   گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
  • ·   در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
  • ·   از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم. 

خارج از این موضوع که خانواده حسین پناهی بشدت این متن را تکذیب نموده اند متن جالبی بنظر می آید اما چرا نویسنده آن با این استعداد و ذوقی که دارد آنرا به حسین پناهی منتصب کرده است خود جای سوال دارد.

اگر فردا عکسی از حسین پناهی را در کادری با زمینه مشکی دیدید که در کنار آن با خط زیبای نستعلیق و بصورت نگاتیو نوشته بود میازار موری که دانه کش است هرگز تعجب نکنید!!!!!!

مسعود جعفری جوزانی را همه میشناسید اگر هم نمی شناسید جوانترها دختر او را سحر جعفری جوزانی را حتما میشناسند. اهل ملایر و مانند حسین پناهی عاشق طبیعت بکر قوم بختیاری و قشقایی و لر نشینان میباشد ( سحر علیرقم اینکه در آمریکا بدنیا آمد و دوران کودکی خود را در آنجا سپری کرد اما بجز زبان مادری خود لهجه ملایری نیاکان خود را بخوبی میداند و گاهی در طنزهای مهران مدیری از این لهجه بخوبی کمک میگیرد).

مسعود میگوید اولین بار او را در گلدره دیده است . گلدره دره ای ست بین شهرضا و سمیرم که هر ساله بمدت 15 روز در اردیبهشت ماه کف آنجا مملو میگردد از گلهای بی برگ سفید و بنفش. او میگوید درست در ساعت پنج و 18 دقیقه و هفت ثانیه روز چهارم اردیبهشت سال 66 در حالیکه سوار بر اسب بود به گلدره رسیده بود و جوانی را دیدم با پوتین های گلی کنار چشمه و از او پرسیدم اهل اینجایی و او گفت نه . او گفت من شما را میشناسم و به اسم و شغلم اشاره کرد و گفت عاشق جاده های سردت هستم . حیف که وقت ندارم . اگر زنده میماندم شیر سنگی را روی قبرت می گذاشتم .

جوزانی میگوید از این همه اغراق خنده ام گرفت و به او گفتم تو هنوز خیلی از من جوانتری ار آدمهای نا امید خوشم نمی آید و او گفت مختاری اما من در چهل سالگی خواهم مرد. جوزانیمیگوید حرفهایی بین ما رد و بدل شد که همیشه با من میماند. حضور حسین در زندگیم رویدادی بود.


شعرهای حسین پناهی مزین به استعاره هایست که مبهم مانده و کشف نشده است. ارتباط نزدیکی با مسعود جعفری جوزانی پس از آن دیدار ناخواسته داشته است بطوریکه گاهی در خصوص مفهوم یکی از شعرهایش میگوید از جعفری جوزانی بپرسید مفهومش را به شما خواهد گفت.

گنجشک ،کشیک ،کشک  سه کلمه مرموز و مبهم در شعرش که توسط رسول نجفیانرمزگشایی میگردد:

در كودكی او را به دلخوشی یك حبه قند وادار می كردند. نگهبان شلتوك های برنج باشد و نگذارد گنجشك ها برنج ها را بخورند. دل كودكانه حسین می شكست وقتی غروب هرروز به جای قند، تنها كشك شور زیر زبانش مزه مزه می كرد.

رسول نجفیان خاطراتش را دوره می كند و به خاطره ای می رسد از كودكی های حسینپناهی. روزهایی كه در روستای دژكوه نگهبان شلتوك ها بود، به وعده حبه قندی و عاقبتكشك. حكایتی كه بعدها شعر شد و از آن بالاتر، حقیقت زندگی حسین پناهی. «دل ساده برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كیش كن كه قند شهر دروغی بیش نبوده است.


پدرم گفت برو همسر این جوان روحانی شو. اگر دنیا را ندارد، لااقل آخرت را كه


 می گویند همسر حسین پناهی بسیار فداکار بوده است که توانسته بود رفتارهای عجیب اورا تحمل کند. حسین پناهی عاشق تنهایی بود به همین دلیل بود که علیرقم علاقه به خانواده اش آنها را از سالها قبل روانه زادگاهش  نمود و به تنهایی روی آورد و بقول رسول نجفیان حسین خانواده خود را راهی ده کرد و خود ویرانی را آغاز کرد



از حسین پناهی خاطرات و شعرهای فراوانی نقل شده یکی از دوستانم هرز گاهی شعری ازحسین پناهی در صفحه فیس فوکم ارسال میکرد و منهم آنها را برای سایر دوستانم میفرستادم روزی به یکی از این متنها مشکوک شدم آنرا برای خانواده اش ایمیل کردم و آنها هم با ابراز تاسف فراوان آنرا جعلی تشخیص دادند تا مدتها کارم این بود که از افرادی که متن را برایشان ارسال کرده بودم عذر خواهی کنم. به همین علت در این جستار نیز نقل قولهای افراد مختلف از حسین پناهی را با وسواس فراوان انتخاب کردم تا مبادا خاطره یا گفتاری که به او منصوب شده اینجا نیاید



رسول نجفیان می گوید: «حسین معمولا بی پول بود. یك بار برای تمرین دو مرغابی در مه، تاكسی سوار شدیم و از سر جام جم آمدیم خیابان فرشته. آن موقع 200 تومانی تازه آمده بود و كرایه ما می شد پنج تومان. حسین همین طور بی دلیل از راننده تاكسی خوشش آمد، 200 تومان داد و پیاده شدیم. راننده گفت صبر كن، بقیه اش را بگیر. حسین گفتبقیه اش مال خودت. راننده فكر كرد پول تقلبی داده ایم. حالا حسین هم زده بود زیر خنده. راننده عصبانی شده بود كه مسافران تاكسی گفتند پول درست است، گفت مگه شمادیوانه اید بعد حسین گفت: می بینی وقتی آدم می خواد فردین بازی هم دربیاره، كسیباور نمی كنه. لابد به قیافمون نمی آد از این غلطا بكنیم.

رسول نجفیان همچنین گفته : «حسین برای بازی در یك گل و بهار مرحوم مقبلی را انتخاب كرده بود.پرسیدم چرا گفت چون سیب را با پوست می خورد.

یك بار حسین هوس كرد كنار جوی خیابان ولی عصر لم بدهیم و خیامبخوانیم. شرط كرد كه هر كس هم رد شد و هر چه گفت اعتنایی نكنیم.

.

همیشه از قیافه خودش ناراضی بود. می گفت من یك فتوكپی خراب شده ام

مسعود جعفری جوزانی می گوید: «یك روز حسین آمد دفتر و پول لازم داشت. من 15 هزار تومانداشتم كه به او قرض دادم. بعد آبدارچی آمد و پنج هزار تومان وام می خواست. من واقعاپول نداشتم كه به او بدهم. بعدها فهمیدم كه حسین قبل از رفتن پنج هزار تومان از پولخودش را به آبدارچی داده.


 «یكی از بزرگترین دلایل انزوای حسین برخورد بد اطرافیان بود. یادم می آید، یك روز گریه می كرد و فرو ریخته بود. یكی از مسئولان صدا و سیما در آن زمان توهین بدی به او كرده بود. گفتم ایرادی ندارد من یك طرح دارم كه تو نقش اولش هستی. گفت آقا من چشمام روشنه یا موهام بوره. خودش می گفت هلوی چروكیده. سایه خیال را برایش نوشتم كه با آن دیپلم افتخار برد و بعدهاآژانس دوستی هم 80 درصد به خاطر رضایت حسین پناهی ساخته شد.

سال 1998 وقتی تیم ایران، استرالیا را برد و به جام جهانیرفت، ما همه یك جا جمع شده بودیم و بازی را تماشا می كردیم. آن زمان تمام داراییحسین 100 هزار تومان بود. در هیجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود كه تمام پول رابه هركس از راه رسید، بخشید.

یك روز گفت نمی خواهم بیشتر از 40 سال زندگی كنم. می گفت عزرائیل هم راه خانه ما را گم كرده بس كه جابه جا می شیم.


عبدالله اسفندیاری می گوید: «حسین عادت داشت استكان و نعلبكی چای را نشسته بگذارد. ازاینكه استكان و نعلبكی، پس از مدتی به هم می چسبیدند خوشش می آمد. یادم می آید یك روز راننده رفته بود دنبالش تا بیاید سر تمرین یك سریال. حسین رفته بود حاضر شود راننده هم از سر دلسوزی در این فرصت تمام استكان و نعلبكی ها را شسته بود. حسین آن قدر ناراحت شده بود كه دیگر نمی خواست كار كند.

و سر انجام رسول نجفیان می گوید : «آخرین بار حسین را دو ماه قبل از فوت اش، در برنامه خودم در شبكهجام جم دیدم . گفتم حسین جان ماما فاطی مادر خودم كه حسین خیلی دوستش داشت مرد و تو نیامدی مجلس ختم. گفت مرده كه مجلس ختم مرده نمی ره. آن شب حس كردم این آخرین دیالوگ من و حسین است و بود.

 
مرگ حسین پناهی نیز خود ماجرای عجیبی دارد. حسین سه ماه قبل از مرگش تصمیم میگیرد شعرهایش را جمع کند و همه را با صدای خود دکلمه کند. در یکشنبه شب یازدهم مرداد ماه ضبط دکلمه ها به پایان میرسد . دوشنبه دوازدهم مرداد ماه برای آخرین بار در استودیو دارینوش حضور پیدا میکند. سه شنبه سیزدهم مرداد ماه برای آخرین بار از بقالی محل سکونت خود دو بسته سیگار میخرد. این آخرین باری است که حسین پناهی در خارج از خانه رویت می شود. روز چهارشنبه ساعت 9 شب با پسرش سینا تلفنی صحبت میکند. آخرین فردی که با او صحبت کرد.
پنجره ها را می بندد و با نازی معشوقه خیالی خود به استقبال مرگ میرود. هیچکس تا شنبه ساعت 10 شب روز هفدهم خرداد از او خبر نداشت . تا اینکه دختر نگرانش انا جسد متلاشی شده او را در خانه اش واقع در خیابان جهان آرا کشف میکند. و سرانجام پیکر او در سه شنبه 21 مرداد ماه در زادگاهش به خاک سپرده شد.

حسین پناهی در 49 سالگی به استقبال مرگ میرود. مرگی که تا پیش از این یک پای ثابت شعرهایش بود. (نگاهی به شعرهایش بیاندازید تا به این ادعای بروبیکر پی ببرید).
در عجب بودم او که در 49 سالگی فوت کرد چرا به مسعود جعفری جوزانی در سال 66 گفته بود من در 40 سالگی میمیرم تا اینکه متوجه شدم در کالبد شکافی و آزمایش DNA تولد او را سال 1339 اعلام میشود که بنظر می آید این تاریخ به پیش بینی خودش نزدیکتر است . به همین دلیل در ابتدای جستار سال 1335 را طبق شناسنامه ذکر نمودم. تاریخ مرگ او نیز تقریبی میباشد. زیرا پزشک قانونی در ابراز تاریخ دقیق فوت او عاجز ماند.





حسین پناهی هم رفت مانند همه آنهایی که رفتند و حسرت رفتنشان را بر دل ما گذاشتند. او خود پیش بینی کرده بود که مردم پس از مرگم مرا خواهند شناخت .از او نیز در این کافه مثل سایر کسانی که در تاپیک به سراغشان رفتم یادی نشده بود هرچند برخی از دوستان عزیز مانند خانم لمپرت و دن ویتو کورلئونه گرامی در جستار اشعار و متون ادبی زیبا به برخی از نوشته های او اشاره کرده اند اما بنظر من جای چنین یاد نامه ای برای حسین پناهی در این کافه خالی بود. اگر فرصت کردید حتما نوشته های حسین پناهی را بخوانید. هرگز از خواندنشان خسته نخواهید شد. نوشته های منحصر بفردی که تماما واقعیت محض است. من با نوشته هایش رابطه عمیقی برقرار کردم و هیچوقت برایم تکراری نمی شود. در پایان برخی از نوشته هایش را گلچین کرده ام:


*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم

 
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

مي داني ... !؟ به رويت نياوردم ... ! 
 از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما " 
فهميدم 
پاي " او " در ميان است ...

♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!*

♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . 
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. 
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*این روزها به جای" شرافت" از انسان ها *
* فقط" شر" و " آفت" می بینی !*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ *
*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *
*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...*
* *
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ صبح ۰۱:۱۹

* *
*وقتی کسی اندازت نیست *
* دست بـه اندازه ی خودت نزن...*
* *

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*ماندن به پای کسی که دوستش داری *
* قشنگ ترین اسارت زندگی است !*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما*
* بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

* *
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!*
**
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*مگه اشك چقدر وزن داره...؟ *
*که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...*
* یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم *
* ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...*
*و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!*




هر چند من اغلب از کپی برداری بیزارم اما اشاره به آثار او به استناد ویکی پدیا در پایان خالی از لطف نیست:

کارنامه هنری


سینما


  • گذرگاه (۱۳۶۵)
  • گال (۱۳۶۵)
  • تیرباران (۱۳۶۶)
  • هی جو (۱۳۶۷)
  • نار و نی (۱۳۶۷)
  • در مسیر تندباد (۱۳۶۷)
  • ارثیه (۱۳۶۷)
  • راز کوکب (۱۳۶۸)
  • مهاجران (۱۳۶۹)
  • چاووش (۱۳۶۹)
  • سایه خیال (۱۳۶۹)
  • اوینار (۱۳۷۰)
  • هنرپیشه (۱۳۷۱)
  • مرد ناتمام (۱۳۷۱)
  • روز واقعه (۱۳۷۳)
  • آرزوی بزرگ (۱۳۷۳)
  • قصه‌های کیش (اپیزود اول، کشتی یونانی) (۱۳۷۷)
  • بلوغ (۱۳۷۷)
  • مریم مقدس (۱۳۷۹)
  • بابا عزیز (۱۳۸۲)[۴]


مجموعهٔ تلویزیونی


سالنامسمتکارگردانتوضیحات
۱۳۸۶ روزگار قریب بازیگر کیانوش عیاری فیلمبرداری اش از ۱۳۸۱ شروع شده بود.
۱۳۸۱ فرمان بازیگر مسعود رشیدی
۱۳۸۱ شبکه بازیگر محمود عزیزی
۱۳۸۰-۱۳۸۱ آواز مه بازیگر حسینعلی لیالستانی شبکه اول
۱۳۸۰ روزهای آرزو بازیگر شاهرخ حمیدی مقدم
۱۳۸۰ تصمیم نهایی بازیگر محسن شاه‌محمدی
۱۳۷۹ یحیا و گلابتون بازیگر اصغر آبگون
۱۳۷۹ آبدارشاه بازیگر رحیم رحیمی پور
۱۳۷۸ مادر بازیگر شعبانعلی اسلامی شبهای چهارشنبه از شبکه یک پخش می شد.
۱۳۷۸ ثقه الاسلام تبریزی
(۱۲ روز از تاریخ مشروطه)
بازیگر حجت قاسم‌زاده اصل تهیه شده برای سیمای آذری شبکه جهانی سحر[۵]
۱۳۷۸ امام علی بازیگر
مشاور فیلمنامه
سید داود میرباقری



RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ صبح ۰۱:۳۶

۱۳۷۵-۱۳۷۸ آژانس دوستی بازیگر مجموعه کارگردانان
۱۳۷۴-۱۳۷۵ دزدان مادربزرگ بازیگر مهدی صباغ زاده
۱۳۷۴ آشپزباشی بازیگر رسول نجفیان این سریال در ۷ قسمت پخش شد.
۱۳۷۴ بی‌بی یون بازیگر
نویسنده
کارگردان
حسین پناهی
۱۳۷۴ شلیک نهایی بازیگر محسن شاه‌محمدی
۱۳۷۳ همسایه‌ها بازیگر محمدحسین لطیفی
۱۳۷۰-۱۳۷۱ روزی روزگاری بازیگر امرالله احمدجو سال ۱۳۷۱ روزهای دوشنبه از شبکه یک پخش می شد.
۱۳۶۷-۱۳۶۹ هشت بهشت بازیگر اکبر خواجویی
۱۳۶۷-۱۳۶۹ رعنا بازیگر سید داود میرباقری
۱۳۶۷ گالشهای مادر بزرگ بازیگر بهمن زرین‌پور در نوروز ۱۳۶۸ از شبکه ۱ پخش شد.
۱۳۶۳-۱۳۶۶ کوچک جنگلی بازیگر بهروز افخمی
۱۳۶۶ تله تئاتر «ماجراهای رونالد و مادرش» نویسنده
کارگردان هنری
حسین پناهی کارگردان تلویزیونی: «شیرین جاهد»


۱۳۶۶ گلدانها و آفتاب نویسنده
کارگردان هنری
حسین پناهی کارگردان تلویزیونی: «شیرین جاهد»
۱۳۶۶ گرگها بازیگر سید داود میرباقری
۱۳۶۵ تله تئاتر «به سبک آمریکایی» بازیگر
نویسنده
رسول نجفیان کارگردان تلویزیونی: «شیرین جاهد»
۱۳۶۵ تله تئاتر «دو مرغابی در مه» بازیگر
نویسنده
رسول نجفیان کارگردان تلویزیونی: «مسعود رسام»
۱۳۶۵ تله تئاتر «آسانسور» بازیگر
نویسنده
رسول نجفیان کارگردان تلویزیونی: «گیتی جوادی»
۱۳۶۳ محله بهداشت بازیگر داریوش مؤدبیان
حسن فردرو
۱۳۶۳ تله تئاتر «آینه خیال» بازیگر سید داود میرباقری کارگردان تلویزیونی: «امیر آقامیری»
۱۳۶۲ طبل توخالی بازیگر احمد نجیب زاده در دهه فجر ۱۳۶۲ از شبکه ۱ پخش شد
۱۳۶۲ تله تئاتر «گوش بزرگ دیوار» بازیگر
نویسنده
داود مصلحی کارگردان تلویزیونی: «علی اصغر میرزایی»
۱۳۶۱ تله تئاتر «ایوان مدائن» بازیگر قاسم سیف کارگردان تلویزیونی: «پاشا شاهنده»
۱۳۶۱ خوابگردها کارگردان حسین پناهی
۱۳۶۱ محله برو بیا بازیگر داریوش مؤدبیان در سال ۱۳۶۲ از شبکه دوم (روزهای پنجشنبه) پخش می شد.
۱۳۶۰ نهضت سواد آموزی بازیگر محمد اوزی
قهرمان کیه بازیگر
مثل یک لبخند بازیگر

تله تئاتر


کتاب


  • من و نازی
  • ستاره
  • چیزی شبیه زندگی
  • دو مرغابی درمه
  • گلدان و آفتاب
  • پیامبر بی کتاب
  • دل شیر

علاوه بر اینها سه اثر با شعر و صدای حسین پناهی نیز منتشر شده‌است: «سلام خداحافظ» و «ستارها» و راه با رفیق

متاسفم دوستان این قوانین جدید جستار را چند تکه کرد و متاسفانه از زیبایی آن کاست




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۲/۱۰/۲۲ عصر ۱۰:۴۳

آن زن آمد

آن زن با اسب آمد

آن زن زیر آفتاب آمد

.... اما

آن زن زیر باران رفت

آن زن شاید وقتی دیگر نیاید

آن زن هرگز نمی آید

ایکاش بیضایی هرگز شاید وقتی دیگر را نمی ساخت یا ساخت آنرا میگذاشت برای وقت دیگر. ایکاش محمد علی نجفی بیوه شیخ حسن را بر اسب سوار نمی کرد تا مسئولین واقعا او را بیوه نپندارند . شاید اگر بیضایی میدانست او پس از شاید وقتی دیگر برای همیشه خواهد رفت هرگز آنرا نمی ساخت. پست امشب تاپیک بیاد هنرمندان سینمای ایران را بیاد هنرمندی نگاشتم که در برابر ناملایمات سینمای ایران عاقبت تسلیم گشت:

سوسن تسلیمی

بروبیکر می داند که اینجا محلی است برای یاد کردن از هنرمندانی که دیگر در میان ما نیستند. اما آیا سوسن تسلیمی اکنون در میان ماست؟ هنرمندان هرگز نمی میرند . اگر چه جسم هنرمندان با مرگشان به خاک سپرده میشود اما نام آنان با آثارشان به یاد سپرده میشود. اما سوسن تسلیمی هنوز زنده است . هنوز نفس میکشد اما وقتی من دیگر هرگز او را بر پرده سینمای خود نخواهم دید آیا او برایم با خسروی شکیبایی فقید فرقی دارد؟

در یک روز سرد زمستانی در شمال کشور در یک خانواده کاملا فرهنگی نوزادی متولد گردید که آنروز نمی دانست که او باید 38 سال دیگر دوباره متولد گردد. در کشوری دیگر و با زبان و فرهنگ دیگر.

او ابتدا زن صحنه ها بود . گروه تاتر پیاده . محلی که باعث آشنایی او با داریوش فرهنگ گردید و نهایتا زندگی مشترک با مردی که نامش برای سینماگران نام آشنایی بود. اما داریوش فرهنگ هرگز تصور نمی کرد که همسرش را که آنروز کسی نمی شناخت بزودی در این عرصه گوی سبقت را از او خواهد ربود. آنروز بر خی از مردم در محافل  سوسن تسلیمی را بخاطر اینکه همسر داریوش فرهنگ است می شناختند که اگر زندگی مشترک این دو ادامه داشت امروز داریوش فرهنگ را بخاطر اینکه همسر سوسن تسلیمی است می شناختند.

سوسن تسلیمی خیلی زود پله های ترقی را بخاطر استعداد ذاتی خود طی نمود. چهره او در فیلمهایی که بازی میکرد نشان از اقتدار و قدرت یک زن بود. و این چیزی نبود مقبول انحصار طلبان آنروز سینمای ایران باشد.

او علی رغم آنکه تا قبل از سال 1363 که  با بیضایی چریکه تارا و مرگ یزدگرد را بازی کرده بود هنوز شهره عام نشده بود. مردم اور را با سربداران شناختند. و عجب آنکه او با همان سربداران سرش را به دار تقدیم نمود. مردم بجای اینکه در سربدران مرگ شیخ خلیفه و هجرت شیخ حسن را دنبال کنند هر هفته بدنبال بیوه شیخ حسن بودند. و این به مزاج مسولین آنزمان خوش نیامد.

سوسن تسلیمی فقط یکبار در فیلمی به کارگردانی همسر خود ایفای نقش نمود. در طلسم هم علیرقم اینکه محبوس و در بند پسر معمار باشی بود اما همچنان چهره یک زن مقتدر و مغروری را داشت که از هرگز از یاد نمی رود. بیضایی گویا گمشده خود را یافته بود. تصور کنید اگر او بجای مژده شمسایی در سگ کشی بازی کرده بود این فیلم چقدر جذاب تر می شد.

سوسن تسلیمی با تمام ناملایمات ماند و ساخت تا نوبت به شاید وقتی دیگر رسید. آخرین اثری که از او شاهد بودیم و تلاقی این موضوع بعنوان  آخرین بازی او در سینمای ایران برابر بود با اولین رویارویی او با همسرش در یک فیلم آنهم بعنوان زن و شوهر. او پس از فیلم از همسرش جدا شد و با تنها فرزندش به سوئد مهاجرت کرد. فیلم باشو غریبه ای کوچک پس از پنج سال توقیف زمانی از تلوزیون پخش شد که او در سوئد زندگی میکرد.

سالهای دور که اخبار او را دنبال میکردم مصاحبه او را با یک خبرنگار ایرانی در سوئد خواندم که خیلی جالب بود. سوسن تسلیمی در آن ایام فراموش شده بود. خبرنگار با او در بعدازظهر یکروز در کافه ای (از نوع غیر کلاسیک ) قرار گذاشته بود. سیگاری روشن میکند و سفره دلش را باز میکند و ناگفته های خود را از شاید وقتی دیگر بازگو میکند.

مجوز شاید وقتی دیگر مدتها در ارشاد خاک میخورد. به بیضایی گفته بودند در صورتی اجازه کلید خوردن فیلم را به او میدهند که بازیگر دیگری را بجای سوسن تسلیمی معرفی نماید. سوسن تسلیمی بشدت دوست داشت در شاید وقتی دیگر بازی کند و قابلیتهای خود را در سه نقش متفاوت به رخ سینمای ایران بکشد. اما بیضایی کسی نبود که مانند سایر کارگردانان پا پس بگذارد. از بیضایی کمتر از این هم انتظار نمی رفت. او سناریوی شاید وقتی دیگر را صرفا برای سوسن تسلیمی نوشته بود و سناریوی فیلم را با توجه به قابلیتهای او جلو برده بود.

خوشبختانه مسئولین سینمایی آنزمان علیرقم عدم اشراف به حوزه کاری خود اما یک چیز را خوب می دانستند. عدم ساخت شاید وقتی دیگر یعنی محروم کردن سینمای ایران از یک فیلم ماندگار و زیبا. آنها شاید وقتی دیگر را خوانده بودند و اصرار داشتند این فیلم ساخته شود.

سرانجام ارشاد تسلیم میشود و به خواسته های بیضایی تن میدهند. پروانه ساخت شاید وقتی دیگر صادر میشود اما:

کلوزآپ از چهره سوسن تسلیمی ممنوع

خندیدن ممنوع

دویدن و تکان خوردن اندامهای زنانه ممنوع

و ........

آخرین فیلم سوسن تسلیمی ساخته شد. سوسن تسلیمی در خصوص سکانسی که در نقش مادر میدود می گوید در تمام سکانسها فیلم نگران بودم. وقتی میدویدم مرتب مراقب توصیه های مسئولین بودم و در پایان هر سکانس نگاهی نگران به بیضایی میکردم.

او میگوید تنها دلیل مسئولین برای عدم استفاده از سوسن تسلیمی در فیلمها این بود که چهره ایشان تحریک برانگیز است !!!!!!!!

دوست داشتم یکروز یکی از اون حاج آقا های آنزمان که در راس تصمیمات سینمایی آنروز بودند را از نزدیک ببینم و دی وی دی فیلم رسوایی ساخته رفیق شفیقشان را تقدیمشان نمایم و بگویم سکانسهایی که چهره الناز شاکردوست را با آن جویدن مسخره آدامس نمایش میدهد را هرگز نبیند. زیرا اگر ببیند قطعا دروازه های بهشت به رویش بسته خواهد شد و نهایتا بگویم اگر ذره ای انصاف دارید بگویید کدامیک تحریک برانگیز است ؟؟؟؟.

مسئولین آنزمان با چنین دیدگاهی بزرگترین خیانت را در حق سینمای ایران روا داشتند. زیرا سینمای ایران را از بازی یکی از بهترین بازیگران زن محروم کردند.

او در سال 1366 به سوئد رفت و در آنجا دوباره از نو متولد شد. تلاشها و همت این زن بزرگ ستودنی است. او موفق شد خیلی زود زبان سوئدی را فراگیرد و خود را به یک چهره سرشناش در سوئد تبدیل کند . او حتی تا نامزدی پست وزارت فرهنگ سوئد هم  پیش رفت .

در سوئد ابتدا در فیلم مرز بازی میکند و سپس بعد از سه سال و تسلط بر زبان سوئدی تاتر انفرادی مدآ را به روی صحنه میبرد. بعد از این تاتر بود که سوئدیها از هدیه ایرانیها به وجد آمدند و او را کشف کردند. تا جائیکه بمدت سه سال او را عضو هیئت مدیره انستیتو فیلم سوئد کردند. انیستیتویی که بزرگترین مرجع سیاستگذاری سینمای سوئد میباشد. او اکنون در استخدام اداره تاتر سوئد میباشد. همچنین مشاور تاتر در وزارت فرهنگ سوئد است.

سوسن تسلیمی را اگر بهترین بازیگر زن ایرانی ندانیم قطعا میتوان یکی از بهترین بازیگر زن ایرانی بنامیم. در پایان فقط میتوانم بگویم از اینکه در انتهای این پست مانند سایر پستهای قبلی عکس سنگ قبری نمی بینیم خوشحالم.

اطلاعات بیشتر توسط زاپاتای عزیز:

http://cafeclassic4.ir/thread-416-post-12454.html#pid12454




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سناتور - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳ عصر ۰۷:۳۳

تنها جرم و گناه سوسن تسلیمی ،چهره زیبا و شهوانی ایشون به گفته مأمورممیزی ارشاد اون زمان.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Blanche - ۱۳۹۲/۱۰/۲۴ صبح ۱۰:۲۶

چهره ی شهوانی؟tajob2پس احتمالا نیوشا ضیغمی ,سحرقریشی ,الناز شاکردوست و.... چهره ی قدیس ها رو دارند!

همین چند روز پیش داشتم مرگ یزد گرد را میبینم....فکرکنم تنها جرم سوسن تسلیمی این بوده که بیش از حد مجاز روی صحنه می درخشیده...انصافا هر فیلمی که ازش دیدم  کل صحنه را مال خودش کرده بود از بس معرکه بازی می کنه...وبا اون چهر ه ی اصیل ودوست داشتنی....قابلیت هاش فراتر از سینمای اینجا بوده....شاید برای همین هم جلوشو گرفتند....اگه نگم بهترین  حداقل جزو 5 بانوی برتر سینما ی ایرانه




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۲/۱۰/۲۴ صبح ۱۱:۰۲

  یکی از فیلمهائی که سوسن تسلیمی در سوئد و در سال 2002 ساخت و به شخصه آنرا پسندیدم فیلم Hus i Helvete  یا All Hell Let Loose که معادل فارسی آن چیزی شبیه " جهنم هرزگی" (جهنم ها به هرزگی رخصت میدهند) بود. داستان زندگی یک پدر بیکار ایرانی با خانواده ای دورگه و بچه هایی سوئدی که تقابل نسل قدیم (پدر با بازی حسن بیژنی و مادر بزرگ با بازی بی بی عزیزی) با دخترهای امروزی و بعضا بی بندوبار خانواده را بخوبی نشان میدهد. عکسهائی از این فیلم گرفتم و در کنار آن پشت صحنه فیلم که تسلیمی حضور دارد ... در این فیلم بازیگرهای ایرانی فارسی صحبت میکنند و بازیگران سوئدی هم به زبان خود که برای ترکیب کامل از زیرنویس استفاده شده است

قصه ی رنجیدگی تسلیمی حکایت زیبائی نیست. قصه تمام زنهائی است که اوایل انقلاب با به میان آمدن  محدودیتهای حجاب و حدیث "الانسانُ حریصٌ ما مُنِع"(انسان به هرچه منع شود حریصتر میگردد) و علاقه وافر مرد جماعت به زن (به هر ترکیبی که بودند از زشت تا زیبا) رنجیدند و یا ماندند (مانند خانم افسانه بایگان) و یا رفتند (مانند سوسن تسلیمی)

نام سوسن تسلیمی بعنوان کارگردان

خانم بی بی عزیزی (از بازیگران ایرانی) در نمادی از سنت گرائی افراطی

ترکیب بازیگران ایرانی و سوئدی فیلم

بازیگر اصلی فیلم(بيژنی) نماد سنت و غیرت ایرانی (که در فیلم نماد مطلق خیر نیست)

تسلیمی در معرفی خانم عزیزی در افتتاحیه اولین نمایش فیلم در سالن سینما




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سرهنگ آلن فاکنر - ۱۳۹۲/۱۰/۲۵ صبح ۰۲:۰۴

(۱۳۹۲/۱۰/۲۳ عصر ۰۷:۳۳)سناتور نوشته شده:  

تنها جرم و گناه سوسن تسلیمی ،چهره زیبا و شهوانی ایشون به گفته مأمورممیزی ارشاد اون زمان.

البته من فکر میکنم بروبیکر محترم حق مطلب را در خصوص محدودیت هایی که برای خانم تسلیمی ایجاد کرده بودند ادا کردند. چهره تسلیمی یعنی قدرت یعنی غرور و در نزد روسا قدرت داشتن زن یعنی انحراف از اهداف و ......

فکر میکنم دلیل بروبیکر منطقی تر بنظر بیاید. تحریک آمیز بودن چهره ایشان بهانه بوده است وگرنه در همان سالها هم ما چهره های جذاب داشتیم چرا به آنها گیر ندادند.

سریال سربداران با اهداف مذهبی به تصویر کشیدن قیام اسلامی ساخته شد اما بقول نگارنده مردم در هر قسمت منتظر بودند ببینند سوسن تسلیمی سوار بر اسب کی به شیخ حسن میرسد. و این موضوع باعث گردید مسئولین ناراحت شوند و او را که داشت به یک چهره مقتدر و سمبل زنان تبدیل می گشت را از گردونه خارج کنند.

در خصوص نظر Blanche محترم هم باید بگویم ایشان جزو پنج بانوی برتر سینمای ایران نیستند. بنظر من ایشان بهترین بانوی سینمای ایران هستند.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۲/۱۰/۲۷ عصر ۰۷:۱۸

سلام بر اجاره نشین بزرگ شهر ما ........ باغچه با صفایت بر فراز آپارتمان شهر ما پر گل باد .......

حنجره طلایی ات پر از سروده های وطنم ایران باد ...... نامت چون ترنم های باران بر خشکسار هنر ما همیشه سرشار باد

حسین سرشار

عکس بالا متعلق به حسین سرشار می باشد. نامبرده  از تاریخ 74/8/26 از منزل خارج و تا کنون مراجعت نکرده است. هرکس از نامبرده خبری دارد لطفا اطلاع دهد تا سینمایی را از نگرانی نجات دهد.

چه زود میگذرد. وقتی می بینم  اینروزها هنگامیکه به اسامی یاد شدگان این تاپیک نگاهی میکنیم از اینکه هنوز نتوانسته ایم جایگزینی برایشان پیدا کنیم هزاران افسوس می خورم. در سینمایی که در هر گوشه جهان ودر هر کشوری چندین هنرپیشه آوازه خوان اپرا بر پرده هایشان می درخشد ما در کشورمان چه بر سر تنها اپرامنِ سینمای خود آوردیم که اینگونه آواره خیابانهای شهری غریب گردید.

در تاپیکهای دوبله گاهگاهی اشاره به اولین دوبله فیلمها به زبان فارسی میگردد که آغازش نه در استودیهای ایرانی بلکه در کشور دیگری بنام ایتالیا کلید می خورد. هرچند هیچگاه فیلمهایی که در ایتالیا دوبله شد در حد و اندازه دوبله فیلمهایی که در ایران دوبله گردید قرار نگرفتند اما باید پذیرفت که فتح بابی شد برای آغاز هنری جاودان.

مرتضی حنانه که اکنون در امامزاده طاهر کرج آرامیده است از آهنگسازانی است که من به شدت مجذوب ساخته هایش هستم. شاهکار او در فیلم طوقی را که بعدها در فیلم خبرچین هم از آن استفاده شد را هرگز فراموش نمی کنم هزار دستان هم که جای خود دارد. او زمانی که در ایتالیا بود جوانی را ملاقات میکند که سرشار بود از ذوق و هنر و آواز. حسین سرشار آنروزها برای تکمیل دانسته های خود و پرداخت صدایش به کنسرواتوار سانتا چیچیلیا رفته بود. ملاقات آن دو باعث میگردد تا حنانه او را به استودیوی خود که در آن زمان برای اولین بار اقدام به دوبله فیلمهای ایتالیایی به زبان فارسی کرده بودند دعوت نماید. مشکلات مالی حسین سرشار باعث گردید تا او نیز این دعوت را به فال نیک بگیرد. در خصوص فعالیتهای او در زمینه دوبله در ایتالیا بهتر است با وجود اساتیدی چون منصور خان و دیگران بروبیکر کمتر سخن بگوید اما قطعا دوستان باید صدای او را با ویتوریو دسیکا و آلبرتو سوردی بیاد آورند.

پس از سه سال بخت با حسین سرشار یار بود که در آزمون دشوار کنکور بین المللی آواز در ونیز سربلند شود . اپرای لافنی چه در کنکورهایش همیشه به هفت نفر برتر جوایزی اهدا می نمود که حسین سرشار در آن سال یکی از آن هفت نفر برتر بود و این موضوع باعث گردید که  او با تحصیل در آنجا به دانسته های خود بیافزاید. او به دعوت رادیوی ایتالیا در پایان تحصیلاتش در کنسرتی شرکت نمود که از رسانه های ایتالیایی پخش شد. تحقیقات بروبیکر در حوزه وب به نتیجه ای بجز برگزاری کنسرت در ایتالیا و ایران نرسید اما در یافته هایم در روزنامه های قدیمی تاییدیه ای مبنی بر برگزاری کنسرت در انیستیتوی آفریقا و آسیا ی شهر وین یافت گردید.

او پس از پایان تحصیلاتش به ایران بازنگشت و چند سالی در اپراهایی در رم و میلان و دیگر کشورهای ایتالیایی به اجرای برنامه پرداخت.

گشایش تالار رودکی در سال 1346 بهانه خوبی بود برای بازگشت حسین سرشار و برگزاری آثار مهمی در آنجا. اما در هیچ سایتی نیامده است که او قبل از برگزاری کنسرت در تالار رودکی اولین اجرایش را در تالار فرهنگ برگزار نمود .

در اینجا نیازی نمی بینم که به آثار و نقشهایش در کنسرتها اشاره نمایم زیرا تمام سایتها در یک کپی برداری همگانی به یکسری از آثار او اشاره نمودند اما چیزی که در هیچ سایتی ندیدم نظر خود حسین سرشار در خصوص اجراهایش بود.

حسین سرشار به دعوت از تلوزیون ملی ایران در رسیتال آوازی که با همراهی ارکستر سمفونی تهران بمدت چهار شب ( دو شب در تهران و دو شب در اصفهان و شیراز ) برگزار گردید شرکت نمود.

حسین سرشار اجرای شب دوم خود را بهترین اجرا میداند. او عقیده جالبی در خصوص شنونده اروپایی و شنونده ایرانی اپراهای خود دارد. حسین سرشار اعتقاد داشت که اپرا برای مردم اروپا یک سنت محسوب می شود که با ادبیاتشان درآمیخته است . حسین سرشار می گوید کسانیکه گوته یا ویکتورهوگو یا شکسپیر را می شناسند و علاقمندشان هستند دوست دارند کار شعرای محبوبشان را در یک اپرا که بصورت نمایشی و تصویری در آمده و بوسیله پرسناژهای زنده بازگو می شود بشنوند و لذت ببرند. مخصوصا که اپرا آمیخته ای است از ادبیات - موسیقی - تاتر و هنرهای دیگری مثل رقص و نقاشی و دکوراسیون. این قطعات که بصورت اپرا در می آید برداشتی است از زندگی مردم و خصوصیات اجتماعی آنها و خواست های روزمره شان. به همین دلیل است که گرایش شنونده اروپایی عمیق تر از شنونده ایرانی است.

او اعتقاد داشت برای بوجود آوردن انگیزه در شنونده ایرانی نیلز به پیدایش فرهنگ ایرانی داریم. نیازمند مکتبی هستیم که به روی ادبیات اصیل و اساطیری ما پایه گذاری شده باشد . ما با در نظر گرفتن فرم موسیقی زمانمان و خواستهای  مردم باید آهنگسازانی داشته باشیم که بتوانند بفرض

برای بوجود آوردن اپرایی از روی شاهنامه فردوسی اثری بپرورانند که همپا و رساننده کامل این اثر بزرگ باشد و برای رسیدن به این پایه از فرهنگ ایرانی خیلی راه  داریم.

حسین سرشار عاشق کار خود بود. داریوش مهرجویی با اجاره نشینها پای او را به سینمای ایران باز نمود. مستاجر آخرین طبقه که پشت بام را به باغچه ای باصفا تبدیل نموده بود. او خود را بیشتر آوازه خوان بازیگر می پنداشت تا بازیگر آوازه خوان. به همین دلیل است که در کارنامه او بیش از شش فیلم نمی درخشد. مهرجویی او را در فیلم کاملا آزاد گذاشته بود تا هر جا که صلاح میداند آواز بخواند.

اما در تنها فیلمی که او بعنوان نقش اول ایفای نقش نمود فیلم فراموش شده رنوی تهران 29 بود. فیلمی که بنظر من خیلی به دل می نشیند و عجب اینکه کمتر دیده ام در موردش صحبت شود.

آقای افشار در رنوی تهران 29 ناخودآگاه مرا یاد آقای حکمتی رگبار می اندازد. همه ما در اطرافمان یک آقای افشار داریم . فردی که بشدت تابع قوانین و نظم است. سکانسهای بسیار جالبی این فیلم داشت. سکانسی که او از همسر خود قهر کرده و به مسافر خانه ای که دوران دانشجویی خود را سپر ی کرده بود را هرگز فراموش نمی کنم. همان اتاقی که سالها پیش میهمانش بود. و او قبل از هرچیزی شروع کرد به تمیز و پاکیزه کردن اتاق و آماده کردن آن برای سکونت چند روزه.

ویا سکانسی که برای گزارش سرقت اتوموبیل خود به کلانتری مراجعه می کند و افسر هر مدارکی که از او طلب می کند او حاضر و آماده از کیف خود همراه با فتوکپی در می آورد. قطعا همه دوستان در این کافه هنگام دیدن این سکانسها در ذهنشان بیاد یکی از اطرافیان خود می افتادند.

حسین سرشار در هامون نیز به ایفای نقش فرعی پرداخت و  جعفر خان از فرنگ برگشته را نیز بازی کرد. اما یکی از ماندگارترین نقشهایش را در فیلم ای ایران به یادگار گذاشت  . فیلمی که ناصر تقوایی او را در کنار دایی جان ناپلئونش قرار می دهد.در این فیلم حسین سرشار از قابلیتهای آوازه خوانی خود نیز بهره می برد.

ایکاش زمان در همان سال 1368 که فیلم ای ایران ساخته شد می ایستاد. او برای آخرین بار در سال 1370 در فیلم راه و بیراه به ایفای نقش پرداخت نقشی که هیچ صدایی از حنجره او بیرون نمی آید.

اما پس از آن چه بر سر حسین سرشار آمد؟

مرگ حسین سرشار نیز از ابهامات زندگی هنری این هنرمند است. روایات مختلفی از مرگش نقل می کنند. اما آنچه که مسلم است همگی دلالت بر مبتلا شدن وی به بیماری آلزایمر در روزهای پایانی عمرش دارد. هرچند تحقیقات بروبیکر تا جایی پیش رفت که کشف شد او این بیماری را از گذشته هم در حد خفیف داشته است. بطوری که روایت است گاهی هنگام اجرا متن را فراموش میکرده است.

او چندین بار راه بازگشت به منزل را گم میکند. و حتی یکبار او را در آبادان ردیابی می کنند. درست در زمانی که او بیش از هر زمان دیگر نیاز به یاری و مراقبت از سوی مسئولین و یا دوستانش داشت او را تنها گذاشتند. گویا حسین سرشار تا زمانی برای اطرافیانش ارزشمند بود که می توانست هنرمندی کند. حسین سرشار دچار بیماری فراموشی میشود. اما بروبیکر هرگز این را قبول ندارد. زیرا بنظر من این ما بودیم که دچار بیماری فراموشی شده بودیم . این دوستان و اطرافیان و مسئولین بودند که با فراموش کردن او دچار فراموشی شده بودند. چه راحت سرمایه های خود را از دست میدهیم. مگر چند نفر مثل او داشتیم که تحصیلات حرفه ای اپرا را در بزرگترین مراکز بین المللی دنیا سپری کرده باشند؟

از حسین سرشار هیچکس خبر نداشت. صدا و سیمایی که بارها برنامه هایش را گاها با برنامه های او پر میکرد حتی یکبار بخود زحمت استمداد از مردم برای یافتن او را  نداد تا اینکه بستگانش مجبور میشوند از طریق روزنامه مانند هر فرد عادی از هموطنان استمداد کنند. (البته نقل است که صدا و سیما سه مرتبه در حد 100 ثانیه خبر مفقود شدن او  را پخش می کند)

تا اینکه در یکی از روزهای سال 1375 پیکر در هم شکسته مردی را در یکی از خیابانهای اهواز از زیر ماشینی که به او برخورد کرده بود بیرون می آورند. بعدها مشخص شد او همان هنرمند آوازه خوان سینمای ایران یعنی حسین سرشار بود.

درباره مرگ حسین سرشار ساعتها جستجو کردم. هم در مجلات قدیمی و هم در حوزه وب تا بتوانم برای دوستانم در کافه واقعیت را بیان کنم. اما هرچه جلو تر رفتم به تناقض های زیادی برخوردم. کتاب (نامبرده حسین افشار )هم که توسط خانم ساناز سید اصفهانی (یک عاشق به تمام معنای آثار حسین سرشار) هم کمکی نکرد.

او برای یافتن واقعیت به سراغ خیلیها رفته بود. حتی محمد علی کشاورز که در همسایگی حسین سرشار زندگی میکرده. بعضیها مرگ او را به قتلهای زنجیره ای ربط میدهند. و اینکه صحنه تصادف ساختگی بوده و  اینکه او قبل از تصادف فوت کرده بود.

هوشنگ گلمکانی هم از کسانی است که ناگفته هایی از حسین سرشار دارد. اما معتبر ترین سند بنظر من گفته های همسر حسین سرشار است. او می گوید حسین سرشار آخرین بار در تاریخ 26 آبانماه سال 74 از منزل خارج شده است. می گویند آبادان دارای محلی است که دیوانه گان  و ترد شدگان را از سوی دستگاههای مربوطه به آنجا انتقال می دهند و نگهداری میکنند تا فوت شوند. اینکه حسین سرشار چگونه سر از آبادان در می آورد خود یک معماست. همسرش می گوید در بهمن ماه سال 74 مطلع شدیم او در بیمارستان هلال احمر آبادان بستریست. یکی از هنرجویانش میگوید او در آبادان مرتبا فریاد میزده که من ریگولتوی اپرای تهران هستم. اما همین گفته او باعث میشود مسولین آنجا به دیوانگی او بیشتر صحه بگذارند.

همسرش میگوید او مجددا در 22 اسفند همان سال گم می شود. تا اینکه در 25 فروردین سال 1375 جسد او را در پزشکی قانونی پیدا کردم. در این یکماه چه بر سر او آمده است کسی نمی داند. آیا نام او هم در لیست مرگبار در کنار مختاری و پوینده بوده ؟ الله و اعلم.

هیچکس اطلاعاتی از حسین سرشار نمی دهد. حتی آنان که خیلی چیزها میدانند. فیلمهایی از روزهایی که در خانه سالمندان در آبادان بوده است (البته بصورت ناشناس - زیرا اسم خود را بیاد نمی آورده) وجود دارد. آنجا دچار آتش سوزی میشود و حسین سرشار هم دچار سوختگی میشود.

در بیمارستان توسط دکتری شناسایی میشود که در بالا توضیح دادم که همسرش میگوید فهمیدیم در آبادان است. در آنجا از او فیلم و عکس میگیرند و او را تحریک میکنند که آواز بخواند اما او نمی تواند . (این فیلم نزد نگارنده کتاب نامبرده حسین سرشار میباشد). حتی اعضا خانواده اش هم رغبتی برای دادن اطلاعات بیشتر در خصوص او ندارند. اصرارهای نگارنده کتاب فقط 5 عکس از آلبوم خصوصی حسین سرشار را از دخترش کتایون سرشار در بر دارد.

خانم سید اصفهانی برای تکمیل مطالب کتاب خود میگوید سراغ کسانی رفته است که در قبال دادن اطلاعات 3 میلیون تومان مطالبه میکنند. او میگوید حتی وقتی بدنبال علت مرگ از سوی پزشک قانونی بودم شماره ردیف و قطعه آرامگاه او را به من دادند و گفتند خودت برو بهشت زهرا و گزارش پزشک قانونی را مطالبه کن!!!!!

سالهای دور یادم می آید در منزل یکی از دوستانم مشغول تماشای مسابقه ای (نامش خاطرم نیست) از تلویزیون بودیم که شرکت کنندگانش هنرمندان بودند. در یکی از بخشهایش عکس هنرمندی را بصورت شطرنجی نمایش میدانند و آرام آرام در هر مرحله عکس را واضح تر میکردند تا شرکت کنندگان بتوانند نام هنرمند را بگویند. آنروز مرحوم نعمت گرجی یکی از شرکت کنندگان بود. عکس را که نمایش دادند مرحوم گرجی در همان ثانیه های اول درست حدس زدند و گفتند حسین سرشار - مرحوم حسین سرشار و دوست من با تعجب گفت اِ - مگه حسین سرشار فوت شده!!!

حسین سرشار می رود اما با کلی اگر و اما .....

و من فقط یک چیز را بخوبی میدانم. اینکه وقتی به پستهای این تاپیک نگاهی میکنیم میبینیم ما به چه آسانی هنرمندان خود را از دست میدهیم. پرویز فنی زاده - حسین پناهی - سوسن تسلیمی و حسین سرشار............

واین قصه (بخوانید غُصه) همچنان ادامه دارد ............

امیدوارم دوستان خوبم در این کافه مرا ببخشایند اگر در بین اینهمه عزیزانی که در میان ما نیستند به سراغ کسانی میروم که رفتنشان غم انگیزتر است. این سلیقه من است . اینان قهرمانان نوجوانی من بوده اند و حس میکنم کمتر در این کافه به سرگذشتشان پرداخته شده است. دوست ندارم این نامها در هیاهوی نامهای جدید به فراموشی سپرده شوند.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Blanche - ۱۳۹۲/۱۰/۲۷ عصر ۰۷:۲۴

(۱۳۹۲/۱۰/۲۵ صبح ۰۲:۰۴)سرهنگ آلن فاکنر نوشته شده:  

(۱۳۹۲/۱۰/۲۳ عصر ۰۷:۳۳)سناتور نوشته شده:  

تنها جرم و گناه سوسن تسلیمی ،چهره زیبا و شهوانی ایشون به گفته مأمورممیزی ارشاد اون زمان.

البته من فکر میکنم بروبیکر محترم حق مطلب را در خصوص محدودیت هایی که برای خانم تسلیمی ایجاد کرده بودند ادا کردند. چهره تسلیمی یعنی قدرت یعنی غرور و در نزد روسا قدرت داشتن زن یعنی انحراف از اهداف و ......

فکر میکنم دلیل بروبیکر منطقی تر بنظر بیاید. تحریک آمیز بودن چهره ایشان بهانه بوده است وگرنه در همان سالها هم ما چهره های جذاب داشتیم چرا به آنها گیر ندادند.

سریال سربداران با اهداف مذهبی به تصویر کشیدن قیام اسلامی ساخته شد اما بقول نگارنده مردم در هر قسمت منتظر بودند ببینند سوسن تسلیمی سوار بر اسب کی به شیخ حسن میرسد. و این موضوع باعث گردید مسئولین ناراحت شوند و او را که داشت به یک چهره مقتدر و سمبل زنان تبدیل می گشت را از گردونه خارج کنند.

در خصوص نظر Blanche محترم هم باید بگویم ایشان جزو پنج بانوی برتر سینمای ایران نیستند. بنظر من ایشان بهترین بانوی سینمای ایران هستند.

قبول دارم

گفتم اگه بگم بهترین شاید کسی نظرش خلاف این باشه ....به هرحال اختلاف سلیقه همیشه هست

mmmm:




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سناتور - ۱۳۹۲/۱۰/۲۷ عصر ۰۸:۱۲

بروبیکر عزیز. یک جا خوندم که علی رضا ن ور ی . زا د ه گفته که حسین سرشار هم جزو قربانیان قتل های زنجیره ای بوده.حالا نمی دونم راست بود یا دروغ.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - لوسیان - ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ صبح ۱۰:۳۵

درست میفرمایید من در کتاب فکر کنم ناگفته هایی از قتل های زنجیره ای دکتر ن_ و ر ی. زا د ه ایشان را هم در لیست قتل های سیاسی قلمداد کرده بود .




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سرهنگ آلن فاکنر - ۱۳۹۲/۱۰/۲۹ صبح ۱۲:۳۵

مرحوم حسین سرشار بسیار مظلومانه از میان ما رفت. از اینکه در این کافه از او یاد شد بسیار خوشحال شدم. طبق معمول بروبیکر محترم هم برخی از ناگفته های زندگی ایشان را مرقوم فرمودند.

در خصوص مرگ ایشان گفته های سناتور و لوسیان محترم را بنده هم تایید میکنم. هرچند بروبیکر محترم در نوشته خود جانب احتیاط را رعایت فرموده و تلویحا به این موضوع اشاره نمودند اما خدمت دوستانی که برایشان ممکن است این سوال پیش بیاید که مگر حسین سرشار چه مشکلی داشته است که در لیست سیاه بوده است باید بگویم بنده مصاحبه آقای علیرضا . ن را سالها پیش دیدم. ایشان اعتقاد داشت که مرحوم سرشار مروج فرهنگی بود که در جامعه ایرانی جایگاهی ندارد و بخاطر خطر ترویج اپرا عوامل خودسر اعتقاد داشتند که باید ریشه مروجین را با تبر قطع کرد. بیماری و ضعف ایشان هم مزید بر علت گردید تا او را ساده تر از امثال د.ف و پ.ف و مختاری و پوینده سر به نیست کنند. از طرفی مطمئن بودند هم صنفان سرشار مانند هم صنفان چهار نفر دیگر از لحاظ پیگیری موضوع و ترس از موقعیت اجتماعی خود کمتر پیگیر موضوع خواهند شد. (ترس از ممنوع التصویر و ممنوع الکار شدن). با اینحال جای دارد از بروبیکر عزیز بخاطر یاد کردن از چنین هنرمندان بکر و ناب تشکر ویژه ای بنمایم.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۲/۱۱/۱ عصر ۰۶:۲۵

درود بر مرغ حق

سلام بر راننده اتوبوس با صفای روستایمان

سلام بر پیر عاشق

زیر گذر کدام لوطی سراغت را بگیرم

کجایی که رباب بعد از رفتنت بی جهیزیه ماند و ماند

تبعیدی کدام دیار شدی که این عشاق ساده لوح را در شوره زار سینمای بحران زاده تنها گذاشتی و دل نمک خود کردی

آقای نوری کجایی که برادرانت در هر گوشه ای از خاک پهناورشان منتظرت هستند تا شاهدی از غیب برایشان بیاوری و دلشان را از حبس خود ساخته خالی از سرب کنی

هادی اسلامی

باید بچه پا منار باشی تا بتوانی زیر گذر لوطی صالح را خلق کنی. هادی اسلامی هم از جمله هنرمندانی بود که خیلی زود رخت سفر بست. او نیز مانند علی نصیریان که با بلبل سرگشته خود سوت شروع حضور  را دمیده بود در زمانی که من و بسیاری از مشتریان این کافه هنوز قدم به این دنیای وانفسا نگذاشته بودیم با زیر گذر لوطی صالح سوت حضور خود را در سال 1346 روی صحنه تاتر بصدا درآورد.

هادی اسلامی معتقد به آرمانهایی بود که این آرمانها باعث گردید که او در طول یک دهه  قبل از انقلاب وارد گرداب فیلمهای سطحی و کاباره ای نشود و فقط دل به صحنه تاتر ببندد.

وقوع انقلاب اسلامی در سال 1357 مصادف بود نقل مکان هادی اسلامی از تاتر به سینما. اما باید اعتراف کنم حضور او در سینما برای نسل من و دهه شصتیها خیلی خوش یمن نبود.

شاید اغلب دهه شصتیها هادی اسلامی را در سال 1362 با فیلم مترسک شناختند. برای هم نسلهای من در دهه شصت و در اوج هیاهوی جنگ و آژیر قرمز پدری با چهره ای نامتقارن که قصد آوردن زن بابا را به خانه داشت از او برایم چهره ای ترسناک ساخت. اما ذهن کودکانه من هرگز قدرت تفکیک پذیری واقعیت و فیلم را نداشت.

تا اینکه او دوباره آمد اما اینبار با اتوبوس در سال 1364. هادی اسلامی حالا چیره تر از گذشته شده.  هادی اسلامی با اتوبوس قابلیتهای خود را به جامعه سینما به نمایش میگذارد. او حالا به یک هنرپیشه پر کار تبدیل شده بود. در فیلمهای زیادی بازی میکرد. برخی از آنها زیاد مطرح نبودند و او نیز گاها بعنوان بازیگر مکمل در برخی از فیلمها ظاهر میشد. او در سال 1366 با فیلم  جهیزیه ای برای رباب دیگر تبدیل به یک هنرپیشه کاملی می شود و جایگاه خود را در جامعه هنری تثبیت میکند.

هادی اسلامی روز به روز و فیلم به فیلم پخته تر میشد و من در باد جوانی خام و خامتر. تا اینکه نوبت به شاه نقش بازیهایش رسید.

هادی اسلامی یکسال بعد یعنی در سال 1367  با سرب همه را ذوق زده نمود. سینمای ایران اکنون دارای یک ستاره دیگر شده بود. دیگر نام هادی اسلامی را میتوانستید در کنار نامهای بزرگی چون عزت الله انتظامی - جمشید مشایخی - محمد علی کشاورز و علی نصیریان قرار دهید. او مانند بسیاری از هنرپیشه ها تظاهر به بازی کردن نمی کرد. در سرب او دیگر هادی اسلامی نبود. بلکه روزنامه نگار آزادیخواهی بود که در حسرت نگاشتن در روزنامه مرد امروز بود.

هادی اسلامی در سرب فراتر از انتظارها بازی کرد. بروبیکر اعتراف میکند که در سرب آنقدر که مجذوب بازی هادی اسلامی شد مجذوب کارگردانی کیمیایی نشد. هرچند این کیمیایی بود که آقای نوری را خلق کرد اما من در سرب غرق در بازی هادی اسلامی بودم. شاید همه چیز دست به دست هم داده بود تا هادی اسلامی یک یادگاری بزرگ را از خود به سینما تقدیم دارد. کارگردانیِ بزرگ - فیلمنامه ای زیبا - بازی زیبای سایر هنرپیشه ها و از همه مهمتر صدای فراتر از زیبای استاد منوچهر اسماعیلی هادی اسلامی را در سرب جاودان نمود. اگر این فیلم مثل فیلمهای امروزی دارای صدای اصلی هنرپیشه های خود بود آیا هادی اسلامی میتوانست به زیبایی استاد در مقابل امین تارخ که از آمدن برای شهادت دادن در دادگاه امتناع میورزید بگوید : تو غلط میکنی نیای

براستی اگر کیمیایی امروز میخواست سرب را بسازد چه کسی را میخواست برای آقای نوری انتخاب کند ؟  محمد رضا گلزار؟ پوریا پور سرخ؟ حامد بهداد؟ .....   میبینید به چه روزی افتادیم؟

همه چیز در سرب سر جایش بود و هادی اسلامی بسیار زیبا بازی کرد. او حتی بسیار زیبا کتک خورد. فیلم که تمام میشود باورم نمیشد که هنرپیشه آقای نوری یک زمانی برای من جزو هنرپیشه های نچسب محسوب میشد. حالا دیگر انتظارها از او بالا رفته بود. آیا او نیز مانند حامد بهدادِ امروزی که بعد از هر فیلمش قاطعانه میگوید که مثلا من با فواد آمدم که بمانم (اشاره به فیلم روز سوم که در آن حامد بهداد در نقش فواد فکر میکند از مارلون براندو هم قشنگتر بازی کرده است )در باد بازی خود میخوابد و مغرور میشود یا متواضعانه در برابر مردمی که حالا او را از صمیم قلب دوست داشتند سر تعظیم فرود می آورد؟

قطعا او راه دوم را برگزید. ساده و بی آلایش و بی حاشیه در هر فیلمی در خدمت نقش خود بود و با شخصیت آن فیلم زندگی میکرد. مهدی فخیم زاده  بلافاصله بعد از سرب نقش پدر بزرگ دوست داشتنی فیلم خواستگاری را که عاشق مادر همسایه خود میشود را به هادی اسلامی واگذار میکند. نقشی متفاوت با آقای نوری و با دستمایه طنز. گاهی اوقات احساس میکنم دهه شصتیها از این بابت بچه های خوشبختی بودند که بجای دیدن فیلمهای طنز مسخره امروزی که همه تکرار مکررات لوده گیهای علی صادقی و پور مخبر و ...... هستند به تماشای خواستگاری نشستند و لبخند فاخری بر لب زدند.

خواستگاری فتح باب آشنایی فخیم زاده با هادی اسلامی شد و فخیم زاده که به قابلیتهای هادی اسلامی اشراف کامل داشت پس از آن دو فیلم شتابزده و ساده لوح را با هادی اسلامی کلید زد  اما بنظر من هیچیک به توفیق خواستگاری نرسیدند.

او سپس در کنار فرامرز قریبیان با تبعیدیها باز نقش متفاوت دیگری می آفریند. قابلیتهای او باعث گردید تا در سال 1366 نقش مدرس در سریال مرغ حق به هادی اسلامی واگذار گردد و الحق که او در این نقش از خود مدرس مدرس تر بود. او هرگز از خودش تعریف و تمجید نمی کرد اما خاطرم هست سالهای دور پس از پخش سریال مرغ حق در یکی از برنامه های صدا و سیما او را جهت مصاحبه در خصوص این سریال دعوت نموده بودند. بازی زیبای او در نقش مدرس زبانزد عام گردیده بود. بطوریکه پدر بزرگها و مادر بزرگها در تمام خانواده های ایرانی حتی کسانیکه با سینما آشنا نبودند از شباهت گریم او به مدرس و صلابت بازیش به وجد آمده بودند.

مجری برنامه از او خواست خاطره ای از سریال بازگو نماید هادی اسلامی پس از کمی مکث گفت در یکی از سکانسها که در صحن قدیمی مجلس در بهارستان فیلمبرداری میشد پس از ارائه نطق مدرس و اتمام آن یکی از پرسنل حراست ساختمان که در پشت صحنه نظاره گر این سکانس بود بعد از پایان سکانس بدون آنکه از شخصیت واقعی من مطلع باشد به نزدیک من آمد و بوسه ای بر پیشانی من زد و گفت آقا من واقعا فکر کردم  این خود آقای مدرس است که پس از سالها دوباره پشت این تریبون آمده است.

هادی اسلامی بعد از نقش آفرینی در فیلم طعمه برای آخرین بار در سال 1372 در فیلم بدل بازی کرد و سرانجام در صبح روز پنج شنبه هفتم مرداد ماه سال 1372 در سن 54 سالگی در اثر سکته قلبی در تهران درگذشت و ما را با نقشهای خود تنها گذاشت. و این در حالی بود که او حالا حالا ها میتوانست با بازی زیبای خود ما را در هر فیلمی غافلگیر نماید.

اکنون سینمای ایران بیست سال است که هادی اسلامی را ندارد. او هرگز مانند بسیاری از تازه به دوران رسیده های امروزی دارای چهره زیبایی نبود. اما اثبات کرد آنچه که از یک هنرمند میماند بازی زیباست نه چهره زیبا. او میماند و خواهد ماند. اما چهره های زیبای امروزی را مردم خیلی زود فراموش خواهند کرد.

هادی اسلامی هم مانند سایر هنرمندانی که در این جستار از آنها یاد کردم رفت و سینمای ایران هرگز نخواهد توانست کسی را جایگزین او نماید.

روحش شاد و یادش گرامی باد




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۲/۱۱/۲ عصر ۱۲:۱۱

(۱۳۹۲/۱۱/۱ عصر ۰۶:۲۵)برو بیکر نوشته شده:  

درود بر مرغ حق

هادی اسلامی بعد از نقش آفرینی در فیلم طعمه برای آخرین بار در سال 1372 در فیلم بدل بازی کرد و سرانجام در صبح روز پنج شنبه هفتم مرداد ماه سال 1372 در سن 54 سالگی در اثر سکته قلبی در تهران درگذشت و ما را با نقشهای خود تنها گذاشت. و این در حالی بود که او حالا حالا ها میتوانست با بازی زیبای خود ما را در هر فیلمی غافلگیر نماید.

مرحوم هادي اسلامي در حالي كه نيمي از فيلم بدل (بانام اوليه تصادف) را بازي كرده بود درگذشت . گويا خسروخسروشاهي قبل از فوت ايشان براي دوبله نقش او و حبيب اسماعيلي قصد داشت از منوچهراسماعيلي استفاده كند كه با فوت نابهنگام هادي اسلامي ، تهيه كنندگان فيلم  تصميم گرفتند ازصداي استاد پرويز بهرام استفاده كنند. تا هنگامي كه اين فيلم را در سينما نديدم تصور ميكردم صداي پرويز بهرام هرگز روي چهره او نمي نشيند اما گويا صداي آسماني بهرام با مرگ تراژيك هادي اسلامي قرابتي غريب داشت.

متاسفانه در نيمه اول دهه 70 سه بازيگر تواناي سينماي ايران كه واقعا سينما و تلويزيون بوجودآنها نياز داشت هركدام به نحوي روي درنقاب خاك كشيدند و هرگز جاي آنان پر نشد.

زنده يادان هادي اسلامي ،منوچهرحامدي و احمد هاشمي ،سه بازيگر ميانسال و توانمند كه هركدام وزنه اي قابل اعتنا در حرفه بازيگري به حساب مي آمدند كه متاسفانه هر سه در فاصله سه سال درگذشتند.

مطلبي كه امروز آزار دهنده است شرايط مالي اين بازيگران و ساير همنسلان آنها بود كه با سختي و مرارت اما با سري افراشته به بازيگري مي پرداختند. پولهايي كه امروز در تله فيلمها و سينما مابين عده اي محدود خيرات مي شود اگر درصدي از آن در آن روزگاران وجود داشت هيچگاه كساني چون هادي اسلامي به شكوه و گلايه نمي پرداختند و حداقل فرزندان آنها مي توانستند زندگي بي دغدغه اي داشته باشند.

يادم مي آيد يكي از فيلمسازان خوش آتيه سينماي ايران كه در اوايل دهه 70 طي حادثه اي تلخ  جان باخت،هنگامي كه همكارانش قصد دلجويي و تسليت گفتن به خانواده اش را داشتند از ديدن اتاق محقر و اجاره اي او در محله اي فقيرنشين سخت دل آزرده شده بودند. آن هم كارگرداني كه فيلم ماقبل آخرش سود زيادي را نصيب تهيه كنندگان فيلمش كرده بود.

امثال حامد بهداد اين مسير را هرگز طي نكرده اند كه امروز با روحيه طلبكارانه تقاضاي دستمزدهاي كلان مي كنند و اگر كسي معترض شود با رسانه هاي مجيزگويش و همچنين اعتماد بنفس وافرش انواع و اقسام توهين ها را به فرد معترض روا مي دارد...

اگر امروز دوستان از هنرمندان قديمي به نيكي ياد مي كنند بخاطر همين تفاوتهاست...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۲/۱۱/۲ عصر ۱۰:۵۷

شاید اینجا جایش نباشد اما زاپاتای عزیز دست گذاشت روی نکته ای که سالهاست جامعه سینما را عذاب میدهد. در این جستار از هنرمندانی یاد گردیده که در مقایسه به تازه به دوران رسیده های امروزی سینمای ایران به مفهوم واقعی هم در عرصه هنر خود و هم در عرصه زندگی قهرمانان واقعی محسوب میگردند. اگر دوستان و اطرافیان پرویز فنی زاده برای ادای دین به این هنرمند فرزندش را به عرصه عروسک گردانی نمی بردند چه بر سر خانواده او می آمد؟

اینان قهرمانان واقعی سینمای ایران هستند. هرگز بدنبال پول و شهرت و مصاحبه و تعریف و تمجید از خود نبودند. تمام فکر و ذکرشان در خدمت هنر و نقششان بود. هیچکس آنان را در انظار عمومی با کلاه های عجیب و غریب یا موهای از پشت بسته یا سگهای خانگی برای جلب توجه ندید.

عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت

به همین مناسبت بروبیکر مطالبی را که از سالها قبل در آرشیوش بعنوان نقطه ننگ این سینما نگهداری می نمود اینجا تقدیم شما میکند. قضاوت با شما. مطالب همه مستند میباشد. تازه ارقام مربوط به سه سال پیش میباشد. یعنی زمانی که دلار بود 980 تومن!!!!!!

این یک سوال همیشگی است! بازیگرانی که از بی‌ستارگی این مملکت و فقط به خاطر چهره نسبتا متفاوت و نه بازی خوبشان ستاره شده‌اند برای حضور در برنامه‌های مناسبتی صدا و سیما چه رقمی را طلب می‌کنند


 

به گزارش مشرق به نقل ازهمشهری جوان، در حالی که این روزها مبلغ دستمزدهای بازیگران برای بازی در فیلم‌های تلویزیونی و سینمایی از خبرهای داغ رسانه‌ای است رقم‌هایی که بازیگران و خوانندگان برای حضور در برنامه‌های مناسبتی سیما می‌گیرند نیز در نوع خود جای تامل دارد

 

 

 

عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت

 

 

 

رقم‌هایی که بازیگران برای حضور در برنامه‌های مناسبتی طلب می‌کنند عبارتند از: ـ

 

 

 

حامد بهداد: ۳۰۰ میلیون ریال                                                                                            

محمد رضا فروتن: ۷۰ میلیون ریال

پوریا پورسرخ: ۳۰ میلیون ریال
رضا یزدانی: ۵۰ میلیون ریال
علی صادقی: ۳۰ میلیون ریال
مهدی پاکدل: ۶۰ میلیون ریال
امین حیایی: ۱۰۰ میلیون ریال
احسان خواجه امیری: ۶۰ میلیون ریال
بهرام رادان: ۱۵۰ میلیون ریال
بنیامین بهادری: ۲۰۰ میلیون ریال

 

 

 

مجله همشهری جوان در نقد رقم‌های پرداختی به بازیگران و خوانندگان نوشت: "این یک راز سر به ‌مهر است که حالا افشا می‌شود؛ سرباز کردن از این راز، مثل همه رازها، شاید جنجال ایجاد کند، دعوا راه بیندازد و مثل همه رازها، باید منتظر ماند تا با انبوه تاییدها و تکذیب‌ها روبرو شد. تمام سعی‌مان را کردیم که از منابع مختلف، آشناهای اسم‌نبر و منابع مطلع شنیده‌های تایید نشده‌مان را رنگ واقعیت ببخشیم. باور کنید این عددها و رقم‌ها با اندکی تغییر و کم و زیاد، همه آن چیزی است که مسوولان تلویزیون به ستاره‌ها می‌پردازند

 

این پول‌ها با نرخ تورم و سطح بازی ستاره در آن سال، نسبت مستقیمی داردو بالا و پایین می‌رود. یکی که روی بورس باشد قیمت بسیار بالایی طلب می‌کند و یکی که از اوج به زیر آمده حفظ ظاهر می‌کند. عدد اولیه بالایی می‌خواهند ولی با قیمت‌های پایین هم می‌آیند. بسیاری از تغییر و تحول‌ها در عددها به یک نکته دیگر هم بستگی دارد؛ آشنایی با مجری و تهیه کننده برنامه(یعنی ارائه دهنده تخفیف به آن‌ها) و از همه مهمتر میزان وقت گذاری و اجرا در برنامه. تازه همه این محاسبه‌‌ها بدون هزینه حمل و نقل در تهران و شهرستان‌هاست."

 

در پایان ذکر این نکته ضروری‌ است که صدا و سیمایی که باید خط مقدم مبارزه با اسراف‌گرایی و تجمل‌گرایی باشد چگونه می‌تواند با پرداخت چنین رقم‌‌هایی از جیب بیت‌المال این مهم را در جامعه نهادینه کند؟

نسل امروز باید بداند که چرا در این تاپیک پرویز فنی زاده و حسین پناهی و سوسن تسلیمی و حسین سرشار و هادی اسلامی و حتی فرهنگ مهر پرور  برای ما ستارگان بی بدیل و بی جایگزین سینما هستند و از آنان به نیکی یاد می شود .

قضاوت با شما!!!!!!

 





RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - لوسیان - ۱۳۹۲/۱۱/۳ صبح ۰۹:۵۹

این یک سوال همیشگی است! بازیگرانی که از بی‌ستارگی این مملکت و فقط به خاطر چهره نسبتا متفاوت و نه بازی خوبشان ستاره شده‌اند برای حضور در برنامه‌های مناسبتی صدا و سیما چه رقمی را طلب می‌کنند........

------------------------------------------------------------------

بروبیکر نازنین صدا وسیما که یک رسانه ی ملی نیست که این انتظارات و این بذل و بخشش هایی با طعم زشت چاپلوسی نپردازد .صدا و سیما متاسفانه رسالت خود را معطوف به جریان فکری کرده که برای نشان دادن خود هرکاری میکند. دوم اینکه بازیگران امروز که منظور شماست کدامیک درد مشترک مردم هستند. جز ادا و اطوار و ژست های روشنفکرانه و اداهای بشردوستانه مضحک چه میتوان از انها دید.  بیشتر بازیگرانی که امروز  در این دسته قرار میگیرند کدامیک از پلکان تئاتر بالا آمده اند که رسم فروتنی و عزت نفس را چون استاد انتظامی یاد بگیرند .




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۳/۱/۱۶ عصر ۰۵:۴۸

بیاد هنر مندی که در نوروز آمد و در نوروز رفت

بیاد او که با بازیهای دلنشینش شادی بخش روزهای دور پدرانمان بود

.... و بیاد هنرمندی که که یادآور تلخ و شیرین روزهای گذشته بود

نعمت الله گرجی

هفدهم فروردین ماه چهاردهمین سالگرد خاموشی هنرمندی است که در نهم فروردین ماه سال 1305 پای بر عرصه این دنیا گذاشت. نعمت الله گرجی هنرمندی بود که هیچگاه نقش اول هیچ فیلم سینمایی نبود اما حضورش در تلویزیون و سینما همیشه گرما بخش خانه های ما بود.

زندگی مرفه ای نداشت و همیشه در اغلب نقشهایش نیز به نوعی نقش واقعی خود را از لحاظ اقتصادی بازی میکرد. نقشهای مانند فراش و نوکر و باغبان و .......

در بیش از 100 اثر سینمایی بعنوان نقشهای مکمل بازی کرد اما از لحاظ اقتصادی هرگز به حق خود نرسید. سالها عیدانه سریالهای تلویریونی بود و صدا و سیما ساعتها برنامه های خود را با حضور او کامل میکرد اما امروز دریغ از یک یادآوری کوتاه از او و خاطره هایش.

نوروز سال گذشته در یک جنگ شادی حضور داشتم و هنرمندی به زیبایی تمام سیاه بازی کرد. در پایان برنامه هایش گفت جای دارد در اینجا از استاد خود یادی کنم که سیاه بازی و حاجی فیروز بودن را از او آموختم. در حالیکه منتظر شنیدم نامهای دیگری بودم او نام نعمت الله گرجی را به زبان آورد. و من نمی دانستم که نعمت الله گرجی روزگاری سیاه باز قهاری هم بوده است.

اولین حضورش در تلویزیون بر میگردد به سال 1346 در سریال سرکار استوار به کارگردانی پرویز صیاد در سالهای اولیه راه اندازی تلویزیون ملی ایران. سریالی که بدلیل گل کردن نقش سرکار استوار در این سریال پرویز صیاد از این کارکتر در فیلمهای صمد بهره برد.

والی بوشهر در دلیران تنگستان شد و با سریال تلخ و شیرین زبانزد و آشنای تمام خانواده ها گردید. و من در خیال کودکی خود فکر میکردم او واقعا شوهر نادره می باشد. زوجی که علیرغم تضاد ظاهری و هیکلی در قاب تلویزیون خیلی بهم می آمدند. او سپس در سریال مرد اول به کارگردانی پرویز کاردان در سال 1356حضور می یابد. اما همچنان مستاجر بود و ماجرای مستاجریش حتی به مجلس شورای ملی آنزمان هم کشید.

در حوزه وب وقتی خواستم از او بیشتر بدانم به مسئله جالبی برخوردم. ماجرا را عینا نقل میکنم:

در یکی از جلسات مجلس شورای ملی ، یکی از وکلا به هنگام بحث در باره قانون مالک و مستاجر به ماجرای نعمت الله گرجی اشاره کرد.


وی که در جلسه 2مرداد56 در صحن علنی مجلس سخن می گفت اظهار داشت: 


 در صفحه ۴ روزنامه مورخ سی ام تیر ماه ۲۵۳۶ اطلاعات نوشته شده بود همسر هنرپیشه سریال مرد اول میخواست خودش را آتش بزند و جریان از این قرار بوده است که از مدتها قبل نعمت الله گرجی با صاحب خانه خود بر سر تخلیه خانه اختلاف داشته است و از طرف دادگاه  حکم جهت تخلیه خانه استیجاری صادر و مأمورین کلانتری ۹ به خانه گرجی میروند و میخواهند خانه را تخلیه نمایند.همسر گرجی وقتی که می بیند مأمورین قصد دارند اثاثیه خانه وی را به بیرون از خانه بریزند وارد آشپزخانه می شود وظرف نفت را به روی خود می ریزد و می خواهد که خود را آتش بزند. مأمورین مانع می شوند و اثاثیه منزل گرجی را به بیرون از خانه انتقال می دهند.

 قبل از این واقعه من فکر می کردم هنرپیشه ای چون نعمت الله گرجی قطعاً دارای بهترین خانه شخصی بوده است و از یک زندگی کاملاً مرفه برخوردار است ولی بعد از خواندن این خبر فهمیدم که بعضی از هنرمندان هم با مشکلات زندگی دست به گریبانند.

نقشهای کوتاه او در سینما نیز به دل می نشست. حتی وقتی کیمیایی هم برای گوزنها به سراغ او رفت نقش فراش مدرسه دوران محصلی سید و قدرت را به او سپرد.

بازی او پس از انقلاب در سه گانه احمد نجیب زاده ناجی فرزندانش شد. بازی او در 3 سریال شاه دزد و اشک تمساح و طبل تو خالی باعث شد تا بازیش به دل بنیانگذار انقلاب بنشیند. ماجرا را عینا از سایت رجا نیوز نقل میکنم تا هیچگونه اما و اگر و تحریفی صورت نپذیرد:

مرحوم احمد قدیریان معاون دادستان انقلاب در دهه شصت، در گفتگو با رجانیوز با ذکر خاطره از چگونگی آزادی فرزندان نعمت الله گرجی هنرپیشه سینما با دستور امام خمینی یاد کرده است، متن این خاطره بدین شرح است:

 گاهي اوقات امام دستور آزادي برخي از زندانيان را صادر مي‌كردند و سيد هم طبيعتاً سمعاً و طاعتاً مي‌پذيرفت. يادم هست در سال‌هاي اوليه بعد از انقلاب سريالي از تلويزيون پخش ‌شد كه مرحوم نعمت‌‌الله گرجي در آن نقش جالبي را بازي مي‌كرد. ظاهراً حضرت امام سريال را ديده و به احمدآقا گفته بودند كه:  «آقاي گرجي خيلي خوب نقشش را ايفا كرد.  يك روز ايشان را بخواه كه اينجا بيايد تا از او تقدير كنيم.» مرحوم حاج احمدآقا زنگ زده و آقاي گرجي را دعوت كرده بود. او هم هاج و واج مانده بود كه با من چه كار دارند؟ ايشان به دفتر امام رفته و با حالتي ميان شوخي و جدي پرسيده بود: «مي‌خواهند اعدامم كنند؟» احمدآقا خنديده و گفته بود: «نه! آقا مي‌خواهند از شما تقدير كنند.»

آقاي گرجي نزد امام رفته و امام از او تفقد كرده بودند. آقاي گرجي هم بسيار تحت تأثير قرار گرفته و به امام عرض كرده بود: «آقا! من دو تا از فرزندانم به گروهك‌هائي وابستگي داشتند و الان در زندانند. اگر حضرت‌عالي مي‌خواهيد به بنده لطفي بكنيد، دستور بدهيد بچه‌هاي مرا آزاد كنند. من تعهد مي‌كنم كه اينها ديگر وارد هيچ گروه و دسته‌اي نشوند و هيچ كار خلافي هم انجام ندهند.»

امام فوراً به حاج احمدآقا دستور دادند كه بگوئيد بچه‌هاي ايشان را آزاد كنند. حاج احمدآقا به آقاي لاجوردي زنگ زد و ايشان هم روزي را تعيين كرد كه آقاي گرجي بيايد و بچه‌هايش را تحويل بگيرد. من هيچ وقت آن صحنه يادم نمي‌رود كه ايشان آمد و با هيجان و وجد عجيبي آنها را برد. بعد هم ظاهراً فرزندانش به خارج از كشور رفتند.

مطلب را وقتی خواندم خیلی دلم گرفت. مرحوم نعمت الله گرجی شاید خیلی خوش شانس بود که بازیش در این 3 سریال به چشم عالی ترین مقام مملکتی رسید. ایکاش صدای زنده یاد عزت الله مقبلی نیز مانند بازی نعمت الله گرجی آنطور که به دل ما نشست به دل دیگران می نشست تا مقبلی عزیز از اعدام عزیزانش دق مرگ نمی گردید و اینقدر زود جامعه دوبله ایران را عزادار نمی کرد.

مرحوم نعمت الله گرجی هیچگاه هیچ جایزه ای را از هیچ جشنواره ای دریافت نکرد. اما حضورش در بیش از 100 فیلم سینمایی و 50 سریال و اثر تلویزیونی خود جای تقدیر دارد. بازی و صدای گرمش در اغلب سریالهای تلویزیونی باعث شده بود مردم او را بعنوان عضوی از خانواده خود بپذیرند.

مطلب را مطابق معمول پستهای بالا با عکسی از مزار او به پایان میبرم و جمله ای که بر سنگ مزارش نقش بسته است:

او با لبخند همیشگی خود شراب زندگی را به مردم هدیه میداد .... شرابی که طعم آن شیرین و جاودانه است ......

یادش گرامی باد.

ضمنا مطلب زیر نیز در این کافه در خصوص این هنرمند فقید به نقل از ویکی پدیا نگارش شده است:

http://cafeclassic4.ir/thread-416-post-11785.html#pid11785




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۳/۶ عصر ۰۸:۱۴

مزار زنده یاد عباس مصدق بازیگر سینما و رادیو و دوبلور ،او اولین بازیگر نقشهای جاهلی در سینمای ایران بود . قامت رشید و چهره فتوژنیک او برای بسیاری از سینماروهای قدیمی سرشار از خاطره هاست.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۳/۳/۱۲ عصر ۰۷:۰۶

به یاد دوست

دیروز شماره تلفن دیگری را از راهنمای تلفنم حذف کردم. اتفاقی که سال هاست نتوانسته ام به آن خو کنم. شماره تلفن این بار متعلق به صابر رهبر بود. آخرین بار سال گذشته با وی صحبت کردم. زمانی که به او خبر داده بودند نتایج آزمایش های سرطانش منفی است. این خبر نشاط را به او بازگردانده بود و بسیار از تماس ام خوشحال شد. یادی از نیمه دوم دهه شصت و اوایل آشنایی مان کردیم و به یاد شوخی های خودمانی دوباره خندیدیم.
تازه غرفۀ کتاب سینما کریستال را راه انداخته بود. وقتی از دفترش گفتگوی جدی ام با متصدی غرفه-خانم زیبا و جوانی که بعدها فهمیدم به ام.اس. مبتلاست- بر سر قیمت و نحوۀ ارائه کتاب ها و نشریات را شنید، مرا به دفترش دعوت کرد. از خودم پرسید و اینکه چطور این همه دانش درباره کتاب و مخصوصا کتاب های سینمایی دارم. گفتم که از کودکی با کتاب و سینما دمخور بوده ام. در تبریز انتشارات و کتابفروشی داشتم و همزمان فیلمسازی نیز کرده ام. هر از چندگاهی چیزکی هم می نویسم و اینکه او را به واسطۀ مادرم- که تماشای فیلم چرخ فلکش برای او خاطره ای مهم بوده- می شناسم. گویا مادرم را بعد از جشن عروسی به سینما برده بودند و فیلمی که تماشا کرده، چرخ فلک ِ صابر رهبر بوده است(در کودکی شاهد این رسم بوده و به چشم خود عروس و دامادی را با رخت عروسی در سالن یکی از سینماهای تبریز دیده ام). مادرم سال ها بعد به هنگام نمایش فیلم "محمد رسول الله" توسط من برای دومین بار به سینما برده شد و سپس فیلم های دیگر تا مرگ زود هنگام شریک زندگیش را آسان تر فراموش کند.
آن روز سرآغاز آشنایی و همکاری ما شد. هر چه در توانم بود برای گسترش و پربارتر شدن غرفه کتاب سینما کریستال کردم. دوستی و همکاری ما در زمینه های مختلف چنان پیش رفت که در غیاب فرزندانش، بسیاری از دوستان و همکاران مرا پسر وی فرض می کردند. اتفاقی که به مذاق صابر نیز خوش می آمد.
در سایه او بود که بسیاری از فیلم های مهم و کمیاب تاریخ سینما را روی نوار ویدیو تماشا کردم. دیدار "تریستانابونویل آغازگر ضیافتی تصویری بود که سال ها دوام یافت. و سوالی در ذهن من شکل گرفت: مردی که چنین فیلم هایی را تماشا می کند، چگونه در سال های دور فیلم هایی صرفا تجاری(هر چند خوش ساخت) را کارگردانی کرده است؟
این سوال فقط برای من مطرح نبود. دوستان زیادی-از جمله نعمت نعمت زاده- به شوخی او را "دوستدار هنر و پرچمدار ابتذال"می نامیدند. ولی با گذشت تب ِ جوانی و یاری دوستانی چون عباس بهارلو و داود مسلمی که به من آموختند به گذشتۀ سینمای ایران با خشم ننگرم، یک بار دیگر و این بار با نگاهی معتدل تر به فیلم ها و تاریخ سینمای ایران نگاه کردم و دریافتم که صابر رهبر و بسیاری چون او-به مکتب نرفته و خط نیاموخته- فقط به صرف عشق به سینما و سخت کوشی پایه هایی چیزی به نام سینمای ایران را ریخته یا مستحکم کرده اند. صابر رهبر یکی از این آدم ها بود که از پایین ترین و دورترین مشاغل به کارگردانی شروع کرد: از کارگری صحنه، دقیق تر بگویم متصدی برق. بعدها دستیار فیلمبردار شد و با خرید دوربین-چیزی که در آن سال ها اتفاقی بسیار مهم بود- جایگاه خود را به عنوان فیلمبردار و سپس تهیه کننده تثبت کرد. با تجربه ای که اندوخته بود، در سال 1343 اولین فیلم هایش-ترانه های روستایی و مسیر رودخانه- را کارگردانی کرد و تا سال 1353 که آخرین فیلمش "کج کلاخان" را ساخت، اکثریت فیلم هایش با توفیق تجاری قابل توجهی روبرو شد و همکاریش با فردین و ظهوری فیلم هایی خاطره انگیز برای دوستداران این دو بازیگر رقم زد. فیلم هایی که با نگاه نقادانه امروز، شاید واجد ارزش چندانی نباشند، اما برگ های مهمی از کتاب تاریخ پر رونق فیلمسازی در ایران به شمار می روند. دورانی که بدون کمک و هدایت دولت، سینماگران بدون نیاز به وام های آنچنانی و بلاعوض و گاه با حداقل امکانات، فیلم هایی پذیرفتنی برای مردم ایران تولید می کردند که بارها و بارها گوی سبقت را در گیشه از محصولات پر خرج آمریکایی می ربودند.
صابر رهبر از دهه 50 شروع به سینماداری نیز کرد. سینما کریستال تهران و دو سینمای لنگرود را به تنهایی اداره می کرد و در دهۀ شصت با هفته های فیلم و غرفه کتابی که در سینما کریستال به راه انداخت، ابعاد تازه ای به این کار داد. با او بود که سینما به عنوان مکان یا مجتمعی فرهنگی هنری مطرح شد، آن هم در جایی مثل لاله زار که به پاتوق طبقه متوسط و پایین جامعه شهرت داشت. اما به زودی سینما کریستال پاتوق سینماروهایی شد که سالن های پایین تر از میدان ولیعصر را هرگز قبول نداشتند. به تقلید از او بود که هوشنگ کاوه نیز غرفه کتاب کوچکی در سینما عصر جدید راه اندازی کرد، اما توفیقی به دست نیاورد. علاقه صابر رهبر به سینما و هر آنچه به سینما مربوط می شد، از جنس دیگری بود.
کیفیت اداره سینما کریستال آن قدر بالا و محیطش چنان صمیمی بود که در محدوده لاله زار تا چندین دوره تنها سینمای جشنواره باقی ماند. بسیاری از دوستان و همکاران سابقش ترجیح می دادند در سینمای او به تماشای فیلم های خود یا دیگران بنشینند. به مدد صابر و روابطش بود که با بسیاری از بزرگان سینما و ادبیات آشنا شدم(در مطلبی به یاد دکتر کاوسی به یکی از این اتفاق ها اشاره کرده ام) و چندین دوره بی نیاز از دریوزگی کارت از دفاتر مجلات سینمایی به تماشای فیلم های جشنواره نشستم. و فراموش نمی کنم روزی را که در نهار بازار جشنواره نهم یا دهم با همسر سابقم برای تماشای فیلم به سینما کریستال رفته بودم. آن روز با عصبانیتی واقعی(و لحن رک و بی تعارف همیشگی اش که خیلی ها را می رنجاند) پشت در ورودی سینما و سالن انتظار، جلویم را گرفت و با صدای بلند گفت: "نمی بینی دستم تو خونه، اون وقت به جای کمک کردن به من با دوست دخترت می آی صاف می ری تو سالن که فیلم نیگا کنی؟" ... و همین باعث شد تا آخر جشنواره آن سال به جای حضور در ستاد نیروی دریایی و خدمت وظیفه و تماشای جسته گریختۀ فیلم ها، پا به پای او و مدیر داخلی سینما رضا قادری-یادش بخیر باد- کار کنم.
بعدها نیز که انتشارات "موج نو" را با تمرکز بر کتاب های سینمایی و تئاتری افتتاح کردم، همکاری با صابر رهبر و غرفه کتاب سینما کریستال ادامه یافت. گرفتار نوشتن و برنامه سازی در رادیو و تلویزیون و ... شدم تماس هایمان کمتر و کمتر شد، اما هر بار که همدیگر را می دیدیم موفقیت ها و کارهای کوچکم را از صمیم قلب تحسین می کرد. و به یاد روزهای اول آشنایی مان، هر چند خودش نیز تُرک بود، مرا "تُرکه" خطاب می کرد و می خندیدیم.
آخرین بار که با او تماس گرفتم، حرفی زد که کم و بیش حقیقی پشت آن نهفته بود. گفت: "امیرجان، تو از سینما کریستال شروع کردی." و حق داشت. شاید نه به تمامی، اما آشنایی با صابر رهبر یکی از چرخشگاه های مهم زندگی امیر عزتی بود. امیدوارم هر کس که چون او دینی بر گردن من دارد، از انژری، توجه و زمانی که صرف من کرده، پشیمان نشده باشد.
به یاد روزهای گذشته که با وجود صمیمیت بسیار هرگز همدیگر را به نام کوچک صدا نکردیم، می گویم: آقای رهبر، بدرود! یاد تو همواره با من و هزاران تن دیگر زنده خواهد بود.

از : صفحه ی شخصی امیر عزتی در فیس.بوک 




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سناتور - ۱۳۹۳/۳/۱۲ عصر ۰۹:۰۰

این عکس رو سال قبل در مراسم استاد کسمایی از  صابر رهبر گرفتم.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - خانم لمپرت - ۱۳۹۳/۳/۲۰ عصر ۰۵:۰۷

" دستیار " دوست داشتنی



بیشترما او را با بازی درخشانش در سریال " کارآگاه شمسی و دستیارش مادام" در نقش مادام خوش لهجه ، مهربان و ساده دل که با شمسی ( پری امیرهمزه) تیز بین و تندخو مدارا میکند،به خاطر میاوریم:

لوریک میناسیان



لوریک میناسیانی هوسپیان (زاده ۱۳۲۲ تبریز - ۲۱ خرداد ۱۳۸۳ تهران) بازیگر سینما ،تئاتر و تلویزیون و فرزند آرمان بازیگر نامدار سینمای ایران بود. لوریک بواسطه پدر هنرمندش در نوجوانی با تئاتر و سینما آشنا شد و از سال ۱۳۳۸ خورشیدی در نمایشنامهٔ «خداوندگان کهن» با گروه تئاتر «گاسپار ایپگیان» بیروت، به صورت جدی وارد عرصهٔ تئاتر شد . 

فعالیت سینمایی  بانو میناسیانی در سال ۱۳۶۹ با فیلم خوب ،  پرده آخر ساخته واروژ کریم-مسیحی آغاز و در طول فعالیتش در هیجده فیلم بازی کرد که بعضی از آنها مانند پرده آخر، بوی پیراهن یوسف، دختری با کفش‌های کتانی، بودن یا نبودن و بوی کافور عطر یاس از فیلم‌های مطرح سینمای ایران هستند.

لوریک میناسیانی برای بازی در فیلم بودن و نبودن ساخته کیانوش عیاری نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش دوم در جشنواره فجر شد.

در تلویزیون نیز در سریال پرطرفدار کارآگاه شمسی و دستیارش مادام ساخته مرضیه برومند بازی به یاد ماندنی ارائه کرد.


21 خرداد سالمرگ این بازیگر دوست داشتنی و تواناست که در ۶۱ سالگی در اثر عارضه قلبی دربیمارستان دادگستری تهران ازدنیا رفت.

آنچه میخوانید نقل قولی خواندنی از خانم مرضیه برومند کارگردان سریال کارآگاه شمسی و دستیارش مادام میباشد که در نشریه الکترونیکی پیمان منتشر شده است:

مجموعهٔ کارآگاه شمسی و دستیارش مادام دوباره از تلویزیون پخش شد و مردم بیشتر لوریک را شناختند و به او علاقه مند شدند. طی آخرین مکالمهٔ تلفنی که با لوریک داشتم، از این که این قدر مورد توجه و عنایت مردم قرار گرفته خیلی خیلی خوشحال بود و به من می گفت: احساس می کنم ملکه شده ام و وقتی در خیابان راه می روم همه مرا مادام صدا می کنند و حالم را می پرسند و هر جا می روم کارم را زودتر از همه راه می اندازند. حتی می گفت که مشکلی مالیاتی در وزارت دارایی داشته و وقتی متوجه شده بودند که مؤدی مادام است، تخفیف خاصی به او داده بودند. خوشحال بود از این که کارمند ادارهٔ مالیات به سفارش زنش به او تخفیف داده بود. همسر کارمند ادارهٔ مالیات به شوهرش گفته بود: ‹‹شمسی به اندازهٔ کافی مادام رو اذیت می کنه، تو دیگه اذیتش نکن!››.در کل مورد توجه خاص و عام قرار گرفته بود و همین مسئله باعث شده بود که لوریک در آخرین روزهای زندگی بتواند خیلی خوشحال باشد و من مطمئن هستم وقتی فوت کرد، با یک خاطرهٔ خوش از این دنیا رفت، زیرا واقعاً جای خودش را در جامعهٔ هنری پیدا کرده بود. واقعاً حق لوریک بیشتر از اینها بود، چون می توانستند خیلی زودتر از اینها مطرح و معروف شوند و جای بیشتری در سینما، تلویزیون و تئاتر داشته باشند. ولی باز من خوشحالم، زیرا این اتفاق هر چند دیر ولی بالاخره به وقوع پیوست و این زمینه قبل از فوتش فراهم شد. در پایان امیدوارم که روح لوریک عزیز شاد باشد و می دانم که خاطره اش همیشه برای ما زنده خواهد بود.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%A9_%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86

 یادی از لوریک میناسیان -النا مسیحی - فصلنامه فرهنگی پیمان

http://www.paymanonline.com/article.aspx?id=7B4A5248-5234-4A9C-A166-AE3D0712D5E8

لوریک میناسیان هنرمندی که دیر شناخته شد-آلفرد قهرمانیانس - فصلنامه فرهنگی پیمان

http://www.paymanonline.com/article.aspx?id=FFD9C1F2-2586-4369-9BF2-26F2E1046CE9




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۳/۴/۱۱ عصر ۰۵:۰۵

روزی روزگاری پیرمردی بود که با تفنگ سر پرش  در پشت کوه های بلند  به انتظار نشسته بود.

در غروب یک روز پائیزی صفر بیک رخت سفر بست

سفری که نه حساب داشت نه کتاب

صفر بیک صحرای بدون مراد را تاب نیاورد.

حالا او بدون تفنگ سر پرش از پشت کوه های بلند هم عبور می کند

بهروز مسروری

این روزها با پخش دو سریال پی در پی از بهروز مسروری از شبکه تماشا بیشتر پی به بازی روان و زیبای این هنرمند ناشناس بردم. صفر بیکِ روزی روزگاری و اوس اسیِ آشپز باشی از آندسته بازیگرانی بود که متاسفانه به حق خود در این وادی نرسید.

بهروز (قربان) مسروری متولد سال 1329 از خطه شمال (رامسر) بود. او از همان عنفوان جوانی عاشق تاتر و صحنه بود. وی در دهه پنجاه با تدریس در کانون پرورشی کودکان و نوجوانان عاشق آن بود تا آموخته های خود را در اختیار دیگران قرار دهد.

او با توجه به اینکه در شمال کشور به دنیا آمده بود شاگردان زیادی را در این حوزه در شهرستانهای چالوس و نوشهر تربیت نمود. اما پس از انقلاب او وارد حوزه رادیو و تلویزیون نیز گردید و نمایشنامه های زیادی را گویندگی نمود. وی عاشق گویندگی در نمایشنامه های رادیویی  بود و متعقد بود با نمایشنامه های رادیویی می توان به بسیاری از نقشهای رمانها که اجرای تاتر آنها بواسطه هزینه های دکور و صحنه ناممکن است با صداپیشگی و احساس جان بخشید.

بهروز مسروری در عرصه سینما و تلوزیون هیچگاه صاحب نقش اول نگردید. هرچند چهره و استعداد ذاتی او بنظر من پتانسیل آنرا داشت که نقشهای بزرگتری را نیز بازی کند. هر بیننده ای وقتی نقشهای کوتاه او را در فیلمهایی که نقش آفرینی نموده را ببیند به راحتی می تواند پی به ظرافتهای بازی او ببرد.

وی در فیلم پرده آخر در نقش یک پاسبان دوره رضا شاه فقط در چند سکانس کوتاه مقابل دوربین قرار میگیرد. اما تاثیر گذار ترین بازی او در شاهکار روزی روزگاری ساخته امرالله احمد جو بود. من هر بار که این سریال را می دیدم جدا از سایر بازیگران نام آشنایی که در سایر فیلمها دیده بودیمشان همیشه بدنبال آن بودم که هنرپیشه صفر بیک کیست و چرا فیلم دیگری از او ندیده ام و در دل بازی او را تحسین می کردم.

نحوه تغییر میمیک صورتش در ادای دیالوگهایش کاملا گویای این بود که او باید یک هنرپیشه حرفه ای تاتر باشد. وقتی او را مجددا در سریال دیگر احمد جو دیدم کاملا واضح بود که اگر سایر کارگردانان مانند احمد جو با او آشنا بودند و به کارش اعتقاد داشتند می توانست بجای بسیاری از نا بازیگرانی که صرفا به واسطه دوستی و آشنایی با عوامل فیلم فقط موجب خرد شدن اعصاب بینندگان میگردند و پایه ثابت سریالهای تلوزیونی هستند بازی کند. انصافا قضاوت کنید بازیِ نا بازیگرانی چون شاهرخ استخری - نیما شاهرخ شاهی - احمد پور مخبر - حسن جوهرچی و .......  که هر ساله سوگلی سریالهای مناسبتی صدا و سیما می باشند را مقایسه کنید با بازیِ هنرپیشه کاربلدی چون بهروز مسروری ......... !!!!!

در واقع بهروز مسروری هنرپیشه ثابت سریالهای امرالله احمد جو بود و او در سه گانه های خود بجز سریال روزی روزگاری از بهروز مسروری در تفنگ سر پر و پشت کوه های بلند نیز بازی میگیرد. هرچند که معتقدم امرالله احمد جو اگر دهها سریال دیگر هم به سبک روزی روزگاری بسازد دیگر هرگز نمی تواند موفقیت و محبوبیت روزی روزگاری را بدست آورد.

بازی زیبای بهروز مسروری در نقش آشپز ارشد آقای اکبر عالیمقام در سریال آشپز باشی کمتر بیننده ای را می تواند به یقین برساند که او همان صفر بیک است و بنظر من این یعنی اوج هنر یک هنرپیشه. در عرصه سینما و تلویزیون ما کمتر هنر پیشه ای با چنین قابلیتهایی داریم. قصد مقایسه ندارم اما شادروان پرویز فنی زاده نیز همین خصوصیت را داشت و اگر نگاهی به شخصیتهای او داشته باشیم پی به این موضوع می بریم که اگر بینندگان نام او را در تیتراژ فیلم نبینند مشکل بتوانند پی به هویتش ببرند. با این تفاوت که پرویز فنی زاده این شانس را داشت که با واگذاری چند نقش مهم به او برای همیشه در یادها بماند اما از بهروز مسروری چنین شانسی دریغ گردید.

او این اواخر  تنها مامن ارائه هنرش رادیو بود که متاسفانه مسئولین رادیو این دلخوشی را نیز از او گرفتند تا اینکه او در یک عصر جمعه هفتم مهرماه سال 1391 در منزلش بسیار غریبانه جان به جان آفرین تسلیم نمود و رفت در پی مراد  خود در عالمی دیگر.

جنازه او دو روز پس از مرگش در نهم مهرماه سال 1391 در اندوه فراوان و با حضور جمع بسیاری از همکارانش در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد و عجبا که بسیاری از مردم هنوز نمی دانند که صفر بیک روزی روزگاری همان اوس اسی آشپرباشی ست (که اینروزها از شبکه تماشا در حال پخش است ) که اتفاقا در قید حیات هم نمی باشد.

از دیگر آثاری که بهروز مسروری در آنها شرکت داشت می توان به مجموعه تلوزیونی پیر وفا و راویان اخبار و همچنین حکایت نامه و روزهای زندگی و حرفه ای نیز اشاره کرد. تعداد آثار مطرح او علیرقم قابلیتهایش بدلیل نداشتن لابی و نخوردن نان به نرخ روز و چاپلوسی به اندازه انگشتان یک دست هم نمی رسد.

آتش تقی پور و بهزاد فرهانی و انوشیروان ارجمند در مراسم خاکسپاری او در تجلیل از بهروز حرفهای تکاندهنده ای زدند اما کو گوش شنوا؟؟

آتش تقی پور گفت :بهروز مسروری با آن چشمان نافذش، هنرمند مقابلش را تحت نفوذ خود قرار می‌داد، چنین کسی که نفوذ و صداقت در چشمانش موج می‌زد چرا باید کم کار می‌شد؟ شایستگی او خیلی وسیع‌تر از کاری بود که به او محول می‌شد. زمانی که از بیماری او مطلع شدم به خیلی از مراکز تلفن کردم، اما متأسفانه ایشان با مناعت طبع و بزرگواری‌ای که داشت حاضر نبود زیر بار برود و در آخر زندگی‌اش هم دستش خالی از مسایل مالی و پر از اندوخته‌های معنوی بود. ‌این مورد، ‌از مرگ وی هم دردناک‌تر است. او می‌توانست زندگی بهتری داشته باشد، اگر توجه بیشتری دریافت می‌کرد.

بهزاد فراهانی نیز ضمن انتقاد شدید از حراست رادیو که مانع حضور او در رادیو شدند در وصف او  گفت:  چنته بهروز از داشته‌های هنری‌ پر بود، جغرافیایی که برای نقش طی میکرد بالاتر از کشورش بود، آقای تقی‌پور درباره چشمهای نافذ بهروز حرف زد؛ من می‌خواهم از دستهای او بگویم تأثیرگزاری دستهای او در سریال احمدجو فوق‌العاده بود و دلیل این تأثیرگزاری، داشته‌های او بود. او هنرمند مقتدر و باسوادی بود. به قدری که در خواندن و آکسون‌گزاری نمایشنامه و شعر وسواس به خرج می‌داد و وقت می‌گذاشت تا اصل شعرها را پیدا کند.

انوشیروان ارجمند نیز در توصیف بهروز مسروری  گفت: عشق بهروز حضور در رادیو بود و این عشق از سوی مدیران این رسانه از وی دریغ شد و حسرت این حضور بر دل او ماند.
ما همه رفتنی هستیم اما ای کاش ما هم نگرش، هنر، اندیشه و جهان‌بینی بهروز را داشتیم. نگرشی که باعث می‌شد بخواهد اثر هنری خوب به کارگردان تحویل دهد. کاری مطابق میل مخاطب و مطابق با ایمان خودش. از نظر من هنرمند کسی است که سربلند زندگی می‌کند و مسروری چنین بود. او حتا حاضر بود در فیلم‌های کوتاه فیلمسازان هم بازی کند و این ناشی از نگرش مثبت او نسبت به هنر بود.
  بهروز به خاطر صداقتش، اگر دستش هم تهی بود، به طرف کسی دراز نمی‌شد. هرگز نزد کسی گردن خم نکرد، از اثرش با گردن افراشته حمایت کرد. او موهایش سفید شد تا به نسل جوان آموخته‌هایش را منتقل کند،‌ رنج کشید تا به جوانان انگیزه زندگی بدهد و من به مسئولان رادیو می‌گویم این هنرمند نمرده است، او زنده است.

همسر بهروز مسروری نیز در مراسم خاکسپاری شوهرش گفت: امروز روز خوبی برای بهروز است چون در یک‌سال گذشته، آرزو داشت همکارانش دورش جمع شوند.بهروز تا آخرین لحظه عمر در حسرت حضور دوباره در عرصه رادیو ماند و تا روز آخر پیگیر بخش ارزشیابی بود و متاسفانه در یکسال اخیر به وی جواب مشخصی ندادند و این در حالی بود که بهروز حاضر بود برای رادیو رایگان کار کند.!!!!!!



 دختر بهروز مسروری نیز به نمایندگی از برادرش شایام مسروری نامه تسلیت وی را خواند و سپس گفت: پدرم همه عمرش را صرف هنرش کرد. تمام ثروت او عکس های آلبوم تئاترش است. او جاودانه است، چون هنر، جاودانه است.

و نهایتا اینکه پیکر بهروز مسروری در سیل اشکهای بی وقفه محمود فیلی همبازی او در نقشهای نسیم و بسیم بیگ و بوسه های غم انگیز دخترش آیدا بر تصویر پدر و بدون حضور هیچیک از مسئولین و مقامات رادیو و تلوزیون برای همیشه به خاک سپرده شد. و بروبیکر معتقد است این داستان تکراری بازهم و بازهم تکرار خواهد شد. من نمی دانم حراست رادیو نمایش به چه دلیلی از یکسال قبل از مرگ او از ورود بهروز مسروری به رادیو ممانعت بعمل می آورد اما قطعا هرچه باشد امروز چه کسی حاضر است پاسخ محروم کردن مردم را از هنرِ یک هنرمند واقعی بدهد؟

بهروز مسروری رفت اما اگر او همین امروز معجزه ای شود و سر از خاک بیرون آورد قطعا دیگر کسی نه از چشمان نافذش سخنی میگوید و نه از چنته هنریش و باز باید در ارائه هنرش در انتهای صف بیایستد. درست نمی گم؟؟؟ 

ارادتمند همه دوستان کافه

بروبیکر

ویرایش: الان داشتم قسمت سوم آشپزباشی را از شبکه تماشا مشاهده می کردم (هرشب ساعت 21) وقتی خوب به بازی اوس اسی دقت کردم متوجه گویش و صدای حرفه ای او نیز شدم و بی دلیل نبود که او این اواخر در رادیو نمایش بکار گویندگی نمایشنامه مشغول بود. اگر فرصت کردید ببینید . با اینکه او تجربه ای در دوبله فیلم نداشت اما بنظر من صدای گرم و زیبایی داشت و اگر وارد این عرصه میگردید حتما جایگاه خوبی پیدا میکرد. هرچند مرحوم حسین معمار زاده بجای صفر بیک به زیبایی گویندگی نمود اما صدای خودش هم پتانسیل آنرا داشت که بجای صفر بیگ گویندگی کند. روحش شاد







RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سرهنگ آلن فاکنر - ۱۳۹۳/۴/۱۵ صبح ۰۱:۴۲

بروبیکر عزیز

قضیه بهروز مسروری و مرگ او آنهم در حالیکه هنوز میتوانست به کار خود ادامه دهد مفصل تر از آنی است که مردم می دانند. من بواسطه یکی از همکارانم که از آشنایان مرحوم مسروری بودند در جریان فوت ایشان قرار گرفتم. مراسم خاکسپاری ایشان یک مراسم کاملا انتقادی بود . همکار من که در مراسم حضور داشت آنرا با موبایل ضبط کرده بود و تمام صحبتها را شنیدم. در واقع اغلب سایتها بصورت گزینشی و با احتیاط کامل فقط بخشی از صحبتها را منعکس کردند. آقای آتش تقی پور سنگ تمام گذاشتند.

بهروز مسروری عاشق رادیو بود. چیزی که اینروزها بخاطر وجود سایر رسانه ها در زندگی ما کمرنگتر از گذشته شده است. نمایشنامه های رادیویی دارای قدمت بسیار زیادی در کشور ما می باشد. در واقع رادیو در ایران از بدو تولدش تمام برنامه هایش تا مدتها بصورت زنده از بیسیم قصر  پخش میگردید. اولین بار دو سال بعد از تاسیس رادیو در خرداد ماه سال 1321 اولین نمایشنامه رادیویی از صدای ایران پخش شد. آنزمان بدلیل عدم امکانات ضبط نمایشنامه ها بصورت تک گویی و توسط یکنفر آنهم بدون وجود افکت اجرا میگردید.

اما از سال 1330 به بعد و به لطف ضبط صوت نمایشنامه های رادیویی با افکتها صوتی و توسط چند نفر (تقریبا به شکل امروزی ) اجرا گردید. نمایشنامه های رادیویی یک زمانی بسیار تاثیر گذار بودند و بسیاری از هنرمندان پیشکسوت مانند اکبر زنجانپور - ژاله علو - بیوک میرزایی - بهزاد فرهانی - شمسی فضل الهی و ...... در کنار جوانان چون آشا محرابی و .... هنوز در رادیو بکار گویندگی مشغول هستند.

رادیو ایستگاه آخر هنرمندان نیست. بلکه به نوعی ورزش روح برای این هنرمندان محسوب می شود. آنها عاشق کارشان هستند اگر چه می دانند مخاطبان زیادی ندارند اما آنها زنده به همین گویندگی هستند. و متاسفانه آقایون این عشق را از بهروز مسروری دریغ کردند. بهروز مسروری مبتلا به سرطان ریه بود و آتش تقی پور در مراسم خاکسپاری او گفت چرا باید بهروز تا آخرین روز حیاتش اجاره نشین باشد؟ او گفت من اولین کسی بودم که از بیماری بهروز خبر دار شدم و هر جا که دست دراز کردم برای استمداد و کمک دستم خالی ماند. حتی انوشیروان ارجمند هم به تندی صحبت کرد و بلند گفت : رادیو را از او گرفتید - عشقش را از او گرفتید و سپس خطاب به مسئولین گفت : این کسانیکه مویشان سپید شده با صدایشان به شما و نسلتان و فرزندانتان آرامش دادند آنها را دریابید. و نهایتا همسر ایشان هم خیلی صریح گفت بهروز از غصه رادیو دق کرد و رفت.

بجز همکارانش هیچ مسئولی در مراسم حضور نداشت و این نهایت بی معرفتی بود. یعنی بهروز مسروری از پوپک گلدره و عسل بدیعی کمتر بود که صدا و سیما ساعتها بخاطر مرگشان برنامه پخش کرد و حتی آقای ضرغامی پیام تسلیت دادند. در همین تاپیک خواندم که سالها پیش وقتی یکی از همین هنرمندان رادیو (مرحوم فرهنگ مهرپرور) فوت کردند مقام رهبری پیام تسلیت دادند.

 همین هفته پیش شبکه تماشا داشت سریال روزی روزگاری را از او پخش میکرد و الآن هم این شبکه با سریال آشپزباشی او دارد ساعاتش را پر می کند اما بروبیکر درست میگوید بسیاری مردم هنوز نمی دانند اوس اسی و صفر بیک  در قید حیات نیستند.

بسیار خوشحال شدم که حداقل در این کافه از او یاد گردید. ما که کاری از دستمان بر نمی آید اما حداقل کاری که میتوانیم بکنیم این است که در فضای مجازی یاد چنین هنرمندانی را زنده نگهداریم و آنها را به نسلهای آینده بشناسانیم.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۴/۱۵ عصر ۱۲:۱۸

(۱۳۹۳/۴/۱۵ صبح ۰۱:۴۲)سرهنگ آلن فاکنر نوشته شده:  

قضیه بهروز مسروری و مرگ او آنهم در حالیکه هنوز میتوانست به کار خود ادامه دهد مفصل تر از آنی است که مردم می دانند.

رادیو ایستگاه آخر هنرمندان نیست. بلکه به نوعی ورزش روح برای این هنرمندان محسوب می شود. آنها عاشق کارشان هستند اگر چه می دانند مخاطبان زیادی ندارند اما آنها زنده به همین گویندگی هستند. و متاسفانه آقایون این عشق را از بهروز مسروری دریغ کردند. بهروز مسروری مبتلا به سرطان ریه بود .

بسیار خوشحال شدم که حداقل در این کافه از او یاد گردید. ما که کاری از دستمان بر نمی آید اما حداقل کاری که میتوانیم بکنیم این است که در فضای مجازی یاد چنین هنرمندانی را زنده نگهداریم و آنها را به نسلهای آینده بشناسانیم.

دور شدن هنرمند از هنر و حرفه اش همیشه پایانی تراژیک داشته . جلال مقامی علت درگذشت نابهنگام اسطوره صدا زنده یاد ایرج ناظریان را همین دوری ناخواسته از دوبله می داند که در تشدید بیماری اش نقش بسزایی داشت و در نهایت با دلتنگی تمام بدرود حیات گفت. یا مرحوم پرویز نارنجیها هنگامی که حنجره اش از کار ایستاد توانش هم کاسته شد . چون این حنجره تمامی نشان موجودیت و محبوبیت این صدای آشنا بود.

نمی دانم بانو رفعت این بانوی صاحب سبک و دارای با احساس ترین صدای تاریخ دوبله که منتظرم هرچه زودتر بروبیکر یک نظرسنجی تمام عیار در ارتباط با ایشان انجام دهد در دوری از هنرش چه می کند. هنرمند نباید از کارش دور بماند که اگر چنین شد ...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۳/۴/۱۵ عصر ۰۶:۲۲

(۱۳۹۳/۴/۱۵ عصر ۱۲:۱۸)زاپاتا نوشته شده:  

نمی دانم بانو رفعت این بانوی صاحب سبک و دارای با احساس ترین صدای تاریخ دوبله که منتظرم هرچه زودتر بروبیکر یک نظرسنجی تمام عیار در ارتباط با ایشان انجام دهد در دوری از هنرش چه می کند. هنرمند نباید از کارش دور بماند که اگر چنین شد ...

زاپاتای عزیز باز ما را بیاد داشته های ناداشته مان انداخت و کسانیکه به اجبار ما را از فرحبخشی یک صدای ناب دور کردند و داغ دل ما را تازه کردند. اگر دوستان خاطرشان باشد من در اوایل پیوستنم به کافه در قهوه خانه پیشنهاد برگزاری میتینگهایی با حضور اعضا فعال کافه با پیشکسوتان بزرگ هنر دوبله را داده بودم و اتفاقا برای شروع پیشنهاد داده بودم به استقبال آقای مقامی برویم که دیدم دوستان زیاد استقبال نکردند:

http://cafeclassic4.ir/thread-57-post-20272.html#pid20272

اتفاقا امروز درست در لحظه ای که زاپاتای محترم مشغول ارسال پست خود بودند من برای سومین بار به محل رادیو دانش (رادیو البرز) واقع در عظیمیه کرج جهت ملاقات با استاد رفته بودم که متاسفانه حضور نداشتند حتی دیروز به محل دانشکده خبر البرز نیز رفتم اما دیدم متاسفانه برگزاری دوره جدید دوبلاژ را که همیشه بعهده استاد می گذاشتند این دوره بعهده اقای کیوان عسگری گذاشته بودند.

در هر حال وقتی مسئول روابط عمومی رادیو دانش اصرار من را برای ملاقات با استاد دیدند شماره موبایل من را گرفتند و قول دادند در اولین فرصت ساعات حضور استاد در استودیو را به اطلاعم برسانند. البته دلیل ملاقاتم با ایشان کسب اجازه برای استارت تاپیکی متفاوت با سایر تاپیکها در خصوص همسرشان بانو رفعت هاشم پور بود و ترجیحا کسب اطلاعات . زاپاتای محترم ذهن خوانی قوی ای دارند. پس از تجلیل از شهروز ملک آرایی من مشغول تهیه مطلبی متفاوت در خصوص بزرگترین بانوی دوبله ایران بودم که سالهاست سکوت کرده اند. سکوت اعتراض آمیزی که عاشقان دوبله را در حسرت صدایشان گذاشت. در صورتیکه موفق شوم و با استاد دیدار نمودم نتیجه را خدمت دوستان عرض خواهم کرد.

قضیه رخت بر بستن غمگینانه هنرمندان  هم چیز جدیدی نیست. اغلب کسانیکه در این تاپیک از آنها یاد گردیده یا یاد خواهد گردید سرنوشت مشابه ای داشتند. از پرویز فنی زاده گرفته تا هادی اسلامی و نعمت الله گرجی و بهروز مسروری. و جالب اینکه همه آنها در اوج خلوص و هنری که داشتند اجاره نشین بودند. به امید روزی که مدیریت بر عرصه هنر بدست صاحبانش سپرده شود تا قدر و منزلت هنرمندان بیش از گذشته پاس داشته شود.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۵/۶ عصر ۰۳:۱۶

ششم مردادماه ،پنجمین سالروز درگذشت مردی است که در نوجوانی ام با دیدن فیلم کانی مانگایش دریچه ای از نور و زیبایی و هیجان را در برابر چشمانم گشود . مردی که در پشت صحنه بسیاری از آثار وزین سینمای ایران حضوری دلگرم کننده و پویا داشت...

زنده یاد سیف الله داد

روحش شاد...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سناتور - ۱۳۹۳/۵/۶ عصر ۰۸:۳۲

میگن پشت سر مرده نباید بد گفت.

اما زمانی که سیف ا... داد مسئول سینمایی وزارت ارشاد بود فردین خدا بیامرز چند دفعه پیشنهاد فیلم داشت که ایشون اجازه نداده بودند فردین کار کنه.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۶/۷ عصر ۰۹:۳۷

متاسفانه گاهی وقتها انسان از شنیدن برخی مسائل متحیر میمونه ، چون مرحوم حسن رضیانی کارت عضویت خانه سینما را تمدید نکرده نامش در سیستم نیست و نمی تواند در قطعه هنرمندان دفن شود البته تلاشمان را می کنیم! این توضیحات را جناب آقای امین تارخ داده است . یعنی حسن رضیانی که بیش از نیم قرن در سینما ،تلویزیون و رادیو فعالیت می کرده و در سالهای پس از انقلاب هم جسته و گریخته کار کرده خانواده اش بایستی برای اثبات هنرمند بودنش کارت عضویت او را بیاورند؟!!! او سه سال با بیماری آلزایمر دست و پنجه نرم می کرده و خانواده اش با دهها مشکلات ریز و درشت مربوط به بیماری او روبرو بوده اند آیا این برخورد زیبنده این هنرمند و خانواده اش هست ؟ این به کنار ، آیا حسن رضیانی به اندازه آن دو خواننده رپ زیرزمینی مقتول ، ارج و قرب ندارد که در قطعه مربوط به خودش دفن شود؟

چرا در قطعه هنرمندان برخی از کسانی دفن شده اند که هیچ تناسبی با ذات هنر نداشته اند؟ مثلا 5 دهه پیش شخصی که فروشنده لوازم یدکی بوده و بخاطر منافع شخصی اش با کارگردانی تجاری ساز بعنوان سرمایه گذار همکاری کرده و با دو فیلم سخیف و کم مایه پرونده فعالیتش در نیمه اول دهه 40 بسته شده چرا باید در قطعه هنرمندان دفن شود؟آیا کسانی که اینگونه قطعه هنرمندان را بذل و بخشش کرده اند هرگز بفکر هنرمندان واقعی بوده اند؟

امیدوارم آن مرحوم در محلی که شایسته هنر اوست بخاک سپرده شود.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۶/۲۱ عصر ۰۳:۲۲

بتمن عزیز در جعبه پیامها یادی از فیلم تشریفات ساخته مهدی فخیم زاده کرده است . نکته جالبی درباره این فیلم بخاطرم رسید.

در تیتراژ فیلم نام نعمت حقیقی به چشم میخورد. دوستداران سینمای ایران معمولا فقط یک هنرمند را با این نام بخاطر دارند که از فیلمبرداران جاودان سینمای ایران است و آثاری چون تنگسیر ،گوزنها ،عروس و... را ثبت نمود .

اما نامی که در تیتراژ فیلمهای تشریفات ، سیاه راه ،فرار،بازداشتگاه ،تفنگدار،خاک و خون و میرزاکوچک خان به چشم میخورد مربوط به بازیگری گمنام و از کارگران تدارکات فیلمها بود که از قضای روزگار همنام نعمت حقیقی فیلمبردار بود و متاسفانه در سال 64 و پس از اتمام امور فنی تشریفات در پی سکته قلبی بدرود حیات گفت و پس از اعلام خبر درگذتش بسیاری تصور می کردند نعمت حقیقی فیلمبردار درگذشته است . در حالی که ایشان 25 سال بعد فوت نمود.

هرچه گشتم که عکسی از نعمت حقیقی بازیگر پیداکنم موفق نشدم و مجبورم دوستان را به حافظه اشان ارجاع بدهم . این بازیگر همان زندانبان تنو مند و طاسی بود که در زندان از حسن مطرب نگهداری می کرد و در لحظات آخر که حسن مطرب را پای چوبه دار می بردند با چشمانی نگران از اینکه حسن را می برند او را بدرقه می کرد و بالاخره نشان داد که پشت آن هیکل زمخت هم احساس وجود دارد.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۳/۶/۲۱ عصر ۰۸:۲۲

(۱۳۹۳/۶/۲۱ عصر ۰۳:۲۲)زاپاتا نوشته شده:  

هرچه گشتم که عکسی از نعمت حقیقی بازیگر پیداکنم موفق نشدم و مجبورم دوستان را به حافظه اشان ارجاع بدهم . این بازیگر همان زندانبان تنو مند و طاسی بود که در زندان از حسن مطرب نگهداری می کرد و در لحظات آخر که حسن مطرب را پای چوبه دار می بردند با چشمانی نگران از اینکه حسن را می برند او را بدرقه می کرد و بالاخره نشان داد که پشت آن هیکل زمخت هم احساس وجود دارد.

اگه اینطور باشه هم ویکی پدیا و هم سایت سینمایی سوره مرتکب اشتباه شده اند و نعمت حقیقی مشهور رو به جای همنام گمنامش معرفی کرده اند. این نشون میده زیاد هم نباید به اطلاعات سایت ها اعتماد کرد!




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زبل خان - ۱۳۹۳/۶/۲۴ عصر ۱۲:۲۵

یک بررسی/

بازیگرانی که سینما آنها را به کشتن داد و یا خانه نشین کرد!


سینمای ایران همچنین آدم های زیادی را به خود دیده که شانه‌هایشان تاب بار شهرت را نداشته و آنها را به مسیرهای نادرستی منحرف کرده‌است

به گزارش پارسینه، سینما با همه ظاهر زیبا و فریبنده اش، باطن خشنی هم دارد و اگر برای عده ای اندک شهرت و ثروت به همراه داشته برای تعداد زیادی هم همراه با صدمات زیادی حتی به قیمت از دست رفتن جان بوده است.

 این روزها که بحث سینما به خاطر روز ملی سینما داغ است به برخی از سینماگرانی می پردازیم که سینما آن روی بدش را به آنها نشان داده است.

علی سجادی حسینی

کارگردان سینما که در کارنامه اش ساخت فیلم هایی چون «ترانزیت»، «راز چشمه سرخ»، «سکوت» و «مدرسه پیرمردها» دیده می شود هنگام ساخت فیلم «خط آتش» در تمرین صحنه ای بر اثر شلیک تفنگی که به اشتباه مسلح بود جان خود را از دست داد.

شاهرخ غیاثی

بازیگر فیلم های «موج طوفان»، «بلندی‌های صفر»، «ماه مهربان» و «مصائب عاشق فقیر» در سال ۱۳۷۵ در جریان ساخت فیلم «فصل پنجم» به کارگردانی رفیع پیتز بر اثر سانحه حین تمرین از گاری به زمین افتاد و کشته شد.

منوچهر حامدی

بازیگر فیلم هایی چون «سفیر»، «کمال الملک»، «پیک جنگل»، «مردی که زیاد می‌دانست»، «میهمانی خصوصی»، «اجاره‌نشین‌ها»، «گراند سینما»، «ستاره و الماس»، «زرد قناری»، «پرواز پنجم ژوئن»، «ردپای گرگ»، «دو روی سکه»، «من زمین را دوست دارم»، «روز شیطان» و «پاک‌باخته» 2 دی 1374 پس از پایان فیلمبرداری فیلم «نخل محبت» در عباس‌آبادِ تنکابن، هنگام عبور از عرض جاده، بر اثر برخورد با یک خودروی سواری در ۵۶ سالگی جان سپرد.

جواد شریفی راد

مدیر جلوه های ویژه با سابقه سینما که کارهای شاخصی را در کارنامه‌اش دارد در آخرین کارش «معراجی ها» دچار حادثه شد و بر اثر انفجار جانش را به همراه 4 نفر دیگر از دست داد.

مرتضی مولایی و حمید شهیری دیگر حادثه دیدگان این انفجار هستند که همچنان مشکلاتشان ادامه دارد.

پیمان ابدی

بدلکار تحصیلکرده سینما که با انتقال تجربیاتش از آلمان به سینمای ایران، کلاس خاصی را به این حرفه داد. او هم هنگام تصویربرداری آخرین کارش و در حین انجام وظیفه دچار سانحه شد و درگذشت.

اصغر شاهوردی

صدابردار با سابقه سینما که فیلم‌های چون «اجاره‌نشین‌ها»، «خانه‌ دوست کجاست؟» «باشو غریبه کوچک»، «هامون»، «سارا»، «قرمز»، «موج مرده»، «بمانی» و «زیر پوست شهر» را در کارنامه‌ی هنری‌اش دارد در آذر ماه سال 86 هنگام بازگشت از شمال کشور پس از پایان کار ساخت فیلم «چراغی در مه» دچار سانحه رانندگی شد که علاوه بر درگذشت بهروز جلیلی بازیگر این فیلم شاهوردی دچار ضایعات شدید نخاعی شد که هنوز بعد از گذشت سالها قادر به حرکت و سخن گفتن نیست.

بازیگرانی هم بوده و هستند که سالها در سینما بوده اند و پس از پایان دوران شهرتشان سرنوشت ناراحت کننده ای داشته اند.

آنیک شفرازیان

این بازیگر ارمنی سینمای ایران که در فیلم هایی چون «ضربت»، «شازده احتجاب»، «کلاغ»، «شطرنج باد»، «نقطه ضعف»، «آفتاب نشین‌ها»، «هامون»، «شب بیست و نهم»، «شقایق» و «پرواز بخاطر بسپار» به ایفای نقش پرداخت و در بهمن ۱۳۶۶ در ششمین جشنواره فیلم فجر به خاطر ایفای نقش «در سرزمین آرزوها» (مجید قاری زاده) موفق به دریافت سیمرغ بلورین بهترین نقش دوم زن شد سالهای آخر عمرش را در آسایشگاه کهریزک در تنهایی سپری کرد و در روز ۸ دی ماه سال ۱۳۷۵ درگذشت.

مهری مهرنیا

این بازیگر هم چنین سرنوشتی داشت و در آخرین سالهای زندگی اش به خبرنگار ایسنا در خانه سالمندان گفته بود: هیچ‌کس سراغمون نمی‌یاد و نمی‌پرسند زنده‌ایم یا مرده‌. تا سر پایی و می‌توانی کاری انجام بدهی، همه مریدت هستند و همه تو را می‌خواهند، اما وقتی از دست و پا افتادی، دیگر هیچ‌کس نگاهت هم نمی‌کند. وقتی الان کسی نیست که حالم را بپرسد، چرا باید از گذشته‌ام راضی باشم؟!

این بازیگر هم 30 بهمن سال 87 در تنهایی درگذشت.

مهدی فتحی

بازیگر توانای سینمای ایران در سالهای پایانی زندگی اش مشکلات مالی زیادی داشت و در آخرین روز سال ۱۳۸۲، پس از گذراندن یک دوره طولانی و سخت بیماری در ۶۴ سالگی در بیمارستان شهدای تجریش درگذشت. پس از فوت این بازیگر جنازه‌اش تا مدتی به دلیل عدم تسویه حساب از بیمارستان ترخیص نمی‌شد.

فریماه فرجامی

بازیگر تحصیلکرده و مطرح سینمای ایران که با «پرده آخر» درخشید و موفق به کسب سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر شد سالها حضور موفقی را در آثار سینمایی تجربه کرد.

این بازیگر هم مدتهاست به دلیل مشکلات مختلف خانه نشین شده و فعالیتی ندارد.

ثریا حکمت

دیگر بازیگر سینمای ایران که چندی پیش در گفت‌وگو با ایسنا از مشکلات مالی اش خبر داد بود و از قصدش برای چادر زدن در خیابان سخن گفته بود که با کمک‌های وزارت ارشاد و مردم این مشکل بطور موقت حل شد.

سینمای ایران همچنین آدم های زیادی را به خود دیده که شانه‌هایشان تاب بار شهرت را نداشته و آنها را به مسیرهای نادرستی منحرف کرده‌است. اسامی فوق تنها نمونه هایی از هنرمندانی هستند که سینما برایشان سرنوشت خوشی را رقم نزد.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۶/۲۴ عصر ۰۸:۳۰

(۱۳۹۳/۶/۲۴ عصر ۱۲:۲۵)زبل خان نوشته شده:  

یک بررسی/
سینمای ایران همچنین آدم های زیادی را به خود دیده که شانه‌هایشان تاب بار شهرت را نداشته و آنها را به مسیرهای نادرستی منحرف کرده‌است

با تشکر از زبل خان عزیز

این مطلب ناقص و نارسا که منبع آن سایت ایسنا است و سایتهای مختلف هم بازنشرش داده اند مایه تاسف است. در سالهای اخیر نوعی با اصطلاح نویسندگان یک شبه پا بعرصه گذاشته اند که با اندک مطالعه وقتشان را فقط صرف پرکردن صفحات مجازی می کنند که تعدادشان هم کم نیست . این مطلب با تیتر نامناسبش یکی از همان ملغمه هاست.

این نویسنده ناشناس برای نوشتن مطلبش سه گروه هنرمندان را کنار هم قرارداده است و در نهایت نتیجه گیری دلخواه خود را کرده است.

کسانی چون مرحومان سجادی حسینی ،ابدی ،شریفی و غیاثی که بعلت حوادث ناخواسته سر صحنه فیلمها درگذشته اند که اصل موضوع گزارش همین بوده است . اما نمی دانم مرحومه مهری مهرنیا چه لطمه ای از سینما خورده است . ایشان در ایام جوانی بعلت سهل انگاری کودک چندماهه اش را از دست می دهد و به همین علت همسرش از او جدا می شود و آن مرحومه مابقی سالهای عمرش را به تنهایی خودخواسته سپری می کند ،حالا سینما به ایشان چه ضربه ای زده است فقط نویسنده مطلب می داند و بس!

یا زنده یاد آنیک شفرازیان که از هنرمندان توانای ارامنه بود بعلت تنهایی و نداشتن همسر و فرزند چند سال آخر عمرش را در سرای سالمندان گذراند و همچنان که میبینیم سینما در تنهایی و انزوای او نقشی نداشته است.

خانم ثریا حکمت هم روزگاری در نقشهای اول بازی می کرد و ظاهرا به نسبت آن روزگار دستمزدهای بدی هم نمی گرفت ،اینکه ایشان چرا تدبیر نداشت مسئله ای شخصی و مربوط به خودشان است و سینما نقشی در روزهای سخت و تنگدستی ایشان نداشته است ،کما اینکه ثریا حکمت اگرچه علی الظاهر در برخی فیلمها نقش اول بود اما چهره ای پولساز نبود و معمولا در فیلمهای اکشن نقش هایش در سایه ژانر و هنرپیشه های مرد قرار می گرفت . بعنوان مثال هیچگاه استقبال تماشاگران از فیلمی مانند نیش (1372) بخاطر بازی خانم حکمت نبود . بلکه حضور توامان دو سوپر استار آن سالها ( جمشید هاشم پور و ابوالفضل پورعرب ) و موضوع اکشن و ماجرایی فیلم آنها را به سالنهای سینما می کشاند . پس بر خلاف نظر نویسنده ایشان آن چنان شهرتی نداشت که سینما با او نامهربانی کند و سالهای شوربختی اش را رقم بزند.

مرحوم منوچهر حامدی هم که پس از فیلم ردپای گرگ سالهای شهرت و پرکاری را می گذراند ،قربانی خرید یک بسته سیگار شد و در حین عبور از عرض جاده تنکابن تصادف کرد . بهمین سادگی سینمای ایران یکی از استعدادهای درخشان خود را از دست داد ، اما در این میان ،سینما چه نقشی در جان باختن او داشته است نمی دانم!




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - حمید هامون - ۱۳۹۳/۷/۲۱ عصر ۰۴:۴۵

چقدر دلم برایت تنگه بزرگ مرد بی ادعای سینمای فارسی ... باور ندارم 23 سال از رفتنت می گذرد.مفرح ترین لحظات سینما را با فیلمهای تو داشتیم. یادت به خیر والتر برنان ما...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۳/۷/۲۲ صبح ۰۹:۴۹

پخش مجدد سریال آیینه عبرت از شبکه آی فیلم مرا بیاد جواد گلپایگانی انداخت. فصلی که پخش میشود در واقع آخرین سری از مجموعه آیینه عبرت (شاید سومین یا چهارمین بخش) بود که در سال 1370 روی آنتن رفت و ماجرای جستجوی گنج توسط نقشهای مختلف سریال بود که در صدر همه آنها جواد گلپایگانی (در نقش آتقی) و محمود دینی (در نقش علی) در کنار یکی ازکهنه کارترین بازیگران سینمای ایران یعنی روح اله مفیدی بود.

سریال آیینه عبرت در همان نخسین روزهای پخش سری اول خود در اواسط دهه 60 تبدیل به یکی از محبوبترین سریالهای تلویزیون شد و 90 درصد این محبوبیت بخاطر بازی خوب گلپایگانی در نقش یک معتاد بود و مابقی بخاطر هنر محسن شامحمدی که بعدها سریالهائی چون شلیک نهائی و کلانتر را ساخت.

بعدها در اواخر دهه 60 بخاطر اعتراض برخی که (عمده آنها زنان خانه دار بودند ) به نمایش آلات و ادوات اعتیاد نظیر منقل و بافور و قلیان و آموزش کودکان به این اسباب و وسایل معترض بودند سیما از ساخت ادامه آن با پخش سری آخر که ذکر آن رفت خودداری کرد.

جواد گلپایگانی در سال 1380 دوبار تصادف کرد. اولی منجر به فوت عابر و دومی منجر به نقص عضو. وی بخاطر تصادف اول مدتی زندان بود اما اولیای دم رضایت دادند و وی از زندان آزاد شد اما نفر دوم که یک خانم بود و دیه 12 میلیونی طلب میکرد رضایت نداد و وی مجددا به زندان برگشت و در حال حاضر 14 سال است که وی بخاطر یک بدهی 12 میلیونی که اینروزها به کمک تورم به 70 میلیون رسیده است هنوز در زندان است و گفتگوی ماهنامه فیلم در یکی دو شماره قبل حکایت ازین ماجرا دارد و خبری از آزادی ایشان تا این لحظه شنیده نشده است یا اقلا من بی خبر بوده ام

جای گلگی بسیار است جائی که امثال گلپایگانی بخاطر تصادف ، یا منوچهر نوذری بخاطر چک برگشتی و بدهی روانه زندان میشوند و صدا و سیما با آن یال و کوپال و بریز و بپاشهای آنچنانی که میتواند به کمک آن عده ای الکی خوش را با جیب خود بخاطر بازیهای جام جهانی به برزیل ، بخاطر ایام حج به سفر حج و بخاطر ایام فلان به بهمان جا بفرستد ، نمیتواند و قادر نیست سراغی از کسانی بگیرد که در مقاطعی تلویزیون رو پر رونق کرده بودند.

گلپایگانی نه تنها در سریال آیینه عبرت خوش درخشید بلکه بازیگری قابل در فیلمهائی چون نقطه ضعف ، آقای شانس ، مزدوران ، عصیانگران و حتی پیش از انقلاب در فیلمهائی مثل شجاعان ایستاده می میرند و زرخرید بود. وی علاوه بر بازیگری یک تهیه کننده خوب هم بود که برخی از فیلمهایی که از آنها یاد شد توسط وی تولید شد.بعنوان مثال وی برای تهیه فیلم آقای شانس خانه خود را بخاطر عشق به سینما فروخت و با عدم سود دهی این فیلم بعدها مستاجر ماند.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Kurt Steiner - ۱۳۹۳/۷/۲۲ عصر ۰۷:۱۴

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

[ در هفته های گذشته بیشتر خبرهای سینمایی اختصاص یافت به درگذشت دو نفر از بازیگران مطرح هالیوود که بازیهای ماندگار آنها بهمراه نقشهای خاطره انگیز شان، از آنها چهره هایی فراموش نشدنی و ماندنی در سینمای جهان بوجود آورد . و با احترام به این دو بازیگر شهیر سینما، هر چند بواسطه دو مقوله جدا از هم و تفاوتهای بنیادین سینمای داخل و خارج، به هیچ وجه قیاس کردن این دو موضوع صحیح نیست؛ اما تنها بواسطه تضادی دردناک در جامعه بین بازتابها و بازخوردهای خبری، که یکی در گمنامی - لااقل در این سایت سینمایی - و دیگری در پوششی گسترده است . قصدم این است که در این پست از نام دیگری یاد کنم و آنرا به خاطر دوستان آورم . اینکه توجه غبر ارادی ما به سینمای جهان تا چه حد موجب فراموشی چهره های ماندنی و خاطره انگیز خودمان میشود برایم بسیار بسیار غم انگیز است . ]

.

.

بشخصه نام پدر بزرگ برایم مملو از نوستالژی و احساس است . اولین بار در داستانهای کودکانه با عباراتی مثل بابا بزرگِ مهربان و بعدها در فیلمهایی مثل پدر بزرگ، بی بی چلچله، گلنار و ... با این واژه ها برخورد نمودیم، واژه هایی مملو از خاطره، مملو از محبت ... صحبت از " محرم بسیم " پدربزرگ مهربان سینمای ایران است که در نوروز امسال فوت نمودند .

.

.

محرم که تا همین اواخر یک پدر بزرگ کلاسیک و سنتی سینما - و بیشتر  تلوزیون -  محسوب می شد؛

متولد باكو در سال 1299 بود و فعاليت هنري خود را از تئاتر مدرسه شروع كرد و  در سال 1317 فعاليت در سينما را آغاز نمود .

ایشان علاوه بر بازی در فیلمهای خاطره انگیزی مانند :

 جوانمرد - جمشيد آهنگراني -

 مي خواهم زنده بمانم - ایرج قادری -

خاک و خون - کامران قدکچیان  -

شكار - مجید جوانمرد    -

افسانه دوخواهر - کامپوزیا پرتوی  -

 جدال - محمدعلی سجادی -

 خانه ابری - اکبر خواجویی -

 تیغ و ابریشم - مسعود کیمیایی -

در فیلمهای کمدی مثل دو نفر و نصفی و در فیلمهای کودکان مانند گلنار در نقشهایی کوتاه و بلند بازی کرد .

در سریالها و فیلمهای تلوریونی او بیشتر نقش یک پدر بزرگ را ایفا میکرد - مثل فیلمهای داستانی کوتاهی که در هنگام باز گشایی مدارس ساخته میشدند - و تعداد زیادی از آنها مانند فیلم تلوزیونی کلید درباره کودکان بودند .

- در فیلم تلوزیونی کلید ما کودکی را میبینیم که با سهل انگاری والدین، در یک آپارتمان محبوس شده است  . او از عابرین که بی تفاوت در حال عبورند؛ میخواهد تا درب آپارتمان را برایش باز کنند و اینجاست که باز این پیرمرد مهربان که همیشه حامی کودکان است؛ حضور پیدا میکند و تلاش میکند تا کودک را نجات دهد -.

.

هرچند که شاید بیشترین شهرت کلمه پدر بزرگ در سینما، مربوط به بازیگر پیشکسوت سیتما جمشید مشایخی در فیلم پدر بزرگ باشد اما ...

سینمای ایران در طول سالهای عمر خود شاهد حضور بازیگران مسن زیادی بوده است، اگر بخواهیم از برخی مسن ترین کلاسیک های سینمای ایران در بعد از انقلاب یاد کنیم...

میتوانیم نام ببریم از :

مشهدیِ سریال کوچک جنگلی - پرویز شاهین خو - که از نقشهای زیبای ایشان در  این اواخر نقش " حکیم " در سریال " روزگار قریب " است  که خدمتکار وی  - مرحوم حسین پناهی - او را حکیم رحمت ا... میخواند .

زنده یاد محمدتقی شریفی که بیشتر او را در سریالها و نمایشهای تاریخی میدیدیم -  ایشان در شهریور سال 92 فوت نمودند - در نقش قاضی شریح و سریالهایی مانند تفنگ سرپر، عیاران، روز واقعه، امام علی (ع)، تنهاترین سردار و فیلمهایی مثل  زینت ،سپید یال و آن سوی مه

- در یک کلیپ خاطره انگیزِ اذان، ایشان نقش سائلی را بازی میکردند که هنگامی که دو کودک از جلوی سقاخانه عبور میکنند نا خودآگاه در ذهنشان چون سائل و کودکانی یتیم به گذشته سفر میکنند به سال چهل هجری و ایام شهادت حضرت علی (ع ) ....

و زنده یاد فاضل فاضلی پارسا معروف به عمو فاضل - ایشان نیز در آبانماه سال 91 فوت نمودند - که بازی او در سریال " روزی روزگاری " هنوز در یاد ها مانده است .

-  زمانی هر سه این بازیگران در کنار هم در سریال " تفنگ سر پُر "  بازی میکردند . در حال حاضر جناب آقای داریوش اسد زاده همراه تنی چند از دیگر بازیگران بعنوان پیرمرد فیلمها و سریالهای تلوزیونی ایفای نقش میکنند. -

 .

راستی چه زود داشته هایمان به اتمام میرسند و آنهایی را که زمانی گنجینه های کودکی مان بودند، گمشده میابیم و گمشده هایمان را نیز خیلی زود فراموش میکنیم ...

غبار فراموشی زیاد و زیادتر میشود . درست مثل عکسهای گم شده آلبومی قدیمی که قطعاتشان در حال پراکنده شدن است؛ گمشده هایمان نیز پیوسته بیشتر میشوند و چقدر خوب و زیباست که دوستان و عزیزان در انجمن یاد این داشته های باقی مانده مان را پاس میدارند ...

.

.

kurt steiner




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زبل خان - ۱۳۹۳/۷/۲۴ صبح ۰۸:۱۲

بازیگری که از شوق امام علی(ع) جان باخت+عکس


داوود میر باقری: در یکی از صحنه‌ها قرار شد علی آزاد در نقش ابن عباس داخل چادر امام علی(ع) بشود و بیرون آید. قبل از رفتن، او گفت: داوود، من از علی شرم دارم که به چادر او وارد شوم، نمی‌شود صحنه را عوض کنی و مثلا از کنار چادر بگذرم؟ گفتم نه.
 به گزارش مشرق، یک اتفاق عجیب و قابل توجه در این سریال مربوط به علی آزاد یکی از بازیگران قدیمی سینمای ایران است که پیش از انقلاب عمدتا در نقش‌های منفی بازی می‌کرد و در جریان ساخت سریال امام علی(ع)، به اصرار خود در این سریال نقشی می‌گیرد.


داوود میرباقری درباره بازی علی آزاد در سریال امام علی(ع) در گفتگویی توضیح داده است: «حالتی منقلب داشت و خود را به شکلی وامدار علی بن ابیطالب می‌دانست. چهره رنگ پریده و دگرگونش که گویی تولدی دیگر را برای این بازیگر رقم می‌زد، دیگران را نیز به خود جلب کرده بود. 

در یکی از صحنه‌ها قرار شد علی آزاد در نقش ابن عباس داخل چادر امام علی(ع) بشود و بیرون آید. قبل از رفتن، او گفت: داوود، من از علی شرم دارم که به چادر او وارد شوم، نمی‌شود صحنه را عوض کنی و مثلا از کنار چادر بگذرم؟ گفتم نه.

و او داخل چادر شد. منتظر بودیم که بازگردد، دقایقی گذشت، خبری نشد، او را صدا کردیم، خبری نبود. داخل چادر شدیم؛ علی آزاد داخل چادر جان‌به‌جان آفرین تسلیم کرده بود... و صحنه‌های باقیمانده را فرد دیگری به جای آن مرحوم بازی کرد.»
منبع: مهر



RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۳/۹/۱۵ عصر ۰۶:۲۸

بیاد قریب سینمای ایران که غریب رفت ....

امروز پانزدهم آذرماه مصادف است با سالروز تولد شاپور قریب. شاپور خان تولدت مبارک

این روزها شبکه تماشا در حال پخش سریال زیبائیست که در زمان پخش خود بسیار محبوب بود و به دلها می نشست. هم بخاطر ترانه زیبای تیتراژش و هم بخاطر نویسنده توانایش و هم به یمن بازی بازیگرانش و هم به لطف کارگردان بزرگش. روزگار جوانی را می گویم. سریالی که در روزگار جوانی ام پخش می گردید. اگر چه اینروزها به یمن اتفاقات اخیر جوهر قلمم خشک شده و اشتیاق نوشتن ندارم اما یاد کردن از بزرگان چیزی نیست که بتوان به سادگی از کنار آن گذشت. زیرا این بزرگان هستی بخش خاطرات ما هستند. از طرفی با پخش مجدد سریال زیبای روزگار جوانی و همچنین تولد خالقش تنور داغ بود و نخواستم مطلب بیات شود.

در این جستار همیشه به سراغ هنرمندانی رفتم که در کافه به حق خود نرسیده بودند. اولین بار با خاطره ساز روزهای خوب کودکیم شروع کردم. زنده یاد فرهنگ مهرپرور و خاطرم هست پس از آن هر بار که در این جستار پستی ارسال می کردم زاپاتای عزیز ناگفته ها و مطالب از قلم افتاده من را تکمیل می کردند. بنابر این قبل از استارت مطالب این پست را تقدیم می دارم به زاپاتای عزیز و سایر پیشکسوتان کافه:

قدیمیها شاپور قریب را بیشتر می شناسند تا جوانان امروزی. جنس کارهای او با سایر کارگردانهای هم عصر خود متفاوت بود. شاپور قریب متولد پانزدهم آذرماه سال 1311 در شهر سمنان می باشد. او پله های ترقی در عرصه سینما و تاتر را به آرامی و درست طی نمود. سالها دستیار بود ، سناریو می نوشت ، بازیگردانی می کرد و آنقدر خاک خورد و خاک خورد تا آنکه دل به دریا زد و اولین کار مستقل خود را پس از تقریبا 25 سال دستیاری مقابل دوربین می برد. آنروزها مثل الآن نبود که بعضی ها یک شبه ره صد ساله روند.

شاپور قریب قبل از آنکه یک کارگردان مطرح باشد یک نویسنده تمام عیار بود . او اغلب آثار خود را خودش می نویسد . البته سناریوی برخی از فیلمهایش را نیز دیگران نوشته اند اما آثاری که خودش نوشته است به مراتب موفق تر بوده اند. او قبل از آنکه اولین فیلم خود را بسازد دو کتاب به نامهای  عصر پاییزی و گنبد حلبی را به چاپ می رساند.

همانطور که خدمت دوستان عرض کردم جنس کارهای شاپور قریب با سایر کارگردان هم عصر خود متفاوت بود. کافیست نگاهی به آثار او داشته باشید تا به گفته من برسید. در زمانی که فیلمهای بزن در رو و رقص و آواز های کافه ای مخاطبان زیادی را به سالنهای سینما می کشاند ساخت فیلمی مانند خروس و کاکو واقعا با عیاری بالا در صنعت سینمای ما می درخشد. او تا قبل از انقلاب 57 یازده فیلم سینمایی را کارگردانی می کند.

بسیاری از مردم عامی او را با ممل آمریکایی می شناسند اما برای بروبیکر خروس یک چیز دیگریست. او همچنین در کارنامه خود دختر شاه پریون - عروس بیانکا - رقاصه شهر - کاکو - بدنام - غریبه - مرد شرقی و زن فرنگی  و بت شکن را نیز دارد. شاپور قریب نهایتا با فیلم سه ماه تعطیلی به کارنامه خود در سینمای قبل از انقلاب پایان می دهد و به 9 سال تعطیلی می رود. در کارهای او نوسان زیادی از لحاظ کیفی وجود دارد اما جالب است بدانیم که موفقیت یک فیلم داستانی و کودکانه او در سال 1354 به مراتب از بسیاری از آثار سینمایی او بیشتر بود.

هفت تیرهای چوبی او هنوز پس از گذشت چهل سال کلی حرف برای گفتن دارد. کاری به تهیه کنندگی کانون فکری کودکان که مانند ساز دهنی رنگ و بوی خاصی داشت . شاپور قریب که در سینمای پیش از انقلاب در سال 1354 تجربه بازی گرفتن از بازیگران بزرگی چون بهروز وثوقی و گوگوش را با فیلم ممل آمریکایی در کارنامه خود داشت در بعد از انقلاب و پس از 9 سال کناره گیری به سراغ مهدی هاشمی و افسانه بایگان و فخری خوروش می رود تا در سال 1365 فیلم بگذار زندگی کنم را بسازد. او در فیلم از زنده یادان احمد قدکچیان و مهری ودادیان و پروین سلیمانی و کیومرث ملک مطیعی و مهین شهابی نیز بازی می گیرد که متاسفانه هیچیک در قید حیات نیستند.

او سپس تا سال 1384 هفت فیلم دیگر به نامهای سایه های غم - روزهای بلند انتظار - بازگشت قهرمان - خانواده کوچک ما - اشک و لبخند - کفشهای جیرجیرک دار و سوگند را می سازد. پرونده فیلمهای او سپس با ساخت یکی از اپیزودهای فیلم ایستگاه آخر بنام ملاقات در سال 1389 بسته می شود.

شاپور قریب در اغلب آثار خود به دلیل اعتقادی که به نقش موسیقی در سینما داشت از موسیقی دانان بزرگی استفاده می کند. او ساخت موسیقی هفت تیرهای چوبی و رقاصه شهر را به اسفندیار منفرد زاده می سپارد . واروژان نیز سازنده موسیقی فیلم زیبای خروس می شود . واروژان همکاری خود را با شاپور قریب در فیلم ممل آمریکایی هم ادامه می دهد. پس از انقلاب 57 سازنده موسیقی چهار فیلم اولش کامبیز روشن روان بود . آندره آرزومانیان نیز موسیقی فیلم خانوده کوچک ما را می سازد . ساخت موسیقی اشک و لبخند را نیز بعهده کارن همایونفر می گذارد .

او حتی وقتی با تلویزیون همکاری می کند و سریال روزگار جوانی را می سازد با یک ترانه زیبا مخاطبین را به استقبال سریال خود می برد. محمد رضا عیوضی وقتی ترانه خود را با اولین مصرع آن ( مثل یک رنگین کمون هفت رنگ ) آغاز می کند تمام مخاطبین را تا مصرع آخرش ( همدلی از همزبونی بهتره) پای تلویزیون میخکوب می کرد.

سریال روزگار جوانی در سال 1377 و به سفارش شبکه تهران زمینه همکاری اصغر فرهادی را که آنروزها اشتهار امروز را نداشت با شاپور قریب فراهم ساخت. اما همکاری او فقط تا قسمت دوازدهم ادامه پیدا می کند و تهیه کننده سریال یعنی اصغر توسلی کارگردانی این سریال را از قسمت سیزدهم بعهده می گیرد. تحقیقات بروبیکر هم در خصوص عدم همکاری آقای قریب با مجموعه نتیجه ای در بر نداشت.

اقبال عمومی این سریال باعث گردید تا شبکه تهران فصل دوم این سریال را یکسال بعد به روی آنتن ببرد اما در فصل دوم اصغر فرهادی نیز گروه را ترک می کند. شاید به همین دلایل بود که فصل دوم سریال هرگز اقبالش به فصل اول نرسید. شاپور قریب در روزگار جوانی هم باز مانند فیلمهای سینمایی که ساخته بود کاری متفاوت با سایر سریالها ارائه داد. هرچند نویسندگی اصغر فرهادی در مقبولیت این سریال بی تاثیر نبود اما بازی گرفتن از بازیگران توسط شاپور قریب نیز باز در نوع خود بی نظیر بود.

اگر آثار او را مرور کنید خواهید دید او از بازیگرانش یک بازی متفاوت با سایر نقشهای قبلیشان می گیرد. سعید راد در خروس با سعید راد همیشگی بسیار متفاوت بود. حتی بهروز وثوقی در ممل آمریکایی با سایر بهروز وثوقیها متفاوت بود. همین تفاوتها بود که او تصمیم گرفت برای اولین بار نصرالله رادش را که تا پیش از این در نقشهای کمدی ظاهر می گزدید برای اولین بار در یک نقش جدی ظاهر نماید.

در سال 1389 آلزایمر به سراغ شاپور قریب می آید و او را خانه نشین میکند. در اواخر سال 1390 وقتی اصغر فرهادی خبر بیماری او را دریافت می کند به محض بازگشت از سفری که جایزه اسکار را برای او به ارمغان آورده بود به همراه عزت الله انتظامی به عیادت قریب می رود. شاپور قریب و همسرش در یک روز برفی میزبان آقای بازیگر و اصغر فرهادی بودند و با هم خاطرات سریال روزگار جوانی را مرور کردند. اصغر فرهادی می گوید دیدن فیلم هفت تیرهای چوبی آقای قریب من را به سینما علاقمند کرد.

سه ماه بعد در 16 خرداد ماه سال 1391 خبر کوتاهی روی سایتهای خبری قرار گرفت : خالق ممل آمریکایی در گذشت. به همین سادگی.

پنج شنبه 18 خزداد ماه پیکر شاپور قریب از مقابل تالار وحدت بسوی قطعه هنرمندان بهشت زهرا تشییع می گردد. مراسم ساده ای که در سکوت خبری و با حضور اندک دوستان سینمایی او برگزار می گردد. پوری بنایی - داریوش اسد زاده - افسانه بایگان - حبیب اسماعیلی - همایون اسعدیان و ...... از شرکت کنندگان در مراسم او بودند.

اما همسر شاپور قریب تنها کسی بود که چه در زمان حیات او  و چه بعد از فوتش از مسئولین بشدت انتقاد کرد. او از کوتاهی مسئولین در زمان حیات شاپور قریب انتقاد نمود و اینکه پرداخت ماهیانه 180 هزار تومان از محل طرح اکرام در شان شاپور قریب نبود. شاید به همین دلیل بود که وقتی آقای میر علایی در اواخر حیات شاپور قریب او را به جشنواره کودک اصفهان دعوت می کند همسرش دعوت ایشان را رد می کند و می گوید هزینه دعوت و اسکان ایشان را صرف بهبودی او کنید. شما هنوز به وعده خود در عیادت از شاپور قریب مبنی بر تهیه تشک لرزان عمل نکردید. همسر شاپور قریب که پدرش نیز از فیلمبرداران قدیمی سینما بود با اشاره به وضعیت همسر و پدرش می گوید از سینمایی که آدمهایش چنین سرنوشتی دارند متنفرم!!!!!

شاپور قریب می رود اما یادگارهای او در سینمای ایران برای سالهای سال باقی می ماند.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۹/۲۵ عصر ۰۷:۵۵

(۱۳۹۳/۹/۱۵ عصر ۰۶:۲۸)برو بیکر نوشته شده:  

بیاد قریب سینمای ایران که غریب رفت ....

زنده یاد خانی ،پشت صحنه ایوب (1350)

مطلب بروبیکر عزیز آنقدر جامع و قدرشناسانه است که نیازی به این تکلمه بنده ندارد ،اما یکی دو نکته در ارتباط با خانم نوشین امیرقاسم خانی همسر زنده یاد قریب ذکر می کنم:

ایشان فرزند زنده یاد مهدی امیرقاسم خانی یکی از پیشگامان سینمای ایران است که در دهه 30 با همت ایشان و بزرگانی چون احمدشیرازی ،ژرژ لیچنسکی ،اسماعیل کوشان و... سینما در این مرزو بوم قوام و دوام یافت . اگرچه در عنوان بندی بسیاری از آثار سینمای ایران نام خانی بعنوان فیلمبردار آمده اما عملا این تکنسین و هنرمند با ذوق سینما، امور کارگردانی فیلمها را نیز به فیلمسازان کم تجربه و یا بی تجربه می آموخت . دوستانی که درباره فیلمسازی اطلاعاتی دارند نیک می دانند که دکوپاژ یکی از اصول اولیه کار هر کارگردانی است که در سینمای دهه 30 و 40 عمدتا توسط فیلمبرداران انجام می گرفت و کارگردانان معمولا در این میان بیشتر نقش هماهنگ کننده را داشتند تا رژیسور.

تصور کنید طنزپردازبزرگی چون مرحوم حسین مدنی *ناگهان از عالم نمایشنامه های رادیویی و مطبوعات به یمن قلم زیبایش هوس کارگردانی بسرش می زند . همه عوامل را جمع می کند و سناریو بدست سرصحنه فیلمبرداری حاضر می شود ، اما نمی داند که بازیگر از کدام طرف صحنه باید وارد شود و به کدام طرف برود و کجا بایستد که خط فرضی رانشکند و از همه مهمتر کجا کات بخورد. اینجاست که نقش بزرگانی چون خانی در سینمای ایران مشخص می شود . بسیاری از فیلمسازان سینمای ایران موجودیت خود را مدیون کسانی چون او هستند.

این مطالب را گفتم که به این نکته برسم که اگر امثال کسانی چون مرحوم خانی نبودند امروز سینمایی وجود نداشت که ستارگانش جولان دهند و درباره توپ فوتبال هم نظرات فیلسوفانه ابراز کنند. شایسته نیست که فرزند یکی از پیشگامان و مهمتر از آن همسر یکی از فیلمسازان نوگرای تاریخ سینمای ایران ، اینگونه در سختی معیشت بسربرد و خانه سینما با رقمی شرم آور از خود رفع مسئولیت کند. آقایانی که بر مسند خانه و ماوای هنرمندان سینما تکیه زده اند همگی وامدار خانی و خانی ها هستند.تکریم خانم نوشین خانی ،تکریم تاریخ سینمای ایران و پیشگامانش است.

* اگر از زنده یاد حسین مدنی نام بردم یک قیاس مع الفارق است و گرنه این طنزپرداز دوست داشتنی عالم مطبوعات، منزلتی بسیار دارد.




مرتضی احمدی - پیرمرد - ۱۳۹۳/۹/۳۰ عصر ۰۴:۳۵

تولد و تحصیلات


احمدی در ۱۳۰۳ در جنوب تهران به دنیا آمد. پدرش سَقط‌فروش بود. برای تحصیل ابتدا به مکتب و سپس به دبستان منوچهری در میدان گمرک رفت و بعد از آن به دبیرستان شرف و دبیرستان روشن رفت.

نوجوانی


در شانزده‌سالگی ورزش باستانی و فوتبال را شروع کرد و به همراه تیم فوتبال دبیرستانش در مسابقات آموزشگاه‌های تهران رتبه‌هایی به دست‌آورد. بعدها در تیم فوتبال راه‌آهن تهران و پس از آن در باشگاه راه‌آهن بازیکن و مربی (تا سال ۱۳۲۵) شد.

فعالیت حرفه‌ای


پس از چند تلاش آماتوری در تئاتر در ۱۳۲۱ با کمک عده‌ای از دوستانش «تماشاخانه ماه» را روبه‌روی باغ فردوس دایر کرد، ولی پس از چند هفته مجبور به ترک آنجا شد. در اوایل پاییز ۱۳۲۲ در تئاتر فرهنگ برای اولین بار پیش پرده‌خوانی کرد و در نتیجه آن بازیگر تئاتر هم شد. مدتی بعد پدرش از فعالیت او در تئاتر مطلع شد و او را از خانه بیرون کرد.مرتضی احمدی پس از مدتی هم‌زمان با هنرپیشگی در راه‌آهن تهران به‌عنوان تعمیرکار استخدام شد.

مرتضی احمـدی برای اولین بار به سبک بیات تهران در پیش پرده‌ها آواز خواند و نیز اولین بار (در ۱۳۲۲) ترانهٔ گلپری جون را اجرا کرد، که بسیار محبوب شد و به خاطر آن برای کار در رادیو تهران دعوت شد. در یکی از پیش پرده‌ها ترانه‌ای دیگری به نام «کارگرم من» را اجرا کرد که به استقبال کارگران راه‌آهن و پس از آن منجر به اعتصاب کارگران راه آهن گردید که در نتیجه، مرتضی احمدی به بخش حسابداری راه‌آهن منتقل شد و پس از پایان اعتصاب دستگیر شد و در کلانتری تعهد کرد از آن به بعد ازاجرای آن پیش پرده خوداری کند.

پیش‌پردهٔ دیگری نیز با اجرای احمدی به نام «قدس شاهین» (دربارهٔ ماجرای تجاوز جنسی عده‌ای از سربازان آمریکایی به یک زن ایرانی) توقیف شد. ولی پس از اجرای مجدد آن در پاییز ۱۳۲۳ در جمعی خصوصی، محکوم شد شش ماه به کرمان تبعید شود که با پیگیری محمد مسعود، مدیر روزنامهٔ مرد امروز که تصادفاً به تئاتر فرهنگ آمده بود ملغی شد. چندتا از پیش‌پرده‌های دیگر با اجرای احمدی نیز توقیف شده است، از جمله پیش‌پرده‌ای به نام «پیرهن زرده» که دربارهٔ گروه‌های فشار حزب دموکرات ایران که پیراهن زرد می‌پوشیدند بود و به کتک خوردن مرتضی احمدی و بازداشت او انجامید و پیش‌پرده‌ای به نام «کارمند دولت» که منجر به انفصال موقت او از خدمت در راه‌آهن شد ولی با اعتراض احمدی به دیوان عالی کشور لغو شد.

مرتضی احمدی در بهار ۱۳۲۴ از طریق مسابقات فوتبال با ناصر فخرآرایی که در تیم «آفتاب شرق» بازیکن و مربی بود آشنا شد. در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ به دعوت فخرآرایی به مراسم سالگرد افتتاح دانشگاه تهران رفت و در آن جا شاهد ترور محمدرضا شاه به دست فخرآرایی بود که به کشته شدن فخرآرایی و دستگیر شدن احمدی انجامید که پس از بازجویی و اثبات بی‌اطلاعی‌اش از ماجرا، آزاد شد.

احمدی در ۱۳۲۳ به رادیو تهران (چندی بعد در رادیو ایران و بعد از آن در رادیو و تلویزیون ایران)به کار کردن اشتغال گزید، تا برنامه‌های کمدی اجرا کند. در دوره‌های مختلفی در رادیو کار کرد و از جمله تیپی به نام «بابا جاهل گریان» اجرا کرد و به سبک‌های مختلف ترانه و آواز خواند. در فروردین ۱۳۵۳ نقش اول سریال پربینندهٔ هردمبیل، نوشتهٔ پرویز خطیبی را بازی کرد در نظرخواهی‌از مردم در سال ۱۳۵۶ به‌عنوان محبوب‌ترین هنرپیشهٔ رادیو انتخاب شد.

وی در ۱۳۲۶ گویندهٔ فیلم‌های خارجی شد و از اعضای اولیهٔ انجمن گویندگان و سرپرستان گفتار فیلم (تأسیس در ۱۳۴۲) بود.

پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ احمدی بازیگری را کنار گذاشت و به مدت هفت سال به اهواز رفت. ولی پس از بازگشت به تهران از نو کار بازیگری را در سریالی تلویزیونی به نام تک‌مضراب از سر گرفت. از سریال‌های تلویزیونی دیگری که بازی کرده است می‌توان از سلطان صاحبقران، هفت شهر عشق (۱۳۵۶)، آئینه و زیر بازارچه (۱۳۷۷، رضا ژیان) نام برد.

در فروردین ۱۳۴۹ نیز احمدی به دعوت علی حاتمی ترانهٔ عنوان‌بندی فیلم حسن کچل را، ضربی‌خوانی کرد (که به نام روحوضی نیز شناخته می‌شود). در همین سبک در ۱۳۲۸ پنج صفحهٔ موسیقی برای یک شرکت انگلیسی ضبط کرد. مرتضی احمدی بیش از چهارصد ترانهٔ ضربی و صد و پنجاه ترانهٔ فکاهی خوانده است، این ترانه هااز نوشته‌های نصیری‌فر، نویسندهٔ کتابی است به نام مردان موسیقی سنتی و نوین ایرانکه بیشتر کارهای موزیکال مرتضی احمدی از آن کتاب گرفته شده است.

ازدواج


احمدی در ۹ مرداد ۱۳۳۴ با یکی از همکارانش در راه‌آهن به نام زهرا جوانشیر ازدواج کرد که در۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۰ بر اثر سرطان درگذشت. احمدی از این ازدواج یک فرزند دختر به نام آزیتا (متولد ۱۳۳۷) و یک فرزند پسر به نام مازیار (متولد ۱۳۴۰) دارد.

دوبله


از ماندگارترین آثار مرتضی احمدی می‌توان به کار صدایی (نوعی دوبله) وی در مجموعه پینوکیو اشاره کرد که در آن در نقش «روباه مکار» به خواندن متن می‌پرداخت.

این مجموعه از محصولات شرکت «چهل و هشت داستان» است که در اواخر دوران شاه و اوایل انقلاب به تولید محصولات فرهنگی برای کودکان ایرانی می‌پرداخت. دیگر اعضای این گروه عبارت بودند از ناهید امیریان در نقش «جینا»، نادره سالارپور در نقش پینوکیو و کنعان کیانی در نقش «گربه نره». ویژگی اصلی این اجرا از داستان پینوکیو، ادغام آن با سازوضرب ایرانی و ترانه‌های سبک روحوضی است که به این داستان خارجی حال و هوای کاملاً ایرانی می‌دهد؛ تا آنجا که قسمتی ویژه، جدااز خط سیراصلی قصه، برای نوروز و سفره هفت سین تهیه می‌شد و در آن قسمت شخصیت‌های داستان (پینوکیو، جینا، آقا روباهه و گربه نَره) به شمردن سین‌های، هفت‌سین و خواندن آواز جوجه خروس می‌پردازند! شایان ذکر و گفتنیست که همین گروه چهار نفره کار دوبله کارتون ژاپنی این داستان را نیز بر عهده داشتند که بالطبع شرایط زبان و فرهنگ ژاپنی، در آن کارتون، جایی برای اضافه کردن ِقطعات روحوضی، ساز و آواز ایرانی و یا تیکه کلام‌های فرهنگ فارسی از قبیل شمردن هفت سین و غیره را میسر نمی‌نمود.

سینما


مرتضی احمدی در ۱۳۳۲ برای اولین بار در سینما بازی کرد، در فیلمی به نام «ماجرای زندگی» به کارگردانی «نصرت‌الله محتشم».[۸][۹] از فیلم‌های دیگر او می‌توان به موارد زیر اشاره کرد.

سال نام فیلم کارگردان
۱۳۸۴ ستاره‌ها ۳: ستاره بود فریدون جیرانی
۱۳۷۵ مینا و غنچه محمد حسین‌پور
جهان خادم‌المله
سرحد اکبر صادقی
۱۳۷۳ کلاه‌قرمزی و پسرخاله ایرج طهماسب
عروسی خون مجید جوانمرد
حالا چه شود! محمد جعفری هرندی
تحفه هند محمدرضا زهتابی
۱۳۷۲ بلندی‌های صفر حسینعلی لیالستانی
۱۳۷۰ یکبار برای همیشه سیروس الوند
ناصرالدین‌شاه آکتور سینما محسن مخملباف
ساده لوح مهدی فخیم‌زاده
راه و بیراه سیامک شایقی
خانه خلوت مهدی صباغ‌زاده
۱۳۶۸ ارثیه محمدکاظم بلوچی
صنوبرهای سوزان عباس شیخ بابایی
۱۳۶۷ گراند سینما حسن هدایت
ارثیه کاظم بلوچی
تا غروب جعفر والی
۱۳۶۶ در انتظار شیطان حمیدالدین صفایی
۱۳۶۵ جدال در تاسوکی فرامرز قریبیان
مأموریت حسین زندباف
معما حسین زندباف
۱۳۶۴ اتوبوس یدالله صمدی
مدرک جرم منوچهر حقانی‌پرست
۱۳۶۳ مردی که زیاد می‌دانست یدالله صمدی
۱۳۵۴ خانه خراب نصرت کریمی
ذبیح محمد متوسلانی
فرار از حجله جواد طاهری
۱۳۵۳ موسرخه عبدالله غیابی
آب حبیب‌الله کاوش
۱۳۵۲ جعفر جنی و محبوبه اش رضا صفایی
تنها و گل‌ها ابوالقاسم ملکوتی
۱۳۵۱ مطرب اسماعیل نوری‌علاء
قایقرانان رضا صفایی
فرار از زندگی رضا صفایی
قلندر علی حاتمی
نانجیب عباس کسایی
۱۳۵۰ شراره احمد نجیب‌زاده
باباشمل علی حاتمی
وحشی جنگل روبرت اکهارت
فریاد سلیمان میناسیان
هراند میناسیان
۱۳۴۹ جنجال عروسی احمد نجیب‌زاده
میوه گناه محمود کوشان
شیرین و فرهاد اسماعیل کوشان
۱۳۳۲ ماجرای زندگی نصرت‌الله محتشم

تلویزیون


سال نام سمت کارگردان توضیحات
۱۳۸۷-۱۳۹۲ شکرستان راوی
صدا پیشه
بابک نظری
سعید ضامنی
برنامه کودک و نوجوان شبکه ۲
۱۳۸۹ چاووش بهار بازیگر افشین اربابی
۱۳۸۸ مجموعه عروسکی
«بچه‌های کوچه دوستی»
بازیگر هنگامه مفید
۱۳۸۶ به همین سادگی بازیگر افشین اربابی
۱۳۸۴ تا غروب بازیگر محمد بنایی
۱۳۸۴ مثل همیشه بازیگر سیدوحید حسینی
۱۳۸۱ توپ گرد بازیگر بهروز بقایی
۱۳۸۱ زیرگذر بازیگر محمد عمرانی
۱۳۸۰ تازه چه خبر همسایه؟ بازیگر بهروز بقایی
امیر سمواتی
شبکه ۲
۱۳۸۰ رستوران خانوادگی بازیگر مهمان حسین سهیلی‌زاده شبکه تهران
۱۳۸۰ خانه پدری بازیگر مهمان فریدون حسن‌پور
مسعود بهبهانی
شبکه تهران
۱۳۷۹ خواستگاری پرماجرا بازیگر محمد بنائی
۱۳۷۹ ماجراهای خانه قدیمی بازیگر اسماعیل میهن‌دوست شبکه ۱
۱۳۷۹ پانزده مسافر بازیگر مهدی طاهری هر روز ظهر از برنامه «سیمای خانواده» پخش می‌شد.
۱۳۷۸ دردسر بزرگ بازیگر علی عبدالعلی‌زاده پخش در تعطیلات نوروز ۱۳۷۹ از شبکه ۲
۱۳۷۸ دانی و من - سری دوم بازیگر علی عبدالعلی‌زاده شبکه تهران
۱۳۷۷-۱۳۷۸ زیر بازارچه بازیگر رضا ژیان شبکه ۲
۱۳۷۶ گل‌های آفتابگردان بازیگر مهمان مسعود شاه‌محمدی در برنامه سیمای خانواده پخش می‌شد.
۱۳۷۵-۱۳۷۶ تهران ۱۱- ۵۹۵ ج ۴۸ بازیگر مرضیه برومند بازی در اپیزود «تحقیق»
۱۳۷۵ ببخشید بازیگر رضا کرم‌رضایی
۱۳۷۵ فروشگاه بازیگر احمد بهبهانی شبکه ۳
۱۳۷۵ نوعی دیگر بازیگر مهمان بهروز بقایی
۱۳۷۴ مجموعۀ داستانهای «قصه شب سیما» بازیگر مسعود فروتن بازی در اپیزودهای «ضامن» و «خانه عشق» - شبکه ۱
۱۳۷۴ کت و شلوار خواستگاری بازیگر سعید سلطانی پخش در نوروز ۱۳۷۵ - شبکه ۱
۱۳۷۴ زائر غریب بازیگر اکبر صادقی نویسنده: «بهمن زرین‌پور»
۱۳۷۳ اشتباه در اشتباه بازیگر جواد انصافی
۱۳۷۱ بیا تا گل برافشانیم بازیگر خسرو ملکان
۱۳۷۱ آخرین سند بازیگر رضا گنجی
۱۳۷۰-۱۳۷۱ تعطیلات نوروزی بازیگر خسرو ملکان در نوروز ۱۳۷۱ از شبکه ۱ پخش شد.
۱۳۶۹ چای و لبخند بازیگر احمد بهبهانی
۱۳۶۹ کمند خاطرات بازیگر سید ضیاءالدین دری
حسین خندان
هوشنگ پاکروان
۱۳۶۹ آرایشگاه زیبا بازیگر مرضیه برومند
۱۳۶۷ بخش چهار جراحی بازیگر مسعود فروتن شبکه ۱
۱۳۶۶ آئینه (سری سوم) بازیگر فریدون فرهودی شبکه ۱
۱۳۵۶ چنگک بازیگر محمد متوسلانی
جلال مقدم،
فریبرز صالح
فرخ ساجدی
۱۳۵۵ مجموعه طنز تلویزیونی «پنجره‌ها» بازیگر اسماعیل احمدی
۱۳۵۴ سلطان صاحبقران بازیگر علی حاتمی این سریال در ۱۳ قسمت و بصورت سیاه سفید،
برای نخستین بار از «۱۵ آبان ۱۳۵۴» و برای بار دوم،
از «۷ تیرماه ۱۳۵۶» پخش شد.
؟ هفت شهر عشق بازیگر نظام فاطمی
۱۳۵۱-۱۳۵۲ هردمبیل و هردم کلنگ بازیگر پرویز خطیبی
؟ چهره‌ها بازیگر پرویز خطیبی
۱۳۴۰-۱۳۴۵ تک‌مضراب بازیگر علی محزون

کتاب‌شناسی


  • کهنه‌های همیشه نو (ترانه‌های تخت حوضی)، مرتضی احمدی (گردآورنده)، ناشر: ققنوس
  • من و زندگی: خاطرات مرتضی احمدی، مرتضی احمدی، ناشر: ققنوس
  • پرسه در احوالات ترون و ترونیا، مرتضی احمدی، ناشر: هیلا
  • فرهنگ بر و بچه‌های ترون: کلمه‌های ویژه، واژه‌ها، اصطلاحات و ضرب المثل‌های تهرانی، مرتضی احمدی، ناشر: هیلا

همه مطالب فوق به نقل از ویکیپدیا است. اما خاطرات خودم با این هنرمند صمیمی و معتقد به آیین و مرام مردمان پاک این سرزمین که ارادت ویژه ای داشت به مولی الموحدین علی علیه السلام.

صدای گرم وی را در انیمیشن های مختلف شنیده ام که معروف ترین آن نقش روباه در پینوکیو است. در سریال های به یاد ماندنی به کارگردانی خانم مرضیه برومند مثل آرایشگاه زیبا از هنرپیشه های اصلی بود. اما آواز ایرانی را نیز نیک می شناخت و در مجموعۀ شکرستان آواز زیبایی در نوا می خواند. مسن ترها صدای وی را به عنوان راوی در کاست قصه موش و گربه به خاطر می آورند. بهترین خاطرۀ من از صدای این هنرمند ارجمند از همین کاست 1.5 ساعته است.

روانش شاد و یادش گرامی




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۱۰/۲ عصر ۰۱:۴۲

عمو مرتضی رفت ... جمله ای که خودش دوست داشت در روز وداعش بر تارک روزنامه ها نقش ببندد.

خواستم واقعا متنی پرسوز و گداز برای او بنویسم اما دیدم این یک کم لطفی بزرگ در حق ایشان و دوستدارانش است .برای هجران هنرمندی که بیش از 6 دهه مردم سرزمینش را خنداند و شاد بودن هموطنانش را بر هر چیز دیگری ترجیح می داد نباید افسوس خورد...

مرتضی احمدی هر آنچه که داشت عاشقانه تقدیم کرد. در همه هنرهای نمایشی سرک کشید و حضوری پربار داشت. رادیو ،دوبله ،تئاتر،سینما،پیش پرده خوانی و نویسندگی و فرهنگ شناسی.

هنوز نوارقصه های زیبای او در اوایل دهه 60 خاطراتی شیرین برای نسل ماست. او برای هر سنی و هرمخاطبی خاطره ای شیرین برجای گذاشت.

8 آلبوم ذیل برای نسل ماخاطرات بسیار دارد. امید است که باشنیدن آنها فاتحه ای نثار روح بلندش کنید.

http://www.irmp3.ir/music/singer_album/4389/

مرتضی احمدی همیشه زنده است و با آثار برجا مانده اش در قلبهای یکایک هموطنانش حضوری نیک دارد.

روانش شاد...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۳/۱۰/۶ صبح ۰۸:۴۵

بیاد دارم چند سال قبل خود از زبان مرحوم مرتضی احمدی در یک گفتگوی زنده تلویزیونی شنیدم که ایشان گفتند : وصیت کرده ام پس از مرگم ، تلویزیون ضرب خوانی مرا در ابتدای فیلم حسن کچل (ساخته مرحوم علی حاتمی) پخش کند.

پس از فوت ایشان من پیامکی به شبکه نمایش فرستادم که لازم است برای شادی روح آن مرحوم و با توجه به وصیت نامه ای که دارند و تحقیق در اینخصوص ، به وصیت ایشان عمل شود ، حتی روز تشییع جنازه آن مرحوم هم در سایت خبر آن لاین این موضوع را اطلاع رسانی کردم اما .... دریغ از هنر و هنرمند و خواسته اش.

... آسمون آبیه همه جا ، اما آسمون اون وقتا آبی تر بود ،رو بوما همیشه کفتر بود ، حیاطا باغ بودن ، آدما سردماغ بودن ، بچه ها چاق بودن ، جوونا قلچماق بودن ، دخترا با حیا بودن ، مردما باصفا بودن .... حالی بود حالی بود ، نونی بود ، آبی بود ، چی بگم ؟ نون گندم مال مردم اگه بود ، نمیرفت از گلو پائین بخدا ، اگرم مشکلی بود ، آجیل مشکل گشا حلش میکرد ...

مرحوم مرتضی احمدی در فیلمهای متعددی گویندگی کردند که اخیرا چند مورد را به ویکی پدیا اضافه کردم :

گرگها در شهر (ساخته اومبرتو لنزی) بجای تام فلیگی در نقش قاضی بناتو

به من میگن هیچکس ( ساخته تونینو والری) در دوبله اول در نقشی فرعی

طرح شیطانی ( ساخته کن هیوز) در نقشی فرعی

می آیم ، می بینم ، شلیک میکنم (با نام نمایش در ایران : سه شیطان حرفه ای)  (ساخته انزو کاستنلاری) در نقشی فرعی

فریب خورده و رها شده (ساخته پترو جرمی) . در این فیلم احمدی در بیش از 3 نقش صحبت کرده است : وکیل ، مسئول کفن و دفن و مسئول آزمایشگاه

مصری ( با نام نمایش در ایران : سینوهه) (ساخته مایکل کورتیز) بجای هنری دانیل در نقش مکره

بهترین سالهای زندگی ما (ساخته ویلیام وایلر) در دو نقش :بجای ارسکاینی سنفورد در نقش پولارد و دین وایت در نقش نوواک

دختر خداحافظی (ساخته هربرت راس) در دو نقش

گوردون پری ( با نام نمایش در ایران : خبر صفحه اول) در 3 نقش

برو به اسپارتی ها بگو (با نام نمایش در ایران : نبرد جنگجویان)

بینوایان (ساخته ژان پل لوشاتو ) در نقش قاضی

و ..... و همچنین بسیاری از فیلمهای ایرانی و سریالهای تلویزیونی

صدای ایشان در فیلمهای قدیمی صدایی پرطنین ، گاه ترسناک (چنانکه میتوانست بجای ایادی دراکولا یا فرانکنشتاین صحبت کند و مو را بر بدن هر شنونده ای راست کند) ، گاه مهربان و دوست داشتنی.. . صدای ایشان در اغلب اوقات بشکل بم بود. متاسفانه مدیران دوبله ما ایشان را در نقشهای اصلی بکار نگرفتند و با متانت طبع ایشان ، احمدی عمدتا در نقشهای فرعی ظاهر میشد اما در همان نقشها نشان میداد از بسیاری از اولین های این حرفه نیز سرتر است. گویش ایشان بجای شخصیت بابا علاالدین در سریال کارتونی سندباد بجای شخصیتی پیر اما باوقار و داری عزت نفس و بعضا مرموز نشان از قدرت صدای احمدی است. همچنین صدای آن مرحوم بجای شخصیت روباره مکار در سریال کارتونی پینوکیو (آنهم در جائی که با گویندگی بسیار پرتوان بنام کنعان کیانی که از اساتید مسلم تئاتر و دوبله بخصوص در طنز بود و در نقش مقابل وی حضور داشت) نشان میدهد مرحوم احمدی تا چه میزان قدرت مانور و هنرنمائی حتی روی یک شخصیت کارتونی داشت و هرگز از کیانی (که بجای شخصیت گربه نره صحبت میکرد) کم نمی آورد که هیچ ، بلکه گاه از او پیش هم می افتاد.

 ایشان از هوادارهای متعصب تیم پرسپولیس(پیروزی) هم بودند و بیاد دارم که زمانی در حمایت از این تیم و رنگ لباسش گفتند : شما به من یک میوه آبی معرفی کنید تا تیم مورد علاقه خودمو بکنم آبی. بابا جان میوه آبی نداریم. اما تا دلتون بخواد میوه قرمز هست




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۳/۱۰/۷ عصر ۰۶:۵۲

مطلب زیر توسط مسعود نقره کار نوشته شده و در صفحه هواداران شهرزاد در فیض بوک منتشر شده است. بخوانید و مقایسه کنید سرنوشت هنرمند سینمای ما را با هنرمندان کشورهای دیگر. اگر حوصله ندارید کلا نخوانید وگرنه دقیق بخوانیدش تا به قول جریده شریفه فخیمه عبرت بیاموزید از آنچه بر سر هنرمندان در این دشت بی فرهنگی و بی هنری که نامش ایران است می رود. و ای کاش به تعداد تمام هنرمندان این مرز پرگهر "نقره کار"ی بود تا می نوشت آنچه به سر این دلدادگان دلسوخته آمده است.

 

 مثل اکثر زنان سرزمینمان با تشنگی پیر شد، با عطش رقصنده ی میخانه ی اسحاق و"حمومی" که درآن"طاس و دولیچه و لُنگ و قطیفه"می بردند، با همان معرفت اشرف، معشوقه "علی خوش دست". با تشنگی پیر شد بی آنکه بتوان جوانی پُر شور و شعورِ این شهرزادِ رقصنده ی شاعر و هنرپیشه، و ستمگری های چند گانه ای که براو روا داشته شد را از یاد برد.

 همچون بسیارانی دیگر دو تاریخ تولد برایش رقم زده اند، و شناسنامه ای که از آنِ از دنیا رفته ایست. این شناسنامه ی مرده برای زنده گذاشتن هم حکایتی بود- و شاید هنوز باشد- که من یکی از آن سر درنیاورده ام. در"کارت ملی" اش هجدهم آذر ماه روز تولدش نوشته شده است، و همین را بهانه کردم تا سلام و تبریکی گفته باشم.

 نوشته ی زیر گوشه ای از پژوهش آماده ی انتشار" نقش سیاسی و اجتماعی جاهل ها و لات ها در تاریخ معاصر ایران" هست، جایی که اشارتی به سینمای جاهلی دارم. باری تا یادم نرفته بگویم که افتخارآشنائی با شهرزاد را نه از طریق سینما و کتاب، که حضوری هم دارم . برای نخستین بار در مهمانی ای درآپارتمان " بهنام جعفری" – فیلم سازی که درجوانی پَرپَر شد و داغ بر دلمان نشاند، دیدم اش، ویک بار هم خانه ی رضا میرلوحی، که او راهم سرطان معده از ما گرفت. به "حسین جعفری " که هنوز زنده هست و زنده تر بادا، به مهربانی گفته بود این "جوجه دکتر چقدر کم حرف و کم روست " و جماعت برایم دست گرفتند. قرار شد محمد علی بهمنیِ شاعر، که آن روزها یکی از شرکای من در انتشارات چکیده بود کتابی از او برای انتشار بگیرد که رفقای چریک مخالفت کردند، که :" ای بابا انتشارات چکیده و کتاب یک رقاصه ی لاله زاری"، و از شما چه پنهان من هم طرف رفقای چریک را گرفتم . چه روزگاری بود، و هست. محمد علی بهمنی، شاعر و دوست نازنینم حالا شده " استاد بهمنی" و دیدم و شنیدم که در بارگاه خلیفه برای "حاج آقا" شعر می خواند، وچه درد و دریغ ناباورانه ای.

 باری، واین نیز بگذرد، البته به قول شاملوی بزرگ، مثل گُذر کارد از گردن گوسفندی.

*****

 کبرا امین سعیدی، شهرزاد قصه گوی زمانه ی ماست، قصه گوی رنج های زنان میهنمان: ".. کبرا نام خواهر مرده‌ام بود که شناسنامه‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را برای من گذاشتند. مادرم مریم صدایم می‌کرد و پدرم زهرا. زمان رقصندگی شهلا می‌گفتندم. در سینما شهرزاد شدم و حالا زیر شعرهایم می‌نویسند: شهرزاد". در کارت ملی اش نوشته شده است متولد هجدهم آذر 1329 اما مدارک دیگرش از تولد کبرائی به سال 1325 خبر می دهند. زاده ی تهران است. دخترک پدرِ قهوه خانه دار و برادر شّر و دعوائی اش را کمک بود. زندگی هنری و کارش را با رقصندگی در کافه‌های لاله‌زار و از سن حدودا ۱۴ سالگی آغاز کرد، کافه جمشید و سیروس لاله زار، و بعد به تئاتر روی آورد. در نمایش‌هایی چون "بین راه" در تئاتر نصر، و کارهائی در تئاتر دهخدا و تئاتر پارس بازی کرد. و سپس نقش‌های کوچکی در سینما برعهده گرفت. نقل است سال 1346 با فیلم " یکه بزن" به کارگردانی رضا صفائی پا به دنیای فیلم گذاشت ، اما" اولین بار نامش در تیتراژ فیلم "قیصر" می آید و بعد از آن در چند فیلم مطرح سینمای ایران و چند فیلمفارسی بازی می کند. نقش او در بیشتر این فیلم ها زن بدکاره یا رقاصه ای است که به چند سکانس و پلان محدود می شد. اما نقش آفرینی های متفاوتش در "تنگنا" و "صبح روز چهارم"، برایش جایزه هایی از جشنواره "سپاس" به ارمغان آورد" ...." گرچه جایی مکتوب و نوشته نشده، ولی همه می‌دانند که در سال ۱۳۵۱، وقتی که به قول معروف پول، پول بود، بهروز وثوقی پنج‌هزار تومن می‌دهد تا شهرزاد مجموعه اشعارش را در دو هزار نسخه با نام "با تشنگی پیر می‌شویم" در انتشارات اشراقی به چاپ برساند. طراحی و عکس روی جلد آن را هم امیر نادری،عکاس فیلم آن روزها و کارگردان معروف سالهای بعد به عهده می‌گیرد. و می‌دانیم که بازیگری و سینمایی شدنش هم از مسعود کیمیایی است. گرچه این آخری دیگر نه تنها از جمله کسانی که شهرزاد دست‌شان را می‌بوسید، نبود، که برعکس گونه‌اش به سیلی او نواخته نیز شده بود."

 ".....فیلم خاک در یکی از روستاهای اطراف دزفول فیلم‌برداری می‌شود. یک‌روز که در همان روستا در حال فیلم‌برداری هستند، اتومبیل کرایه‌ای از راه می‌رسد. شهرزاد با حالتی عصبی از آن پیاده می‌شود. کیمیایی تا چشمش به شهرزاد می‌افتد، رنگش مثل گچ سفید می‌شود و از بهروز می‌خواهد هر طور شده او را دست به سر کند ، وگرنه شر به‌پا خواهد کرد." او که در فیلم‌های قیصر و داش آکل نقش رقصنده را بازی کرده بود، آن‌زمان با کیمیایی مراوده نزدیکی داشت. گویا به اطلاعش رسانده بودند که کارگردان با یکی از خانم‌های بازیگر فیلم، سر و سری پیدا کرده ، او هم بلافاصله از تهران سوار قطار شده بود و خودش را رسانده بود دزفول، بعد هم با ماشین کرایه، یک‌راست آمده بود سر صحنه. تا پیاده شد، رفت سراغ کارگردان و سیلی محکمی در گوشش نواخت...همه ساکت ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. من خیلی ناراحت شدم. به شهرزاد اعتراض کردم. برگشت گفت: "آقای وثوقی آخر نمی‌دانید این با من چه کرده..."

 " نقش و تیپ شهرزاد در اکثر فیلم‌ها یا " رقاصه" بود، یا "زن بدکاره" و "مترس دم دست" یکی از مردان فیلم. در قیصر و "پنجره" - به کار گردانی جلال مقدم- فقط در یک صحنه می‌رقصد، اما نقش رقاصۀ میکدۀ اسحاق شراب ‌فروش در فیلم داش آکل عمده‌ترین نقش سینمایی اوشد. نظر این است که دو بازی "خوب و پخته" نیز ارائه داده است: " یکی نقشی که در فیلم تنگنا از امیر نادری دارد. به خصوص صحنۀ ناخن به رخ کشیدن و مو از سر کندن و ضجه زدن و شیون او در دم کردگی آن غروب سربی رنگ و سنگین پایان فیلم. و دیگری بازی نقش کوتاهی که در "فرار از تله" (جلال مقدم) دارد. در صحنه‌ای که مرتضی (بهروز وثوقی) و کریم (داود رشیدی) بعد از ضرب دیدن و گچ گرفتن دست مرتضی با هم نشسته‌اند. شهرزاد که از قرار معشوقۀ و نشاندۀ کریم است، هم هست. "مانده"، خوانندۀ معروف دزفولی در اتاقکی آنسوتر، ترانه‌ای محلی را زمزمه می‌کند و "مرتضی" از گذشته و حال و روز و آرزوهایش می‌گوید. یک مونولوگ یا تک‌گویی شنیدنی. شهرزاد کنار کریم یله شده و بی‌آنکه حتی یک کلمه حرف بزند، آنچه را که "مرتضی" تعریف می‌کند، گوش می‌دهد. با نگاه و لبخند و گردش سر و چشم و گردن. شهرزاد این نقش را که چیزی در حدود سه یا چهار دقیقه است، به معنای واقعی کلمه در مفهوم سینمایی‌اش بازی می‌کند. او را دیگر در هیچ صحنه‌ای از ادامۀ فیلم نمی‌بینیم."

 *****

 سال 1351 به ادبیات رو می آورد، گفته شده است :" نشست و برخواست با برخی چهره های روشنفکری و درخور اعتنای سینمای ایران، در او موثر افتاد". نخست مجموعه شعر "با تشنگی پیر می شویم" را منتشر کرد. چندی بعد مجموعه شعر "سلام، آقا" و سرانجام "توبا" را به سال ۱۳۵۶ به چاپ سپرد، که داستان زندگی اوست. داستان های کوتاهی از او در روزنامه "آیندگان" و بعدها "کتاب جمعه" چاپ شد. اهل فن می گویند: " اشعارش تحت تاثیر فروغ فرخزاد و احمد رضا احمدی ست." و اینکه " شعر شهرزاد که از دل زندگی آمده است، جامعه‌ای نابه‌سامان، رنج و فقر واعتراض زنی شاعر را بیان می‌کند." او سناریوی فیلمی را که خود نیز کارگردانش بود، نوشت. با این همه اما " حاصل کار ادبی او خیلی جدی گرفته نشد."

 " حوالی سال ۵۲ در اعتراض به فضای فیلم فارسی از سینما کناره گیری می کند. به گروه سینمای آزاد می پیوندد، و فیلم کوتاه می سازد." سال 1356 با سرمایه پوری بنائی فیلم مریم و مانی را می سازد. دراین فیلم پوری بنائی نیز در کنار منوچهر احمدی "مانی"، نقش مریم را به عهده می گیرد. "این فیلم از اولین فیلم های سینمای پیش ازانقلاب است که کارگردان و قهرمان قصه اش زن هستند، فیلم توقیف می شود، اما سه سال بعد اجازه نمایش می گیرد.

 سال 1357 عضو کانون نویسندگان ایران شد. عضویت او در کانون، به عنوان شاعر و نویسنده ای که طبق اساسنامه کانون شرایط عضویت را داشت، با بحث و جدل همراه بود، اما بالاخره پذیرفته شد. چرا بحث و جدل ؟ برای اینکه برخی ازکانونیان نمی توانستند از" عیب بزرگ رقاصه بودن" او درگذرند، کانونی که به عنوان یک تشکل روشنفکری، نمونه ای قابل مکث و بررسی درباره ضعف ها و قوت های روشنفکران و جنبش روشنفکری ایران است. بحث پیرامون پذیرش یاعدم پذیرش عضویت شهرزاد یکی از مواردی ست نشانگر حضور رگه های درک و فهم مذهبی دراین جنبش و میان برخی از روشنفکران.

 درس خواندن و دانشجو شدنش نیز مدتی از سوژه های داغ مطبوعات بود. بانویی که کودکی و نوجوانی‌اش در قهوه‌خانۀ و کافه ها سپری شده بود " ازمیان انبوهی دود سیگار و بو و بخار الکل و حجم عربده و ازدحام همهمۀ کافه‌های ارزان، سر از فضای پر از دار و درخت و سبز دانشگاه در آورد و دانشجوی دانشگاه تهران شد"

 شهرزاد در تظاهرات زنان. درروز 17 اسفند سال 1357( 8 مارس- روز جهانی زن ) نیز حضور یافت و از تظاهرات فیلم برداری کرد، گفته شده است بهمین خاطر نیز دستگیر شد. به کمیته انقلاب و از آنجا به زندان اوین برده شد. برای شکنجه و تحقیر و توهین به او دستشان پُر بود. مریم.الف ، یکی از زندانیان سیاسی در خاطرات زندان اش می نویسد: " ....وقتی چشم بندم را از روی چشمانم برداشتند و بدرون بند پرتابم کردند، صدای آرامش بخشی از پشت میله های کوچکِ پنجره سلول به من خوش آمد گفت: سرم را بلند کردم، نگاهش آشنا بود. دلم گرم شد. گویی فکر مرا خواند. گفت:

 -به نظرت آشنا می آیم؟ من شهرزادم!

 نگهبان فریادزد:

 -رقاصه فیلمهای فارسی را همه می شناسند. خفه شو. ازپشت پنجره برو کنار.

......

 "...شهرزاد به من گفت خوشحال است از اینکه اکنون در کانون نویسندگان کار می کند و می کوشد به طور منطقی و اصولی گذشته اش را نقد کند..." ..." برای رسیدگی به پرونده اش دست به اعتصاب غذا زد...انتظار داشت که همبند هایش حامی او باشند و " کانون نویسندگان ایران" از او پشتیبانی کند، اما کسی از او پشتیبانی نکرد ...."

 " پس از آزادی از زندان در بی پناهی و پریشان حالی، روزگار سختی را می‌گذراند. "

 ******

 در جلسات داستان کانون که گلشیری اداره می کرد:"...افرادی چون محمدمحمدعلی، محمد کلباسی، شهرنوش پارسی پور، قاضی ربیحاوی، کبری سعیدی (شهرزادناصر زراعتی و...را در آن جلسات می دیدم. که این جلسات پس از تعطیلی کانون در سال 60 نخست در خانه های ما و بعد در خانه آقای کبیری، ( یک دوست علاقه مند) ادامه یافت. و من فقط  تا سال 65 در آن جلسات شرکت داشتم.

 در یک بعد از ظهر گرم اوایل تابستان 1360 داشتم به طرف خیابان مشتاق می پیچیدم تا در جلسه داستان حضور یابم، ناگاه متوجه شدم آن طرف چهارراه زنی با تکان دادن دست دارد نظر مرا جلب می کند. اول متوجه نشدم، یا به این فکر افتادم که این زن با من چکار دارد؟ بعد که دقت کردم او را شناختم ، و به طرفش رفتم. سر و وضعش را تغییرداده بود، با حجاب اسلامی آنجا کشیک می داد. و هیچ کس هرگز تاج افتخاری بر سر این شهرزاد قصه گو ننهاد که : تو ناجی چند نفر بودی؟ به من گفت: " کانون را از طرف دادستانی اشغال کرده اند، هرکس را که داخل شود می گیرند و می برند. تا به حال دو سه نفر را برده اند. من از ظهر اینجاها می پلکم که به همه خبر بدهم."

 سال ۱۳۶۴ درشرایطی که به گفته ی نزدیکان اش از" اختلال های عصبی " رنج می برد راهی آلمان شد.

*****

 آغاز خانه به دوشی

 آن گاه بود که

 بار عشق را

 در میدان رودکی خالی می کرد

 دیدم که شهرزاد دارد می گرید

 شبی از شب ها

 در حیاط خلوت خانه

 حفاظ حافظ را پس زدم

 شراب شیراز

 چه گرم و شهوت انگیز بود

 و شهرزاد که قصه می گفت

 دیدم هنوز

 به داش اکل آغشته بود

 روی مهتابی

 با رقص اشوبگرش

 در میدان رودکی

 شهرزاد هنوز می گریید

 داش آکل

 عطر او را با خود برده بود

 " ...چندین بار در قطارهای زیرزمینی برلین دیده بودمش و راجع به وی با یکی دوتا از بچه ها صحبت کرده بودم. همیشه یک کوله پشتی سنگین حمل می کرد و به فارسی به شخص و یا اشخاصی که برای من و دیگران نامرئی بودند ولی گوئی وی به وضوح می دیدشان با صدای بلند فحش و ناسزا می گفت.

 شبی نزد یکی از دوستانم میهمان بودم و وقتی وارد آشپزخانه شدم وی را پشت میز دیدم، خودش را شهرزاد معرفی کرد، به ظاهرآرام بود. موهای مشکی اش را از پشت بسته بود و چشم های درشتش خیلی سریع از این سو به آن سو در حرکت بود. خیلی سریع با من گرم گرفت و گفت که شعر می گوید و حتی کتاب شعری از وی منتشر شده و تا قبل از انقلاب در فیلم های ایرانی بازی می کرده و حتی جایزه سپاس هم به وی تعلق گرفته. آن شب، و صحبت های وی مرا مدت ها به خود مشغول کرده بود. روزی به دوستی که شهرزاد آن شب مهمانش بود برخوردم و او گفت که شهرزاد مدتی ست خانه و کاشانه ای ندارد و برای مدتی که دنبال خانه است میهمان او شده است. دوستم معتقد بود شاید زندگی در بیرون آسایشگاه بتواند به بهبودی وی کمک کند. از آنجائی که وی برایم زن جالبی بود خواستم که بیش تر به وی نزدیک شوم، برای همین چندین بار با هم در منزل دوستم به دور میز آشپزخانه به تعریف خاطرات گذشته و بحث و گفت و گو پرداختیم. دریکی از این گفت و گوها گفت که عضو کانون نویسندگان بوده و به ناگهان مرا به یاد یکی از سخنرانی های هما ناطق که چند سال پیش شنیده بودم ...انداحت. هما ناطق آن شب گفت که برخوردهای مرد سالارانه تا به آنجا در کانون حاکم بودکه وقتی یکی از اعضای زن کانون دستگیر می شود ( سال های اولیه پس از انقلاب) هیچ یک حاضر نشده بودند در دفاع از وی ( پنداری جز سعید سلطانپور) برخیزد، چرا که وی در فیلم های فارسی بازی می کرده و در کافه های لاله زار می رقصیده. پس از تاملی به این نتیجه رسیدم که شهرزاد احتمالا" همان زنی است که هما ناطق از وی سخن گفته. البته در آن شب، و بعد از آن هم با کسی این موضوع را در میان نگذاشتم چرا که اطمینان لازم را نداشتم. مدتی بعد خبردار شدم که از خانه دوستم رفته و حتا معالجات را نیمه تمام رها کرده است. شبی تصادفی با وی برخورد کردم دو باره همان حالت نا آرام و ژولیده را داشت. به طرفش رفتم که با وی صحبت کنم در چشم های من نگاهی انداخت، سرد و غریبه بود و بعد از مدتی کوتاه نگاهش رنگ نفرت گرفت و باصدای بلند شروع به ناسزا گفتن به من و دوستم کرد و مرا از خود راند. یک لحطه دیدم توجه رهگذران جلب شده، و من هم آرام سر به زیر انداختم و دور شدم و دیگر ندیدمش..."

 و: " بعد ازهفت سال هوای وطن می کند و به ایران باز می گردد" تا با " انجام کارهای جنبی مانند پرستاری و فروشندگی در بازار، و سپس تر نود هزار تومان کمک ماهیانه خانه سینما زندگی بگذراند و سروده‌های منتشر نشده خود را به روی هم انبار کند.".

******

 " .....حالا هفده سال ازآن بازگشت تلخ می گذرد. هفده سالی که به دربدری و آوارگی و پریشانی گذشته است. از کوچه پس کوچه های تهران تا روستاهای دورافتاده طبس و کرمان.

 در این میان آن چه گم می شود آرامش است و آسایش و آن چه نمی یابد اعتماد و توجه اهالی سینما وآشنایان و دوستان قدیم که بیش از حقوق بخور و نمیری باشد که بعدها از خانه سینما می گیرد. او را سال ها آدم هایی که باید ببیند، نمی بینند. کم به سهو و بیش به عمد.

 در کنار تلاش برای یافتن سرپناه، راهی کتابخانه ها می شود تا کپی کتاب هایش را از روی نسخه های موجود بگیرد و همیشه و همه جا در کوله پشتی اش با خود ببرد

 " صبح روز اول: بهارجنوبی. کوچه سمنان. خانه سینما. زنی با موهایی سپید و چهره ای که گذرعمر بر آن هاشور زده. بر صندلی چوبی کنار دیوارنشسته است. سیگار می کشد و نگران به زمین می نگرد. روبرویش نشسته ام. به او خیره می شوم. من او را می شناسم و او مرا نمی شناسد. بعد از مدت ها جستجو" شهرزاد" را یافته ام. کنارش می نشینم. سر صحبت را که باز می کنم، کوله و ساکش را نشانم می دهد و می گوید به این فکر می کند که امشب کجا بخوابد.

 صبح روز دوم: بهارشمالی. خانه ای کوچک، وسط تهران بزرگ. دیواری به رنگ خاک که کنتراستش با پیراهن آبی او، منظره ای دلپذیر ساخته. از کودکی اش و کارکردن در قهوه خانه پدردر نزدیکی میدان راه آهن شروع می کند. بعد کپی کتاب "با تشنگی پیر می شویم" را نشانم می دهد که درمقدمه اش نوشته:

 صبح روز سوم: نیمکت خانه هنرمندان. جایی که شب گذشته این جا خوابیده. شهرزاد می گوید: وقتی در پارک می خوابی، بعد از چند وقت وحشتت از خوابیدن در کنار بی خانمان ها و موش و گربه و سوسک به الفت با آن ها می رسد."

 "در شب های گرم تابستان، می توانی به آسمان خیره شوی و برای هزارمین بار دنبال ستاره بختت بگردی و بازهم پیدایش نکنی. اما صبح که بیدارمی شوی و می خواهی به دستشویی بروی، دردسرهایت تازه شروع می شود. همین کار عادی روزانه همه آدم های دنیا به مشکلی بزرگ تبدیل می شود. کجا بروم؟ چه کار بکنم؟ ساک هایم را کجا بگذارم؟"

 می گوید وقتی در روستا هستی، چیزی که بیشتر از نبود امکانات آزارت می دهد نبود سینما و کتابفروشی و دکه مطبوعاتی است و خیابانی که در آن قدم بزنی و صندلی که بر روی آن بنشینی و مخاطبی که درباره اتفاقات جدید جهان با او حرف بزنی. آدمی بیگانه هستی که گویی از جهانی دیگر به آنجا پرت شده ای، بی هیچ نقطه اشتراکی. حتی خیلی وقت ها حرف زدن آدم های اطرافت را به زبان محلی، نمی فهمی.

 همه آرزویش اما در این سال ها، یافتن سرپناهی است غیر از آسمان. جایی که بتواند در آن لختی بیاساید و به راحتی بخوابد و بنویسد. یخچال و تلویزیون داشته باشد. آن قدر پول داشته باشد که کتاب ومجله بخرد و آن قدرفرصت که آن ها را بخواند.

 صبح روز چهارم: اتاقکی در باغ پرتقال یکی از شهرهای شمال. حالا چند روزی است که این جا، دوراز هیاهوی انبوه کرکسان تماشای آن شهر بزرگ، جایی برای زندگی پیدا کرده است. جایی که بتواند غذایی بپزد، روزنامه ای بخرد و نگاهی به پس پشت زندگی پرفراز و نشیب اش بیندازد و آرزوی چاپ کردن سفرنامه ها، شعرها، فیلم نامه ها و داستان هایش را دوباره جان بخشد..."

 و " ...پائیز سال 1382 در فرهنگسرای ارسباران خانه ی سینما برنامه ای در تجلیل از رضا کرم رضائی ترتیب می دهد. شهرزاد هم بود. روی صحنه رفت و شروع کرد به گلایه کردن از همکارانش، با او برخورد بدی شد، او را از پشت تریبون پائین آوردند...."

*****

 ابراهیم گلستان، در اولین سالمرگ مهدی اخوان ثالث مطلبی با عنوان "سی سال و بیشتر با اخوان" منتشر کرد.

 گلستان در این یادنامه مروری دارد بر چگونگی آشنایی و همکاری اش با اخوان و آخرین دیداری که در لندن با وی داشت. او می نویسد:

 " ....اما حرف‌هایمان در حد شعر بیشتر به‌ هم می‌خورد. در حد شعر، نه شاعرها. . . روز رسیدنش به هدیه کتابی به من بخشید که یک جُنگ از شعرهای نو فارسی بود... یک چند روز بعد ازم پرسید آن را چگونه می‌بینم. . . گفتم در این جنگ از آنهایی که شعرشان بی‌پاست برگزیده‌هایی هست... بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بیان زندۀ بیدادگر را که سالها پیش با عنوان «با تشنگی پیر می‌شویم» در آمد، در آوردم. از آن برایش تکه‌ها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را می‌گرفت نگرید، که عاقبت نتوانست. افتاد به هق‌هق. بلند شد رفت. بعد که آمد گفت: این از کجا آمد، کیست؟ گفتم: همین دیگر. بی‌خبر هستیم. به‌ خود گفتم، و همچنان همیشه می‌گویم، در دالان تنگ هیاهوی پرت غافل می‌شویم از دنیایی که در همسایگی زندگی دارد. گفت: مثل رگ بریده خون زنده ازش می‌ریخت. گفتم: همین دیگر. گفت اسمش هم به گوش من نخورده بود، اسمش چیست؟ گفتم: همین دیگر. اشکال از اسم و آشنایی با اسم می‌آید. از روی اسم چه می‌فهمیم؟ اسمش بنا به آنچه معروف است شهرزاد است. گفت: نشنیده بودم من. گفتم: شاید هم دیگر خودش نمانده باشد که باز بگوید تا بعد اسمش را در آینده یاد بگیریم. به هر صورت، اول شاعر نبود، می‌رقصید. نگاهم کرد. شاید از فکرش گذشت که دستش می‌اندازم، که دور باد از من در حرمت دوست. گفت: ما تمام می‌رقصیم. گفتم: بعضی بسیار بد جفتک می‌اندازند. و بعد رفتیم توی آفتاب نشستیم. غنیمت بود. کتابش را برداشت شروع کرد به خواندن. . ."  ..... مجموعه ی شعری فوق العاده از زنی رقاصه ی کافه، که در یک فیلم هم بازی کرده بود. بعد هم گویا دیوانه شد و انگار مرده است."

 * * *

 روزنامه کیهان نیز درباره " وضعیت یکی از بازیگران سینمای قبل از انقلاب، پس از درج خبری از وی در مجله اینترنتی "جدید آن‌لاین" واکنش نشان داد" .این روزنامه کبری امین سعیدی را "بازیگر معروف سینمای ابتذال" نامید و شرایط کنونی وی را "سرنوشتی عبرت‌آموز" خواند.

 " ...برخي منابع و سايت هاي خبري از خيابان گردي و كارتن خوابي بازيگر معروف فيلم هاي مبتذل دوره طاغوت خبر مي دهند. براساس اين گزارش، " وي كه با نام هاي كبرا، مريم و شهلا شناخته مي شده و در دوران بازيگري سينما به"ش..." معروف شده، اكنون روزگاري پر از نگراني را مي گذراند. او با رقصندگي در كافه هاي لاله زار و در انبوهي از دود سيگار و الكل آغاز كرد. اول بار نامش در تيتراژ فيلم قيصر آمد و بعد از آن درچند فيلم مطرح فيلم فارسي بازي كرد كه نقش او نقش زنان بدكاره و رقاصه بود."..." او در اوج بيماري روحي و جسمي در سال 1364 راهي آلمان مي شود و بعد از 7 سال به ايران بازمي گردد. حالا17 سال از آن بازگشت مي گذرد، 17 سالي كه به دربه دري و آوارگي و پريشاني گذشته و در اين ميان آنچه نمي يابد اعتماد و توجه اهالي سينما و آشنايان و دوستان قديم است كه او را نمي بينند، كم به سهو و بيش به عمد.

 يكي از منابع خبري يادشده مي نويسد: " براساس كتاب كارنامه زنان ايران، خانم "ش..." سال ها پيش با خوردن قرص تا مرز خودكشي پيش رفت و امروز حقوق بخور و نمير از خانه سينما مي گيرد. او سيگار مي كشد درحالي كه روي نيمكتي در مقابل خانه هنرمندان نشسته، جايي كه شب گذشته آنجا خوابيده. مي گويد: وقتي در پارك مي خوابي بعد از چند وقت وحشتت از خوابيدن در كنار بي خانمان ها و موش و گربه و سوسك به الفت با آن ها مي رسد. در شب هاي گرم تابستان، مي تواني به آسمان خيره شوي و براي هزارمين بار دنبال ستاره بختت بگردي و بازهم پيدايش نكني. اما صبح كه بيدار مي شوي و مي خواهي به دستشويي بروي، دردسرهايت تازه شروع مي شود. همين كار عادي روزانه همه آدم هاي دنيا به مشكلي بزرگ تبديل مي شود. كجا بروم؟ چه كار بكنم؟ ساك هايم را كجا بگذارم؟" . سرنوشت اين بازيگر از آن جهت عبرت آموز است كه معمولا بازيگراني از اين دست در روزگار جواني در اوج شهرت و توجهند و همين اجازه نمي دهد در وراي هيجان هاي گذرا و كف و سوت هاي ثانيه اي، آينده تيره اي را كه براي خود ساخته اند ببينند."

 ******

 18 آذر روزِ تولد شهرزاد است، این تاریخ درست باشد یا نباشد فرقی نمی کند، مهم این است : شهرزاد شاعر و قصه گو، شهرزاد رقصنده ، "..اگر در کارنامۀ هنری خود، همین یک دفتر شعر "با تشنگی پیر می‌شویم" و داستان بلند "توبا" و ایفای نقشی که در "تنگنا" داشت و آن بازی درخشان " فرار از تله" را داشت ـ که دارد ـ کافی بود تا او را هنرمندی سزاوار بدانیم و باور کنیم که در جان او آتشی گرمی داشت که از جان‌مایه و استعداد ذاتی او روشن بود."

 و شادا که شهرزاد رقصنده، قصه گوی رنج های زنان میهنمان زنده است - و عمرش طولانی باد- اما دریغ و درد که مثل اکثر زنان سرزمینمان با تشنگی پیر شده است، با عطش رقصنده ی میخانه ی اسحاق و"حمومی" که درآن "طاس و دولیچه و لُنگ و قطیفه" می بردند، با همان معرفت اشرف، معشوقه "علی خوش دست"ِ  فیلم تنگنا . شهرزاد با تشنگی پیر شد بی آنکه بتوان جوانیِ پُرشور و شعورِ این رقصنده ی شاعر و هنرپیشه، و ستمگری های چند گانه ای که براو روا داشته شد را از یاد بُرد.

 " در مرگم بود

 که قاری ها

 شرارتهایم را

 می خواندند...

 گفتم دوباره آمدم

 آخرین شرارتم

 بریدن زبانِ

 قاری ها بود

 که آرزویشان

 مردن من است! "

*****

برخی دیگراز فیلم هائی که شهرزاد در آن ها نقش داشت : فیلم‌های جدائی، خشم عقاب ها، قهرمانان نمی میرند، خانه بدوش، درشکه چی، شاطرعباس، بلوچ، خوشگله، قلندر، مرد اجاره ای، طوقی، سه قاپ، بابا شمل، پل، عیالوار، گرگ بیزار، تخت خواب سه نفره و....

پ . ن : منابع اصلی نوشته جهت کم حجم شدن نوشته حذف شده اند. منبع عکس: صفحه هواداران شهرزاد در فیض بوک




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Joe Bradley - ۱۳۹۳/۱۰/۸ عصر ۰۴:۱۰

سلام به همه

دیروز متاسفانه متوجه شدم یکی از هنرمندان قدیمی در عرصه سینما و تلویزیون و به خصوص دوبله به رحمت خدا پیوسته است ، و زمانی که خواستم پستی ارسال کنم اسکورپیای عزیر پستی در این قسمت ارسال کرده بود که جالب بود ، پس منتظر شدم مدتی از پست ایشان بگذرد و بعد بتوانم پستی جدید بدهم.

ایشان یکی از با استعداد ترین افراد در زمینه هنر دوبله بودند . واقعا افرادی مثل ایشان دیگر به دنیا نمی آیند و خودم از کارهای ایشان لذت زادی می بردم.

صادق ماهرو در سوم فروردین ماه ۱۳۱۸ در تهران متولد شد و از ۱۸ سالگی، فعالیت هنری‌اش را با تئاتر و سپس به طور جدی با دوبله آغاز نمود. او در بیش از ۴۰ سال حضورش در این حرفه، تیپ‌های ماندگاری را صداپیشگی کرده است و «گوریل انگوری» با صدای او هنوز در ذهن‌ها باقی است.

خود او در گفت و گویی در زمینه دوبله کارتون گفته:« علاقه زیادی به دوبله کارتون داشتم و به جرات می‌گویم 80 درصد کارتون‌های قدیمی را من دوبله کردم که در اکثر آن‌ها مدیر دوبلاژ هم بودم، از موفق‌ترین آن‌ها که هنوز هم از آن یاد می‌شود «گوریل انگوری» است   . سر کارتون «قصه جنگل» هم ابوالحسن تهامی من را صدا زد و خواست جای خرس صحبت کنم و گفت صدایی بگذارم که با آهنگی که می‌خواند یکی باشد و در نهایت آن هم کار خوبی شد.

نخستین ویژگی صدای ماهرو،بم بودن آن بود.صدای بم به خاطر محدودیتهایی که در آن وجود دارد،در نهایت برای دسته خاصی از نقشها مناسب است اما دیگر ویژگی صدای او،انعطاف پذیری بسیار آن بود.ماهرو همانگونه که در «این گروه خشن»به جای وارن اوتس،بی رحمی و شقاوت یک دزد را با خشونت این صدا منتقل می کند،در نقش عبیده(پدر هند)در فیلم

«محمد رسول الله»قدرت سیاسی،دلسوزی پدر برای فرزند و نگرانی از آینده را در صدای عبیده جا داده و در جای جای فیلم،لحنی متناسب با موقعیت عبیده را در صدای ماهرو می شنویم.

زمانی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی وقتی آنتونی کوئین بازیگر برجسته برنده اسکار به ایران آمد و نسخه های دوبله فارسی فیلمهای خودش را با صدای منوچهر اسماعیلی شنید،درخواست دیدن این گوینده را کرد و وقتی او را دید گفت که ای کاش اسماعیلی به تمام زبانهای دنیا مسلط بود تا در همه نقاط جهان در دوبله فیلمها به جای او شرکت کند.این مثال کوچک نشان دهنده قدرت بالای دوبله فارسی در آن روزگار بود که متاسفانه دیگر چیزی از آن باقی نمانده و فوت صادق ماهرو،نشانه ای دیگر از افول این هنر به خاطر خالی شدن آن از هنرمندانی است که جایگزین ندارند.

سالهای طلای دوبله در ایران به سرعت طی شده و این روزها تنها شبحی پوشالی از دوبله ایران به جا مانده.عدم نمایش فیلم خارجی در سینماها،لزوم سرعت در کار دوبلاژ و عدم تربیت نیروهای مناسب برای جایگزینی صداهای ماندگار از جمله دلایلی افول دوبله در ایران است که آینده این هنر را در معرض تهدید قرار داده.

دیگر کارهای او :  یوگی و دوستان
خداحافظ زیبای من
مجموعه فیلم‌های صمد
رابین هود
لوک خوش شانس ،هنگ جانبازان

تولد در سوم فروردین ماه ۱۳۱۸ تهران – ۶ دی ۱۳۹۳ کلن آلمان.

روحش شاد و یادش گرامی




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - jack regan - ۱۳۹۳/۱۰/۱۰ صبح ۰۸:۰۹

در تاریخ سی ام ابانماه امسال دو اسطوره سینمای ایران ناصر خان ملک مطیعی و جناب استاد کیمیایی به همت جناب بابک صحرایی دیداری تازه کردند.شرح انچه که در این دیدار گذشت خالی از لطف نیست که میتوانید ان را در صفحه فیسبوک قدیمیها مشاهده فرمایید.           http://www.f a c e b o o k . c o m/ghadimiha




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - مگی گربه - ۱۳۹۳/۱۰/۱۱ عصر ۰۱:۰۶

ضمن تبریک عید کریسمس و آغاز سال نو میلادی به تمام هموطنان مسیحی، در اینجا فهرست وار یادی می کنیم از سینماگران ارمنی ایران که نقش برجسته ای در تاریخ سینمای ایران داشته اند:

آناهید آباد (دستیار کارگردان) آرگین آبراهامیان () مری آپیک (بازیگر) آرمان (آرامائیس هوسپیان - بازیگر) آندره آرزومانيان (آندره آرزومانيانس - آهنگساز) رافیک آرزومانیان (رافانیل آرزومانیانس - فیلمبردار تلویزیون) گورگی آرزومانیان (بازیگر) آلکس آقابابیان (بنیان گذار دوبله به فارسی در ایتالیا، مترجم و مدیر دوبلاژ) آرامائیس آقامالیان (کارگردان) وارطان آنتانسیان (مستندساز) آندرانیک (آندرانیک آساتوریان - آهنگساز و تنظیم کننده) آنوش (آنوش وارطانیان - بازیگر) آنوش (آنوشاوان هاروتیونیان - بازیگر) آنیک (آنیک شفرازیان - بازیگر) آربی آوانیسیان (کارگردان و نویسنده) دونا آوانسیان (؟) ژانت آوانسیان (بازیگر) بابکن آویدیسیان (تهیه کننده) هایک اجاقيان (از نخستين طراحان جدي ديواركوب و پلاكارد در سينمای ايران) هنری استپانیان (کارگردان) مانفرد اسماعيلی (دستيار كارگردان) ژوژ اسماعيلوف (فیلمبردار) روبرت اکهارت (کارگردان) آوانس اوگانیانس (کارگردان، تهیه کنننده و مؤسس «آرتيستی سينما» نخستين آموزشگاه سينمايی) آرتام اوهانجانیان (مستندساز) ایرن (ایرن زازیانس - بازیگر و دوبلور) آراکل باباخانیان (فیلمبردار) آراپیک باغداساریان (گرافیست و از نخستین انیماتورهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، طراح اولین لوگوی ماهنامۀ «فیلم») جانی باغداساريان (؟) آسرگون براندو (؟) آرکادی بغوسیان (صداگذار) الکساندر بیجانیان (بازیگر) واهان بیجانیان (امور لابراتور) آرداشس پادماگریان (سینمادار) پطروس پالیان (فیلمبردار) ساتو پری (ساتنیک آقابابیان - خواننده اُپرا، بازیگر نمایش و نمایشنامه نویس) ژرژ پطرسی (دوبلور) ماهایا پطروسیان (بازیگر) نینا تازاریان (دوبلور در ایتالیا) واهیک پیرحمزه ای (نویسنده، کارگردان، تهیه کننده، بازیگر و کمدین) واهان ترپانچيان (فیلمبردار، متخصص امور لابراتور و تهیه کننده) وارطان چاپاریان (متخصص امور فنی) لوریس چکناواریان (آهنگساز) رافی خاچاطوریان (بازیگر و مجری) ساناسار خاچاطوریان (سینمادار و تهیه کننده) ادوین خاچیکیان (دستیار کارگردان) ساموئل خاچیکیان (کارگردان، نویسنده و تدوینگر) سوریک خاچیکیان (تدوینگر و صداگذار) خشایار (بلوس بیت یونانیان - بازیگر) وازریک درساهاکیان (مترجم سینمایی) روبیک (روبیک روبن زادوریان - کارگردان، تهیه کننده، نویسنده، فیلمبردار و مدیر استودیو شهاب -بعداً هاملت فیلم-) زویا زاکاریان (نمایشنامه نویس و ترانه سرا) ادنا زینلیان (طراح صحنه و لباس تئاتر) وارطان ساهاکیان (آهنگساز) موشق سروری (موشق سارواریان - کارگردان، طراح صحنه، تهیه کننده، نویسنده و طراح اعلان های بزرگ سردر سینماها) ناپلئون سروری (ناپلئون سارواریان - طراح پلاکارد و اعلان سینمایی و نویسنده، کارگردان و طراح صحنه تئاتر) شاهین سرکیسیان (کارگردان و پایه‌گذار تئاتر نوین ایران) مادام سیرانوش (اولین بازیگر زن تاریخ سینمای ایران) آناسیک سیمونیان (؟) سيمون سيمونيان (نويسنده و مترجم سينمايی) مارگریت شاه نظریان (منتقد سینما) مارتین شمعون پور (آهنگساز و بازیگر) روبرت صافاریان (منتقد سینما) آسیا قسطانیان (بازیگر) آرشاک قوکاسیان (دوبلور) زاوان قوکاسیان (منتقد سینما) آرشام قهرمانیان (آهنگساز و صدابردار فیلم و متخصص میکساژ، افکت و سینکرون فیلم) ویدا قهرمانی (ملیحه قهرمانی بغیازاریان - بازیگر) هایک کاراکاش (نویسنده، مترجم و کارگردان) واروژ کریم مسیحی (کارگردان و نویسنده) سيميک كنستانتين (مدیر استوديو‌ی فيلمسازی «البرز فیلم») باروير گالستيان (صاحب امتیاز نشریۀ سینمایی «ستاره سينما») آیرا گریگوریان (؟) تیگران گریگوریان (؟) روبیک گریگوریانس (مدیر استودیو دماوند) گرگین (گورگن گريگوريانس - تدوینگر) گالوست گورکیان (صدابردار، متخصص افکت و میکساژ، آهنگساز) لرتا (لرتا هایراپتیان تبریزی - بازیگر) ژرژ لیچنسکی (فیلمبردار) گریگوری مارک (مارکو گریگوریان - بازیگر و نقاش) آرمن مارگوسیان (؟) یرواند ماناریان (بازیگر) آناهید مانوکیان (؟) روبیک منصوری (روبن-علی-قره بیک منصوری - صداگذار، صدابردار و انتخاب موسیقی متن فیلم) ميشا (ميشا گيراگوسيان - از نخستين طراحان جدي ديواركوب و پلاكارد در سينمای ايران) سلیمان میناسیان (فیلمبردار و کارگردان) لوریک میناسیان (بازیگر) هراند میناسیان (دستیار کارگردان، تدوینگر و کارگردان) نرسی (واخاک گرگیا نرسی - بازیگر) واروژان (واروژ هاخباندیان - آهنگساز و تنظیم کننده) ژوزف واعظیان (تهیه کننده و کارگردان) واهاک وارطانیان (فیلمبردار) ژانت وسکانیان (بازیگر) ویکتوریا (ویکتوریا نرسیسیان - بازیگر) ویگن (ویگن دردریان - خواننده و بازیگر) آیلین ویگن (آیلین دردریان - بازیگر) ژرژ هاشم زاده (دستیار کارگردان و برنامه ریز) زاون‌ هاكوپيان (از بنيان‌گذاران فيلم‌خانۀ ملی ايران) کارن همایون فر (آهنگساز) وارطان هوانسيان (معمار سینما متروپل و دایانای تهران) آپیک یوسفیان (بازیگر) و ...

تصاویر: آرمان، آنیک شفرازیان، آربی آوانسیان، آوانس اوگانیانس، ایرن، ژرژ پطرسی، ماهایا پطروسیان، ساموئل خاچیکیان، لوریس چکنواریان، شاهین سرکیسیان، آرشاک قوکاسیان، ویدا قهرمانی، واروژ کریم مسیحی، لوریک میناسیان، واروژان، ویگن و کارن همایون فر


فرهنگ سینمای ایران - جمال امید

سینما سوره / ویکی پدیا

حضور ارزشمند ارامنه در سينمای ايران: ده چهره - BBC Persian




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۱۰/۱۱ عصر ۰۹:۴۳

(۱۳۹۳/۱۰/۱۱ عصر ۰۱:۰۶)مگی گربه نوشته شده:  

ضمن تبریک عید کریسمس و آغاز سال نو میلادی به تمام هموطنان مسیحی، در اینجا فهرست وار یادی می کنیم از سینماگران ارمنی ایران که نقش برجسته ای در تاریخ سینمای ایران داشته اند:

 گورگی آرزومانیان (؟)   آراپیک باغداساریان (؟)   ادوین خاچیکیان(؟)  وارطان هوانسيان (؟) 

باتشکر از مطلب جامع مگی عزیز،چندنکته را اضافه می کنم:

آراپیک باغدارسیان از طراحان بنام پوستر است که لوگوی معروف ماهنامه سینمایی فیلم یکی از آخرین طراحی های آن زنده یاد بود.ایشان در سال 1364 درگذشت.

ادوین خاچیکیان (متولد1352) یگانه فرزند استاد ساموئل خاچیکیان است که در چند فیلم دستیار پدر بود و پس از درگذشت ساموئل ، تاکنون بصورت جسته و گریخته فعالیتهایی انجام داده است.

گورکی آرزومانیان از بازیگران ارمنی و کهنه کار تئاتر و سینمای ارمنستان است که در جریان ساخت فیلم تاواریش (1372) کمک های فراوانی به کادر سازنده این فیلم نمود.

وارطان هوانسیان  یکی از معماران ارمنی تبار و نوگرای ایرانی بود که طراحی ساختمان مرکزی بانک سپه از آثار ماندگار اوست.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ صبح ۱۱:۴۲

به گرازیانی بگو این پرچم در این کشور جائی نداره (عمر مختار)

وقتی بالای کوهه خیلی براش نگرانم. چون ، سر از کارش درنمیارم. مردها بالای کوه دنیا رو بهتر می بینن (محمد رسول الله)

اینروزها در دلم ولوله ایست. غمگسار خویشتنم یا خویش را غمگسار دیگری کرده ام ، دل رفته ام به یغما یا دل برده ام به تاراج ، نمیدانم. دلم در دست دوست و دستم بر دل از دست اوست. پای بسته مرغم که جنبشم جز اندازه رشته نیست و به تور افتاده ماهی که تکانم جز تا کنار پای صیاد نه. دوستانم یک به یک از کافه هجرت کردند و منم این گیاه تنها. تنها نه بلکه در انبوه گلهای زیبای این دشت که هریک مشامی دارد و مرامی. هنری دارد و کلامی. دلتنگیهام برای کسانی است که تنهایم گذاشتند. در انبوه جمعیت. در جایگه رستن و هیاهوی علاقه ها. علاقه به هنر ، عشق به داشته ی دیگری. عاشق فکر دوست. معشوق خواسته هایش. دنیای داشته ها و نداشته ها دنیای بی آلایشی است وقتی من و مایی نباشد. من و ما همیشه در دنیاها گم نیستیم وقتی باهمیم . درد بی دردی است که ما را به ناکجاآباد هواها میبرد. هوای ماده ، هوای من ، هوای تو ، هوای بی خدائیها. دلم از غلغله نبودنها و نشدنها گرفته بود چون هوای پائیزی که ابرهایش به سختی کنار میرود و آسمانش همیشه آبی نیست ، که مرگ مرتضی احمدی را میشنوم و بعد صادق ماهرو را و بعد احمد رسول زاده را. سلاطین صدا به یکباره پرکشیدند از بستر خاکی که همیشه بوی فنا میدهد. اما فنا کجاست وقتی آن صدا بجاست؟ "فقط صداست که می ماند". صدای تو صدای آسمان بود . صدای تو صدای ملکوت بود در این برهوت . صدای تو زیبنده صدای پیامبران بود ای رسول صداها. صدای تو زیبنده نوابغ بود. صدای تو را گوشهای ما جز بجای بزرگان بجای هرکس نشنید. بزرگ زاده بودی که رسول زاده شدی. صدای تو صدای منیت ها نبود که اگرهم بود به اقتضای نقش بود. خود شسته بودی این لباس نخوت را.  کلاه تواضع از سر می افتاد وقتی تمام قد پیش تو می ایستاد  .

صدای تو را با باید با آب طلا قاب گرفت و در کنگره های عرش آویخت تا روشنگر دنیای کسانی باشد که با تو و چون تو بیگانه اند. آنها که دنیای اصواتشان آنقدر حقیر است که بر خاموشی هرصدای خواری مرثیه می سرایند اما صدای تو را نمیشناسند. در دنیای صدا ، پیر و جوان معنا ندارد که بهانه را "مرگ جوان گدازنده تر است! " انگاریم. که صدای تو از همان جوانی هم پیر بود.پیر و جوان را چه توفیر وقتی پیرش صدای جوان دارد و جوانش صدای پیر. صداست که میماند . نه پیر. نه جوان .

تو را بیاد می آورم با جاده ابریشم. صدای ابریشمی تو تارو پود مستندی را در ذهن ها بهم گره زد که هیچ بیننده ای تاب تحملش را نداشت وقتی همه بیابان بود و شن. صدای تو بود که چون بادصبا به این برهوت میوزید و ما را با خود به ناکجا آباد این جاده می برد. صدای تو بود که بارها این مستند کسالت گون را بر روی امواج تلویزیون سوار کرد تا بارها و بارها تکرار شود و بازهم ببینیم و بشنویم. بیابان ببینیم و نسیم صدای تو را بشنویم. صدای تو صدای مستند بود. استناد مطلق بود. صدای تو صدای مطلق واقعیت بود. صدای تو صدایی بود که به بیجان رنگ میداد و طبیعت بیجان جان. صدای تو گوئی از فراسوی زمان می آمد. از پشت پنجره ی تاریخ. از آنسو که هستی و نیستی از هم جدا میشوند. از مرز بودن و نبودن.

صدای تو را بجای ستارگان سینما شنیدیم. با فریادهایشان ، با غرولندها و غرورهایشان. با خنده ها و خنیاگری هایشان. با گریه ها و گمانه زنی هایشان. با زمزمه ها و زهراگین بودنشان. با پاکیها و پستی هایشان. صدای تو را بجای اُرسُن ولز شنیدم. مردهای چاق هیچگاه صدای هیکلهای نخراشیده خود را نداشته اند. یا نازک از حد یا ضخیم تر از مَد. صدای تو به ولز شکوه داد. بیش از آنچه که مینمود . صدای تو را وقتی روی کاردینال ولز شنیدم که به مردی برای تمام فصول قصه زندگی آموخت را شنیدیم . صدای تو را روی فرعون بزرگ شنیدم که یکی از ده فرمانش کلمه موسی بود که بهنگام مرگ گوشهای نفرتیتی را نوازش میکرد. موسی. وقتی از اعماق جان فریاد برمی آوردی مالیات مالیات... تن و ذهنمان با داغ ظلم آشنا میشد در رابین هود. با پیرمرد در دریای تنهائیهایش همراه میشوم با صدای نفس های تو وقتی ماهی غول آسایت را بمبک ها خوردند و تو ماندی و دریای حسرت که بزرگترین شانس زندگی ات به تاراج رفت و من ماندم و تلاش یک انسان در تقابل با هرآنچه آدمی و داشته هایش را به نیستی میبرد. صدای شکستن امیدت را نشنیدم وقتی راوی میگفت : ... و پیرمرد ، خسته به ساحل بازگشت... خستگی را در صدای تو شنیدم اما یاس را هرگز . تو و لطیف پور آنجا از یک کتاب 30 صفحه ای حماسه ای ساختید به ضخامت همه تلاش بشر در طول تاریخ. و منم و این دریای بیکران که پیرقصه ما را هرگز غصه دار نکرد... به امید روزی دیگر و صیدی دیگر. صدای تو صدای امیدهامان شد و خاطره ی تو توشه راهمان

دلم نمیخواد به فیلمهایی که فارسی سازشان تو بودی فکر کنم. چه بن هور باشد چه کتاب آفرینش. چه آهنگ برنادت چه پدرخوانده. چه برباد رفته چه تروی. چه وداع با اسلحه چه جدال در آفتاب. و چه هرجدالی و هر آفرینشی و هر آهنگی و هر بادی و خزانی. یاد تو امشب مرا بیاد عمر مختار انداخت . آنقدر دلم آشوب است که نمیخواهم صدایت را بشنوم تا در تنهائی خویش بر نبودنت بگریم. از گریه خسته ام. از نبودن ها. از جبر زمان . میخوام باورم باشد که هستی. تو را مرگ نیست وقتی صدایت  هست. هرگز چنین سری را تیغ اجل نَبُرد / کاین سر ز سربلندی سر بر عرش ساید.... با مختار همراه نمیشوم و دقایق آخر را می بینم. لحظه ای که مختار بر دار میرود.... صدای حزن آلود زنی برمیخیزد. صدائی که هرگز در پخشهای تلویزیونی فانوس خیال ایران شنیده نشد. صدائی که بر مختار مرثیه میسراید:  یا ام الشهید ، یا امه العرب ، هُدَاً من شهید .... و اشکم بی اختیار بر چهره می غلتد .... اینبار نه بر رسول عرب .... که بر رسول ایرانی ام.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۱۱/۱۸ عصر ۰۲:۴۸

نوشته ای قدیمی مربوط به بیست سال قبل در رثای زنده یاد علی سجادی حسینی ،فیلمساز فقید سینمای ایران

http://www.ensani.ir/fa/content/51788/default.aspx

کاوه سجادی حسینی فرزند آن مرحوم که از فیلمسازان جوان سینمای ایران است ،چهره اش شباهت عجیبی با پدر دارد .هنگامی که تصویرش را در جشنواره فیلم فجر امسال دیدم از این همه شباهت متحیر شدم . چهره کنونی کاوه همانند آخرین تصاویری است که از مرحوم سجادی بیادگار مانده است.

کاوه سجادی حسینی

زنده یاد علی سجادی حسینی (نفر دوم از چپ)

علی سجادی حسینی




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۱۱/۲۱ عصر ۰۲:۳۵

اخیرا مستندی بنام سوته دل توسط موسسه جهان تصویر وارد شبکه ویدئویی شده است.این مستند به زندگی و آثار زنده یاد علی حاتمی از ابتدا و تا به آخر می پردازد.

تصویر احمدبخشی ردیف دوم ازچپ میان عکسهای فرشته طائرپور و آیدین آغداشلو قراردارد.

کارگردان مستند ،فیلم به فیلم جلو می رود و به معرفی آثار و حواشی آنها می پردازد. یکی از کارهای قابل توجه این مستند گفتگو با احمد بخشی است . بخشی بعنوان دستیار و برنامه ریز در عمده آثار حاتمی همراهش بود که متاسفانه طی دو دهه که از مرگ حاتمی می گذرد هرکس که به نوعی با آن زنده یاد ارتباط داشت در مراسم ،بزرگداشتها حضور یافت ،اما از او آنچنان یادی نشد . کسی که همراه و همگام حاتمی بود و از زیر و بم بسیاری از قضایا و حواشی دوران فیلمسازی او آگاه است .

نکته ای که در میان حرفهای احمد بخشی جالب بود ،صراحت لهجه و قضاوت او درباره بازیگران ومدیران سینمایی و ... بود که مطمئنا حرفهای بسیاری برای گفتن داشته و بنا به ملاحظاتی بیان نکرده است و احتمالا شاید دلیل دعوت نکردن او به مجامع هنری همین صراحت لهجه باشد که به مذاق برخی خوش نمی آید . اما در همین گفتگوهای منقطع کاملا مشخص است که او بنوعی رازدار مرحوم حاتمی بوده است. بخشی در حالی که دو فیلم مردی که موش شد و جمیل را بعنوان کارگردان در کارنامه اش داشته ، اما بازهم بعنوان دستیار در فیلمهای حاتمی فعالیت می نمود . یک نوع رابطه استاد و شاگردی بین او و مرحوم حاتمی وجود داشته است که پس از درگذشتش  ،او هم ارتباطش با دنیای سینما محدود و در نهایت بکلی قطع شد.

دوستان در صورت تمایل نسخه اورجینال را تهیه کنند که جهان تصویر رغبت و یا جرات ! کند مابقی مستندهای پرتره خود درباره شخصیتهای سینمایی را ارائه کند!




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۱۲/۱ عصر ۰۲:۰۹

نمی دانم چه باید گفت...

http://www.cinemapress.ir/news/60645/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%87%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A3%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AD%D8%AA%D8%A7%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87

آدمهایی که عمر خود را وقف هنر سینما کردند و نه تنها هرگز به حق خود نرسیدند بلکه بازماندگان آنها هم برای تامین ابتدایی ترین بدیهیات زندگی به مشکلات فراوان برخورده اند.

درپست شماره 81 همین صفحه درباره مشکلات همسر زنده یاد شاهپور قریب گفته بودم اما انگار که حکایت همچنان باقی است ...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۳/۱۲/۲ عصر ۰۱:۵۲

در سه حالت میتوانی برای دیگران مهم باشی:

خوشگل باشی

پولدار و مشهور باشی

بمیری

هفته ایکه گذشت 12 سال از خاموشی مردی سپری گردید که خاطره ساز کودکی بسیاری از کاربران این کافه بود. سر برگ این پست را با گفته ای از همین مرد آغاز نمودم. گفته ای که عین واقعیت است.

رضا ژیان را باید بیشتر شیفته تاتر و نمایش بدانیم تا سینما. مردیکه در 20 شهریور سال 1328 در محله امیر آباد تهران پا به عرصه دنیا نهاد. او فقط 16 سال بیشتر نداشت که بکمک اسماعیل خلج اولین نمایش خود را بنام شیطان سفید بازی می کند. فعالیتهای او در پیش از انقلاب بیشتر در روی صحنه تاتر بود. در علاقه او به نمایش همین بس که خواهرش معصومه ژیان خاطره بسیار جالبی از او نقل می کند:

من در سالهای اولیه دبستان بودم و رضا هنوز به دبیرستان نرفته بود که یک نمایش آماده کرد. این نمایش را در انتهای کوچه بن بست خودمان به روی صحنه بردیم و به بچه های محل بلیط فروختیم. من نقش زنی را داشتم که شوهرش - که برادر کوچکترم نقش آنرا بازی می کرد -  کتکش میزد و رضا نقش پلیسی را داشت که می آمد و آن زن را نجات میداد. بخاطر کتکهایی که آنروز از برادرم خوردم آن نمایش را هرگز فراموش نمی کنم.

براستی کدامیک از به اصطلاح سوپراستارهای امروز را که بواسطه داشتن دوست و آشنا امروزه بخود اجازه یدک کشیدن نام هنرپیشه را بخود می دهند از کوچه بن بست محل سکونتشان به سینما رسیدند ؟

بگذریم کارنامه رضا ژیان در حیطه سینما و تلویزیون پیش از انقلاب زیاد درخشان نیست. حضور او تنها به یک فیلم سینمایی و چهار برنامه تلویزیونی که اغلب طنز می باشد محدود میگردد. اما اوج محبوبیت و معروفیت او برمی گردد به نیمه اول دهه شصت. زمانیکه او با مثل آباد که نوشته همسرش زویا زاکاریان بود به قاب تنها ماوای آنروز ما یعنی تلویزیون می آید و میشود اوستای خیاط دوست داشتنی مردم که مرگ خود را با الم هایی از پارچه های دزدی  خود در خواب دیده بود.

روزگار جالبی بود این دهه شصت ، روزگاری که یک هنرپیشه با یک نقش کوتاه در یک سریال یک شبه در دل مردم جا می گرفت. رضا ژیان پس از مثل آباد به سراغ محله بروبیا و متعاقبش محله بهداشت میرود. حالا دیگر همه او را میشناختند. رضا ژیان حالا تبدیل به مرد دوست داشتنی بچه هایی شده بود که عاشق چهره او و تغییر میمیک صورتش بودند که به زیبایی تمام آنرا تغییر میداد، چه در غالب یک کیمیاگر و چه در غالب استادی که علائم راهنمایی و رانندگی را به بچه ها می آموخت.

اما این چهره دوست داشتنی ناگهان محو میگردد و در سال 1364 سر از لوس آنجلس در می آورد. همسر او زویا زاکاریان از ترانه سرایان مشهور خوانندگان می باشد که اشعارش بیشتر رنگ و بوی سیاسی می دهد. رضا ژیان اما در لوس آنجلس نیز دست از عشق خود یعنی نمایش برنداشت و در آنجا گروه نمایشی تهران را پایه گذاری میکند و چند نمایش را راهی صحنه میکند. اما لوس آنجلس جای او نبود.

او با جدایی از همسرش مجددا در سال 1376 به ایران بازمیگردد. او سپس با شراره درشتی ازدواج می کند . چهره او دیگر آن چهره طناز و خندان گذشته نبود. این موضوع را بدرستی میتوان در سریالهایی که بازی میکرد مشاهده نمود. چهره غمگین و شکسته و عبوسش را در سریال خانه پدری ، هنوز فراموش نکرده ام . او در نیمه دوم دهه هفتاد در سریالها و فیلمهای زیادی به ایفای نقش می پردازد اما آخرین بار او را در سری سوم زیر آسمان شهر دیدیم تا اینکه در نهایت ناباوری در حالیکه فقط 53 سال داشت در صبح یکروز سرد زمستانی در 27 بهمن سال 1382 در بیمارستان شهریار دار دنیا را وداع گفت.

   

جنازه رضا ژیان در ساعت 10 صبح فردای همانروز در حالیکه برف زمستانی تهران را سفید پوش کرده بود از مقابل تالار وحدت تشیع میگردد. مراسمی که بسیاری از دوستان قدیمی او چون آتیلا پسیانی ، فرهاد آئیش ، حمید جبلی ، زضا فیض نوروزی ، پروین سلیمانی ، هادی مرزبان ، بیوک میرزایی ، محمود بنفشه خواه و .......  در آن حضور داشتند و صد البته جای بسیاری هم خالی بود.

خوشبختانه در سینما هنوز هستند انسانهای با معرفتی که گذشته خود را فراموش نکرده اند. اکبر عبدی سال گذشته تصمیم میگیرد تا اولین کار نمایشی خود را به روی صحنه ببرد. او به همین منظور یک گروه نمایشی را تاسیس میکند و بیاد رضا ژیان نام گروه نمایشی تهران را روی آن می گذارد. این نام تا قبل از این متعلق به گروه نمایشی بود که رضا ژیان آنرا بنا نهاده بود. او به همین منظور از برادر و مادر رضا ژیان دعوت بعمل می آورد و از آنها در اینخصوص کسب اجازه می نماید.

فراموش نکنیم که همه ما اکبر عبدی را برای اولین بار در کنار رضا ژیان در قاب تلویزیون دیدیم و قطعا او بخشی از موفقیتش را مدیون رضا ژیان می باشد. ایرانیان خارج از کشور هم خوشبختانه دو سال پس از فوت رضا ژیان مراسم با شکوهی را به همت گروه فرهنگی هنری موج در کانادا برگزار می کنند. در این مراسم  ضمن خواندن زندگینامه رضا ژیان بخشهایی از کارهای او به نمایش درآمد و سپس خواهر رضا ژیان خاطرات خود را از برادرش برای حضار بازگو می کند.

همچنین محمد زوار بی ریا سال گذشته یکی از اجراهای تاتر خود ، بنام باغ شازده را تقدیم به رضا ژیان نمود تا اثبات نماید دوستان رضا ژیان هنوز او را از یاد نبرده اند. یادش گرامی باد.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۳/۱۲/۳ عصر ۰۴:۳۷

نوشین تندسته بازیگر تئاتر و سینمای ایران درگذشت و درسکوت خبری به خاک سپرده شد. کارنامه بازیگری او در سینما بازی در آوازقو بود . اما در چند سریال در سالهای گذشته نیز بازی کرده بود. عمده فعالیت آن زنده یاد در تئاترهای سنگین و گاهی عامه پسند بود. این بانوی بازیگر در گرمسار - زادگاهش - به خاک سپرده شد.نکته غم انگیز و قابل تامل بازهم ،مشکلات مادی هنرمندان است که گریبانگیر ایشان هم شده بود و بخاطر هزینه های سنگین درمان بیماری اش که می بایست تحت مراقبت های ویژه باشد مظلومانه تسلیم مرگ شد(روحش شاد)




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - هایدی - ۱۳۹۳/۱۲/۱۶ عصر ۰۴:۱۳

امروز 27 سال از درگذشت زنده یاد مهدی آژیر که یکی از بهترین های دوبله به ویژه در بخش کارتون بودند میگذره . حیف که عمر کوتاهی داشتند . دیدن کارتون هایی که شادروان آژیر دوبله کردند با صدای افراد دیگر هر چه قدر هم که فوق العاده باشد دوست داشتنی نخواهد بود . ماجراهای تنسی تاکسیدو و چاملی ، معاون کلانتر ، ماجراهای سندباد ، پینوکیو ، بچه های کوه آلپ ، هاچ زنبور عسل ، بچه خرس های قطبی ، هادی و هدی ، یوگی و دوستان ، حنا دختری در مزرعه ، سفرهای گالیور ، لوک خوش شانس و ...  از ایشان به یادگار مانده است . آرامگاهشان در بهشت زهرا ، قطعه 102 ردیف 72 شماره 14 می باشد .                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  روحش شاد و بادش تا ابد گرامی باد .  




بیاد هنرمند ایرانی "خسرو فرخزادی" - BATMAN - ۱۳۹۴/۱/۱۹ صبح ۰۳:۴۱

خسرو فرخزادی بیانِ شیوا، صدایی دلنشین

"یادنامه" با خاطره زنده یاد خسرو فرخزادی روی آنتن میرود

خاطرات خسرو فرخزادی پیش از درگذشت + فایل صوتی

http://www.radionamayesh.ir




به مناسبت روز مادر - BATMAN - ۱۳۹۴/۱/۲۳ صبح ۰۳:۳۰

روز مادر گرامی باد

به یادِ زنان و مادران عرصه هنر

پروین اعتصامی / روح انگیز سامی نژاد

فرخ لقا هوشمند / جمیله شیخی / رقیه چهره آزاد / حمیده خیرآبادی / فهیمه راستکار

مهین شهابی / پروین سلیمانی / نیکو خردمند / پروین دخت یزدانیان / مهری ودادیان

گلاب آدینه / بدری نواللهی / هما روستا / شهلا ریاحی / آزیتا لاچینی

پوراندخت مهیمن / سوسن تسلیمی / رویا افشار / ملکه رنجبر / پوران درخشنده

آزاده پورمختار / فاطمه گودرزی / گلچهره سجادیه / زهرا سعیدی / زهره شکوفنده

 +جمع کثیری از زنان هنرمند که ذکر نام و درج تصاویرشان زمان زیادی را میطلبد





به مناسبت روز پدر - BATMAN - ۱۳۹۴/۲/۱۱ عصر ۰۷:۳۷

روز پدر گرامی باد

به یادِ مردان و پدران عرصه هنر

سهراب سپهری / عبدالحسین سپنتا

نعمت الله گرجی / اسماعیل داورفر / ایرج قادری / محمدعلی فردین / عطاءالله کاملی

فرهنگ مهرپرور / محمد علی ورشوچی / هادی اسلامی / خسرو شکیبایی / حسین کسبیان

مهدی هاشمی / علی نصیریان / عزت الله انتظامی / جمشید مشایخی / بهروز وثوقی

محمد علی کشاورز / بهزاد فراهانی / اسماعیل محرابی / سعید نیکپور / سیروس الوند

 رضا بابک / پرویز پرستویی / داود رشیدی / فرامرز قریبیان / منوچهر والی زاده




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۴/۳/۷ عصر ۰۶:۲۳

انصافا دوره زمانه بدی شده

امروز خیلی اتفاقی در حال وبگردی متوجه فوت یکی از هنرپیشه های قدیمی شدم که چند روز پیش در سکوت خبری دارفانی را وداع گفتند. یک زمانی برای خودش بروبیایی داشت. در اغلب سریالهای پیش از انقلاب حضور داشت. بواسطه نقشی که در یکی از سریالها داشت در زمان کودکی او را به اسم بلقیس می شناختم. خانم اختر کریمی زند را می گویم. هنرپیشه سینما و تاتر که بیشتر در فیلمهای کمدی بازی می کرد.

در سینما نام دیانا را برای خود برگزیده بود. با دفن او در قطعه هنرمندان موافقت نگردید. او همسر عبدالوهاب شهیدی نیز بود. قطعا دوستان بازی او را در سریالهایی مانند ایتالیا ایتالیا و خانه قمر خانم و یا فیلمهایی چون محلل و یا خواستگار علی حاتمی بیاد دارند. واقعا راست گفتند که از یاد برفت هرآنکه از دیده برفت. نمیدانم دوستانیکه این پست را می خوانند از فوت ایشان خبر داشتند یا خیر ، اما من وقتی متوجه گردیدم بسیار متعجب شدم. زیرا ایشان دارفانی را در بیخبری تمام وداع گفتند.

لهجه اصفهانی او و همکاریهایش با ارحام صدر در خاطره بسیاری از قدیمیها بجا مانده است. او همچنین مادر شاپور شهیدی نیز بود که حاصل ازدواجش با عبدالوهاب شهیدی بود.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - واتسون - ۱۳۹۴/۵/۱۴ صبح ۰۸:۵۰

دوستان عزیزم سلام

خواستم فقط جهت اطلاع دوستان عزیزی که از درگذشت احمد علامه دهر در 11 مرداد خبر دار نشده اند این مطلب را ذکر کنم.

احمد علامه دهر ، بازیگر «مختارنامه» درگذشت  احمد علامه‌دهر – بازیگر پیشکسوت تئاتر و تلویزیون – ۱۲ آذر ماه سال گذشته در حالی که مشغول بازی در مجموعه تلویزیونی «پرده‌نشین» به کارگردانی بهروز شعیبی بود، در حرم امام رضا (ع) دچار عارضه مغزی شد. وی همچنین در سریال «مختارنامه» در نقش عبدالرحمن بن شریح نیز حضور داشت. علامه‌دهر در آخرین کار تلویزیونی‌اش (سریال پرده‌نشین) نقش یکی از خادمان امام رضا (ع) را ایفا کرد. مرحوم علامه دهر که از اوایل سال ۹۴ در منزل خود در حالت نیمه کما در منزل به سر می برد از مدتها پیش دچار آلزایمر شدید نیز شده بود. وی ۱۲ آذر ماه سال گذشته در حالی که مشغول بازی در مجموعه تلویزیونی «پرده‌نشین» به کارگردانی بهروز شعیبی بود، در حرم امام رضا (ع) دچار عارضه مغزی شد. وی همچنین در سریال «مختارنامه» در نقش عبدالرحمن بن شریح نیز حضور داشت. علامه‌دهر در آخرین کار تلویزیونی‌اش (سریال پرده‌نشین) نقش یکی از خادمان امام رضا (ع) را ایفا کرد. این بازیگر با سابقه تئاتر و تلویزیون در سال ۱۳۳۲ چشم به جهان گشود و در ۶۲ سالگی درگذشت. احمد علامه‌دهر – بازیگر پیشکسوت تئاتر و تلویزیون – ۱۲ آذر ماه سال گذشته در حالی که مشغول بازی در مجموعه تلویزیونی «پرده‌نشین» به کارگردانی بهروز شعیبی بود، در حرم امام رضا (ع) دچار عارضه مغزی شد. وی همچنین در سریال «مختارنامه» در نقش عبدالرحمن بن شریح نیز حضور داشت. علامه‌دهر در آخرین کار تلویزیونی‌اش (سریال پرده‌نشین) نقش یکی از خادمان امام رضا (ع) را ایفا کرد. چندی پیش برخی از پیشکسوتان تئاتر از جمله داود فتحعلی بیگی و اسماعیل خلج و عباس عظیمی مدیرعامل موسسه حمایت از هنرمندان پیشکسوت با عیادت از وی، جویای وضعیت وی شدند. نیما علامه با تاکید بر نامساعد بودن حال پدرش از مخارج سنگین درمانی او گلایه کرد. طبق گفته‌های وی هزینه هر تزریق خون ۵۰۰ هزارتومان، ویزیت دکتر متخصص در منزل هر بار یک میلیون تومان، هزینه پرستاری و مراقبت‌های ویژه روزی پانصد هزار تومان است. نیما علامه اذعان داشت شرکت‌های بیمه کار را به جای کشانده‌اند که به شکل کاملاً قانونی از بار مسئولیت شانه خالی می‌کنند. احمد علامه در یک ماه گذشته بر اثر عفونتی که از زمان بستری شدن در بیمارستان کامیاب مشهد همراه آورده دچار تب و تشنج شده و سه بار دیگر سکته می‌کند و حالا تکلمش را کاملاً از دست داده، آلزایمر شدید گرفته و پاهایش دیگر تکان نمی‌خورد. با توجه به اینکه احمد علامه درجه یک هنری ندارد، نمی‌تواند مورد حمایت موسسه حمایت از هنرمندان پیشکسوت قرار گیرد. بر همین اساس تنی از دوستداران وی با تنظیم نامه‌ای برای وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی خواستار حمایت این وزارتخانه شده‌اند. قابل ذکر است برخی هنرمندان نیز در راستای جمع‌آوری کمک‌های نقدی دوستداران هنر، اقدام به انتشار شماره حسابی به نام نیما علامه دهر در شبکه‌های اجتماعی کرده‌اند.

http://saten.ir




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۴/۶/۶ عصر ۰۵:۳۷

دوران ناخوشی یک بازیگر قدیمی سینمای ایران

http://www.yjc.ir/fa/news/5303942/%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85

ملکه رنجبر و حال و هوای این روزهایش

بازیگر 77 ساله سینمای ایران با حقوق 120 هزارتومانی ! زندگی می کند.





RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - خانم لمپرت - ۱۳۹۴/۶/۸ عصر ۱۱:۴۲

متاسفانه چند روزی است حال و احوال پاشنه طلای سینمای ایران مساعد نیست و در بستر بیماری افتاده است. ساعاتی پیش شایعه مرگ ایشان درشبکه های اجتماعی فراگیر شد و سبب شد خانواده وی گلایه خودشان را از پخش این شایعه ابراز کنند و از مردم خواهان دعا برای بازگشت سلامتی به کالبد ناصرخان سینمای ما باشند.خبرنگار خبرگزاری جوان(5 ساعت پیش) در گفتگویی که با یکی از سرپرستان  بیمارستان دی داشته به نقل از ایشان ضمن تکذیب خبر فوت ناصر ملک مطیعی عنوان کرد: از سوم شهریور ماه این بازیگر به دلیل عارضه تنگی نفس در بخش ccu بیمارستان دی بستری شد و اکنون وضعیت رو به بهبودی دارد.

در نت متن جالبی دیدم که عینا به استحضار می رسانم:

منبع سایت کدر دات آی آر

با آرزوی شفای عاجل برای تمام بیماران خاصه ناصر ملک مطیعی عزیز




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - واتسون - ۱۳۹۴/۶/۱۵ عصر ۱۲:۱۳

(۱۳۹۳/۷/۲۲ صبح ۰۹:۴۹)منصور نوشته شده:  

پخش مجدد سریال آیینه عبرت از شبکه آی فیلم مرا بیاد جواد گلپایگانی انداخت. فصلی که پخش میشود در واقع آخرین سری از مجموعه آیینه عبرت (شاید سومین یا چهارمین بخش) بود که در سال 1370 روی آنتن رفت و ماجرای جستجوی گنج توسط نقشهای مختلف سریال بود که در صدر همه آنها جواد گلپایگانی (در نقش آتقی) و محمود دینی (در نقش علی) در کنار یکی ازکهنه کارترین بازیگران سینمای ایران یعنی روح اله مفیدی بود.

سریال آیینه عبرت در همان نخسین روزهای پخش سری اول خود در اواسط دهه 60 تبدیل به یکی از محبوبترین سریالهای تلویزیون شد و 90 درصد این محبوبیت بخاطر بازی خوب گلپایگانی در نقش یک معتاد بود و مابقی بخاطر هنر محسن شامحمدی که بعدها سریالهائی چون شلیک نهائی و کلانتر را ساخت.

بعدها در اواخر دهه 60 بخاطر اعتراض برخی که (عمده آنها زنان خانه دار بودند ) به نمایش آلات و ادوات اعتیاد نظیر منقل و بافور و قلیان و آموزش کودکان به این اسباب و وسایل معترض بودند سیما از ساخت ادامه آن با پخش سری آخر که ذکر آن رفت خودداری کرد.

جواد گلپایگانی در سال 1380 دوبار تصادف کرد. اولی منجر به فوت عابر و دومی منجر به نقص عضو. وی بخاطر تصادف اول مدتی زندان بود اما اولیای دم رضایت دادند و وی از زندان آزاد شد اما نفر دوم که یک خانم بود و دیه 12 میلیونی طلب میکرد رضایت نداد و وی مجددا به زندان برگشت و در حال حاضر 14 سال است که وی بخاطر یک بدهی 12 میلیونی که اینروزها به کمک تورم به 70 میلیون رسیده است هنوز در زندان است و گفتگوی ماهنامه فیلم در یکی دو شماره قبل حکایت ازین ماجرا دارد و خبری از آزادی ایشان تا این لحظه شنیده نشده است یا اقلا من بی خبر بوده ام

جای گلگی بسیار است جائی که امثال گلپایگانی بخاطر تصادف ، یا منوچهر نوذری بخاطر چک برگشتی و بدهی روانه زندان میشوند و صدا و سیما با آن یال و کوپال و بریز و بپاشهای آنچنانی که میتواند به کمک آن عده ای الکی خوش را با جیب خود بخاطر بازیهای جام جهانی به برزیل ، بخاطر ایام حج به سفر حج و بخاطر ایام فلان به بهمان جا بفرستد ، نمیتواند و قادر نیست سراغی از کسانی بگیرد که در مقاطعی تلویزیون رو پر رونق کرده بودند.

گلپایگانی نه تنها در سریال آیینه عبرت خوش درخشید بلکه بازیگری قابل در فیلمهائی چون نقطه ضعف ، آقای شانس ، مزدوران ، عصیانگران و حتی پیش از انقلاب در فیلمهائی مثل شجاعان ایستاده می میرند و زرخرید بود. وی علاوه بر بازیگری یک تهیه کننده خوب هم بود که برخی از فیلمهایی که از آنها یاد شد توسط وی تولید شد.بعنوان مثال وی برای تهیه فیلم آقای شانس خانه خود را بخاطر عشق به سینما فروخت و با عدم سود دهی این فیلم بعدها مستاجر ماند.

دوستان عزیزم سلام

هنگام مرور مطالب دیدم منصور عزیز یادی کرده بودند از جواد گلپایگانی ،که البته آن موقع  متاسفانه به واسطه مسائل دیه تصادف نزدیک 14 سال در زندان بودند.

حوشبختانه ایشان که از تهیه کنندگان و بازیگران خوب این کشور بودند، در سال گذشته آزاد شدند وبه همین مناسبت یادی از ایشان و همبازی ایشان در سریال  آیینه عبرت ،آقای محمود دینی (که ایشان هم مدت هاست از انظار دور هستند) می نمایم.

پوستر فیلم شیلات به تهیه کنندگی جواد گلپایگانی(با اجازه زاپاتای عزیز)

جواد گلپایگانی ومحمود دینی

بهمن دان و جواد گلپایگانی

محمود دینی

ناصر ملک مطیعی و محمود دینی

و مصاحبه جواد گلپایگانی در سال 1393 هنگامی که در زندان بودند:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930601001195




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - آلبرت کمپیون - ۱۳۹۴/۶/۱۵ عصر ۰۲:۲۹

(۱۳۹۴/۶/۱۵ عصر ۱۲:۱۳)واتسون نوشته شده:  

[quote='منصور' pid='24282' dateline='1413267570']

...

محمود دینی

.

ممنون از یادآوری این سریال زیبا و پست قشنگتون. این عکس از محمود دینی رو که دیدم بی اختیار متوجه شباهت عجیب این بازیگر با نصرالله رادش شدم :




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - واتسون - ۱۳۹۴/۶/۲۲ صبح ۰۹:۲۶

سلام بر دوستان عزیزم

بیستم شهریور (روز ملی سینما)هفدهمین مراسم جشن خانه سینما برگزار شد و به همین مناسبت،ضمن تقدیر، یکصدمین سالگرد تولد(به قول خود استاد 106امین سالگرد) بازیگر خوب کشورمان پرویز شاهین خو نیز ،جشن گرفته شد.

اولین کار تلویزیونی ایشان بازی در سریال خانه به دوش(مراد برقی)در سال1352(به قولی1351-1350)و آخرین حضورشان در سینما و تلویزیون به فیلم های صد سال به این سال ها و مجموعه  روزگار قریب در سال 1386 بر می گردد.

خاطرات بنده از پرویز شاهین خو با فیلمهای پای صحبت های بابا علی(1362)،بادیه های شیر(1362)و افسانه سلطان و شبان (1363)در نقش خالو عجین شده است و انشاءالله  دعا می کنیم تا آخرین لحظه عمرشان، شاد وسلامت زندگی کنند.

تشکری ویژه از دوست عزیزمون کورت اشنایدر بزرگوار بابت عکسهای زیبای پست بعدی




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Kurt Steiner - ۱۳۹۴/۶/۲۲ عصر ۰۸:۵۰

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک 

.

.

پرویز شاهین خو در سکانسی از سریال سلطان و شبان

.

.


همراه با مرحوم محمد تقی شریفی در سریال  تفنگ سر پر

.


در نقش حکیم در سریال  روزگار غریب

.


نقش شیخ خلیفه در سریال  سربداران

.


در نقش کربلایی حسین به همراه پرویز پور حسینی - قدرت - در  روزی روزگاری

.


بازی در نقش مشهدی در  کوچک جنگلی

.

.

همراه با صادق هاتفی - در نقش کاپتان نوئل در سریال کوچک جنگلی -

.

نقش آفرینی در سریالهای :

معصومیت از دست رفته، امام علی، تنهاترین سردار ... همراه با مرحوم فاضل فاضلی پارسا و مرحوم محمد تقی شریفی در فیلمها و نمایشهای تلوزیونی، تاریخی، سینمایی و داستانی

.

.

http://cafeclassic4.ir/thread-475-post-24289.html#pid24289

.

.

kurt steiner





RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - خانم لمپرت - ۱۳۹۴/۷/۵ عصر ۰۵:۰۶

 هما روستا را در نقش لیلا ، در از کرخه تا راین باور کردم ،الگو گرفتم و ستودم ، ستایشی به وسعت از کرخه تا راین...

شخصیت ، هیبت، متانت و وقار را در عین شکنندگی یکجا داشت. چقدر بازیش درخشان و ماندگار بود. چه خواهری چقدر قوی و جاندار این نقش را مقابل دهکردی بازی کرد لیلایی که می خواست برای حمایت و حفاظت از برادرش سعید در مقابل یک طوفان شیمیایی چتری باشد ولی افسوس که چتر مجال باز شدن نیافت . لیلایی که مادری بااراده و مهربان برای آندریاس کوچک و همسری ایده آل و باورپذیر برای شوهر آلمانیش بود. مخصوصا وقتی با آن لهجه شکرین به آلمانی تکلم می کرد آخخ هوس فراگیری این زبان خشن از چنین دهان شیرینی مرا دربر می گرفت.

بقول خبرگزاری عصر ایران؛ در آن فیلم ، هما روستا، میزبان برادر جانبازش در آلمان بود که برای معالجه به آن کشور رفته بود ولی معالجات موثر واقع نشد و برادرش به دلیل سرطان درگذشت.

این بار ، این داستان برای خود هما روستا ، اما در زندگی واقعی تکرار شد و او که برای معالجه سرطانش به آمریکا رفته بود، در آنجا دار فانی را وداع گفت ...

پیکر این بزرگوار برای تشییع و به خاک سپاری به ایران منتقل خواهد شد( جای سناتور کافه سبز که ان شاالله یک گزارش مصور از این مراسم برایمان تهیه کند).

خیلی عجیب و دردناک است دو بازیگر محبوب و توانا هردو در روز تولدشان درگذشتند هردو در حول و حوش دهه هفتاد زندگی پر فراز ونشیبشان و هردو بعلت سرطان... حتی شباهت چهره هاشون به هم... واعجبا...واحسرتا

*خواستم یک بیوگرافی برای مرحومه بنویسم اما عملا نیازی نبود ویکی و سایر سایتهای خبری به بهترین نحو این کار را انجام دادند. این فقط یک سوگ نامه بود برای یکی،... دوتا از هنرپیشگان محبوبم... روانشان شاد




به یاد هما روستا - BATMAN - ۱۳۹۴/۷/۵ عصر ۰۷:۴۸

به یاد خانم معلم دلسوز و مهربان سینما 

با تشکر از خانم لمپرت عزیز، من هم مطالبی رو از قبل آماده کردم

هما روستا 4 مهر 1325

تصاویری از برخی آثار مهم ایشان 

پرنده کوچک خوشبختی 1366 / گزارش یک قتل 1365 / زن امروز 1375 / از کرخه تا راین 1371

تصاویر دیگر آثار این هنرمند بزرگ

از بین کارهای خانم روستا با فیلم ماندگار پرنده کوچک خوشبختی ارتباط بیشتری برقرار کردم

به ندرت سینما رفتم اما اولین فیلمی که در دوره کودکی و در سینما تماشا کردم همین فیلم بود

سکانس و دیالوگهایی به یادماندنی از این فیلم

پدر ملیحه به دلیل مشغله کاری درشب تولد دخترش در خانه حضور ندارد

از طرفی معلم ملیحه نگران است و دلش میخواهد در شب تولد شاگردش حاضر باشد 

پروانه/ چطور تونست شب تولد بچش رو تنها تو خونه بزاره، اینکه ما به هم عادت میکنیم شد دلیل

مادر/ پروانه جون! پدرش بیراهم نمیگه، بالاخره چی؟ تو با این محبتهات داری اون بچه رو به خودت علاقمند میکنی

حالا اومدیم به دلیلی نتونستی اینکار ادامه بدی یا نتونستی هر روز این بچه معصوم ببینی، هیچ فکر کردی چی به سرش میاد؟!

پروانه/ آخه این چه استدلالیه که شماها دارید! حرفای شما مثل این میمونه که من یه کاسه آب به یه تشنه دم مرگ ندم چون بعدها آبی پیدا نمیکنم!

مادر! بچم داشت از تشنگی میمرد

مادر/ پروانه هواست کجاست، آخه اون که بچه تو نیست

پروانه/ بچه من نیست؟ چطور نیست! شماها به کی میگید مادر، مگه مادر همون کسی نیست که بچه رو به دنیا میاره؟!

خوب مگه من این بچه رو به دنیا نیاوردم، مگه من این گوشت و پوست خام و فراموش شده رو به یاد همه نیاوردم مادر!

تماشای سکانس

آگهی تبلیغاتی فیلم در روزنامه

مصاحبه ای جذاب و خواندنی با هما روستا

 خوشحالم قبل از این اتفاق تلخ، یادی از ایشان کردم به یاد هنرمندان

در پایان یادی هم میکنیم از آقا معلم دوست داشتنی، خسرو شکیبایی در فیلم رابطه 1365

جالب اینکه هر دو فیلم یاد شده از اولین کارهای ماندگار خانم پوران درخشنده میباشد که مضامین مشابهی نیز دارند




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - مگی گربه - ۱۳۹۴/۷/۶ صبح ۰۱:۳۰

با سپاس از خانم لمپرت و BATMAN عزیز برای مطالب خوبشان از خانم هما روستا و با کسب اجازه از محضرشان، من نیز مطلبی که دربارۀ این بانوی هنرمند و فرهیخته تهیه کرده بودم را تقدیم حضورتان می کنم...

____________________________________________

برای ماها که اسیر نوستالژی هستیم، چهرۀ چند بازیگر زن در قاب سینما و تلویزیون دهۀ شصت و اوایل هفتاد برایمان عطر و بوی دیگری داشت: پروانه معصومی، سوسن تسلیمی، محبوبه بیات، فریماه فرجامی، گلاب آدینه، ثریا حکمت، گلچهره سجادیه، فاطمه معتمد آریا، افسانه بایگان و... و هما روستا یکی از ماندگارترین هایشان بود؛ با آن سیمای سرد و مغموم و صدای منحصر به فردش که او را از دیگر همتایانش متمایز می کرد، حقیقتاً بانوی تئاتر ایران بود که بازیگری و کارگردانی و تدریس تئاتر و ترجمه نمایشنامه حاصل فعالیت ارزشمند اوست...

چهار مهر ماه، هما روستا همزمان با سالروز تولدش دار فانی را وداع گفت و چند روز دیگر پیکرش از آمریکا برای خاکسپاری به ایران منتقل خواهد شد.

هما روستا متولد 1325 در تهران و دانش آموختۀ دانشکده هنرهای دراماتیک بخارست بود. پدرش (رضا روستا) از رهبران حزب توده بود که اوایل دهۀ سی به روسیه مهاجرت کرد و هما از شش سالگی در مسکو بزرگ شد.

«پدرم به شدت مخالف بازیگر شدنم بود و حتی در نوجوانی تشویقم کرد که شیمی و داروسازی بخوانم اما آن قدر اصرار کردم که راضی شد و بعد از کمی قهر و آشتی، من را به رومانی فرستاد که تئاتر بخوانم. وقتی به ایران برگشتم فارغ التحصیل بودم و تجربۀ عملی هم داشتم؛ مدتی کارگردانی کردم و بعد به عنوان بازیگر روی صحنه رفتم.»

به جرأت می توان گفت در میان بازیگران زن، هما روستا درخشان ترین و پربارترین کارنامه را در تئاتر دارد و در شاهکارهای ادبیات نمایشی زیادی نقش آفرینی کرده است؛ نمایش های مشهور بازرس و شنل از نیکولای گوگول، باغ وحش شیشه ای از تنسی ویلیامز، دایی وانیا، مرغ دریایی و باغ آلبالو از آنتون چخوف، مرده های بی کفن و دفن از ژان پل سارتر، ازدواج آقای می سی سی پی و بازی استریندبرگ از فردریش دورنمات، ببر گراز دندان از فریتس هوخ ولدر و... تنها گوشه ای از حضور پر فروغ اش در عرصه تئاتر و نمایش است.

به اذعان بسیاری، بازی او به همراه رضا کیانیان در نمایش بازی استریندبرگ به کارگردانی زنده یاد حمید سمندریان یکی از پیچیده ترین و جذاب ترین هنرنمای هایش بر روی صحنه بوده است.

او دربارۀ سالهای ابتدایی حضورش در تئاتر به خاطر می آورد: «من تازه از دانشکده به ایران برگشته بودم. بزرگ شدۀ اروپا بودم و در مدرسه هم فارسی نخوانده بودم. لهجۀ غلیظی داشتم که هنوز هم آثارش در صدایم کم و بیش پیداست. به همین دلیل نمی توانستم بازی کنم. رفتم به دانشکده هنرهای دراماتیک و نمایشنامه باغ وحش شیشه ای را کارگردانی کردم. سمندریان آن اجرا را دید و گفت تو از من بهتر کار کرده ای و به روح اثر نزدیک تر است. او با فنی زاده و بازیگران حرفه ای این نمایش را اجرا کرده بود و من با دانشجوها. بعد از آن یکی دو نمایشنامه فارسی کار کردم و وقتی لهجه فارسی ام کمی بهتر شد با آقای انتظامی و آقای نصیریان بازرس را روی صحنه بردیم و من نقش دختر را بازی می کردم. همۀ شهرهای ایران را با این نمایش دیدم؛ خیلی سفر می کردیم. همه از من خوششان می آمد چون تازه از اروپا آمده بودم و بازیگری هم بلد بودم و روی صحنه معمولاً حضور خوبی داشتم. از آنجا به بعد سمندریان به من پیشنهاد همکاری و بعد ازدواج داد و ما باهم زندگیمان را شروع کردیم.»


هما از نسل بازیگرانی بود که با وقوع انقلاب وقفه ای طولانی در فعالیتش به وجود آمد و از این نظر لطمه دید «در اوج فعالیتمان انقلاب شد و تکلیف صحنه معلوم نبود. سن مان هم بالا می رفت و تعداد نقش ها و نمایشنامه های از دست رفته هر سال زیادتر می شد.»

حمید لبخنده از آن سالها یاد می کند: «در آن زمان با وقفه ای که بر ما تحمیل کرده بودند، ناچار تمرین ها از تئاتر شهر به خانۀ استاد سمندریان و پس از آن به طبقۀ دوم رستوران 141 (پارکینگ آپارتمان استاد سمندریان) انتقال یافت. در رستوران 141 که تأسیس آن از روحیه ای اعتراضی نشأت گرفته بود، هما روستا به جای درخشش بر صحنه تئانر در آشپزخانه ظرف می شست. احمد آقالو و تعدادی دیگر از بازیگران گارسون بودند و استاد پشت دخل می نشست. و به مشتریان که اغلب اهل هنر بودند خوراک می فروختیم. بدین ترتیب ظهرها گارسون می شدیم و غروب ها در قالب شخصیت های نمایشنامه ای به حرفۀ خود بازمی گشتیم. هما روستا تنها ستارۀ گروه بود که گاه در نقش ناتاشا و گاه در نقش آناستازیا بازیگری می کرد؛ و شگفت آن که گرچه هر دو نقش دور از هم و به دور از فردیت او بودند، هما روستا در کالبد هر دو نقش جانی تازه و دیگرگونه می داد. در نقش ناتاشای عاشق در ایوانف همان قدر باورکردنی و درخشان بود که در نقش آناستازیای ازدواج آقای می سی سی پی که روایتی بود از دنیای بی رحمی که به تعبیر نویسنده فاسد است.»

در سال 1350 هما روستا در فیلم دیوار شیشه ای ساختۀ ساموئل خاچیکیان بازی کرد که از آن به عنوان تجربه ای ناموفق یاد می کند و اولین و آخرین حضور او در سینمای قبل از انقلاب بود (در این فیلم هما با پوری بنایی و ژاله سام نقش سه خواهر را بازی می کردند) و تمام فعالیتش در صحنه تئاتر خلاصه میشد که بالاخره بعد از پانزده سال در فیلمی از محمدعلی نجفی بازی کرد.

«می گفتیم فقط بازیگران بد فیلمفارسی بازی می کنند، البته اشتباه می کردیم چون در همان فیلمفارسی های قدیم بازیگران خوبی بازی می کردند. تئاتر ما را مغرور کرده بود و از بالا به سینما نگاه می کردیم، ولی ای کاش به جای فاصله گرفتن کمک می کردیم که سینما بهتر شود. همان طور که بعد از انقلاب تئاتری ها به سینما رفتند و سطح فیلم ها را بالا بردند... فکر می کنم دلیل گرایش خیلی از بازیگران ما به تئاتر این بود که سینمای ایران مناسب فعالیتشان نبود؛ وگرنه علاقه آنها به بازیگری با دیدن آثار خارجی شروع شده بود. خود من هم عاشق هیچکاک و برگمان و ویسکونتی بودم. با بیضایی می نشستیم و هیچکاک می دیدیم و او در هر نما برایمان توضیح می داد که چه ریزه کاری هایی در کارگردانی هیچکاک وجود دارد.»

هما روستا تنها در سیزده فیلم ظاهر شد که بهترینشان گزارش یک قتل (محمدعلی نجفیپرنده کوچک خوشبختی (پوران درخشندهتمام وسوسه های زمین (حمید سمندریانمسافران (بهرام بیضایی) و البته از کرخه تا راین بود که در این آخری او یکی از بهترین شمایل های زنانۀ سینمای جنگ را به نمایش گذاشت.

او درباره این همکاریش با ابراهیم حاتمی کیا می گوید «آقای حاتمی کیا بازیگری می خواست که آلمانی بداند و سابقه زندگی در اروپا را داشته باشد. موقعی که با او صحبت می کردم، احساسم این بود که آدمی صمیمی و خالص است و کاری را می کند که به آن اعتقاد دارد. شاید من با گرایش های ایدئولوژیک او موافق نبودم اما صمیمیتش کارم را راحت کرد و تصمیمم را گرفتم. می دانستم که باورهای او با من تفاوت دارد و او هم می دانست که من طور دیگری فکر می کنم؛ اما او کارگردان بود و من بازیگر؛... ما در جنگ بستگان و دوستانمان را از دست دایم. همسایه ها و همشهری هایمان رفتند و برنگشتند. در این فیلم بیشتر از جنبۀ انسانی به موضوع نگاه می کردم. بازی در این فیلم دِینی بود که به گردنم بود و باید ادا می کردم.»

در مسافرانِ بهرام بیضایی او نقش کوتاه ولی مؤثری را ایفا نمود و با رو به دوربین گویی اش که حادثه ای مرگبار را پیشگویی می کرد، همه را غافل گیر کرد و این غافلگیری هنوز هم با گذشت سالها به یادماندی است: ما به تهران میریم، برای عروسی خواهر کوچیکترم. ما به تهران نمی‌رسیم؛ ما همگی می‌میریم!...

پرنده کوچک خوشبختی دیگر فیلم خاطره انگیز اوست که به دور از کلیشه های رایج در نقش مددکار و متخصص امور تربيتی بسیار خوش درخشید. به ویژه در آن لحظه که با ملیحه زیر باران نشسته و او را در خاک کردن پرندۀ مرده اش همراهی می کند...

سایر فیلم هایش عبارت اند از ملک خاتون، تیغ آفتاب، دو همسفر، کودکانی از آب و گل، زن امروز و لژیون که چندان آثار قابل توجه ای نبودند و محجور ماندند. حتی وقتی بعد از چند سال دوری از سینما در فیلم ضعیف رفیق بد بازی کرد، حضورش در این فیلم واکنش های منفی برای او در پی داشت.

روستا گزیده کاریش در سینمای بعد از انقلاب را اینگونه عنوان کرده است: «من در نمایشنامه هایی از بزرگان تئاتر بازی کرده ام و نقش های سختی داشته ام. تئاتر خانۀ من بود و در آن آرامش خاطر داشتم، اما در سینما همیشه برای هر حرکتی که انجام می دادم، استرس داشتم و نگران بودم... سینما هیچ وقت من را درک نکرد؛ نتوانست آنچه درونم داشتم را بیرون بکشد. نقش هایی که برایم چالش ایجاد کند در دسترسم قرار نگرفت و من هم وقتی دیدم سینما درکم نمی کند، راهم را از سینما جدا کردم و کمی کنار کشیدم. خیلی از کارگردانان فکر می کردند من تعمد دارم که در سینما کار نکنم در حالی که اینطور نبود و دوست داشتم در سینما رشد کنم ولی نشد...»

حضور او در تلویزیون بیشتر در قالب تله تئاترهای خاطر انگیزی بود که در دهه هفتاد پخش می شدند و شور حال دیگری داشتند، از جمله شعبده باز (نوشتۀ کورت گوتز و به کارگردانی پروانه مژده) و جان گابریل بورگمن ( نوشتۀ هنریک ایبسون و به کارگردانی حسن فتحی) و بعدها نیز برای شبکۀ چهار در تله تئاترهای همه فرزندان من (نمایشنامه ای از آرتور میلر) و به سوی دمشق (نمایشنامه ای از آگوست استریندبرگ) بازی کرد که این آخری به کارگردانی استاد سمندریان بود و هما روستا به همراه پرویز پورحسینی نقش های اصلی را بازی می کردند که در واقع استعاره ای از آدم و حوای معاصر بودند که در سرزمینی اتزاعی و بی فرجام هبوط کرده اند. به سوی دمشق نمونه ای از بهترین تله تئاترهاست که امید است که تلویزیون بازپخشش کند یا اینکه این اثر روزی در دسترس عموم قرار بگیرد.

وی در چند سریال از جمله آخرین ستاره شب، خاک سرخ، با من بمان و ترانه مادری بازی کرد و به عنوان بازیگر مهمان در مجموعۀ قدرندیدۀ محاکمه به کارگردانی حسن هدایت نیز حضور داشت.

در دهه هشتاد روستا نمایش زمستان نوشته امید سهرابی، نمایش سانتاکروز اثر ماکس فریش با ترجمه ای از خودش و نیز نمایشی تحت عنوان آنتیگون در نیویورک را بر روی صحنه برد.

در تیر ماه 1391 هما در غم از دست رفتن حمید سمندریان به سوگی سنگین نشست و با وجود تلاش برای احیای راه استاد در کلاس های بازیگری، نتوانست فعالیت هنری خود را ادامه دهد، تا جایی که پس از نمایش باغ آلبالو (به کارگردانی حسن معجونی) مدتی در بستر افتاد.

«سمندریان استاد من بود. او روی بیان من خیلی کار کرد، و راهنمایی هایش درک درستی از تئاتر به من داد. او با هر بازیگر به فراخور حالش از شیوه و روش خاص و متفاوتی بهره می برد. سمندریان موقع کارگردانی خیلی سخت می گیرد. به بازیگر تخفیف نمی دهد. نقش را برای بازیگر تجزیه و تحلیل می کند و آخرسر آزادی عملی در حیطۀ راهنمایی هایی که می کند به بازیگر می دهد و راه ابراز خلاقیت را همیشه برای بازیگر باز می گذارد. بده بستان و بحث و جدل کارگردان و بازیگر و تمرین های طولانی آنقدر ادامه می یابد تا بازی به شکل مورد پسند و نزدیک تر به نظر خودش درآید.»

* برای آینده چه برنامه هایی دارید؟ از کارهای نکرده تان بگوید؛ از حسرت ها و امیدهایتان...

هما روستا: این سوال را که می کنید بغضم می گیرد. مثل این است که آدم بخواهد همۀ دنیا را بغل کند، اما طبعاً می داند که آرزویش محال و ناممکن است. من به این سؤالتان جواب نمی دهم. اشکالی ندارد؟!...

در سکانس آخر فیلم ماندگار مسافران (بهرام بیضایی) که عروسی به ماتم و عذا بدل شده، خانم بزرگ (جمیله شیخی) در برابر تقدیر می ایستد، مرگ و نیستی را درهم می شکند و مردگان را فرامی خواند و به این ترتیب مسافران جانباخته باز می گردند و مهتاب (هما روستا) آینۀ موروثی را تحویل ماهرخ (مژده شمسایی) می دهد تا نور و رشنایی امید از آن آینه منعکس شود... و مرگ پایانی برای هنرمند بزرگی چون هما روستا نیست، زیرا او با خود آینه ای داشت که تجلی هنرش بر تئاتر این مملکت بود که انعکاسش برای همیشه جاودان خواهد ماند...

یادش گرامی

نقل قول ها برگرفته از ماهنامه سینمایی فیلم، شماره 470 (ویژه سی و دومین جشنواره فیلم فجر)، 12 بهمن 1392 + شماره 58، دی 1366





RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سروان رنو - ۱۳۹۴/۹/۱۰ عصر ۰۳:۳۲

همیشه نباید منتظر بود که دولت یا مسئولان از هنرمندی تقدیر کنند.

برخی مواقع شایسته تر است که افراد  هم شغل , خودشان از پیشکسوتان و عزیزانِ همکار  تقدیر کنند.

باخبر شدیم که خانم نیکی کریمی که اخلاق اش همچون خودش زیباست , مراسمی را ترتیب داده و از بانوی قدیمی سینمای ایران , شهلا ریاحی تقدیر و تجلیل نموده است. دست او و کسانی که به فراخوان او جواب مبت داده اند درد نکند. به راستی که باید این کارها در زمان زنده بودن این عزیران انجام گیرد وگرنه بعد از مرگ شان صد مراسم هم دردی از آنها دوا نخواهد کرد.

چند عکس زیبا از جوانی های این هنرپیشه عزیز کشورمان ضمیمه پایانی پست می باشد.

:heart:

لینک توضیحات بیشتر




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - خانم لمپرت - ۱۳۹۴/۹/۱۳ صبح ۱۲:۳۲

(۱۳۹۴/۹/۱۰ عصر ۰۳:۳۲)سروان رنو نوشته شده:  

همیشه نباید منتظر بود که دولت یا مسئولان از هنرمندی تقدیر کنند.

جالب این جاست که گاهی هم به جای اینکه ما قدردان هنرمندانمان باشیم، خارجی ها بیشتر از حضور ستارگان ما در عرصه هنر تقدیر به عمل می آورند! در طی هفته اخیر خانم معتمد آریا دو افتخار مهم در خارج از مملکت هنرپرور ما کسب کردند که انعکاس گسترده ای در رسانه های داخل و خارج داشت:

هیئت داوران جشنواره سینمایی آسیا پاسیفیک، از فاطمه معتمدآریا، هنرپیشه ایرانی، برای نقش آفرینی در فیلم "بهمن" به صورت ویژه تقدیر نمود.

خانم معتمد آریا نامزد دریافت بهترین بازیگر نقش اول زن بود،هرچند این جایزه را کایرین کیکی هنرپیشه مشهور ژاپنی ربود. اما لوح تقدیر این جشنواره را نگار جواهریان، بازیگر جوان ایرانی که یکی از داوران بخش بین‌الملل امسال جشنواره آسیا پاسیفیک بود، به خانم معتمد آریا اهدا کرد. این مراسم در شهر بریزبن استرالیا برگزار شد.

فیلم سینمایی بهمن ساخته مرتضی فرشباف داستان پرستاری به نام هما است که پرستاری از یک پیرزن را در شیفت شب بر عهده می‌گیرد. فاطمه معتمدآریا در این فیلم مقابل همسرش احمد حامد نقش‌آفرینی کرده است.

جوایز آسیا پاسیفیک هر ساله به فیلم‌هایی از هفتاد کشور در دو قاره آسیا و اقیانوسیه اهدا می شود. این مراسم از سال 2007 به همت دولت استرالیا با همکاری یونسکو و انجمن تهیه‌کنندگان بین‌المللی برگزار می گردد.

فاطمه معتمدآریا تنها نماینده سینمای ایران در میان نامزدهای این دوره جوایز سالانه آسیا پاسیفیک بود. در سال های اخیر، سینمای ایران جوایز متعددی را از جشنواره آسیا پاسیفیک دریافت کرده است.

گفتنی است سال گذشته خانم رخشان بنی‌اعتماد با فیلم قصه‌هاجایزه بزرگ هیئت داوران را دریافت نمود. ریاست هیئت داوران پارسال بر عهده اصغر فرهادی،‌ بود.

============================================

اما دوروز قبل خبرآنلاین هم تیتر زد که:

فاطمه معتمد‌آریا باز هم جایزه برد/ این‌بار برای «نبات»

مقارن با تقدیر ویژه از فاطمه معتمد‌آریا در جشنواره آسیا پاسیفیک، جایزه بهترین بازیگر در جشنواره بین‌المللی بسفر استانبول نیز برای بازی در فیلم «نبات» به فاطمه معتمد‌آریا اعطا گردید.

«نبات» با کارگردانی الچین موسی اوغلو، پیش‌تر در جشنواره ونیز 2014 به نمایش درآمده و همچنین در اسکار 2015 نماینده کشور آذربایجان بود. «نبات» تا به حال بیش از 10 جایزه از فستیوال های گوناگون بین المللی از جمله جشنواره فجر دریافت کرده است. پیشتر از این معتمد آریا برای بازی درخشانش در نبات برنده جایزه بهترین هنرپیشه زن جشنواره فیلم اتریش(لتس سی ) شده بود. بدنیست بدانید بازی قوی معتمدآریا در گیلانه موسی اوغلو را ترغیب به دعوت وی برای هنرنمایی در فیلمش نمود.

فاطمه معتمد آریا زاده 1340 تهران می باشد. بازی او در فیلمهای کارگردانان شهیر سینمای ایران بارها مورد تقدیر قرار گرفته است. فعالیت هنری وی با عروسک گردانی در مجموعه مدرسه موشها آغاز گردید. اولین مجموعه تلویزیونی وی سریال نوستالژیک گل پامچال است که بازیش تحسین برانگیز بود. در مجموعه فیلمهای کلاه قرمزی هم کنار طهماسب و جبلی خوش درخشید. وی مدتی به دلیل حمایت از جنبش سبز ممنوع التصویر و ممنوع الخروج شده بود تا اینکه در زمستان 1392 در دو فیلم قصه‌ها و پریناز هم‌زمان بازی کرد و خوشبختانه هر دو پروانه نمایش گرفتند و فیلم قصه‌ها در جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد.

در سال 90 نیز فاطمه معتمدآریا،به پاس سال‌ها فعالیت سینمایی و نقش‌آفرینی برنده‌ی جایزه‌ی معتبر سینمای فرانسه «هانری لانگ لوا» شد. وی در هنگام دریافت جایزه گفت:

"مهم نیست سیاستمدارن کشورها چه چیزهایی را بین خودشان تقسیم می کنند یا اینکه با ما به چه زبانی سخن می گویند، مهم این است که ما چه می گوییم و به یک زبان یعنی زبان سینما سخن می گوییم."




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زبل خان - ۱۳۹۴/۱۰/۹ صبح ۰۲:۲۹

میرزا کوچک خان سینمای ایران درگذشت


فرهنگ > تلویزیون - ولی‌الله مومنی بازیگر نقش میرزا کوچک خان در سریال «کوچک جنگلی» جان به جان آفرین تسلیم کرد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، این بازیگر پیشکسوت سینمای ایران، این روزها در حال ایفای نقش در سریال «معمای شاه» بود.

او روز سه شنبه 8 دی بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت.

» این بازیگر در سریال معمای شاه در نقش «آژان» و مامور سفارت شوروی مقابل دوربین رفته و قرار بود فردا چهارشنبه نهم دی ماه در شهرک سینمایی غزالی مقابل دوربین برود که متاسفانه درگذشت.

ولی الله مومنی دراول خرداد سال۱۳۲۳دراردبیل به دنیاآمد. وی درکلاس چهارم ابتدایی تحصیل می کرد که همراه خانواده ازاردبیل به تهران نقل مکان کرد.

مومنی به خاطرعلاقه ای که به هنرداشت ازسال۱۳۴۳به بازی در تئاتر روی آورد و ازسال ۱۳۴۵ نیز با بازی درفیلم «دوانسان» ساخته آرامائیس آقامالیان وارد سینما شد.

فرانک میرقهاری ومرحوم ایرج قادری هنرمندان نقش اول این فیلم بودند.

وی یک سال بعد در سال ۱۳۴۶فعالیت در گویندگیرا آغاز و ازسال ۱۳۴۷به طورحرفه ای واردکاردوبلاژ شد.

 مومنی درهمان سال با بازی درمجموعه سریال«پهلوان نایب» به عنوان بازیگر وارد تلویزیون شد. وی همزمان فعالیت درسینما دوبلاژ وتلویزیون را ادامه داد و تاپیروزی انقلاب اسلامی ایران دربیش از۱۰فیلم سینمایی ومجموعه سریال تلویزیونی ایفای نقش کردودرفیلمهای زیادی نیزبه جای بازیگران خارجی وایرانی گویندگی کرد که ازجمله آن ها می توان به زنده یاد «فرهادحمیدی» اشاره کرد که بیشتردرنقشهای منفی سینما ظاهر می شد.

مومنی پس ازانقلاب فعالیت بازیگری خود را بافیلم «قیام» ساخته استاد رضاصفایی آغازکرد.

ولی الله مومنی در نقش سردار جنگل در سریال میرزاکوچک خان

وی درسال۱۳۶۰به دلیل علاقه ای که به هنرخوشنویسی داشت به کلاس های استاد امیرخانی(خط نستعلیق) واستادکابلی (شکسته نستعلیق) رفت وموفق به اخذمدرک عالی خوشنویسی شد. مومنی درسال های۱۳۶۲و۱۳۶۳با بازی در فیلم های «میرزاکوچک خان» و«سردارجنگل» نقشی ماندگار و پا برجا درسینمای ایران ایفا نمود که باعث شهرت ومحبوبیت بیش ازپیش او در بین مردم وجامعه هنری شد.

وی پس از آن همچنان به فعالیت هنری خود ادامه داد.

مومنی درسال۱۳۷۵با بازی درمجموعه سریال «آفتاب وزمین» درنقش پدرامام خمینی(ره) نیزدوباره توانایی خودرابه تصویرکشید.

وی ازجمله معدود بازیگرانی است که درتمام ژانرهای منفی ومثبت ایفای نقش می کند. بازی تاثیرگذار او در نقش بسیارمنفی «شرحبیل بن ذی الکلاع» درسریال«مختارنامه» و نقش مثبت«امیربخارا» درسریال «جلال الدین» فراموش نشدنی است.

مومنی درسال۱۳۹۰ نیزدرفیلم «سال های حادثه» در نقش امام خمینی(ره) ایفای نقش کرد که این فیلم به دلایلی ناتمام ماند.

وی همچنان درسینما تلویزیون ودوبلاژ فعالیت دارد.

ازجمله آثار بعدانقلاب وی درزمینه دوبله نیزمی توان به مجموعه سریال های «تنهاترین سردار»، «مزدترس»، «بازی بامرگ»، «این خانه دوراست»....و مجموعه کارتون های «هاچ زنبورعسل»، «جزیره کوری کودیل ها»، «سیاره میمون ها» و «لوک خوش شانس» نام برد که درلوک خوش شانس پس ازحسین عرفانی وی به جای اسب لوک خوش شانس صحبت کرد.

ازجمله نقش های دیگر و ماندگار او در دوبله نیزمی توان به گویندگی درفیلمهای«مادر» و «ای ایران» نام برد که به جای زنده یاد«محمودلطفی»(بلندقدترین بازیگرسینما)صحبت می کرد.

خبر آنلاین




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سروان رنو - ۱۳۹۴/۱۰/۱۱ عصر ۱۲:۱۳

من این بازیگر خوب را البته به نام نمی شناختم اما وقتی تصویرش منتشر شد متوجه شدم که چه بازیگر توانا و متفاوتی از بین ما رفته است. مومنی از بازیگران خاص بود که به خاطر فیزیک بدنی و چهره اش برای نقش های خاص و تاریخی عالی بود. کمتر بازیگری با این فیزیک داشتیم. علاوه بر اینها در صحبت هایی که می شود به دو خصوصیت بارز دیگر او اشاره می کنند که یکی اخلاق خوب و دیگری سالم زیستن اش بوده که اهل دود و دم و ... نبوده است و اتفاقا ورزشکار هم بوده است و خب از خصوصیات ورزش کردن هم همین است که انسان در اوج سلامتی می میرد ! narahat

اینطور که مشخص است سکته کردن ایشان غیرمنتظره و بدون سابقه قبلی بوده . مسلما ایشان برای همیشه در فیلم هایی که به هنرنمایی پرداخته اند برای ما زنده خواهند بود و  یادشان جاویدان خواهد ماند.

مومنی در پشت میکروفن دوبلاژ - او دارای صدای مناسبی بود.

حسین عرفانی و دیگر هنرمندان خوب کشورمان در مراسم ترحیم مومنی

ولی الله مومنی در آخرین نقشی که در سریال معمای شاه بازی می کرد




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - خانم لمپرت - ۱۳۹۴/۱۰/۱۲ عصر ۰۹:۲۷

پدر مستند طبیعت ایران درگذشت

 محمد علی اینانلو استاد مستندساز حیات وحش ایران، را با صدای گرم و چهره فتوژنیک و پرهیبتش در شبکه های صدا و سیما بالاخص شبکه دوی سیما زمانیکه مجری برنامه  ورزش از نگاه دو بود و بعدها مجری بخش "کجا بریم" در برنامه "مردم ایران سلام"، هیچگاه فراموش نمی کنیم. وی همکاریش با رسانه ملی را از اواخر دهه 40 شمسی آغاز نمود. او همچنین از قهرمانان پیشکسوت والیبال و کارشناس این رشته در گزارشات ورزشی بود و در انجمن پیشکسوتان نویسندگان ورزشی نیز عضویت داشت.

اینانلو با سابقه 40 سال طبیعت گردی در سرتاسر پهنه خاک ایران نتایج کاوشهایش را بصورت مجموعه فیلمهای زیبا و آموزنده مستند و کتاب منتشر نمود و در همین زمینه مبتکر کلاسهای آموزشی صنعت اکوتوریسم در ایران بود. *او در بیست سال اخیر بیش از ۲۰۰۰۰۰۰ ( دو میلیون - برابر 50 بار دور کره زمین ) کیلومتر در طبیعت ایران سفر کرده و  چکیده تجربیات ۴۰ ساله خود را در موسسه به دانشجویان آموخت.(منبع ایران آنلاین)*

  اینانلو همچنین سابقه حضور در دو فیلم سینمایی از ابراهیم حاتمی‌کیا به نامهای «به‌رنگ‌ارغوان» و «ارتفاع پست» به‌عنوان بازیگر داشت.

شادروان محمد علی اینانلو متولد دوم فروردین 1326 در شهر قزوین ، شنبه دوازده دی ماه 1394 در68 سالگی در بیمارستان آتیه تهران بعلت ضایعه مغزی چشم از جهان فروبست. روحش شاد




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۴/۱۱/۲ عصر ۱۲:۳۹

فریبرزصالح درگذشت...

به همین سادگی یکی از فیلمسازان خوب سینمای ایران بخاطر آلودگی هوا جان سپرد! زنده یاد فریبرز صالح متولد 1323 بود . او در سال 1360 فیلم سفیر را روانه پرده سینما کرد . سفیر یکی از اولین آثار فاخر و شاخص سینمای بعدازانقلاب است . صالح با ساخت این فیلم نشان داد که دوره فیلمهای با دکورهای کاغذی - از جنس فیلمهای تاریخی پارس فیلم - سرآمده و تماشاگر را نمی توان با آثار باسمه ای به سینما کشاند.

فروش خوب فیلم سفیر بر خلاف انتظارات ،فربیرز صالح را سالها از سینما دور کرد ! گویا برخی از تهیه کنندگان سینمای ایران تصور می کردند صالح از سنخ فیلمسازانی است که فیلم را گران و پرهزینه می سازد و همکاری با او سودآور نیست.

فریبرز صالح 8 سال بعد ، فیلم مرگ پلنگ را ساخت که کمتر نشانی از گیرایی و خوش ساختی فیلم سفیر را به همراه داشت . ودرنهایت در سال 74 او با سرمایه گذاری سیمافیلم مجموعه شیخ مفید را نیز کارگردانی کرد و طی بیست سال اخیر تلاشهایش برای ساخت فیلم و یا سریالی که در حدتوانائیهایش باشد ناکام ماند.

فربیرز صالح در هنگام اعتصابات سال 47 گویندگان فیلم به همراه گویندگانی چون ژرژپطرسی ، جوادپزشکیان ، خسروشکیبایی ،ولی الله مومنی و حسین رحمانی وارد دوبله شد .اما پس از دوسال فعالیت از دوبلاژ کناره گرفت و برای تحصیل در رشته کارگردانی سینما به ینگه دنیا مهاجرت کرد.

چندماه قبل زنده یاد فریبرز صالح در گفتگویی خواندنی با ماهنامه فیلم ابراز امیدواری کرده بود که بتواند مجموعه ای تاریخی درباره امام حسین (ع) و نهضت عاشورا بسازد که متاسفانه اجل مهلتش نداد و در اول بهمن ماه 94 بدرود حیات گفت .

مرحوم صالح در پشت صحنه فیلم سفیر درحال راهنمایی فرامرزقریبیان و جلال پیشوائیان

سفیر

فرامرزقریبیان در نمایی از فیلم مرگ پلنگ




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۴/۱۱/۳ عصر ۰۵:۰۰

(۱۳۹۴/۱۱/۲ عصر ۱۲:۳۹)زاپاتا نوشته شده:  

فریبرزصالح درگذشت...

به همین سادگی یکی از فیلمسازان خوب سینمای ایران بخاطر آلودگی هوا جان سپرد! زنده یاد فریبرز صالح متولد 1323 بود . او در سال 1360 فیلم سفیر را روانه پرده سینما کرد . سفیر یکی از اولین آثار فاخر و شاخص سینمای بعدازانقلاب است . صالح با ساخت این فیلم نشان داد که دوره فیلمهای با دکورهای کاغذی - از جنس فیلمهای تاریخی پارس فیلم - سرآمده و تماشاگر را نمی توان با آثار باسمه ای به سینما کشاند.

فروش خوب فیلم سفیر بر خلاف انتظارات ،فربیرز صالح را سالها از سینما دور کرد ! گویا برخی از تهیه کنندگان سینمای ایران تصور می کردند صالح از سنخ فیلمسازانی است که فیلم را گران و پرهزینه می سازد و همکاری با او سودآور نیست.

فریبرز صالح 8 سال بعد ، فیلم مرگ پلنگ را ساخت که کمتر نشانی از گیرایی و خوش ساختی فیلم سفیر را به همراه داشت . ودرنهایت در سال 74 او با سرمایه گذاری سیمافیلم مجموعه شیخ مفید را نیز کارگردانی کرد و طی بیست سال اخیر تلاشهایش برای ساخت فیلم و یا سریالی که در حدتوانائیهایش باشد ناکام ماند.

فربیرز صالح در هنگام اعتصابات سال 47 گویندگان فیلم به همراه گویندگانی چون ژرژپطرسی ، جوادپزشکیان ، خسروشکیبایی ،ولی الله مومنی و حسین رحمانی وارد دوبله شد .اما پس از دوسال فعالیت از دوبلاژ کناره گرفت و برای تحصیل در رشته کارگردانی سینما به ینگه دنیا مهاجرت کرد.

امیر عزتی در مقاله ای که در سایت قیلثر شده ی تحلیل روز نوشته ناگفته هایی را در مورد فریبرز صالح و اولین فیلم او که بدستور ساواک ساخت یعنی "دام های نامرئی" مطرح کرده که بسیار جالب و خواندنی است. بخصوص در مورد اینکه نقش های اصلی این فیلم را دوبلورهای معروفی همچون عطا کاملی ، شهاب عسگری ، جلال مقامی ، امیرهوشنگ قطعه ای و ... بازی کرده اند .

به همه دوستان مخصوصا جناب زاپاتا توصیه میکنم این مقاله ی جالب و خواندنی را مطالعه فرمایند.

tahlilrooz.net/?p=6552




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۴/۱۱/۶ عصر ۰۶:۵۰

هشتاد و دومین زادروز جلال پیشوائیان ...

دیرپاترین " بدمن " سینمای فارسی




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - BATMAN - ۱۳۹۴/۱۱/۶ عصر ۰۹:۴۶

Forouzan

August 26, 1937

تصاویر به مدت یک هفته سیاه و سفید است

فروزان ستاره سینمای قبل از انقلاب با نام نام اصلی‌ پروین خیر بخش، در سال ۱۳۱۶ در انزلی متولد شد

از سال ۱۳۴۱ با گویندگی و دوبله فعالیت خود را آغاز کرد که این روند تا سال ۱۳۴۴ ادامه داشت

 او بازیگری در سینما را در سال ۱۳۴۲ و با حضور در فيلم «ساحل انتظار» به كارگردانی سيامك ياسمی آغاز کرد

فروزان در سال ۱۳۴۴ در همکاری دیگری با سیامک یاسمی، در یکی از مهمترین فیلم‌های کارنامه سینمایی خود یعنی «گنج قارون» حضور یافت 

نتیجه این همکاری او را به یکی از مهمترین بازیگران زن سینمای آن دوران بدل کرد

این بازیگر در طول دوران بازیگری‌ اش همراه با فردین از ستارگان آثار موسوم به فیلم فارسی بود

در کارنامه‌ فروزان چند فیلم متفاوت نیز به چشم می‌خورد که حاصل همکاری او با کارگردانانی چون داریوش مهرجویی و علی حاتمی بوده است

فروزان دهه 50 مسیر متفاوتی را در انتخاب‌هایش پیش گرفت و گزیده‌ کارتر از دهه 40 به فعالیت پرداخت

«دایره مینا» با بازی فروزان، سعید کنگرانی، عزت‌الله انتظامی و علی نصیریان در سال ۱۳۵۳ ساخته شد که مهمترین اثر کارنامه این بازیگر است

 سعید کنگرانی، فروزان در نمایی از فیلم دایره مینا

karajrasa.ir

ادامه تصاویر

تصویر زنده یاد فروزان به همراه گوگوش در مراسم ختم زنده یاد پوران 1369

___________________________________________

 در پی انتشار خبر درگذشت پروین نوربخش مشهور به فروزان، پرستو صالحی در صفحۀ شخصی اش نوشت

دلم گرفت، فروزان هم درگذشت !

Roozno.com





RE: یک عکس ... یک خاطره - سناتور - ۱۳۹۴/۱۱/۶ عصر ۱۰:۴۵

قطعه 73 ردیف 166 شماره 41
دستش از دنیا کوتاه هست.رفتید بهشت زهرا براش طلب آمرزش کنید


[split] قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان) - سروان رنو - ۱۳۹۴/۱۱/۷ صبح ۱۲:۲۶

 می خواستم تا دیر نشده مطلبی در مورد خانم فروزان بنویسم اما  فاصله زمانی اجازه نمی داد برای همین موقتا اینجا نوشتم که بعدا منتقل بشه.:!z564b (از بخش قهوه خانه به اینجا منتقل شد )

هنگامی که خبر فوت فروزان - بازیگر معروف قبل انقلاب - آمد , طبق معمول , به دلیل فرهنگ مرده پرستی که برقرار هست ناگهان همه متوجه شدند که ای دل غافل ! همچین آدمی هم در ایران وجود داشته و ما نمی دانسته ایم. پس سایت ها پر شد از مطالبی در مورد این خانم بازیگر و دوستان او هم یکی یکی از سوراخ  سمبه ها بیرون آمدند . البته باز هم بد نیست که این بار فضا بازتر از زمان فوت فردین است و مطالب بیشتری منتشر می شود !!

 بازیگر زن مورد علاقه من از سینمای قبل انقلاب آذر شیوا است. من استایل بازیگری و فیزیک اونو بیشتر می پسندم اما بدون شک  فروزان حتما عشاق بیشتری در میان مردان آن زمان داشته. تماشای گنج قارون در آن زمان کافی بوده که نصف ایران عاشق او شوند و باید به آنها هم حق داد. نکته مثبتی که من از فروزان در ذهن دارم - علاوه بر چهره جذاب و هنر رقصیدنش - سرزندگی و شور و نشاط اش بود. بازیگر انرژی بخشی بود. امیدوارم خانم فروزان که در این سه دهه سکوت اختیار کرده بود حداقل یک کتاب زندگینامه از خود به جا گذاشته باشد چون کمتر منبعی درباره جزئیات درونی سینمای آن زمان وجود دارد.

یاد  این زیباروی سینمای کلاسیک ایرانی  گرامی

:heart:




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - زاپاتا - ۱۳۹۴/۱۱/۷ عصر ۰۳:۳۸

گرتاگاربو بازیگر بزرگ و زیباروی سینمای کلاسیک ، هیچگاه اجازه نداد عکسهای دوران میانسالی و پیری اش منتشر شود و می خواست همگان چهره او را همانگونه در اوج ببینند و تصورکنند.

زنده یاد فروزان هم بسیار سعی کرد به  آن شمایل ماندگارش در نزد تماشاگران ایرانی خدشه ای وارد نشود .اما امروزه که با سهولت می توان هر عکسی گرفت ، تصویری مربوط به آخرین روزهای زندگی خانم فروزان نیز منتشر شد...

بهرحال گذر زمان را نمی توان متوقف کرد و بانو فروزان هم از آن مستثنی نبود.

روحش شاد...




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سروان رنو - ۱۳۹۵/۱/۲۰ عصر ۰۳:۳۶

پریروز - 18 فروردین - سالروز درگذشت فردین بود. به همین مناسبت سایت کافه سینما حدود 30 آنونس مربوط به فیلم های فردین را با کیفیت خوب منتشر کرده که دیدن آنها خالی از لطف نخواهد بود.

سپاس از امیر خان و بر و بچه های پر تلاش کافه سینما .

لینک 10 آنونس اول




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - BATMAN - ۱۳۹۵/۲/۸ صبح ۰۴:۲۲

یادی از سه هنرمند بزرگ

غلامحسین ساعدی/ نویسنده، فیلمنامه و نمایشنامه نویس

فهیمه راستکار/ دوبلور، گوینده رادیو، بازیگر تئاتر و تلویزیون

پرویز فنی زاده/ بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون

 فهيمه راستکار، پرویز فنی زاده در صحنه ای از نمايش "وای بر مغلوب" نوشته غلامحسين ساعدی

مرجع بر روی تصاویز ذکر شده است




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سروان رنو - ۱۳۹۵/۴/۱۰ عصر ۱۱:۴۰

اسداله یکتا ؛ بازیگر کوتوله و قدیمی سینمای ایران دیروز مهمان برنامه خندوانه بود. صحبت های جالبی کرد که در ویدیوی زیر می توانید ببینید. کلا این آدم 50 سال پیش هم همین شکلی بود و ظاهرش تغییری نکرده :eee2

http://www.aparat.com/v/U1bvt




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - خانم لمپرت - ۱۳۹۵/۴/۱۷ عصر ۰۴:۳۲

خالق "سه گانه زلزله" با مرگ خویش جهان را به یک باره تکان داد

خبر درگذشت دردناک و نابهنگام عباس کیارستمی نه فقط در جامعه ایرانی به ویژه با خصلت ناخوشایند مرده پرستی شان، مانند بمب صدا کرد بلکه جهان هنر و هنرمندان جهان را در بهت فقدان حسرت بار او به ماتمی عمیق نشاند.

در فاصله سالهای  66 تا 73 کیارستمی سه اثر ماندگار خلق کرد که از لحاظ بازیگران، شخصیت ها و مکان دارای وجوه اشتراک ملموسی بودند؛ خانه دوست کجاست، زندگی و دیگر هیچ و زیر درختان زیتون. مکان فیلم برداری و وقوع داستان های سه فیلم روستای کوکر و حوالی آن واقع در استان گیلان بود و تم فرعی مشترک و ملموس دو مورد آخری زلزله. این سه اثر بزودی در بین سینماگران و سینماروهای جهان با استقبال و تحسین مواجه شد و شهرت بسیار پیدا کرد و به تریلوژی کوکر یا سه گانه زلزله معروف گردید و در حقیقت ماهیت دلنشین، غنی و قدرتمند سینمای ایران را به غرب شناساند.

معروف است که عباس کیارستمی سهراب سینمای ایران است اما مضاف بر آن هنرمندی متعهد و جادوگر نیز بود! وی که سمبل یک کارگردان وفادار به وطن و مردمش بود، تریلوژی کوکر را به مانند قالی های منحصر بفرد ایرانی بر دار پرده جادویی نقره ای بافت؛ نقشهایی زرین با تارهایی از واقعیت و پودهای خیال که چون در هم آمیختند تفکیک آنها از هم ناممکن است ولی هر زمان جلوه فیلم ها مثل نقش قالی های نفیس ایران چشم نواز و دلنشین و تاثیرگذار و قابل تعمق می باشد. هر فیلم او نسخه ای متفاوت از احساسی ناب را القا می کند که با ایجاد تعلیق ادراکی سعی در انتقال مفاهیم انسانی، اخلاقی و آرمانی دارد.

اکثر ما تریلوژی کوکر را دیده ایم و فیلمها کمابیش در ذهنمان نقش بسته اند. اما اولین این سه گانه برای من جاودانه تر است و چندخطی بدان می پردازم:

خانه دوست کجاست ماجرای احمد (بابک احمد پور) پسربچه ای ساکن روستای کوکر است که روزی پس از بازگشت از مدرسه در خانه متوجه می‌شود دفتر مشق بغل‌دستی‌اش، محمدرضا را اشتباهی برداشته و نگران و آشفته از اینکه اگر همکلاسیش مشقش را امشب ننویسد و فردا تحویل معلم ندهد تنبیه و اخراج می شود. محمدرضا ساکن ده مجاور است که اندازۀ تپه‌ای با کوکر فاصله دارد ولی این فاصله نه تنها برای قدم‌های کوچک احمد ناچیز نیست بلکه ناشناخته و پرفراز و نشیب است، اما عزم احمد جزم است و باور دارد با اینکه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید، هیچ راهی نیست کان را نیست پایان...

اخیرا درباره جهانی شدن این فیلم و بازخوردش برای خود کیارستمی مطلب جالبی در خبرآنلاین از قول سید محمد بهشتی خواندم که عینا درج می کنم:

"در یکی از اکران‌های این فیلم در پاریس بچه‌های یک مدرسه هم با معلمشان برای دیدن آمده بودند و وقتی فیلم تمام شد معلم بالای سن رفت و به بچه‌ها گفت «هر کدامتان که فیلم را دوست داشتید بروید در اطلس جهان بگردید و ایران را پیدا کنید و نقشه‌اش را روی کاغذ نقاشی کنید، مسئولین سینما این نقشه را به عنوان بلیط از باقی اعضای خانواده‌تان هم خواهند پذیرفت». کیارستمی به مزاح می‌گفت من آدم سنگدلی‌ام و کم پیش می‌آید حادثه‌ای اشکم را دربیاورد ولی حرفهای این معلم اشکم را درآورد..."

خانه دوست کجاست؟ / پوستر یادمانی عباس کیارستمی با کالیگرافی علیرضا مجابی

اما چندی پیش در سایت aecinema ترجمه مصاحبه مجله fire flies با استاد قید شده بود که مناسب است در اینجا به یاد شادروان کیارستمی به بخشی از آن اشاره کنم تا سه گانه دیگر! ایشان را هم بهتر بشناسیم:

 «دوهفته پیش من به یک برنامه دانشگاهی در ورونا دعوت شدم. آن‌ها گفتند می‌خواهند تریلوژی من را نمایش دهند و من هم طبق معمول فکر کردم که تریلوژی کوکر – خانه دوست کجاست، زندگی و دیگر هیچ و زیر درختان زیتون – منظور است ولی در واقع سه فیلمی که آن‌ها انتخاب کرده بودند گزارش، کپی برابر اصل و مثل یک عاشق بود. در ابتدا اعتراض کردم و گفتم این یک سه گانه نیست. ولی آن‌ها گفتند هست. بیایید و فیلم‌ها را ببینید. رفتم و به این نتیجه رسیدم که درست می‌گویند. گزارش در مورد ازدواج در سنین جوانی، کپی برابر اصل در مورد ازدواج در میان‌سالی و  بحران است و مثل یک عاشق در مورد عشق و عاشقی دیرهنگام است. وقتی هریک از این فیلم‌ها را کارگردانی می‌کردم، در سنی نزدیک به سن کاراکترها بودم. در واقع برخلاف تریلوژی کوکر، چیزی که در این سه فیلم مشترک است، مکان نیست، بلکه تم کلی است. بنابراین نویسنده مورد اشاره شما  هم باید درست گفته باشد.»

به هر تقدیر این دو سه گانه و باقی آثار یگانه کیارستمی امضای معتبر و ماندگار او بر شناسنامه سینمای فاخر ایران هستند و جای بسی افتخار است که در این وانفسا که ایران و ایرانی مظلومانه آماج انواع توهین ها و تحقیرهای کوته فکرانه جوامع و دول سطحی نگر قرار گرفته است، می توان همواره با استناد به آنها در جامعه هنری جهان سربلند باشیم... روحش شاد




درگذشت داوود رشیدی Davood Rashidi - سروان رنو - ۱۳۹۵/۶/۵ عصر ۱۲:۱۲

داوود رشیدی - یکی از ارکان سینمای ایران - درگذشت.

وقتی خبرش رو امروز جمعه شنیدم شوکه شدم ! zzzz:

چقدر شخصیت سینمایی این مرد و نقش هایی که بازی می کرد خاص و زیبا بود.

مفتش شش انگشتی در هزار دستان

رضا خان در کمال الملک

فضل ابن ربیع در ولایت عشق

و صدها نقش دیگر که در سینما و تاتر بازی کرده بود.

برای  ما , این بزرگ مرد , همیشه با تصویری که از او بر نگاتیوها باقی مانده جاویدان است.:heart:

لینک خبر

رشیدی به روایت خودش

امشب مستند دایره داوود که به زندگی این بازیگر پیشکسوت کشورمان می پردازد ساعت 23 از شبکه مستند سیما پخش خواهد شد.




به یاد هنرمند فرهیخته/ داوود رشیدی - BATMAN - ۱۳۹۵/۶/۵ عصر ۰۸:۲۱

داوود رشیدی

Davoud Rashidi /July 16, 1933

از دیگر کارهای ماندگار این هنرمند فرهیخته بازی در مجموعه تلویزیونی گرگها بود

گرگها/ شهری خیالی در سریالی شبه تاریخی

 دیالوگی به یادماندنی از داودد رشیدی




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - شارینگهام - ۱۳۹۵/۶/۶ صبح ۰۱:۱۸

سلام و عرض تاسف از درگذشت اندوهناک مرحوم  داوود رشیدی

در سال ۱۳۶۷که برای اولین بار ،سریال هزار دستان   از شبکه یک پخش شد، تیتراژ پایانی آن تصویری مشتمل از نیمرخ پنج بازیگر اصلی آن بود:

عزت الله انتظامی

جمشید مشایخی

علی نصیریان

محمد علی کشاورز

و

داوود رشیدی

همان موقع ، نام این پنج تن ،به عنوان برجسته ترین هنرمندان سینما ی ایران در ذهن من حک شد. تا

 آن موقع نام این مرحوم را نمی دانستم ،ولی تصویر دلنشین و بازی جذابش را در فیلم های متعددی دیده بودم مثل

خانه عنکبوت

هیولای درون

گل های داوودی

بعد ها نمایش استادانه وی را در عرصه های مختلف تئاتر و سینما و تلویزیون می دیدم، بر تشخیص خودم مطمئن تر می شدم.

مضافا،، بر این که در محافل مهم هنری هم بر این امر صحه گذاشته اند.

آثار سینمایی و تلویزیونی این مرحوم را اغلب دیده ام، فقط در زمینه تئاتر؛یک کارگردانی بی نظیر به جا گذاشته که تاکنون هیچ ردی از آن نیافته ام:

تئاتر پیروزی در شیکاگو

اجرا شده در سال ۱۳۷۰

با شرکت هنرمندان باسابقه ای از قبیل سیامک اطلسی ،سیروس ابراهیم زاده ،مهدی هاشمی و...

به جاست که ضمن تکریم شخصیت بزرگ مرحوم داوود رشیدی ، آثار کمتر دیده شده ی  ایشان را هم تهیه و نقد و بررسی کنیم.

روحش شاد و یادش گرامی باد




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - جیمز باند - ۱۳۹۵/۶/۶ صبح ۰۶:۵۸

باز هنرمند بزرگی را از دست دادیم

باز ستاره ای خاموش شد

و ما نیک میدانیم این ستاره ها تکرار نشدنی هستند

و همین حقیقت زجر آور است

روحش شاد

--------------------

خیلی میخواستم بنویسم اما منصرف شدم.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Classic - ۱۳۹۵/۶/۶ عصر ۰۱:۱۵

دستی از هزار دستان کم شد.

آرزو داشت یکهویی بیفتد و بمیرد مانند پدرش. همینطور هم شد و در رختخواب بیماری نمرد.

عمری پربار و خوب داشت. 83 سال پر فراز نشیب در عرصه هنر تاتر - سینما و تلویزیون.
کم حاشیه بود و فروتن. فرانسه را بهتر از فارسی صحبت می کرد. قرار بود به رسم خانوادگی دیپلمات شود
اما حوادث ملی شدن صنعت نفت و مصدق و 28 مرداد مسیر زندگی اش را به سمت هنر کشانید.
گفته بود با اینکه هنوز شوق زندگی دارد و آرزوهای بسیار , اما از مرگ هراسی ندارد.
وصیت کرده بود بعد از مرگ روی سنگ قبرش بنویسند:  آمدم , دیدم , رفتم

در هزاردستان , رضا خوشنویس او را از مرگ قریب الوقوع خبر داد و گفت بگریزد اما
او گفت به کجا ؟ نمی توان گریخت. تسلیم سرنوشت محتوم شد تا اینکه غلام عمه ضربتی
بر  قلب او زد و آن قلب تپنده و مهربان  , سرانجام  دیروز  از تپش ایستاد.

استاد داوود رشیدی همواره در تاریخ سینمای ایران زنده خواهد ماند.





RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - BATMAN - ۱۳۹۵/۱۱/۲۱ صبح ۰۳:۳۴

Hassan Joharchi

July 28, 1968

در پناه تو بطور حتم سریالی بود که باعث دیده شدن حسن جوهرچی شد، در واقع با پخش این سریال محبوبیت پیدا کرد
لعیا زنگنه و جوهرچی مهترین شخصیتهای داستانی آن بودند که تا مدتها با نامهای مستعار مریم افشار و آقای منصوری هم شناخته میشدند
خودم آنچنان طرفدار این سریال نبودم اما یک شب در هفته (دهه 70 پخش از شبکه 2) به همراه خانواده تماشایش میکردم
بعد از در پناه تو شاهد کارهای دیگری از جوهرچی در سریالها و مجموعه های تلویزیونی مختلفی بودیم
///
///
که به نظر بنده بهترین کاری که آن مرحوم از خود ارائه داد بازی در سریال او یک فرشته بود که بازخوردهای خوبی بین مردم داشت
با پخش این سریال، سازندگان برنامه های تلویزیونی دوران تازه ای را برای مخاطبان خود رقم زدند
///
///
پس از موفقیت سریال نام برده ساخت مجموعه های ماورایی همچون اغماء، پنج کیلومتر تا بهشت و آثار مشابه رواج پیدا کرد
در حقیقت او یک فرشته بود آغازگر چنین سبکی از سریالهای ایرانی در تلویزیون بوده است
او یک فرشته بود پیام مهمی را به تماشاگر متذکر میشود/ کبر و غرور از عوامل مهم سقوط انسان است

///
با تشکر از ثریا قاسمی (بازیگر پیشکسوت سینما و تلویزیون) که هنرنمایی ایشان در این سریال گیرا و به یادماندنی است
ثریا قاسمی در سریالهای در پناه تو و او یک فرشته بود در نقش مادر حسن جوهرچی ظاهر شده است
__________________________________________________
///
موردی که به نظرم جالب اومد
در یکی از قسمتهای سریال (تصویر بالا مربوط به همین سکانسه) وقتی بهزاد (جوهرچی) متوجه احساس فرشته (بهاره افشاری) نسبت به خود میشود
///
////
با چهره ای درهم و نگاهی غمگین مشغول تماشای تلویزیون است، لحظاتی بعدتر بیننده چهره ریچارد گر را در قاب نمایشگر مشاهده میکند
حدس میزنم (مطمئن نیستم) این صحنه مربوط به فیلم بی وفاست (Unfaithful 2002)
داستان این فیلم هم در رابطه با خیانت و شکسته شدن حریم خصوصی خانواده است



RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - آناکین اسکای واکر - ۱۳۹۵/۱۱/۲۴ عصر ۱۲:۲۳

به یاد هنرمند پیشکوت " کاظم افرندنیا "

دیدم انصاف نیست درباره این هنرمند که به تازگی و در گیر و دار خاکسپاری شهدای آتش نشان ما را ترک کرد و لباس آخرت پوشید چیزی ننویسم ، چه اینکه در سالهای دهه های 50 ، 60 و 70 در فیلم ها و سریال های زیادی نقش آفرینی های او را شاهد بودیم .

قصد ندارم فیلموگرافی این هنرمند و یا زندگیش را از صفحات مختلف اینترنت در این نوشتار کپی کنم . نقش های مختلفی از مرحوم " کاظم افرندنیا " در ذهن من باقیست ولی امضای ایشان در ذهن من برای همیشه نقش " عبدلی " برادر بزرگتر در نمایش تلوزیونی " مورچه داره " هست . این نمایش که اقتباسی آزاد و ایرانیزه شده از فیلم " بعضی ها داغشو دوست دارند " به انگلیسی " Some Like It Hot " محصول سال 1959 آمریکا بود تا سالها در فیلم های " بتاماکس " قدیمی بین خانواده های ایرانی دست به دست میشد .

آنجا که مورچه ! سراسر وجود " عبدلی " و  " اسدلی " را فرا گرفته !!! و دو برادر در صدد بازسازی صحنه حرکات موزون ! دختر جوان بر میایند ، تا همیشه در ذهن من خواهد ماند :

" اسدلییییییی وای وای  اسدلیییییی وای واییییی

- مورچه داره !

-کجات داره ؟

- اینجامو اینجامو اینجام داره چییکاررر کنم ؟!

- بِکَنووو بریز بِکَنووو بریز "

در ژانر فیلم های دفاع مقدس نیز چندین فیلم از ایشان دیدم مانند " پایگاه جهنمی " محصول سال 1363 که نقش افسر ارتشی را ایفا کرد که برای جبران گذشته خود داوطلب اعزام به ماموریت شد و در همانجا نیز بر اثر شکنجه با آتش به شهادت رسید .

اما یکی از ماندگارترین نقشهایی که در همین ژانر ایفا کرد نقش " کاک بهرام " در فیلم به یاد ماندنی " کانی مانگا " محصول سال 1366 بود . این نقش ترکیبی بود از عزم ، طنز و تنفر . یکی از جالب ترین دیالوگ های این فیلم بین " کاک بهرام " و " کاک هوشنگ " که نقش آنرا مرحوم " علی ثابت فر " بازی میکرد رد و بدل شد :

- کاک هوشنگ : منم اول همین فکر کردم ولی ایینها تکاورن !

- کاک بهرام : خوب تکاورن که تکاورن ! ما هم پیشمرگیم !

- کاک هوشنگ ( با عصبانیت ) : تو احمق بیشعور اگه این چیزارو نفهمی حق داری ! برای اینکه چوپون بودی ! می فهمی ؟ چوپون ! سر 4 تا پاسدارو بریدی مهم شدی ! والا تو اون کله پوکت به جای مغز پِشکل گوسفند ریختن ! اون وقت با اون قیافه نحسش هی داره به من امر و نهی میکنه مرتیکه جٌلٌمبٌر * خر !

-کاک بهرام ( بعد از رفتن بقیه افراد ) ( با ناراحتی ) :  ما لایق این حرفا بودیم کاک هوشنگ ؟! بعد این همه زحمت مزدمان همینهَ ؟  چوپانی برای شما ننگهَ برای ما افتخارهَ !

صدای خاص ایشان نیز کمک شایانی به ایفای نقش هایشان می کرد .

برایش از خداوند طلب آمرزش و مغفرت میکنم.

یادش گرامی.

* به نقل از لغت نامه مرحوم دهخدا تلفظ صحیح این کلمه " جلنبر " به معنای فرد ژنده پوش است .




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - مراد بیگ - ۱۳۹۵/۱۲/۱۵ صبح ۰۴:۳۹

مااادررر درررد دااارددد

مااادررر جااان دااارددد

مااادررر...

خاموش شد

دیگر صدای لالایی مادرانه از خانه ی سردار تبعیدی بگوش نمیرسد...

بنای مجلل اما قدیمی دوبله ی ایران یکی دیگر از ستونهای محکم خودرا ازدست داد تا تزلل سراپایش را فرا بگیرد ،همچون سرای سردار حسین قلی خان ناصری که طنین صدای سارای خود را ازدست داده وهر لحظه امکان ریزش آن میرود.

و تنها دلخوشی ما شاید همین باشد

آدری هپبورن دیگر مجال هنرنمایی ندارد تا مجبور نباشیم صدای  ناهنجار ونامانوسی را تحمل کرده یا به سبب زل زدن به زیرنویس بازی جدیدش، ظرافت های بازیگریش را ازدست بدهیم.

صبحانه در تیفانی-آدری هپبورن در نقش هالی گولایتلی با صداپیشگی خانم کسمایی

...

بانوی زیبای من-آدری هپبورن در نقش الیزا دولیتلِ با صداپیشگی زنده یاد مهین کسمایی

...

اگر قرار باشد دوباره متولد شوم، دوست دارم دوباره کودکی را تجربه کنم. من کودکی بی نهایت شادی داشتم. زندگی مان بالا و پایین بسیار داشت ، اما با تمام اینها، خیلی شاد بودیم و تلخی‌ها را زود فراموش می کردیم البته دوبله را هم بسیار دوست داشتم ادامه بچگی بود دوست ندارم این بخش را با کسی عوض کنم.

مهین کسمایی در کنار عموی بزرگوارش علی کسمایی(پدر دوبله ی ایران)

...

مکانی در آفتاب- الیزابت تیلور در نقش آنجلا ویکرز با صدا پیشگی مهین کسمایی

...

عشق و مرگ-دایان کیتون در نقش سونجا با صدا پیشگی خانم کسمایی

...

سریال هزار دستان-زری خوشکام (زهرا حاتمی) در نقش آمینه اقدس(عروس خان مظفر) با صداپیشگی خانم کسمایی

...

گنج قارون-فروزان در نقش شیرین با صداپیشگی خانم کسمایی

...

گوشه هایی از فیلم سینمایی مادر ساخته ی زنده یاد علی حاتمی با هنرمندی فریماه فرجامی و صدای ماندگار مهین کسمایی




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سروان رنو - ۱۳۹۶/۵/۱۷ صبح ۱۲:۴۷

خانم ژالو علو  عزیز دیروز شمع 90 سالگی اش را فوت کرد ..... :lovve:

شاه نقش خاله لیلا  ایشان را در روزی روزگاری  به یاد دارید ... nnnn:

ببینید جمشید مشایخی نازنین چطور نگاهش می کنه ... ashk




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - شارینگهام - ۱۳۹۶/۸/۲۳ عصر ۱۰:۰۹

(۱۳۹۵/۶/۶ صبح ۰۱:۱۸)شارینگهام نوشته شده:  

آثار سینمایی و تلویزیونی این مرحوم را اغلب دیده ام، فقط در زمینه تئاتر؛یک کارگردانی بی نظیر به جا گذاشته که تاکنون هیچ ردی از آن نیافته ام:

تئاتر پیروزی در شیکاگو

اجرا شده در سال ۱۳۷۰

با شرکت هنرمندان باسابقه ای از قبیل سیامک اطلسی ،سیروس ابراهیم زاده ،مهدی هاشمی و...

به جاست که ضمن تکریم شخصیت بزرگ مرحوم داوود رشیدی ، آثار کمتر دیده شده ی  ایشان را هم تهیه و نقد و بررسی کنیم.

روحش شاد و یادش گرامی باد

سلام دوستان

یاد هنرمند فقیدمان،مرحوم داوود رشیدی به خیر

یک نشانی از تئاتر معروف پیروزی در شیکاگو به دست آوردم:

http://www.hajirazad.com/index.php/theatre/817-piroozi-dar-chicago.html

از میان شما دوستان کسی  ردی از نام لاتین یا لینک دانلود متن این نمایش نامه سراغ دارد؟shakkk!




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - شارینگهام - ۱۳۹۶/۹/۲۴ صبح ۰۷:۱۸

                 به نام خدا

منوچهر نوذری......مردی برای تمام فصول

توضیح

رسم بر این است که یادنامه ی هر هنرمند فقیدی را در سالمرگ وی منتشر کنند.اینجانب هم از مدت ها قبل در صدد آماده سازی این مطلب بودم.ولی از آن جا که ما ایرانی ها مردمی شب امتحانی هستیم، این کار را به روز 16 آذر یعنی سالروز درگذشت مرحوم نوذری  موکول کرده بودم که درکمال تاسف، به علت به گل نشستن کشتی اینجانب،این امر محقق نشد.به هر حال به مصداق مثل معروف" ماهی را هر وقت از آب بگیری،تازه است." امشب مصمم شدم که با یک هفته تاخیر این یادنامه را به شما یاران تقدیم کنم.امیدوارم که مقبول افتد.

سینما و تلویزیون ایران، تا به حال ستارگان پرفروغ زیادی را به خود دیده است که با هنرنمایی های خود چشم ها را خیره و زبانزد عام و خاص شده اند.

ولی  کمتر کسی رامی توان یافت که در این وادی به گرد پای منوچهر نوذری برسد.

مرحوم نوذری با درخشش در اغلب سطوح هنرهای نمایشی ، بدون شک یکی از برترین هنرمندان تاریخ ایران به شمار می رود.

آن مرحوم در عرصه های مختلف رادیو ، تلویزیون، سینما ، تئاتر و حتی دوبله فعالیتی مدام و موثر داشت.

اما صد حیف و صد افسوس که سال های پایان عمرش را مظلومانه گذراند و غریبانه از دنیا رفت.

روز16 آذر 1384،به راستی روز تلخ و بدیمنی بود.از آن جهت که حادثه ی سقوط هواپیمای خبرنگاران، خبر درگذشت منوچهر نوذری را در خود گم کرد.

همگی ما بر ارزش والای شغل خبرنگاری واقفیم، اما شایسته نبود که مسئولین به پرواز ابدی یکی از چهره های تکرار نشدنی هنر این مملکت بی توجهی کنند.

زندگی نامه و سابقه ی کاری ایشان را همگان می دانند.

بنابراین با تکرار مکررات،وقت شما عزیزان را نمی گیرم و به نقل برخی از خاطرات جالب و شنیدنی ازمحافل گوناگون بسنده می کنم.

خاطره ای از زبان مرحوم نوذری به نقل از مجله ی رشد نوآموز:

وقتی که5ساله بودم،به مدرسه رفتم و سر کلاس تهیه نشستم.در آن زمان به کلاس آمادکی یا همان پیش دبستانی ،تهیه می گفتند.چند روزی از مدرسه رفتن من نگذشته بود که مدیرمان مرا صدا کرد و از من خواست که به مادرم بگویم:به مدرسه بیاید،با او کار دارد.من هم که ترسیده بودم که چه کار بدی ازمن سر زده، به مادرم گفتم.او هم نگران شد و مرا مواخذه کرد.ولی من گفتم که کاری نکرده ام.فردای آن روز،با مادرم به نزد مدیر مدرسه رفتم.مادرم با همان حال نگران و تشویش،ملتمسانه از مدیر خواست که مرا ببخشد.ولی مدیرمان خندید و گفت:"نه خانوم! پسر شما کاری نکرده... من شما را خواستم تا بهتون بگم ، پسر شما لازم نیست سر کلاس تهیه بنشیند.چون تیزهوشه و می تونه از حالا بره سر کلاس اول!":haha::

به نظر من،مسابقه ی هفته بهترین مسابقه ی تاریخ تلویزیون بوده است.

نزدیک10 سال و با اجرای بسیار زیبای منوچهر نوذری.

تسلط بر اجرا و بذله گویی های وی رمز موفقیت این برنامه بود.

بنده ،علاقه مندی خود به سینمای کلاسیک را مدیون مرحوم نوذری می دانم.چون از وقتی که در بخش سینمایی مسابقه ی هفته، بخش هایی از یک فیلم کلاسیک را پخش می کرد،من هم به تدریج با کارگردان ها بازیگران ایرانی وخارجی آشنا شدم.پنج شنبه ها، دفترچه به دست ،منتظر شروع این برنامه می نشستم.هر سوالی که پاسخش را نمی دانستم، می نوشتم تا به اطلاعاتم اضافه شود.در بخش سینمایی هم،یک علامت به اضافه ی بزرگ می کشیدم و نام فیلم و کارگردان آن را یادداشت می کردم.از همین جمع آوری یادداشت ها، به چند فیلم کلاسیک که نامشان را کسی نمی دانست، دست یافتم .مثل

دسته ی فرشتگان به کارگردانی رائول والش

چند خاطره ی خنده دار از مسابقه ی هفته:

بخش سینمایی یکی از برنامه ها، به قسمتی از فیلم ایرانی در مسیر تندباد مربوط می شد.

نوذری: در فیلم چه کسی آیزنه(شوهر خواهر) بود؟

شرکت کننده: آیزنهاور!khande

نوذری:آیزنهاور؟ :cccoشاید آیزنهاور (رییس جمهور اسبق آمریکا) آیزنه ی یه نفر باشه، ولی آیزنهاور نمی تونه  آیزنه باشه!(نگاه کش دار و خنده ی نوذری از این جوک دست اول)khande

***

نوذری:بلندترین آبشار جهان در کجا قرار دارد؟

شرکت کننده:در پس قلعه!khande

***

_از کی بپرسم؟

_از شماره ی16zzzz:

_حواست کجاست؟ما 15شرکت کننده بیشتر نداریم!:!z564b

***

این هم خاطره ی معروف با عادل فردوسی پور

https://www.aparat.com/v/jBWF6/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1_%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3​%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87_%D9%​87%D9%81%D8%AA%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%85%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87%D8%B1_%D9%86%D9​%88%D8%B0%D8%B1%DB%8C

در عرصه ی رادیو هم که با به یادگار گذاشتن دو شخصیت ملون و دست و دل باز،چهره ای طنزآلود از آدم های دو رو و خسیس به نمایش گذاشت.

https://www.aparat.com/v/QgaqV

دوستان عاشق دوبله!

خبر داشتید که اولین دوبلور نقش جیمزباند را در فیلم دکتر نو مرحوم نوذری ایفا کرده بودند؟

این مطلب را در مجله ای سینمایی که مختص مجموعه فیلم های جیمزباند بود، خواندم.

ان شاالله در فرصتی مناسب متن مصاحبه ی آن مجله را اسکن شده به کافه ارسال خواهم کرد.

التماس دعا




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۶/۱۱/۶ عصر ۰۷:۱۵

(۱۳۹۶/۸/۲۳ عصر ۱۰:۰۹)شارینگهام نوشته شده:  

(۱۳۹۵/۶/۶ صبح ۰۱:۱۸)شارینگهام نوشته شده:  

... در زمینه تئاتر، یک کارگردانی بی نظیر به جا گذاشته که تاکنون هیچ ردی از آن نیافته ام:

تئاتر پیروزی در شیکاگو

...

... از میان شما دوستان کسی  ردی از نام لاتین یا لینک دانلود متن این نمایش نامه سراغ دارد؟

تقدیم به شارینگهام گرامی که کنجکاوی‌اش باعث کنجکاوی‌ام شد و سبب‌سازِ خواندنِ یک نمایشنامه‌ی خوب.

شهریورماهِ سالِ گذشته، داوود رشیدی از جمع‌مان رخت بربست. در یادواره‌اش خواندیم که او در ماه‌های آغازین سال 1371 نمایش «پیروزی در شیکاگو» را در تئاتر شهر تهران روی صحنه برده بود؛ و این نمایش موفق شده بود برای نخستین‌بار پای شهروندان معمولی را نیز ـ بجز مخاطبان خاص و قشر روشنفکر ـ به سالن‌های تئاتر باز کند و بازار تئاتر را پُر-رونق‌ سازد [نکـ مقاله‌ی روزگار از دست رفته آقای تئاتر].

پیروزی در شیکاگو

"پیروزی در شیکاگو" را "والتر وایدِلی" (Walter Weideli نکـ ویکی‌پدیا)، نمایشنامه‌نویس سوئیسی، در سال 1962 با عنوان اصلیِ "Résussir à Chicago" به زبان فرانسه نگاشته بود و فرانسوا سیمون (+) آن را در تئاتر کاروژ به روی صحنه برده بود. در این نمایش، داوود رشیدی هم بازی داشت؛ و یک کپی از نوشته‌ی وایدِلی را با خود به ایران آورده و بعدها به فارسی ترجمه نموده بود. ظاهراً خودِ وایدلی هم تا کنون کارش را مستقلاً منتشر نکرده است (!) طوری که به جز ترجمه‌ی فارسیِ رشیدی، معدود ترجمه‌هایی به زبان‌ چک (سال 1964 ـ با عنوان Kariéra v Chicagu) و آلمانی و لهستانی از این اثر موجود است و بس.

تصاویری از "والتر وایدِلی" در سال 1972، از مصاحبه‌اش در برنامه‌ی تلویزیونیِ En personne

والتر وایدلی

پیروزی در شیکاگو

داستان (مطابق ترجمه‌ی فارسی) :

در سال‌های 1920 در شیکاگو، گریگور اسمال خبرنگار جوان روزنامه‌ی شیکاگو-تایمز شبی حین گشت‌زنی در اطراف بندر، متوجه می‌شود که فرد ناشناسی تعقیب‌اش می‌کند. فرد ناشناس (که می‌فهمیم نام‌اش "باتل‌جو"ست) خبری دست اوّل به اسمال می‌دهد: پسرِ خردسالِ آقای کراسول (صاحب کارخانه‌های ماشین‌سازی) را دزدیده‌اند. اسمال به کمک مستخدمه‌ی سیاهپوستی به نام روزا ویلسون، خود را به داخل تجارتخانه‌ی کراسول می‌رساند و خواهان مصاحبه با او می‌شود. ولی متوجه می‌شود که کراسول ـ از بیم جانِ فرزندش ـ میل ندارد که پلیس در این کار دخالت کند و می‌خواهد پنج میلیون دلار درخواستیِ بچه‌دزدها را به آنها بدهد. کراسول از اسمال می‌خواهد که درین‌باره تا 24ساعت سکوت کند تا خودش کار را فیصله دهد؛ و در ازای این سکوت، 1000دلار پاداش به اسمال پیشنهاد می‌کند ... .

مهدی هاشمی (در نقش گریگور اسمال) و کاظم هژیرآزاد (در نقش باتل‌جو)

پیروزی در شیکاگو

کاظم هژیرآزاد، سیامک اطلسی، فریماه فرجامی و جمع بازیگران "پیروزی در شیکاگو"

پیروزی در شیکاگو

دانلود نمایشنامه:

دستیابی به ترجمه‌ی رشیدی برایم کار دشواری بود. ردّ نمایشنامه را در کتاب "درخت تبریزی دوم" (جلد اوّل مجموعه آثار نمایشی داوود رشیدی) یافته بودم ولی بضاعت ناچیز کتابخانه‌های شهرستان، هر بار مأیوس-ام می‌کرد. سرانجام در یک غروبِ "دی-ماه"ـی آن را در کتابخانه‌ی تخصصی ادبیات در باغ غدیر اصفهان یافتم و با موبایل کل-اش را عکسبرداری کردم. عکس‌ها را تا جایی که ممکن بود به لحاظ نور و کنتراست تنظیم کردم و در قالب یک فایل پی.دی.اف در اینترنت قرار داده‌ام؛ که می‌توانید آن را از اینجا دانلود کنید [پسوُرد فایل پی.دی.اف: dondiegocafeclassic].

نقد و نظر:

حتماً از اجرای نمایش "پیروزی در شیکاگو" در سالن اصلی تئاتر شهر تهران، فیلمی هم موجود است؛ که نتوانسته‌ام آن را بیابم. ولی در معرفی و نقدِ این نمایش، مقاله‌ی خوبی از آقای محسن بیگ‌آقا در نشریه‌ی ادبستان فرهنگ و هنر (شماره 30، خرداد 1371) یافتم که اینجا به اشتراک گذاشته‌ام.

والتر وایدلی




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - شارینگهام - ۱۳۹۶/۱۱/۷ عصر ۱۱:۴۰

درود بریاران کافه به خصوص دوست گرامی  ما

دون دیه‌گو دلاوگا

با این لطف و عنایت سخاوتمندانه تان، بنده را خیلی خوشحال کردید.

زبان این حقیر از بیان این همه لطف و مرحمت قاصر است.

پس این تحفه ی ناچیز را از حقیر بپذیرید:




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - شارینگهام - ۱۳۹۶/۱۱/۲۰ صبح ۰۴:۱۴

                                                          به نام خدا

درود بر یاران کافه:heart:

خوشحالم که پس از مدت ها مجال یافتم تا در این  محفل حضور یابم.

با توجه به این که مصاحبه ی مرحوم نوذری موردتوجه برخی از دوستان قرار گرفت و با لطف و عنایتشان  این حقیر را دلگرم کردند، برآن شدم که مصاحبه ای دیگر از یکی از هنرمندان فقید کشورمان را به خدمتتان تقدیم کنم.

این مصاحبه مربوط می شود به  صاحب یکی از ماندگارترین صداهای تاریخ دوبله

مرحوم مغفور مرتضی احمدی

امیدوارم که مقبول افتد.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۶/۱۲/۷ صبح ۰۱:۲۹

(۱۳۹۶/۱۱/۲۰ صبح ۰۴:۱۴)شارینگهام نوشته شده:  

... این مصاحبه مربوط می شود به صاحب یکی از ماندگارترین صداهای تاریخ دوبله

مرحوم مغفور مرتضی احمدی

با تشکر از کاپیتان "شارینگهام" گرامی؛ در این مصاحبه، نکته‌ای بود که امیدوارم دوستانِ آشنا با دوبله توضیح بیشتری دهند. ادعا شده زمانیکه کارتون پینوکیو از ژاپن خریداری شد ـ هیچکس نبود ترجمه‌اش کند و یکسالی بلاتکلیف در آرشیو مانده بود و میخواستند آن را پس بدهند (!) «گفتیم بدهید خودمان یک کاریش میکنیم. سه روز من و کیهان کیانی [احتمالاً منظور کنعان کیانی باشد] و ناهید امیریان از صبح تا شب فیلم را می‌دیدیم. تصمیم گرفتیم همه‌ دیالوگ‌ها را بصورت بداهه بگوییم» (!)




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - لوک مک گرگور - ۱۳۹۶/۱۲/۱۷ صبح ۰۷:۰۷

(۱۳۹۶/۱۲/۷ صبح ۰۱:۲۹)دون دیه‌گو دلاوگا نوشته شده:  

(۱۳۹۶/۱۱/۲۰ صبح ۰۴:۱۴)شارینگهام نوشته شده:  

... این مصاحبه مربوط می شود به صاحب یکی از ماندگارترین صداهای تاریخ دوبله

مرحوم مغفور مرتضی احمدی

با تشکر از کاپیتان "شارینگهام" گرامی؛ در این مصاحبه، نکته‌ای بود که امیدوارم دوستانِ آشنا با دوبله توضیح بیشتری دهند. ادعا شده زمانیکه کارتون پینوکیو از ژاپن خریداری شد ـ هیچکس نبود ترجمه‌اش کند و یکسالی بلاتکلیف در آرشیو مانده بود و میخواستند آن را پس بدهند (!) «گفتیم بدهید خودمان یک کاریش میکنیم. سه روز من و کیهان کیانی [احتمالاً منظور کنعان کیانی باشد] و ناهید امیریان از صبح تا شب فیلم را می‌دیدیم. تصمیم گرفتیم همه‌ دیالوگ‌ها را بصورت بداهه بگوییم» (!)

ضمن تشکر از دو دوست عزیز کاپیتان شارینگهام به خاطر این پست زیبا و دون دیه گو  به خاطر اشاره ای که به این بخش از مصاحبه کردند ، برای من هم خوندن این موضوع جالب بود. البته قبلا یکجا خونده بودم که معمولاً انیمیشن ها به همراه متن دیالوگ هاشون خریداری می شده و مترجمین از روی اونها ترجمه می کردند. اما انگار متن دیالوگ ها همراه این کارتون نبوده.

چقدر این قضیه صحت داره رو نمی دونم ولی خوب واقعا کسانی که در کشور خودشان یک زبان خارجی رو یاد می گیرند ترجمه متون براشون خیلی ساده تره تا شنیدن و درک دیالوگها. از طرفی هم داستان پینوکیو  داستانی مشهور است و اکثرا باهاش آشنایی دارند. اعمال شخصیت ها هم داستان را بیشتر مشخص می کنه. بنابراین احتمالا با وجود اینکه دیالوگ ها عوض شدند اما داستان  در دوبله فارسی تا حد زیادی تغییر نکرده و تقریبا همون مسیر رو در پیش گرفته.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۶/۱۲/۲۰ عصر ۰۹:۳۶

(۱۳۸۹/۹/۱ صبح ۱۱:۳۴)پایک بیشاپ نوشته شده:  

بی تردید کارتون «پینوکیو» را همه به یاد دارند. ترکیب صداهای زوج «مرتضی احمدی» به جای روباه مکار ...

از نکات جالبی که مرتضی احمدی در مورد این دوبله بهش اشاره میکرد این بود که این سریال بدون دیالوگ وارد ایران شد و کل دیالوگ ها رو در هنگام دوبله تولید کردند!!

(۱۳۹۶/۱۲/۱۷ صبح ۰۷:۰۷)لوک مک گرگور نوشته شده:  

... اما انگار متن دیالوگ ها همراه این کارتون نبوده. چقدر این قضیه صحت داره رو نمی دونم ...

ظاهراً این قضیه صحت داره و قبلاً هم در کافه جناب پایک بیشاپ با تعجب به آن اشاره کرده بودند.




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - سروان رنو - ۱۳۹۷/۴/۸ صبح ۱۰:۴۹

در خبرهای دیروز آمده بود که مهدی فخیم زاده دچار حادثه شده و بستری هستند.

کارهای هنرمندانه ایشان و شخصیت های ماندگاری که ساخته اند ( نمکی , اصغر کپک , عمر سعد و ...) در یاد همه ما هست. خاطره زیبایی در یکی از سایت ها از ایشان دیدم که خواندن آن برای دوستان جالب خواهد بود:

تمرین کاراته با علی حاتمی در باشگاه خانگی فخیم زاده 




تنها صداست که می ماند - مراد بیگ - ۱۳۹۷/۶/۲۴ صبح ۱۱:۴۹

بعد از تو ، دلم برای باغچه می سوزد ...

سربرگ اشعار فروغ را  که جمع ببندیم می شود حال و روز این روزهایمان...

 بغض پشت بغض در گلویمان می پیچد...

مهدی آرین نژاد هم رفت...

وقتی در اوج کلافگی و استیصال نه قلم در دست می چرخد ، نه زبان در کام ...



حال همه ی ما خوب است...

...

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

تنها صداست که می ماند...

 




RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۷/۹/۲ صبح ۰۱:۱۸

(۱۳۹۶/۱۱/۶ عصر ۰۷:۱۵)دون دیه‌گو دلاوگا نوشته شده:  

(۱۳۹۶/۸/۲۳ عصر ۱۰:۰۹)شارینگهام نوشته شده:  

(۱۳۹۵/۶/۶ صبح ۰۱:۱۸)شارینگهام نوشته شده:  

... در زمینه تئاتر، یک کارگردانی بی نظیر به جا گذاشته که تاکنون هیچ ردی از آن نیافته ام:

تئاتر پیروزی در شیکاگو ...

... از میان شما دوستان کسی  ردی از نام لاتین یا لینک دانلود متن این نمایش نامه سراغ دارد؟

تقدیم به شارینگهام گرامی که کنجکاوی‌اش باعث کنجکاوی‌ام شد و سبب‌سازِ خواندنِ یک نمایشنامه‌ی خوب.

شهریورماهِ سالِ گذشته، داوود رشیدی از جمع‌مان رخت بربست. در یادواره‌اش خواندیم که او در ماه‌های آغازین سال 1371 نمایش «پیروزی در شیکاگو» را در تئاتر شهر تهران روی صحنه برده بود ... .

از بهمن‌ماهِ سال گذشته که مطلب بالا را نوشتم تا سه‌شنبه‌ی پیش (22 آبانِ 97) که در ویژه‌برنامه‌ی "تماشا"ی بی‌بی‌سی فارسی، مستندی از زندگیِ تئاتری زنده‌یاد داوُد رشیدی نمایش داده شد، به دنبال فیلمی از "پیروزی در شیکاگو" بودم ــ همان نمایشی که بسیاری، آن را اوّلین تئاتر حرفه‌ای بعد از پیروزیِ انقلاب در ایران می‌دانند.

و سرانجام حاصل شد. از آن مستند 50 دقیقه‌ای، حدودِ 10دقیقه-اش اختصاص به پیروزی در شیکاگو داشت.

با دیدنِ پشت صحنه‌هایش به وجد آمدم: دیدنِ زنده‌یاد بابک بیات که برای اوّلین‌بار بعد از انقلاب، موسیقی جاز ساخته‌ی خود را روی صحنه‌ی تئاتر می‌برد ... دیدنِ علیرضا عصّار ِ جوان ... دیدنِ زنده‌یاد مرتضی ممیز (که طراح دکور، لباس و آفیش بود) ... و دیدنِ فریماه فرجامی (که ستاره‌ای پُرفروغ بود با چشم‌هایش) ... و یک دریغ؛ دریغی بعد از شنیدنِ حرف‌های مهدی هاشمی، که چطور نمایشی با آن همه بازیگر و آن همه استقبال را که "بلیت‌هایش همه در آغاز هفته فروخته و رزرو می‌شد تا آخر هفته" زودتر از موعد، پایان دادند و پایین کشیدند!

و اینجا در آپارات ــ به یادِ تلاش و عشق هنرمندی که یکبار "پیروزی در شیکاگو" را در تئاتر کاروژ در سوئیس بازی کرد؛ و دیگربار در میهن-اش آن را کارگردانی کرد ...




چهل تیکه - به یاد استاد منوچهر نوذری - مراد بیگ - ۱۳۹۷/۹/۱۶ عصر ۱۲:۴۶

زحق توفیق خدمت خواستم ،دل گفت پنهانی:

از این بهتر چه می خواهی که خلقی را بخندانی.

وجودت از طلا بود و اول و وسط و آخر خنده بودی تو روزهایی که ... خندیدن سخت شده  بود؛

نه ...

ممکنه صبح آدینه ها بعد تو برنامه ای ساخته باشند که قصدشون آوردن تبسمی بر لب بوده باشه اما اونی نیست که دلهای مردم میخواست ...

اصلا گندت بزنن رادیو با برنامه یِ صبح جمعه با شمایت ، بی استاد عزیز ...



https://www.aparat.com/v/Ygldx

تو این ایامی که غم و غصه شده چاشت تازه برای سفره های خالیِ ناشی از نابرابری

 یاد دست و دلبازترین مرد رادیو و تلوزیون ، در گرما بخشیدن به دلهای یخ زده بخیر ...




RE: چهل تیکه - به یاد استاد منوچهر نوذری - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۷/۹/۱۷ عصر ۰۱:۰۱

(۱۳۹۷/۹/۱۶ عصر ۱۲:۴۶)مراد بیگ نوشته شده:  

https://www.aparat.com/v/Ygldx

ممنون مراد بیگ گرامی برای به اشتراک‌گذاشتن این برنامه. پارسال هم برنامه‌ی "چهل‌ تیکه" یه بزرگداشت واسه منوچهر نوذری گرفته بود که میشه اینجا در آپارات دید؛ ولی در برنامه‌‌ی امسال [که لینک‌ش رو گذاشتین]، کارتون دهه‌ی 50ـیی "راکی و بول‌وینکل" با دوبله‌ی قدیمی و صدای منوچهر نوذری غنیمت‌ بود.

راکی و بولوینکل




به زمان ِ زاون - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۷/۹/۱۷ عصر ۰۱:۳۴

(۱۳۹۳/۱۲/۲ عصر ۱۱:۴۶)زاپاتا نوشته شده:  

زاون قوکاسیان رفت ... پس از تحمل ماه‌ها درد و رنج زاون رفت. یکی از منتقدان و پیگیران سینمای اندیشه‌گرا. ... یکی از بهترین کتابهای زاون فقید درباره بهرام بیضایی. کتاب گفتگوی زاون و بهرام اولین بار در بهارسال 1371 چاپ شد که حاصل 28 ساعت گفتگو با این فیلمساز بزرگ سینمای ایران است ... .

در این پاییز که رو به افول است، در معدود ساعاتِ سیاحت، دیدنِ تندیس زاوِن قوکاسیان در میدان جُلفای اصفهان برایم بس شوق‌انگیز است! پیش ازین، سراغ نداشتم که یک میدان و فضای شهری را در ایران مزیّن به تندیس یک "منتقد سینما" کرده باشند. دست اصفهانی‌ها درد نکند که همیشه پیشرو هستند!

تندیس زاون، همزمان با سی‌و یکمین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان در شهریورـماهِ امسال رونمایی شد ــ تندیسی که با "لبخندِ معروفِ زاون" بر دلنشینی این میدانِ کوچک می‌افزاید و صمیمیتِ و صفای فضا و حالِ خوبِ بازدیدکنندگانْ را دوچندان می‌کند!

تندیس زاون در میدای جُلفای اصفهان

عکس‌ها از: نگارنده

[عکس پانورامای اوّل، با کلیکْ بزرگنمایی دارد]

پانورامای میدان

تندیس زاون

تندیس زاون

تندیس زاون

میدان جلفا

میدان جلفا در شب

تندیس زاون در شب

همزمان با رونمایی از این تندیس، در گالری یکِ موزه‌ی هنرهای معاصر اصفهان، نمایشگاهی از پوسترهای قدیمی آرشیو شخصیِ زاون قوکاسیان برپا بود. 13شهریورـماه‌ که برای انجام کاری به اصفهان رفته بودم، فرصتی دست داد تا از آن بازدید کنم: نمایشگاهی با عنوانِ "به زمانِ زاون".

مهدی تمیزی، مدیر موزه‌ی هنرهای معاصر اصفهان، معرفیِ نمایشگاه را با این کلام شیوا آغازیده بود:

در زمانه‌ای که زاون قوکاسیان می‌زیست، قصه‌ها و رنگ‌ها در سینما جور دیگری بود. انگار تعریف و بازخوانیِ فیلم از زبانِ زاون، زاویه‌ای پنهان و فراموش‌شده بود که می‌شد پابه‌پای زاون کشف‌اش کرد. بیان و نگاهِ زاون به سینما عاشقانه بود. چندان که تا آخر عمر نیز با همین دردانه عشق‌اش زیست و عاشقی کرد ....

به زمان زاون

توضیح نمایشگاه

برخی از پوسترهای به نمایش‌درآمده، همانطور که آقای تمیزی اشاره داشتند، از تکنیک‌های ابتدایی چاپ برای نشر بهره برده‌اند و نخستین فرایندهای هنر گرافیک را نشان می‌دهند.

در اینجا عکس یکسری ازین پوسترها را تقدیم دوستان میدارم. عکس‌ها همه از نگارنده است و با کلیکْ بزرگنمایی دارند:

پوستر فیلم همچون در یک آینه

پوستر تجلیل از روبر برسون

پوستر تجلیل از ژان لوک گدار

پوستر فیلم بوف کور

پوستر فیلم سیاه و سفید

پوستر فیلم شازده احتجاب

پوستر فیلم سفر

پوستر آخری، متعلق است به فیلم سفر (1351) ــ ساخته‌ی "بهرام بیضایی". زاون، "بیضایی" را "ایرانی‌ترین فیلمساز ایرانی" و آثارش را کمال مطلوبِ خود می‌خواند؛ و دو کتاب درباره‌ی این فیلمساز تألیف نموده است: "گفت‌وـگو با بهرام بیضایی" و "مجموعه مقالات در نقد و معرفی آثار بهرام بیضایی". کتاب اوّلی (گفت‌وـگو) بصورت PDF در اینترنت موجود و قابل دانلود است؛ ولی ردّی از کتاب دوّم (مجموعه مقالات) نیافتم. بنابراین با عکسبرداری از آن، بخش‌هایی را بصورت PDF در اینجا گذاشتم.

کتاب زاون درباره بیضایی

---------------------------------------

پی‌نوشت:

فیلم سفر (1351) از تحسین‌شده‌ترین فیلم‌های بیضایی است. این فیلم موفق شد جایزه‌ی مخصوص مجسمه‌ی طلایی هفتمین فستیوال جهانی فیلم‌های کودکان و نوجوانان تهران (10 تا 20 آبان‌ماه 1351) را از آنِ خود کند؛ و نیز برنده‌ی جایزه‌ی دوّم (مدال نقره) از فستیوال فیلم مسکو شود. علاقمندان می‌توانند این فیلم را بطور کامل از دراپ‌باکس دریافت و دانلود نمایند [اگر بجای دانلود، قصد تماشای آنلاین دارید، باید با نام کاربریْ وارد دراپ‌باکس شوید؛ وگرنه بیش از 15 دقیقه نمایش داده نمی‌شود].

سفر بهرام بیضایی




بیاد استاد پرویز بهرام - مراد بیگ - ۱۳۹۸/۳/۸ صبح ۰۴:۵۵

شاید توصیف صدایش کار بیهوده‌ای باشد ، چون اصلاً صدا خواندنی نیست ، شنیدنی است

کمتر کسی است که صدای او را نشناسد ، صدایی که به جهت حضور پرفروغ در برجسته ترین فیلمهای سینمایی و مستند‌های تاریخی ، اینک دیگر به یک نشانی تبدیل شده  ، یک نشانی برای سفر به اعماق تاریخ

(لینک کامل مطلب)


هر آنچه باید در مقام استاد نوشت ، تمام و کمال در دو خط بالا توسط دوست صاحب قلمی در نکوداشت ایشان به رشته ی تحریر در آمده است ...
روحشان قرین رحمت الهی و یادشان همیشه گرامی باد.



گوشه هایی از مجموعه ی تلویزیونی سلطان صاحبقران (1354) ساخته ی علی حاتمی - با هنرمندی ناصر ملک مطیعی در نقش امیر کبیر و صداپیشگی پرویز بهرام

https://www.aparat.com/v/7QPF6