تالار   کافه کلاسیک
آخرین فیلم کلاسیک که دیدم ... - نسخه قابل چاپ

+- تالار کافه کلاسیک (http://cafeclassic5.ir)
+-- انجمن: تالارهای عمومی (/forum-21.html)
+--- انجمن: کافه ریک (/forum-44.html)
+--- موضوع: آخرین فیلم کلاسیک که دیدم ... (/thread-46.html)


آخرین فیلم کلاسیک که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۸/۲/۳۰ عصر ۰۱:۰۵

بلا نسبت شما ... روم به دیوار ... من رفتم اخراجی های 2 رو دیدم [تصویر: shame.gif]

فکرش رو بکنید آدم 2 روز قبلش بازداشتگاه شماره 17 بیلی وایلدر رو دیده باشه و بعد بره
یه فیلم بازداشتگاهی اینطوری ببینه [تصویر: tauruss.gif]
بیشتر از این ناراحت شدم که چرا 2000 تومن ریختم به جیب این آدما... [تصویر: 4fvgdaq_th.gif]البته بعدش خودم رو دلداری دادم که :
نه ! نصف این پول به سینما دارها میرسه و سینمای مملکت تقویت میشه [تصویر: 2chw5mg.gif]

نیمه اول فیلم تا حدودی قابل تحمل بود Dodgyاما نیمه دوم و آخرای فیلم از بس شعاری شد و مسخره ،
داشت حالم به هم می خورد. :@ موضوع فیلم جای کار خیلی داشت و می شد خیلی موقعیت های طنز
بهتری ساخت و دیالوگ های بهتری هم جایگزین کرد. ده نمکی برای نوشتن قسمت سوم حتما باید با چند تا
فیلمنامه نویس خبره تر کار کنه ...

[تصویر: 02.jpg]


دیگه حالم از این بازیگر ( هاشمی ) که همیشه نقش های مثبت بازی می کنه به هم می خوره.
بهش حساسیت پیدا کردم . [تصویر: www_MyEmoticons_com__burp.gif]

[تصویر: index.php?module=pagesetter&type=fil...p;pid=1754]


RE: - سروان رنو - ۱۳۸۸/۵/۲۳ صبح ۰۲:۲۷

[تصویر: 51M2VCA45ML._SL500_AA280_.jpg]

به همت ژیواگو عزیز که در سایت پرنده آبی هستند فیلم دسته فرشتگان را دیدم.

در مورد صداگذاری حرفه ای فیلم ( که میشه گفت در حد ملی هست ) در تاپیک دوبله جداگانه خواهم نوشت
اما در مورد خود فیلم باید بگم که فیلم زیبایی بود. نیمه اول فیلم فضایی شبیه به بر باد رفته داشت درست همان
مزرعه ها و مشکل بردگان و پس زمینه جنگ شمال و جنوب آمریکا به علاوه کلارگ گیبل که در کهولت هم همچنان
با ابهت و جذاب است.

[تصویر: Band_of_Angels_COLOR_8X10_2.jpg]


اما به جای ویوین لی ما اینجا یه بازیگر زن جدید داریم که اسمش برام خیلی آشنا نبود اما از نظر زیبایی یه سر و
گردن از اون بالاتر بود ! یه اسمی شبیه به کاردیناله یا مشابه این بود که به نظر ایتالیایی می اومد ( این ایتالیا
معدن زنان خوشکل دنیاست: سوفیا لورن - الیدا ولی - همین جدیده و ... ) فیلم به خصوص در نیمه دوم تعلیق
خوبی داره و تا آخرین لحظه آدم می خواد بدونه جریان به کجا ختم میشه.

کیفیت تصویر در اون نسخه ای که من دیدم عالی بود که البته تکنولوژی تکنی کالر هم در اون بی تاثیر نیست.
کیفیت صدای دوبله هم کاملا صاف و شفاف بود و نسخه ای که من دیدم حتی زیرنویس دوزبانه و دو باند صدای
زبان اصلی هم داشت.

حدس می زنم صدای دوبلور گیبل با بربادرفته فرق داشت و مسلما حسین عرفانی نبود اما خوب بر چهره مسن
تر شده گیبل می نشست. فعلا این اطلاعات رو بدون تقلب و از حفظ در این نیمه شب داشته باشید. اطلاعات
بیشتر رو می تونید در IMDB پیدا کنید. نام اصلی فیلم Band of Angles هست.

  .

پ.ن: الان رفتم تحقیق کردم. اون زنه اسمش دی-کارلو هست و متولد آمریکا. البته از اسمش معلومه که ذاتا
بچه ایتالیاست ! Big Grin



RE: - soheil - ۱۳۸۸/۷/۲۲ صبح ۱۰:۵۱

. کیفیت صدای دوبله هم کاملا صاف و شفاف بود و نسخه ای که من دیدم حتی زیرنویس دوزبانه و دو باند صدای زبان اصلی هم داشت. حدس می زنم صدای دوبلور گیبل با بربادرفته فرق داشت و مسلما حسین عرفانی نبود اما خوب بر چهره مسن تر شده گیبل می نشست. فعلا این اطلاعات رو بدون تقلب و از حفظ در این نیمه شب داشته باشید. اطلاعات بیشتر رو می تونید در IMDB پیدا کنید.

سلام بر سروان رنو عزيز

دوبلور كلارك گيبل در اين فيلم و همچنين دوبله اول بر باد رفته و چند فيلم ديگر همين بازيگر چنگيز جليلوند هستند.

البته به نطر من صداي حسين عرفاني تناسب بيشتري با چهره كلارك گيبل دارد.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - MunChy - ۱۳۸۸/۸/۱۸ عصر ۰۶:۳۵

آخرین فیلمی که دیدم گتسبی بزرگ محصول 1949 بود که برای نوشتن مقاله ای پیرامون نسخه های سینمایی و تلویزیونی این اثر ادبی نوشته اسکات فیتزجرالد دیدمش. از بین مواردی که پیرامون این کتاب ساخته شده سه مورد که به ترتیب محصول سالهای 1949,1974 و 2000 هستند همچنان در دسترس قرار دارند. همچنین در سال 1926 نسخه صامتی (آقا تاپیک صامتی که ما زدیم کوش!؟ میخواستیم پست بدیم!) بر اساس این کتاب ساخته شده که متاسفانه از موارد از دست رفته تاریخ سینما به حساب میاد. در مجموع آلن لد در نقش گتسبی کاملا متوسط بود, سینما هنوز جی گتسبی واقعی رو پیدا نکرده ...




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۸/۸/۱۹ صبح ۱۲:۳۷

(۱۳۸۸/۸/۱۸ عصر ۰۶:۳۵)MunChy نوشته شده:    آقا تاپیک صامتی که ما زدیم کوش!؟ میخواستیم پست بدیم!

در پی انجام کودتای مخملی در کافه و بروز اغتشاشات ، بعضی تاپیک ها به کهریزک منتقل شدند   [تصویر: minzdr.gif] بد نیست دوباره استارتش کنی .( در بخش سینمای کلاسیک )  هر چی باشه ، بنا به قولی ، سینمای صامت ، ناب ترین شکل سینماست.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - Classic - ۱۳۸۸/۱۱/۱ صبح ۰۱:۱۵

بالاخره بعد از مدت ها برنامه ریزی ! فیلم از نفس افتاده ( نسخه دوبله ) را که به تازگی خریده بودم ، امشب دیدم. فیلمی ساده و زیبا از ژان لوک گدار فرانسوی با بازی به یاد ماندنی ژان پل بلموندو به نقش میشل پوکار . دوبله فیلم جدید بود و صدای چنگیز جلیلوند برازنده پل بلموندو . دوبلور بازیگر زن فیلم ( ژان سیبرگ ) هم درست و به جا انتخاب شده بود. ( مینو غضنوی ؟! ) متاسفانه طبق آنچه در دوبله های جدید مرسوم است ، قسمت زیادی از دیالوگ های عاشقانه فیلم تغییر داده شده بود و تقریبا تمام صحنه های عشقی اثر نیز بدون دوبله بود ! ( شیر بی یال و دم و اشکم ) .البته  به برکت زیرنویس انگلیسی ، دیالوگ های فیلم را می شد فهمید اما خب ، خواندن کی بود مانند شنیدن ؟! .

میشل ( بلموندو ) یک سارق خوش مشرب است که عاشق دختری زیبا و  آمریکایی که در پاریس  کار می کند شده است. پلیس در تعقیب میشل است و زندگی پر گریز میشل با وجود دخترک بغرنج تر می شود اما میشل عاشق دختر است و دختر هم بر سر دو راهی عشقی گرفتار آمده است ... سکانس پایانی فیلم یکی از زیباترین و تاثیرگذارترین صحنه های تاریخ سینماست ...  یک فیلم زیبا از موج نو فرانسه با کارگردانی استادانه ، ریتم تند ، و اداهای دوست داشتنی بلموندو که دوست دارد مثل بوگارت سیگار بکشد و لب بالاییش را بخاراند ! در ضمائم DVD فیلم نوشته شده است که گدار این فیلم را با شیوه 16 میلیمتری ساخته است اما کیفیت تصویر به لطف بازسازی کامپیوتری مناسب است.

لینک در IMDB . سال 1960  فرانسه - 90 دقیقه - سیاه و سفید

پ.ن:  در فیلم احساس می شود که برخی نماها به تندی قطع Cut می شود. ( به خصوص نماهای عاشقانه ) کسی می داند آیا این توسط خود گدار انجام شده یا اینکه به ضرورت سانسور در آن زمان مجبور شده است برخی صحنه ها را از فیلم حذف کند ؟ در لینک کامنت های IMDB  فیلم هم دیدم که این بحث شده بود .




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - Negar - ۱۳۸۸/۱۲/۱۷ صبح ۰۱:۲۳

(۱۳۸۸/۱۱/۱ صبح ۰۱:۱۵)IranClassic نوشته شده:  

پ.ن:  در فیلم احساس می شود که برخی نماها به تندی قطع Cut می شود. ( به خصوص نماهای عاشقانه ) کسی می داند آیا این توسط خود گدار انجام شده یا اینکه به ضرورت سانسور در آن زمان مجبور شده است برخی صحنه ها را از فیلم حذف کند ؟ در لینک کامنت های IMDB  فیلم هم دیدم که این بحث شده بود .

    کلاسیک عزیز

   گدار در بیشتر آثارش و از جمله این فیلم، از تکنیک فاصله گذاری برای دور شدن از احساساتی گرایی و

   داشتن فاصله ی احساسی با تماشاگر در جهت بکار گرفتن منطق او استفاده می کنه.

   یکی از شیوه های اعمال فاصله گذاری، جامپ کات هست که به فوریت، تغییر زمان و یا مکان رو به

   تماشاگر، القا و او رو دچار شوک تصویری می کنه و به این وسیله از احساس همذات پنداری با شخصیت

  ها و در نتیجه  درگیری حسی جلوگیری می کنه.

   به عنوان مثال در همین فیلم، نمایی هست که دختر با لباسی خاص دیده می شود و در نمایی

  که بلافاصله بعد از آن آمده (و تماشاگر ناخودآگاه انتظار تداوم داره) ظاهر لباس او عوض می شه.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۹ عصر ۰۵:۰۳

و بالاخره موفق شدم يه فيلم ببينم :!z564b با اينكه حين ديدن فيلم 6 بار كات دادم و رفتم در رو باز كردم ولي با اين حال تونستم تمومش كنم. در مقايسه با فيلم قبلي كه 2 هفته طول كشيد ببينمش عالي بود ::ok:

خوب متاسفانه اين فيلم كلاسيك نبود دوستان ببخشن ولي به هر حال آخرين فيلمي بود كه ديدمش.

چقدر حرف (ور) زدم بريم سر اصل مطلب:

اسم فيلم بود milk of sorrow محصول 2009 اشتباه نكنم اسپانيا. بزار ببينم..........آهان درسته اينم لينك IMDB يش: /http://www.imdb.com/title/tt1206488

من اهل تعريف كردن نيستم ولي اولشو ميگم شايد دوستان طلبه شدن ببيننش:

داستان از اين قراره يه پيرزن فاحشه ميميره و دخترش ميخواد ببردش يه روستاي ديگه خاكش كنه ولي پول نداره......

باقيش رو ببينيد و راستي فكر ميكنم پيدا كردن اين فيلم برا همه آسون نباشه ، اگه كسي خواست پيام بزاره من براش ميفرستم (البته در راه خدا):ttt1

اين فيلم برا اونا كه برا گذروندن وقت فيلم ميبينن شايد كشش نداشته باشه چون اوج و فرود خاصي نداره و برا اينجور فيلم بينا توصيه نميكنم

راستي دوستان من اين لينك IMDB رو  بلد نبودم حرفه اي بزارمش ، دوستان اگه لطف كنن راهنماييم كنن خوشحال ميشم

تا كي دوباره بتونم فيلم ببينم خدا حافظ




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۱ عصر ۰۱:۲۹

سلام

مثل اينكه معجزه شده تو اين هفته 2 تا فيلم ديدم:rolleyes:

اوليش رو كه قبلا نوشتم برم سراغ دوميش

فيلم نيش (the sting) محصول 1973 آمريكا با هنرنمايي پل نيومن ، رابرت ردفورد و رابرت شاو و به كارگرداني جورج روي هيل در ژانر كمدي / جنايي و درام

اينم يه پوستر زيبا از فيلم

اين فيلم 7 اسكار ميبره از جمله اسكار بهترين كارگردان و بهترين فيلم

دوستان حتما اين فيلم رو اگه نديدن تهيه كنن

اينم عكس دو تا بازيگر فيلم در كنار هم

هنرنمايي دو تا بازيگر دوست داشتني در كنار هم يه فيلم زيبا رو خلق كرده

اينم لينك IMDB فيلم:

http://www.imdb.com/title/tt0070735

هر كدوم از دوستان به اين فيلم دسترسي نداشت پيام بده براش ميفرستم رفاقتي::ok:




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - Classic - ۱۳۸۹/۲/۱۱ عصر ۱۰:۳۹

(۱۳۸۹/۲/۱۱ عصر ۰۱:۲۹)موسيو وردو نوشته شده:  

فيلم نيش (the sting) محصول 1973 آمريكا با هنرنمايي پل نيومن ، رابرت ردفورد و رابرت شاو و به كارگرداني جورج روي هيل

دوستان حتما اين فيلم رو اگه نديدن تهيه كنن .هنرنمايي دو تا بازيگر دوست داشتني در كنار هم يه فيلم زيبا رو خلق كرده

بعید می دونم کسی از اعضاء کافه باشه که این فیلم رو ندیده باشه. میشه گفت که یکی از زیباترین و تمیزترین کلاه برداری های تاریخ سینما در این فیلم نمایش داده میشه. آن کلوپ ساختگی شرط بندی با گزارش های زنده اش که حتی بزرگ ترین کلاه بردار شهر رو هم گول زد. پل نیومن با آن سبیل زیبا ، خوش تیپ تر از همیشه است . یک زوج طلایی دیگر ردفورد- نیومن به مانند بوچ کسیدی و ساندانس کید. البته در نیش جریان برعکس است . و  پل نیومن سبیل دارد و رابرت ردفورد بی سبیل است !




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۲ عصر ۰۶:۰۱

سلام دوستان

متشكر از ريك عزيز به خاطر توضيحات تكميليشون درباره فيلم نيشmmmm:

بريم سراغ فيلم بعدي

اسم فيلم هست جنگل آسفالت (asphalt jungle) محصول 1950 آمريكا

كارگردان فيلم جان هيوستون فقيده كه خدا بيامرزدش.

من عجيب با اين بشر حال ميكنم. تو اين دو تا كاري كه ازش ديدم در مقام كارگردان (جنگل آسفالت و فرويد) منو عجيب شيفته كارش كرده. دوستاني كه اين فيلمارو نديدن حتما تهيه كنن و ببينن. كم كارگرداني پيدا ميشه كه تا اين حد به شخصيت پردازي تو كاراش اهميت بده ولي اين دو تا كار مخصوصا همين جنگل آسفالت ميتونه يه سنگ ترازو براي سنجيدن باقي فيلما در مبحث شخصيت پردازي باشه.

كم كاري نيست تو يك ساعت و نيم فيلم، بيننده رو با 10 تا شخصيت مختلف آشنا كني.اين دور و زمون كارگردانا اگه هنر كنن فقط قهرماناشون رو معرفي كنن و تا فيلم خسته كننده ميشه ميزننش تو ماچ و بوسه.

بازيگراي اين فيلم : استرلينگ هايدن (با اون قد و قامت بلندش كه ساخته شده برا نقشش) ، لوييس كالرن و مريلين مونرو  هستن كه البته اين خانوم خوشگل و مو بلوند نقش كوتاهي رو داره تو اين فيلم.

جالبه وقتي تو گوگل برا عكس اين فيلم سرچ كردم همش عكساي مونرو ميومد و من گشتم تا اين عكسا رو پيدا كردم

اين بالايي يه پوستر از فيلم و

اينم يه عكس

فيلم در گونه نوآر (كه خودمم نميدونم چيه) ، جنايي و درام هست.

داستان از اين قراره يه دزد پير از زندان آزاد ميشه و ميخواد نقشه يه دزدي رو كه سالها روش كار كرده پياده كنه. افراد مورد نياز رو پيدا ميكنه و .......

دوستاني كه به اين فيلم دسترسي ندارن پيام بدن براشون بفرستم(در راستاي مبحث اپن سورس)

اينم لينك IMDB فيلم:

       http://www.imdb.com/title/tt0042208




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۳ صبح ۱۰:۳۹

سلام

حالم گرفته است :s

بعد از مدتها يه فيلم بد ديدم

اسمش هست خواب بزرگ

دوستان خواهشا غيرتي نشن. اين فيلم محصول 1978 آمريكا است به كارگرداني مايكل وينر و با بازي رابرت ميچوم .

با اون خواب بزرگ معروف كه بوگارت و باكال بازي كردن متفاوته

من كه تو فيلم چيز خاصي نديدم. از طرفي دوبله افتضاحش كه تا به يه زن ميرسيد ميزد تو فاز خارجي بد جوري تو ذوق ميزد.

توصيه به ديدنش نميكنم

خواهشا دوستان تريپ روانشناسي بر ندارن بگن نه بابا اين فيلم ال بود ، بل بود.

تا ساعت 2 شب نشستم چي ديدم منcccc: حيف من كه از خوابم زدم

اينم لينك IMDB فيلم:

http://www.imdb.com/title/tt0077234




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۴ عصر ۰۱:۴۹

سلام

اين بار 2 تا فيلم ديدم

اوليش اسمش بود blazing saddles محصول 1974 و به كارگرداني مل بروكس

بازيگر تاپي نداشت حالا دوستان شايد جن ويلدر رو بشناسن تو باني و كلايد هم بازي كرده

فيلم ساخته شده براي صدا و سيماي جمهوري اسلامي و بسtaeed

به نظر من ارزش ديدن نداره و فقط اونايي كه سينماي مل بروكس رو ميخوان كامل دنبال كنن مجبورن اين فيلم رو ببينن(كلا 12 تا فيلم ساخته)

داستان درباره يه سياهپوسته كه ميشه كلانتر يه شهر و ......

در ژانر كمدي ، وسترن هست و اگه اشتب نكنم ميزنه تو فاز سوريال

دوستان اگه از فيلماي سينمايي كه جواد رضويان بازي ميكنه خوششون مياد پس اين فيلمم ميتونن تحمل كنن:D

نكته جالب اين فيلم بازيگر زن فيلم هست مرحومه مادلين كان. اين خانوم تو اين فيلم شبيه خواننده محبوب و خوشگل و جون و قربونت برم عزيزم gwen stefani افتاده . ببينيد:

و اينم معشوقه من :

البته وقتي به پسر خالم نشون دادم گفت هيچ شباهتي به هم ندارنidont ، احتمالا عشق چشامو كور كرده:llol

اينم لينك IMDB فيلم:

http://www.imdb.com/title/tt0071230

فيلم دومي رو تو صفحه بعدي مينويسم(چي فك كرديد مام بلديم آمار بالا ببريم:D)




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۴ عصر ۰۵:۰۲

و اما فيلم دومي كه 2 روز طول كشيد ببينمش.

charade

محصول 1963 به كارگرداني استنلي دانن

يه سري بازيگرا هست كه اسم هر كدومشون كافيه برا فروش يه فيلم و ما تو اين فيلم 3 تا غول رو كنار هم داريم

1)كري گرانت هر چي سنش بالاتر ميره تو دل برو تر ميشه

2)ادري هپبورن با اون چهره معصوم و دوست داشتنيش . بانويي كه اسير شهرت نشد و تا آخر عمردر امور خيريه و كمك به بي بضاعتها شركت داشت. در ضمن امروز تولدشه. ادري جان تولدت مبارك"lllo

3)جيمز كابورن 

خدا هر سه تاشونو بيامرزه

فيلم در ژانر كمدي ، تريلر ، عاشقانه و معمايي ميباشد. اصل غافلگيري كاملا رعايت شده و بيننده رو تا آخر با خودش ميكشه.

يه مرد ميميره و 250 هزار دلاري كه باهاش بوده مفقود شده و .......براي ديدن اين فيلم نياز به توصيه من نيست. اسمايي كه اون بالاست بهترين تبليغ براي فيلمه

اگه اين فيلمو هيچكاك ميساخت شايد از اين هم موندگارتر و زيباتر ميشد، چون داستان بسيار زيبايي داره كه خوراك تعليق هاي هيچكاكه.

دوستان هر كسي دسترسي به اين فيلم نداره پيام بذاره براش بفرستم حال كنه

اينم لينك IMDB فيلم:

http://www.imdb.com/title/tt0056923




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۵ صبح ۱۰:۳۰

سلام دوستان

اينبار به سراغ يكي از شاهكارهاي هنر هفتم رفتم.

شاهين مالت اثر ماندگار و تحسين شده جان هيوستون فقيد ، محصول 1941 .

همفري بوگارت هم كاراكتر سام اسپيد رو با پختگي كامل و بي نقص بازي ميكنه. اون صحنه آخر فيلم كه با خودش از درون درگير ميشه و همه احتمالات پيش روش رو يكي يكي ميشمره از زيباترين بازيهايي است كه تا الان ديدم.

ديگر بازيگراي اين فيلم مري آشتور و پيتر لور كه اين  لور قيافش انگ ساخته شده برا نقش منفي.

اگه فيلم رو ببينيد و جان هيوستون رو نشناسيد با خودتون فكر ميكنيد يه كارگردان در اوج پختگي هنريش اين اثر رو خلق كرده. شخصيت پردازي در حد اعلاست. داستان جذاب و معماگونه فيلم مخاطب رو تا آخر پاي فيلم ميخكوب مينشونه. ولي اگه يه سري به IMDB  بزنيد ميبينيد اين اولين فيلم جان هيوستون در مقام كارگردانه.تنها يه نابغه ميتونه همچين كاري بكنه.

روحش شاد.

داستان رو يه ذره اش رم تعريف نميكنم . ببينيد و لذت ببريد.

گونه فيلم: جنايي ، معمايي و نوآر هست.

اگه به بخش فيلم نوآر كافه يه سر بزنيد و مطلب hamedb رو بخونيد ميبينيد كه جزو كاراي شاخص اين گونه است.

متاسفانه من اين فيلم رو با زيرنويس ديدم و اگه دوستان دوبله اين فيلم رو گير بيارن حتما لذت بيشتري ميبرن(زيرنويس ته ضد حالهcccc:)

اينم لينك IMDB فيلم:

http://www.imdb.com/title/tt0033870

امروز تو را دسترس فردا نيست                             و انديشه فردات بجز سودا نيست

حالي خوش باش اگر دلت شيدا نيست                   كاين ياقي عمر را بها پيدا نيست




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۵ عصر ۰۵:۰۷

سلام

فيلم جديدي كه ديدم اسمش هست dersu uzala محصول 1975 به كارگرداني كوروساوا

داستان فيلم سر راسته و چيز خاصي نداره. حالا ته برداشت بخوايم بزنيم طرف از مدرنيته فراريهidont از اين حرفا ديگه.

در كل من زياد حال نكردم با فيلم. يه صحنه هايي از فيلم هست كه من احساس كردم برا پر كردن وقت فيلم گذاشته شده و هدف ديگه اي نداشته كارگردان.

ژانر فيلم درام و سرگذشته(من adventure  رو سرگذشت ترجمه كردم شايد معني حادثه اي يا ماجراجويي بده)

برنده بهترين فيلم اسكار خارجي هم شده.

در كل اگه نديدينم چيز زيادي از دست نداديد.

اينم لينك IMDB فيلم:

http://www.imdb.com/title/tt0071411




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۵ عصر ۰۸:۲۹

سلام

زمستون ميره و رو سياهيش به زغال ميمونه

همونطور كه تو عكس بالا ميبينيد هنوز زمستونه ، پس دنبال زغال نگرديد بزاريد بهار معلوم ميشه.

البته اين اسم فيلم نيست بلكه چيزيه كه بعد از ديدن فيلم ماجراي نيمروز به ذهنم رسيد. در سال 1952 فرد زينه مان اين شاهكار رو خلق ميكنه . اثري كه هنوز و تا هميشه جزو شاهكارهاي وسترن هست و خواهد بود.

وسترنر قهرمان اين فيلمم كسي نيست جز گري كوپر . خوش استيل ، كم حرف و دوست داشتني.

داستان از اين قراره: كلانتر شهر روز بازنشسته شدنش ازدواج ميكنه و ميخواد بره صفا سوتي كه آدم بده خبر ميرسه داره مياد و ...........

ژانر فيلمم همونطور كه ميدونين وسترن و درامه (ما هر فيلمي ديديم يه درام كنار ژانرش گذاشته بودن)

برنده 4 اسكار از جمله بهترين بازيگر نقش اول مرد شده .

چند نكته در مورد فيلم:

1) خانم راميرز ابروهاش رو بد برداشتن(ابروي راستش رو با چپش مقايسه كنيد ميبينيد قناسي داره)

2)اين گريس كلي هم عجب خوشگله . در كل من اگه جاي كوپر بودم دست زنمو ميگرفتم و فلنگو ميبستم:blush: مطمينم جو گير شد بنده خدا

دوستان يه چيزي ميگم همه حال كنيم: تو گوگل در مورد فيلم سرچ كردم بخش وسترن سايت خودمونو آورد بالا::ok:

دست همه بچه ها كه زحمت ميكشن درد نكنهmmmm:

اينم لينك IMDB فيلم:

http://www.imdb.com/title/tt0044706




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۲/۱۶ عصر ۰۸:۴۰

(۱۳۸۹/۲/۱۲ عصر ۰۶:۰۱)موسيو وردو نوشته شده:  

كم كاري نيست تو يك ساعت و نيم فيلم، بيننده رو با 10 تا شخصيت مختلف آشنا كني.اين دور و زمون كارگردانا اگه هنر كنن فقط قهرماناشون رو معرفي كنن و تا فيلم خسته كننده ميشه ميزننش تو ماچ و بوسه.

) ، لوييس كالرن .

من جدای از اینکه از این فیلم خیلی خوشم میاد ( شخصیت پردازی عالی داره ) از اسم زیبایی هم که براش انتخاب شده خیلی خوشم میاد : جنگل آسفالت . این لوئیس کلهرن هم بازیگر عجیبیه هر وقت می بینمش یاد ژاک شیراک ( رئیس جمهور سابق فرانسه ) می افتم !  سکانس پایانی فیلم که پیرمرد سارق از دو تا پلیس می پرسه که شما چند دقیقه اس که اینجا هستین خیلی دردناکه rrrr:

(۱۳۸۹/۲/۱۴ عصر ۰۱:۴۹)موسيو وردو نوشته شده:  

دوستان اگه از فيلماي سينمايي كه جواد رضويان بازي ميكنه خوششون مياد پس اين فيلمم ميتونن تحمل كنن:D

:ccco 

(۱۳۸۹/۲/۱۴ عصر ۰۵:۰۲)موسيو وردو نوشته شده:  

1) كري گرانت هر چي سنش بالاتر ميره تو دل برو تر ميشه

::ok:

(۱۳۸۹/۲/۱۵ عصر ۰۵:۰۷)موسيو وردو نوشته شده:  

فيلم جديدي كه ديدم اسمش هست dersu uzala محصول 1975 به كارگرداني كوروساوا

در كل من زياد حال نكردم با فيلم.

اولین باری که این فیلم رو دیدم یه عصر جمعه دلگیر بود و فیلم خیلی روی من تاثیر داشت. کلا این جور فیلم ها رو باید در وقت و زمان خاصی دید تا باهاشون همراهی کرد. ریتم و پیام خاصی داره این فیلم که قشنگه. یادمه خیلی دلم برای شخصیت درسو اوزالا سوخت ashk

(۱۳۸۹/۲/۱۵ عصر ۰۸:۲۹)موسيو وردو نوشته شده:  

1) خانم راميرز ابروهاش رو بد برداشتن(ابروي راستش رو با چپش مقايسه كنيد ميبينيد قناسي داره)

2)اين گريس كلي هم عجب خوشگله . در كل من اگه جاي كوپر بودم دست زنمو ميگرفتم و فلنگو ميبستم.  مطمينم جو گير شد بنده خدا

 البته خانم رامیرز هم نسبت به بقیه بازیگرای فیلم بدک نیست اما چون چهره گریس کلی خیلی متناسب و زیباست این خانم رامیرز خیلی زیرچشم شده . من هم باهات موافقم. کوپر باید دست زنشو می گرفت و می رفت. حیف بود گریس بیچاره به این زودی بیوه بشه. باز خدا پدر کارگردان رو بیامرزه که کوپر رو نکشت و فیلم رو ملودرام نکرد .

(۱۳۸۹/۲/۱۵ عصر ۰۸:۲۹)موسيو وردو نوشته شده:  

 دوستان يه چيزي ميگم همه حال كنيم: تو گوگل در مورد فيلم سرچ كردم بخش وسترن سايت خودمونو آورد بالا

مسرت بخشه. الان عبارت سینمای کلاسیک رو هم که من زدم سایت آقای ایران کلاسیک ( کما فی السابق در اول فهرست هست ) و کافه هم بعد از ویکی پدیا در ردیف سوم است. انشااله بریم برای تیم ملی و بعدش جام جهانی .

 [تصویر: Ghelyon.gif]




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۸ عصر ۰۲:۳۵

سلام

اين برا سروان رنو عزيز mmmm:

خوب فيلم جديدي كه ديدم اسمش هست بي گناهان ( innocents )محصول 1961 و به كارگردانيه جك كلايتون

بازيگر نقش اول فيلم: دبورا كر

فيلم در ژانر وحشت و دلهره آور هست

آغاز فيلم بسيار زيبا و معما گونه است ولي من كلا با اين سبك آغاز ها حال نميكنم. آخر فيلم رو اول نشون ميدن بعد ميره فيلم تو فلاش بك. بديش اينجا است كه ميفهمي كيا تا  آخر زنده ميمونن ، مخصوصا فيلماي وحشتناك كه هر لحظه احتمال مرگ يه نفر ميره.

چيزي كه تو اين فيلم باهاش حال كردم بازي اي است كه كارگردان از دو تا بچه تو فيلم مايلز و فلورا ميگيره.واقعا در عين كوچكي پخته بازي ميكنن.

وقتي بازي مايلز رو ديدم با خودم گفتم اين پسر حتما الان يه بازيگر بزرگ شده ، يه سر به imdb زدم و در كمال تعجب ديدم بعد از اين فيلم 2 تا ديگه هم در دوران كودكي بازي كرده و تمام hhhh: كفم بريد.

اگه بازيش رو ببينيد ميفهميد كه يكي از با استعداد هاي بازيگري در نطفه خفه شده. واقعا حيفه.

فيلم شايد برا اونا كه خوراكشون فيلم ترسناكه وحشتي نداشته باشه ولي برا آدماي ترسويي مثل من خيلي خوبه.:eee2

فيلم رو حتما ببينيد. بازي مايلز به تنهايي ارزش ديدن و وقت گذاشتن داره.

در يه صحنه هايي از فيلم دوست داشتم جاي مايلز باشمcccc: منم ميخوام

خب لينكاي مرتبط:

لينك IMDB فيلم: http://www.imdb.com/title/tt0055018

مختصري درباره دبورا كر:

http://jahan.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-342.html




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - Savezva - ۱۳۸۹/۲/۱۸ عصر ۰۲:۵۱

(۱۳۸۹/۲/۱۵ عصر ۰۵:۰۷)موسيو وردو نوشته شده:  

در كل من زياد حال نكردم با فيلم. يه صحنه هايي از فيلم هست كه من احساس كردم برا پر كردن وقت فيلم گذاشته شده و هدف ديگه اي نداشته كارگردان.

در كل اگه نديدينم چيز زيادي از دست نداديد.

دوست عزیز

شما با چنین جملات صاف و بی ریایی تجربیات خود را از دیدن فیلمهایی که دیده اید بیان کرده و به نوعی حس قلبی خود را مطرح می کنید. این حس، حس قشنگ و در عین حال قابل احترامی است اما...

به نظر من به کاربردن جملاتی اینچنین خیلی در خور و شایسته فضای یک فیلم کلاسیک با کارگردان ارزشمندی چون کوراساوا نیست. شاید درسو اوزالا از اثار برجسته کوراساوا نباشد اما فضای خاص و تنهایی قابل احترامی که شخصیت اصلی این فیلم در پایان داستانش دارد بسیار حزن اور بوده و همانطوری که سروان رنو هم ذکر کرد روی ایشان که بیننده این فیلم بوده اند نیز تاثیر داشته است. ارزش کار کوراساوا در خلق همین فضای خاص و تاثیر ان بر روی بیننده مشخص می شود.

با این حال از مطالبتان و تجربیاتی که ذکر می کنید سپاسگزارم




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۸ عصر ۰۴:۴۶

سلام

اينم يه فيلم ديگه

طلسم شده محصول 1945 به كارگرداني هيچكاك كبير و بازي اينگريد برگمان و گريگوري پك

فيلم آروم شروع ميشه ، همه چي سر جاشه و قضيه داره به سمت گل و بلبل پيش ميره ، عزيزم دوستت دارمو و قربونت برم و از اين حرفا............اينجاست كه با خودت ميگي: اي بابا هيچي جون (هيچكاك خودموني) تو هم :llol ساختي؟ در اينجا است كه يهو خطاي لباس خانم دكتر شروع به رقصيدن توي چشاي پك ميكنن ، همراهي اين سرگيجه با يه موسيقي متن هيچكاكي خنده رو به لباي بيننده مياره:!z564b ، نه مثل اينكه يه خبراييه:!55:

اگه گرگوري پك رو نميشناختم و اين اولين فيلمي بود كه ازش ميديدم ميگفتم مطمينا اين يارو در آينده هيچي نميشه. قيافه به همه چي مياد الا بازيگري ولي خداي من اين گرگوري پك خودمونه. يه سري به IMDB زدم و ديدم اين چهارمين فيلميه كه بازي كرده. خدا رو شكر كه سليقه كارگردانا مثل من نيست وگرنه همچين بازيگر معركه اي رو همون اول كار كنار ميذاشتن.

تو فيلم تقابل روانشناسا با هم خيلي باحال بود. درست مثل اينه كه چند تا آدم باهوش با هم پوكر بازي كنن و همش دست همو بخونن(البته نديد)

از بازي دكتر فلورو (دكتر سيبيلو)خيلي خوشم اومد و اگه بخوام يه كم هندي فكر كنم دوست داشتم خانم دكتر با اون ازدواج كنه"lllo اينم سليقه ماست ديگه

حقيقتا خيلي دوست داشتم اون صحنه اي كه برگمان وارد اتاق رييس ميشه و همه چي فاش ميشه ، رييس بزنه مغز خانم رو تو دهنش بياره:!55: ولي متاسفانه هيچكاك نظر منو در اين رابطه نداشتidont

پ. ن:

1)قبلا فيلم فرويد اثر زيباي جان هيوستون رو ديده بودم. مباحث روانشناسانه و ريشه اون در كودكي در هر دو فيلم تقريبا مشابهه. بالشخصه دوست داشتم فيلم فرويد قبل از طلسم شده ساخته شده باشه. دليلشم علاقه ايه كه به هيوستون دارم. يه سري به IMDB زدم و tajob2 همونطور كه قيافمو ديديد متوجه شديد كه فرويد بعدتر ساخته شده. اين فيلم محصول 1962 هست. حتما اين دو تا فيلم رو ببينيد ، ترجيحا با فاصله زماني كم ، اينطوري فازش چند برابره.

دوستان اگه كسي از اينكه هيوستون براي ساخت فيلمش از اين فيلم الهام گرفته چيزي ميدونه خوشحال ميشم در اختيار منم بزاره.

2)به دليل خطاب كردن هيچكاك با نيك نيم هيچي جون از همه دوستداران اين كارگردان بزرگ معذرت ميخوام. :ttt1(بعضيا رو اين جور چيزا خيلي حساسن)

فيلم اسكار بهترين موسيقي متن رو هم برده.

لينك IMDB فيلم:

http://www.imdb.com/title/tt0038109




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۲/۱۹ عصر ۰۷:۵۳

آقا جون اینقدر تند تند فیلم نبین !:llerr

تا ما می آیم می خوایم در مورد یکی از فیلم هایی که دیدی باهات چالش کنیم می بینیم رفتی سراغ یه فیلم دیگه. :cccoمن چند روزه به شدت گرفتارم .  روی همین طلسم شده pause کن تا من امشب بیام . نری یه وقت سراغ یه فیلم دیگه  ها .

پ . ن : می تونی بحث فیلم های بعدی رو توی پیش نویس ( در کنترل پنل )  قرار بدی تا بعدا آنلاینشون کنی و در کافه بذاری

حقيقتا خيلي دوست داشتم اون صحنه اي كه برگمان وارد اتاق رييس ميشه و همه چي فاش ميشه ، رييس بزنه مغز خانم رو تو دهنش بياره:!55: ولي متاسفانه هيچكاك نظر منو در اين رابطه نداشتidont

tajob2




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۱۹ عصر ۰۸:۴۵

سلام

نترسيد فيلم نديدم khande، يعني ديدم ولي بنا به توصيه سروان عزيز بعدا آپش ميكنمnnnn:

روي همين فيلم دستي رو كشيدم. جمعه هم غريبه ها در ترن (ترجمه من از strangers on a train) رو آپ ميكنم.

به چالش بكشيد ما راzzzz:...........روي ما از اين حرفها زيادتر است:!z564b

منتظر نظرات دوستان هستم




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - Classic - ۱۳۸۹/۲/۲۰ صبح ۰۱:۱۱

برای جلوگیری از پراکندگی مطالب ، نوشته ای را در باره طلسم شده جناب مسیو وردو  در تاپیک هیچکاک - همیشه استاد  آوردم. شایسته تر آنست که در مورد فیلم های کارگردان ها و بازیگرانی که در کافه ، تاپیک اختصاصی دارند ، در همان تاپیک ها بحث را ادامه دهیم تا برای دوستان بیرون کافه هم پیگیری مطلب آسان تر باشد و صرفا برای فیلم های متفرقه که فاقد تاپیک مستقل و مرتبط هستند در اینجا مطالب را پی بگیریم.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۲/۲۵ عصر ۰۹:۲۸

سلام

نام ، نام خانوادگي ، شغل

z محصول1969 به كارگرداني كاستا گاوراس

بازيگر كه تا دلتون بخواد.

سياهترين كمدي اي كه تا الان ديدمcccc:. چيزي فراتر از يك فيلم.

فيلم 2 اسكار بهترين اديت فيلم (برا اديت بايد 2 تا اسكار بهش ميدادن) و بهترين فيلم خارجي رو برده.

اصلا دستم به نوشتن نميره. فيلم رو ببينيد و حالش رو نبريدashk

لينك IMDB:

http://www.imdb.com/title/tt0065234




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - Rick - ۱۳۸۹/۳/۱۱ صبح ۰۵:۲۵

فقط باید فیلمهای کلاسیک دیده شده را بگیم؟!

خب من دیروز Fantastic Mr. Fox رو دیدم!

انتظار داشتم خیلی بهتر باشه، ولی بدک نبود. خوشمان آمد.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۳/۱۱ عصر ۰۳:۰۱

(۱۳۸۹/۳/۱۱ صبح ۰۵:۲۵)Rick نوشته شده:  

فقط باید فیلمهای کلاسیک دیده شده را بگیم؟!

خب من دیروز Fantastic Mr. Fox رو دیدم!

انتظار داشتم خیلی بهتر باشه، ولی بدک نبود. خوشمان آمد.

نه دوست عزيز ، هر چي ديدي بگو و يه كمم دربارش بگو بدونيم ارزش ديدن داره يا نه.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۳/۱۱ عصر ۰۷:۴۶

البته اگر کلاسیک باشه خیلی بهتره . چون در مورد فیلم های روز فروم های فراوانی در اینترنت هست اما در مورد فیلم های کلاسیک فقط مطالب فارسی در اینترنت آشکار است.

راستی مسیو وردو جان ! مثل اینکه ترمز فیلم دیدن رو کشیدی. قبلا روزی 2 تا فیلم کلاسیک می دیدی و پدر ما رو در آورده بودی :D نکنه مربوط به گرمای هوا باشه و موتور فیلم دیدن گیرپاژ کرده باشه. خود فیلم مسیو وردو  چطوره ؟ در بخش سینمای کلاسیک آغاز کنیم ؟




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۳/۱۲ عصر ۰۸:۳۶

(۱۳۸۹/۳/۱۱ عصر ۰۷:۴۶)سروان رنو نوشته شده:  

البته اگر کلاسیک باشه خیلی بهتره . چون در مورد فیلم های روز فروم های فراوانی در اینترنت هست اما در مورد فیلم های کلاسیک فقط مطالب فارسی در اینترنت آشکار است.

راستی مسیو وردو جان ! مثل اینکه ترمز فیلم دیدن رو کشیدی. قبلا روزی 2 تا فیلم کلاسیک می دیدی و پدر ما رو در آورده بودی :D نکنه مربوط به گرمای هوا باشه و موتور فیلم دیدن گیرپاژ کرده باشه. خود فیلم مسیو وردو  چطوره ؟ در بخش سینمای کلاسیک آغاز کنیم ؟

سلام سروان عزيز

اتفاقا گرما موتور فيلم ديدن منو راه ميندازه چون بيرون نميرم و كولر و هندونه و سيستم و آره ديگه.:D

والله درگير هستم شديد و كلا فيلم تو اين مدت 3 تا ديدم كه اونم به دليل سرعت تايپ لاكپشتيم اصلا وقت نشد بنويسم.

به چشم يه بازديد دوباره از فيلم ميكنم و بحث رو استارت ميزنيم انشاا...




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۳/۱۲ عصر ۱۰:۱۴

(۱۳۸۹/۳/۱۲ عصر ۰۸:۳۶)موسيو وردو نوشته شده:  

اتفاقا گرما موتور فيلم ديدن منو راه ميندازه چون بيرون نميرم و كولر و هندونه و سيستم و آره ديگه.

من نمی دونم قبل از دوران کولر گازی شما چطور اونجا زندگی می کردین ؟! idont من  که یکبار نزدیکای عید اومدم شهر شما نزدیک بود خفه بشم. بعدش رفتیم کنار دریا برای هوا خوری که نزدیک بود این قایق سوارهاتون ما رو توی دریا غرق بکنن. طرف مسافر بیش از حد سوار کرده بود . خلاصه مثل یه فیلم ماجرایی-ترسناک بود. نقش منفی اش  صاحب قایق بود و قهرمانش هم من بودم. [تصویر: 2i1d1co.gif]




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۳/۱۹ عصر ۰۳:۰۵

سلام دوستان

فيلم جديدي كه ديدم اسمش هست lovely bones كه ترجمش استخوان هاي دوست داشتني هست. البته شنيدم پيوندهاي عاشقانه هم معني شده كه حالا كدوم با توجه به موضوع فيلم ترجمه بهتري هست نميدونم.

اين فيلم محصول 2009 و به كارگرداني پيتر جكسون ميباشد.

بازيگراي فيلم:

سايوريسه رونان ، مارك والبرگ ، سوزان سراندون ، استنلي توچي و .....

دختر چهارده ساله‌ای به نام سوزی توسط همسایه‌اش مورد تجاوز ج ن س ی قرار گرفته و سپس کشته شده‌است و ...

انتخاب بازيگراي فيلم عاليه. بازي رونان رو در فيلم تاوان حتما ديديد. متولد 1994 و واقعا در عين كم سن و سالي عالي بازي ميكنه. ولي بالشخصه با بازي توچي حال كردم . گريم عالي اي هم شده بود.

قبل از ديدن فيلم اسم كارگردان و بازيگرا رو نميدونستم.

وقتي مادر بزرگ رو ديدم گفتم شهره آغداشلو هست. و وقتي حرف زد ديگه مطمين شدم خودشه.

ايني كه بالا است عكس شهره است.

ولي در آخر فيلم متوجه شدم سوزان سراندون هستن اين خانوم.

حالا در مورد خود فيلم:

حقيقتا وقتي فيلم رو ديدم با خودم گفتم انگار يه كارگرداني امكانات و استوديو در اختيارش گذاشتن و گفتن همين يه بار حق داري ازش استفاده كني. اونم تا تونسته عقده خالي كرده و از هر جلوه كامپيوتري و استوديويي كه دستش رفته ريخته تو فيلم . حالا ميخواد معنايي داشته باشه ميخواد نداشته باشه.

بعد از ديدن فيلم و اين كه فهميدم كارگردانش كيه جواب سوالم رو گرفتم. بله اگه پيتر جكسون غير از اين كار ميكرد بايد تعجب ميكردم.

در كل با اينكه بازي بازيگرا قابل قبول بود ولي به نظر من نديدنش به هيچكي ضرر نميرسونه ، ريتم فيلم هم من رو نگرفت (كند بود يه خورده) و اين جمله معروف فيلم بازا :  نديديش؟ نصف عمرت بر فنا رفته!!!! در مورد اين فيلم صادق نيست.

IMDB فيلم




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - Rick - ۱۳۸۹/۳/۲۰ صبح ۰۵:۲۵

تجدید میثاقی داشتیم با آرمان‏های ویتوی کبیر!!!

برای هجدهمین بار (عدد دقیق و موثق است!) قسمت نخست این تریلوژی را دیدم!!!

عین همیشه (اگر نگویم بیشتر) لذّت بردم!




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۳/۲۰ عصر ۰۲:۲۹

سلام به همه دوستان

بشر فاني است و خود بين ......و زندگي هيچ نيست جز تداومي ناپايدار ، از قيدهايي كه بشر را از آن آزردگي است به گريز و اين نشانه اي است از حد ضعف اين موجود فاني.

سرير خون (تخت خون) محصول 1957 و به كارگرداني كوروساوا

توشيرو ميفونه هم در نقش واشيزو ظاهر شده كه سنگ تمام گذاشته.

اين فيلم جزو فلسفي ترين  فيلم هايي است كه من تا الآن ديده ام.

دو نفر وارد جنگل ميشوند تا به قلعه تار عنكبوت كه متعلق به خودشون ميباشد بروند و راه را گم ميكنند . در جنگل به يك پيرزن پنبه ريس برخورد ميكنند كه شعرهايي را درباره جاه طلبي بشر زمزمه ميكند. پيرزن به آن دو آينده شان را مي گويد و ناپديد ميشود. آينده اي كه براي هر دوي آنها جز آرزويي بيش نيست. ولي وعده پيرزن تحقق مي يابد و ........

فيلم پر شده از نمادها . روي تك تك صحنه هاي فيلم ميتوان بحث كرد و جزو نادر فيلمهاي كم نقسي است كه بنده تا كنون ديده ام.

و البته جزو معدود فيلم هايي است كه تصويري تا اين حد منفي از زن را به تصوير كشيده است.

در صحنه هاي آخر فيلم وقتي همسر واشيزو دچار عذاب وجدان شده و ميخواهد اثر خون را از روي دستش پاك كند چونان فرد جن زده اي است كه جن از بدن او خارج شده است.

صحنه هاي برتر فيلم از نظر من:

1)صحنه گم شدن واشيزو و ميچي در جنگل . در صحنه هايي كه در مه غرق شده اند دوربين ثابت مانده و 2 شخصيت را دنبال نميكند و در عوض بعد از مدفون شدن در مه باز به سمت دوربين مي آيند كه بيننده متوجه ميشود اين 2 دارند دور خود مي گردند.

2) صحنه برخورد با پيرزن كه بعد از ناپديد شدن پيرزن متوجه ميشويم اينجا يك سرزمين مردگان است.

3) صحنه اي كه واشيزو و ميچي ترفيع ميگيرند. در اين صحنه به راهتي ميتوان تفاوت بازي اين دو بازيگر را درك كرد. مخصوصا آنجا كه نامه ترفيع خود را ميگيرند و بر ميگردند تا بروند . در يك نماي مشترك به نحوه شوكه شدن واشيزو و ميچي توجه كنيد.

4)جايي كه واشيزو جهت قتل حاكم اقدام ميكند و دوربين در عوض دنبال كردن او ، ميماند و از همسر او فيلم ميگيرد. حركت قمري وار و رقص گونه همسر در اين صحنه بسيار زيبا بود.(زيباترين صحنه فيلم به نظر من)

IMDB فيلم




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - رائول والش - ۱۳۸۹/۴/۱۵ عصر ۰۶:۳۷

در بازار يا به قول آنچه در مجله فيلم زماني به كار مي برد، رسانه پياده رو گاهي جواهراتي ارزنده پيدا مي شود. نمونه اي از آن نسخه اي بود از كارتون رابين هود كه جديدا از دست فروشي خريدم و ديدن آن در نيمه شب برايم لذت بخش و تداعي گر خاطرات تلخ و شيرين كودكي بود.

همان طور كه مي دانيد رابين هود خوراك ساليانه ما بود و زيباترين و حرفه اي ترين نقاشي متحركي كه آن سالها مي ديديم. از جادوي بي حد و حصر كمپاني ديزني اين تنها نمونه اي بود كه رسما ديده بوديم. و تكرار آن مثل خوردن يك دست چلوكباب مخصوص هر بار تازگي داشت. بخصوص با آن دوبله بي نظير و فوق العاده زيبا كه انگار تمام دوبلورهاي آن در بالاترين سطح انرژي خود قرار داشتند و هنر خود را بي واسطه و كم فروشي به ما منتقل كرده بودند.

اما به هر حال تيغ و قيچي بد جور اين كارتون را زخمي كرده بود. در واقع آن حس سر خوشي ديزني و تغييرات هميشگي اش در داستان هاي معروف  در جهت شاد كردن آنها  در مميزي كم رنگ بود و بيشتر قرار بود وجه آرماني و اسطوره اي اين شخصيت به ما نشان داده شود و خبري از شادي و خوشحالي ها در آن نباشد.

اين را زماني فهميدم كه آنونس كارتون رابين هود را در انتهاي (يا ابتداي) كارتون ويديويي ديگري مشاهده كردم و در آنجا فهميدم كه اين  كارتون موخره اي دارد كه هيچ وقت نشان داده نشده است. جالب تر اين كه دوبله هم بود و مربوط به روزگار گذشته بود.

و حالا به مدد فعالين خوش ذوق صدا گذاري و سليقه خوب آنها نسخه دي وي دي جديدي عرضه شده كه بناي كارش بر دوبله تلويزيوني بوده است اما هر كجا كه دوبله تلويزيوني موجود  نبوده از دوبله قديم مدد گرفته است و سعي كرده است كه نسخه كاملتري عرضه كند.

شرح جزئيات و مشكلات صداگذاري اين فيلم بماند براي فرصتي ديگر. اما در انتها بگويم كه ديدن ريچارد شير دل با آن هيبت و مهرباني ديزني گونه اش و رابين و ماريان كه در كالسكه عروسي به ماه عسل مي روند در حالي جان كوچولو آن را مي راند؛ در انتهاي فيلم با همراهي آن دوبله قديمي، بي نظير بود  چيزي كه در 2 دهه قبل به عقلمان هم خطور نمي كرد كه حتي وجود داشته باشد.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - Classic - ۱۳۸۹/۴/۱۸ عصر ۱۱:۵۶

(۱۳۸۹/۴/۱۵ عصر ۰۶:۳۷)رائول والش نوشته شده:    در بازار يا به قول آنچه در مجله فيلم زماني به كار مي برد، رسانه پياده رو گاهي جواهراتي ارزنده پيدا مي شود.

به جرات می توان گفت که سالهاست  به دلیل  رخوت تلویزیون و بی سلیقگی شبکه های ماهواره ای و ... تنها همین رسانه پیاده رو و بازار زیر زمینی فروش فیلم  است که هنوز  مقداری سطح سلیقه مخاطب عام کشور را بالا نگه داشته است. معلوم نیست که اگر این بازار نبود ، سطح سلیقه مخاطبان عام با وجود این برنامه های نازل در تلویزیون و ماهواره در چه حدی قرار می گرفت.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - john doe - ۱۳۸۹/۴/۱۹ صبح ۱۲:۴۲

دیشب آخرین فیلم چارلی چاپلین یعنی کنتسی از هنگ کنگ رو دیدم محصول سال 1967 .

با بازی مارلون براندو - سوفیا لورن - سیدنی چاپلین و تیپی هیدرن

فیلم خوبی است اما شاهکار نیست به هر حال اثر چاپلین است در فیلم بازی فوق العاده ای از براندو

نمی بینیم ولی سوفیا لورن عالی بازی کرده . یکی از شخصیت های جالب فیلم خدمتکار براندو است

که نقشش را پاتریک کارگیل بازی می کند شخصیت پردازی جالبی روی آن انجام شده.

در خاطرات براندو نوشته شده که اصلا" از فیلم راضی نبوده و کار کردن با چاپلین را مشکل می دانسته

و می گفت او آدم بد اخلاقی است هنگام کار . به پسرش سیدنی در موقع فیلم برداری توهین می کرده

ولی اولین باری که این کار را با براندو می کند او محل فیلمبرداری را ترک می کند و با اصرار و فشار کمپانی

دوباره باز می گردد. البته با توجه به اخلاق براندو می شه نتیجه گرفت دو نابغه نمی تونند همدیگر رو

تحمل کنند.asabi

البته سوفیا لورن همیشه از حضور در کنار چاپلین به نیکی یاد می کرد و می گفت این برای من افتخار بود

که در کنار چاپلین کار کنم.

حضور تیپی هیدرن هم که مورد غضب هیچکاک قرار گرفته بود در نوع خودش جالب است.

دوبله فیلم هم بسیار عالی است جلیلوند به جای براندو و رفعت هاشمپور به حای سوفیا لورن

در نقش کوتاه چاپلین هم تهامی صحبت کرده.

موسیقی فیلم کار خود چاپلین است که اثر درخشانی است.

به دوستانی که فیلم را ندیدند پیشنهاد می کنم که فیلم را ببینند. داستان روان . بازی های خوب

موسیقی زیبا . دوبله خوب . و از همه مهمتر خود چاپلین فیلم را زیبا کرده اند.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۵/۲۳ صبح ۰۱:۱۱

سلام

ميخوام چند تا فيلم خارجي زبان رو خدمتتون معرفي كنم.

1)مستند مردي روي سيم (man on wire) محصول 2008 و به كارگرداني جيمز مارش

مستندي درباره زندگي واقعي فيليپ پتي بندباز فرانسوي كه در سال 1974 بر فراز برج هاي دوقلو بند بازي كرد.

برنده اسكار 2009 بهترين مستند.

مستندي فوق العاده و تاثيرگذار. دوبله شده توسط برنامه مستند 4 . از دست ندهيد.

لينكIMDB

2) فيلم The Secret in Their Eyes  محصول 2009 آرژانتين به كارگرداني خوان خوزه كامپانلا

برنده اسكار بهترين فيلم خارجي زبان 2010

فيلمي درباره عشق البته از اين مدلياش :lovve: نه ، از اين cryyy!ashk سبكياش

زيبا ، زيبا ، زيبا

حتما تهيه كنيد و ببينيد ، حتمناnnnn:

لينك IMDB

3)آنجلا (ANGEL-A) محصول 2005 . به كارگرداني لوك بسون.

جمال دبوز بازيگر اصالتا عرب و ري راسموسن دانماركي در اين فيلم بازي ميكنند.

اسم لوك بسون كافيه براي اينكه آدم وسوسه بشه براي ديدن يه فيلم. شخصيت پردازي در حد اعلا و صد البته بازي خارق العاد دبوز.فيلم سياه و سفيد فيلمبرداري شده.

دبوز با قد 165 سانت و دست راستش كه  فلجه و هميشه توي جيبشه(اين واقعيته و يه وقت فكر نكنيد جزو نقششه) ولي با همين دست فلج چنان بازي اي ميكنه كه من سنگ دل شدم اين cryyy! فقط رجوع كنيد به صحنه اي كه خودشو تو آينه نگاه ميكنه و چه بازي صورتي ميكنه ، خارق العاده است اين بازيگر.

البته بازي اين بانوي دانماركي و كم كار هم با اون موهاي بلوند و قد و قامت بلندش در جاي خودش ستودنيه.

در تهيه اش درنگ نكنيد

لينك IMDB

پي نوشت: كشور عزيزمون ايران كم سايت هيتلر ميكرد كه گوگل هم دست به كار شده و جديدا امكان دسترسي به عكس خيلي سايتا رو جلوگيري ميكنه.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۵/۲۴ صبح ۱۲:۴۹

سلام

فيلم kiss me deadly محصول 1955 و به كارگرداني رابرت آلدريچ.

بازيگر اين فيلم رالف ميكر

فيلم در گونه نوآر ميباشد و دوستان عزيز رائول والش و مانچي حق مطلب را در باره اين فيلم در بخش فيلم نوآر ادا كرده اند نيازي به توضيح بيشتر نيست.

اگر ژانر مورد علاقه شما نوآر هست ، از دست ندهيد.

لينك IMDB

با تشكر




نقد: بدانیدکه‌گاهی‌دانستن‌خیلی‌آسان‌است. - 1991 - ۱۳۸۹/۵/۲۷ صبح ۰۱:۰۶

پسانوشت: اگر غـلط املایی رویت شد به حساب 12سال تنبلی بگذارید و عفو کنید!

اصولاً دانستن کار سختی‌ست. برای همین هم هست که وقتی برای کنکور می‌خوانی احساس می‌کنی که روی اعصابت یک لودر درحال خاک برداری است. اما دانستن همه‌چیز، چیزی فراتر از سخت هست. اصولاً دو نوع چیز در جهان هست: یکی چیزهایی‌اند که سخت هستند مثل دانستن و دومی چیزهایی هستند که سخت نیستند. این‌ها چیزهایی‌اند که نمی‌شود فهمیدشان. تا به حال به این فکر کردید که بچه‌ها فسقلی چقدر راحت و آسوده به آتش دست می‌زنند؟ حتماً فکر کرده‌اید. به چه جوابی رسیده‌اید؟ شاید به جوابی که من رسیده‌ام رسیده باشید. آنها در جهانی سیر می‌کنند که چیزهایی که سخت نیستند را تجربه می‌کنند. آتشی که برای ما سخت است برای آنها تجربه‌ایی هیجان‌انگیز و شاید لذت‌بخش باشد. برای همین هم هست که ما همیشه می‌خواهیم ندانیم هرچند خودمان را خیلی هم که خاکی نشان دهیم جوینده‌ی علم می‌دانیم و آمال و آرزویمان این است که انیشتین بشویم یا ابن‌سینا. و خنده‌دار آنجاست که عده‌ایی می‌خواهند همه‌چیزدان شوند (و فاجعه آنجاست که عده‌ایی خود را همه‌چیزدان می‌دانند!)!

وقتی از همه‌‌چیزدرباره‌ی‌ایو شنیدم خنده‌ام گرفت. مگر می‌شود همه‌چیز را درباره‌ی ایو فهمید. اصلاً ایو کیست؟ از سر کنجکاوی گرفتم و نگاه‌ش کردم. فیلم از نظر کیفیت همه‌چی تمام بود. صحنه‌ی اول که به ساده‌ترین شکل ممکن برگزار شد سپری شد. صدای گرمی که بقولی یگان‌یگان افراد را معرفی می‌کرد و من را سخت گرفته بود. این عجیب بود!
از فیلم‌هایی که همه‌چیز را همان دقیقه‌ی اول می‌ریزند روی دایره خوشم می‌آید. آدم را آتل‌و‌باطل نمی‌گذارند تا ته‌ش به آدم بگویند دنیا دست کیست که معمولاً هم نمی‌گویند! این همان چیزیست که یک فیلم را سرپا نگاه می‌دارد. گاهی که فیلم‌های غیر از این نوع را نگاه می‌کنم، وسط فیلم از خودم می‌پرسم: خب! اگه من نفهمم که آخرش چی می‌شه، مثلاً چی می‌شه؟ که معمولاً از سر بی‌حوصلگی فیلم را تمام می‌کنم و هیچی به هیچی! اما ببینید فیلم‌هایی را که با این سوال می‌کشند آدم را: چطور می‌کشد؟ چطور می‌میرد؟ چطور می‌رسد؟ چطور می‌بوسد؟ و چطورهای دیگر. همیشه چطورها پیچیده‌تر از چه‌ها بوده‌اند.

همه‌چیز‌درباره‌ی‌ایو هم از همین قماش است. مرا کشاند که ببینم چطور ایو آن جایزه‌ی را می‌گیرد. و اینجاست که کارگردان خیالش از بابت داشتن تماشاگر راحت می‌شود و فیلم‌ش را می‌سازد.

حسادت بردی به ایو ، حسادت مارگو به ایو . این‌ها چیزهایی هستند که ایو را وسط سیبل می‌گزارد اما سیبلی که بجای تیر فقط نگاه‌ها را به خود می‌کشد. ایو وسط همه‌ی ماجراهاست. ایو کسی است که باید ستایش شود علی رغم اینکه مارگو در تمام فیلم ستایش شده‌ی مطلق است. ایو کسی است که همه باید او را ببیند. همه‌جا باید از ایو بگویند، همه ایو را دوست دارند .. ایو .. ایو .. ایو!
اینجاست که مارگو کنار می‌رود. مارگویی که ایو عاشقانه می‌پرستیدش. مارگویی که ایو تئاتر را می‌دید فقط بخاطر او. و نوبت ایو می‌شود تا همان چیزی که باید باشد، باشد.

اما داستان اینجا پایان نمی‌پذیرد. داستان باید حرفی داشته باشد. چه حرفی؟ مثلاً از عدالت بگوید یا آزادی اقشار محروم جامعه و یا از معارف و فلسفه؟ داستان ساده‌ی ایو باید پایان ساده‌ایی داشته باشد که همه‌چیز بالانس باشد. شروع ساده، ادامه‌ی ساده و پایان ساده. همه‌چیز ساده و آسان. همه‌چیزی که باید بدانیم، خیلی ساده و آسان.

دی‌ویت: بگو ببینم، فی‌بی! دوست داری یه روز خودت جایزه‌ایی مث این بگیری؟
فی‌بی: آره! بیشتر از هرچیز دیگه‌ایی توی دنیا!
دی‌ویت: خب! پس از خانم هرینگ‌تون بپرس چطوری این رو گرفته! اون راه و چاه این رو خوب بلده!

این را مقابل در هتل دی‌ویت به فی‌بی، ایو جدید می‌گوید. ایوی که آمده تا ایو جدیدی باشد برای او. همیشه پایان‌های سورس‌ باز مرا خسته می‌کند! باید آدم همینطور فکر کند فکر کند و باز هم فکر کند. فی‌بی روزی ایو را می‌زند کنار و روزی کسی دیگر فی‌بی را و روزی دیگر کسی دیگر آن کــ.ــس را و ... . این سیکل ادامه دارد تا بی‌نهایت. و این روزگار هنرمندان است، یکی می‌آید یکی می‌رود.

دیدید! همه‌چیز درباره‌ی ایو چقدر ساده و راحت فهمیده شد؟ دیدید که همه‌ی چیزهای دانستنی سخت نیستند؟ دیدید گاهی می‌شود در عین سادگی همه‌چیز‌ را در مورد کسی/چیزی گفت درحالی که آب هم از آب تکان نخورد؟ بنظرتان این کار سختی‌ست؟ اگر جوزف‌لـ.مانکیوچز باشید، اصلاً سخت نیست ... .

پ.ن: این اولین است و همیشه اولین‌ها مشکل دارند که اولین آدم هم مشکل‌دار بود!




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۶/۱۲ صبح ۰۵:۳۶

سلام

بار جديد كلاسيك دوبله رسيد:haha::

 گنج هاي سيرامادره محصول 1948 و به كارگرداني جان هيوستون.

بازيگرا هم كه همفري بوگارت ، والتر هيوستون و تيم هولت هستند.

از هيوستون به ترتيب اين فيلمارو ديدم: 1)فرويد 2)جنگل آسفالت ) شاهين مالت

همين 3 تا فيلم كافي بود كه علاقمند بشم مابقي كاراشم ببينم و از طرفي به نوآر علاقمند بشم.

دابز (بوگارت) يه آدم عشقيه كه با گدايي روزگار ميگذرونه تا اين كه با كورتين (هولت) و هاوارد (هيوستون ) آشنا ميشه. دابز اين وسط ادعاي قناعت و چشم به روي مال زياد دنيا بستن و .... داره. بالاخره به قصد پيدا كردن طلا ميرن مكزيك و اونجا است كه دابز كم كم دندون طمعش سبز ميشه و هي بيشتر و بيشتر طلا ميخواد. اين وسط هاوارد كه پير طريقته و هر چي تو گوش دابز ميخونه كه بسه به خرجش نميره. كورتين هم در نقش بچه مثبته و حتي يه بارم جون دابز رو نجات ميده ولي با اين حال دابز بهش شك داره كه ميخواد طلاهاشو بالا بكشه. خلاصه دابز اين وسط توسط راهزنا كشته ميشه و طلاها هم همه بر باد فنا ميرن.

نكته فيلم چهره دابز بود كه به مرور كه خباثتش بيشتر ميشه هي چهرش سياه تر و سياهتر ميشه (كار كارگردان جالب بود) يه چيزي تو مايه هاي نمود بيروني دادن به حالات درونيshakkk! (راستي دوستان اگه سيدني پوآتيه نقش دابز رو به عهده ميگرفت كارگردان چيكار ميكرد؟)

اين فيلم توIMDB رنكينگ 67 رو داره و 3 تا اسكار 1949 رو برده(بهترين كارگردان و فيلم نامه نويس براي هيوستون و بهترين بازيگر مرد مكمل براي هيوستون ولي والترشون)

جان هيوستون هر 2 تا اسكارشو از همين فيلم گرفته و بس. به نظر خودم اون 3 تا فيلم اولي كه گفتم هر كدوم ميتونستن براي ايشون اسكاركارگرداني رو بيارن ولي اين يكي نه.

راستش همه اون بالايي را رو گفتم ولي كلا به نظرم فيلم چيز خاصي نداشت كه 3 تا اسكار ببره و از اون عجيب تر رتبه 67 اون تو IMDB هستش. حتما يه چيزي تو اين فيلم هست كه به چشم من نيومده يا شايدم از اين فيلما بوده كه زمان خودشون غوغا بودند(خدا ميدونه و ايران كلاسيك عزيز  و مابقي تاريخ خونده ها به همچنين)

پ.ن: دوستان سايتي هست كه نامزدهاي اسكار هر سال رو در همه شاخه ها معرفي كنه؟ شايد دليل اين سري اسكار ها رقباي هر سال باشه مثلا شايد يه فيلم از يه كارگردان كه بهترين فيلمش هم نباشه در يه سالي نامزد اسكار بشه كه رقيب سر سختي براش نباشه و بالعكس.

لينك IMDB




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - رائول والش - ۱۳۸۹/۶/۱۲ عصر ۰۴:۴۴

(۱۳۸۹/۶/۱۲ صبح ۰۵:۳۶)موسيو وردو نوشته شده:  

 گنج هاي سيرامادره محصول 1948 و به كارگرداني جان هيوستون.

نامزدهای بهترین کارگردان در سال 1948 بدین قرار هستند:

1. جان هیوستن برای گنج های سیه را مادره
2. آناتول لیتواک برای دارالمجانین (که چند وقت پیش از تلویزیون پخش شد و الیویا دهاویلند در نقش یک بیمار روانی بازی می کرد. فیلمی احساساتی در باب مشکلات روان درمانی)
3. ژان نگولسکو برای جانی بلیندا
4. لرد لارنس الیویه برای هاملت (اسکار بهترین فیلم را دریافت کرد.)
5. فرد زینه مان برای جست و جو

صراحت گنج های سیه را مادره در بیان تباهی روح انسانی که گرفتار طمع شده برای هر بیننده ای آزار دهنده است. و این فیلم در گیشه هم شکست خورد. اما در سالیان بعد بارها و بارها در کانون های فیلم نمایش داده شد. جان هیوستن این مسیر به سوی تباهی را با حوصله و قدم به قدم برای ما تعریف می کند و وقتی که در نهایت تمام اون طلاها که عامل فلاکت و زوال عقل دابز بوده به سادگی تو هوا پودر می شود، آن وقت است که خنده ی عجیب و غریبی که والتر هیوستن (همانطور که می دانید او پدر جان هیوستن است.) در انتهای فیلم سر می دهد و جمله ای که به کورتین می گوید، تکان دهنده می شود:

 "Laugh, Curtin, old boy! It's a great joke played on us by the Lord or fate or by nature"

این جمله را شاید بتوان به این صورت معنی کرد. (با توجه به فعل play on که معنی اش می شود «استفاده کردن یا بهره بردن از چیزی»)idont

«الان باید بخندی کورتین بیچاره! ما ناخواسته ابزار دست خدا یا سرنوشت یا طبیعت بودیم، ابزاری که باهاشون یک جوک ساخته شد!»

و این به  شکلی عالی می تواند پوچی و مسخرگیِ مسیری که آدمی با شرارت به طرفش می رود را نشان بدهد.

پی نوشت:

1. تطابق صدای والتر هیوستن که دندان ندارد! nnnn: با عزت اله مقبلی بی نظیر است!

2. یک سوال محض یادآوری! در کدام فیلم ایرانی با نشان دادن تکه هایی از این فیلم به آن ادای دین می شود؟




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - موسيو وردو - ۱۳۸۹/۶/۱۴ عصر ۱۱:۱۸

(۱۳۸۹/۶/۱۲ عصر ۰۴:۴۴)رائول والش نوشته شده:  

2. یک سوال محض یادآوری! در کدام فیلم ایرانی با نشان دادن تکه هایی از این فیلم به آن ادای دین می شود؟

رائول جان جواب اين سئوال رو خودت لطف كن بگو ، من از هر كي پرسيدم نميدونست. ولي سر قضيه اين كل كلي كه دابز با هولت گذاشتند من تو ذهنم هست تو يه فيلم ديگه دقيقا همين كل بيدار موندن رو انداختند كه تا 3 شبانه روز بيدار موندن و آخرش آدم بده خوبه رو كشت(درست تو ذهنم نيست) فكر ميكنم از روي همين فيلم هيوستون تقليد كرده بودند. كسي اسم اون فيلمو نميدونه؟




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - رائول والش - ۱۳۸۹/۶/۱۵ عصر ۱۲:۳۹

(۱۳۸۹/۶/۱۲ عصر ۰۴:۴۴)رائول والش نوشته شده:  

[در کدام فیلم ایرانی با نشان دادن تکه هایی از این فیلم به آن ادای دین می شود؟

منظورم فيلم شبح كژدم بود. ساخته كيانوش عياري و  از بهترين فيلم هاي دهه شصت. يكي از سكانس هاي نسبتا كوتاه فيلم در سينمايي قديمي مي گذرد كه در آن فيلم گنج هاي سيه را مادره اكران است. علاوه بر اين مضمون حرص و طمع در اين فيلم هم به نوعي مطرح شده.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۷/۱۵ صبح ۱۲:۲۵

(۱۳۸۹/۷/۱۴ عصر ۱۱:۵۹)هری لایم نوشته شده:  

... چیزی که برام جالبه مقایسه ی فیلم های آمریکایی و اروپاییه که ظاهرا هردو غرب تلقی میشن . اما چقدر بینشون تفاوت هست . فیلمای کلاسیک سینمای آمریکا حتی بدبینانه ترین هاشون رو وقتی می بینم  حس انزجار از زندگی و پوچی مطلق بهم دست نمیده . اما درمورد فیلم های اروپایی چرا ....

به نکته درستی اشاره کردی هری جان !

در فیلم های کلاسیک آمریکایی یه نوع امید و سرزندگی موج می زنه . آدم بعد از تماشای اونا ( حتی آنهایی که پایان تلخ دارن ) باز امید جدیدی بهش دست می ده و پیام فیلم ها طوری هست که انگار زندگی و امید ادامه داره. اما بعضی فیلم های اروپایی ازهمون دوران را که می بینی دلت می خواد بری خودکشی کنی ! یا اگر جونت رو دوست داشته باشی دست کم می ری معتاد میشی ! شاید این به خصوصیات اجتماعی کشور آمریکا برمی گرده.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - رائول والش - ۱۳۸۹/۷/۱۷ صبح ۰۲:۳۱

دو مطلبی که هری لایم درباره فیلمهای آنتونی مان گذاشت، باز این حقیقت تلخ را به من یادآوری کرد که واقعا چقدر کم دیده ایم. فیلمسازان و بازیگران محبوب ما در دوره کلاسیک اکثرا پر کار و پر جنب و جوش بوده اند ولی اکثر سینما دوستان آنها را با کارهای معروفشان بیشتر می شناسند و عجبا که با دیدن همان کارهای محدود محبوب هم می شوند. کلارک گیبل فقید را در نظر بگیرید. او را با چه فیلم هایی به یاد می آوریم: شبی اتفاق افتاد (فیلم اسکاری او)، ناجورها (آخرین فیلمش) و برباد رفته (اظهر من الشمس). اما این همه کارنامه اوست؟ او حدود 70 فیلم داشته که حداقل یک سوم آنها فیلمهای خوب و عالی  هستند که آنها را ندیده ایم. گری کوپر دهه 30 کجاست؟ کمدی های کری گرانت جوان چه؟ جیمز استوارت در اوج خلاقیت و جوانی دهه های 30 و 40 بشدت کم یاب است، چه کسی حداقل یک سوم آن فیلم ها را دیده؟

آلفرد هیچکاک و جان فورد که خوش شانس اند (ما بیشتر البته) اما از 100 فیلمی که رائول والش و هنری کینگ ساخته اند، چند تایش را دیده ایم؟ فیلم های نوآر شکر خدا مورد توجه اند، اما موزیکال ها شدیدا مهجورند. مدتی پیش بود که قطعه هایی از فیلم های دبلیو سی فیلدز را دیدم که به نظر فوق العاده می آمد. اما فیلم کاملی از کارنامه 30 تایی او ندیده ام. همین امشب بود که قطعه فیلمی با بازی گلن فورد را با دوبله جناب جلیلوند در هفت دیدیم. با چهار پنج فیلمی که از او دیده ام می دانم که او فوق العاده است، اما 85 فیلم دیگر او باقیست و فرصت هایی که در کوران مشکلات و پیچیدگی های زندگی کم و کمتر می شوند. فرصت هایی برای «خوب دیدن» و فکر کردن و لذت بردن.

در کتاب راهنمای فیلم می خوانیم که دکتر کاووسی ظاهرا در بین سینما دوستان و منتقدین نفر اول در فیلم دیدن است و انگار تروفوی نازنین با شش هزار فیلم در جهان اول بوده. حالا در این صف طویل خاکستری جای امثال من کجاست خدا می داند. امروز که حرفه ای های ریچارد بروکس را دیدم که تازه آنهم بازبینی بود و این بار بیشتر محو جذابیت برت لنکستر بودم با ردیف دندانهای سفیدش و خنده ای که هزاران دلار می ارزید. این می شود ششمین فیلم دیده شده از بروکس از 25 فیلمی که ساخته. تا فردا و فرداها....

حرفه اي ها




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سم اسپید - ۱۳۸۹/۷/۲۷ عصر ۱۱:۱۵

(۱۳۸۹/۷/۲۷ عصر ۱۰:۵۵)هری لایم نوشته شده:  

Narrow Margin    حاشیه باریک  , عرض کم  , فاصله محدود

نام فیلم همانطور که هری لایم عزیز گفتند حاشیه باریک، کنایه از فضای تنگیست که دو شخصیت اصلی فیلم در آن گرفتار شده اند. در سال 1990 به کارگردانی پیتر هایمز و بازی جین هاکمن و آن آرچر بازسازی می شود.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۸/۱۲ عصر ۱۱:۲۸

(۱۳۸۹/۸/۱۲ صبح ۱۱:۳۰)هری لایم نوشته شده:  

صدای لیزابت اسکات اصلا شباهتی با چهره اش ندارد  . ( بلا تشبیه آدم یاد صدا و تصویر داوود رشیدی میفتد . )

دلت میاد ؟ صدای داوود رشیدی که خیلی خاص و زیباست و به چهره اش هم میاد. مخصوصا الان که سنی ازش گذشته.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - بهروز - ۱۳۸۹/۸/۱۳ صبح ۱۲:۴۰

(۱۳۸۹/۸/۱۲ عصر ۱۱:۲۸)سروان رنو نوشته شده:  

(۱۳۸۹/۸/۱۲ صبح ۱۱:۳۰)هری لایم نوشته شده:  

صدای لیزابت اسکات اصلا شباهتی با چهره اش ندارد  . ( بلا تشبیه آدم یاد صدا و تصویر داوود رشیدی میفتد . )

دلت میاد ؟ صدای داوود رشیدی که خیلی خاص و زیباست و به چهره اش هم میاد. مخصوصا الان که سنی ازش گذشته.

جناب سروان گرامي..

به نظر من داود رشيدي يكي از بدصداترين بازيگران تاريخ سينماي ايران مي باشد.آدم وقتي صداش رو گوش مي كنه از زندگي سير مي شه.شما چه جوري مي فرماييد كه صدايشان زيباست.

به واقع شادروان ايرج ناظريان با آن صداي پرصلابت و استوارش به اين بازيگر اعتبار بخشيد نمونه اش همين سريال هزاردستان و فيلم كندو و.............. مي باشد.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۸/۲۸ صبح ۱۲:۱۶

(۱۳۸۹/۸/۱۲ عصر ۱۱:۵۱)هری لایم نوشته شده:  

 واقعیت اینه که صدای داوود رشیدی نه تنها جالب نیس بلکه با چهرش هم تناسبی نداره . به فیلم ها و سریالهایی که بازی کرده دقت کن . اکثرا از دوبلور برای اون استفاده میکنن .

 [quote='بهروز' pid='6765' dateline='1288818645']

به نظر من داود رشيدي يكي از بدصداترين بازيگران تاريخ سينماي ايران مي باشد.

من اشتباه کردم ! shrmmm!مدت ها فکر می کردم که صدای واقعی آقای رشیدی همان صدایی است که در الان در مختارنامه بر روی چهره او می شنویم تا امشب که در مستند هزاردستان صدای اصلی خودشو شنیدم و یادم اومد که چطوریه .  :ccco

و اما بعد ...

دیشب یک فیلم از شبکه 20TV  ی  علمک شیطان با نام شعبه باز پخش شد که البته سالها قبل دیده بودم اما داستانش رو فراموش کردم. فیلمی بسیار زیبا و گیرا بود که شخصیت اصلی اون یک شعبه باز با نام آیزن هایم بود که عاشق یک کنتس زیبا بود. دستانش مربوط به قرن 19 بود.  چون ممکنه داستانش لو بره نمی گم که شبیه به کدامیک از فیلم های معروف تاریخ سینما بود ولی حسابی به دلم چسبید. :lovve:

 




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۸۹/۸/۲۸ صبح ۰۳:۴۹

جناب سروان

این فیلم با نام شعبده باز وبا بازی جسیکا بل و اد نورتون و کار گردانی نیل برگر  چندی پیش در تلویزیون و چند سال پیش در سینما فرهنگ به نمایش گذاشته شد. وچون باشیوه متفاوتی به روح می پردازد فیلم جذابی است.

لطفا بگویید شبیه کدام فیلم معروف است؟




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۸/۳۰ صبح ۱۲:۲۷

دزیره جان ! خیلی شبیه مظنونین همیشگی بود . آخرش آدم رو شوکه می کنه. طرف ، دست کایزر شوزه رو از پشت بسته بود ! . البته جذابیت فیلم برای من به خاطر نوع نگاهش به روح و این چیزها که گفتی نبود  ( من اصلا کاری به روح و این حرف ها ندارم و خوشم هم نمی آد )  . جذابیت فیلم یکیش به خاطر  تیزهوشی خارق العاده آیزن هایم بود و بعد زیبایی اون بازیگر نقش زن ( همون جسیکا که گفتی ) . مخصوصا در لباس قرن 19 خیلی زیبا و گیرا بود. عشق بین کنتس و شعبده باز خیلی زیبا بود. :heart: از شخصیت سر مفتش هم خوشم اومد.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۸۹/۹/۵ عصر ۰۹:۲۳

این پست رو مدتی قبل در تالار دیگری تقدیم به دوستان کرده بودم و فکر می کنم میتونه برای دوستان و همراهان این تالار هم خالی از فایده نباشه :

بعضی وقت ها بدون آشنایی قبلی با فیلمی وقتی در بساط فروشندگان فیلم با اونها مواجه میشی یه جورایی مخاطبشون رو صدا می کنند انگار و در میون این فیلم های گاهی مهجور بعضی هاشون دچار شگفتیمون می کنند که اگه این فیلم رو اونروز برنداشته بودم ! میدونم که برای همه ما این مساله پیش امد کرده گاهی ...
چند روز قبل فیلمی رو با همین حس برداشتم و تا چند روز هم به تماشای  اون ننشستم تا وقت آزادی پیدا بشه که بتونی بدون دغدغه و گرفتاری از اول تا آخر فیلم رو با تمرکز نگاه کنی ... یک  ساعت نزدیک به 3 صبحی ،  این شرایط حاصل شد ... این فیلم از ساخته های کشورهای خاور دوره که واقعا دارن در زمینه سینما هم خوب عمل میکنند ... اسم فیلم هست : (( گندم )) ( Wheat ) ساخته آقای (( پین هه ))
راستش رو بخواین حیفم اومد که لذت تماشای این فیلم زیبا رو با دیگر دوستان سهیم نشم ... با توجه به اینکه اینگونه فیلم ها اغلب  خیلی مهجور قرار میگیرن و در بسیاری از موارد از بودنشون خبر نمیشیم جسارت کردم و در این پست بهش اشاره ای کردم  تا  دوستان علاقمند به سینمای شرق دور دیدن این فیلم زیبا رو از دست ندن...
و پیشاپیش عرض کنم که فیلم ، اکشن نیست ...

این فیلم احتمالا برای بانوان محترم تالار هم میتونه خیلی جذاب باشه چون به بررسی پیامدهای جنگ  و قهرمان بازی های مردانه می پردازه که از پی نام و شهرت و هزار و یک انگیزه به دل ماجراها میرن و خیلی هاشون هم کشته میشن ولی خانواده ها و زن ها هستن که در حاشیه این مسائل باقی میمونن و چه بسا  قهرمانانه تر از مردهاشون باید با زندگی و شرایط پیش اومده بجنگن ... من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ...

[تصویر: image-0547_4B686F51.jpg]

و  مشخصات بیشتری از فیلم :

Movie Info:
Director: Ping He
Cast: Bingbing Fan, Jue Huang, Jiayi Du, Xueqi Wang, Zhiwen Wang
Original Title: Mai tian
Production Country: China/Hong Kong 2009

امیدوارم اساتید این تاپیک حمل بر جسارت نکنن ... هر چند میدونم که بعیده فیلم های خوب از نگاه تیزبین اساتید به راحتی ها دور بمونن ...
در پناه حق ...




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۸۹/۹/۷ صبح ۰۱:۰۱

عزیز میلیون دلاری
فیلم اسکاری کلینت استیوود درباره دختریست به نام مگی (هیلاری سوانک)با علائق مردانه که مصمم است از راه مشت زنی پولدار شود.او به کمک مربی اش فرانکی(کلینت استیوود) به سوی موفقیت گام بر می دارد اما ........
مکان فیلم به استثنای اواخر فیلم ،غالباسالن تمرین ورینگ بوکس است اما گفتار و دیالوگها تامل بر انگیز است.رابطه مگی با مربی اش بیننده را به تفکر وا میدارد.اخر این که به نظر من فیلم به راستی سزاوار اسکاری است که دریافت نموده و دیدنش خالی از لذت نخواهد بود.


RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - rahgozar_bineshan - ۱۳۸۹/۹/۷ عصر ۰۳:۳۹

(۱۳۸۹/۸/۲۸ صبح ۱۲:۱۶)سروان رنو نوشته شده:  

(۱۳۸۹/۸/۱۲ عصر ۱۱:۵۱)هری لایم نوشته شده:  

 واقعیت اینه که صدای داوود رشیدی نه تنها جالب نیس بلکه با چهرش هم تناسبی نداره . به فیلم ها و سریالهایی که بازی کرده دقت کن . اکثرا از دوبلور برای اون استفاده میکنن .

 [quote='بهروز' pid='6765' dateline='1288818645']

به نظر من داود رشيدي يكي از بدصداترين بازيگران تاريخ سينماي ايران مي باشد.

من اشتباه کردم ! shrmmm!مدت ها فکر می کردم که صدای واقعی آقای رشیدی همان صدایی است که در الان در مختارنامه بر روی چهره او می شنویم تا امشب که در مستند هزاردستان صدای اصلی خودشو شنیدم و یادم اومد که چطوریه .  :ccco

و اما بعد ...

دیشب یک فیلم از شبکه 20TV  ی  علمک شیطان با نام شعبه باز پخش شد که البته سالها قبل دیده بودم اما داستانش رو فراموش کردم. فیلمی بسیار زیبا و گیرا بود که شخصیت اصلی اون یک شعبه باز با نام آیزن هایم بود که عاشق یک کنتس زیبا بود. دستانش مربوط به قرن 19 بود.  چون ممکنه داستانش لو بره نمی گم که شبیه به کدامیک از فیلم های معروف تاریخ سینما بود ولی حسابی به دلم چسبید. :lovve:

 

اون كه صداي احمد رسول زاده است!

چقدر هم خش دار و خراب شده! :(  :(

(۱۳۸۹/۸/۳۰ صبح ۱۲:۲۷)سروان رنو نوشته شده:  ( من اصلا کاری به روح و این حرف ها ندارم و خوشم هم نمی آد )
جناب سروان شما اول تكليفت رو با ما روشن كن : شما اصلا به روح عقيده داري يا خير؟!{#smilies.biggrin}

SALT با بازي هنرمند ارزشي آنجلينا جولي! داستان جاسوس بازي و جنگ سرد و .....! در حدي نيستم كه در مورد فيلم اظهار نظر كنم اما من خوشم اومد. براي سزگرم كردن و نه به فكر فرورفتن خوب بود!




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - بهزاد ستوده - ۱۳۸۹/۹/۷ عصر ۰۵:۰۸

 

شعبده باز

فیلم شعبده باز دو  دوبله متفاوت دارد از ان دست فیلم هایی است که باید چندین و چند بار تماشا کنید و لذت ببرید




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۸۹/۹/۸ صبح ۰۹:۳۳

(۱۳۸۹/۹/۷ عصر ۰۵:۳۷)هری لایم نوشته شده:  

فیلمی وجود داره به اسم " ناگهان بالتازار"  که من ندیدم .  ساخته روبر برسون محصول 1966 .

کسی از دوستان  هست که این فیلم رو دیده باشه ؟ 

از برسون جیب بر رو دیدم که فیلم قوی ای بود اما به نظرم ( شاید عامدانه ) نچسب و یخ و افسرده بود و نمی شد با قهرمان یا ضد قهرمان فیلم ارتباط برقرار کرد . نقطه مقابل فیلمی مثل جیب بر خیابان جنوبی از سم فولر .

از همین کارگردان ( برسون ) فیلم دیگه ای دیدم به نام پول که بدجوری روی اعصاب بود . با دیدن این فیلم مطمئن شدم که این فرد  به  سادیسم مبتلا بوده .

برای همین به رغم کنجکاوی ,  درمورد  فیلم ناگهان بالتازار مشکوکم . دیگه توان دیدن فیلم اعصاب پودر کن رو ندارم . دیگه نمی تونم بدبختی و زجر کشیدن انسانها رو در فیلم ها تماشا کنم . cryyy!

اوه هری عزیز !

در این هوای خاکستری پایتخت فکر می کنم بهتره در انتخاب کارگردان هایی که فیلمهاشون رو به تماشا مینشینین کمی تجدید نظر کنین ! ( البته اگر ساکن ام القرای کشورهای اسلامی هستین !) با توجه به روحیه شما در این حالتی که توصیف کردین تماشای فیلم های (( فرانک کاپرا )) گرامی رو توصیه می کنم ! ( البته بنده جزو ارادتمندان جنابان برسون و فولر هستم و اصولا چون خودم هم در زندگی خاکستری هستم ، فیلم های اون 2 بزرگوار رو حتی مستند تر از هر مستندی احساس می کنم ! )




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - soheil - ۱۳۸۹/۹/۸ عصر ۱۲:۰۶

(۱۳۸۹/۹/۷ عصر ۰۵:۰۸)بهزاد ستوده نوشته شده:  

شعبده باز

فیلم شعبده باز دو  دوبله متفاوت دارد از ان دست فیلم هایی است که باید چندین و چند بار تماشا کنید و لذت ببرید

اگر اشتباه نكرده باشم در يك دوبله منوچهر والي زاده گويندگي كرده است.

بهزاد جان راجع به هر دو دوبله توضيحات كامل مي دهيد.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - دشمن مردم - ۱۳۸۹/۹/۸ عصر ۰۵:۱۰

فيلم خوب بايد همچون ريگي در كفش شما را اذيت كند(لارس فن تريه)

هري عزيز فيلم سالو يا 120 روز در شهر  فساد  اثر كارگردان فقيد پازوليني رو شما به معناي حرفهايي كه در طي فيلم  بازگو مي شود توجه كنيد اگر كسي تورات بخواند و به وسط دريا رود و غرق شود شما تورات را مقصر مي دانيد ؟ نه دوست من كارگرداناني كه شما نام برديد مازخوخيست نيستند صرفا براي عام فيلم نمي سازند اگر مردم تحمل ديدن اين فيلمهاي كارگردانان بزرگ را ندارند پس بهتر است نبينند و راجب آنها قضاوت نكنند.

فيلمي ديدم به نام ماهي مهاجم اثر كاپولا به بازيگري نيكلاس كيج.و ميكي رورك  و زنده ياد دنيس هوپر  و مت ديلون .خيلي جالب بود در اين فيلم به نكته جالبي توجه شده  بود  و اينكه اگر كسي بخواهد بر خلاف جامعه فكر و عمل كند اين شخص به مثابه ديوانه پنداشته مي شود و طرد مي شود .ماهي مهاجم يا  Rumble Fish  بيان گوي اين حقيقت تلخ است كه فضاي كافي براي جوانان در نظر گرفته نشده است و عدم فضاي كافي منجر به  صدمه زدن به يكديگر مي شوند




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - دشمن مردم - ۱۳۸۹/۹/۸ عصر ۰۶:۳۴

هری لایم عزیز دوست گرامی

این کافه برای علاقه مندان به سینمای کلاسیک است و شما هم حتما به سینمای کلاسیک علاقه مند هستی و هیچ دوست ندارم که بحثی را پیش بکشم که خدایی نکرده خاطر شما آزرده بشه از اینرو تمام نظرات شما برای من محترمه .




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - رائول والش - ۱۳۸۹/۹/۱۵ صبح ۰۱:۴۵

چند وقت پیش بود که نسخه بسیار تر و تمیز فیلم گرگ های دریا به دستم رسید. من همیشه فیلم های آل استار جنگی را دوست داشته ام چرا که این فیلم ها به محفلی صمیمی برای عرضه هنر بازیگرانی می ماند که بعضا در اواخر عمر هنری خود به سر می برند.

یکی از نکات جالب توجه در این فیلم حضور مجدد دیوید نیون در یک فیلم جنگی است. تنها جذبه حضور شیرین این بازیگر است که باعث می شود او را در یک نقش جنگی  باور کنیم. و گرنه او با آن اندام ترکه ای و فرتوت و صورت پر چین و چروک چگونه می توانست در عالم واقع، مثل رنجری در فیلم توپ های ناواران باشد؟ البته این نسخه همیشه جواب نمی دهد. مثلا همین یکی دو سال پیش بود که تلویزیون فیلم ایرانی گمنامی را پخش کرد (متاسفانه اسمش خاطرم نیست) که بازی سیامک اطلسی در نقش یک کاماندو آن را حسابی مفرح کرده بود! خودتان ایشان را با کلاه کج و قطار فشنگ تصور کنید تا گوشی دستتان بیاید که چه معجون غریبی به عمل آمده بود.

نکته دیگر در باب گرگ های دریا تغییرات دوبله ای است که برایش اتفاق افتاده. داستان اصلی فیلم، یک اتفاق واقعی در جنگ جهانی دوم بوده. یک زیر دریایی آلمانی تمام کشتی های حامل مهمات و اسلحه انگلیس را در اقیانوس هند هدف گیری و غرق می کرده است. جاسوسان پی می برند، موقعیت کشتی های انگلیسی از طریق یکی از سه کشتی آلمانی که در بندری مستعمره پرتغال پهلو گرفته اند، به زیر دریایی به صورت رمزی مخابره می شود. چون منطقه بی طرف است انگلیس نمی تواند رسما به آن سه کشتی حمله کند. لذا گروهی از تاجران و نظامیان بازنشسته انگلیسی که دور از هیاهوی جنگ در آن سوی هندوستان در حال خود هستند و جنگ را فقط از رادیو دنبال می کنند، مامور می شوند تا در قالبی غیر رسمی عملیات نابودی کشتی را انجام دهند. البته جزئیات کار بیشتر از اینهاست و خارج از حوصله.

ولی در نسخه دوبله این گروه به ایرلندی های آزادیخواهی تبدیل شده اند که اولا از ظلم و خودخواهی انگلیس به تنگ آمده اند و ثانیا می خواهند جلوی نابودی کشتی های حامل آذوقه و دارو به دست آلمانی ها را بگیرند. حالا پیدا کنید رابطه بین اولا و ثانیا را! مثلا در صحنه ای از فیلم گریگوری پک دارد یک کافه چی را به زور تهدید تخلیه اطلاعاتی می کند (یک چیزی می گوید در مایه های دمار از روزگارت در می آورم) و در دوبله می شنویم که او کافه چی را به جان زن ها و بچه های معصوم ایرلندی قسم می دهد! حال اگر باور کنیم ایشان یک ایرلندی تشنه خون انگلیس است، این وسط تابلوی بزرگ چرچیل در اتاق گریگوری پک (به عنوان سرکرده استقلال طلبان ایرلندی) بامزه می شود......

از همه اینها که بگذریم، می ماند استادی بی نظیر مرحوم کاملی در دوبله ، اعجوبه ای که حتی به حرکات دست و بدن بازیگرش دقت می کرده و صدایش را با آنها هماهنگ می نموده است. باید گفت روحت شاد استاد که زندگی تو در صدایت ادامه دارد.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سم اسپید - ۱۳۸۹/۹/۱۵ صبح ۰۲:۰۱

(۱۳۸۹/۹/۱۵ صبح ۰۱:۴۵)رائول والش نوشته شده:  

مثلا همین یکی دو سال پیش بود که تلویزیون فیلم ایرانی گمنامی را پخش کرد (متاسفانه اسمش خاطرم نیست) که بازی سیامک اطلسی در نقش یک کماندو آن را حسابی مفرح کرده بود! خودتان ایشان را با کلاه کج و قطار فشنگ تصور کنید تا گوشی دستتان بیاید که چه معجون غریبی به عمل آمده بود.

خط آتش (1373)

لینک فیلم: http://www.sourehcinema.com/Title/Title.aspx?id=138109211733




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۸۹/۹/۱۶ عصر ۰۵:۴۵

(۱۳۸۹/۹/۷ عصر ۰۵:۳۷)هری لایم نوشته شده:  

فیلمی وجود داره به اسم " ناگهان بالتازار"  که من ندیدم .  ساخته روبر برسون محصول 1966 .

کسی از دوستان  هست که این فیلم رو دیده باشه ؟ 

از برسون جیب بر رو دیدم...

 

 سلام جناب هری لایم عزیز

فیلم ناگهان بالتازار رو من دیدم، کمی  تا قسمتی هم  با شما موافقم.اصولا دیدن بعضی از فیلمهای بعضی از کارگردانهامثل برسون ،پازولینی،بعضی کارهای تارکوفسکی ،پاراجانف و از این دست کارگردانها حوصله خیلی زیادی میخواد( یا اینکه باید توی یه جمع هنری گیر افتاده باشی که به خاطر کل کل هم که شده بتونی تماشاشون کنی  برا خودم پیش اومده که یه بار مجبور شدم فیلم 185 دقیقه ای آندری روبلف رو به زبان روسی و بدون زیرنویس فارسی تا آخر ببینم،سخت بود . بعدش تازه فهمیدم اکثر اون جمع هم حال منو داشتن) دوم اینکه وقتی حالت مناسب اینجور فیلم هاست اونها رو ببینی، من خودم یه وقتی هست که هوس میکنم  بعد از یه فیلم کلاسیک دوبله یه فیلم مثلا از برگمان یا همین برسون ببینم یه وقتی هم آدم دلش میخواد یه کار جدید ببینه  مثلا واچمن! برای دیدن هر فیلم، حال شخص توی اون ساعت خاص هم مهمه و تماشای این نوع فیلمها توی موقع خاص خودش خوبه ولی باز هم نه همه ی اونها.

من از کارهای برسون ناگهان بالتازار رو از همه بیشتر دوست دارم(7سال پیش دیدمش)داستانش هم اینه که: کره الاغی توی یه دهکده ی فرانسوی به دنیا میاد و اتفاقاتی که برای مردم به وجود میاد همه از دریچه دید اون به تصویر کشیده میشه.

به قول کامبیز کاهه شاید این فیلم گزنده ترین اثر برسون باشه و باز به قول گدار : دنیاست در یک ساعت و نیم. ولی کلا" درباره بدبختی آدما واز همه مهمتر خود الاغه هست. بالتازار اسم الاغس!!!

من یه نسخه از فیلم دارم . دوبله نیست.زیرنویسش هم انگلیسیه؛dvd اصلیه

دیدنش بد نیست من که دوست داشتم با اینکه از سینمای مورد علاقم دور بود( من همه فیلم های آرشیوم رو دیدم).

 مسلما" اینها فیلم های بدی نیستند فقط با وضعیت مزاجی ما سازگاری ندارن. به هر حال  اگه دوست داشته باشید میتونم تقدیم کنم.

 




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۸۹/۹/۱۸ صبح ۰۹:۴۰

معما (charade)

محصول 1963 امریکا

کارگردان:استنلی دانن         بازیگران:کری گرانت - ادری هیپبورن

موسیقی:هنری مونسینی

فیلم در ژانر کمدی رمانتیک و موضوع ان یافتن پول های سرقتی است.

مثل همیشه سادگی ادری هیپورن ،ملاحت خاصی به او بخشیده.

در طول فیلم نمی توان به کری گرانت اطمینان کرد هر چند که مدام حس میکنی باید ادم درستی باشد.

مقایسه دفتر سیا (cia) در ان موقع با انچه که در فیلم ها امروزی میبینیم خیلی جالب است.

__________________________________________________________

training day

محصول 2001 امریکا

کارگردان:انتونی فوکوا     بازیگران:دنزل واشنگتن - اتان هاواک

داستان فیلم یک روز کاری پلیسی فاسد را نشان میدهد که کار اموز درستکاری را به همراه دارد.فیلم سراسر اتفاقات هیجان دار است که بیننده را تا اخر همراه خود میکشد.

گفتار فیلم به علت رو به رو بودن دائم با تبهکارها، فاجعه است و می تواند نمونه مناسبی برای بحث اخلاق در سینما باشد.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۹/۱۸ عصر ۱۰:۴۳

(۱۳۸۹/۹/۱۵ صبح ۰۱:۴۵)رائول والش نوشته شده:  

چند وقت پیش بود که نسخه بسیار تر و تمیز فیلم گرگ های دریا به دستم رسید.

پارسال نسخه کلوپی این فیلم را دیدم. با دیدن نام بازیگران بزرگش و عنوان بامسمای "گرگ های دریا" اونو خریدم و توقع داشتم یک فیلم جنگ دریایی  در حد Das boot (زیردریایی ) باشد. اما بعد از دیدن فیلم و ریتم کند و خسته کننده آن دلسرد شدم. شاید تنها نکته مثبت فیلم ، بازی بازیگران و دوبله آن باشد. تجربه ثابت کرده است که اگر بهترین بازیگران را وارد یک فیلمنامه ضعیف و غیر جذاب کنی ، فیلم خوبی از کار در نخواهد آمد. گرگهای دریا هم علی رغم نام زیبایی که دارد ، حتی به پای فیلم های عادی اکشنی مانند توپ های ناوارون نمی رسد .

(۱۳۸۹/۹/۱۸ صبح ۰۹:۴۰)دزیره نوشته شده:  

معما (charade)

 مقایسه دفتر سیا (cia) در ان موقع با انچه که در فیلم ها امروزی میبینیم خیلی جالب است.

به نکته جالبی اشاره کردی دزیره جان ،

چهره سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا ( سیا ) در فیلم های قبل از دهه 70 اصلا یک چیز دیگری است : چهره ای دوست داشتنی و خودمانی و دوستدار عموم مردم. اما آنچه در فیلم های بعد از دهه 70 و به خصوص بعد از دهه 90 دیده می شود ، یک سازمان مخوف و ترسناک است که انگار اعضای آن از کره مریخ آمده اند. فکر می کنم این چرخش بعد از مجوعه فیلم های جیمز بند و مامو 007 پیش آمده باشد. مثلا در بدنام ( هیچکاک - 1946 ) هم  کری گرانت  مثلا مامور سیا است ! درست است که خشک و وظیفه شناس است اما اصلا حسی از ترس و مخوف بودن خود و سازمان مطبوعش را به بیننده منتقل نمی کند. حتی روسای بی احساس اش هم آنقدر ترسناک نیستند.

..




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - golaftab - ۱۳۸۹/۹/۲۲ عصر ۰۲:۳۳

برای بار دوم some like it hot رو دیدم.

همون قدر تازگی داشت،‌همون قدر خندیدم و همون قدر از دیدن لحظه به لحظه بازی جک لمون لذت بردم.:heart:

some like it hot




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - FONDA - ۱۳۸۹/۹/۲۲ عصر ۱۱:۱۱

قربانيان (The Expendables)

بالاخره بعد از مدت ها فيلمي رو كه اكثر قهرمانان بچگيم توش بازي كردن رو ديدم.

ميتونم بگم فقط 100 دقيقه اكشن خالص رو شاهد بودم. همه ي اين هنرپيشه ها دور هم جمع

شده بودن تا يك فيلم اكشن ناب رو تقديم هواداران اكشن كنن.  راستش با ديدن اين فيلم اونقدر از لحاظ اكشن ارضا شدم كه تا چند سال ديگه احتياجي به ديدن فيلم اكشن ندارم!

سيلوستر استالونه مجموعه خوبي از اكشن كار هاي قديمي و جديد رو دور هم جمع كرده بود. البته نقش هاي محوري داستان بيشتر رو دوش خودش و جيسون استاتهام و جت لي بود.

آرنولد شوارتزنگر و بروس ويليس چند دقيقه بيشتر ظاهر نشدن. بيشتر حضور افتخاري داشتن. اما همين هم براي دوستداران قديمي سينماي اكشن ارزشمند بود. آرنولد نقش ترنت موزر از دوستان قديمي استالونه تو فيلم رو بازي ميكنه.

يك ديالوگ از فيلم بين استالونه و آرنولد خيلي جالب بود. آرنولد به ويليس ميگه "اين ماموريت رو به دوستم بده اون عاشق بازي تو جنگل هاست!" كه در واقع به نقش استالونه تو فيلم رامبو اشاره داشت.  و استالونه هم در جواب بروس ويليس كه ميگه "اون مشكلش چيه؟"‌ ميگه :‌ "‌ميخواد كانديداي رياست جمهوري بشه!"‌  كه در واقع اشاره ميكنه به اقدام آرنولد كه ميخواد كانديد رياست جمهوري آمريكا بشه.

در كل به نظرم فيلم به اونچه كه ميخواسته رسيده. صحنه هاي اكشن به زيباترين شكل ممكن درست شده. شخصا خيلي لذت بردم.

تنها چيزي كه به نظرم هركي اين فيلمو ديده باشه متوجهش شده جاي خالي ژان كلود ون دام هست كه ظاهرا پيشنهاد استالونه براي بازي در فيلم رو رد كرده.




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - Classic - ۱۳۸۹/۱۱/۲۷ عصر ۰۸:۰۸

جناب هری لایم ،

شما حقیقتا هر روز یک فیلم کلاسیک را کامل تماشا می کنید ؟

در صورت مثبت بودن جواب ، آیا برنامه ریزی زمانی خاصی برای تماشای فیلم ها دارید ؟




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - هری لایم - ۱۳۸۹/۱۱/۲۷ عصر ۰۸:۴۷

هر روز نه .  گاهی اوقات شده چند روز پشت سر هم چنتا فیلم دیدم . گاهی هم اتفاق افتاده 2-3 هفته اصلا هیچ فیلمی ندیدم .

 این فیلم هایی که در موردشون می نویسم تقریبا اکثرشون رو قبلا در طی 2-3 سال اخیر دیدم . اما برای اینکه صرفا به حافظه اکتفا نکرده باشم ,  مجددا اونا رو می بینم . حتی بعضی هاشونو دوباره دانلود میکنم . همین الان دارم فیلمی رو دانلود میکنم که 2 سال پیش دیدم از رابرت وایز به اسم قاتل مادر زاد .

قبلا هم یکی از دوستان درمورد یادداشت های من در مورد فیلم ها سوال کرده بود . روال اینه : فیلم رو می بینم . بعد میرم imdb  یا  ویکی پدیا اطلاعاتی رو درمورد فیلم جمع آوری می کنم بعد می نویسم . البته اطلاعات رو جمع آوری میکنم مثل نام عوامل . اگر چیزی رو به عنوان تحلیل یا اظهار نظر می خونید ,  نظر شخصی منه  مثلا در آخرین پاراگراف آخرین یادداشتم این که "به هر دری بزن" اولین فیلم بوگی در مقام تهیه کننده هست رو در imdb خوندم اما اینکه از این فیلم به مرور افت کرد و از پرسوناژ آشنای خودش فاصله گرفت , نظر شخصی منه .




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - sokOoooot - ۱۳۹۰/۱/۲۵ صبح ۰۱:۰۶

Hard Times


فكر كنم توي ايران بهش مي گند مبارز

خوب من نديده بودمش تا حالا و امشب هم اتفاقي ديدمش

كلا خيلي با چارلز برانسون حال نمي كنم :eee2ولي خوب چون اينجا بحث دوبله داغه از دوبلش خوشم اومد فيلم دوبله خوب قديمي داشت كه لذت بخش بود شنيدنش

داستان هم داستان يه مرد پير هست كه مياد پيش يه ترتيب دهنده مسابقه ها مشت زني و باهاش شريك مي شه و شروع مي كنه براي مبارزه و ...

در كل فيلم خوبي بود

لينك در imdb

راستي اينجا خيلي مفصله پستاش ببخشيد من خيلي خلاصه مي گم ديگه همين قدره :llerr




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - sokOoooot - ۱۳۹۰/۱/۲۶ صبح ۰۱:۱۷

The Searchers يا جويندگان


خوب امشب هم يكي از بهترين وسترن ها رو ديدم فيلم جويندگان با بازي جان وين كه خيلي ها هم مي گند بهترين نقش آفريني جان وين توي همين فيلم بوده و همين طور مي گند بهترين فيلم فورد هم همين فيلمه كه البته من موافق نيستم در مورد فورد رو فيلم دوبله بود با كيفيت خيلي خيلي خوب كه از ديدن دوبارش لذت بردم قبلا روي سي دي ديده بودمش ولي الان يه چيز ديگه بود

داستان فيلم :‌عمو مايكل مياد به خونه برادرش و فرداي همون روز طي فريبي يه قبيله سرخپوست خونه برادرش رو آتيش مي زنند و دختر برادرش رو مي دزدند و حالا عمو مايكل مي افته دنبال قبيله نه براي پيدا كردن دختر برادش بلكه براي  ...

خوب ميشه گفت اين وسترن يه وسترن  عاشقانه و احساسي  است چيزي كه كمتر توي وسترن هاي ديگه پيدا ميشه درسته كه قهرمانش يه مرد عصبي و بي رحم و قاتل و لجوجه ولي همون قدر هم احساساتيه و چاره ايي نداره جز اينكه آواره بشه و از اين تمدن بزنه بيرون

لينك در IMDB




RE: آخرین فیلمی که دیدم ... - Classic - ۱۳۹۰/۱/۳۰ عصر ۱۱:۲۷

(۱۳۹۰/۱/۲۹ صبح ۱۱:۰۱)هری لایم نوشته شده:  

جنایت طبق قرارداد      Murder By Contract

 

 

جوان منضبط و تیزهوش ( ادواردز) از طرف یک گروه تروریستی اجیر می شود تا طبق قرارداد چند نفر را به قتل برساند . او به خوبی (!) از پس ماموریت محول شده برمی آید . قربانی بعدی در شهرکی اطراف لس آنجلس زندگی می کند ; یک زن پیانیست . ادواردز همراه با دو نفر دیگر که برای تسهیل امور جانبی با وی همسفر هستند , عازم مقصد می شود . این بار اما شرایط طبق روال پیش نمی رود و او به دردسر می افتد .

  

شباهت زیادی با داستان فیلم آمریکایی با بازی جرج کلونی دارد. آیا ادواردز هم عاشق آن زن می شود ؟




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - california - ۱۳۹۰/۵/۴ صبح ۰۳:۱۱

دیشب پشت صحنه فیلم بچه رزمری رو دیدم. گفتم تا تنور داغه و سکانس ها تو ذهنمه بیام بنویسم:!z564b

تهیه کننده بچه رزمری " بیل کسل بود. مردی عظیم الجثه با صورتی قرمز و موهای کوتاه سفید و سیگار برگی که همیشه خدا لای دندان هایش بود. کسل قبلا فیلم های ترسناک ارزان قیمتی کارگردانی و تهیه کرده بود. گویا تمام حقوق بچه رزمری را از جیب خودش پرداخته بود. قصد داشت خودش فیلم را کارگردانی کند اما باب ایوانز پایش رادر یک کفش کرده بود که کارگردانی این فیلم خیلی مهم است و بیل مناسب این کار نیست.

فیلم های درجه ب زیادی کارگردانی کرد از جمله: وقتی غریبه ها ازدواج می کنند (1944).    تگزاس"بروکلین و بهشت(1948).   دنیای کوچکی است(1950).   داستان هوستن(1961)

.

.

.

بعد از ساخت خون آشام کش های بی باک(1967) پولانسکی چیز بیشتری در چنته نداشت و برنامه خاصی هم برای آینده نداشت و واقعا افسرده شده بود. که در همین اثنا باب ایوانز مدیر تازه ی بخش پارامونت به پولانسکی تلفن کرد که سریع خودش را به هالیوود برساند.بعد از ملاقات پولانسکی و باب ایوانز رومن با یک عالم کاغذ زرد به اتاقش در هتل بورلی هیلز برگشت.عنوانش بود بچه ی رزمری.

.

.

.

پارامونت برای انتخاب رزمری هزار جور بازیگر معروف و غیر معروف هالیوود را پیش پولانسکی می فرستاد.پولانسکی مجبور بود با تک تک دختران مصاحبه کند که البته کاملا بی فایده بود. پولانسکی خیلی امید وار بود که یک نفر از پارامونت اشاره ای هم به شرون بکند(همسر دوم پولانسکی). اما حتی یک بار هم کسی اسم او را وسط نکشید و پولانسکی هم در موقعیتی نبود که شرون را پیشنهاد بدهد.

.

.

.

.

اولین بار باب ایوانز اسم میا فارو را وسط کشید. پولانسکی فقط می دانست همسر فرانک سیناترا است.پولانسکی چند قسما از سریال پیتن پلیس را از تلویزیون نگاه کرد که بازی اش را ببیند. با او در کافه ای قرار گذاشت. هر چند به گفته خودش میا شباهتی به توصیفی که در رمان نوشته شده بود نداشت. و اصلا به تصویری که در ذهنش از رزمری ساخته بود نداشت. اما دختر صد در صد آمریکایی سالم و قبراقی بود که قابلیت بازیگری بالایی داشت. پس با هیچ حرف وکلامی با او قرار داد بست.

.
.
.
.
فقط انتخاب گای مانده بود کسی که باید نقش بازیگر جوانی را بازی میکرد که سخت دنبال پول در آوردن است. پولانسکی از وارن بیتی خواست نقش که فیلمنامه را بخواند. طبق معمول امروز و فردا کرد و بالاخره گفت حاظر نیست این نقش را بازی کند و بهانه آورد که نقش به اندازه کافی مهم نیست . موقع خداحافظی داد زد که "ببین میشه من رزمری رو بازی کنم"
.
.
.
پولانسکی که همان طور از بازیگران مختلف تست بازیگری می گرفت به بازیگر کاملا ناشناخته ای برخورد که در چند فیلم ترسناک (که هیچ کدام در خاطر کسی نمانده بود) بازی کرده بود. اسمش جک نیکلسن بود .اصلا جدی نگرفتش و دلایل خودش را داشت. با وجود استعداد استثنایی و بی نظیرش ظاهرش مناسب گای نبود. ظاهر جلف و عیاشش که شیطنت مبهمی داشت اصلا نمی توانست شبیه بازیگر جوان سالم و خوش بنیه و خوش لباس فیلم پولانسکی باشد.
.
.
.
رابرت ردفورد انتخاب شماره یک پولانسکی بود.هم چهره مناسب را داشت هم بازیگر بسیار با استعدادی بود و تازه کلی اعتبار هم برای فیلم می آورد. بدبختانه همان وقت ها با پارامونت دعوایی بود. ظاهرا قراردادی برای بازی در وسترنی به نام بلو داشت. اما بعد زیرش زده بود.خلاصه پارامونت حسابی با او چپ افتاده بود. پولانسکی تصور میکرد اگر بتواند ردفورد را راضی کند که در بچه ی رزمری بازی کند مسائلش با استودیو هم حل خواهد شد.اما بی فایده بود استودیو برای بازی او در این نقش زیر بار نرفت.
.
.
.
وقتی گزینه هایی مثل ردفورد و بیتی را پولانسکی از دست داد توقع را پایین آورد.در لندن که بود با بازیگری به نام جان کاساوتیس آشنا شده بود که به نظرش از بازیگران متفکر بود و به درد این نقش می خورد. وقتی او را به ایوانز پیشنهاد کرد با شک و دودلی گفت حضورش زیادی سنگین است ضمن آنکه شنیده بود کاساوتیس سر صحنه درد سر درست می کند. بی توجه به حرف های ایوانز نقش را به او داد و فکر میکرد که می تواند نقش را شسته رفته دربیاورد.
.
.
.
اولین کاری که پولانسکی انجام داد استخدام دیک سلبرت بود که از یکی از دوستان نزدیک و در عین حال یکی از بهترین  طراحان صحنه هالیوود بود. ستاره اصلی این فیلم آپارتمان نیویورکی یی بود که رزمری و گای در آن زندگی می کردند. این خانه در محوطه ی  استودیو پارامونت ساخته شده بود و طراحی اش خیلی اهمیت داشت
.
.
.
همیشه مرحله فیلمبرداری یک فیلم با پیش تولیدش خیلی فرق می کند.کاساوتیس که در طول تمرینات که خیلی خوب ظاهر شده بود به محظ شروع فیلم برداری آدم بدقلق و سختی شد. پولانسکی خیلی سریع متوجه شد که او هیچ استعدادی برای شخصیت پردازی ندارد  و فقط می تواند خودش را بازی کند و تازه بدون کفش های کتانی محبوبش بازی اش افتضاح می شد.بعد هم حاظر نمی شد در صحنه عشق بازی گای و رزمری برهنه شود. به قول خودش اهل این جور کثافت کاری ها نبود و نمی خواست در یک "فیلم سک**ی" بازی کند. میا هم خیلی راضی نبود در این صحنه برهنه ظاهر شود. هر چند دلیلش قابل درک تر بود گفت که از عکس العمل سیناترا می ترسد.
.
.
.
ظاهرا سیناترا خوش نداشت به زنش زیادی توجه شود.در ضمن سیناترا می خواست فیلمی بسازد و دلش می خواست که میا بازیگر نقش مقابلش باشد. وقتی مشخص شد تا بعد از کریسمس هم فیلم برداری ادامه دارد با عصبانیت از میا خواست که یچه رزمری را نصفه نیمه رها کند. وقتی میا مخالفت کرد سیناترا حسابی کفری شد.و رابطه میانشان حسابی به هم ریخت.
.
.
.
پولانسکی پیشنهاد داد که خود ویدال سسون (در هالیوود) برای کوتاه کردن موهای میا سر صحنه بیاید .بیل کسل حسابی استقیال کرد و گفت باید مسئله را بزرگ کرد و جار و جنجال تبلیغاتی راه انداخت و کاری کنیم از تلویزیون رادیو و روزنامه برای تهیه گزارش بیایند. آن روز ویدال سسون در برابر یک عالم عکاس و خبرنگار موهای میا را کوتاه کرد.
وقتی رزمری موهایش را مدل مصری کوتاه می کند گای میگوید: "نگو واسه ی این پول دادی"   رزمری هم سریع جواب میدهد: "کار ویدال سسونه خیلی هم خوبه"
.
.
.
وقتی حدود سه چهارم فیلم گرفته شده بود اتفاقی افتاد که همه فکر کردنند این فیلم هیچ وقت تمام نخواهد شد. درست وسط گرفتن صحنه مهمانی که رزمری حالا کاملا حامله است و از دردهای مشکوک شکمی رنج می برد و تصمیم میگیرد درهای آپارتمان تنگ و خفه اش را باز کند و با دادن یک مهمانی و دعوت کردن دوستان قدیمی حال و هوای خانه را عوض کند همگی آماده فیلم برداری بودند که میکی رادین وکیل سیناترا وارد شد. گفت یک سری مدارک مهم برای میا آورده است. فیلم برداری متوقف شد.در پارامونت تمامی هنر پیشه های نقش اصلی برای خودشان یک اتاق داشتند اتاقک بدون سقفی که به ستارگان امکان میداد بی آنکه صحنه را ترک کنند هر وقت بخواهند تنها باشند.میا با وکیل به اتاقش رفت. بعد از چند دقیقه ای وکیل از اتاق بیرون آمد و بی آنکه کلامی بگوید رفت. همه چشم ها به اتاق او دوخته بود . اتاقکی صورتی که میا روی درش گل و پروانه نقاشی کرده بود. میا آنجا نشسته بود و مثل یک بچه دوساله از ته دل زار می زد. بله سیناترا پرونده طلاقشان را به جریان انداخته بود. پولانسکی پیش میا برگشت و پرسید: "میخواهی بری خونه؟"   میا جواب داد: " نه خوب میشم. فقط یکی دو دقیقه دیگه فرصت بده"  فیلم برداری از سر گرفته شد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد
.
.
.
پرونده طلاق چیزی نبود که بتواند میا را ار ادامه فیلم برداری باز دارد.
بالافاصله فیلم برداری شروع شد.
.
.
.
.
رفاقت میا و پولانسکی روز به روز بیشتر می شد. و فیلم برداری خیلی خوب پیش می رفت.
در تلویزیون خانه رزمری تصاویر کوتاهی از سفر پاپ چهارم به نیویورک نشان داده شد که آن زمان هنوز در ذهن مردم تصاویری تازه بود. یک نما هم از عکس روی جلد مجله تایمز با عنوان "خدا مرده است" گذاشته شد.
.
.
.
.
برای ساخت موسیقی فیلم کومه دا از لهستان به هالیوود آمد. کومه دا دو لالایی برای بچه رزمری ساخت که هر دو فوق العاده بودند. پولانسکی بعد از کلی دل دل کردن بالاخره یکی را انتخاب کرد که به عنوان ترجیع بند در کل فیلم تکرار می شد. برای شروع فیلم تصمیم گرفته شد کسی لالایی را خیلی ملایم زمزمه کند طوری که در ذهن بماند. هر چند به لحاظ تبلیغاتی به خوبی آن یکی نبود اما با مضمون فیلم بهتر جور در می آمد. به جای استفاده از خواننده ی حرفه ای پولانسکی از میا خواست که لالایی را بخواتد. میا در کمال تعجب توانست خیلی خوب از پس کار بر آید. کاملا مشخص بود صدای کسی که لالایی را می خواند صدای همان کسی است که در صحنه اول فیلم صحبت میکند.
.
برای دانلود آهنگ لالایی کلیک کنید.
.
تقدیم به همه ی دوست داران میا فاروmmmm:




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۰/۵/۱۲ عصر ۰۱:۳۵

  smiles of a summer night

                                                لبخندهای یک شب تابستانی فیلمی به کارگردانی اینگمار برگمان ، محصول 1955 سوئد ، از اولین فیلمهای برگمان که موفقیت بین المللی داشته.

داستان مربوط به قشر مرفه است.اشرافی ، بورژوا . ملغمه ای است از خیانت ، خیانت و خیانت.گویی که کار و زندگی ای ندارند جز محبوبه و معشوقه و....خیانت.

وکیل میانسالی به نام فردریک اگرمان که همسر اولش را از دست داده واز او پسری بیست ساله دارد به نام هنریک که  میل به کشیش شدن دارد ،اما مردد است. بین زمین و اسمان گیر کرده و به هوسهایش فکر میکند.

وکیل دو سال است که با دختر نوزده ساله ای به نام ان ازدواج کرده. ان هنوز دوشیزه است وبه همسرش احساس پدری دارد.

فردریک سر پسرش را به پترا ، دختر خدمتکار خانه گرم کرده است.اما پسر دل در گرو مهر ان دارد وباوجدان خود درگیراست. کنت و کنتس مالکومی هم هستند که زندگی شان از نظر عاطفی دچار مشکل است. کنت مالکوم و وکیل اگرمان هر دو معشوقه ای دارند به نام دزیره ارمفیلد و........

در اخر ان و هنریک با هم فرار میکنند .در واقع همه انهایی که می خواهند به هم برسند ،، میرسند و احتمالا این جاست که شب تابستانی لبخند می زند!!!

این همه بند و بساط برای نشان دادن پوچی این طبقه اجتماعی ! به نظرم فیلم خسته کننده ای امد.

ازدیالوگهای فیلم : عشق یک تردستی ابدی است با سه گوی قلب ، زبان و رختخواب .چقدر راحت می شود با این سه گوی تردستی کرد و چقدر راحت یکی از ان ها می تواند رها شود.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۰/۷/۱۵ عصر ۰۸:۳۶

بوم!                         !Boom

کارگردان: جوزف لوزی

فیلمنامه: تنسی ویلیامز ، برمبنای نمایشنامه ای نوشته خودش(قطار حامل شیر دیگر اینجا نمی ایستد)

بازیگران: الیزابت تیلر . ریچارد برتن . نوئل کاوارد . رومولو والی

موسبقی: جان باری

1968 - رنگی - 113 دقیقه


فلورا گافورت ( تیلر ) بیوه ثروتمند و تشنه سک...ی که تاکنون 6 بار ازدواج کرده برای گذراندن تابستان به ویلایش در یک جزیره آمده است. فلورا رفتار بسیار خشنی با همه از جمله اهالی محله، پزشکش و مستخدمان خود دارد. همچنین در این مدت خاطرات خود را برای منشی اش دیکته می کند. روزی کریس فلاندرز ( برتن ) شاعر که به فرشته مرگ شهرت دارد به آنجا می رود در حالی که بسیاری از محبوبه های قبلی او مرده اند. حال فلورا به او علاقه مند می شود ...


اثر کمتر موفق استاد نزد منتقدان آن زمان اثری به شدت پیچیده در بیان مضامین مورد علاقه جوزف لوزی ، خانه غصب شده و جنگ قدرت. فیلم پر از عناصر نمادین و سمبلیک است. گویی تمامی حرف های لوزی در فیلمی مانند پیشخدمت اینجا به صورت استعاره هایی در دکوری مجلل و باشکوه دوباره بازگو می شوند. شخصیت های فیلم نیز در تضاد کامل به سر میبرند، تیلر با لباسهایی سراسر سفید و برتن با لباس هایی سیاه در نقش عزرائیلی سالخورده !




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۰/۷/۲۶ صبح ۰۹:۲۷

mulhulland falls           ابشار مالهلند

              

محصول 1996 امریکا و به کار گردانی لی تاماهوری

بازیگران:  نیک نولت ، ملانی گریفیث ، چاز پالمنتری ، جنیفر کانلی ، جان مالکوویچ

داستان در سال 1350 اتفاق می افتد براساس  واقعیتی از زندگی چهار پلیس خشن از لوس انجلس، معروف به hat squad ، " جوخه کلاه" انان برای مبارزه با گانگستر های شهر ، حتی از زیر پا گذاشتن قانون هم فروگذار نیستند.

اصل ماجرا با یافتن جسد دختر زیبایی با نام الیسون پاند( جنیفر کانلی)اغاز میشود. دختری که ماکس هوور (نیک نولت)یعنی سر دسته جوخه کلاه ،علی رغم داشتن همسری که عاشقانه دوستش دارد( ملانی گریفیث ) ،،مدتی با وی رابطه داشته.

فیلم سیا هی به دست ماکس میرسد از ارتباط مقتول با ژنرال ارشد ارتش(جان مالکوویچ)، و این فکر که ممکن است فیلم سیاهی از او هم موجود باشد که موجود هم هست......

فیلم به وضوح مشخصه های یک نوار حقیقی را داراست.ماکس کم حرف و تو دار که نهایتا با ترک همسرش فرومیریزد.الیسون پاند اغواگر و اتفاقاتی سیاه و کثیف.همه و همه بیننده را تا حدودی یاد محله چینی های رومن پولانسکی می اندازد.

نام فیلم به مکانی پوشیده از صخره در اطراف لوس انجلس اشاره داردکه جوخه کلاه بر خی افراد فاسد را با پرت کردن در ان ، بی سر و صدا سر به نیست می کنند.

 




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - زبل خان - ۱۳۹۰/۸/۲۵ عصر ۰۸:۱۹

دقایقی پیش فیلم زیبای"سر آلفردو گارسیا را برایم بیاورید" ساخته استاد سام پکین پای بزرگ..

همانند سکانس اخر فیلم این گروه خشن هم قهرمان فیلم خودش به استقبال مرگ میره..

این سکانس زیبا  از این دوئل را گلچین کردم که   که   صحنه های اسلوموشن های جذابی هم داره..

http://www.mediafire.com/?zm8ku3qf898g75b




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۰/۹/۹ صبح ۰۹:۵۷

              شبهای کابیریا

محصول 1957 ایتالیا و به کار گردانی فدریکو فلینی

کابیریا یک روسپی در محله های پایین شهر رم است که با دیدن ظاهرش یک چیز جلب توجه میکند. مدل ابرو هایش .

فیلم با گشت و گذار شادمانه کابیریا در کنار رودخانه، بامردی که ظاهرا باید عاشقانه دوستش داشته باشد، اغاز میشود. اما چندی بعد که مرد با پرت کردن وی در رودخانه ودزدیدن کیف پولش فرار میکند ، اولین ضربه وارد می شود. هم به کابیریا و هم به بیننده.

کابیریای صادق و ساده دل از وضعیت زندگی خود به نوعی رضایت دارد و این رضایت را هر از چندی با جمله((من خودم خانه دارم.)) و تاکید بر ان ،نشان می دهد. اما او که فقط در جستجوی عشق و محبت حقیقی است،  با ریاکاری، دروغ و بی توجهی مواجهه میشود. جالب است هربار به رغم عصبانیت های بسیار ،که مدل ابرو هایش در نشان دادن این عاصی شدن، تاثیر فراوان دارد،، دوباره از نو شروع میکند!.

سر انجام او با مردی ارام ، خجالتی و مودب اشنا میشود و کم کم کم باور میکند که عشق واقعی را پیدا کرده است. وقتی تصمیم به ازدواج میگیرند فرم ابرو هایش به حالت عادی تغییر پیدا میکند. گویی که ارامش را یافته است.از این جاست که بیننده هم مانند واندا دوست صمیمی اش با تشویش عجیبی دست به گریبان است که ایا این عشق واقعی است؟!! ........

فیلم را باید دید. حتما باید دید. جولیتا ماسینا فوق العاده است فوق العاده و برای این نقش موفق به دریافت جایزه بهترین بازیگر زن از جشنواره کن شده است.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۰/۱۰/۲ عصر ۰۱:۳۷

پروانه روی شانه

Un papillon sur l'épaule

کارگردان: ژاک دوره

بازیگران: لینو ونتورا . کلودین آگر . نیکول گارسیا

1978 - رنگی - محصول فرانسه -  95 دقیقه


قبل از هر چیز نقل یک خاطره شاید لازم باشه:

پنج یا شش ساله بودم (هنوز مدرسه نمی رفتم) که شبی به خونه مادربزرگم رفتیم، مادربزرگم یه تلویزیون سیاه سفید بزرگ داشت از اون هایی که یه در چوبی بزرگ دارن با دستگیره های فلزی. یادمه کوچیک تر که بودم همیشه از همون تلویزیون بالا می رفتم!!!

خلاصه اینکه همه پای تلویزیون بودیم که مجری اعلام کرد که فیلم سینمایی این هفته اسمش هست پروانه روی شانه و مردم رو دعوت به تماشای فیلم کرد. من تا آخر فیلم که هیچی از اون نفهمیدم ولی کلا" منتظر بودم تا یه پروانه ای بیاد و روی شونه های لینو ونتورا ( اون روزها به مدد صدا و سیما با نمایش فیلم های زیادی از اون مثل صد روز در پالرمو برای من چهره شناخته شده ای بود ) بشینه. یادمه که تا آخر فیلم منتظر این لحظه بودم. همون موقع به نظرم فیلم سرد و غمگینی میومد ولی گفتم که هیچی از فیلم حالیم نشد که نشد. سال ها با این خاطره زندگی کردم تا اینکه یکی از دوستان گفت لینک دانلود فیلم رو جایی دیده و اگه می خوام برام دانلود می کنه. شدیدا" استقبال کردم. بعد از چند روز فیلم رو داشتم ولی می ترسیدم تماشاش کنم، قبلا" هم این حس به من دست داده بود. وقتی سال ها با خاطره یه فیلمی که در کودکی دیدم زندگی کردم در بازبینی مجدد اسطوره اون فیلم در ذهنم خورد میشه و از بین میره و با خودم میگم : این همه انتظار فقط برای این بود؟؟؟ بالاخره فیلم رو دیدم، اولین موردی که حالم رو گرفت این بود که فیلم رنگی بود. چون اون رو توی تلویزیون سیاه و سفید دیده بودم همیشه فکر می کردم سیاه و سفیده. بعدش هم اینکه فیلم به زبان فرانسه بود و زیرنویس انگلیسی هم نداشت و سرتونو به درد نیارم باز هم هیچی از فیلم نفهمیدم. انگار قسمت نبود!!!(ظاهرا" دوبله فیلم هم موجود است، کسی چه میدونه!) ولی تصاویر رو همین جوری می بلعیدم شاید خاطرات قدیمی برام زنده بشن، گرچه ژاک دوره کارگردان چندان بزرگی نیست و صفت بلعیدن بیشتر برای امثال فورد و کوبریک و اسکورسیزی و ... به کار میره اما ...

به هرحال این هم فیلمی بود که هیچ وقت اونو نفهمیدم...




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۰/۱۰/۷ صبح ۰۹:۴۲

(۱۳۹۰/۱۰/۲ عصر ۰۱:۳۷)راتسو ریــزو نوشته شده:  

پروانه روی شانه

Un papillon sur l'épaule

کارگردان: ژاک دوره

بازیگران: لینو ونتورا . کلودین آگر . نیکول گارسیا

1978 - رنگی - محصول فرانسه -  95 دقیقه

به هرحال این هم فیلمی بود که هیچ وقت اونو نفهمیدم...

راتسوریزوی گرامی، شما تنها نیستید.من هم این فیلم را خیلی سال پیش از تلویزیون دیدم.البته رنگی و دوبله.دویله بودنش برای من تاثیری نداشت!!! چون از شما چه پنهان من هم هیچی نفهمیدم! تمام مدت فیلم هم منتظر پروانه ای بودم که روی شانه کسی ظاهر شود. متاسفانه بعدها هم فیلم را ندیدم.

راستش با چنان اشتیاقی سراغ نوشته تان امدم، شاید سر از راز این پروانه در بیاورم. اما خوب ، خوبیش این است که من تنها نیستم که با این پروانه مشکل دارم.

---------------------------------------------------

و اما، دور از جان تمام علاقمندان فیلم، شهر زنان فلینی را دیدم.tajob2چنان معجون شلم شوربایی که هر چه بگویم کم گفته ام.خواستید بروید ببینید و نتیجه گیری کنید.:huh:فیلم یک خوبی بزرگ دارد و ان هم این که اگر طاقت بیاورید تا پایان فیلم پیش روید، در انتها که شخصیت اصلی (مارچلو ماستریانی)از خواب بیدار میشودو می فهمیم همه این اتفاقات عجیب و غریب، خوابی بیش نبوده،یک نفس راحت خواهیم کشید.

در ضمن برای رفع شوک ناشی از دیدن این فیلم، در مکانی متروک نیکلاس ری را توصیه میکنم.من دیدم وبسیار لذت بردم.

                                      




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۰/۱۰/۱۰ عصر ۰۴:۲۳

نیمه شب در پاریس

Midnight in Paris


کارگردان : وودی آلن

فیلمبردار : داریوش خنجی

بازیگران : اوون ویلسن . راشل مک آدامز . ماریون کوتیار

محصول 2011 - 94 دقیقه

بعد از یه روز خسته کنده کاری یا یه روز پرمشغله اعصاب خورد کنٰ تماشای آخرین فیلم وودی آلن درست مثل یک مسکن قوی عمل می کنه. بین آخرین فیلم های آلن این یکی از همه بیشتر به روحیه و سبک و سیاق کارهای موفق قبلیش نزدیکه. از یک نظر هم فیلم شباهت بسیار زیادی به فیلم رز ارغوانی قاهره دارهٰ؛ رویا و تخیل عنصر پر رنگ هر دو فیلمه. جایی که رویاهای آدمی به ناگاه درست جلوی چشماش رنگ و بوی واقعیت به خودشون می گیرن. البته به نظر من رز ارغوانی قاهره روی کاغذ اثر موفق تری است تا روی پرده ( البته اگر فیلمنامه اون رو مطالعه فرموده باشید و با نظر بنده موافق باشید ) اما در نیمه شب در پاریس ؛ آلن به خوبی از عهده به اجرا در آوردن ایده های روی کاغذش بر اومده که البته فیلمبرداری درخشان خنجی هم در درآوردن حس و حال قوی اثر بی تاثیر نیست. اگر هنوز فیلم رو ندیدید یک لحظه هم درنگ نکنید. فکر می کنم به آرامش عجیبی خواهید رسید همون طور که من رسیدم ...




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - Blanche - ۱۳۹۰/۱۰/۱۵ صبح ۱۱:۱۴

(۱۳۹۰/۱۰/۱۰ عصر ۰۴:۲۳)راتسو ریــزو نوشته شده:  

نیمه شب در پاریس

Midnight in Paris


کارگردان : وودی آلن

فیلمبردار : داریوش خنجی

بازیگران : اوون ویلسن . راشل مک آدامز . ماریون کوتیار

محصول 2011 - 94 دقیقه

بعد از یه روز خسته کنده کاری یا یه روز پرمشغله اعصاب خورد کنٰ تماشای آخرین فیلم وودی آلن درست مثل یک مسکن قوی عمل می کنه. بین آخرین فیلم های آلن این یکی از همه بیشتر به روحیه و سبک و سیاق کارهای موفق قبلیش نزدیکه. از یک نظر هم فیلم شباهت بسیار زیادی به فیلم رز ارغوانی قاهره دارهٰ؛ رویا و تخیل عنصر پر رنگ هر دو فیلمه. جایی که رویاهای آدمی به ناگاه درست جلوی چشماش رنگ و بوی واقعیت به خودشون می گیرن. البته به نظر من رز ارغوانی قاهره روی کاغذ اثر موفق تری است تا روی پرده ( البته اگر فیلمنامه اون رو مطالعه فرموده باشید و با نظر بنده موافق باشید ) اما در نیمه شب در پاریس ؛ آلن به خوبی از عهده به اجرا در آوردن ایده های روی کاغذش بر اومده که البته فیلمبرداری درخشان خنجی هم در درآوردن حس و حال قوی اثر بی تاثیر نیست. اگر هنوز فیلم رو ندیدید یک لحظه هم درنگ نکنید. فکر می کنم به آرامش عجیبی خواهید رسید همون طور که من رسیدم ...

چه جالب  منم اين فيلم را ديروز ديدم  واقعا درست گفته بوديدفوق العاده آرامش بخش بود.حس وحال آشنا ودوست داشتني فيلم باعث شد از همون اول عاشقش بشم.ديدن فيلم مثل يه گردش طولاني توي پاريس دهه  بيسته وحس كردن دنيايي كه  همينگوي ,فيتز جرالد,پيكاسو وخيلي هاي ديگه توش زندگي مي كردند

اردستش نديد




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۰/۱۰/۲۳ عصر ۱۱:۱۵

میکی وان        Mickey One


کارگردان: آرتور پن

فیلمنامه : آلن ام. سرگال

موسیقی : ادی ساوتر

فیلمبردار : گیسلن کلوکه

تدوینگر : آرام آواکیان

بازیگران : وارن بیتی . الکساندرا استیوارت . هرد هرتفیلد . تدی هارت

محصول 1965 - سیاه و سفید - 93 دقیقه

میکی ( بیتی ) کمدین جوانی است که در کلوب های شبانه کار می کند، میکی پس از یک شب عیاشی از شهر می گریزد تا زندگی جدیدی را آغاز کند. اتاقی می گیرد و پس از مدتی با دختری هم اتاق می شود و این آغاز رابطه این دو با یکدیگر است...


یک جواهر کوچک و شاهکاری قدر نیافته از کارگردانی که حق بزرگی به گردن همه سینمادوستان دارد. فیلم به شدت تحت تاثیر موج نو فرانسه و سینمای اروپاست. خود پن در مصاحبه ای می گوید که بعد از ملاقاتی با تروفو و گدار به فکر ساختن این فیلم افتاده، حتی بازیگر زن فیلم ( استیوارت ) را تروفو برای پن پیدا می کند. پن از این هم فراتر می رود و فیلمبردار آثار روبر برسون را هم به خدمت می گیرد تا فیلمش بیشترین حال و هوا را به سینمای اروپا پیدا کند. فیلم به هیچ عنوان داستان مشخصی ندارد و پن بیش از آنچه دغدغه داستان گویی داشته باشد درگیر فرم است. بیتی شبیه شخصی است که در یک آخرالزمان پرسه می زند. هر جا که می رود چیزی جز زشتی و خرابی نمی بیند. همه اینها در کنار موسیقی جاودان ساوتر و تدوین فوق العاده آواکیان فیلمی را به وجود آورده که از زمانی که شروع می شود به هیچ عنوان شما را متوجه گذر زمان نمی کند و ناگهان در میان بهت شما تمام می شود. تیتراژ فیلم شگفت انگیز است و بازی استیوارت در کادرهای کلوکه شما را به دنیای برسون می برد. دیزالو معرکه ای در فیلم هست که در آن تصویر میکی در حال گذر از میان خرابه ها به تصویر شعله های آتش پیوند زده می شود ، گویی میکی است که از میان آتش می آید، بعید می دانم جیمز کامرون هنگام ساختن ترمیناتورش به این نما فکر نکرده باشد.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۰/۱۱/۱ عصر ۰۹:۵۳

وسوسه باشکوه               Magnificent Obsession


کارگردان: داگلاس سیرک

 فیلمنامه : رابرت بلیز . لیود سی داگلاس

موسیقی : فرانک اسکینر

فیلمبردار : راسل متی

بازیگران : راک هادسون . جین وایمن . آگنس مورهد . اتو کروگر . باربارا راش

محصول 1954- رنگی - 108 دقیقه

باب مریک ( هادسون ) ثروتمند در یک سانحه قایق سواری مصدوم می شود، برای نجات او از دستگاه تنفس مصنوعی دکتری استفاده می کنند و وقتی درست همان لحظه دکتر به دستگاهش نیاز پیدا می کند به دلیل نبودن دستگاه می میرد. همسر دکتر، هلن (وایمن ) و دخترش از باب تنفر پیدا می کنند و او را که دچار عذاب وجدان شده را از خود می رانند. در حادثه ای باب باعث تصادف و سپس کور شدن هلن می شود. باب به صورت ناشناسی با هلن رابطه برقرار می کند و هلن سخت دلباخته باب می شود و قرار می شود با کمک مالی باب به چند کشور جهت معالجه سفر کند. معاینه ها موفقیت آمیز نیستند و هلن که قرار است با باب ازدواج کند ناگهان می گریزد. باب ادامه تحصیل داده و دکتر می شود!!! و هلن را که بیماری سختی دارد می یابد و عمل می کند...

یکی از بدترین ملودرام های تاریخ سینما به کارگردانی بزرگ ترین ملودرام ساز دنیا،واقعا" باعث تعجب هست که این فیلم اثر همان کارگردانی است که بر باد نوشته، همه آن چیزهایی که خداوند مجاز می داند و تقلید زندگی را در کارنامه خود دارد. دقایق ابتدایی فیلم بد نیستند تا اینکه کم کم سر و کله وقایع مضحکی پیدا می شود که دست کمی از فیلم فارسی های خودمان ندارد. چندین بار از تماشای فیلم منصرف شدم ولی هی به خودم گفتم بذار درست می شه؛ اما درست نشد که نشد. جالب ترین قسمت فیلم جاییه که جناب راک هادسون ناگهان دانشجوی سابق پزشکی از آب درمیاد و تصمیم به ادامه تحصیل می گیره و در چشم به هم زدنی یکی از بهترین جراحان امریکا می شود، اگه باور نمی کنید متاسفانه باید زحمت تماشای فیلم رو به جون بخرید ولی پیشنهاد می کنم که حرف راتسو رو قبول کنید و قید دیدن فیلم رو بزنید که بزنید.خلاصه اینکه جای شما اصلا" خالی نبود.( البته فیلم در IMDB رتبه خوبی داره!!! )

بعد از دین این فیلم تصمیم گرفتم که جبران مافات کنم و چه کاری بهتر از پناه بردن به دامان مایکل چیمینوی عزیز و فیلم مورد علاقه ام شکارچی گوزن برای nامین بار؛ ولی این بار تماشای این فیلم بر روی نسخه بلو-ری واقعا" چسبید. ( جای سروان رنو عزیز که گویا علاقه وافری به تصاویر HD و کیفیت 1080 دارند واقعا" خالی بود) . اگه دستمال دم دستم بود می شد اشکهای دنیرو را هم از گوشه چشمانش پاک کرد. جای شما این بار واقعا" خالی! 




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۰/۱۱/۴ عصر ۰۹:۲۲

زمان زود گذر در ریجمونت های        Fast Times at Ridgemont High


کارگردان : ایمی هکرینگ

فیلمنامه : کامرون کرو

فیلمبردار : متیو اف لئونتی

بازیگران : شان پن . جنیفر جیسن لی . جاج رینهولد . فارست ویتاکر . ری فالستون

محصول 1982 - رنگی - 90 دقیقه

ماجرای زندگی چندین نوجوان که کمتر علاقه ای به درس ندارند و بیشتر اوقاتشان با موسیقی، مواد مخدر یا تجربه های جنسی و پیدا کردن دوست می گذرد و حوادث مختلف و با مزه ای را به بار می آورد.

فیلم تین ایجری ای که حالا دیگر تبدیل به یک کالت درست و حسابی شده، اگر به دنبال هنر ناب هستید تماشای این فیلم اصلا" گزینه مناسبی نیست. زمان زود گذر ... در گذر زمان محبوبیت فراوانی یافته و بعد از این فیلم تقلیدهای بسیاری از آن انجام شد و موج جدیدی از فیلم های نوجوانانه و دبیرستانی با محوریت موسیقی و س** شکل گرفت. فیلم در یک کلمه فقط بامزه است و چیز دیگری ندارد. تماشای شان پن و جنیفر جیسن لی در سال های اولیه بازیگری با آن کارهای احمقانه بسیار جالب است. به خصوص شان پن که نقش شخصیتی را بازی می کند که در یک کلاس برای بار سوم مردود شده و هیچ چیز را جدی نمی گیرد. صحنه ای از فیلم که طی آن در کلاس زده می شود و پیتزا فروش پیتزایی را که شان پن سفارش داده در جلوی چشمان معلم بد اخلاقش به او تحویل می دهد فراموش نشدنی است. اخیرا" در گزارشی دیدم که شخصیت شان پن یکی از 100 شخصیت محبوب تاریخ سینماست.





RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - آوینا - ۱۳۹۰/۱۱/۱۲ عصر ۱۱:۱۸

فارست گامپ با بازی عالی تام هنکس

داستان فرازونشیب های زندگی مردی که دچار ضریب هوشی پایینی هست ولی به طور معجزه آسایی به موفقیت های زیادی میرسه 

بازی تام هنکس فوق العاده است حرکاتش ، طرز نگاهش ، حتی علاقه ی صادقانه اش به جنی همه و همه خیلی باور پذیر از آب دراومده.

 




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۰/۱۱/۱۳ عصر ۰۴:۴۴

راننده / بران          Drive



کارگردان : نیکلاس وایندینگ رفن

فیلمنامه : حسین امینی بر اساس رمان جیمز سالیس

فیلمبردار : نیوتن تامس سیگل

موسیقی : آنجلا بادالامنتی

بازیگران : رایان گاسلینگ . کری مولیگان . آلبرت بروکس . برایان کرنستن . ران پرلمن . اسکار ایزاک

محصول 2011 - رنگی - 100 دقیقه



جوانی ( گاسلینگ ) که تبحر فوق العاده ای در رانندگی دارد هر از چندی به عنوان راننده برای خلافکاران کار می کند و ترتیب فرار آن ها را پس از سرقت می دهد. آشنایی با زن همسایه، آیرین ( مولیگان ) باعث می شود راننده برای کمک به شوهرش وارد یک ماجرای سرقت شود. شوهر آیرین در هنگام دزدی کشته می شود و راننده را وارد ماجراهایی می کند که گویی رهایی از آن ها برایش چندان آسان نیست ...



قبل از هر چیز یک پیشنهاد به دوستان عزیز و نه خدای نکرده نصیحت! این موضوع رو بنا به دلایلی چند عرض می کنم، یکی اینکه دیدم دوستان برای دانلود فیلم آرتیست لینک ارائه دادند و دوم به خاطر تجربیات کمی را که در خلال چندین سال فیلم دیدن کسب کردم. به نظر بنده از دیدن نسخه های دانلودی غیر اصلی شدیدا" اجتناب کنید (البته این تئوری بیشتر برای فیلم های جدید صدق می کنه)، مهمترین چیزی که موقع دیدن یک فیلم خوب باید به اون توجه داشت کیفیته. اکثر سینمادوستان برای دیدن فیلم هایی که جدیدا" روی پرده رفتن، عجله دارند و این باعث میشه که به نسخه های دانلودی و بازاری مراجعه کنند که اکثرا" کیفیت خوبی ندارند یا اینکه فیلم ها با کادر اصلی کپی نشده اند و دارای یک کادر ناقص هستند، به عنوان مثال از کادر واید به یک فول اسکرین بدترکیب تبدیل شده اند و دیگر اینکه از زیرنویس مناسبی هم برخوردار نیستند چون با عجله ترجمه!!! و سرهم بندی شده اند. با چند روز و یا اصلا" چند هفته تحمل میشه نسخه های دی وی دی اصل رو تهیه کرد و فیلم رو با کیفیت اصلی و یا لااقل بهتری دید، اگر دی وی دی ضمائمی هم داشته باشه که دیگه چه بهتر. تجربه ثابت کرده در بعضی موارد اگر نسخه های بی کیفیت دیده بشن جدای اینکه اون تاثیر لازم رو بر بیننده ندارند، بعد از مدتی که نسخه های اصلی در اختیار افراد قرار می گیرند دیگر حوصله تماشای دوباره وجود نداره و تنها خاطره بیننده از فیلم مورد نظر، همان نسخه کم کیفیت قبلا" دیده شده است. به نظر من حالا که ما شانس تماشای آثار روز جهان رو بر روی پرده سینما نداریم و حق کپی رایت رو هم اصلا" بیخیالشیم، حداقل نسخه های بهتر رو ببینیم، شاید با اینکار حداقل احترام کوچکی به سازندگان فیلم بگذاریم و حالا که داریم با صرف هزینه ای حدود 1000 تومان نتیجه ماه ها زحمت اون ها رو می بینیم، اونچه که می بینیم بهترین کیفیت موجود باشه و نه وقت خودمون رو الکی تلف کنیم و هم اینکه در هزینه های احتمالی صرفه جویی کنیم چون شاید با پیدا شدن نسخه های اصلی در حجم های متفاوت خواستیم آرشیومون رو تبدیل به احسن کنیم و بعضا" مجبوریم از یک فیلم چندین نسخه تهیه کنیم. دیدن نسخه های دانلود شده در مورد فیلم های کمیاب و قدیمی تر که به نوعی از پیدا کردن دی وی دی اون ها نا امید شدیم می تونه مفید باشه ولی در مورد فیلم های جدیدتر اگر کیفیت نسخه های اصلی حتی به اندازه چند پیکسل ناقابل از دانلودی ها بهتر باشه ارزش منتظر موندن رو داره. گیریم که فیلم دانلودی کیفیت بسیار خوبی داشت، نداشتن یک منوی درست و حسابی از ارزش های کار کم می کنه البته در صورتی که دوست داشته باشید آرشیوتون واقعا" کامل باشه. دوستی که توی کار وارد کردن دی وی دی بود می گفت با فروش نسخه های بازاری دانلودی و بدون منوی اصلی در بازار با زیرنویس های پر از اشکال، وقتی بازار از نسخه فیلمی اشباع شده دیگه دلیلی برای وارد کردن اون فیلم و به طبع اون تهیه زیرنویس بهتر وجود نداره و به همین دلیل گاهی از یک فیلم جدید تا مدت ها نسخه خوبی در بازار وجود نداره. کیفیت خوب یک فیلم روی نظر ما در مورد خوب یا بد بودن فیلم تاثیر مستقیم داره ، برای خودم پیش اومده که فیلم خوبی رو با یک نسخه بی کیفیت دیدم و نظر مثبتی درباره فیلم نداشتم و بعدا" که نسخه با کیفیتی از فیلم دیدم نظرم به کلی عوض شده ( به عنوان مثال فیلم کتاب خوان ). به خاطر همین سعی می کنم از دیدن نسخه های غیر اصلی اجتاب کنم.

اما همه این ها چه ربطی به فیلم راننده داشت؟

شبیه همین اتفاق برای همین فیلم افتاد، قبلا" هرگز از این کارها نمی کردم ولی وقتی تعریف ها رو شنیدم نسخه بی کیفیتی که توی بازار بود رو گرفتم و دیدم، با کادری که گوشه های چپ و راست تصویر اصلا" دیده نمی شد. گذشت تا چند روز قبل نسخه خیلی خوبی پیدا کردم ولی چون قبلا" فیلم رو دیده بودم از قید تماشای دوباره اون گذشتم تا کی فرصتی بشه و فیلم رو دوباره ببینم.

 

اما فیلم راننده رو از دست ندید؛ جایزه کارگردانی جشنواره کن به همراه کلی جایزه و تحسین در دیگر جشنواره ها گویای ارزش های فیلم است. خلاصه داستان چند خطی فیلم یادآور فیلم راننده به کارگردانی والتر هیل با بازی رایان اونیل در سال 1978 است. اما این فقط یک شباهت ظاهری است. راننده 2011 یک فیلم سرد و غمگین است با کارگردانی بسیار حرفه ای و میزانسن هایی دقیق و حساب شده. فیلم حتی می توانست صامت باشد چون سکوت مرگباری بر زندگی شخصیت های فیلم سایه افکنده است در تمام زمان فیلم طنین انداز است. راننده داستان تنهایی است، داستان آدم های تنهایی که هر کاری می کنند باز هم در انتها سرنوشتی جز تنهایی ندارند. در آخرین شماره ماهنامه فیلم در نقدی که بر فیلم چاپ شده عنوان جالب راک نوآر برای فیلم انتخاب شده که بسیار برازنده می نماید. در کنار فیلمنامه فیلمنامه نویس ایرانی فیلم، بازی بازیگران بسیار خوب است و آلبرت بروکس در نقش شخصیت منفی فیلم درخششی انکار ناپذیر دارد. حتما" فیلم رو ببینید اما نسخه واید اسکرین و با کیفیتشو !!!




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - اسکارلت اُهارا - ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ صبح ۰۱:۱۰

پرونده 39 

کارگردان : Christian Alvart

نویسنده : Ray Wright

بازیگران : رنه زلوگر، جودله فرلند، این مک شان، بردلی کوپر

داستان فیلم مربوط به یک مددکار اجتماعی، امیلی جنکینز ( رنه زلوگر )، است که برای در امان نگه داشتن یک دختر بچه دانش آموز، لیلیت سالیوان ( جودله فرلند )، از آزار و اذیت های والدین سنگدلش وارد ماجرایی پیچیده می شود و موضوع عجیبی را کشف می کند.

در ابتدا سرعت روند رو به جلو و بدون مشکل داستان در نجات دختر از دست پدر ومادرش و دستگیری آن ها و رد صلاحیت آن ها برای سرپرستی دختر عجیب به نظر می رسد. می توان حدس زد که کاسه ای زیر نیم کاسه است.

در ادامه  امیلی متوجه اتفاقات عجیبی می شود. کشته شدن همکار امیلی، باعث می شود که امیلی این اتفاقات را دقیق تر بررسی کند.

 امیلی دوباره با والدین روان پریش لیلیت گفتگو می کند. آن ها نیز پس از این گفتگو، به طرز عجیبی کشته می شوند. او در می یابد که لیلیت دارای قدرت شیطانی عجیبی است، گویا روحی شیطانی در او حلول کرده است.

در آخر امیلی می تواند با توجه به راهنمایی پدر لیلیت جان سالم بدر ببرد. لیلیت قربانی خود را با چیزی که از آن می ترسد می کشد. اما امیلی این راز را می داند.

روی هم رفته، تماشای فیلم مرا راضی نکرد، چون از همان ابتدا تا آخر فیلم را حدس زدم. اما بازی رنه زلوگر بسیار عالی و راضی کننده بود.

این فیلم درسال 2009 اکران شده است، اما ظاهرا محصول سه سال قبل استودیوی تهیه کننده آن می باشد.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۰/۱۱/۲۲ صبح ۱۱:۵۴


سیلاب های بهاری                    Torrents of Spring 


 

کارگردان : یرژی اسکولیموفسکی

فیلمنامه : آرکانجلو بوناکورسو و اسکولیموفسکی بر اساس رمانی نوشته ایوان تورگینف

فیلمبردار : دانته اسپینوتی . ویتولد سوبوتسنسکی

موسیقی : استنلی مایرز

بازیگران : تیموتی هاتن . ناستاسیا کینسکی . والریا گولینو . ویلیام فورسایت

محصول 1989 - رنگی - 101 دقیقه

سال 1840، دیمیتری ( هاتن ) جوان ثروتمند روس که در حال بازگشت از یک سفر طولانی است به آلمان می رسد. در یک مغازه نان فروشی به واسطه کمک به پسر بیمار آن ها با دختر خانواده، جما ( گولینو ) نیز آشنا شده و پس از مدتی با ازدواج می کند. پس از چندی در یک مهمانی با ماریا ( کینسکی )، همسر دوست قدیمی خود ایپولیت ( فورسایت ) نیز آشنا می شود. این دو کم کم به یکدیگر دل می بازند و رابطه ای بین آن ها شکل می گیرد. رابطه جدی تر می شود و ماریا یک مهمانی ترتیب می دهد و آنجا جما ،دیمیتری و ماریا را با یکدیگر می بیند و دیمیتری را ترک می کند. دیمیتری نیز از ماریا جدا می شود. سال ها بعد دیمیتری توضیح می دهد که ماریا چندین سال بعد می میرد و جما نیز با شوهر امریکاییش زندگی خوبی دارد.

فیلمبرداری چشم نواز اسپینوتی از مناظر زیبای شهر ماینس در کناری کارگردانی سنجیده طراوت خاصی به این اثر متفاوت اسکولیموفسکی داده است. بازیگران فیلم موفق عمل می کنند به خصوص کینسکی نقش یک زن ویرانگر را به خوبی تصویر می کند. متاسفانه زمان زیادی از فیلم صرف نمایش دادن آشنایی دیمیتری و جما می شود و فرصتی برای پرداختن به ماریا باقی نمی ماند. در پایان نریشنی با صدای دیمیتری اتفاقات سال های بعد را بازگو می کند که ای کاش فیلم کمی طولانی تر می بود و اتفاقات ذکر شده را می دیدیم. شما را نمی دانم ولی خودم به شخصه با فیلم هایی که ناگهان همه چیز تمام می شود و کسی توضیح می دهد که: همه رفتند و فلانی ماند و حوضش را دوست ندارم. به خصوص که رفتن جما و دوری از ماریا آغاز نابودی دیمیتری است و قدرت تصویری و درام فراوانی در آن نهفته است و جای کار فروانی دارد که متاسفانه به آن پرداخته نشده است. با این حال فیلم خیلی خوبی است و پیشنهاد می کنم که اون رو ببینید.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۰/۱۱/۲۳ صبح ۱۱:۵۳

the flowers of war   ( گلهای جنگ)

کارگردان:ژانگ یی مو (محصول2011 چین)

بازیگران:کریستین بیل ، نی نی

بر اساس داستان "13 زن نانکینگ" نوشته یان گلینگ

   داستان فیلم در سال 1937 و در زمان اشغال شهر نانکینگ چین ،توسط ژاپنی ها به وقوع می پیوندد.

جان میلر (کریستین بیل) امریکایی است که شغلش کفن و دفن اموات طبق اصول کاتولیک است.وی برای خاکسپاری کشیش صومعه ی نانکینگ،در بحبوحه جنگ و اشغال ژاپنیها وارد شهر شده و خود را به صومعه میرساند.در انجا با تعدادی دختر مدرسه ای که تحت تعالیم صومعه بودند روبه رو میشود.

اوکه سمبل خودپرستی و پول پرستی است و هیچ چیز را مشکل خود نمی داند ،طی ماجراهایی مجبور به پوشیدن لباس کشیش وبازی کردن نقش وی میشود.در این میان گروهی زن هم به صومعه پناهنده میشوند.زنان روسپی خانه معروف شهر. هر دو گروه ،یعنی هم این زنان و هم دختران صومعه ،از وی که به خاطر غربی بودنش از خطر مصون است،،میخواهند که برای خروج از شهر کمکشان کند و.......

این واقعه تاریخی تاکنون چندین بار دستمایه ی ساختن فیلم قرار گرفته .این بار وقایع از چشم انداز زنان توصیف میشود. راوی داستان فیلم یکی از دختران صومعه است.

صحنه های جنگ باور پذیر ساخته و پرداخته شده اند. در برخی لحظات فیلم با ان که خرابی و ویرانی همه جا بیدادمیکند .بازی با رنگهای زیبا ،خودنمایی میکند.    پنجره های صومعه با شیشه های مشبک رنگی ، لباسهای رنگارنگ زنان افسانه ای نانکینگ و و پارچه های رنگین مغازه ی ویران پارچه فروشی.

فیلم داستان فجایعی است که انسان بر سر انسان می اورد و در این میان زنان سخت ترین و شدید ترین اسیب را متحمل میشوند.

گلهای جنگ ، از پر خرج ترین فیلمهای ساخته شده ی چین است و رقیب جدایی نادر از سیمین ، در گلدن گلاب بوده است.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۰/۱۱/۲۸ عصر ۰۲:۱۳

النــا          Elena

کارگردان : آندری زویاگینتسف

فیلمنامه : اولگ نگین

فیلمبردار : میخاییل کریچمن

بازیگران : یلنا لیادووا . نادژدا مارکینا . الکسی روزین . آندری اسمیرنوف

محصول 2011 - روسیه - رنگی - 109 دقیقه

النا ( نادژدا ) زن مسنی که از شوهر سابقش پسر بزرگی دارد مدتی است با ولادیمیر که او هم از ازدواج قبلی خود دارای دختر جوانی است زندگی می کند. النا زنی بسیار آرام و مهربان است و ولادیمیر که بسیار ثروتمند است مرد چندان خوش اخلاقی به نظر نمی رسد. نوه النا برای خرید سربازی و پرداخت شهریه دانشگاه به پول نیاز دارد ولی ولادیمیر از دادن پول به النا امتناع می کند. دختر ولادیمیر هم که رابطه چندانی با پدرش ندارد از نظر اخلاقی کمی بی قید به نظر می رسد. روزی ولادیمیر دچار حمله قلبی شده و پس از مدتی در خانه بستری می شود. در خانه ولادیمیر به النا می گوید که می خواهد وصیتنامه ای بنویسد و در آن تمامی دارایی اش را به دخترش بدهد و تنها سهم النا حقوق ماهیانه اندکی خواهد بود. النا مقداری قرص اشتباهی به ولادیمیر می دهد و او را می کشد و وصیتنامه را می سوزاند و پول های داخل گاو صندوق را هم به پسرش می دهد. وکیل ولادیمیر تمامی دارایی موجود ولادیمیر را بین دختر و النا تقسیم می کند و خانواده النا به خانه ولادیمیر نقل مکان می کنند.

سال ها پیش به دنبال دی وی دی چریتی شیرین اثر باب فاسی همه شهر رو زیر و رو می کردم، حدود دو سال پیش از پیدا کردن اون دی وی دی ناامید شدم و نسخه DivX فیلم رو گرفتم ولی از شانس بد نمی دونم فایل اون چه مشکلی داشت که هیچ دستگاهی قادر به پخش اون نبود و فقط با کامپیوتر می شد فیلم رو دید. فیلم دیدن با کامپیوتر هم که برای خودش مصیبتیست عظیم. دو سال از قضیه گذشته بود تا اینکه دیشب قصد کردم فیلم رو با هر زحمتی هست ببینم. تیتراژ فیلم تازه تموم شده بود که موبایلم زنگ خورد، یکی از دوستان فیلم بین فوق حرفه ای بود که گفت: همین الان بلندشو بیا یه فیلمی هست که باید با هم ببینیم .... بعد از کلی کلنجار بالاخره رفتم. قبلا" دو فیلم آندری زویاگینتسف رو با همین دوستم دیده بودم که تاثیر عجیب تماشای بازگشت هنوز در من وجود داره. فیلم بعدی اون یعنی تبعید هم اثر بسیار خوبی بود و حالا النا که واقعا" ویرانگر بود. اثری که شاید در ابتدا بسیار ساده به نظر برسد اما در زیر ظاهر آرام فیلم دریایی از دورویی و نیرنگ و دروغ وجود دارد. النای به ظاهر آرام تبدیل به قاتلی خونسرد می شود و پس از ارتکاب جرم خم به ابرو نمی آورد آن هم برای کمک به کسی که بر خلاف ظاهرش ارزش کمک کردن ندارد. در تمامی دقایق به ظاهر آرام فیلم موسیقی هراس انگیز آن خبر از بروز واقعه ای شوم می دهد که به شما اجازه آرام بودن را نمی دهد. موضوع تصاحب خانه ای توسط عده ای که هیچ سنخیت و تناسبی با آن خانه ندارند سال هاست دستمایه کارگردانان بزرگ و کوچکی بوده است اما این موضوع در فضای سرد النا بسیار وحشتناک تر به نظر می رسد. زن بی پناهی که به خانه ولادیمیر راه داده شده به راحتی صاحب خانه می شود و در این راه به هیچ مشکلی نیز برخورد نمی کند. در النا هیچ کس آنگونه نیست که می بینیم و درباره هیچ شخصی نمی توان از ظاهرش یا کارهایش در حالت عادی قضاوت کرد. به قول یکی از شخصیت های فیلم فارنهایت 451 اثر فرانسوا تروفو:درباره هیچ کتابی با دیدن جلد روی اون نمیشه نظر داد. البته برای بحث درباره النا شاید کمی زود باشه چون من هنوز مسخ فیلم هستم، قطعا" باید یکبار دیگه فیلم رو ببینم. اون وقت راحت تر می شه درباره فیلم صحبت کرد. تا اینجاش که ندیدن چریتی شیرین ارزشش رو داشت.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - کاترین جویس - ۱۳۹۰/۱۲/۱ عصر ۰۲:۴۳

سلام

بدنام (Notorious)

کارگردان: آلفرد هيچكاك

فيلمنامه: بن هكت

محصول 1946 آمریکا . سیاه و سفید . 101دقیقه

بازیگران: كري گرانت . اينگريد برگمن . كلود رينز . لوييز كالهرن . لئوپولدين كنستانتين

برداشت اول: اثري ديدني با داستاني بسيار زيبا، هيجان انگيز و سراسر تعليق كه به جرات مي توان گفت بين 10 فيلم برتر "هيچكاك" قرار مي گيرد. فيلمنامه اي جذاب از "بن هكت" يكي از سلاطين بزرگ فيلمنامه نويسي و نقش آفريني استثنايي "كري گرانت"، "اينگريد برگمن" و "كلود رينز" باعث جذابيت و ارزش بيشتر "بدنام" شده است. 

[تصویر: 1329734204_2650_04461c8d6e.jpg]

سیناپس:

داستان فيلم از محاكمه "جان هوبرمن" در يك دادگاه آمريكايي آغاز مي شود. او به جرم خيانت به ايالات متحده و جاسوسي براي نازيها در سال 1946 به 20 سال زندان محكوم مي شود. پس از اتمام دادگاه براي اولين بار چهره "الیشا هوبرمن" (انگريد برگمن)، دختر هرزه و زيباي "هوبرمن" را مي بينيم كه مغموم و افسرده در زير هجوم سوالات خبرنگاران از ميان آنها مي گذرد. در حاليكه شخصي او را تعقيب مي كند. شب هنگام "الیشا" در خانه اش و كنار دوستان نزديكش در حاليكه كاملا مست كرده ديده مي شود. او بي خيال از حوادثي كه در طول روز پيش آمده در حال گپ زدن با مهمانان است. در ميان مهمانها مرد غريبه اي حضور دارد كه نظر "الیشا" را به خود جلب مي كند. براي او مشروب ريخته و در كنار او مي نشيند. در مهماني صحبت از اين است كه "الیشا" صبح روز بعد همراه با دوستان پدرش از آمريكا خارج شده و راهي "هاوانا" شوند.......

اكنون نزديك صبح است و هريك از مهمانها مست و بيهوش در گوشه اي افتاده و به خواب رفته اند. تنها "الیشا" و مرد غريبه بيدار هستند كه روبروي همديگر نشسته و در حال خوردن مشروب هستند. اكنون مي توانيم چهره مرد غريبه را ببينيم. او "تي آر دولين" (كري گرانت) مردي خوش قيافه و شيك پوش است. "الیشا" به او گير مي دهد تا باهم براي هواخوري بيرون بروند. آنها سوار بر ماشيني مي شوند كه "الیشا" آن را مي راند. رانندگي او در حال مستي بسيار وحشتناك و سريع است طوري كه يك پليس جلوي آنها را مي گيرد. اما "دولين" با نشان دادن كارت شناسايي خودش باعث مي شود كه پليس نه تنها آنها را توقيف نكرده بلكه احترام هم بگذارد."الیشا" با ديدن اين صحنه آشفته شده در ميابد كه "دولين" يك پليس مخفي است. او مي خواهد كه "دولين" را از ماشينش بيرون كند. اما او با ضربه اي آرامش كرده و "الیشا" بي حال را به خانه بر مي گرداند.

برداشت نهایی :

"آلفرد هيچكاك" در "بدنام" براي اولين بار دست به بدعتهايي زد كه بعدها الگويي براي كارگردانان ديگر شد. به عنوان مثال هنگامي كه "الیشا"  متوجه مي شود مسموم شده و مي خواهد به اتاقش برود همه را گنگ و نامفهوم مي بيند كه "هيچكاك" با مواج نشان دادن تصاوير اين موضوع را به خوبي نشان داده است. كلا حركات خاص دوربين و زاويه هاي جالب فيلمبرداري در اين فيلم به خوبي نمايان است. "تد تتزلاف" فيلمبردار اين فيلم زير نظر مستقيم "هيچكاك" تصاوير بديع و زيبايي را خلق كرده است. فيلمنامه  جذاب و استثنايي "بن هكت" حقيقتا به موفقيت بدنام كمك كرده است. شايد به جرات بتوان گفت كه زيبايي و جذابيت "بدنام" تا حد زيادي مديون فيلمنامه فوق العاده "هكت" مي باشد.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۰/۱۲/۱۶ صبح ۱۱:۰۲

 the artist

کارگردان:مایکل هازاناویسیوس

بازیگران:ژان دوژاردن ، برنیس بژو ، جیمز کرامول ، جان گودمن

درام عاشقانه و محصول 2011 فرانسه

  فیلم تاثیر گذار و پر از احساسی که تماشای هر لحظه اش لذت بخش است.

سال 1927 ، سینمایی در حال پخش فیلم صامت از ستاره مشهور زمانش،جرج والنتین(ژان دوژاردن) است .در فیلم صامتی که ما به تماشایش نشسته ایم یعنی ارتیست،صامت در صامت!

والنتین هم در سینما فیلم خود را می بیند و پس از پایان با استقبال فراوان تماشاچیان مواجه میشود. او مردی است معروف، موفق وبه معنای واقعی خوب. در ازدحام جمعیت ومصاحبه خبرنگاران،والنتین ودختری که برای برداشتن کیفش به زحمت خم شده،به  هم میخورند که موجب خنده اطرافیان و گرفتن عکس توسط عکاسها از ایشان میشود.

  این برخورد و این عکسها راه را برای ورود دختر یعنی په په میلر(برنیس بژو) به عالم هنر پیشگی باز میکند و او با توصیه هایی از  والنتین معروف به سرعت پله های ترقی را طی میکند.ضمن اینکه به هم علاقمند میشوند اما به دلیل متاهل بودن جرج از همان ابتدا راهشان را از هم جدا میکنند.

   اوج محبوبیت په په همزمان است با اغاز ساخت فیلمهای ناطق و افول جرج والنتین مغرور که حضور صدا را در فیلمهایش نمی پذیرد و.......

 

فیلم با این که بی کلام است اما به خوبی از پس انتقال احساسات برامده و شاید هم بتوان گفت فوق العاده است.تمام فیلم به سبک صامت ها با موزیک متنی همراه است که به هیچ عنوان خسته کننده نیست.

صدا در دو جای فیلم نمود پیدا میکند.یکی در خوابی که جرج میبیند ودر خواب صدای برخودرد لیوان با میز ،صدای باد و صدای خنده دختران را می شنود( و ما هم به عنوان بیننده میشنویم).اما صدای خودش و حتی فریاد خودش را نمی شنود ورنج میکشد.خواب بدی که شاید تعبیر ان بدبختی هایی است که جرج دچار خواهد شد.

ودیگری پایان فیلم پس از رقص تپ زیبای جرج و په په در سکوت مطلق صدای نفس نفس زدنهایشان ونفسهای کارگردان فیلمشان(جان گودمن) که جمله ی معرکه است را میگوید،،می شنویم

 

فیلم راببینید و لذت ببرید. ارتیست فیلم با شکوهی است که ژان دو ژاردن ستاره درخشان ان است.

سکانس جالب :در اوایل فیلم  صحنه ای هست که په په در اتاق رختکن جرج، که کسی در ان نیست. کت و شلوار اویزان وی را در حالیکه دست خودش در استین ان قرار دارد، در اغوش میکشد.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۹۰/۱۲/۱۷ صبح ۱۲:۵۵

دزیره جان !

فیلم هنرمند رو از کجا گیر آوردی ؟ نسخه پرده ای بود ؟




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۰/۱۲/۱۷ عصر ۰۲:۰۳

سروان رنوی عزیز ، این فیلم را به عنوان هدیه دریافت کردم و نسخه پرده ای نیست واتفاقا کیفیت خوبی دارد.میدانم به طور اینترنتی خریداری شده که اگر خواستید ،نام سایتش را می پرسم و به اطلاعتان می رسانم.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - سناتور - ۱۳۹۰/۱۲/۱۸ صبح ۰۹:۴۵

(۱۳۹۰/۱۲/۱۷ صبح ۱۲:۵۵)سروان رنو نوشته شده:  

دزیره جان !

فیلم هنرمند رو از کجا گیر آوردی ؟ نسخه پرده ای بود ؟

دوست عزیز سایت زیر فقط نسخه های اچ دی فیلم ها رو می گذاره. ولی فیلم آرتیست هنوز نسخه اچ دی اون نیومده.بهترین سایت برای نسخه های اچ دی .

https://hd-bb.org/index.php




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - رزا - ۱۳۹۰/۱۲/۱۸ عصر ۰۸:۲۰

با سلام و عرض ادب خدمت اساتید و سروان رنوی گرامی.

با تشکر از دزیره عزیز، این لینک تقدیم به شما تا ایشالله نسخه های بهتر از این فیلم رو پیدا کنیم:

http://www.uploadbaz.com/sblk4m0bfi5n




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۹۰/۱۲/۱۹ عصر ۱۰:۰۵

با تشکر از دزیره و رزا ی عزیز ؛

امروز شبکه استکباری Manoto1 (حَفِظَ الله فِرکانسِه) تیکه هایی از آرتیست رو پخش کرد. واقعا عجب فیلمیه. اینکه یکی بیاد در سال 2011 یک فیلم صامت و سیاه و سفید با این سبک بسازه واقعا خلاقانه است. خیلی مشتاق هستم ببینم. حتما در تعطیلات عید می ذارم در نوبت دیدن.نکته جالب سبک بازی و حالات چهره و اندام بازیگرهای این فیلمه. طوری بازی می کنن که آدم همه چیز رو به راحتی می فهمه. واقعا که سینمای صامت واسه خودش دنیایی است. بعد از دیدن اینهمه فیلم کامپیوتری و فانتزی و تخیلی و تکنولوژیکی , دیدن یک فیلم ساده و سر راست آدم رو سرحال می آره . واقعا اسکاری که بهش دادن حقش بود. حلالش باشه !




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۰/۱۲/۲۰ صبح ۰۷:۴۹

فیلم ارتیست با کیفیت خوب را می توانید به راحتی از سایت filmdooniخریداری نمایید. همین طور فیلم هوگو ، هفته من با مریلین ، البرت نابز  و...




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - بتی - ۱۳۹۰/۱۲/۲۰ عصر ۰۳:۰۳

سلام

نسخه باکیفیت و کم حجمی از فیلم که به تازگی منتشر شده

The Artist (2011) BluRay 720p 600MB 

 

http://www.mediafire.com/download.php?mn3layamkoh2hoj 
http://www.mediafire.com/download.php?fbaqam64lx4kxzi 
http://www.mediafire.com/download.php?1sm61nexyed8f00 
http://www.mediafire.com/download.php?ej4e971dapcyfgd

سایتی برای دور زدن مشکل ف ی ل ت ر مدیافایر، بعد از کپی کردن لینک مدیافایر گزینه Get Link را بزنید.

http://leech.dverleech.com/mediafire/




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۱/۱/۲۹ صبح ۰۸:۰۵

ali:fear eats the soul            علی:ترس روح را می بلعد

محصول  1974 المان

کارگردان ،نویسنده ،تهیه کننده وبازیگر:rainer werner fassbinder

بازیگران:الهادی بن سالم- بریژیت میرا

   پیرزنی به نام امی (بریژیت میرا)برای خیس نشدن از باران ،به طور اتفاقی به باری که محل جمع شدن برخی کارگران عرب مقیم مونیخ المان است، پناه می برد. علی کارگری اهل مغرب،خسته و بی حوصله، در پاسخ به دختری که کنایه امیز اورا تشویق به رقص با پیرزن میکند،،خیلی جدی سراغ پیرزن رفته و او را دعوت به رقص میکند و اوهم باگفتن این که بیست سالی از اخرین باری که رقصیده ،گذشته است میپذیرد.

            (علی به امی: زیادبهش فکر کنی ،غمگین میشی.)

ان دو در تعجب حاضرین به ارامی میرقصند و صحبت میکنند.انها هردوتنهااندوخسته.علی ،امی را تا درب منزلش همراهی و امی هم اورا دعوت میکند.علی شب را در خانه پیرزن و در تخت خواب او سر میکند .و چند روزی ان جا می ماند.انها ظاهرا به هم علاقمندند و امی هم شاید به گونه ای مادر وار از او پذیرایی میکند!

حضور علی سر و صداواعتراض همسایه ها و صاحب خانه را در پی دارد.امی به دروغ به او میگوید که قرار است با علی ازدواج کند و اتفاقا علی از این فکر استقبال کرده وانها ازدواج میکنند.....

فیلمی باداستانی غیر معمول با صحنه هایی ساده از روابط علی و امی.دوربینی که با فرار تیزهوشانه از لحظه های حساس ،بارها وبارها بیننده را گول میزند! رابطه ی علی و امی چه طور رابطه ای است؟

در ادامه میبینیم که علی پس از مدتی ،علی رغم میلش بازن جوان و زیبای صاحب بار رابطه برقرار میکند. فیلم شاید قصد تحلیل دو نوع رابطه ی انسانی را داشته باشد.رابطه ای صرفا از سر غریزه(علی-زن صاحب بار) و رابطه ای بر مبنای نیاز به احساسات و عواطف(علی-امی).نهایتا امی است که برای علی می ماند.

 نکته برجسته تری که در این فیلم به ان پرداخته میشود،رفتار نژادپرستانه ی اطرافیان امی از جمله فرزندان و همسایگان او است.ان هم در جامعه ای که ظاهرا نژاد پرستی از ان رخت بربسته ،اما در روح وروانشان رسوخ کرده و به صورت رفتار سادیسمی بروز میکند تا پیرزن را از پای در اورد اما.......




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - شرلوك - ۱۳۹۱/۲/۱۶ عصر ۰۴:۵۰

اگر سریالهای خارجی که جدیدا پخش می شه رو دنبال کرده باشید (مثل nikita، person of interest و ...) حتما دیدید که توش یک بد و بیراهی به کشورمون ایران (در مقوله ساخت سلاح هسته ای یا کمک به تروریست) گفتند.

اما ایندفعه ی تو یکی از سریالها بنام supernatural اتفاق جالبی افتاد که هنوز مشکوکم منظور اینا چی بوده. اگر قسمت قبل این سریال رو کسی دیده می دونه که دیک رهبر لاوایاتانها یک محموله مهم از ایران می یاره. این هفته تقریبا مطمئن بودم که می خواد بگه مظهر شر که همین محموله بوده تو ایران مخفی بوده ولی اتفاق عجیبی افتاد. محموله سخن خدا بود که به زبان میخی بر روی یک سنگ حک شده بود و در داخل ایران قرار داشت. به هر حال برای من عجیب بود. شاید مذاکرات رو سریالها هم تاثیر مثبت داشته. :D

به هر حال این سریال بنی اسراییلی خیلی جذابه . پیشنهاد می کنم دوستان ببینند.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - شرلوك - ۱۳۹۱/۳/۳ عصر ۰۱:۳۹

Act of Valor (2012)


محصول 2012 آمریکا

کارگردانی فیلم بر عهده Mike McCoy, Scott Waugh می باشد که ظاهرا اولین فیلم بلند سینمایی ایندو نفر است.

بپشتر ایندو نفر در قسمتهای بدلکاری فیلمها مشارکت داشتند. این فیلم یک فیلم

تماما اکشن می باشد و حتی بازیگرهای فیلم از سربازان نیروی دریایی آمریکا انتخاب شده اند. 

موضوع فیلم درباره یک دسته از نیروی دریایی آمریکا ست که ماموریتشان در ابتدا

آزادی یک مامور سیا از دست یک گروه قاچاقچی مواد و اسلحه است و در ادامه جلوگیری 

از یک عملیات تروریستی در خاک آمریکا است. 

صحنه های اکشن فیلم بسیار هنرمندانه و پر هیجان طراحی شده ولی در بعضی جاها

شبیه بازیهای کامپیوتری شخص اول می شود.

از آنجاییکه فیلم بر علیه مسلمانان می باشد بعید می دونم تو ایران دوبله و پخش بشه. 





RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۹۱/۳/۳ عصر ۱۱:۵۲

(۱۳۹۱/۳/۳ عصر ۰۱:۳۹)شرلوك نوشته شده:  

از آنجاییکه فیلم بر علیه مسلمانان می باشد بعید می دونم تو ایران دوبله و پخش بشه. 

اتفاقا میشه. فقط در دوبلاژ میان همه چیز رو گردن اسراییل و صهیونیسم می اندازن :D




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - جو گیلیس - ۱۳۹۱/۴/۲۰ عصر ۰۶:۰۷

بعضی فیلم ها هستند که ارزششون در چیزی است بالاتر از یک نمایش سینمایی. داستان توکیو از این دست فیلم هاست. فیلم نکاتی رو گوشزد می کرد که واقعا احساسات منو برانگیخت و در بعضی صحنه های فیلم چنان حس عجیبی پیدا می کردم که خودم رو واقعا شرمنده می دیدم. فیلم داستان زوج سالخورده ای رو به تصویر می کشه که برای دیدن فرزندانشون به توکیو سفر می کنند، اما بچه های این زوج که هم اکنون زندگی خوبی رو دارند، کار را ارجح تر از پدر و مادر می دانند.
به نظر من از فیلم برداشت های زیادی میشه کرد و من هم برای خودم برداشتی شاید متفاوت از صدها نظر موجود بکنم . فقط نکته ای که از آن درس گرفتم آن بود که :

تاج از فرق فلك برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره يافتن

هر نفس شهدي به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتي چون ماه دربر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب

روي گيتي را منور داشتن

شامگه ، چون ماه رويا آفرين

ناز بر افلاك و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلك

بال در بال كبوتر داشتن

حشمت و جاه سليمان يافتن

شوكت و فر سكندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زيستن

ملك هستي را مسخر داشتن

بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است

لذت يك لحظه مادر داشتن




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - کنتس پابرهنه - ۱۳۹۱/۷/۲۹ عصر ۰۳:۳۷

 فیلمی که اخیرا دیدم و به شدت از دیدنش لذت بردم آخرین فیلم از سه گانه ی آنتونیونی یعنی فیلم کسوف(خورشید گرفتگی)بود.فیلم از جایی شروع میشه که دختر جوانی(مونیکا ویتی)رابطه اش رو با معشوق خود به هم میزنه و ما در ابتدای فیلم دلیل به هم خوردن این رابطه رو نمیفهمیم.وقتی فیلم جلوتر میره و ما با روحیه ی دختر جوان بیشتر آشنا میشیم کم کم دلیل به هم خوردن رابطه ی او و معشوق اولش رو متوجه میشیم.در این فیلم مونیکا ویتی و آلن دلون هم بازی هستند.بعد از فیلم ماجرا این دومین فیلمی بود که از مونیکا ویتی دیدم و  بازیش رو خیلی دوست داشتم.

ناگفته نمونه که فیلم ریتم کندی داره و اگر به فیلمهای خاص علاقه ای ندارید فیلم واسه تون خسته کننده به نظر میرسه اما اگر شما هم طرفدار فیلمهای خاص مثل ماجرا هستید لذت تماشای این فیلم رو از دست ندید.

مونیکا ویتی و آلن دلون در صحنه ای از فیلم کسوف




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۱/۹/۹ عصر ۰۸:۰۰

Max and the Junkmen

ماکس و آهن پاره فروش ها / ماکس و آدم های جدلی

 

کارگردان : کلود سوته

بازیگران : میشل پیکولی . رومی اشنایدر

فرانسه - 1971

 

ماکس ( پیکولی ) پلیسی است به دنبال به دام انداختن عده ای تبهکار. سردسته تبهکاران با زنی به نام لیلی ( اشنایدر ) دوست است . لیلی برخی اوقات برای درآمد بیشتر در خانه ای بدنام کار میکند. ماکس به سراغ لیلی رفته و با او طرح دوستی ریخته و مشتری ثابت او می شود. ماکس خود را بانکدار جا می زند و به دروغ زمان تحویل پول در بانک را به لیلی لو می دهد. لیلی ماجرا را برای دوستان خلافکارش تعریف می کند. گروه به بانک دستبرد می زنند غافل از اینکه پلیس ها در بانک انتظار آنها را می کشند. گروه دستگیر می شوند ولی برخلاف وعده رئیس پلیس به ماکس مبنی بر بخشش لیلی، کمیسر پلیس می خواهد لیلی را بازداشت کند. ماکس با کمیسر درگیر می شود و او را با تیر می زند. پس از چندی ماکس را در جلوی چشمان لیلی به بازداشتگاه می برند.

 

قبل از هر چیز سلام به همه دوستان قدیمی و جدیدم در کافه کلاسیک که برای مدتی طولاتی از خوندن مطالب خسته کننده بنده راحت بودند، این دوری دلایل زیادی داشت که مهمترینش مشکل بسیار بزرگ کاری بود که برای من پیش اومده بود که خدا رو شکر مدتی است برطرف شده.


اما سینمای کلود سوته یک گنجینه است که شاید کمتر کسی اون طوری که لایق بوده به اون پرداخته. آدم های نازنین فیلم های کلود سوته نازنین ، گویی دوست داشتنی ترین آدم های روی زمین هستند. آدم هایی که عاشق شدن، غصه خوردن، خندیدن و در کل زندگی کردن اون با تمام وجود قابل درکه. از سزار و رزالی تا ونسان ، فرانسوا ، پل در ( ونسان، فرانسوا ، پل و دیگران ) تا نلی ( نلی و آقای آرنو ) تا دیگر شخصیتهای دوست داشتنی اش در همه خطرها را طبقه بندی کن یا چیزهای زندگی یا یک قلب در زمستان ، مادو و گارسون و ... با همه آن ها می توان زندگی و همذات پنداری کرد. ماکس و آهن پاره فروش ها یک عاشقانه غم انگیز و گیرا است. فیلمی که تا دقایقی بعد از تمام شدن هنوز باور آنچه دیده اید برای شما سخت است و توان بلند شدن از جلوی صفحه تلویزیون را از شما می گیرد. بعد از این همه وقت که دوباره سر و کله ام پیدا شده سعی کردم با یک پیشنهاد خوب اینجا باشم: تماشای آثار کلود سوته با بازیگران درجه یک اش. میشل پیکولی سرد ، رومی اشنایدر با جادوی چهره سحرانگیزش در این فیلم و فیلم چیزهای زندگی یا در کنار ایو مونتان در سزار و رزالی یا به تنهایی در بسیاری دیگر از آثار سوته یا دیگر ستارگان سینمای فرانسه.

در این چند خط سعی کردم بگویم سینمای کلود سوته یک سینمای دوست داشتنی به معنای واقعی کلمه است. سینمایی که در هیاهوی موج نو فرانسه کمتر دیده شد. سینمایی که احساسات واقعی در آن حرف اول را می زند.

از همین امشب شروع کنید تا در لذت حضور در این دنیای شگفت انگیز با هم سهیم باشیم.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۱/۱۰/۶ عصر ۰۴:۰۰

the kid with the bike     کودک و یک دوچرخه 

کارگردان:برادران داردان

بازیگران: thomas doret (سیریل) - cecile de france (سامانتا)

محصول سه کشور بلژیک ،فرانسه و ایتالیا -2011  

فیلمنامه:برادران داردان

ژان پیر و لوک داردان دو فیلمساز مطرح در سینمای امروز اروپا با فیلمی ساده و روان که یاد اور 400 ضربه فرانسوا تروفو است. دوربین همه جا دنبال پسرکی 11-12 ساله به نام سیریل است و فراز و فرود روحی وی را نشان میدهد.

در صحنه ی اغازین فیلم سیریل را میبینیم که گوشی تلفن را محکم چسبیده است و اصرار دارد که با خانه شان با پدرش تماس گرفته و سراغ دوچرخه اش را بگیرد.او چندی است که به خانه پسران بی سرپرست نقل مکان کرده.

در نیمه ی ابتدایی فیلم شاهد تلاش و دست و پا زدن های سیریل برای یافتن پدر و دوچرخه اش هستیم. او به هیچ عنوان نمی پذیرد، نمیخواهد که بپذیرد،پدرش او را رها کرده.

  او دوچرخه را به کمک زنی ارایشگر به نام سامانتا،بازمی یابد.سیریل از سامانتا میخواهد که اخر هفته ها را با او بگذراند.انها دچار مشکلاتی میشوند اما بالاخره بینشان محبت شکل میگیرد.محبتی که فقط در رفتارشان محسوس است.....

فیلم ، فیلم مهربانی های گاها کوچکی است که تاثیرات عمیقی بر جای می گذارد.هرچند همه جا در مورد این فیلم ، سخن از این مهربانی هاست اما به نظرم از تنها نامهربانی بزرگ فیلم نباید اسان گذشت.پدری که به راحتی، پسرش را نمی خواهد. حتی تمایلی به دیدار وی در پایان هفته ها هم ندارد زیرا مضطربش میکند!!

 به هر حال برادران داردان به اثار و عواقب این پدیده اجتماعی پرداخته اند و نشان داده اند که هنوز هم باید در این دنیای اشفته بازار، به مهربانی و اثرات ان ایمان داشت!

ونمیدانم چرا در تمام مدتی که این مطلب را درباره ی فیلم داردان ها مینوشتم ، به   میشائیل هانکه هم فکر میکردم.شاید به تفاوتهاشان و فاصله بین مهربانی و بی رحمی.

قطعات موسیقی که در برخی لحظات فیلم  کودک و یک دوچرخه شنیده میشود از اثار بتهوون است .کاملا با فیلم هماهمنگ بوده و  جزئی ازساختار ان محسوب میشود.گویی که فیلم با ان لحظات  نقطه گذاری شده است.

 این فیلم رقیب جدایی نادر از سیمین بوده است.

 




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۱/۱۱/۹ صبح ۱۰:۱۸

hitchcock - 2012

کارگردان: ساشا گرواسی

بازیگران : انتونی هاپکینز - هلن میرن - اسکارلت جوهانسون - جسیکا بل - جیمز دارسی

فیلمنامه : j.mclaughlin

هیچکاک فیلمی است که اساس ان را کتاب "الفرد هیچکاک و ساختن روانی" نوشته ی استفان ربلو تشکیل داده است.اما علاوه بر ماجرا ی ساخته شدن این فیلم معروف اقای دلهره ،به زندگی خصوصیش با الما نیز پرداخته است.

   فیلم با رونمایی موفقیت امیز از فیلم شمال ازشمالغربی اغاز میشود.هیچکاک که مصمم به ساخت فیلمی بهتر در خور شان و اعتبار خویش است در گیر کتابی از رابرت بلاچ میشود به نام "روانی" ، بر مبنای زندگی اد گین ،قاتل زنجیره ای.....

   انتونی هاپکینز این فیلم از هیچکاک هم هیچکاک تر شده است و این برای فیلمی که بیوگرافی است امتیازی مثبت تلقی میشود.

   انچه ما همیشه از هیچکاک همیشه استاد حس کرده ایم، هیچکاکی قوی، با جذبه و کاملا اتو کشیده بوده است اما در این فیلم میبینیم که اوهم مثل خیلی ادمهای معمولی است و حتی شیطنتهایی هم دارد. صبح ها در وان دراز میکشد و نیویورک تایمز میخواند و به لباس زیری که تن همسرش است نیم نگاهی می اندازد و البته یادش می ماند همان مدل را تن ماریون فیلم روانی کند. در دیوار اتاقش حفره ای پنهانی به اتاق تعویض لباس هنرپیشه های زن دارد و گاهی از انجا دید میزند! او هم لحظاتی را دارد که کم می اورد.مشکلات بیرونی ، مشکلات مالی ساختن فیلم و مشکلات درونی و البته غیر منصفانه، از المای مو قرمز خسته است و به او بی توجهی میکند. و المای باهوش ، توانا و صبور، صبور ، صبور که جاذبه داستان فیلم را هم بر عهده دارد و از همان ابتدای فیلم توجه هیچکاک به مو بلوند ها را می بیند.

  در فیلم سکانس هایی هست که هیچکاک در خیالش اد گین قاتل را می بیند و با او حرف میزند. عده ای که دائم این فیلم را با فیلم بانوی اهنین مقایسه میکنند و منتظر اسکار برای انتونی هاپکینزند ، معتقدند این صحنه ها مانند صحنه های حضور روح همسر مار گارت تاچر در بانوی اهنین زائد و اضافی اند.اما به نظرم این سکانسها بازتاب افکار هیچکاک است و چه بسا ادم را یاد فیلمهایی که از زندگی بیماران شیزوفرنی ساخته اند میاندازد!!!

 و در اخر این که نقشهای فرعی تر این فیلم مثل بازی اسکارلت جوهانسون در نقش جانت لی ،جسیکابل در نقش ورا مایلز و جیمز دارسی در نقش انتونی پرکینز ابدا چنگی به دل نمی زند. 

 

   




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۱/۱۱/۱۳ عصر ۱۱:۳۰

كاملاً رونوشت از مجله دانستنيهـا ( شماره٧٢ ) - صرفا براي آگاه سازي دوستان

" فيلم ريدلي اسكات چقدر دقيق و مطابق با واقعيت است ؟

٦ دروغ بزرگ فيلم گلادياتورها

اگر چه فيلم مشهور گلادياتورها از بعضي جهات مثل تصوير كردن مدرسه گلادياتورها با واقعيت مطابقت دارد ولي در بسياري از صحنه ها آن چيزي را نشان نمي دهد كه واقعاً در تاريخ اتفاق افتاده است . البته دور شدن از حقايق بيشتر به اين دليل بوده كه فيلم هر چه جذاب تر و تماشايي تر شود .

    مثلاً يكي از دروغ هاي بزرگ فيلم اين است كه " ماركوس آرليوس توسط پسرش ، كومودوس در كلوسئوم به قتل رسيد ؛ در حالي كه او به علت طاعون و نه در روم بلكه در نزديكي شهر وين كه امروز در اتريش است از دنيا رفت .

دومين دروغ بزرگ اين فيلم اين است كه خود كومودوس در كلوسئوم كشته مي شود ؛ در حالي كه او را در حال استحمام به قتل مي رسانند .

و سومين دروغ بزرگ اين فيلم آن است كه كومودوس سال ها پيش از آنكه به قتل برسد امپراتور است ؛ در حالي كه [ در فيلم ] اين مدت بسيار كوتاه بوده است .

دروغ چهارم درباره اسم كلوسئوم است كه در فيلم به اين نام خوانده مي شود ؛ درحالي كه كلوسئوم در آن زمان به نام (( آمفي تئاتريوم فلاويوم )) شهرت داشت .

پنجم اينكه در فيلم گلادياتورها با رقبايي رقابت مي كنند كه از نظر قد و وزن از آنها بسيار متفاوت هستند ؛ در حالي كه در روم باستان جنگجوهايي را در مقابل هم قرار مي دادند كه قد و وزن نسبتاً مشابه داشته باشند .

و آخر اينكه هيچ گلادياتوري مثل ماكسيموس ، شخصيت اصلي فيلم به اين شكل در دنياي واقعي وجود نداشته است .



يك عكسي هم از راسل كرو گذاشته اند كه من نميتوانم آپلود كنم . 




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۱/۱۱/۱۴ صبح ۰۳:۵۳

(۱۳۹۱/۱۱/۱۴ صبح ۰۱:۲۳)BATMAN نوشته شده:  

 نمیشه اسمش دروغ گذاشت


فیلمها معمولا بر اساس واقعیت ساخته میشن نه عینا واقعیت


البته آثاری مثل لینکلن تا حد امکان واقعیت بیان کردن با این حال ممکنه از حقیقت تاریخی دور باشه!


(این برداشت شخصیه)

با فرمايشتون موافقم ، و من در اين زمينه نسبت به سينما به شدت بي اعتماد هستم !

    به نظر من هيچوقت نميشود به موضوعات تاريخي كه در يك فيلم به آنها اشاره ميشود و يا فيلم بر اساس آنها ساخته شده است ، بصورت علمي نگريست ويا سنخيت و اعتبار تاريخي برايش قائل شد ! چون اين واقعيت انكار ناپذير است كه همه فيلمسازان ( از كارگردان گرفته تا عوامل پشت پرده =\= پشت صحنه ) از به تصوير كشيدن و بازگويي رخدادهاي تاريخي هدفي غير از آگاهسازي دارند و در پوست فيلم و در لواي سينما ، ميخواهند واقعيت را آنگونه كه تمايل دارند نمايش دهند . در اين ميان تحريفهاي تاريخي ، بصورتهاي مختلف روي ميدهد ، و بعضي از فيلمها و سريالها فقط جزئياتي با درجه كمتري از اهميّت را تغيير ميدهند( همين اسپارتاكوس ، يا بسياري از سريالهاي مذهبي ) ؛ و در عوض فيلمهايي هستند كه بالكل يك واقعه را از سويي به سويي ديگر سوق ميدهند و روايت ميكنند( مثال واضح و آشكار ، اكثر فيلمهايي كه از جنگ ويتنام توسط هاليوود تهيه شده است ، را مي توان اشاره كرد )!

     از اين دست نمونه ها ، قطعا سروران موارد زيادي را بخاطر مياورند ؛ بنده بدليل محدوديت دايره اطلاعات توضيح بيشتري نميتوانم به صورت علمي بيان كنم ! اما به طور قطع فيلمهايي چون : ٣٠٠ / آرگو / لينكلن و … از اين قاعده مستثني نيستند !

    اين ديگر شايد زياده روي باشد ، اما به عقيده من يكي از عوامل رونق يافتن و حتي بوجود آمدن صنعت سينما ، همين است . و از آنجايي كه سينما نسبت به كتب تاريخي براي مردم ( بخصوص جوانان و نوجوانان) ملموستر و قابل فهم و در دسترستر ميباشد ، سرمايه گذاري در زمينه هاي مختلف روي اين صنعت ، به شدّت افزايش يافته و البته تاثير بسزايي نيز بهمراه داشته است !




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - منصور - ۱۳۹۱/۱۱/۱۴ صبح ۰۸:۳۶

(۱۳۹۱/۱۱/۱۴ صبح ۰۳:۵۳)فورست نوشته شده:  

    به نظر من هيچوقت نميشود به موضوعات تاريخي كه در يك فيلم به آنها اشاره ميشود و يا فيلم بر اساس آنها ساخته شده است ، بصورت علمي نگريست ويا سنخيت و اعتبار تاريخي برايش قائل شد !

دوست گرامی فورست (یا بعبارت صحیحتر: فارست) عزیز

شما بفرمائید در بین مقولاتی که به تاریخ پرداخته اند (اعم از کتاب ، سخنرانی ، رادیو ، تلویزیون ، روزنامه و ... و همه آنچه که ما اصطلاح اصحاب رسانه را بدانها اطلاق میکنیم) کدامیک در بیان تاریخ واقعا بی طرف و راستگو بوده اند که حال ما چنین توقعی را از سینما داشته باشم؟ آنهم سینمایی که در انتهای جدول هنر جا خشک کرده است !

سینما همواره (تاکید میکنم همواره) برداشت آزاد خود را از تاریخ (و حتی از منابع دیگر هچون ادبیات) به منثه ظهور گذاشته است چون : هرکسی ذائقه ای دارد و مسلما آنچه بنمودنی کار است همانی نیست که آن یک نفر قکر میکند. حتی در فیلمهای مستند تاریخی هم واقعیت مطابق با خواسته های سازنده به بیننده منتقل میشود و نه لزوما چنانکه رخ داده است (من پیش از این و سالهای قبل در مورد فیلمهای متعددی در این خصوص نوشتم که شاید مهمترینشان فیلم پیروزی اراده ساخته خانم لنی ریفنشتال باشد)




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۱/۱۱/۱۴ صبح ۱۱:۰۳

(۱۳۹۱/۱۱/۱۴ صبح ۰۸:۳۶)منصور نوشته شده:  

(۱۳۹۱/۱۱/۱۴ صبح ۰۳:۵۳)فورست نوشته شده:  

    به نظر من هيچوقت نميشود به موضوعات تاريخي كه در يك فيلم به آنها اشاره ميشود و يا فيلم بر اساس آنها ساخته شده است ، بصورت علمي نگريست ويا سنخيت و اعتبار تاريخي برايش قائل شد !

دوست گرامی فورست (یا بعبارت صحیحتر: فارست) عزیز

شما بفرمائید در بین مقولاتی که به تاریخ پرداخته اند (اعم از کتاب ، سخنرانی ، رادیو ، تلویزیون ، روزنامه و ... و همه آنچه که ما اصطلاح اصحاب رسانه را بدانها اطلاق میکنیم) کدامیک در بیان تاریخ واقعا بی طرف و راستگو بوده اند که حال ما چنین توقعی را از سینما داشته باشم؟ آنهم سینمایی که در انتهای جدول هنر جا خشک کرده است !

    حق با شماست ؛ اما من عرضم اين است كه تاثيري كه فيلم و رسانه نمايشي بر روي اذهان عمومي ( عموم در اينجا منظور قشري است كه از منابع مطالعاتي معتبرتر و بخصوص كتاب ، بي خبر است و اكثر جوامع را همين قشر تشكيل ميدهند ) ميگذارد ، بسيار بيشتر از منابع معتبر است ! يك فرد نا آگاه در هرجاي دنيا كه باشد ، وقتي فيلم ٣٠٠ را مي بيند بلافاصله آنرا به ذهن مي سپارد و ديگر بدنبال كسب دانش بيشتر در مورد وقايع نمايش داده شده نيست !

   بحث دقيقا اينجاست كه نقش سينما بسيار پر رنگ است ، و تحريفهاي تاريخي آن به شدت تاثيرگذارتر از كتب و روايات معتبر تاريخيست ! مثلا در امريكا هرچقدر هم كه منابع مطالعاتي گسترده اي در مورد گروگانگيري اول انقلاب ايران در آكادميهاي تخصصي وجود دارد، اما عمده ي اقشار جامعه واقعيت را آنچيزي ميدانند كه آرگو بيان ميكند ! و به آن اكتفا ميكنند( البته تبعات خاص خود را بهمراه مياورد كه نفرت و فاصله فرهنگي و  پيامدهاي بيشماري در گذر زمان ببار مي آورد )…

    خلاصه كلام ؛ واقعيات تاريخي براي افرادي كه خواهان آن هستند با تلاشي درخورِ حق موضوع، قابل حصول است .و با علم به اينكه هر منبع گوشه اي از واقعيات را در خود نهان كرده به كسب آگاهي ميپردازند .  اين افراد با مطالعه منابع گوناگون به حقايق ( تا حدود زيادي) دست ميابند و توانايي استنباط را نيز دارند ! … اما آيا همه اين چنين اند !؟ مطمئناً خير . وسينما دقيقا هدفش در بيان مسائل تاريخي ، تغذيه كردن اين افراد[ اذهان ] است . 



پي نوشت : دوستان ببخشيد كه اين بحث ، از موضوع جستار مربوطه دور شد . 




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - آماندا - ۱۳۹۱/۱۱/۱۷ عصر ۱۲:۱۶

اخيرا فيلم " خوابم مي آد " به كارگرداني رضا عطاران و بازي آقاي اكبر عبدي در نقش يك خانم مسن را نگاه كردم ، فيلمي كه شايد به دليل حضور اكبر عبدي و حركات زنانه اش  فروش خوبي داشته ولي فيلم از لحاظ فيلمنامه و محتوا در درجه پاييني قرار گرفته .

پرداختن به موضوع هاي كليشه اي در سينماي ايران اپيدمي شده است و ديدن رضا عطاران در دو فيلم " خوابم مي آد " و " ورود آقايان ممنوع " در نقش مردي تنها و دست و پا چلفتي كمي تكراري و خسته كننده شده است ، كاش كمي جانانه تر بازي مي كردند .




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۱/۱۱/۱۸ عصر ۱۰:۲۴

    مرثيه اي بر يك رؤيا - Requiem For A Dream

فيلمي كه قبل از ديدن خيلي تعريفش را شنيده بودم ؛ فيلمي از آرونوفسكي كه مثلِ چند كارِ ديگري كه قبلا ازش ديده بودم ، بازهم موضوع روان شناسي داشت . بدون هيچ اغراقي اين يكي از Black Swan و Wrestler و Pi خيلي بهتر بود ؛ يعني خوش ساخت تر و جذاب تر بود .

   فيلم در مورد مواد مخدر و اعتياد است. كارگردان به هيچ وجه سعي در منفور كردن يا بد جلوه دادن مقوله مذكور ندارد ، و اثبات اين مدعا را مي توان در سكانس هاي مختلف ديد . اما جريان به همين ختم نمي شود و پاياني درخورحق مطلب ، همانگونه كه انتظار ميرود صورت ميگيرد .

   توصيف :

فيلم از آنجا شروع ميشود كه هري ميخواهد تلويزيون خانه مادرش (سارا) را بدزدد و با پولش مواد مخدر بخرد و با دوستش بكشد . تلويزيون را ميبرد و در سمساري مي فروشد . بعد سارا باز همان تلويزيون را براي بار چندم (!) مي خرد . سارا كه تنهاست و علاقه خاصي به تلويزيونش دارد ، تصميم ميگيرد كه براي شركت در برنامه مورد علاقه اش وزن كم كند و بعد از امتحان كردن روشهاي گوناگون و بي نتيجه ، به پيشنهاد پيرزنهاي محل پيش دكترمي رود و داروهايي دريافت ميكند كه نه تنها تاثير زيادي روي كاهش وزنش دارد ، انرژي زيادي هم به او مي بخشد ! [ غير ارادي معتاد شدن ] • هري نيز كه از كشيدن مواد با دوستش لذت ميبرد [ اعتياد آگاهانه ] و هر دو در فكر كسب درآمد از همين راه هستند . و دوست دختر هري( ماريون) نيز در اين راه كمكشان ميكند و با پول حاصله قصد دارد شغل خود را توسعه دهد . او هم معتاد است و از كشيدن هروئين با هري لذت زيادي مي برد .[ اعتياد آگاهانه و تحت تاثير اطرافيان ] • دوست هري (تای ) نيز براي فرار از شرايط روحي به مصرف مواد روي آورده و لذت آن و توهمش را دوست دارد [ اعتياد تحت شرايط]

    كار وبار هري و تاي رونق ميگيرد و پول زيادي پس انداز ميكنند و هميشه مواد براي مصرف در اختيار دارند . هري در همين مدت به مادرش سر ميزند و تصميم ميگيرد هديه اي براي او ببرد ! و خوب ميداند كه هيچ چيزي به اندازه ي تلويزيون براي سارا با ارزش نيست . وقتي كه با سارا صحبت ميكند و سارا خبر لاغريش را در اثر مصرف داروها به او مي دهد ؛مادر در لحظه اي كه صحبت نمي كند ، صداي دندانهايش توجه هري را جلب ميكند و بعد از اينكه دليل را ميپرسد عصباني و ناراحت ميشود . او خود مي داند كه داروهاي مادرش حاوي مواد اعتياد آور زيادي است و از عواقبش بخوبس آگاه است . در اين سكانس بهترين ديالوگ سارا به چشم مي آيد و از دلتنگي ها و تنهاييهايش براي هري تعريف ميكند . و ميگويد كه براي فرار از پوچي و بي هدفي حضور در برنامه و پوشيدن لباس قرمزش را بهانه كرده و ميخواهد به اين بهانه از بي هدفي فرار كند .[ ديالوگي كه به نظرم او را كانديد دريافت جايزه اسكار بهترين بازيگر زن سال ٢٠٠٠ كرد ].

   بنا به دلايلي كار و كاسبي هري و تای بهم ميريزد و حوادثي يكي پشت ديگري زندگي هر سه يشان را تغيير ميدهد . هري كارش به تزريق ميكشد و دستش را قطع ميكنند . كايل زنداني شده و كار اجباري ميكند . ماريون ؛ ماريون براي رسيدن به مواد ، فاحشه ميشود . و اما سارا ؛ سارايي كه مهربان و دوست داشتني بود ، در اثر توهم ديوانه ميشود .

   اعتياد ؛ عشق ميان هري و ماريون را كاملا نابود كرد .

    تای ِ سر زنده و پر انرژي را افسرده مي كند .

   و سارا را به يك رواني مطلق تبديل مي كند !


پ . ن : موسيقي متن را بسيار پسنديدم ، اما بنظرم در چند صحنه هماهنگي آن با موضوع ضعيف است و بعضا اشكالاتي در آن حس ميكنم . نكته اي كه بسيار قدرتمند بود به نظرم ،  يك موسيقي دو بار تكرار ميشود و هر بار اثري كاملا متضاد با ديگري دارد ! در آغاز نويد بخش آرامشي زيباست ولي در پايان خشمي همراه با تنفر را دامن ميزند . و به شدت متحير كننده است .

http://cafeclassic4.ir/thread-73-post-15527.html#pid15527

   روايت داستان ، عاليست ... ٤شخصيت با ٤ داستان متفاوت و سرنوشتي خاص ، هنرمندانه معرفي و پرداخت شده اند . و هيچ ابهامي را بر جاي نميگذارد.

   ديد بسيار استادانه آرونوفسكي به مسائل ، باعث شده كه فيلمي علمي و مطابق با واقعيتهاي اجتماعي و روانشناسي اعتياد از آب در بيايد . كه حس انزجار از اعتياد را به خوبي بوجود مي آورد .





RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۱/۱۱/۲۲ عصر ۰۶:۰۶

   پــرواز   /    Flight

باز هم فيلمي ديگر كه گوشه هايي از روان شناسي دارد . فيلمي دراماتيك كه در كمال تعجب نمره خوبي از منتقدين گرفته است !!! كارگردان فيلم كسي نيست كه قبلا تجربه اي اينچنين داشته باشد ، اما از پس همچنين موضوعي كه تقريباً فيلمهايي خسته كننده از آن درمي آيد ، خوب برآمده است .

     زمه كيس فيلم هاي موفقي همچون Forrest Gump و Cast Away در كارنامه دارد ، كارگردان ناشناسي نيست . و توانايي خاصي در درام سازي و پرداخت نقشهاي فراموش نشدني دارد . دنزل واشنگتن هم بخوبي از پس يك ستاره ي تمام عيار بازي كردن برآمده و نقشش را كاملا بدون نقص مثلِ هميشه بازي كرده است .

    توصيف :

فيلم را كامل باز نمي كنم تا در حق دوستاني كه نديده اند ظلم نشود .

بعد از سقوط يك هواپيما كه ١٠٢مسافر دارد ، ٦نفركشته مي شوند كه ٢نفرشان از خدمه و بقيه مسافر بودند . هواپيما توسط خلبان به بهترين نحو فرود آورده مي شود ، اما با اين حال به دليل مست بودن متهم شناخته مي شود ؛ خلبان ( ويپ ) يك الكلي است كه قبل از وقوع حادثه بخاطر الكلي بودنش خانواده اش را از دست داده است . بعد از سانحه سقوط ويپ چندين بار مي خواهد الكل و مصرف مواد را ترك كند ، اما هر بار به بهانه اي به سراغ آن باز مي گردد . تا جايي كه روز قبل از دادگاه هم با وجود توصيه وكيل به نخوردن مشروب ، او به شدت الكلي جات مي خورد . او در دادگاه سعي مي كند دروغ بگويد و الكلي بودنش را انكار كند ، همه ي مدارك به نفع اوست و كافيست كه دروغ بگويد . ولي ويپ در كمال تعجب همه چيز را اعتراف مي كند .

   قهرمان به جرم خيانت به اعتماد مردم مجرم شناخته مي شود و حبس مي شود !

••••

چون فيلم در ٢٠١٢ توليد شده ، جزئيات ضروري را بازگو نكردم .

فيلمي بسيار خوش ساخت با ايفاي نقشهاي عالي ، صحنه پردازي و موسيقي خوب . مطمئنا در ميان فيلمهاي اين سالها ارزش ديدن را دارد و وقتي كه براي ديدن آن گذاشته مي شود هدر نمي رود .




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - سم اسپید - ۱۳۹۱/۱۱/۲۴ صبح ۱۲:۳۵

آرگو، ساخته بن افلک، 2012

آرگو سومین فیلم بلند بن افلک در مقام کارگردان است از آن دسته بازیگران بی استعداد متکی بر جذابیت چهره همچون تام کروز (البته کمی با استعدادتر از تام کروز) که پس از سالها بازیگری هوس کارگردانی کرده است. افلک از آن دسته بازیگرانیست که مانند جودی فاستر از کودکی و از سن 9 سالگی وارد سینما شده است ولی سیری که فاستر تا به امروز طی کرده و استعدادی که از خود نشان داده است هیچگاه در افلک دیده نشد. پیش از دیدن فیلم تصور آنچنانی از ساختار و کیفیت فیلم نداشتم هر چند که هیچوقت اعتقادی به انواع و اقسام جایزه و تعریف و تمجید جشنواره ها نداشتم و ندارم ولی از آنجا که هالیوود دست روی حساس ترین نطقه در روابط ایران و آمریکا و شاید بزرگترین اتفاق در سیاست خارجی ایران گذاشته بود تا حدودی خوشبین بودم ولی پس از دیدن فیلم کاملا نا امید شدم و به این نکته پی بردم که 100% با پشتیبانی محافل دست راستی و رادیکال آمریکا برای لطمه بیشتر به روابط دو کشور و جلوگیری از مذاکره مستقیم ساخته شده است. ای کاش اگر قرار بود چنین فیلمی ساخته شود از استیون اسپیلبرگ استفاده می شد. اسپیلبرگ فیلم های خوبی در این ژانر همچون فهرست شیندلر و مونیخ را در کارنامه خود دارد و در حال حاضر تنها کارگردانی که به نظر من می توانست فیلمی آبرومند و دارای استانداردهای جهانی از این داستان بسازد فقط خود اوست.

فیلم با وقایع نگاری کوتاهی از تاریخ ایران، روابط ایران و آمریکا و اتفاقاتی که از دید سازنده منجر به تسخیر سفارت آمریکا در سال 58 شده است می پردازد. با اینکه سکانس ابتدایی فیلم و محاصره سفارت تا حدودی خوب از کار درآمده است اما لهجه آمریکایی خلبان ایرانی هلیکوپتر از همان ابتدای فیلم تو ذوق بیننده ایرانی می زنه (و حتی در جائی دیگر لهجه افغانی) و به این نتیجه می رسیم که توجه چندانی به جزئیات نشده است. چنانکه در سکانس های بعدی نیز این چنین بی دقتی هایی کاملا مشهود است که به آنها هم خواهم پرداخت.

یکی از صحنه های مضحک فیلم پس از اشغال سفارت عکسی از آیت الله خمینی هست که با دارت هدفگیری شده است.

تا جائیکه من می دونم اصولا سفارت هر کشوری کارهای مهمتری از دارت بازی داره مضاف بر اینکه روابط ایران و آمریکا تا قبل از اشغال سفارت آنچنان تیره و تار نبوده و هیچیک از مقامات بلند پایه حکومت موافق اشغال سفارت نبودند. ایالات متحده آمریکا همانقدر که در سرنگونی دولت مصدق تأثیرگذار بود در به روی کار آمدن مذهبیون در ایران هم تأثیرگذار بود.

تدوین فیلم کیفیت خوبی نداره و با ضرباهنگ کلی فیلم همخوانی نداره، خصوصا در صحنه اشغال سفارت ترس و استیصال آنچنانی در کارمندان سفارت و بخصوص در مورد مراجعه کنندگانی که برای دریافت ویزا آمده اند دیده نمیشه. اصولا تدوین این چنین فیلم هایی که وقایع نگاری تاریخی رو نشان می دهند بسیار سخت و دشوار است و در مواردی که اساس داستان هم بر تعقیب و گریز و فرار استوار است تدوین باید آنقدر کیفیت مطلوب داشته باشد که حس همذات پنداری بیننده را تا آخر فیلم حفظ کند.

در بین سکانس ها تا حد ممکن باید از میان نویس استفاده میشد در حالیکه اصلا استفاده نشده است. در مورد فیلم هایی از این دست به دلیل اینکه جابجایی بین صحنه زیاد و تعداد لوکوشین ها هم زیاد هست، مضاف بر اینکه نمای معرف هم به بیننده نشون داده نمیشه حتما باید از میان نویس استفاده بشه وگرنه بیننده رو گیج و سردرگم می کنه.به عنوان مثال اولین نمای بعد از فرار از سفارت کات میشه به یک مکان نامعلوم در یک کشور نامعلوم:

و بلافاصله پشت سر هم دیالوگ های طولانی که اصلا به بیننده فرصت نمیده بفهمه کجا هست. اگه درگیر دیالوگ بشه لوکیشن رو از دست میده و اگه درگیر لوکیشن بشه دیالوگ رو از دست میده. کارگردان به خیال خودش تصور کرده حرکت پای کارمندان سفارت رو به حرکت پای کارمندان سیا کات بده تا هیجان فیلم حفظ بشه. ولی مشکل اینجا هست که ما با کارمندان سفارت آشنا هستیم با لوکیشن اونها آشنا هستیم ولی از نفرات بعد هیچ اطلاعی نداریم، مضاف بر اینکه هیچ ارتباط معنادار و زیباشناختی هم در کاتی که بین دو صحنه داده شده وجود نداره و بیش از یک تقلید کاملا ناشیانه از تدوین نیست. تدوین عصای دست کارگردان هست، هیچ فیلم خوبی نیست که تدوین خوبی نداشته باشه به همین کارگردان های بزرگ دنیا همیشه در کنار تدوینگران فیلم هاشون می شینند تا حاصل کار کاملا یکدست در بیاد.

نماهای کلیشه ای تو فیلم خیلی زیاد هست، بازیگر خونی که کف خیابون هست رو لگد می کنه برای اینکه ترس و اضطرابش به بیننده منتقل بشه، دائم آرم سپاه پاسداران رو در و دیوار نشون داده میشه، بازیگر هنگام فرار از سفارت دستش رو عکسی از نیویورک با برج های دو قلو میذاره که مثلا نشون داده بشه آرزوی آزادی و رسیدن به کشورش رو داره.

در بعضی از قسمت های فیلم وقایعی که در اون زمان اتفاق میفتاده بدرستی نشون داده شده و کاملا واقعی هست مثل صحنه ای که عده ای رو بطور فرضی تیرباران می کنن:

ولی در کل اینکه آیا با گروگان های آمریکایی هم اینچنین رفتاری شده یا نه خودش جای ابهام داره و بیشتر بخاطر ایجاد حس تنفر از انقلابیون در فیلم گنجانده شده.

یا مثلا صحنه اعدام خیابانی شخصی که معلوم نیست کی هست و به چه علت به اون شلیک میشه باعث تنفر مستخدمه سفارت کانادا از انقلابیون و کمک به فرار کارمندان سفارت میشه.

یه صحنه جالب دیگه که تو فیلم دیدم آرم بالای تاکسی های تو خیابون بود که در جهت عکس قرار داده شده بود و آدم رو یاد کرگدن مینداخت تا تاکسی، سن من که اونقدر قد نمیده ولی اگر از دوستان کافه همچین چیزی تا بحال دیده خوشحال میشیم ما رو هم مطلع کنه.

صحنه فرار انتهای فیلم هم کاملا کلیشه ای و بسیار بد ساخته شده و تعلیق آنچنانی به بیننده منتقل نمیکنه. در کل اینقدر که به معادل سازی و گریم اهمیت داده شده به فیلمنامه، کارگردانی و بسیاری مسائل دیگه هیچ توجهی نشده. در نوشته های انتهای فیلم کاملا زحمتی که برای شبیه سازی کشیده شده مشخص هست ولی صد افسوس که به اصل داستان، شخصیت پردازی و بسیاری حقایق تاریخی اهمیت داده نشده است. در واقع هدف اصلی فیلم همون مسائلی بود که ابتدای نوشته هام گفتم و چیزی بیشتر از اون نیست. از تمام اینها که بگذریم جالبترین صحنه برای من در این فیلم این صحنه بود:

صحنه پرواز هواپیمای حامل کارمندان سفارت بر فراز تهران و مشاهده 3 عدد موتور اسپلیت با مارک آرچلیک (ساخت ترکیه) در حد فاصل سال های 1979 تا 1980 پیش از اونکه اسپلیت اختراع بشه هست. خوشحال میشم دوستان دیگر کافه هم نظر خودشون رو در مورد این فیلم بیان کنند شاید من زیادی بدبینانه به فیلم نگاه کرده ام.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - BATMAN - ۱۳۹۱/۱۱/۲۴ عصر ۰۶:۵۸

سم اسپید گرامی چون خواسته بودین بقیه هم نظرشون بگن من هم اینکارو میکنم امیدوارم دیگر کاربران هم نظرشون بیان کنن

حس میکردم آرگو اتقاقات و حوادث و نکات مهم تری به تصویر کشیده اما تمرکز فیلم بیشتر بر شرح حال اون 6 نفر به همراه منجی اونهاست
 فیلم با فضای دلهره آور همراه یاس آغاز  میشه و در همون ابتدا مردی خشمگین که با حالتی سادیستی چیزی شبیه به عروسک با کارد! تکه تکه میکنه توجه بیننده به خودش جلب میکنه!  همین حالت در صحنه ای دیگر هم میشه دید که زنی با چهره ای دیوانه وار در میان تظاهرکنندگان به دوربین خیره شده و شعار سر میده! نمیدونم این مسئاله (تنفر شدید و در حد جنون ایرانی از آمریکایی) واقعیت داشته یا نه چون من در اون دوران حاضر نبودم پس برام تاریکه!
بعد از حدود 20 دقیقه فضای فیلم حالت آثار کمدی به خودش میگیره و کلا سبک و فضا تغییر میکنه حتی موسیقی! مثل اینکه فیلم دیگه ای شروع شده که اصلا با سبک این فیلم تاریخی سازگاری نداره! تکه کلامی هم که چندین بار تکرار میشه و نمیشه اینجا گفت! به درد همچین فیلمی نمیخوره!شاید فیلمساز با اینها خواسته اون فضای سیاسی و نامیدکننده رو جبران کنه اما من نمیپسندم
البته بعد همون 20 دقیقه از دیدن فیلم خسته شدم و از حوصلم خارج شد اما همچنان تماشا کردم و عقیده دارم فیلمی که انتخاب کردی بهتره تا آخرش بشینی پاش
بخش هیجان انگیز در اواخر فیلم جلب توجه میکنه و اضطراب خاصی داره البته چون از قبل میدونی قراره چه اتفاقی بیافته هیجانت فروکش میکنه!
کلا آرگو فیلم معمولی بود و شخصا خوشم نیومد فقط صحنه پایانی هواپیما که رهایی و آزادی نوید میداد برام جالب بود____________
فضای ایران هم جز تعدادی محدود نتونستن خوب در بیارن
صحنه های اکشن هم در مقایسه با دیگر فیلمهای اکران 2012 حرفی برای گفتن نداره!

در مورد بیان حقیقت تاریخی اون زمان از هر دو طرف انتقاد شده اما اگه در مورد اوضاع ایران بزرگنمایی کرده این موضوع غیر عادی نیست چون در اکثر آثار مشابه وجود داشته و هست

فیلم دیالوگها و کنایه های جالبی داره که از نقاط قوت فیلمه مثلا در صحنه ای هنرپیشه مشهور جایزه جشنواره های سینمایی رو با یه مورد بی ادبی قیاس میکنه! (یعنی گرفتن جایزه براش بی اهمیته) در جایی دیگه گلدن گلاب رو هم غیر مستقیم مورد تمسخر قرار میده (البته من اینطور حس کردم)نکات ریزی تو فیلم هست که شاید با یکبار دیدن نشه متوجه شد اما بخشهایی همون بار اول به چشم میاد به عنوان مثال

 روبان زرد که شاید نشانه امیدواری مردم آمریکا برای بازگشت گروگانهاست

یا در صحنه فرودگاه مهرآباد پرنده ای که در قفسه (طوطی آمریکایی! (ماکائوی اسکارلت) که از زیباترین پرندگان جهان محسوب میشه)

در صحنه ای هم تصویری از هنرپیشگان مشهور و کلاسیک روی دیوار دیده میشه



به نظر من خوش ساخت ترین فیلم از این دسته تا به الان خانه ای از مه و شن بوده

(در مورد آرم تاکسی به اون شکل به نظر گویای یه نماده! که در صحنه ای دیگر هم به نوعی دیگه میشد دید!)


آرگو میتونست با توجه به مبحث تاریخی مهمی که داره به اثری بزرگ و ماندگار تبدیل شه______




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - سم اسپید - ۱۳۹۱/۱۱/۲۵ صبح ۱۲:۰۶

(۱۳۹۱/۱۱/۲۴ عصر ۰۶:۵۸)BATMAN نوشته شده:  

(در مورد آرم تاکسی به اون شکل به نظر گویای یه نماده! که در صحنه ای دیگر هم به نوعی دیگه میشد دید!)

ضمن تشکر از دوست عزیز در مورد آرم تاکسی یه نکته رو اضافه کنم که کارگردان همیشه نمی تونه فضای رئال فیلم رو بهم بزنه، یعنی چیزی که در جامعه عرف هست رو به دلخواه خودش تغییر بده، درست هست که سینما زبان تصویر و هدف نهایی رسوندن مفاهیم مورد نظر کارگردان هست، ولی تغییرات اینچنینی باعث واکنش سخت منتقدین و بینندگان خواهد شد. یکی از مشهورترین این اتفاقات در سینما نمای داخلی هتل در فیلم غرامت مضاعف بیلی وایلدر هست:

منتقدین بیلی وایلدر رو مورد انتقاد و تمسخر قرار دادند و گفتند هیچ هتلی وجود نداره که درش به بیرون باز بشه، درست هست که وایلدر هیچ چاره ای نداشته ولی همین صحنه باعث ایجاد یکی از جنجال برانگیزترین صحنه ها در تاریخ سینما شده و همیشه از اون به عنوان یک خطای آشکار یاد میشه. اگرچه وایلدر نه تنها از دید من، بلکه از دید تمام منتقدین، کارگردان ها و بسیاری دیگر یکی از قابل احترام ترین و بزرگترین کارگردانان و فیلمنامه نویسان تاریخ سینماست.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - سناتور - ۱۳۹۱/۱۱/۲۵ عصر ۰۸:۵۰

(۱۳۹۱/۱۱/۲۴ صبح ۱۲:۳۵)سم اسپید نوشته شده:  

آرگو، ساخته بن افلک، 2012

آ

شاید بشه گفت اکثر ما ازاین حکومت دل چندان خوشی نداریم اما نمی دونم چرا ازاینجور فیلم ها اصلا خوشم نمیاد وهیچ دوست ندارم برم سراغ دانلود و دیدنشون. مثل 300




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۱/۱۱/۲۹ عصر ۰۳:۴۷

اسكاى فال  /  Skyfall

فيلمي جديد از سري فيلمهاي جيمز باند 007 كه پايان بخش اين مجموعه فيلم ها مي باشد .

   هيچ نيازي به توصيف فيلم نيست. زيرا اينگونه فيلم ها كلاً يك موضوع هستند . و اين يكي نيز از اين قاعده مستثني نمي باشد . و تنها دليلي كه اين موضوع را مطرح كردم ، بيان نكاتي در موردآن است كه به نظرم خالي از لطف نيست !

    اصولا اين فيلم ها براي شخص بنده هيچ جذبه اي ندارد و تنها دليلي كه باعث شد ١٤٧ دقيقه وقتم را برايش تلف كنم ، بودن در جمعي بود كه آنرا تماشا مي كردند ؛ و من هم ناچار … • تمامي اين فيلمها قبل از ساختشان(!) به وضوح قابل پيش بيني و معلوم هستند . و تنها توصيفي كه مي شود از آن نمود ، اين است : يكي از ابر فيلمهاي سينماي popcornي و ديگر هيچ !! قصد كوبيدن فيلم را ندارم ، شايد عده اي آن را دوست داشته باشند ، اما با ديدن اين فيلم ها آدم هرچه بيشـتر به اين سخن ازعان مي يابد "مرگ سينمـــا " فرا رسيده و اين كارها اثبات اين مدعا مي باشد .

••• جناب سم اسپيد در مورد فيلم آرگو Argo تا حدودي نظراتشان را بيان كردند ، من هم ترجيح ميدهم در مورد اسكايفال اين كار را انجام دهم اما به شيوه اي خلاصه ! 

اسكاي فال فيلمي است كه جدا از فيلمنامه قوي و قابل تمجيد در نوع خود ، هيچ خصوصيت بارزي ندارد كه بتوان آنرا بيان كرد . بازيگري و نقشها قابليت برجسته شدن ندارد و روال معمول را جلو مي برد . فيلمبرداري اين فيلم در مقايسه با Master مرشد حرفي براي گفتن ندارد ! كارگردان فقط كار - گردان است و من كار خاصي از وي به چشمم نيامد . موسيقي معمولي ، تدوين خوب و صحنه سازي مناسب مي باشد . در كل فضا و موضوع اينگونه فيلمها جايي براي برجسته شدن ندارد و فرصت خود نمايي و بهتر بودن را به ركن هاي مختلف خود نمي دهد ! 

   فيلمنامه را پسنديدم ، چون واقعا بدون نقص است و بهترين شكل ممكن را دارد ! هيچ چيز اضافه اي ندارد و پيوستگي موضوعي و مفهومي با ساير فيلمهاي اين مجموعه را بخوبي رعايت كرده است . علاوه بر اين بهترين پايان ممكن براي جيمز باند را فراهم كرده است . 




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۱/۱۱/۳۰ عصر ۰۷:۴۲

دوست عزیزم سم اسپید امر به دیدن آرگو فرمودند، مطالبی چند در مورد آرگو و حواشی فیلم به نظرم می رسد که ضمن احترام به همه نظرات ارائه شده، آن ها را بیان می کنم.

تماشای آرگو برای ما ایرانی ها بدون دخیل کردن احساسات میهن دوستانه غیر ممکن است. نمی شود آرگو را دید و سعی کرد فقط از نظر سینمایی به آن پرداخت. فکر می کنم آمریکایی ها هم در برخورد با آرگو همین وضعیت را دارند. آن ها هم جدای از دنیای فیلم ناخودآگاه با حواشی و پیامدهای این واقعه درگیر می شوند.

تا آنجایی که من میدانم سه واقعه در طول تاریخ توانسته غرور آمریکایی را جریهه دار کند و بر روحیه شکننده مردمان آمریکا تاثیر بسیار مستقیم و منفی زیادی داشته باشد.

یکی شکست در جنگ ویتنام و رسوایی آن که با تجلیل های آنچنانی از بازماندگان جنگ و قهرمان پروری های دوره های بعد ( در سینما ظهور راکی ها، رمبوها و ... ) تا حدی توانستند تسکینی بر دردهایشان بگذارند.

دیگری واقعه 11 سپتامبر و حمله به برج های دوقلو که با لشکر کشی به عراق و افغانستان حقارت به وجود آمده برای آمریکایی ها سریعا" تسکین پیدا کرد، آمریکایی هایی که کوچکترین ناامنی و تهدید آن ها را شدیدا" به ترس می اندازد و مستاصل می کند.

اما سومین و تنها حادثه ای که غرور آمریکایی را لگدمال کرد و بر روحیه مردم آن کشور تاثیر بسیار سنگینی گذاشت و هرگز جبران نشد همین حادثه 13 آبان و در پیامد آن سقوط هلیکوپترها در طبس است که در فیلم آرگو شاهدش هستیم. لحظه هایی از این نگرانی ها را در حالت های مردم آمریکا در فیلم نیز شاهدیم.

و اما بن افلک

تا قبل از این فیلم دو فیلم خیلی خوب دارد، اولی Gone Baby Gone محصول 2007 و دیگری The Twon محصول 2010 . هر دو فیلم آثار خوبی در ژانر خود هستند که بدون سکته های مرسوم به درستی داستان خود را تعریف می کنند، درست تعریف کردن یک داستان چیز کوچکی نیست.

بگذریم و به آرگو بپردازیم

از همان اولین نماها بن افلک تیر خلاص را به قلب و مغز تماشاگر آمریکایی خود شلیک می کند، وقتی که در اولین نمایی که از ایران نشان می دهد پرچم آمریکا در حال سوختن است دیگر هیچ جای تفکر منطقی برای تماشاگر وطن پرست آمریکایی آن هم اگر از نوع عامه مردم باشد باقی نمی ماند. جالب اینجاست که فیلم تقریبا" با همچین نمایی در تیتراژ به پایان می رسد تا تماشاگر با همان حس نفرت سالن سینما را ترک کند. آن هم تماشاچی که در اکثر فیلم های آمریکایی به دیدن پرچم کشورش بر سردر خانه عادت کرده است و لابد خودش هم یکی از آن را جلوی خانه اش نصب کرده است.

اول اینکه نمی توان توقع چندان زیادی داشت که بن افلک و جرج کلونی ( تهیه کننده فیلم ) در عین محافظه کار بودن فیلم بهتری درباره این واقعه بسازند، شاید محافظه کارها، دموکرات ها و جمهوری خواهان با یکدیگر دعوا داشته باشند اما انگار بر سر یک چیز متفق القولند و همه به یک اندازه تحت تاثیر این واقعه اند هرچند بن افلک سعی کرده در جاهایی بی طرف باشد.

همه می دانیم به ضرورت داستان از نظر تاریخی در بعضی از صحنه ها می توان داستان را تغییر داد؛ اما وقتی فیلمی داعیه بازسازی واقعیت را دارد و حتی در چهره پردازی و گریم خانم ایرانی که سخنگوی دانشجویان است اینقدر وسواس به خرج داده؛ بی تفاوتی از یک سری رخدادهای واقعی دیگر نامش اشتباه نیست و قطعا" به عمد از برخی مسائل چشم پوشی شده تا تماشاگر و منتقد و جشنواره ها را با خود همراه کند، تا اینجای کار هم که بسیار موفق عمل کرده است.

آیا بن افلک ( که به خوبی پشت ماشین می نشیند و گروه را یک راست به بازار می برد!!! ) و تیم تحقیق فیلم نمی دانسته اند که مشتی کودک که زبان انگلیسی نمی دانند نمی توانند نامه های ریز ریز شده سفارت را دوباره به یکدیگر بچسبانند؟ از این دست اشتباهات عمدی زیاد است. برخی اشتباهات هم که ریشه تاریخی دارد که به اشتباهات خودمان برمی گردد. چرایش عرض میکنم.

یکی از ایرانی ها انگار عرب است، دیگری افغانی حرف می زند، مساجد چون مساجد ترکیه اند. همه ریش های پر پشت دارند و به هر خارجی حمله می کنند ....

در این سال ها سردمداران فرهنگ کشور و مسئولان فرهنگی کشور چه تلاشی در شناساندن فرهنگ ایران و ایرانی کرده اند؟ چه فیلمی ساخته ایم که خودمان بعد جلویش قد علم نکرده ایم و آن را برای جهانیان نمایش داده ایم که بیانگر فرهنگ مردمان کشورمان باشد؟ باز جای شکرش باقی است که خانه های تهران را گلی و خیابان هایمان را خاکی نشان نمی دهند. باز جای شکرش باقی است که در فیلم همه عرب نیستیم.

فکر میکنید اگر همه این کارها را هم می کردند تماشاگر آمریکایی، اروپایی و هر جای دیگر جهان که فیلم را می دید باور نمی کرد؟ مگر بعد از تماشای شکارچی گوزن ما رولت روسی را باور نمی کنیم؟ چه می شود که ما که ایرانی هستیم در آخرین دقایق فیلم به همراه 7 نفری که می خواهند فرار کنند دلهره داریم؟

این اولین فیلم واقعا" هالیوودی است که درباره ایران ساخته شده، هرچه تابه حال بر پرده آمده فیلم های دست چندم با پروداکشن بسیار ضعیف بوده اند ؛ امثال بدون دخترم هرگز و ... که چندان هم از سوی خود آمریکایی ها و منتقدانش تحویل گرفته نشدند. ای کاش مسئولان فرهنگی کشور به قدرت جادویی سینما در معرفی فرهنگ غنی ایران پی می بردند تا با زبان سینمای ناب، تاکید می کنم سینمای ناب بتوان جواب آرگو و امثال آن را داد وگرنه با محکوم کردن و بیانیه دادن هیچ مشکلی حل نمی شود و هرچه فریاد بزنیم که فیلم دروغ است حتی یک کلمه از فریادهایمان به گوش آن کسی که فیلم را دیده و تاثیر منفی بر او داشته نخواهد رسید.

می بینید هی از موضوع پرت می شوم، انگار از این پرت شدن ها گریزی نیست.

اما فیلم تا قبل از 30 دقیقه پایانی ریتم خوبی دارد و داستانش را به خوبی مطرح میکند و گره هایش را هم در داستان خوب، سفت و محکم می بندد، بازی جان گودمن و آلن آرکین هم عالی است. هرچند هر از گاهی به ورطه شعار و وطن پرستی کورکورانه و خشن نشان دادن ایرانی ها می افتد اما گاهی این اتفاقات را در دل ماجرا می توان قبول کرد، مثلا" وقتی پیرمرد به خاطر عکسی که از مغازه اش گرفته شده عصبانی است. اما دردسر وقتی آغاز می شود که بر خلاف آنچه در واقعیت رخ داده بن افلک سعی می کند پیاز داغ ماجرا را زیاد کند و گروه را با تعلیقی نفس گیر از تهران خارج کند، اینجاست که منطق سینمایی و حتی عقلانی از دست می رود. عکس ها در آخرین لحظه به سبک فیلم no way out محصول 1987 با بازی کوین کاستنر و جین هاکمن شناسایی می شود. گروه در فرودگاه گیر عده ای می افتند که با زبان بازی و دادن چند استوری بورد و تلفنی که به سبک می خواهم زنده بمانم ایرج قادری در آخرین لحظه جواب داده می شود خلاص می شوند و ماموران بی عقلی که نمی دانند به جای شکستن در فرودگاه می توان با یک تماس داخلی با برج مراقبت از پرواز هواپیما جلوگیری کرد و حتی نمی دانند که می توان آن را به زمین نشاند. کسی که می تواند یک سفارت را تسخیر کند حتما" می تواند یک هواپیما را که هنوز در آسمان فرودگاه است را نیز برگرداند.

پایان فیلم همه رشته های بن افلک کارگردان را پنبه می کند.

می شود تا فردا نشست و برای آرگو نوشت اما بیش از این ارزشش را ندارد ؛ فقط می ماند جمله ای که جان گودمن، آلن آرکین و بن افلک به شوخی به یکدیگر می گویند که از ذکر آن در این مکان مقدس امتناع دارم، خودتان قطعا" می دانید ...

در مورد تاکسی با علامت برعکس فکر می کنم مثل مساجد و لهجه ها از اشتباهات سهوی بوده که از عدم شناخت کافی از ایران صورت گرفته، در چندین فیلم امریکایی تاکسی های به خصوص نیویورکی را با این گونه علامت دیده ام.





RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۱/۱۲/۷ صبح ۰۲:۱۷

     عشــق / AMOUR / LOVE 

از آنجايي كه قرار است توصيف و برداشت هاي شخصي خود را در اين بخش بيان كنيم ، و با توجه به نامزد شدن فيلم و كارگردان آن در اسكار ٢٠١٣ ، تصميم ندارم فيلم را تعريف و تشريح نمايم ، و خيلي مختصر چند نكته كه به نظرم بسيار برجسته است را ذكر مي نمايم !

•.  

عنوان و اسم فيلم با چيزي كه تصوير شده است ، چقدر تطابق دارد ؟!

     آن و ژرژ همديگر را بسيار دوست دارند و دوران زيادي را با هم سپري كرده اند ، زوجي موفق كه اهل مطالعه و موسيقي و در يك كلام هنرمند مي باشند . قبل از ديدن فيلم تصورم بر اين بود كه فقط يك عاشقانه است و بس ! اما به نوعي براي من حس هيچكاكي داشت ، عاشقانه اي كه مبهوتم كرد ، حسي كه هيچ عاشقانه اي براي من بوجود نياورده بود ؛ مردي كه در نهايت عشق ، پس از بيماري زنش صادقانه و بدون هيچ منتي به او خدمت مي كند و حاضر نيست اورا به بيمارستان بسپارد ، همسرش - معشوق خود را با دستان خويش مي كشد ! 

    آيا عشق اين است ؟ چه زماني عاشق به مرحله اي مي رسد كه معشوقش را بكشد !؟ معشوقي كه خاطراتي به وسعت تمام زندگيش را با او داشته ! هانكـه به زيبايي و با قاطعيت تمام جنبه اي وحشتناك از عشق را به ما نشان مي دهد ،ژرژ وقتي بعد از مدتي طولاني كه شاهد مرگ تدريجي همسرش مي باشد ، صبرش لبريز مي شود. و ترجيح مي دهد كه عذاب كشيدن همسرش را نبيند و او را از فرسوده شدن بيشتر برهاند . 

    واقعا عشق چيزي جز اين را حكم مي كند ! به نظر من : خير … اين قتل عين عشق است . عشقي كه به بهترين نحو به فيلم بدل شده و همه چيز تحت كنترل كارگردان ماهري قرار دارد كه بهترين نتيجه را منتقل مي كند . او آگاهانه ما را به فكر وا ميدارد ، قصد ندارد كه نظر خود را كاملا بي پرده به ما بگويد . واقعا شما چه فكر مي كنيد !!!؟؟؟


جزئيات مفهومي از ديدگاه شخصي :

به تعداد افرادي كه ادعاي عشق دارند ، معناهاي گوناگون و تعابير مختلف از آن وجود دارد .

پيري و كهولت سن خيلي چيزها را تغيير مي دهد و گذر زمان بعضي چيزها را از بين مي برد. آدمي كه پير شده و همدم هميشگي اش ديگر توان همراهي او را از دست داده ، زندگي سختي پيش رو دارد ؛ زندگي در چهارديواري ، زندگيـي در بن بست و به شدت ملال آور ؛ يك زندگي فرسايشي ! اين حالتها به خوبي نشان داده شده است . كل فيلم در يك لوكيشن تهيه شده است و سكوتهاي طولاني ، كلوز آپ هاي هنرمندانه و البته بازيهاي فوق العاده باعث شده كه ما بخوبي اين وضعيت را درك كنيم و همذات پنداري خوبي با ژرژ داشته باشيم !

     پرستار به ژرژ مي گويد كه هذيان گويي هاي آن طبيعي است و اهميتي ندارد ؛ اما ژرژ با جان دل به حرفهاي نامفوم او گوش مي سپارد - در حالي كه دستهايش را نوازش مي كند ، بدون هيچ كلامي اورا آرام مي كند. هانكه بدون ديالوگ قدرت عشق را نشان مي دهد . معشوق هذيان مي گويد اما عاشق چيزي جز محبت در دل ندارد .

     نوشته هاي ژرژ چه مفهومي دارد !؟ براي كه مي نويسد !؟ چرا مي نويسد !؟ چه چيزهايي را مي نويسد !؟ با چه لحني مي نويسد !؟ … برداشت من بر اين است كه او نامه اي گزارش وار براي آن مي نويسد و كارهاي جديدش را مي گويد . نمي خواهد نبود آن را به خود تحميل كند و عذاب بكشد .  از آمدن و به دام انداختن پرنده اي مي گويد كه تا قبل از مرگ او ، سعي در راندنش داشت . 

    پنجره و پرده چه معنايي دارند و مفهومي كه مي خواهند بيان كنند چيست !؟ ژرژ قبل از مردن ( كشتن) همسرش يك حس تمايل به تنهايي و محبوس بودن دارد ؛ او به دخترش اجازه ديدن مادرش را نمي دهد چرا كه از حس سر زنده بودنش ناخوشنود است . از سوي ديگر دوست ندارد دخترش اينگونه به ديدار مادري بيايد كه كاملا از دست رفته . اوحتي پرنده را بيرون مي راند ، پنجره و درها را مي بندد و خود را آماده مرگ و نابودي مي كند .اما پس از كشتن معشوقش ، او ديگر توان تحمل تنهايي را ندارد ، گل مي خرد -يادداشتهايي خطاب به همسر اكنون مرده اش مي نويسد - پنجره را باز مي كند - و كبوتر را به دام مي اندازد و بغل مي گيرد . پرنده نماد سر زنده بودن براي ژرژ مي باشد و او حس زنده بودن حيات را در پرنده مي يابد •

    آخرِ فيلم چه مي شود !؟ چه بر سر ژرژ مي آيد و  آن چرا در سكانس آخر حضور يافت !؟  من معتقدم كه ژرژ هم مي ميرد ! آني كه در آخر مي بينيم ، روح اوست كه مي آيد و ياور هميشگي اش را با خود مي برد . شايد آن قادر نبود روحش را به تنهايي از آن خانه ببرد و بدون ژرژ اين كار شدني نبود و يا نمي خواست اورا تنها جا بگذارد !


شايد بتوان خيلي نكات ديگر را هم در آورد و بيان كرد ؛ اما براي من اين چند مطلب بسيار حائز اهميت بودند ! البته جزئيات فني را چشم پوشي كردم . هرچند كه نمي توانم از چند نكته چشم پوشي كنم: فيلم برداري اين فيلم در بيشتر برداشتها بي حركت بود كه باعث ميشد حس سكون و نا اميدي و يكنواختي بخوبي منتقل شود / نور و صحنه پردازي عالي بود / كارگردان و بازيگر ها بي نقص بودند .

".  فيلم نامه … ! "




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - سم اسپید - ۱۳۹۱/۱۲/۱۱ صبح ۰۱:۰۰

ساخته سم مندز، 2012

هر قدر آرگو فیلم بدی بود و من رو از سینما ناامید کرد اما نسخه جدید جیمز باند بسیار دیدنی و عالی از کار در اومده و من رو به سینما امیدوار کرد. جیمز باندی متفاوت از تمام نسخه های قبلی، با ایده های جدید، لوکیشن های بی نظیر، ارجاعات کلاسیک و در یک کلام سینمای خالص و صد البته حسرت دیدن این فیلم در سینما.

ششمین فیلم بلند سم مندز (پس از دو فیلم بلندی که در تلویزیون انگلستان کار کرد و پس از آن راهی آمریکا شد) کارگردان انگلستانی الاصل هالیوود که قطعا انتخاب شایسته و مناسبی برای کارگردانی این فیلم بود. سم مندز را با زیبای آمریکایی شناختیم و با جاده ای به سوی تباهی بیش از پیش به توانایی های هنری او پی بردیم. مندز قطعا استعداد خود در درام و اکشن را با این دو فیلم به همگان ثابت کرده بود و اینبار با ترکیب این دو اثری خلق کرده است که پس از سالها طرفداران سینما را با شخصیت جیمز باند آشتی داده است و بسیاری (از جمله خودم) را ترغیب به دیدن این شخصیت سینمایی کرده است. به شخصه پس از دیدن افتضاحی به نام Quantum Of Solace علاقه چندانی به دیدن این فیلم نداشتم و شاید تنها نام سم مندز من را به دیدن این فیلم ترغیب کرد.

با دیدن این فیلم و ارجاعات کلاسیک آن به یاد اساتید بزرگ سینما، آلفرد هیچکاک، فرد زینه مان، سم پکین پا، جان استرجس، سرجیو لئونه و ... افتادم که در ادامه آنها را تشریح خواهم کرد.

از همان ابتدا با فیلمی هوشمندانه طرف هستیم که سعی شده از هر ابزاری در خدمت فیلم و شخصیت پردازی استفاده بشه. تشابه چشم شیر رو با چشمان نافذ و روشن دنیل کریگ در ابتدای فیلم در نظر بگیرید:


همینطور قدرت شیر رو با توانایی ها و شکست ناپذیری شخصیت جیمز باند و جلو آمدن تدریجی جیمز باند از حالت فلو (محو) به کلوزآپ در نظر بگیرید. اینها اوج شخصیت پردازی این شخصیت در ابتدای فیلم هستند. حتی فیلم جلوتر که می رود بیشتر به شباهت این دو پی می بریم.

سکانس ابتدایی فیلم فوق العاده تأثیرگذار از کار در اومده و ضربآهنگ مناسبی داره. انتخاب لوکیشن های تعقیب و گریز هم هوشمندانه صورت گرفته و کاملا در خدمت فضای فیلم هست و نفس بیننده رو در سینه حبس میکنه.


یاد استیو مک کوئین با اون موتورش در فرار بزرگ (جان استرجس) بخیر، اتفاقا از نظر قیافه هم دنیل کریگ و استیو مک کوئین شباهت زیادی بهم دارند.


و صحنه مشابه پرش در این دو فیلم


حتی لحظه ای که باند می خواد تصمیم به پریدن بگیره حالت چهره و تصمیمش دقیقا همون حالتی هست که استیو مک کوئین در فیلم فرار بزرگ داشت.

در بین این تعقیب و گریزها برای اینکه وقفه ای در کار نیفته و از طرفی بیننده هم متوجه بشه داستان در کجا اتفاق میفته کارگردان نوع صحنه ها رو طوری انتخاب کرده که بیننده متوجه بشه در شهر استانبول و کشور ترکیه قرار داره.

مسلما کمتر کسی هست که مسجد ایاصوفیه و یا پرچم ترکیه رو نشناسه.

در پایان سکانس ابتدایی باند هست که مورد هدف قرار می گیرد و به رودخانه پرت می شود. این بار با یک جیمز باند خوش شانس طرف نیستیم. اگرچه قرار نیست این پایان سرنوشت باند باشد اما همین آشنایی زدایی از شخصیت همیشگی باند خود نقطه عطفی در این سری از فیلم ها محسوب می شود. نام فیلم (SKYFALL) علاوه بر اشاره به انتهای فیلم و خانه پدری باند در اسکاتلند معنی کنایه ای و استعاره ای داره و مفهوم واقعی اون بیش از این دو کلمه هست. در انجیل لوقا گفته شده همانا شیطان مانند آذرخش از آسمان سقوط می کند، در واقع اشاره به نبرد خیر و شیر یعنی نبرد نهایی باند و سیلوا در اون دشت وسیع و نهایتا کلیسای SKYFALL دارد.

فیلم با آهنگی بسیار زیبا و با مفهوم (از Adele خواننده مشهور و خوش صدای انگلستانی) آغاز می شود و آنجا که می گوید Let the sky fall (بگذار که آسمان سقوط کند)، At skyfall (در اسکای فال)، Skyfall is where we start (اسکای فال جائیست که شروع کردیم) در واقع اشاره به نبرد نهایی در SKYFALL دارد. جائی که باند در آنجا متولد شده و اکنون سرنوشت او را به نقطه آغازین آورده است. اگر دوستان به یاد داشته باشند قبلا هم سم مندز در فیلم Road to Perdition از معنی کنایه ای برای نام فیلمش استفاده کرده بود، در اون فیلم درست هست که Perdition نام یک شهر در ایالت میشیگان بود ولی در واقع به نبرد نهایی در اون شهر و راهی که به تباهی و نابودی ختم میشد اشاره می کرد.

از تیتراژ هم بخوبی استفاده شده و اتفاقاتی که در فیلم پیش میاد و لوکیشن های فیلم در تیتراژ بخوبی نمایان است.


در این فیلم بر خلاف آرگو که قبلا در موردش بحث کردیم کارگردان بیننده رو در موقعیتی نامعلوم گرفتار نمیکنه و با میان نویس لوکیشن شخصیت M رو پیش از اونکه دوربین وارد ساختمان بشه نشون میده و از نمای معرف استفاده میکنه.

شخصیت های این فیلم همگی تنها، منزوی و متکی به نفس هستند. هر کدوم سعی در اثبات و برتری خودشون دارند. هیچکدام عقب نشینی نمی کنند. برای هدفشون به هر شکلی می جنگند. 

وقتی M (با بازی جودی دنچ) به باند میگه: چرا برگشتی؟ چون به ما حمله شده و می دونی که بهت احتیاج داریم، یا در جای دیگه مالوری ( با بازی رالف فاینز) به باند میگه: چرا نخواستی مرده باقی بمونی، می تونستی بری یه جائی در آرامش زندگی کنی، مأمورهای زیادی نیستند که همچین فرصتی داشته باشند، اوج قهرمان پروری و اسطوره سازی از شخصیت باند هست. کسی که همیشه احساس مسئولیت و تعهدش بر هر چیزی ارجحیت داره. اگر گفتم یاد زینه مان افتادم به همین دلایل بود، قهرمان پروری و اسطوره سازی حتی از ضد قهرمان در خیلی از فیلم هاش وجود داشت و شاید هیچ کارگردانی مانند او تا این حد به ضدقهرمان و قهرمان های فیلم هایش اهمیت نداده باشد. یاد روز شغال (با بازی ادوارد فاکس) افتادم، اونجا که شغال می تونست از تصمیمش منصرف بشه و برای همیشه ناپدید بشه ولی این کار رو نکرد. درست کاری که باند کرد.

یا در فیلم اسب کهر را بنگر، کاپیتان وینولاس (با بازی آنتونی کویین) در انتهای فیلم میگه اون (مانوئل آرتیگز با بازی گریگوری پک) که میدونست ما منتظرش هستیم پس برای چی برگشت؟ باز هم دقیقا به همین موضوع اشاره داره.

خطر در خون باند هست هیچوقت و در هیچ شرایطی نمی تونه ازش فاصله بگیره. حتی وقتی در مأموریت نیست.

حتی این قهرمان پروری و بی پروایی در شخصیت منفی داستان، سیلوا (با بازی خاویر باردم) هم دیده میشه. او هم اهل عقب نشینی و شکست نیست. وقتی از اسارت فرار کرد می تونست بره و دیگه پیداش نشه ولی اینکار رو نکرد و جون خودش رو به خطر انداخت. نه ترسی از کشته شدن داره و نه از هدفش دست برمیداره. باردم با اون چشم های درشت و از حدقه بیرون زده واقعا شخصیت خبیث و ترسناکی داره. عاشق انتقام گرفتنه و این اهمیت دادن به هر دو شخصیت مثبت و منفی فیلم هست که این فیلم رو ماندگار و دیدنی کرده.

بعد از مرگ دزموند لوئلین (شخصیت Q) نابغه خلاق فیلم های باند در سال 1999 و کمبودی که پس از سال ها حضور او در این مجموعه احساس میشد شاهد ظهور بازیگر جوانی در این نقش هستیم که مطمئنا برای جا افتادن در این نقش نیاز به زمان بیشتری داره. وقتی خودش رو به باند معرفی میکنه، باند بهش میگه داری شوخی میکنی؟! سن و سالت به این کار نمی خوره.


خوشبختانه با توجه به سن و تجربه کمش از اغراق پرهیز شده و به ساده ترین شکل امکانات مورد نیاز باند رو در اختیار اون قرار میده و این بار با اختراعات فراوان و متنوع شخصیت قبلی Q مواجه نیستیم، یک فرستنده رادیویی و اسلحه ای که تنها با پوست دستان صاحبش کار می کند و علیرغم تسلطش به کامپیوتر توسط سیلوا هک می شود. پس هنوز برای Q واقعی شدن راه زیادی رو در پیش داره.

هر چی خواستم با دیدن سکانس موزه یاد استاد هیچکاک و فیلم سرگیجه نیفتم نشد که نشد. هر بار که صحنه مشابهی رو می بینیم ناخودآگاه به یاد فیلم سرگیجه و کیم نوواک می افتم.

در ادامه فیلم در سکانس درگیری بالای ساختمان در شانگهای می بینیم که چقدر خوب و به جا از نورپردازی و رنگ استفاده شده و کمک زیادی به تعلیق سکانس کرده. درهم آمیختگی رنگ ها در این سکانس فوق العاده عالی از کار در اومده و ایده بسیار جالبی هست. علاوه بر اینکه پنهان ماندن باند رو توجیه میکنه در واقع پیش در آمدی بر درگیری دو شخصیت در ادامه سکانس هست.

در سکانس هتل در ماکائو شاهد احاطه گی باند توسط شخصیت ایو هستیم، در واقع داره ازش محافظت میکنه و همونطور که در سکانس بعد میبینیم جان باند رو نجات میده.

آستون مارتین DB5 هم در نوع خودش دیدنی بود، این ماشین اولین بار در فیلم پنجه طلایی استفاده شده بود.

بسیاری از نماهای این فیلم واقعا بکر و دیدنیست. اوج زیبایی یک لانگ شات رو می تونید در این نما ببینید. عظمت این لانگ شات به هیچ عنوان در کادر تلویزیون درک نمیشه. ابهت این نما فقط در سینما نمایان است.

از نکات جالب دیگر فیلم بازی آلبرت فینی بازیگر مشهور و با سابقه انگلیسی در نقش کینکید هست. با شکل و شمایلی اصیل و قدیمی. برجای مانده از دوران گذشته. کسی که باند را بعد از مرگ پدر و مادرش بزرگ کرده است و سالهاست همانجا زندگی می کند. چیزهای کلاسیک و قدیمی رو دوست دارد. اگرچه تمام تفنگ های پدر باند را فروخته اند اما تفنگ عتیقه پدر او را نگه داشته است. از دینامیت استفاده می کند و به قول خودش اگر اینها بدرد نخورد بعضی اوقات روش های قدیمی (چاقو) بهترین روش هستند.

به آستون مارتین قدیمی در کنار منزل قدیمی باند توجه کنید. چیزهای قدیمی و کلاسیک در کنار هم زیبایی خاص و بیشتری دارند. مطمئنا اگر از ماشینی جدید در سکانس پایانی استفاده میشد به هیچ عنوان این زیبایی و اصالت رو نداشت.

این خانه و تنهایی این 3 نفر در سکانس پایانی من رو یاد سکانس پایانی فیلم سگ های پوشالی (سم پکین پا) انداخت. ترسی که در چهره آنها نمایان است کمتر از ترس داستین هافمن و سوزان جورج نیست. آنها هم همانقدر تنها بودند که این 3 نفر تنها هستند. هر دو با وسایل ابتدایی سعی در دفاع از خودشون دارن، در سگ های پوشالی با سیم، آب جوش، تله مخصوص خرس و ... و در SKYFALL با لامپ، لوستر، میخ، پوکه فشنگ و ... لوکشین پایانی واقعا زیبا و بی نظیره، از این خانه بزرگ تک افتاده در دشت که در در میان کوه و مه محصور شده تا دریاچه یخ زده و نوع فیلمبرداری و نورپردازی، همه و همه در خدمت فضای فیلم قرار دارند.

استفاده از آینه (که کاربردهای بسیار زیاد و متنوعی در سینما داره) یکی دیگر از ارجاعات کلاسیک مندز است که قبلا هم در فیلم جاده ای به سوی تباهی مناسب و به جا از اون استفاده کرده بود.

اونجا که سیلوا برای بیرون کشیدنش باند از خانه (در واقع برای اسطوره شکنی و خرد کردن شخصیت باند) دستور میده ماشین باند رو به مسلسل ببندند و نهایتا منفجرش می کنن، باند هم با منفجر کردن خانه و آتشی بزرگتر پاسخ سیلوا رو میده. درست همانند صحنه ای که کلینت ایستوود و لی وان کلیف در فیلم بخاطر چند دلار بیشتر (سرجیو لئونه) به کلاه همدیگر شلیک می کردند و هر یک قصد از میدان به در کردن اون یکی رو داشتند، همگی سعی در اثبات و برتری خودشون دارن.

شاید زیباترین صحنه در این فیلم کمپوزیسیون بی نقص کارگردان در سکانس کلیساست. چینش اجزای تصویر در بالاترین سطح خود قرار داره و حس صحنه رو به بهترین شکل ممکن به بیننده منتقل می کنه.

و پس از آنهمه هیاهو و درگیری آنچه باقی مانده است مجسمه سگیست که پرچم بریتانیا بر روی آن نقش بسته و پرچمی که در پشت سر باند به اهتزاز در آمده. این مجسمه در واقع تنها چیزیست که از سوء قصد به جان M باقی مانده و اکنون به باند تحویل داده می شود تا همیشه بخاطر داشته باشد در هر شرایطی و با هر کس که کار می کند هدف اصلی نجات و حفظ بریتانیاست.

در پایان فقط به این نکته اشاره کنم که مردن M فعلی (جودی دنچ) و جایگزین شدن او با M جدید (رالف فاینز) کاملا هوشمندانه صورت گرفته. جودی دنچ اکنون در سن 78 سالگی قرار دارد و ممکن است به دلیل کهولت سن به فیلم بعدی نرسد، لذا فیلمنامه این فیلم رو طوری نوشتن که M فعلی با خاطره ای خوش از این مجموعه کنار برود و اگر چند سال بعد فیلم دیگری از این مجموعه ساخته شد و دنچ در قید حیات نبود لطمه ای به آن فیلم نخورد. اکنون فاینز 50 ساله فرصت زیادی برای جا افتادن و خودنمایی در این نقش خواهد داشت.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۴:۳۴

با تمام احترامي كه براي سم اسپيد عزيز قائل هستم و زماني كه مشغول نوشتن ارسال بالا بودند را خودم شاهد بودم و مي ديدم كه چندين شب روي اين مطلب كار كردند و زحمت زيادي كشيده و نتيجه هم همانگونه كه انتظار مي رفت ، عالي و چشم نواز در آمده است ؛ اما اجازه مي خواهم كه در واكنش به نظرات ايشان ، چند مورد را بسيار مختصر ونكته وار عرض كنم …[ شايد بد نباشد كه شاگردان هم در مباحث اساتيد شركت كنند ]

   توصيف ايشان به قدري كامل و ريز بينانه بود كه من باخودم فكر كردم واقعا من يا فيلم را نديده ام يا دوست عزيز و بزرگوارم زيادي پر وبال به موضوع داده است ! كاري كه اين روزها باب شده است و از اثراتي معمولي نقدها و توصيفهاي آتشيني به عمل آورده مي شود كه اگر فيلم را نديده باشي فكر مي كني واقعا چه شاهكاري را از دست داده اي و اگر ديده باشي ، به چشمانت شك مي كني و دوباره مي بيني ! اما جناب سم اسپيد جدا از پروبال دادن و تعريف بسيار از فيلم ، به پشتوانه دانش سينمايي و پس زمينه ي فيلم بينيي اي كه دارند ، كاري متفاوت و استادانه را ارائه فرمودند . در بعضي موارد با ايشان موافقم اما در چند مورد بسيار مخالف هستم و فقط مخالفت ها را بيان مي كنم :

١ - مقايسه دنيل كريگ با استيو مك كوئين !!!به نظر من همان اندازه اشتباه و خلاف واقعيت سينمايي است كه مقايسه چاپلين و علي صادقي (در كمدي)  مي تواند باشد !!!!! و اين مقايسه امري عادي در ميان طرفداران جيمز بانداست و با اين كار سعي در بزرگ جلوه دادن و اسطوره اي كردن نقش قهرمانشان دارند !

٢ - تيتراژ :جدا از بحث آهنگ و ترانه كه از نظر موسيقيايي كاري بشدت معمولي و سطح پايين است ! طراحي تصاوير و كار گرافيكي آن نيز بيشتر شبيه كارتون هاي ميتي كومان است تا يك فيلم سينمايي . البته فانتزي بودن تيتراژ و ارتباط آن با آغاز فيلم همانقدر غير منطقي و ناهماهنگ است كه صداي adele و جريان غالب فيلم ( صدايي ملايم و آرام براي فيلمي حادثه اي ).  خوب بود اگر در مقايسه هايتهان اين تيتراژ را با تيتراژ فيلم رواني و موسيقي آن و بالطبع ارتباطش با فضاي فيلم ، نيز مورد عنايت قرار ميداديد !

٣- صحنه تعقيب و گريز ! يكي از زننده ترين قسمتهاي فيلم به نظر بنده همان تعقيب و گريز ابتداي فيلم است ! چرا كه به وضوح تكنيك فيلمبرداري با دور پايين ( مربوط به تعقيب و گريز با ماشين و موتور ) - كه بسيار قديمي نيز هست - خيلي ملموس و غير طبيعي از كار در آمده است [ اگر شناخت اندكي نسبت به ماشين استفاده شده - لندرووِر داشته باشيد مي دانيد كه هرگز اين ماشين مناسب اين قبيل كارها نيست و اين چيزي است كه ربطي به مهارت راننده اش ندارد و از قابليت فني آن اتومبيل بدور است ] ؛همچنين سكانس درگيري روي قطار اشكالاتي اساسي دارد ؛ از جايگيري همكار ٠٠٧ گرفته [ كه چطور فرصت كرد در زماني كوتاه جايگيري كند و بهترين موقعيت مسلط بر مسير قطار را بيابد ] تا آنجا كه دور قطار سريع السير به حدي پايين آمده و يا جلوه داده مي شود كه مامور فرصت ايجاد ارتباط با M و تصميم گيري را در فاصله كوتاه مسير عبور قطار پيدا مي كند . البته من هم موافقم كه اينها همه از اركان پرداخت اينگونه فيلمها و حوادث آن است ، اما نزديك بودن به واقعيت بسيار قابل اهميت تر از جذابيت نمايشي است .

اصولا مقايسه بعضي مسائل در سينماي امروزي با فيلمهاي كلاسيك اشتباه است . بطور مثال امكاناتي كه در فيلم فرار بزرگ به كار رفته بود و امكانات موجود در حال حاضر ، قابل مقايسه نيست . و در صورتي كه فيلمي از لحاظ تكنيكهاي نمايش شبيه آثار كلاسيك شود نشان دهنده ضعف آن اثر مي باشد .

من با شما در مورد چندين مورد از نقاط قوتي كه اشاره فرموديد كاملا موافقم ( تغييرات در تجهيزات و بي تجربگي كيو و نوپردازيها و صحنه سازي ها و صد البته - همانطور كه قبلا در ارسالي مجزا گفته بودم- فيلم نامه قوي و پايان تحسين برانگيز ). اما بازهم معتقدم كه اين موارد به قدري برجسته نيستند كه مستحق تقدير زيادي باشد… و اي كاش اشكالات را نيز بيان مي كرديد و چه خوب بود اگر ساير عزيزان نيز ما را همراهي مي كردند .





RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - سم اسپید - ۱۳۹۱/۱۲/۱۷ عصر ۰۸:۴۶

(۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۴:۳۴)فورست نوشته شده:  

 توصيف ايشان به قدري كامل و ريز بينانه بود كه من باخودم فكر كردم واقعا من يا فيلم را نديده ام يا دوست عزيز و بزرگوارم زيادي پر وبال به موضوع داده است !

اینجا هر کس به اندازه توان خودش می نویسه دوست عزیز، دوستان زیادی در این بخش فعالیت می کنند ولی هر کدوم از دید خودشون و بر اساس دانسته های خودشون می نویسن، حتی اگر در مورد این فیلم مقداری اغراق شده باشه با توجه به اینکه کاری متفاوت و ارزشمند نسبت به تمام نسخه های این مجموعه صورت گرفته و با توجه به توانایی های سم مندز در کارگردانی این فیلم شایسته احترام و و تقدیر است. هیچ وقت با پیشداوری به سراغ دیدن فیلم نرو حتی اگر جیمز باند باشه چون اولا لذت دیدن این فیلم رو از بین می بره دوما اگر فیلم خوب و قابل قبولی باشه با پیش زمینه ای که شما دارید هیچوقت نمی تونید درک درستی از فیلمی که قرار هست ببینید داشته باشید چون ذهنیت شما قبلا شکل گرفته. این چیزیست که پس از سالها فیلم دیدن یاد گرفتم، یه زمانی اعتقاد داشتم فلان فیلم با فلان داستان و عوامل حتما فیلم خوبی نیست ولی الان همچین اعتقادی ندارم.

(۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۴:۳۴)فورست نوشته شده:  

١ - مقايسه دنيل كريگ با استيو مك كوئين !!!به نظر من همان اندازه اشتباه و خلاف واقعيت سينمايي است كه مقايسه چاپلين و علي صادقي (در كمدي)  مي تواند باشد !!!!! و اين مقايسه امري عادي در ميان طرفداران جيمز بانداست و با اين كار سعي در بزرگ جلوه دادن و اسطوره اي كردن نقش قهرمانشان دارند !

٢ - تيتراژ :جدا از بحث آهنگ و ترانه كه از نظر موسيقيايي كاري بشدت معمولي و سطح پايين است ! طراحي تصاوير و كار گرافيكي آن نيز بيشتر شبيه كارتون هاي ميتي كومان است تا يك فيلم سينمايي . البته فانتزي بودن تيتراژ و ارتباط آن با آغاز فيلم همانقدر غير منطقي و ناهماهنگ است كه صداي adele و جريان غالب فيلم ( صدايي ملايم و آرام براي فيلمي حادثه اي ).  خوب بود اگر در مقايسه هايتهان اين تيتراژ را با تيتراژ فيلم رواني و موسيقي آن و بالطبع ارتباطش با فضاي فيلم ، نيز مورد عنايت قرار ميداديد !

اصولا هدف من از مقایسه هایی که انجام دادم به هیچ وجه مقایسه سینمای کلاسیک با سینمای فعلی و یا مقایسه بازیگران کلاسیک با بازیگران فعلی سینما نیست. جدای از حس نوستالژیکی که سینمای کلاسیک برای من و سایر دوستان داره، هدف اصلی من درک بهتر فیلم از طریق ارجاع به گذشته و فیلم هایی هست که اکثر دوستان دیده اند، و با توجه به اینکه مطالب بسیاری در مورد این فیلم ها نوشته و گفته شده و دوستداران سینمای کلاسیک با بسیاری از این فیلم ها آشنایی کامل دارند و مفاهیم اون فیلم ها رو درک کرده اند، درک فیلم های معاصر از طریق ارجاع به سینمای کلاسیک بسیار بهتر انجام می گیره و در این مورد بخصوص چون مفاهیم این فیلم مشابه فیلم های کلاسیک معروفی بود که اکثر دوستان دیده اند سعی کردم مطالب خودم رو به گونه ای قابل بیان کنم که برای خواننده بیشتر قابل درک باشه.

(۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۴:۳۴)فورست نوشته شده:  

[ اگر شناخت اندكي نسبت به ماشين استفاده شده - لندرووِر داشته باشيد مي دانيد كه هرگز اين ماشين مناسب اين قبيل كارها نيست و اين چيزي است كه ربطي به مهارت راننده اش ندارد و از قابليت فني آن اتومبيل بدور است ]

در مورد انتخاب لندروور توجه شما رو به چند نکته جلب می کنم:

1- جیمز باند یه شخصیت انگلیسی هست و لندروور هم ساخت همین کشور هست.

2- با توجه به اینکه ماشین جدیدی نیست و قدیمی محسوب میشه و سکانس آغازین فیلم هم در استانبول (که یک شهر تاریخی و قدیمی هست) ساخته شده انتخاب درست و بجایی بوده.

3- جاده های خاکی و کوهستانی (اصولا صعب العبور) که در سکانس تعقیب و گریز با قطار شاهد هستیم مناسب این ماشین هست.

4- و از همه مهمتر اگر مطالب من رو به دقت خونده باشید تمام فیلم تقابل سنت و مدرنیسم هست، تقابل آنچه در گذشته بوده و آنچه در حال حاضر وجود داره، تقابل لندروور با آئودی، چاقو با سلاح گرم و ... پس انتخاب این ماشین کاملا هوشمندانه صورت گرفته.

(۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۴:۳۴)فورست نوشته شده:  

اصولا مقايسه بعضي مسائل در سينماي امروزي با فيلمهاي كلاسيك اشتباه است . بطور مثال امكاناتي كه در فيلم فرار بزرگ به كار رفته بود و امكانات موجود در حال حاضر ، قابل مقايسه نيست . و در صورتي كه فيلمي از لحاظ تكنيكهاي نمايش شبيه آثار كلاسيك شود نشان دهنده ضعف آن اثر مي باشد .

ما سینما رو مدیون بزرگان و پیشکسوتان این حرفه هستیم، ما وسترن را مدیون فورد هستیم نه استرجس و پکین پا، آنچه اکنون و در طی سالها بدست آورده ایم بدون داشتن پیشینه خوب و مناسب غیر ممکن بود. ابزار و تکنولوژی باید در خدمت فیلم باشه. هیچ کس از اینکه فیلم شما به عنوان مثال شبیه فیلمی از هوارد هاکس باشد ایراد نخواهد گرفت.

(۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۴:۳۴)فورست نوشته شده:  

من با شما در مورد چندين مورد از نقاط قوتي كه اشاره فرموديد كاملا موافقم ( تغييرات در تجهيزات و بي تجربگي كيو و نوپردازيها و صحنه سازي ها و صد البته - همانطور كه قبلا در ارسالي مجزا گفته بودم- فيلم نامه قوي و پايان تحسين برانگيز ). اما بازهم معتقدم كه اين موارد به قدري برجسته نيستند كه مستحق تقدير زيادي باشد… و اي كاش اشكالات را نيز بيان مي كرديد و چه خوب بود اگر ساير عزيزان نيز ما را همراهي مي كردند .

این برجستگی از دید من بوده، ممکنه بسیاری از دوستان با نوشته های من مخالف باشند، در مورد این فیلم تشخیص من این بوده اثری متفاوت و قابل تحسین است و از اشکالات جزئی اون صرف نظر کردم، شاید هیچ فیلمی بی نقص و کامل نباشه. اصولا یه همچین جا و فضایی رو در اینترنت بانیان این کافه درست کرده اند که در کنار هم نظرات موافق و مخالف رو بشنویم، دیدگاه های متفاوت خودمون رو بیان کنیم، اگر قرار باشه صرفا از کنار مطالب هم رد بشیم کاری عبث و بیهوده انجام داده ایم. به قول خود شما اگز سایر عزیزان هم در مباحث شرکت کنند بسی باعث خوشحالی خواهد شد.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۲/۱/۱ صبح ۰۲:۲۷

به عنوان اولين ارسال سال ٩٢ ميخواهم بطور بسيار كوتاهي عرض كنم كه در نظر دارم امسال ارسال / پست هايم را تصفيه نمايم و از كلمات عربي كمتر- و يا به ندرت -  استفاده كنم . ( در يك جمله : ٩ واژه عربي !!!! )

        بينـوايـان

         تام هوپر

نيازي به شناساندن درون مايه و هسته بنيادي فيلم وجود ندارد ؛ شكوه [وعظمت ] رمان ويكتــور هـوگـــو در مداد ( ! ) من نمي گنجد و به يقين مي توان بيان كرد كه كمتر ديده شده كاري ساخته شده بر اساس آن ، بد از آب دربيايد ! پس با شتاب (!) مي روم روي جان كلام [ دوستان باور كنيد اين يه تيكه كه نوشتم ١٥دقيقه طول كشيد Big Grin )

      ريزه كاري هاي فني را به دوستان بزرگوار واگذارنموده و بسيار تلاش خواهم كرد كه در نهايت اختصار ديدگاهم را بيان كنم ؛

فيلمي موزيكال و بسيار خوش ساخت كه دست آورد گروهي از هنرمندان توانا در زمينه صدا و ايفاي نقش مي باشد . روال بيان داستان تا اندازه اي تند پيش مي رود و البته با در نظر قرار دادن گستردگي روايت اصلي مورد بيان واقع شده (مقتبسِ عربي !!!!) مي توان در اين جريان به هوپر حق داده وچشم پوشي كرد ! همچنين كاراكترها همانگونه كه پيش بيني مي شد ، بسيار خوب پرداخت شده اند و تمامي آنها بجا و سر وقت نشان داده شده اند ( تكرار واژگان پرهيز ناپذيراست و گاهي نمي توان از ترادفات بهره برد ) و هيچكدامشان بيشتر از اندازه مورد نياز ، بازي نمي كنند …


     *مي خواستم نوشته بسيار پسنديده اي ارائه بدهم وحق مطلب را ادا كنم … ولي با توجه به سختي اين كه از كاربرد عربي پرهيز نمايم  آگاه نبودم ؛ ناچار به سكوت هستم ! 

چرا اين نوشته را پاك نكردم و از فرستادنش دست نكشيدم !!!؟؟؟؟

      چون در پايان اين انديشه به سرم زد كه هرچند نتوانستم بيان كنم سخنم را ؛ با اين و جود شايد بد نباشد كدوستان آگاه شوند كه تا چه اندازه پارسي نويسي براي عموم دشوار است . 

     خواهش مي كنم كمي به اين مهم بيانديشيد و براي سال نو راهكاري شخصي در پيش گيريد … خطاب من به همه است . نمي خواهم احساساتي شويد و حس غرور در  برابر اين خطر باعث شود اين نوشته را تشكر كنيد . بي انديشد كه چه مي توان كرد !؟ هر كاري هست ، در آغاز امسال در پيش گيريد . 

••••••••••••••••••••••••••••¥¥•••••••••••••••••••••••••••••••••

خواهش مي كنم اين موضوع را دست كم نگيريد . دستانتان را مي بوسم ، ازين پس نگارشتان را بازنگري فرماييد . هركدامتان كافيست به آخرين نوشته خودتان بازگرديد تا به عمق فاجعه پي ببريد…،

كمترين تلاش ما براي حفظ ما شايد همين باشد …

پوزش مي طلبم




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - ناخدا خورشيد - ۱۳۹۲/۱/۱ عصر ۰۲:۲۸

[quote='فورست' pid='17577' dateline='1363820232']

به عنوان اولين ارسال سال ٩٢ ميخواهم بطور بسيار كوتاهي عرض كنم كه در نظر دارم امسال ارسال / پست هايم را تصفيه نمايم و از كلمات عربي كمتر- و يا به ندرت -  استفاده كنم . ( در يك جمله : ٩ واژه عربي !!!! )

   

((پارسی مطلق منبیس که ناخوش بود،خاصه پارسی دری که نه معروف بود آن خود نباید نبشتب بهیچ حال))

قابوس نامه،باب سی ونهم ،ص208

گرامی فورست آنچه شما نوشته اید در باب استفاده ی لغات عربی دخیل در پارسی بحثی دراز دامن و صاحب پیشینه است که غالبا توسط ملی گرایان با بن مایه هایی از عرب ستیزی بیان شده است. با تاسف باید گفت غالب این نوشته ها ونظرات غالبا ریشه در احساسات دارد واز منطق علمی وتاریخی به دور است .به این چند مورد دقت کنید.

1-در شاهنامه ی فردوسی بین شش تا هشت درصد کلمات عربی است.

2-در تاریخ بیهقی حدود ده درصد کلمات عربی است.

3-در کلیله ودمنه بهرامشاهی ،با تمام ابیات عربی وترکیبات تازی حدود بیست درصد کلمات عربی است.

حقیقت این است که هیچ زبان زنده ای در دنیا از لغات دیگر زبان ها بی نیاز نیست .در زبان فارسی لغاتی از زبان های عربی،چینی،ترکی-مغولی،یونانی ،سانسکریت،فرانسوی ،انگلیسی و... دخیل شده است آیا باید تمام این لغات را از زبان فارسی زدود یا بهتر بگویم امکان آن وجود دارد.

وقتی می گویید آقا،خانوم،الاغ در واقع از لغات ترکی استفاده می کنید ولی هرگز حساسیتی در باره ی تغیر این واژگان دیده اید ؟یا تنها حساسیت نسبت به وجود واژگان عربی است که البته ترک زبانان خود یکی از پایه گزاران وطن پرستی ایرانی بودند وعرب ها نه.می توان گفت لغات عربی بیش از دیگر واژگان در زبان فارسی کاربرد دارند که البته درست وطبیعی است.ایرانیان در حمله ی اسکندر آیین یونانیان را نپذیرفتند ود رفتنه ی مغول طریقت شمنیسم را.اما به هر دلیلی به جبر یا اختیار بسیاری از ایرانیان دین اعراب را پذیرفتند .واضح است هر فرهنگ نویی با خود زبانی نو خواهد آورد.دین اسلام با خود لغت عرب را داشت حال اگر مثلا روم کاتولیک ایران را مسخر می کرد زبان لاتین می توانست جایگاه عربی را در کنار دین تازه بیابد.البته فرآیند ترکیب این واژگان با زبان فارسی امری نبود که در طول چند دهه صورت گیرد .دست کم نیمی از هزاره ای به طول انجامید تا زبان عربی جای پا صفت کند.معمولا می گویند شاعری چون فردوسی چه کار بزرگی کرده است که چنین در صد اندکی از لغات عربی را به کار برده بی توجه به این نکته که زبان معیار عصر فردوسی بزرگ چنین اقتضا می کرده ودرصد لغات عربی در این زبان به مراتب کمتر بوده است تا مثلا زبان رایج فارسی در قرن هفت واز این رو می توان به کار سخت افرادی چون سعدی یا مولوی پی برد که در چنان زمانی اسلوب کلی سبک خراسانی را رعایت می کردند.

البته این زبانی که به آن تکلم می کنیم در حقیقت یکی از پرشمار لهجه ها وگویش های زبان فارسی است.لهجه ی دری که غالبا در خراسان بزرگ به آن سخن می گفتند.در کنار لهجه های دیگری چون ماوراءالنهری،خوارزمی،سغدی،زبان مردم ری،گویش طبری و...همه وهمه زبان فارسی بوده اند اما این قدرت شگرف لهجه ی دری بود که تمام زبان های دیگر را در مجاورت خود مقهور ساخت و حد فاصل سواحل مدیترانه تا ختن چین را عرصه ی جولان خود کرد.والبته شاهکار سترگ فردوسی که قابلیت های این لهجه را به همگان نشان داد واگر زبان ایتالیا به واسطه ی کمدی -الهی دانته ریشه در لهجه ی ایالت تکانا دارد یا قرآن مجید لهجه ی قریش را بر دیگر گویش های عربی سیادت داد لهجه ی دری نیز به واسطه ی شاهنامه فردوسی چنین قابلیتی یافت.

اما به راستی واژگان دخیل د ر فارسی آن جا که به اعتدال به کار رفتند (چون زبان امروز که در حد اعتدال است )چه زیانی به زبان در رسانده اند .نه تنها زیان آور نبودند که به اعتلای ادبیات فارسی نیز کمک کردند.درک سخن شاعرانی چون حافظ،مولوی یا سعدی بی دریافت لغت عرب ناممکن است.گلستان سعدی این شاهکار نثر فنی بیش  از هرچیز به زبان عربی مدیون است که بارزترین ویژگی این کتاب سجع آن است.اسلوبی متاثر از فواصل قرآنی والبته قابلیت بالای زبان اشتقاقی عرب در سجع سازی .یا مولوی که ما بر سر ملیت او گریبان ها چاک می کنیم در ترجیح سرایش به زبان فارسی می گوید

((پارسی گو گر چه تازی خوش تر است/عشق را خود صد زبان دیگر است))

بله پارسی بگو ولی نگاه کن من عربی را بیش تر می پسندم .اصلا در دیوان شمسم می گویم

((ربود هوش ودلم را جمال آن عربی/درون غمزه ی مستش هزار بولعجبی

پریر رفتم سرمست بر سرکویش/به خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی

شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب/اتیت اطلب فی حیکم مقام ابی))

یا حافظ که خود به درستی می گوید

((زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه/که لطف طبع وسخن گفتن دری داند))

آن قدر فکرش هست که بگوید

((اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی است/زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است))

زبانی که حافظ بخش عمده ای از بلاغت سخنش را باسیر در کتاب های بلاغی عرب آموخته بود.

اصلا همین عروض را نگاه کنید.ما آن رااز عرب ها گرفتیم تا آن را جایگزین شعر هجایی کنیم .ولی در همین وام گیری چنان از صاحب مال جلو افتادیم که شعر عرب در برابر شعر پارسی رنگ باخت وعبید زاکانی در رستاله التعریفاتش گفت

الناموزون=شعر عربی

این خود حکایت بسیاری از واژگان عربی نیز هست ما آنها را از آن خود کردیم.مصالح در عربی معادل آن چیزی است که مثلا ما می گوییم منافع.حالا یک عربی بیاید ایران یکی از این ساختمان های نیمه ساخته ای را که بر بالای آن به خط درشت نوشته ((خطر سقوط مصالح ))ببیند شاید با خود بگوید یعنی منافع چه کسی ممکن است از این جا سقوط کند؟

برگردیم به جمله ی نخست عنصر المعالی که پارسی مطلق ناخوش بود.حالا ما می توانیم مثل دکتر سید میرجلال الدین کزازی سره نویسی ناخوش را پیش بگیریم والبته در دلمان کلی به اسلوبمان بخندیم و وقتی انه اید را ترجمه کردیم در متن آن بنویسیم خستو .یعنی که الان من خیلی ایرانی ام وچون می دانیم یحتمل صدی نود درصد مخاطبان ما نمی دانند خستو چیست  در پاورقی بنویسیم ((معترف))یعنی کار این قدر خراب است که باید ترجمه ی خود را ترجمه کنیم.روایتی است از مرحوم زرین کوب مولف کتاب دو قرن سکوت(که منظور سکوت همین زبان فارسی است) روشنفکر ملی گرای ما که در آثارش شاید بیشتر از تمام هم نسلانش عربی مآب بود چون از ایشان در باره ی سره نویسی پرسیدند گفت((نمی دانم بعضی از سادات چه دشمنی ای با جدشان دارند))

مشکل ما شاید بیشتر از جانب همین پان ایرانیسم هایی باشد که رگ گردنشان در دفاع از زبان فارسی و عداوت با لغت عرب بیرون زده ولی وقتی می خواهند بنویسند در فلان جا مثلا ادبی اش می کنند ومی نویسند درب فلان جا ،غافل که درب لغتی است عربی به معنی دروازه(ونه در )و جمع آن دروب  واگر ما گفتیم درب دستشویی یعنی موال خانه مان برای خودش برج وبارویی دارد ودیوار خارایی و خندقی که حکما نیازمند دروازه است.





RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۲/۱/۱ عصر ۰۵:۲۸

با تشكر از ناخدا خورشيد عزيز ؛ در جواب شما نكاتي را لازم ديدم كه عرض كنم تا مقصود كلام من روشنتر گردد . اميدوارم دوستان از تغيير مبحث اين تالار در اين چند ارسال بسيار رنجند .

      ابتدا بايد بگويم كه با كليه سخنان جناب عالي موافقم ! درست است كه بده بستانها در مقوله زبان نيز مستقل از ساير موارد نيست و زبان نيز همچون عقايد و فرهنگ و ساير موارد دستخوش تغييرات مي شود ؛ اما بحث اينجاست كه اين تغييرات و اين تاثير پذيري از ساير زبانها و فرهنگها و عقايد را تا چه حد بايد مجاز بحساب آوريم !؟؟ فردوسي ٨-١٠٪ ، سعدي و حافظ ١٠-٢٠٪ و تا پيشتر مي آيد بيشتر مي شود ! اگر دقت فرموده باشيد در قسمت اول ارسال قبلي ، داخل پرانتز نوشتم كه ٩واژه در يك جمله ! يعني ميخواهم اين را نشان دهم : جمله معمولي كه امثال بنده ميخواهند بنويسند همگي اينگونه است و بدون احتساب كلمات ربطي و اضافات ، به جرات مي توان گفت ٥٠٪ عربي است . اينجا يك مبحث ديگر پيش مي آيد كه من بعنوان يك علاقمند به زبان و ادبيات فارسي ( نه يك فارس زبان ) نگران آن هستم !

      با تمام احترامي كه براي ملل مختلف و طبعا اقوام زير شاخه شان دارم ، بايد بگويم كه من به ناسيوناليسم افراطي و پان ايرانيسم دچار نيستم ؛ و البته تخاصم با عرب و ترك و … را بيش از نا آگاهي و بي خردي ، در چيز ديگري نمي بينم . تاثير پذيري از زبان عرب لطمه اي به اشعار نزد ، و هنوز هم كه هنوز است نمي زند . اما وقتي لغات عربي تا به اين اندازه در نوشته هاي معمولي و مكالمات روزمره نفوذ مي كند ، خطراتي زبان پارسي را تهديد مينمايد منجمله ازبين رفتن خيل انبوهي از كلمات كه منجر به حذف قسمتي از پيشينه ساختاري و بنياد اصلي ان مي شود . در ميان ناسيوناليستهاي روشن فكر مآب بسيار ديده شده كه طرف ادعاي اسلام دارد و از سويي دگر ازينكه عمر به ايران حمله كرد و اسلام را آورد شكوه مي كنند ( يا مراسم عمر كُـشون، كه هنوز هم در مازندران و برخي ديگر از نقاط انجام مي شود ) . اينگونه مباحث بسيار گسترده تر از آن است كه در كافه اي مربوط به سينما بنوان به آن پرداخت و جزئيات را تشريح كرد !

هرگز من نوعي انتظار ندارم كه فارسي از عربي پاك شود و حتي آرزو هم نمي كنم ( به دليل نكاتي كه شما اشاره فرموديد و تكرار آن بي مورد است ) . اما در زبان روزمره به راحتي مي توان بسياري لغات را جايگزين كرد بدون اينكه هيچ دشواري ( از نمونه نوشته بالاي من) داشت . در متن ارسال قبلي چند نكته را خواستم غير مستقيم بيان كنم : الف )هرچقدر هم كه امثال من بخواهند لغات عربي را كنار بگذارند ، باز قادر نيستند كه كاملا از آن دوري گزينند . هركاري كردم نتوانستم به جاي مقتبس لغتي پارسي بيابم ، و در نها يت با فونت درشت آن را نوشتم . ب) در آخر هم موضوع مورد نظر را ناقص گذاشتم تا بگويم براي مني كه دكتراي ادبيات و زبان فارسي ندارم ، چقدر به ناممكن نزديك است كه بخواهم عربي را بالكل كنار بگذارم .

   همه مي دانيم كه ملل دو طول تاريخ باهم تبادل فرهنگي داشته اند . اديان از هم تاثير پذيري داشته اند و هيچكدام مستقل نيستند . در ناحيه ايران بزرگ كوردي ، تركي ، عربي و فارسي همگي باهم مشتركات دارند . اينها با كمك همديگر دايره لغاشان گسترش مي يابد و لغاتي تبادل و اصول ساختاري تغييرمند ميشود. كه در مورد فارسي و عربي ، فارسي بسيار تغييرات مثبتي كرد و اشعار و اصول دستوري دستخوش تغييراتي مطلوب گشت. دو مورد كوردي و فارسي نيز همين است و تركي و كوردي ، تركي و فارسي و و و !

      جناب ناخدا و دوستان عزيز ؛

 من هيچ تعصبي نسبت به پارسي ندارم و تمام اين حرفها براي علاقه اي است كه به اشعار كهن و معاصر دارم و خطري را حس مي كنم كه مربوط به من نيست !

من تنها زماني فارسي حرف مي زنم كه به مسافرت بروم و در غير اين صورت نهايت كاربرد زبان فارسي و دغدغه هايش براي بنده فقط در حد معاشرت با شما و يا مطالعه كتب پارسي است . 

من همين موضع گيري نسبت به عربي را در زبان مادري خود ، نسبت به فارسي دارم . و تلاش مي كنم در حد امكان مكالمات روزمره ام را لغات پارسي دور كنم ( كه به همين اندازه دشوار است :) ) . اما اين دليل نمي شود كه من تنفري از پارسي داشته باشم ، همانگونه كه اينجا تنفري از عربي ندارم . 

    بحث بر سر خالص سازي و احيا لغات در حال فراموشي است .  همين .




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - نوستالژیکا - ۱۳۹۲/۱/۲ صبح ۰۹:۵۳

[t

برای ناخدا خورشید تشکر فرستادم ولی فکر کنم برای ابراز احساساتم کافی نبود. اظهار نظری شجاعانه و عالمانه بود. بازم ممنون/




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - rahgozar_bineshan - ۱۳۹۲/۱/۶ صبح ۰۷:۵۴

اگرچه بي ر بط به تاپيك اما بحث جالبي اينجا بين دوستان در گرفت!

بحث جالب و البته تكراري و كم نتيجه!

در اينكه پارسي گويي مطلق نه شدني است و نه عاقلانه بنده هيچ شكي ندارم اما نكته اي كه نگران كننده و تاسف بار است اين است كه خيلي از ما فارسي زبانها تعصب و حساسيت خود به زبان مادري را از دست داده ايم.در اينجا بحث از كساني نيست كه عامدا و خواسته جهت نشان دادن كلاس!! خود از واژه هاي بيگانه استفاده مي كنند بحث در مورد احساس كلي فارسي زبانها به زبانشان است.متاسفانه ما حساسيتي نداريم كه واژه اي كه به كار مي بريم آيا فارسي هست يا خير و اگر نيست آيا برابر فارسي جاافتاده اي دارد كه بتوان انرا جايگزين كلمه بيگانه كرد يا خير و تا وقتي كه اين حساسيت به وجود نيايد وضع همين منوال است و آش و كاسه همين آش و كاسه!

خود بنده تا جايي كه ممكن باشد مي كوشم تا از واژه هاي بيگانه كمتر استفاده كنم و به عنوان مثال در خانه ما كامپيوتر رايانه است و هود آشپزخانه دودبر! كنترل تلويزيون دور فرمان است و..... :D




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۲/۲/۳ صبح ۰۹:۴۰

انا کار نینا - 2012

کارگردان :جو رایت

فیلمنامه :تام استاپرد بر اساس رمان تولستوی

بازیگران : کیرا نایتلی( انا ) - جود لاو ( الکسی کارنین ) - ارن تیلور جانسون (کنت ورونسکی ) - ماتیو مک فایدن ( استیوا ابلونسکی ) - کلی مک دانلد ( دالی ابلونسکی ) - الیشیا ویکندر ( کیتی ) - دامهال گلیسون ( لوین )

  این رمان کلاسیک لئو تولستوی ظاهرا، قابلیت تبدیل شدن به خیلی چیزها را داشته است.5 سریال تلویزیونی، 3 باله،10 اپرا و چندین و چند فیلم سینمایی.انا کارنینای 1935 با گرتا گاربو،1948 با ویوین لی، 1997 با سوفی مارکو،  2012 با کیرا نایتلی و احتمالا چندتایی دیگر.

و اما انا کارنینای جو رایت. انچه درابتدای فیلم جلب نظر میکند و شاید کمی هم توی ذوق میزند این است که ما شاهدتئاتری فانتزی هستیم.روسیه ی 1874 را غالبا بر صحنه ی یک تئاتر میبینیم.پرده های عمودی که بالا و پایین رفتنشان و در هایی که عبور افراد از میانشان، زمان و مکان را تغییر میدهند.اما پس ازمدتی این صحنه های فانتزی عادی شده و حتی شیرین هم جلوه میکند. 

کیرا نایتلی یک انای به تمام معنا تولستویی است.با دقت،ریزبین و موشکاف .اما بی هنر در مادری و همسر داری.در ابتدای فیلم او را در حال خواندن نامه ای از برادرش استیوا مییابیم که از انا میخواهد برای اشتی دادن وی با همسرش دالی به مسکو بیاید.چراکه استیوا و پرستار بچه ها سر و گوششان جنبیده است و دالی باردار،ازرده خاطر است.همزمان محتویات نامه را بر صحنه ی تئاتر میبینیم. الکسی کارنین همسر انا، مردی سرد و بی روح با ظاهری موقر و کشیش نماست که به وزارت مشغول است و جود لاو با هوشمندی تمام توانسته است از پس این نقش بربیاید .الکسی کارنین علی رغم میل باطنی اش، اجازه ی این سفر را میدهد.او معتقد است که هر گناهی تقاصی دارد و او نباید به خاطر گناه دیگری از همسرش محروم شود.

 

انا در این سفر با کنتس ورونسکی همسفر و با پسر وی ،کنت ورونسکی برخورد میکند.برخوردی که به وضوح خبر از افتادن در ورطه ی عشقی سوزان میدهدو هرچند مخاطب تا مدتی در این شک میماند که شاید کنت ورونسکی موی دماغ انا شده است.کنت ورونسکی موجودی خودخواه، خودبین وخوددار است که به خوبی خودنمایی میکندو البته در عشق هم فقط خودش را میبیند!

انا با موعظه ی دالی در وصف بخشیدن و فراموش کردن به خاطر عشق، جمعشان را جمع و کانونشان را گرم میکند.غافل از این که خودش با پذیرش عشق کنت ورونسکی قدم در راه سختی خواهد گذاشت و رودر روی همسرش خواهد ایستاد.همسری که رفتار مرتاض مابانه اش باعث میشود جایی در دل مخاطب باز نکند اما نهایتا برایش دل خواهیم سوزاند چراکه انا حاضر است به خاطر فرزندش بمیرد اما حاضر نیست به خاطر همین فرزند به زندگی با الکسی ادامه دهد.

کنت ورونسکی به دو چیز عشق میورزد. انا و اسب سفیدش فرو فرو.کنت در سکانسی پیش از اغاز مسابقه ی اسب دوانی، اسبش را زیبا و شجاع معرفی میکند.دو صفتی که انا هم انها را دارا است.اما حادثه ای که بوقوع میپیونددکنت را مجبور به شلیک تیر خلاص به اسب محبوب و کمر شکسته اش میکند.واینجاست که با خود فکر میکنیم ایا زیبایی و شجاعت انا هم مقدمه ای است برای رقم خوردن یک تراژدی سهمناک؟

در فیلم شخصیت های کلیدی دیگری هم وجود دارند.لوین دوست صمیمی و ایده ال گرای استیوا که عاشق کیتی خواهر دالی است و کیتی کم سن وسال که فکر میکند عاشق کنت وروسکی است.

اصلا انا کارنینا فیلمی درباره ی عشق است.مجموعه ای ازانواع عشق در این فیلم جمعند.عشق خام جوانی، عشق والدین به فرزند،عشق مشروط، عشق متعهدانه و غیر متعهدانه و عشق خودخواهانه.ظاهرا تنها کسانی که در عشق واقعی اند و رستگار خواهند شد.لوین و کیتی اند.

فیلم گاه گاهی هم گریزی به اوضاع اجتماعی دوران خود میزند.انجا که کارگر خسته و سیاه شده از دوده زغال سنگ به زیر قطار میافتد و یا انجا که لوین ارباب پا به پای رعیتهایش در مزرعه کار میکند.

موسیقی زیبای فیلم و فرازو فرود هایش نقش بسزایی در انتقال احساس به بیننده دارد و سکانس رقص طولانی،به عمد طولانی، انا و کنت ورونسکی بسیار زیباست.

 




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - ادی فلسون - ۱۳۹۲/۲/۷ صبح ۰۹:۴۰

تماشای آخرین فیلم شب گذشته بود ، که جنگوی از بند رها شده ساخته آخر کوئنتین تارانتینو را برای بار سوم و این بار از سر کنجکاوی و برای شنیدن دوبله فارسی آن تماشا کردم که البته به دلایلی مجبور شدم همان اوایل کار صدای فیلم را به زبان اصلی برگردانم و شنیدن دوبله کامل فیلم ماند برای دیدار چهارم ام با آقای جنگو و دکتر شولتز دوست داشتنی ، در آینده ای نزدیک.

اما آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم.... هفته گذشته بعد از گفتمان با دوست عزیزی درباره فیلم رستگاری در شاوشنگ و سایت imdb و گرانی خوار و بار !! و چند مسئله مهم دیگر!... یادم اقتاد که چند سال از آخرین دیدارم با فیلم حفره گذشته و تصمیم گرفتم همان شب فیلم را ببینم و دیدم.

حفره با عنوان اصلی Le Trou  ساخته ژاک بکر و محصول سال 1960 ،

ژاک بکر هشت سال دستیار ژان رنوار بزرگ بود و خیلی ها معتقدند که ردپای او و دیدگاهش را میتوان در بعضی از شاهکار های رنوار دید ، که البته دوست عزیزی که در سطور بالایی ذکرش به میان آمد تا همین دیشب قویا معتقد بود که بکر بیشتر وامدار استادش بوده و قضیه بر عکس است !

حفره داستان چهار زندانی  در یکی از زندانهای فرانسه و تصمیم آنها به فرار را روایت میکند ، تصمیمی که با ورود یک زندانی تازه وارد به جمع آنها ،دچار چالش ها و تردیدهایی اساسی میشود.

فیلمنامه حفره را بکر همراه با ژان اورل و خوزه جیووانی نوشتند که اقتباسی از یکی از داستانهای جیووانی بود . فکر میکنم ترسیم دقیق فضای زندان و روابط انسانی شخصیت ها در چنین مکانی نتیجه مستقیم خاطرات شخصی جیووانی و ملهم از دوران زندان رفتن او در زمان همکاری اش با نهضت مقاومت در پاریس دهه چهل میلادی باشد ، چون گویا سابقه فرار از زندان هم در کارنامه اش داشته ! و سالها بعد دیدار با یکی از رفقای حبس کشیده سابق اش ! جرقه نوشتن رمان حفره را در سرش روشن کرده ، البته خود ژاک بکر هم در زمان جنگ یک سالی را مهمان برادران نازی در زندان شان بوده و با حال و هوای کاراکترهای فیلمش آشنایی قبلی داشته.

فیلم شخصیت پردازی فوق العاده ای دارد و بکر با استفاده از نشانه هایی ساده اما موثر و دقیق موجب شناخت تدریجی ما از کاراکترهایش میشود ، او بطور ماهرانه ای ما را تا به آخر در شک و تردید چهار زندانی اصلی نسبت به شخص تازه وارد ( گاسپار ) شریک نگه میدارد ، بدون اینکه از حربه های معمول روایت چنین داستانهایی استفاده کند و همین پرهیز از کلیشه های رایج باعث شده که فیلم علیرغم ریتم نسبتا کند و فضای بسته اش تا به آخر جذاب و پرکشش باقی بماند.

بکر در حفره  پرداخت دقیق و با حوصله ای را صرف نمایش جزییات مقدمات فرار زندانی ها میکند . همچنین استفاده به جا و معنا داری که از تک تک قاب بندی ها و کلوز آپ ها و حرکات دوربین در فیلم شده نشان از وسواس و دقت بکر برای ترسیم هر چه بهتر جهان شخصی ای ش در چنین محیط بسته و کوچکی ، در ذهن ماست.

حفره که آخرین فیلم فیلمساز هم هست به قول فرانسوا تروفو ، وصیت نامه ژاک بکر بوده و یکی از درخشان ترین آثار او قبل از مرگ زود هنگام اش در 54 سالگی ، مرگی که فرصت خلق شاهکارهای احتمالی بعدی را از او گرفت.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۲/۲/۷ عصر ۰۵:۰۳

   پيانيست / Pianist

     رومن پولانسكي

   براي يك عاشق موسيقي و يا به صورت كلي تر ، يك عشق هنر ، فيلمي بي نظير است .

فيلم جريان نجات يافتن پيانيست جوانيست كه از قتل عامهاي يهوديان لهستان ( هولوكاست ) توسط نازيها ، جان سالم بدر برده . تمام عوامل فيلم دست بدست هم داده اند تا مخاطب را درگير دو موضوع كنند : انسانيّت _ هنر !

     فيلم با پيانو زدن اشپيلمن براي راديو لهستان آغاز مي شود . بلافاصله بمباران و صداهاي مهيبي كه از خارج از استوديوي ضبط صدا مي آيد، نظر ما را به جنگ و خشونت جلب مي كند . در همين سكانس اول متوجه ميشويم كه پيانيست ما به راحتي از پاي پيانويش برنميخيزد و تا لحظه اي كه شيشه ها شكسته نشدند ، به كار خود ادامه داد و به اخطارهاي همكارانش اعتنا نكرد . مهارت او در نوازندگي نشان ميدهد كه اين فرد زندگي خود را روي ساز و هنرش گذاشته است و از همين راه به شهرت و جايگاه والايي در ميان جامعه دست يافته است . در نتيجه بدون فلش بك و يا خاطره پردازي هاي اضافي ، پولانسكي كاراكترش را در لحظه خلق ميكند و سعي بر اين دارد كه با هنر فيلمسازي خود شخصيت پردازي نمايد و به همين خاطر در تمام طول فيلم ، دوربين همراه اشپيلمن ( آدرين برودي ) مي ماند و به گونه اي زندگينامه اي وار داستان روايت مي گردد .

     نداشتن پيش زمينه قبلي از شخصيت اشپيلمن ، باعث ميشود كه بيننده با علاقه كارهاي او را دنبال كند و چون شناختي در رابطه با او ندارد نمي تواند كارهايش را پيش بيني كند . براي يك هنرمند ، فروختن ساز چيزي از مردن كم ندارد ! و همه ي عشاق موسيقي به اين واقعيت واقفند كه هنرمند واقعي فقط در شرايط حاد و تحت عوامل فجيعي همچون جنگ و گرسنگي و براي كمك به خانواده است كه تن به اين عذاب ميدهد . پس سكانسي كه اشپيلمن مجادله مادر و برادرش با خريدار پيانو برسر قيمت را با گفتن " ببرش " خاتمه ميدهد ، مارا براي برخررد با يك فيلم به شدت واقعي و فارغ از شعارهاي پوچ و بي اساس ، آماده مي كند . 

     در اين فيلم برخي روابط اجتماعي / انساني را شاهد هستيم كه ما را به فكر وا ميدارد . مادر و برادر بر سر پيانويي چانه ميزنند كه متعلق به آنها نيست . خريدار حاضر به افزايش قيمت نيست و در ان بحبوحه ، منفعت طلبي خودش را براي كمك به خانواده اي درمانده كنار نميگذارد ! در ادامه به گوشه هايي ديگر از اين موضوع اشاره خواهم كرد .

     يهوديها را به يك محله از شهر ورشو منتقل مي كنند و اطرافشان را با ديواري آجري و پوشيده با سيم خاردار مي پوشانند . لحظه اي كه اعضاي خانواده شاهد ساخت ديوار هستند ، تاخودآگاه من را بياد گروه پينك فلويد و البوم ديوارشان انداخت ؛ هرچند كه موضوعشان متفاوت است اما … قحطي و گرسنگي در ميان مردم نمايان ميشود و جنبه هاي دردآور جنگ كم كم رخ مي نمايد . اشپيلمن با ديدن صحنه هاي گوناگون از فلاكت مردم بسيار متاثر ميشود و ما كه. انگار از چشم او به وقايع مينگريم بطور مستقيم با او در ناراحتي ها و احساسات غم انگيزش هم ذات پنداري مي كنيم . ديدن جسدي كنار خيابان ، جستجوي همسري گم شده توسط پيرزني درمانده ؛ ناراحتي و چهره هاي دردمند مردم بي گناه ، فضاي فيلم را بسيار غم بار مي سازد . پولانسكي به هيچ وجه سعي در بزرگ نمايي وقايع ندارد و هيچ حادثه اي را برجسته تر از ديگري تصوير نمي كند و ما غير مستقيم درمي يابيم كه قرار نيست حادثه اي خارق العاده رخ دهد و يا ريتم روايي داستان اند شود ! چرا كه اين عذاب و بدبختي به مدت ٦سال دامن گير مردمي بود كه بدون دليل محكوم به مرگ بوده اند . مردمي كه پولانسكي خود يكي از آنها بوده و بخوبي ميداند كه چگونه اندوه را بتصوير بكشد .

     اشپيلمن در آن شرايط براي گذران زندگي به هنرش متوصل ميشود و در رستوراني در ازاي غذا پيانو مي نوازد . يكي از سكانس هاي جالب رستوران ، جايي است كه دو نفر درخواست مي كنند كه موسيقي چند لحظه متوقف شود تا انها سكه هاي طلايشان را تست كنند !!! در اينجا باز هم پي ميبريم كه كارگردان واقعيتي تلخ از خود جامعه يهود را بيان ميكند ، ث در ان شرايط كه عده اي در نبود لقمه اي نان جانشان را از دست ميدهند ، بعض افراد در پي مال اندوزي هستند . برادر اشپيلمن توسط نازي ها دستگير شده و او براي نجاتش به يكي از پلسسهاي يهودي كه آشنايش بود پناه ميبرد و از او التماس كمك ميكند . برادرش بعد از آزاد شدن ، بجاي تشكر از او گله ميكند كه چرا در چيزي كه به او مربوط نيست دخالت كرده و براي نجاتش به آن خائن پناه برده است !

     قبل از اينكه ساكنين شهرك را به اردوگاه هاي مرگ ببرند ، در فضايي محدود و سرباز جمع مي كنند و ما در اينجا يكي از ناراحت كننده ترين قسمت هاي فيلم را مي بينيم . مادري كه از ترس نازي ها فرزندش را خفه كرده ، مادر ي كه كودك در حال مرگش را براي يافتن جرعه اي آب بر دست مي گرداند ، جدا شدن اعضاي خانواده ها و …در هنگام سوار كردن مردم در قطارها كه به شكلي غير انساني و فجيع صورت ميگيرد، مامورين ويولن پدر اشپيلمن را كه در طول اين مدت با خود جابجاميكرد را ار او گرفتند ، يكي از دوستان قديمي اشپيلمن كه عضو پليس هاي يهودي شده است ، اورا از ميان مردم بيرون مي كشد و زمينه نجات او را از مرگ فراهم ميسازد . 

      در سراسر اين فيلم ما به اين تفكر سوق داده مي شويم كه رهايي از اين شرايط به تنهايي مقدور نخواهد بود و اگر شانس و ياري ديگران نبود ، اشپيلمن نيز مانند ساير اعضاي خانواده به كام مرگ مي رفت .


اگر كل فيلم را به دو بخش تقسيم كنيم ، مي توانيم بگوييم كه بخش اول مربوط به مشكلات پيانيست ما مي شود كه سعي در فرار دارد و مي خواهد از شرايط مرگ اور بگريزد . و در بخش دوم او فرار كرده و درسدد زنده ماندن و ادامه حيات است . 

      اشپيلمن به خانه ي يكي از آشنايانش پناه مي برد تا به كمك او بشتابند و پناهگاهي برايش دست و پا كنند . انها به شخصي معرفي اش مي كنند تا مخفي گاهي برايش جور كند . او در ابتدا مدتي را در اتاقي مشرف به ديوار اطراف شهر زندگي مي كند ، جايي كه پنجره اش اميدي را در ذهن مخاطب تداعي نمي كند . اتاق همسايه پيانو مي نوازند و او در ميان خيل بدبختيهايش ، با شميدن اواي موسيقي خنده بر لب مي اورد و حسرتي عميق وجودش را فرا ميگيرد . بعد از چندي ناچار به تغيير مكان است و اينبار بهجايي در محله المانها برده ميشود. در اين مخفي گاه يك پيانو قرار دارد كه مايه عذابش مي گردد ؛ چرا كه او ناچار به سكوت است تا كسي از وجودش خبردار نشود . در يك صحنه او دو خيالش پيانو مي نوازد و لبخندي تلخ بر لب دارد .

      گرسنگي ، تشنگي ، تنهايي و اضطراب او را از پاي در مي اورد و روز به روز چهره ا ش شكسته تر ميگردد . بعد از شورش لهستاني ها ، نازيها ساختمانها را به توپ مي بندند و اشپيلمن ناچار به فرار مي شود و اينبار بدون كمك بايد زندگيش را نجات دهد . او مدتي در بيمارستاني مخروبه پنهان ميشود و سپس به خرابه ها پناه ميبرد . در صحنه اي كه او از ميان ساختمانهاي ويران شده عبور می كند ، اندوهي وجودمان را فرا مي گيرد كه باعث مي شود خودمان را با او همدرد بيابيم .


    او مدتي در يك اتاق زير شيرواني با وضعيتي اسفناك بسر ميبرد تا اينكه روزي يك مامور بلند پايه الماني اورا مي بيند و جوياي حالش ميشود كه از كي انجاست و چكاره است و كيست !؟ وقتي اشپيلمن پيانيست بودنش را اقرا مي كند ، مامور نازي براي اثبات حرفش به او فرصت ميدهد كه قطعه اي برايش بنوازد . در اين  سكانس زيباترين صحنه فيلم رقم ميخورد و او با ان سر و وضع و انگشتان خشكيده شروع به نواختن قطعه اي ار شوبرت مي گردد و بزيبايي ان را اجرا مي كند . نازي از كار او به وجد مي آيد و سعي به كمك كردنش مي كند . برايش غذا و خوراكي فراهم مي كند و به او نويد اتمام جنگ در اينده اي نزديك را ميدهد . او قبل از رفتنشان از ورشو در پي حمله روسها ، به اشپيلمن سر ميزند و از او نامش را جويا مي شود و براي مقابله با سرما كت خود را به او مي بخشد .


      باز هم مي بينيم كه پولانسكي سعي در بد جلوه دادن همه نازيها ندارد . هنر و انسانيت وقتي با هم در مي آميزند دل انگيز و زيبا خواهند بود . در نهايت وقتي كه دوباره در استوديو پيانو مي زد و دوستش به او سر ميزند ، بدون اينكه متوجه باشيم ، همراه با اشپيلمن بغض گلويمان را ميگيرد .

     اگرچه پايان زيبا و نسبتا شادي رقم زده شد ، اما ما بهتر از كارگردان مي دانيم كه اين داستان ، موضوعي نيست كه بتوان برايش پايان زيبا رقم زد . اشپيلمن هرچند كه نجات پيدا كرد اما هرگز پيروز واقعي نيست ! چرا كه جنگ تمام اعضاي خانواده اش را گرفت . او زندگي پيشين خود را از سر گرفت و به موفقيت هاي بيشتر ميز نائل گشت ، ولي همواره يك افسوس وجودش را در بر مي گيرد ؛ افسوس عزيزان از دست رفته و زمان هدر شده !

در كل جريان فيلم اشپيلمن در خلوتهايش به موسيقي پناه مي بُرد و با انگشتان بلندش نتهاي خيالش را با پيانويي كه نبود مي نواخت . هنر نجاتبخش او شد و انسانيت جاودان ماند .

••••••••••••••••••••••




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - آماندا - ۱۳۹۲/۲/۸ عصر ۱۲:۰۵

  اسم كوئنتين تارانتينو به عنوان كارگردان فيلم جانگو آزاد شده تمايل بيشتري را براي تماشاي اين فيلم در من بوجود آورد ولي خوب اين فيلم تفاوتهاي زيادي با فيلم هاي وسترن زمان كودكي من داشت مثلا در  فيلم هاي قبلي اين كارگردان مانند بيل را بكش و حرامزاده هاي بيشرف در سكانس هاي مختلف   خشونت هاي  آزار دهنده اي وجود دارد  جانگو هم از این قاعده مستثنی نیست ، و اين خشونت ها  در جانگو  بيشتر رنگ واقعيت به خود گرفته است .

شدت برخورد گلوله به بدن و انفجار شديد خون   اين سكانس ها  در فيلم هاي وسترن دهه 60 و 70   وجود نداشت يا اگر بود آنچنان ناچيز بود كه  هر گروه سني ميتوانست آن را تماشا كند .

جانگو همه چيز را در آن واحد با هم دارد : ترس ، خشونت ، عشق ، نفرت

امتياز برجسته فيلم بازي هاي درخشان كريستف والتس ، لئوناردو دي كاپريو ، جيمي فاكس و ساوئل ال جكسون

داستان فيلم : 

  دو سال پیش از جنگ داخلی آمریکا٬ دکتر شولتس(کریستف والتس) جایزه‌بگیری حرفه‌ای برای پیدا کردن سه برادر که برایشان جایزه تعیین شده است، از برده‌ای به نام جانگو  (جیمی فاکس) کمک می‌گیرد و در ازای پیدا کردن این سه نفر قول می‌دهد که او را برای همیشه آزاد کند. اما جانگو به جز آزادی، هدف دیگری هم دارد؛ پیدا کردن همسرش که او نیز برده است.

و نكته ديگر :

جانگو اسم شخصیت تعدادی از وسترن‌های اسپاگتی در دهه ۶۰ میلادی است که بی‌رحمانه از دشمنانش انتقام می‌گیرد. در سال ۱۹۶۶ میلادی، فیلمی در این ژانر با نام جانگو و با بازی فرانکو نرو ساخته شد. این بازیگر ایتالیایی نقش کوتاهی هم در جانگوی تارانتینو بازی کرده است.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - واترلو - ۱۳۹۲/۲/۸ عصر ۰۱:۰۶

(۱۳۹۲/۲/۷ عصر ۰۵:۰۳)فورست نوشته شده:  

   پيانيست / Pianist

     رومن پولانسكي

  

این فیلم بر اساس داستانی واقعی و بخشی از زندگی پیانیست لهستانی ولادیسلاو اشپیلمن  Władysław Szpilman ساخته شده است.

Władysław Szpilman.jpg

اون مامور آلمانی هم اسمش ویلم هوزن فلت  Wilhelm Hosenfeld بوده ، اشپیلمن تا سال 1951 اسم این افسر رو نمی دونسته و در این سال  این افسر رو پیدا می کنه و متوجه می شه که هوزن فلت در شوروی در اردوگاه اسیران جنگی زندگی می کنه ، پیشتر هوزن فلت در سال 1945 توسط ارتش سرخ دستگیر و به 25 سال کار اجباری محکوم شده بوده بخاطر جنایات جنگی  ، اتهامی که هیچ وقت ثابت نمی شه.

تلاشهای اشیپلمن و دیگر لهستانی ها برای نجات هوزن فلت نتیجه نمی ده و سرانجام هوزن فلت در 13 آگوست سال 1952 به علت پارگی آئورت ناشی از شکنجه ماموران شوروی در می گذرد.

پسر اشپیلمن ، آندره مدتها پیگیر این می شود که اسم هوزن فلت در بنیاد ید وشم Yad Vashem به عنوان شرافتمندانی در میان ملل ثبت شود عنوانی که به غیر یهودیانی که جانشان را برای نجات یهودیان به خطر انداخته اند اعطا می شود.

در سال 2007 ، هوزن فلت از طرف رییس جمهور لهستان مفتخر به دریافت بالاترین نشان لهستان ، صلیب فرماندهی تجدید حیات لهستان می شود.

سرانجام در فوریه 2009 بنیاد ید وشم  نام هوزن فلت رو در عنوان شرافتمندانی در میان ملل قرار داد و در ژوئن همان سال دیپلمات های اسراییل این نشان رو در برلین به پسر هوزن فلت تقدیم کردند.


در دسامبر 2011 ، از پلاک یادبودی در همان خیابان شهر ورشو جاییکه هوزن فلت ، اشپیلمن رو پیدا کرده بود در حضور دختر هوزن فلت پرده برداری گردید.

WilmHosenfield.jpg





RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۲/۲/۱۰ عصر ۰۲:۲۵

the nightcomers - شبرو ها - 1971 انگلستان

کارگردان : مایکل وینر

بازیگران : مارلون براندو - استفانی بیچهام - تورا هیرد

 فیلمی مرموز و اکنده به ترس و تنفر برای بیننده.خواهر و برادری حدودا ده دوازده ساله،مایلز و فلورا،ساکن خانه ای بزرگ و ویکتوریایی در حومه ی لندن که پدر و مادرشان را به تازگی از دست داده اند.قیمشان علاقه ای به بچه داری ندارد و انها را به پیرزن خانه دار، خانم گراس(تورا هیرد) و معلم سرخانه،خانم کسل(استفانی بیچهام)می سپارد و البته باغبانی ایرلندی و بی چیز به نام پیتر کوئینت(براندو) که ازهمان ابتدای فیلم مشکل شخصیتی اش پیدا است.وقتی پرهای مرغ مرده را با بیعاری تمام میکند و یا وقتی سیگار برگ را در دهان قورباغه میگذارد تا باد کند و بترکد. برای بچه ها توضیح میدهد که قورباغه خودش را فدای دوست داشتن دود سیگار میکند!

  کوئینت اما با بچه ها مهربان و همه جوره مراقب و همراه انان است.بچه ها اورا در جایگاه پدری وبعنوان منبعی از اگاهی قبول دارند.دوستش میدارند و حرف هایش درباره ی زندگی،عشق ومرگ را باور میکنند.مایلز وفلورا بینهایت تنها هستند و کاری ندارند جز زیر نظر گرفتن کوئینت دیگر ازار،خصوصا زن ازار و خانم کسل وپاییدن انها درشب ودر اوردن ادای انها بعنوان بازی در روز.

 مستخدم خانه ورود کوئینت را به منزل ممنوع میکند.بچه ها که دلشان میخواهد انها را به هم برسانند بر اساس باور هایی که از کوئینت اموخته اند تلاش میکنند. اموخته هاشان عبارت است از 1-بهشت وجهنمی وجود نداردوبرای انکه بفهمی به کجا میروی فقط باید بمیری! 2-عشق، درد و رنج جسمی دارد! 3-گاهی کسی را که خیلی دوست داری ازش متنفری! 4- زنده ها به هم علاقمند میشوند واگر به کسی دیوانه وار علاقمند باشی گاهی دلت میخواهد که اورا بکشی! 5-انها که همدیگر را دوست داند در ان دنیا هم همدیگر را میبینند!

با یک استنتاج ساده از این به اصطلاح اموخته ها میتوان حدس زدکه فلورا و مایلز دست به چه کارهایی خواهند زد....

ظاهر کوئینت با ان موهای تقریبا بلند و اشفته اش ادم را یاد پال در اخرین تانگو در پاریس میاندازد.اما به نظرم به خاطر شخصیت پردازی خوب  ،کوئینت بسیار باور پذیرتر از پال است.بیننده مارلون براندو را به کل فراموش میکند و فقط باغبان مشکل دار را میبیند.

استفانی بیچهام در کتاب سرگذشت نامه ای که نوشته است به شرح کامل احساسش در هنگام ساخت این فیلم پرداخته است.

فیلم اقتباسی است از نوول the turn of the screw اثر هنری جیمز که فیلم innocents هم در سال 1961 ازان اقتباس شده است.

فیلم دوبله شده است. امیدوارم در دائره المعارف دوبله نوبت به شبروها هم برسد.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - ادی فلسون - ۱۳۹۲/۲/۱۹ عصر ۰۴:۱۵

دیشب فیلم مستندی دیدم با عنوان ری هری هاوزن - جلوه های ویژه تایتان ، ساخته فیلمساز فرانسوی ژیل پنو .... فیلم که محصول سال 2011 است در ستایش استاد معظم و قدیمی جلوه های ویژه و کارگردان بی نیاز از معرفی ری هری هاوزن ساخته شده است.

فیلم تلفیقی از مصاحبه با خود استاد و جمع کثیری از مشهورترین رویا پردازان تمام دوران هالیوود است که همگی زبان به ستایش او گشوده اند و از تاثیر بی مانندی که ری هری هاوزن بر آنها و فیلمهایشان گذاشته سخن گفته اند ، کسانی مثل جیمز کامرون ، استیون اسپیلبرگ ، پیتر جکسون ، تیم برتن ، گیلرمو دل تورو و ..... .. علاوه بر فانتزی سازان بزرگ سینما و دست اندر کاران بنام جلوه های ویژه مثل دنیس میورن افرادی مثل ری برادبری نویسنده مشهور داستانهای غلمی خیالی هم در فیلم حضور دارند و از هری هاوزن خاطراتی تعریف می کنند.

استاد پیر از ابتدای علاقه اش به سینما سخن آغاز میکند و با دقت و حوصله و اشتیاق از تکنیک های استاپ موشن ناب خود میگوید و تعدادی یادگاری ارزشمند هم نشانمان میدهد مثل مدل های عروسکی اریژینال بعضی از هیولاهای حالا کلاسیک شده اش و در طول فیلم هم تعدادی آنونس و عکس و فیلم پشت صحنه از آثار او را میبینیم.

همان دیشب به محض تمام شدن فیلم به خودم گفتم چقدر همگی مدیون تلاش های این مرد سخت کوش و عاشق سینما هستیم و بخشی از رویا ها و خاطرات کودکی مان با فیلم های او پیوند خورده و چقدر سینمای فانتزی امروز وامدار اوست و خدا را شکر که هنوز زنده است و یاد مصاحبه جیمز کامرون افتادم که تعریف کرده بود چطور او را به پشت صحنه ساخت آواتار دعوت کرده و از شوق و ذوق اش برای تماشای جلوه های ویژه امروزی میگفت  ، اما در اولین جستحوی اینترنتی ام برای گرفتن عکسی از ری هری هاوزن برای این نوشته ، متوجه شدم که درست 2 روز پیش پیرمرد هیولاهای دوست داشتنی اش را برای همیشه تنها گذاشته.....

ری هری هاوزن

تولد 29 ژوئن 1920 - مرگ 7 می 2013




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - BATMAN - ۱۳۹۲/۲/۲۳ عصر ۰۶:۳۵


UNFAITHFUL 2002


توصیه میکنم این فیلم زوجهای جوان تماشا کنن/ واقعا عبرت آموزه!

________________________________________________

این فیلم سالها قبل دیدم و برای نوشتن در موردش  باید دوباره ببینم که فعلا امکانش نیست اما تاثیرگذارترین صحنه برای من این بود

زن جوان در حال مرور خاطرات  و سوزاندن عکسهای روزهای خوش و غرق در لذت!

با حسرت به چیزی فکر میکنه که رویایی بیش نیست!


خیلی از ما یه وقتا کارهایی (تو موضوعات مختلف) انجام دادیم که بعدها در حسرت این بودیم که ای کاش انجامش نمیدادیم بارها آرزو کردیم زمان به عقب بر میگشت و راه درست انتخابمون بود!


برخی اشتباهات نمیشه جبران کرد و تنها راه بازگشت به گذشته است که این غیر ممکنه__________




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - اکتورز - ۱۳۹۲/۳/۱۵ صبح ۱۲:۵۷

امسال تا کنون فرصت نکرده بودم فیلمهای اسکار2013 رو ببینم ( منهی آرگو که بد نبود ) ، اما از چند شب پیش شروع کردم به دیدن.

شب اول : جانگو ( دیجانگو یا جانگوی آزادشده / از تارانتینو )

دیدگاه : همیشه پای یک زن در میان است.

دیشب : زندگی پی

دیدگاه : ( میخواهم سر فرصت در مورد این فیلم که از دیدنش لذت بردم حسابی بنویسم )

فعلآ همین قدر بگویم که  برایم یادآور این آثار بوده : سندباد ( هزار و یک شب )/ رابینسون کروزوئه / تارزان / ( که هرسه از ادبیات الهام گرفته شده ) .

الان هم میخوام برم یکی از این دو فیلم رو ببینم : اسکای فال / لینکلن /.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - BATMAN - ۱۳۹۲/۳/۳۱ عصر ۱۱:۳۲

THE TELEPHONE BOX 1972

 

 کوتاه/کمدی/وحشت

آخرين فيلمي که تونستم با حوصله تماشا کنم باجه تلفن بود (تقريبا قبل از عيد)

البته بعد ار اون فيمهاي زيادي ديدم اما به دليل اينکه در شرايط مناسبي نبودم پس  نميتونم راجع به اونها بنويسم (موقع تماشاي فيلم بايد همه حواسم متمرکز باشه)

 

باجه تلفن از اون دسته فيلمها که دوران کودکي ديدم و چون از پايان فيلم مطلع بودم پس فاقد لذتي بود که براي اولين بار از ديدن يه فيلم بهت دست ميده و قطعا نوشتن در موردش متفاوته

 


 

در مورد این فیلم شرلوک عزيز ( بخش راهنمایی فیلم صفحه 24) توضيح کاملي ارائه داد و با نظرش موافقم و اضافه کنم که باجه تلفن به نوعي اثرات منفي زندگي شهرنشيني هم به نمايش گذاشته

http://cafeclassic4.ir/thread-192-page-24.html

 این اثر واقعا هم تاثیر روانی خاصی به بیننده منتقل میکنه!

در آغاز فیلم اولین سوال مطرح میشه اینکه چرا باجه ای درست باید وسط خیابان باشه؟! تم کمدی فیلم در اوایل بیشتر غالبه  اما کم کم اين حس با ترس و دلهره همراه ميشه خصوصا چهره مرموز و غير عادي اشخاص

 

صحنه عاطفی فیلم هم جایی که شخصیت اصلی و در حقیقت قربانی  کودکی رو مشاهده میکنه که اونو یاد پسر خودش و همینطور خانواده میندازه همراه موسیقی آشنا و زیبایی که یادم نمیاد کجا شنیدم


موسيقي هم تاثير مهم و قابل توجهي داره طوري که در لحظات پاياني کاملا حس نااميدي و ترس و در نهايت مرگ به تماشاگر منتقل ميکنه


با اينکه زمان فيلم حدود 35 دقيقست اما حاوي نکات ظریف و مهمیه که قسمتي از اونها در تصاوير قابل مشاهدست

(مبحث رنگ تو این اثر خیلی مطرحه خصوصا رنگ قرمز تقريبا در تمامی صحنه ها به چشم مياد)

نکات جالب و طنزی هم داره مثل تصویر پیرمردی که  به راحتی از فرصت استفاده میکنه!


 

 فيلم به تاثير سرنوشت در زندگي اشاره ميکنه و انگار وقتي قراره اتفاقي بيافته زمين و زمان هم جلودارش نيست!

این موضوع وقتی اثر گذار میشه که تلاش بیشتر مردم بی فایدست و در لحظات آخر هم که مامورین آتش نشانی سعی دارن کمک کنن همه چی تازه شروع شده و قربانی بی خبر از سرنوشت تلخی که انتظارش میکشه! اینجا میشه به اهمیت زمان و حتی ثانیه ها پی برد

در جایی دیگر شخصی قابل مشاهدست که به راحتی از باجه خارج میشه و یا کودکی که برای برداشتن توپ داخل میشه/ شاید این یعنی تاثیر سرنوشت!





 

مسئاله تضاد هم ميشه ديد به عنوان مثال در صحنه اي که شخصيت اصلي در باجه قرمز رنگ قرار گرفته مراسم سوگواري کودکي برگزار ميشه

در تابوت سفيد! اشاره به ذات پاک بي آلايش کودکان (سفيد) و باطن گناهکار انسان بالغ (قرمز)

صحنه برجهای در حال ساخت و ماشینهای فرسوده شاید به معنای این باشه که انسان با اینکه مدام در حال ساختن و پیشرفته اما سرانجام اون ساخته ها به نیستی مبدل میشن و عاقبتی جز این در انتظار اونها نیست!

يا صحنه اي که عده اي مشغول حرکات نمايشي هستن اون هم درست در وسط خرابيها! شايد اين يه طعنه به عده اي باشه که فکر ميکنن احساس شادي و خوشبخت بودن در هر جا و مکاني ممکن نيست!

کشتی داخل بطری هم وجه تشابه داره هم تضاد؟!

تشابه به قربانی که داخل باجه تلفن اسیره و تضاد به این معنی کشتی که باید بر روی آبهای دریاها و اقیانوسها باشه در شیشه ای بی ارزش محبوسه!

 

 تشابهاتی هم  تو فیلم دیده میشه


نکته جالب فيلم سه رنگ قرمز و زرد و سبزه که همون مفهموم چراغ راهنمايي و رانندگي پيدا کرده!


قرمز

 


 

زرد

سبز





RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - خانم لمپرت - ۱۳۹۲/۵/۳۰ عصر ۱۲:۰۶

نیمه شب چهارشنبه سی مردادماه است .در حالیکه بقیه اهل خانه درخواب ناز هستند،نوار VHS رادرویدیوگذاشته با یک قوری چای ویک بسته چوب شور روی کاناپه می آسایم وچشم به صفحه جادویی میبندم،فیلم با صحنه تولد یک نوزاد باموزیک متن دلنشین وافسون کننده ای آغاز میشود:

ماما دلورس Mama dolores

مری آلن زیبا گرفتار یک بارداری نامشروع ازمعشوق بی وفایش میشود وقصد سقط جنین ندارد.پدر ثروتمند وبانفوذ مری آلن قصدجان نوزاد تازه بدنیا آمده پسر را میکند.ولی درحالیکه فکرمیکندنقشه اش باموفقیت عملی شده مری آلن فرزندش را به وسیله ماما دلورس خدمتکار وفادارش فراری میدهدوبدین ترتیب نوزاد که آلبرتو نام گرفته صاحب دومادر میشود:مری آلن و مامادلورس

زندگی روند عادیش رابظاهربازمی یابد .مری آلن بامرد جنتلمن وبانفوذی بنام جرج آشنا وبه هم دل میبازند ولی مری آلن صادقانه ماجرای فریب قبلی وداشتن یک فرزند پسر را به جرج اقرارودرخواست ازدواج اورا رد کرده وراهبه میشود.ماما دلورس هم مخفیانه به بزرگ کردن آلبرتو میپردازد .

چندین سال میگذرد. درتمام این سالها جرج آلبرتو راکه بطور اتفاقی در کودکی ملاقات نموده وشناخته است،زیرپروبال خود میگیرد. آلبرتو یک پزشک متخصص زنان وزایمان میشود واز مخالفان سرسخت سقط جنین میباشد چرا که مامادلورس بالاخره حقیقت تولدش را بدون اینکه به نام مادرآلبرتو اشاره کند برایش شرح میدهد.

اکنون تقابل شخصیتهای اصلی فیلم با نجات جان یک ناشناس شروع میگردد .آلبرتو در بیمارستان بطور اتفاقی به پدربزرگی که زمانی درصددقتل او بود خون داده واورا ازخطر مرگ میرهاند.ناشناس شیفته آلبرتو میشود واز او میخواهد دکتر خانوادگیش شودووقتی برای دیدار او بخانه دکتر میرود ماما دلورس راشناخته و ماما دلورس سرزنش کنان راز زنده ماندن نوه اش را افشا میکند.

دکتر آلبرتو بی آنکه بداند عاشق دخترخاله اش میشود ولی پدر دختر به دلیل بی اصل ونسب بودن دکتر دخترش را از ازدواج با او منع میکند.پدربزرگ که سکوت در پیش گرفته به بستر بیماری می افتد وفقط دکتر آلبرتو را میخواهد در تمام مدت بیماری مری آلن در لباس راهبه گی از پدرش پرستاری میکندوضمن جروبحثهای خانوادگی پی میبرد آلبرتو پسرحقیقی خودش میباشد .شتابان نزد مامادلورس میرود .مامادلورس ، مری آلن رامتقاعد میکند تاخودش به آلبرتو بگوید مادر حقیقی اوست.

در نهایت آلبرتو مادر وپدر حقیقی اش رامیشناسد . پدربزرگ بقیه را از اصل ونسب نوه اش آگاه کرده و مقدمات ازدواج دو نوه اش فراهم میشود. آلبرتو بنا به وعده ای که زمانی به مامادلورس داده او را به خانه ای با باغچه ای پر از گل سرخ میبرد که به پاس زحمات مادری او پدربزرگ برای وی خریده است وهمه فامیل در آن خانه جمعند تا از ماما دلورس قدردانی کنند.

سکانس پایانی فیلم دکتر آلبرتو را نشان میدهد که با تعریف ماجرای تولد وزندگی خود زنی را از سقط جنین منصرف کرده است...

 *************

ماما دلورس یک درام خانوادگی محصول 1971 سینمای مکزیک است. مدت زمانش 100 دقیقه است .فیلم (علیرغم تصاویر سیاه وسفیدی که گذاشته ام) رنگی است.زبان اصلی فیلم اسپانیایی است. البته به مدد دوبلاژ پارسی استادانه وصدای گرم وآشنای اساتیدفن برملاحت اثر افزوده شده است.

کارگردان فیلم ، تیتو دیویسون و نقش مامادلورس را اوزه بیا کازمه بعهده دارد.موسیقی زیبای متن از مانوئل اسپرون میباشد.

http://www.imdb.com/title/tt0285694/




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - اکتورز - ۱۳۹۲/۶/۸ عصر ۱۰:۱۴

[تصویر: 1377887887_3053_0303c77338.jpg]

" زیگموند فروید " یا ( فروید ، عشق مخفی ) / ساختهء جان هیوستون ( کارگردان شاهکارهایی همچون شاهین مالت و... )

در سال 1958 جان هیوستن فیلم ساز امریکایی از ژان پل سارتر می خواهد تا دربارۀ فروید و دستاوردهایش در علم روان کاوی فیلم نامه ای بنویسد . سارتر پیشنهاد را می پذیرد و یک سال بعد فیلم نامۀ قطوری تحویل می دهد که به قول هیوستن : پهن و زمخت بود، مثل ران های من / . 
هیوستن تقاضا می کند تا قسمت هایی حذف یا تغییر داده شود . نسخۀ دوم نیز ، با همان انشای سارتر، حجیم و قطور می شود.
فیلم سرانجام در سال 1961 با عنوان ” فروید ، امیال پنهان ” با هنر نمایی مونتگمری کلیفت در نقش فروید، به نمایش در می آید.

فیلم "زیگموندفروید" که به بازتاب دوران کوتاهی از جوانی فروید روانشناس شهیراهل کشور چک ( امپراطوری اتریش ) پرداخته است بدون شک یکی از شاخص ترین آثار کلاسیک سینمای جهان است که متاسفانه زیاد در موردش ننوشته اند.
فیلمی که برگرفته از واقعیت است و تردیدی در روایت داستانیش نیست ، گرچه رویدادهای آن را نمیتوان دقیق وعین خود آنچه بر فروید گذشته دانست.
داستان فیلم در واپسین دهه های قرن نوزدهم اروپا میگذرد و انعکاسی از سطح دانش روانشناسان و روانپزشکان شهر وین و ارجاعی به چندی از پزشکان پاریسی آن روزگار است.
با وجودی که در نیمهء اول قرن بیستم تا اوایل دههء نود هنرسینما بهره ای از تکنیک ها و امکانات مناسب جلوه های ویژهء بصری امروزی نبرده است ، اما جان هیوستون کارگردان فیلم در خلق و به تصویر کشیدن روئیاهای بیماران فروید موفق بوده و در ارائهء تصاویری از ذهن و ضمیر ناخودآگاه کاراکترهای داستانش با استفاده از تدوین مناسبی که انجام شده کاملآ مفهوم آنچه که در ذهن میگذرد را به نمایش در آورده است.
موضوع خود فیلم هم به دورهء تکامل شناخت ضمیر ناخودآگاه درعلم روانشناسی میپردازد.
فروید میگوید : از اولین نشانه های تمایل جنسی در انسان ، از آغاز دوران نوزادی شروع میشود، پس داده میشود و در دوران بلوغ و بعداز آن دوباره ازسر گرفته میشود.
کودکان دختر به مردان ( بخصوص پدر و یا نزدیکترین مردان درخانواده ) علاقه نشان میدهند و کودکان پسر به زنان ( مادر و سایر اطرافیان ) انس میگیرند. ( اشاره : فروید در فیلم اودیپ مینخواندش )
شرایط اجتماعی ، فرهنگی و بخصوص مذهبی، تاثیر در بازداشت دانش کودکان دارد و گاهآ این محدودیت ها باعثی برای رشد بیماری " هیستری " در افراد میشود که این تنها دلیل بیماری هیستری نیست بلکه یکی از تاثیرگذارترین و مورد توجه ترین احتمالات این بیماریست.
کتابی نیز هست به نام (مطالعاتی دربارهء هیستریات ) که در آن فروید و بروئر از سرکوب جنسی و مورد آزار و اذیت جنسی واقع شدن به عنوان مهمترین علل پیدایش هیستیری نام برده اند.
بیش از این لذومتی ندارد وارد بحثی تخصصی شوم و آن را به متخصصینش واگذار میکنم اما اشاره ای دارم به تاثیر شخص فروید و اثر هیوستون بر روی ( جیمز کامرون ) و فیلم مشهورش ( تایتانیک 1997 ) که در بین گروهی از منتقدین فیلمی ( بی محتوا ) و از نظر گروه دیگری اثری موفق و به گونه ای شاهکار شمرده شده است.
در یکی از اولین سکانسهای فیلم وقتی که ( آقای اسمیت ) مالک کشتی ( از نمایندگان سیستم سرمایه داری ) در مورد زیبایی و شکوه و عظمت کشتیش سخن میگوید ، ( رز دوایت باکیتر) ازاو میپرسد : نظرتان در رابطه با نظریات دکتر فروید ( که درآن دوران 1912در اوج شهرت و فعالیت بوده ) چیست؟

اسمیت میگوید : فروید ! اوکیست ؟ ازمسافرین کشتیست؟

و در جایی دیگر ، وقتی که رز میخواهد از روی عرشهء کشتی خود را به درون اقیانوس بیاندازد ، سروکلهء ( جک ) پیدامیشود و مانع از این کار میشود.
جک : تو مثل دختران چشم و گوش بسته ای

رز : منظورت چیه ؟ من میدونم که درد چیه

جک : مفهومت از درد چیه ؟ من در ویسکانسین بودم ، اونجا با پدرم در یخ ماهی میگرفتیم ، تو اصلآ میدونی ماهی گیری در یخ یعنی چی؟

 برخورد جک و نقش دانای کل ایفاکردن در این سکانس کاملآ برگرفته از سکانسی است که ( سیسیلی ) یکی از بیماران فروید میخواهد خودرا از روی میله های حصار اسکله داخل آب بیاندازد و فروید با بازی دادن سیسیلی توسط سوالات و کلمات مانع خودکشی او میشود.
بهرحال نسخهء سینمایی زندگی فروید به نظرم اثری دیدنی و سرشار از اتفاقات ومعرفی تئوری های فرویدیست به روایت تصویر و پیشنهاد میکنم همه این فیلم را ببینند حتی اگر از فرویدشناسان قدر هستید .

درپایان اشاره میکنم به بازی متفاوت ( مونتگمری کلیفت ) در نقش فروید که از جمله فیلمهای دیگرش (مکانی در آفتاب و از اینجا تا ابدیت ) را بخاطر دارم ( کلیفت همجنس گرا بود و همین دلیل بهم خوردن دوستی نزدیکش با مارلون براندو بود" به نقل از کتاب ترانه هایی که مادرم به من آموخت زندگی نامهء براندو " / علت مرگش را ( حملهء قلبی ) بر اثر افسردگی و مصرف قرص های مسکن اعلام کردند / چندسال قبل از مرگ تصادف شدیدی داشت که چهرهء زیبا و جذابش را دگرگون کرد و یک بار از غرق شدن در یک رودخانهء خروشان نجات یافت ).
همچنین میتوانم اشاره کنم به دوبلهء فیلم که ( استاد ناصر طهماسب ) بجای کاراکتر فروید نقش گفتند ( صدایش درآن روزگاربسیار جوان است ) و از دیگر صداها ( زنده یاد پرویز نارنجی ها ) بجای پروفسورشارکو فرانسوی و ( ابوالحسن تهامی ) راوی اول فیلم که قابل تشخیص بودند. ( البته اگه در تشخیص صداها اشتباه نکرده باشم )
( خودت را بشناس / آخرین دیالوگ فیلم از زبان فروید / به نقل ازسر در یک معبد یهودیان)




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - اکتورز - ۱۳۹۲/۶/۲۱ صبح ۰۳:۱۵

پیشنهاد فیلم خوب برای دیدن دوستان / 
دیشب این فیلم رو دیدم و سرگیجه گرفتم ( خصوصآ با سکانس پایانی فیلم ) / البته با اینکه میدونم شماهم سرگیجه میگیرید بازهم پیشنهاد میکنم ببینید چون فیلم متفاوتیه .

[تصویر: 1378942784_3053_ce937d05fd.jpg]


برگشت‌ناپذیر (به فرانسوی: Irréversible) فیلمی به کارگردانی گاسپار نوئه و بازی مونیکا بلوچی ( فامیل کاظم بلوچ ) و وینسنت کاسل.
فیلمی رمزآلود محصول سال ۲۰۰۲ می‌باشد. در هنگام اکران این فیلم در جشنوارهٔ کن و سن‌سباستین اظهارات متناقضی در رابطه با آن بیان می‌شد. عده‌ای شیفتهٔ روایت بدیع و منحصربه‌فرد فیلم شده بودند. اما در مقابل تعداد زیادی از تماشاگران فیلم نیز از وجود بسیار تصاویر خشن و مستهجن در آن ناراضی بودند. اکران این فیلم در سراسر دنیا با درجه‌بندی‌های محدودکننده همراه بود.
بسیاری از بینندگان فیلم در میانه فیلم سالن سینما را ترک کردند، زیرا حالت تهوع به آنها دست داده بود. این حالت را کارگردان آگاهانه در فیلم گنجانده بود؛ در ۳۰ دقیقه اول نویزی به بسامد ۲۸ هرتز وجود دارد (مانند صدای زلزله).
در این فیلم به زبان‌های فرانسوی، اسپانیایی، ایتالیایی و انگلیسی صحبت می‌شود.

تمام داستان این فیلم برعکس به نمایش می‌آید یعنی ابتدا سکانس آخر داستان و بعد سکانس یکی مانده به آخر نمایش می‌یابدو در پایان فیلم سکانس اولی که می‌توان برای داستان در نظر گرفت به نمایش می‌یابد.

داستان فیلم در یک روز می‌گذرد. آلکس و مارکوس با دوست خود پی‌یر به یک مهمانی می‌روند در مهمانی آلکس حالش بد می‌شود و از مارکوس و پیر جدا می‌شود تا به خانه برود در راه مترو یک منحرف جنسی به او تجاوز می‌کند و بعد او را به کما می‌فرستد.... ( ادامهء داستان را میتوانید با دیدن فیلم پی ببرید ).

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چندشب پیش هم این فیلم رو دیدم :

 فیلم in time (سروقت)  .

 [تصویر: 1378942953_3053_c04a642f5b.jpg]

پیشنهاد میکنم  این فیلم را تهیه و نگاه کنید ( فقط نگاه کنید بهش دست نزنید ) / فیلم فوق العاده ای نیست اما ارزش دیدن هم دارد / برای اینکه داستانش لو نرود توضیح نمیدهم اما یک اشارهء کوتاهی در زیر دارم که بد نیست بخوانید :

فیلمی در ژانر علمی–تخیلی و اکشن ساختهٔ اندرو نیکول محصول سال ۲۰۱۱ آمریکا است با بازی جاستین تیمبرلیک، آماندا سایفرد، کیلین مورفی، اولیویا وایلد، جانی گالکی / که به دنیایی مدرن و مکانیکی ( نه از نوع عصرجدیدچاپلین ) می‌پردازد که در آن ، زمان واحد پول محسوب می‌شود و هر فرد مقداری زمان دارد و اگر این زمان به صفر برسد وی خواهد مرد... ( اتفاقاتی رخ میدهد که جذابیت داستان و کشش مخاطب به دیدن ادامهء فیلم و پایان بندی جالبش را فراهم می آورد تیتراژش بسیار عالیست)

این فیلم به طور کلی از بررسی‌های مختلف منتقدان نمره متوسطی گرفت. در بررسی منتقدان وب‌گاه راتن تومیتوس نظر ۳۶ درصد از ۱۵۲ منتقد مثبت ارزیابی شده است و در مجموع نمره ۵٫۲ از ۱۰ را دریافت کرد. سر وقت در ۳۶ بار بررسی توسط منتقدان اصلی متاکریتیک موفق به کسب نمره متوسط ۵۳ از ۱۰۰ شد اما در عین حال کاربران این وب‌گاه نمره خوب ۶٫۲ از ۱۰ را به این فیلم دادند.
همچنین طبق اعلام مارکت سینمااسکور، علاقه‌مندان به سینما در بازه A+ تا F به این فیلم معدل B- دادند.
مرحوم راجر ایبرت نقد مثبتی نسبت به این فیلم داشته است واز ۴ ستاره ممکن به این فیلم ۳ ستاره داده است و اشاره کرد: «مقدمه فیلم بسیار جذاب است» اما «در استفاده عناصر استاندارد مونتاژ زیاده‌روی شده است.

( برخی از اطلاعات فیلم ها از منابع اینترنتی رفته شده است )





RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - خانم لمپرت - ۱۳۹۲/۷/۲۰ عصر ۰۹:۱۶

      شنیدن ترانه بسیار زیبای آقای شارل آزناوور با نام Une Vie D’amour مرا بر آن داشت اطلاعاتی درباره این آهنگ دل انگیز از اینترنت بجویم واین تحقیق مرا رساند به فیلمی که دیشب دانلود کردم و امروز مشتاقانه به تماشای آن نشستم واینک برای شماعزیزانم بازگویی میکنم:

فیلمی کلاسیک از سینمای روسیه با شرکت آلن دلون و با عنوان تهران 43 !... قبل از شروع بگویم متاسفانه من علاقه ای به فیلمهای روسی ندارم ولی نام تهران و بازی آلن دلون  اشتیاقم را به دیدن فیلمی بازبان روسی و زیرنویس انگلیسی (نسخه دوبله اش وجود دارد ) افزون نمود:

تهران-۴۳           Tegeran-43 / Teheran 43

کارگردان: الکساندر آلوف – ولادیمیر ناموف

فیلمنامه: میخائیل شاتروف – الکساندر آلوف – ولادیمیر ناموف

فیلمبردار: والنتین ژلزنیاکوف

موزیک: ژرژ گاروارنز – مویسی واین برگ

بازیگران: کورد یورگنز - ناتالیا بلوخ واستی کووا – کلود جید – آلبرت فیلوزوف – ایگور کوشتولفسکی - آلن دلون – آرمن دژیگارخانیان

۱۹۸۱ شوروی/فرانسه/سوئیس/اسپانیا – ۱۵۰ دقیقه

فیلم روسی-فرانسوی تهران 43 که در آمریکا با نام "تلاش برای کشتن..." نیز به نمایش درآمد از سوژه پراهمیت کنفرانس سران سه قدرت جبهه متفقین چرچیل ،روزولت واستالین الهام گرفته شده ولی جریان بیشتر به حواشی کنفرانس میپردازد و مروری اجمالی به نقشه های جاسوسی وضدجاسوسی کشورهای درگیر در دوجبهه جنگ جهانی دوم دارد.

آغاز فیلم از 1980 در پاریس فروش اسنادی مربوط به جنگ جهانی دوم با امضای هیتلردر رابطه با ترور سران متفقین در کنفرانس تهران در سال 1943 میباشد.فروشنده اسناد لگرین (کورد یورگنز)در واقع واسطه ای است که از جانب ماکس بوچلر(آرمن دژیگارخانیان) تروریستی که از طرف افسر رده بالای نازی شِمِر(آلبرت فیلوزوف) در آن زمان این وظیفه را عهده دار شده بود-حراج را شروع میکند ولی سارقین مسلح حمله واقدام به کشتار میکنند بوچلر با اسنادش فرار میکند.بازرس روشه (آلن دلون) که مامور تحقیق در این باره شده از بازجویی اولیه لگرین سرنخی نمی یابد.

شِمِر بعلت طراحی این نقشه ودیگر جنایات جنگی از خاتمه جنگ  تا کنون در زندان است و سعی دارد بهر طریق رهایی یافته اسناد وشواهد ماجرا را ازبین ببرد.آندره بوردین (کوشتولفسکی) که در آن زمان جاسوس روسیه در ایران بود وبا تلاش او نقشه ماکس در ترور سران ناموفق ماند،واینک پروفسور است مامور خرید اسناد از جانب دولت روسیه شده به پاریس میرود.

 در ضمن سفر ،خاطرات آندره از حوادث تهران 43 برایش زنده میشود...

ماکس برای آمدن مخفیانه به تهران وترور سران نقشه ماهرانه ای میکشد میلیونر مسن ایرانی داریوش رادر سوئد به قتل رسانده باهمدستی وکیلش با تیتر جعلی مامور دولتی سوئد همراه جنازه وکیل و خانم مترجمی بانام ماری لونی (ناتالیا بلوخ واستیکووا) وارد تهران میشوند.

دولت روسیه از این نقشه خبردار شده و آندره بوردین را مامور تحقیق وکشتن ماکس میکند.آندره که همسفر هوایی ماری به سمت تهران نیز میشود رفته رفته درتهران به ماری دل میبازد.

آندره ضمن خنثی کردن نقشه ترور ،ماری را که آلمانهابعلت آگاهی از جریانات سعی در کشتنش دارند فراری میدهد.ماکس هم در خفا روانه فرانسه میشود... حالا پس از 4 دهه آندره ضمن انجام ماموریت جدیدش سعی در یافتن ماری ونجات عشق دیرینه اش از خطر مرگ دارد چراکه شِمِر در جریان یک گروگانگیری وهواپیماربایی عواملش با گروگانها مبادله و آزاد است وحالا میخواهد تمام مدارک وشواهد را من جمله ماری و ماکس ازبین ببرد...

 بازرس روشه در خلال تحقیقاتش درباره ماکس واسناد،به ماجرای تهران 43 ونفرات دخیل در آن آگاهی می یابد.حضور دختر ماری(ناتالیا بلوخ واستیکووا) که بسیار شبیه مادرش است وپیگیری او برای نجات جان مادرش این دو رابه هم مرتبط و وابسته میکند.

در اواخر فیلم بازرس روشه برای نجات دختر جلوی شلیک کنندگان قرار گرفته ضمن کشتن آنان خودش هم مورد اصابت چند تیر قرار میگیردو راهی بیمارستان میشود.ازطرفی آندره با واسطه دختر ماری موفق به ملاقات ماری میشودودرحالیکه دیدار ایندو عواطف گذشته شان را شعله ور نموده سانحه دراماتیک قتل دلخراش ماری در کابین تلفن بعلت تصادم یک کامیون دربرابر چشمان آندره بسیارمتاثر کننده است...ماکس فراری توسط زن فرانسوی جوانی (کلود جید)پناه داده شده کم کم به زن که در واقع عامل شمر است دلبسته شده وجای اسناد را لو میدهد.

شمر به اسناد دست می یابد و ماکس را میکشد.آندره این بار اندوگین وناموفق  در هواپیما  به کشورش رهسپار میشود سکانس پایانی فیلم با لبخند درخشان دخترک کوچکی در کابین که  سیمای ماری را تداعی میکند وتبسم آندره در پاسخ به او در هواپیمای در حال فرود ، نیز تماشایی است.

بدنیست بدانیم پروژه تهران 43 ابتدا قرار بود در تهران فیلمبرداری شود حتی حضور هنرپیشگان ایرانی نظیر بهروز وثوقی وناصر ملک مطیعی نیزدر آن قطعی شده بود.آلن دلون که جزو تهیه کنندگان فیلم نیز بود بسیار علاقه داشت فیلم در ایران تهیه شود ولی با وقوع انقلاب اسلامی وناچار سکانسهای تهران در آذربایجان فیلبرداری گردید وبسیار کوشیدند لوکیشن ها با اصل خود در تهران دهه 40 همسان گردد. تهران 43 فیلمی از سینمای روسیه جهت رقابت با محصولات غربی زمانه خودش بود که با چاشنی رابطه عاشقانه بین آندره وماری و نیز بازرس و دختر ماری جذابتر نیز شده بود.فیلم نسبت به وقایع تاریخی وفادار ماند وتا این زمان تنها فیلمی است که سوژه اش در رابطه با کنفرانس تهران 1943 میباشد.تهران 43 به عنوان برترین فیلم سال 1981 در روسیه شناخته وجایزه طلایی آن سال را از جشنواره فیلم مسکو گرفت.البته علیرغم محبوبیتش در روسیه در باکس آفیس توفیق چندانی نیافت...

یک نقطه قوت فیلم ساند ترک اصلی آن ترانه شنیدنی وماندگار Une Vie D’amour است که مختص تهران 43 ساخته و توسط شارل آزناوور اجرا شدکلیپ این ترانه که حاکی از فجایع دوران جنگ و عشقهای ناکام مربوطه است درفیلم بسیار قوی و زیباست.

خوب،بهرحال بنظرم گرچه دراین فیلم روسی نه عملا از تهران اثری بود و نه آقای آلن دلون حضور زیادی در سکانسها داشت اما بسیار برایم زیبا وجذاب بود. این فیلم ارزش یک وحتی چندبار دیدن را قطعا دارد مخصوصا اگر بتوان نسخه دوبله آن را یافت... در فیلم "تهران 43" تمامی سوژه های مهم برای مخاطب همچون ماجراجویی مخفیانه و جاسوسی، جست و گریز، اسلحه کشی و البته عشق نیز وجود دارد. با این تفاسیر، این تنها یک فیلم بوده است.

اما تا اینجا آمدیم بهتر است مروری تاریخی بر کنفرانس سران متفقین در تهران داشته باشیم .

 در ششم آذر ماه سال 1322و در میانۀ جنگ دوم جهانی، کنفرانس چهار روزۀ رهبران سه کشور عضو متفقین یعنی فرانکلین روزولت رییس‌جمهوری وقت امریکا، وینستون چرچیل نخست‌وزیر وقت انگلیس و ژوزف استالین رییس وقت اتحاد جماهیر شوروی، در تهران آغاز به کار کرد.سران متفقین در این کنفرانس که در سفارت شوروی در تهران برگزار شد، درباره طرح عملیات نهایی برای درهم شکستن نیروی مقاومت آلمانی‌ها توافق کردند.

 این عکس چرچیل، روزولت و استالین در ایوان سفارت اتحاد جماهیر شوروی در تهران، از معروفترین تصاویر تاریخ معاصر ایران و جنگ دوم جهانی است.

حقیقت چه بوده است؟

سیستم جاسوسی و اطلاعاتی آلمان از طریق کدخوانی مدارک محرمانه ی نیروی دریایی ایالات متحده، از قرار ملاقات میان استالین، روزولت و چرچیل در تهران باخبر شد. بدین ترتیب به دستور مستقیم هیتلر، عملیاتی با نام "عملیات پرش بلند" برنامه ریزی شد. در این عملیات، گروهی از نیروهای مخرب هیتلر باید در روز تولد چرچیل در 30 نوامبر وارد تهران می شدند و رهبران این 3 کشور را ترور می کردند. در پاییز 1943 میلادی گروهی متشکل از 6 مامور ویژه ی آلمانی برای هدایت و کنترل شبکه ی اطلاعاتی نازی ها در ایران، وارد تهران شدند.ولی نیروهای شوروی از ورود این افراد و اهداف آنها باخبر شده و از تمامی توان خود برای یافتن این گروه استفاده نمودند. بدین ترتیب تعقیب این مامورین نازی آغاز شده و صحبت های آنها با برخی از مقامات ارتشی ایران و حتی مکالمات آنها با برلین نیز آشکار و رمزگشایی شد. مدتی بعد، اعضای جاسوسی نازی ها و همدستانشان بازداشت شده و عملیات "پرش بلند" نیز شکست خورد.

رهبران شوروی، انگلیس و آمریکا جان خود را مدیون چه کسی هستند؟

        پاسخ این سوال پس از مدتها کاوش و جستجو در مدارک محرمانه،اخیرا آشکار شد.  برنامه ریزی های دقیق نازی ها توسط گروهی به رهبری جوانی 19 ساله با نام "گوورک وارتانیان" با شکست مواجه شد. پدر گوورک "آندری وارتانیان" مدیر یک کارگاه شیرنی پزی در تهران و همچنین از اعضای ثابت سرویس ویژه ی شوروی بوده است. گوورک در سن 16 سالگی پدرش را هم در زمینه ی تجاری و فروش و هم در زمینه ی آنالیز اطلاعاتی کمک می نمود. گوورک توانست با 7 تن از نزدیکان قابل اعتماد و دوستار شوروی، گروهی اطلاعاتی-امنیتی را برپا نماید. از سال 1940 میلادی، این گروه بسیاری از جاسوسان آلمانی ساکن تهران را ردیابی ودر طول 2 سال، نزدیک به 400 شهروند ایرانی را که به نحوی با ارتش هیتلر همکاری می کردندشناسایی نمودند.آنها به ساکنین ویلای کوچکی در نزدیکی سفارتخانه های انگلیس و شوروی مشکوک واقدام به شنود سخنان تلفنی صاحبان ویلا با برلین کردندواینگونه ماجرای ترور لو رفت ونقشه هیتلر بر آب شد.گوورک وارتانیان تا سال 1951 میلای در ایران زندگی کرد و در همین مدت نیز با همسرش "گوهر" آشنا شد. از اواخر دهه ی 1950 میلادی، گوورک و گوهر وارتانیان به عنوان جاسوسان امنیتی مخفی و غیر رسمی شوروی، فعالیت خود را آغاز نمودند. آنها با نام های گوناگون برای انجام عملیات های مهم در دهها کشور مختلف به نیمی از دنیا سفر کرده و هیچ کدام از عملیات آنها با شکست مواجه نشد...

سرانجام در سال 2007 میلادی، نام های اصلی گوهر و گوورک فاش شد. در همان سال بود که خانم "سلیا ساندیس" نوه ی ویستون چرچیل، نخست وزیر انگلیس با این 2 نفر ملاقات نمود. خانم سلیا سالها بود که آرزو داشت دستان کسی که روزی جان پدربزرگش را نجات داده بود را بفشارد.

لازم به ذکر است فیلم مستندی برپایه فیلم سینمایی تهران 43 توسط دفتر روابط عمومی اداره اطلاعات خارجی روسیه با عنوان " تاریخ حقیقی: تهران 43" تهیه و عرضه شده که درآن به وقایع تاریخی سال 1943 از زبان خود این دو جاسوس کهنه کار اشاره می شود.

 منابع: ویکی پدیای انگلیسی وپارسی و سایت IMBD

http://iranian.com/DariusKadivar/2003/April/Tehran43/p.html

 http://persian.ruvr.ru/2013_08_22/120018752/

http://pe.rian.ru/society/20110124/128515341.html

 http://filmdatabase.blogfa.com/post/517

http://www.tarikhirani.ir/fa/news/All/bodyView/1561/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86.%D9%85%D8%AA%D9%81%D9%82%DB%8C%D9%86.%D8%AF%D8%B1.%DA%A9%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3.%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86.html




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - کنتس پابرهنه - ۱۳۹۲/۹/۲۷ عصر ۰۳:۰۸

قسمت دوم از سه گانه (قبل از طلوع، قبل از غروب، قبل از نیمه شب)رو دیدم و بعد از مدتها لذت دیدن یک فیلم خوب رو تجربه کردم.برای دوستانی که قسمت اول رو ندیده اند به طور خلاصه بگم که داستان قبل از طلوع از این قرار است که جوانی امریکایی به نام جسی(ایتان هاوک) در قطار با  دختر فرانسوی به نام سلین(ژولی دلپی) به طور اتفاقی آشنا میشود و هر دو به سرعت جذب یکدیگر میشوند و جسی از سلین خواهش میکند چند ساعت آخری که در اروپاست رو با هم بگذرونند.تا پایان فیلم این دو در خیابان و کافه و ... قدم میزنند و در مورد مسائل مختلفی با هم صحبت میکنند.سرانجام موقع خداحافظی تصمیم میگیرند که 6 ماه بعد همدیگه رو ملاقات کنند.

و اما قسمت دوم یعنی قبل از غروب داستان سلین و جسی ست اما نه بعد از 6 ماه بلکه بعد از نه سال.جسی در مورد بعد از ظهری که با سلین گذرانده کتابی مینویسد و داستان از جایی شروع میشود که جسی در شهر پاریس در کتابخانه ای مصاحبه مطبوعاتی دارد و قرار است تا ساعاتی دیگر پاریس را به مقصد امریکا ترک کند.در اواخر مصاحبه سلین را می بیند.بعد از دقایقی حرف زدن با یکدیگر متوجه میشویم که 6 ماه پس از اولین دیدار جسی بر سر قرار رفته و سلین به علت مرگ مادر بزرگش قرار را از دست داده.جسی باید تا ساعاتی دیگر به فرودگاه برود اما قبل از آن برای خوردن فنجانی قهوه به کافی شاپ میروند و دوباره مانند قسمت قبل شاهد مکالمات جذاب بین آنها هستیم.


این سه گانه ها فیلمهایی دیالوگ محورند و در قسمت دوم من آنقدر غرق دیالوگها شده بودم که متوجه گذشت زمان نشدم و فیلم به نظرم خیلی زود تموم شد.

در جایی خوندم که فيلم قبلي يعني «پيش از طلوع » نمايش باشكوهي از بهترين ديالوگ‌هاست، اما «پيش از غروب» بهتر است! شايد به اين دليل باشد كه اين بار اتان هاوك و ژولي دلپي در نوشتن فيلم‌نامه مشاركت داشته‌اند و اين يكي از مهمترين دلايلي است كه آن ها اين ديالوگ‌ها را نرم‌ تر و راحت‌تر بيان مي كنند.

بی صبرانه منتظر دیدن قسمت سوم این سه گانه هستم.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - اکتورز - ۱۳۹۲/۹/۲۸ صبح ۰۱:۴۷

(۱۳۹۲/۹/۲۷ عصر ۰۳:۰۸)کنتس پابرهنه نوشته شده:  

قسمت دوم از سه گانه (قبل از طلوع، قبل از غروب، قبل از نیمه شب)

.......................................................

این سه گانه ها فیلمهایی دیالوگ محورند .....................

بی صبرانه منتظر دیدن قسمت سوم این سه گانه هستم.

کنتس گرامی /

ضمن اینکه قبلآ در مورد این سه فیلم اینجا

http://cafeclassic4.ir/thread-170-post-20122.html#pid20122

 ( پستهای 43 و 44 ) مختصر توضیحاتی داده ام ، به بهانهء پست شما دوست داشتم موردی را اضافه کنم .

نسخهء دوم و نسخهء سوم این اپیزود فارغ از کیفیت های نسخهء نخست هستند ( از نظر دیالوگ و کشش داستانی ) ( گرچه با این حال باز هم هردو نسخهء دوم و سوم دیالوگهای بی نظیری دارند اما به پای فیلم اول نمیرسند ).

در فیلم اول مخاطب با دو جوان روبروست که ( مشخصآ اهل مطالعه ، دانش و اندیشه های شخصی ) هستند اما در ادامهء داستان بیشتر به مشکلات زندگی روزمرهء آنها پرداخته شده و حتی در ( قبل از نیمه شب ) روال اروتیک فیلم به پورنو نزدیک میشود و دیگر آن احساس عاشقانهء فیلم اول به مخاطب انتقال داده نمیشود .

اشاره : وقتی کاراکترهای داستان در قطار برای اولین بار با هم روبرو میشوند و آن چشمک زیبای یک دختر بانمک فرانسوی و ایجاد جرقهء عشق را با هم خوابگی همان دو نفر حدود 20 سال بعد مقایسه میکنم ، حقیقتآ تو ذوق میزند و انگار گروه فیلمسازی به زور میخواهند داستان را به سرانجامی برسانند .

کاش هرگز برای دیدن ادامهء فیلم نخست آنقدر هیجان نداشتم rrrr:. ( این یه جورایی هشدار بود )




[split] قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان) - کنتس پابرهنه - ۱۳۹۲/۱۰/۶ صبح ۱۲:۱۲

بالاخره دیشب فیلم زیبای خارش هفت ساله رو دیدم.

بعد از مدتها دیدن فیلمی از بیلی وایلدر خیلی لذت بخش بود.شاید اگر این فیلم رو در تابستون می دیدم لذتش مضاعف میشد چون در حالی که مرلین مونرو با دیدن کولر غرق لذت میشد من کنار بخاری پهلو گرفته بودم.با دیدن سکانس معروف و جنجالی فیلم که  اصلا هم سکانس مهمی به شمار نمیومد خیلی متعجب شدم و فکر میکنم این هم سر و صدا و حاشیه فقط به خاطر فروش فیلم بوده.

تعجب میکنم تا حالا چطور این فیلم معروف رو ندیده بودم.البته فیلمهای معروف زیادی هستند که هنوز موفق بدیدنشون نشدم.مثل فیلم پدر خوانده که دو بار سفارش دادم و هر دو بار اشتباهی پشت صحنه پدر خوانده رو تحویل گرفتم.داشتم فکر میکردم با وجود ندیدن این فیلمها شاید اگر سروان رنوی مهربان موقع ثبت نام کمی بیشتر به من سخت میگرفتند پرونده ام به شورای نگهبان کافه میرفت و رد صلاحیت میشدم و برای ورود به کافه مجبور به دادن رشوه میشدم.




RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان) - سناتور - ۱۳۹۲/۱۰/۶ عصر ۰۹:۰۸

به نظرمن اگر خارش هفت ساله رو جک لمون فقید بازی میکرد این فیلم شاهکاری فراتراز این در میامد.




RE: قهوه خانه ی کافه کلاسیک (احوال پرسی دوستان) - سروان رنو - ۱۳۹۲/۱۰/۷ صبح ۱۲:۲۵

(۱۳۹۲/۱۰/۶ صبح ۱۲:۱۲)کنتس پابرهنه نوشته شده:  

...البته فیلمهای معروف زیادی هستند که هنوز موفق بدیدنشون نشدم.مثل فیلم پدر خوانده که دو بار سفارش دادم و هر دو بار اشتباهی پشت صحنه پدر خوانده رو تحویل گرفتم.داشتم فکر میکردم با وجود ندیدن این فیلمها شاید اگر سروان رنوی مهربان موقع ثبت نام کمی بیشتر به من سخت میگرفتند پرونده ام به شورای نگهبان کافه میرفت و رد صلاحیت میشدم و برای ورود به کافه مجبور به دادن رشوه میشدم.

به به ! برای برادران عزیز ما سوژه درست کردید. قرار شد شورای نگهبان کافه  پرونده شما را دوباره بررسی کند. ندیدن پدرخوانده جرم کمی نیست .  از گناهان کبیره است آن هم هم برای یک مشتری کافه کلاسیک   . همه توجه داشته باشن که هر چی در کافه می گین ممکنه در کلانتری کافه علیه خودتون استفاده بشه.:!z564b

و اما بعد ...

خارش هفت ساله  با جک لمون ؟! shakkk!

آره. چهره جک لمون شاید احساسات رو بهتر منتقل می کرد. البته بازیگر فعلی هم خوبه اما بیش از حد پخمه به نظر میاد ولی از نوعی دیگه باعث جذابیت فیلم شده. اما مطمئنا اگر لمون بود با اون ادا و اصول هاش فیلم رو یه درجه بالاتری می برد. توی آپارتمان هم کاراکتری شبیه به این داشت.




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - اکتورز - ۱۳۹۲/۱۱/۱ صبح ۰۷:۲۲

جاذبه ( 2013 / ساختهء آلفونسو کوارون )

[تصویر: 1390275528_3053_53d489ca8a.jpg]

فیلم جاذبه که اثری در ژانر علمی تخیلیست ، شرایط سخت دو فضانورد آمریکایی پس از برخورد تکه های یک ماهوارهء منفجر شدهء روسی را به تصویر میکشد .

دکتر رایان استون ( ساندرا بولاک ) پس از گم شدن همکارش متیو کوالسکی ( جورج کلونی ) ناچار است به تنهایی خود را به یک ماهوارهء بین المللی برساند تا شاید بتواند به زمین بازگردد.

با اینکه بخش عمدهء داستان فیلم در سکوت و یا نهایتآ دیالوگهای کوتاه میگذرد اما هیجان داستان اعجاب انگیز آن لحظاتی نفس گیر را خلق کرده است. 

انصافآ بازی ساندرا بولاک در این فیلم ستودنیست و یحتمل در اسکار امسال ( که جزء نامزدهای نقش اول زن هم هست ) نایل به دریافت تندیس اسکار گردد.

فیلمی 90 دقیقه ای که از همان آغاز بیننده با اینکه میداند همهء داستان را در استدیو و با امکانات پیشرفتهء جلوه های ویژه ساخته اند اما 90 دقیقهء کامل را با همزاد پنداری با کاراکتر داستان و در عالم معلق فضای خارج از جو زمین میگذراند.

[تصویر: 1390275760_3053_dc2c1b689e.jpg]

در این میان موسیقی زیبای استیون پرایس نیز در ایجاد ترس و تعلیق در روند داستان فیلم کم اثر نبوده است .

فیلم سرشار از اتفاقات تلخ و غم انگیز است اما یک نکتهء ناخوشایند برای سینما دوستان حضورکوتاه جورج کلونی شاید باشد که تنها در نیم ساعت اول فیلم حضور دارد و 1 ساعت دیگر داستان با حضور تنها یک شخصیت ادامه میابد. 

تدوین و جلوه های بصری فیلم نیز بسیار چشم گیر و تحسین برانگیز است و پس از فیلم ( زندگی پی ) در سال گذشته که ناشناخته های دریا را نمایش میداد اینجا نیز با بهره گرفتن از این جلوه های ویژه ( توسط آلفونسو کوارون / مارک سَنگِر ) با ناشناخته ها و احتمالات زندگی پر خطر و در عین حال لذت بخش فضا نوردان مواجه و آشنا میشویم ( گرچه رخ دادهای داستان هیچ سندیتی حقیقی و تاریخی ندارد ).

بهر حال بدلیل اینکه فیلم مدت کمی از اکرانش میگذرد لازم نمیبینم جزئیات بیشتری توضیح دهم تا پایان داستان لو نرود و اینجا پیشنهاد میکنم که دوستان حتمآ برای دیدنش وقت بگذارند .

[تصویر: 1390275825_3053_174a970971.jpg] 

  




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - اکتورز - ۱۳۹۳/۱/۱ صبح ۰۴:۵۲

(۱۳۹۲/۱۲/۲۶ عصر ۱۱:۴۴)نسیم بیگ نوشته شده:  

یه فیلم جنگی که جدیدا دیدم رو براتون توصیف میکنم.

 فیلم special force 2011 :

دوست عزیز جناب نسیم بیگ /

ازروی همین فیلم یک انیمیشن کوتاه بسیارزیبا ساخته شده بانام ( یک گربهء عوضی ) که پیشنهاد میکنم اون روهم نهیه و تماشا .

[تصویر: 1395364951_3053_2732eb9f90.jpg]




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - BATMAN - ۱۳۹۳/۳/۲۱ صبح ۰۳:۱۸

آلفرد هیچکاک تقدیم میکند



________________________________________________________


دهه 60 يا 70 بود که مجموعه "داستانهاي باورنکردني" از تلويزيون پخش شد
يه قسمتی برام جالب بود، داستان زني که همسرش به قتل ميرسونه، اون هم با يه تيکه گوشت يخ زده !
ديشب مجوعه "آلفرد هيچکاک تقديم ميکند" رو دیدم  و اتفاقا همين قسمت پخش کرد، احتمال زياد نسخه اصلي باشه

(از جایی که دیدم مینویسم)
زن جوان که احساس ميکنه مرد زندگيش نسبت به اون بي علاقست، وقتی از اين قضيه کاملا مطمئن میشه
تکه گوشتِ بزرگ و يخ زده اي رو از پشت به سرِ همسرش وارد ميکنه و مرد بی درنگ به قتل ميرسه


زن جوان براي خلاص شدن از آلت جرم سريع فکري به ذهنش ميرسه و اون تکه گوشت رو براي پختن داخل فر قرار ميده


دقایقی بعد با کمک گرفتن از قدرت ذهن صحنه جرم دروغی خلق میکنه و سریعا با پليس تماس ميگيره


ماموران پليس با دقت صحنه جرم بازرسي ميکنن
زن که احساس ميکنه بهش مشکوک شدن و با اسرار ماموران پليس براي پيدا کردن آلت جرم مواجه ميشه


براي خلاص شدن از وجود آلت قتاله (تکه گوشت) ماموران پليس رو دعوت به صرف شام ميکنه
به اين ترتيب خانم جوان از شر مدرک جرم خلاص ميشه !


دو موردي که به نظرم جالب اومد

 سکانس پاياني مخاطب رو ياد فيلم رواني ميندازه و اون لبخند شيطاني نورمن


 تابلوهاي نصب شده روي ديوار و يادآوري فيلم پرندگان برای تماشاگر (تصویر 5)




RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ... - فورست - ۱۳۹۳/۳/۲۹ صبح ۰۱:۵۵

(۱۳۹۲/۹/۲۸ صبح ۰۱:۴۷)اکتورز نوشته شده:  

نسخهء دوم و نسخهء سوم این اپیزود فارغ از کیفیت های نسخهء نخست هستند ( از نظر دیالوگ و کشش داستانی ) ( گرچه با این حال باز هم هردو نسخهء دوم و سوم دیالوگهای بی نظیری دارند اما به پای فیلم اول نمیرسند ).

در فیلم اول مخاطب با دو جوان روبروست که ( مشخصآ اهل مطالعه ، دانش و اندیشه های شخصی ) هستند اما در ادامهء داستان بیشتر به مشکلات زندگی روزمرهء آنها پرداخته شده و حتی در ( قبل از نیمه شب ) روال اروتیک فیلم به پورنو نزدیک میشود و دیگر آن احساس عاشقانهء فیلم اول به مخاطب انتقال داده نمیشود .

اشاره : وقتی کاراکترهای داستان در قطار برای اولین بار با هم روبرو میشوند و آن چشمک زیبای یک دختر بانمک فرانسوی و ایجاد جرقهء عشق را با هم خوابگی همان دو نفر حدود 20 سال بعد مقایسه میکنم ، حقیقتآ تو ذوق میزند و انگار گروه فیلمسازی به زور میخواهند داستان را به سرانجامی برسانند .

در اين رابطه من هم چند نكته كلي را از ديدگاه شخصي ، بصورت مختصر بيان مي كنم .

ديالوگ محور بودن فيلم باعث مي شود كه مخاطب با ديدن دو سكانس نخست ، حسابش را ازساير فيلمها ( بطورعام) سوا كند . در قسمت اول بيشترين ديالوگها بطور مستقيم و غير مستقيم حول محور عشق است . براي مثال وقتي كه سلين و جسي در رابطه با خانواده هايشان و رابطه والدينشان باهمديگر ، و با آنها ، گفتگو مي كنند ، ريشه هاي شخصيتي كاراكترها را دريافته و مي توانيم در رابطه با نظرهايي كه در دقايق و سالهاي بعد ( قسمت ٢-٣ ) از آنها صادر مي شود ، بسيار دقيقتر انديشيده و نقدشان كنيم .[ اين موضوع را در فرصتي ديگر تشريح مي كنم ]

در قسمت دوم حول ازدواج و طلاق و در كل تئوريهاي روابط عشقي ! جسي از ازدواجش راضي نيست و صرفا بخاطر پسرش چند سال اخيرش را سپري كرده ؛ سلين از رابطه اش با معشوقه اش راضي نيست و ميخواهد دليلي براي جداشدن بتراشد . اين در حاليست كه هر دو كاملا طرفهاي مقابلشان را دوست ميدارند ، اما مشكل اصلي اين است كه هيچكدام همنوع خودشان نيستند .

نه در قسمت اول و نه در قسمت دوم هيچ بحث جدي در رابطه با ازدواج جسي و سلين به وجود نمي آيد . و در قسمت سوم ( كه البته غير قابل پيش بيني هم نبود ) با ازدواج كاراكترهايمان روبرو مي شويم و آن هم …

قسمت سوم حول كيفيت زندگي زناشويي و مشكلات آن است . ( در اينجا با كمال احترام مخالفت كاملم را با لغت بكار رفته از سوي اكتورز عزيزم اعلام مي كنم [ پورن ! ] زندگي هر زوجي شامل رابطه جنسي مي شود و تنها بدليل رد و بدل شدن چند بوسه و يا لخت شدن سلين ، فكر نمي كنم انصاف باشد اينگونه سخيف بخوانيمش! علاوه بر اين از لحاظ روايي داستان - بصورت كلي - آمدن رابطه جنسي با پيش زمينه هاي ذهني كه در اختيار محاطب قرار گرفته كاملا طبيعي و حتي الزاميست ، كه البته بايد يادآوري كنم كه حتي در آن سكانس هم به دليل پيش آمدن جر و بحث بين طرفين ، ٣ك س اصلا رخ نميدهد و درگيري بسيار جديي ، پيش مي آيد . )

.

از منظري ديگر هم مي توان اين ٣ قسمت را كنار هم گذاشته و از بالا بررسيشان كرد . در قسمت اول ما شاهد هيچ تنشي بين كاراكترهاي فيلم نيستيم و حتي با وجود اختلاف ديدگاههايي هم كه پيش مي آيد ، هر دو بعلت مجذوب شدن در شخصيت ديگري ، شوق و ذوق اولين ساعات آشنايي و اولين گفتگوهاي رد و بدل شده ، از مخالفت كردن پرهيز مي كنند و به سادگي از كنار موضوع رد مي شوند و ترجيح مي دهند موضوع را عوض كرده و بحثي جديد را آغاز كنند .

در قسمت دوم مشخصا اين مقوله تغيير كرده و شاهد بحثهاي طولاني روي يك موضوع جزئي هستيم ( مثلا محيط زيست ) . در اين قسمت جسي و جولي بعد از ٩سال همديگر را بازهم اتفاقي يافتند ولي خيل موضوعات پيش آمده در زندگي هركدامشان و بالا رفتن سن و كاملتر شدن تجربيات زيسته ، آن شور و شوق وا كمرنگ كرده است و هردو بسيار واقعگراتر از قبل شده اند . در اسم قسمت رازي برملا مي شود كه براي مخاطب جذابيت داستاني دارد ؛ اينكه كاراكترها از رابطه جنسي كه در ديدار اول داشته اند صحيت ميكنند ، درحاليكه مخاطب چيزي نمي داند و اين سوالي بوده كه در قسمت اول عامدانه مبهم و بدون جواب رها شده بود . لينكليتر كاملا ثابت كرد كه براي ساختن فيلمي نسبتا عاشقانه و يت براي تاثيرگذار جلوه دادن و برجسته نمودن عشق موضوع فيلم ، الزامي به تصوير كردن عيني رابطه جنسي در برابر ديدگان مخاطب وجود ندارد و مي شود عاشقانه ساخت و ٣ك س هم به ميان آورده نشود .

دو قسمت سوم بحثها تبديل به جدل مي شوند و جدلها ريشه دار هستند ؛ يعني مانند قسمت دوم موضوعي آني به بحث تبديل نمي شود و پس از مباحثه پايان يابد ، بلكه ريشه ها خود را آشكار مي كنند و كوچكترين قضايا موضوعات كهنه عميق را تازه مي كند . هر دو در زمينه كاري بسيار موفق اند اما نسبت به كار يكديگر بديين هستند ، و مشكلات بچه ها و مسايل كاري و همسر پيشين جسي و چيزهاي ديگري مطرح مي شود كه كاملا خصوصيتهاي واقعي زندگي اكثريت افراد جامعه است .

هرچقدر كه شروع رابطه فانتزي و شايد دور از انتظار و حتي غير واقعي بنمايد و يا حتي باشند كساني كه حسرت چنان رابطه اي را داشته  و مجذوب اين آشنا شدن زيبا شده باشند ؛ اما وقتي وارد زندگي مشترك شدند ، همه رومانتيك بازيها و يا ايده آل پردازيهاي دو قسمت پيشين كاملا خط مي خورد و مي بينيم كه حتي افرادي كه كاملا آگاهانه ازدواج كرده اند و خود از صاحبان انديشه مستقل به خود هستند ( سلين فعال محيط زيست - جسي نويسنده ) ، اما آنها هم به شيوه خود دچار اختلافاتي شديد شده و هستند .

واقعگرا بودن اين فيلم و اينكه موضوعات بسيار نزديك به موضوعات بطن جامعه ( حتي جامعه ما ) هستند ، باعث مي شود كه مخاطب ناخواسته فكر كند كه آن عشق چه بود و چه شد و از كجا به كجا رسيد ، و نزد خود بدنيال علت مي گردد . و اينجاست كه بايد بازهم مخالفتم را با اكتورز گرامي به ميان بياورم .

ايشان قسمت دوم و سوم را از لحاظ داستاني ، به چند دليل داراي مشكل مي داند : كشش نداشتن و انسجام نداشتن . اما بايد عرض كنم كه در فيلمهاي مفهوم محور ، فرم روايي داستان در حاشيه قرار مي گيرد و قرار نيست كه فيلمنامه نويس و كارگردان ( كه اينجا هر دو يك نفر است ) همه تماشاگران را بدنبال خود بكشد كه لذت ببرند . لذتي كه بعنوان هنر از اقسام هنري ( سينما ، ادبيات ، نقاشي ، پيكرتراشي ، آواز ، موسيقي و زيرشاخه هاي هركدامشان ) مي بريم هميشه جذاب نيست ، اصولا هنر قرار نيست كه همواره لذتبخش باشد ؛مخصوصا در كارهاي مفهومي اين موضوع شديدا صادق است . براي مثال در شبح آزادي بونوئل كدام مخاطب عام سينما مي تواند ادعا كند كه لذت يرده از تماشايش ! شايد هيچكس ؛ و ليكن كارگردانهايي كه محوريت را بر مفهوم و محتواي فيلم متمركز مي كنند ، آگاهانه و شايد هم بعضا از سر ناچاري ( كه بعيد به نظر مي رسد اينگونه باشد ) فيلمشان عامه پسند از آب در نمي آيد . [ بعنوان شاهدي غير دقيق ميتوان به IMDB مراجعه كرد . اين ٣ فيلم نمره منتقدينشان حدود ٩٥ است ، در حاليكه نمره عمومي آنها بين ٧تا ٨ مي باشد . ) پس مخلص كلام اينكه موضوع قرار است مخاطب را جذب كند نه تكنيكهاي فيلمسازي و روايي . ( مانند داستانهاي بورخس ( كتابخانه بابل ) )

و اكنون راجع به بخش دوم نظر ايشان مبني بر اينكه " انگار مي خواهند به زور سر و تهش را هم بياورند " كه به معني عدم انسجام داستاني است . اما به زعم بنده داستان در اين مجموعه ، كاملا منسجم پيش مي رود و اگر اغراق نباشد بايد بگويم كه قويترين عنصر فيلم از هر لحاظ است  . چند نمونه را سعي مي كنم كوتاه بررسي كنم ؛ آيا نمي شد رابطه جنسي كه از لحاظ زماني بعد از ٩ سال مشخص شد ، در همان قسمت اول بيان شود !؟ چرا ، مي شد ؛ اما به مفهوم قسمت اول لطمه مي زد و چون فيلم مفهوم محور است ، پس لازم است كه فرم روايي داستان در خدمت موضوع و در راستاي آن قرار گيرد . چرا سلين بعد از ٦ ماه سر قرار موعود نرفت و به مراسم تشييع جنازه مادربزرگش رفت ؟ آيا اين با عشقي كه ما انتظارش را داريم در تضاد نيست ؟ آري هست ، اما داستان در سبك رئال است و همين باعث مي شود كاراكتر سلين خاكسپاري مادربزرگش را بر عشق ترجيح دهد و از رومانتيك( به معني عشق نه مكتب ادبي )  شدن داستان جلوگيري شود . و مثالهاي بسياري كه چند مورد بصورت گذرا ذكر گرديد . در نتيجه بازهم تاكيد مي كنم كه تك تك جزئيات داستاني در اختيار هدف كلي كه مفهوم است قرار دارد و از شيوه معمول كه ما دوست داريم بيينيم ، پيروي نمي كند !

در مورد سر و ته داشتن و سر و ته هن آوردن هم كه قطعا موافق نيستم و علت آن نيز پر واضح است .

اگرچه هنوزجا براي نوشتن هست و موضوع بسته نشده ، ولي بيشتر ازين ادامه نمي دهم . چون هدف اين نگارش بيان ديدگاه بود نه نقد ! و لزومي به اضافه گويي وجود ندارد . نهايتا اين را نيز اضافه مي كنم كه بنده نمي گويم اين فيلم اصلا عاشقانه نيست ، اما عشقي كه در اينجا تصوير شده ، از منظري ديگر بايد ديده شود ، چرا كه فيلمي چون ساير عاشقانه ها نيست .




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - خانم لمپرت - ۱۳۹۳/۵/۱۷ عصر ۱۲:۴۹

"همسفر" در "یک شب"

تعریف فیلم کمدی در یک شب اتفاق افتاد It happened one night را بسیار شنیده بودم ، اما تاکنون فرصت دیدنش پیش نیامده بود تا بالاخره نسخه دوبله آنرا یافتم...

این فیلم در زمان خودش یک شوک بود در زمان حال نیز ازجهاتی شوکه کننده است اما آنچه بیشتر باعث شد جا بخورم و بعکس بالارفتن روحیه پس از چنین فیلم طنزی ،تاحدودی دپرس شوم پیامد فیلم بود که یک به یک بعرض میرسانم:

این فیلم کمدی  به کارگردانی فرانک کاپرا و بازی کلارک گیبل و کلودت کولبرت محصول سال 1934 پارامونت است.

الن دختری لوس و افاده ای از کشتی پدر میلیونر خود ، اندروز در ساحل میامی میگریزد تا ازروی لجبازی با نامزد پولدوستش کینگ وستلی در نیویورک عروسی کند. پدر دستور میدهد تمام راههای عبور راسدکنند وچندکارآگاه را برای یافتن دخترش اجیر میکندو برای یافتن او ده هزاردلار جایزه تعیین میکند. از طرفی پیتر وارن هم که خبرنگار مست و عصیانگر یک روزنامه معتبر است به دنبال گزارشات خبری ناموفقش از میامی از سوی رییس تهدید به اخراج میشود ، سرآسیمه راهی دفتر روزنامه درنیویورک میشود. در ایستگاه اتوبوس دزد چمدان وپولهای الن را میدزدد و الن به ناچار تحت حمایت و همراهی پیتر راهی نیویورک میشود ودرعوض قول میدهد ماجرای فرارش را برای پیتر بازگو کند تا در روزنامه اش چاپ کند. در طول راه آنها که باهم کل کل دارند و با شوخیهای پرکنایه شان مدام به هم نیش میزنند کم کم عاشق هم میشوند و قرار میشود با هم فرار کنند. اما پیتر بی پول شده مجبور میشود بی خبر درنیمه راه الن رادر متلی بگذارد و برود در ازای خبر داغی که دارد از رییسش ودیعه بگیرد. الن فکر میکند پیتر برای دریافت جایزه ترکش کرده و مایوسانه به پدر ونامزدش میپیوندد تا با کینگ ازدواج کند. ازطرفی پیتر هم با شنیدن خبر ازدواج الن افسرده و خانه نشین میشود. در روز عروسی الن به پدرش میگوید دلباخته خبرنگار همسفرش شده است. اندروز پیتر را ملاقات میکند تا جایزه را به او بدهد ولی پیتر جایزه را پس میزندواقرار میکند الن را دوست دارد. پدر که خلوص نیت پیتر را میبیند اینبار خودش بساطی فراهم میکند تا الن عروس فراری شود...

فیلم سکانس معروفی دارد به عنوان "مفت سواری"، بسیار زیبا و طنز آمیز است. وقتی الن وپیتر با پای پیاده در جاده طی طریق میکنندو برای سوار شدن به ماشین پیتر ادا اطوارهای خاص در میاورد ولی ماشینها اهمیت نمیدهند و آخر الن با یک طنازی زنانه  او و راننده ای را مات میکند!

پیتر از بی پولی مدام هویج میجود و طرز خاص جویدنش بعدها در کارتون باگزبانی الهام سازندگان میگردد.

پیتر در متل وقتی پس از کشیدن پتو به عنوان دیوار حائل بین خودش و الن لخت شود میبینیم زیر پیراهنش برهنه است و زیرپوش نپوشیده است ،که همین حرکت باعث شد تا مدتها پس از اکران فیلم  بازارفروش زیرپیراهنی مردانه راکد بماند!

فیلم اولین فیلم کمدی در تاریخ اسکار میشود که جایزه بهترین فیلم را میگیرد و همچنین اولین فیلم در ربودن 5جایزه اصلی بهترین کارگردانی-بهترین بازیگر زن ومرد-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه.

خوب این رکوردها را گفتم اما بادیدن فیلم از دانستن هیچیک تعجب نکردم وتاحدی همه برایم قابل قبول بودند. اما متاسفانه پس از دقایقی از شروع بجای این فیلم فیلم دیگری مدام ذهنم را انگولک میکرد. فیلم ایرانی همسفر از مسعود اسداللهی... آخر چقدر ممکن است موضوع ، سکانسها،حتی دیالوگها و حتی هنرپیشه ها!!! مشابه هم باشند.

تا این زمان من همسفر را برای سوژه زیبای عاشقانه اش خیلی دوست داشتم اما اگر واقعا این فیلم در زمره کپی های بسیار غربی و شرقی و هندی و ... از فیلم  دریک شب اتفاق افتاد باشد وامصیبتا... یعنی ما یک سوژه بکر ، ساده ومردم پسند از خودمان نمیتوانستیم و نمیتوانیم داشته باشیم؟ مدتی قبل کپی هندی فیلم "سلطان قلبها" را دیده بودم نمیدانم براستی کدام اصل و کدام بدل بود ... شما عزیزانم بین فیلمهای عامه پسند کدام فیلم محبوب و مشهور را سراغ دارید که اصل اصل اصل باشد؟ لطفا ما را درجریان بگذارید تا خدا را شکر کنیم خلاقیت در نزد ملت خوش ذوق ایرانی نمرده است...سپاسگزارم




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - هانا اشمیت - ۱۳۹۳/۶/۹ صبح ۱۲:۱۶

                                            سلام بر عشاق سینما

همانطور که از تصاویر پیداست خیال دارم درباره شاهکار جناب "رومن پولانسکی "بنویسم.

دیروز موفق شدم این فیلم را ببینم البته با زبان اصلی!

فکر میکنم در حال حاضر کل دنیا شده جایی مثل محله چینی ها!!!

من عاشق سکانس پایانی فیلم شدم.بوق کر کننده و ممتد ماشین که پیشاپیش شما را از کشته شدن اویلین(فی داناوی) مطلع میسازد ، صدای جیغ دخترش(خواهرش) که پس از چند لحظه به گوش میرسد و خبراز شوکه شدن دختر دارد! که با تلفیق این صداها بیننده نیز شوکه میشود! در واقع در این سکانس بیشتر از کاراکترها این صداها هستند که مخاطب را تحت تاثیر قرار می دهند!

البته نگاه خیره گیتیز(جک نیکلسون) به جسد اویلین و سر آخر جمله ای که یکی از دستیارانش از باب دلداری به او میگوید مثل شاه بیت یک غزل است :

                بی خیال جیک اینجا محله چینی هاست!!!

موسیقی فیلم راهم خیلی دوست داشتم.فکر میکنم کاملا با صحنه های مختلف فیلم هماهنگ بود. 





RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۶/۱۰ عصر ۰۴:۱۵

تو این دنیا مردم دو دسته اند: یکی آنهایی که فیلم خوب،بد،زشت رو به مدت حداکثر 2 ساعت و 35 دقیقه و اندکی ثانیۀ اضافی دیدند، دومی آنهایی که این فیلم را به مدت 2 ساعت و 58 دقیقه و 36 ثانیه دیدند.

مهار توسن خیال را بکشید! صحنه غیراخلاقی در کار نیست. فقط جناب لئونه حدود 23 دقیقه را رأسا قبل از این که به دست سانسورچی ها بیفتد، قیچی کرده. اصولا فیلم خوب،بد،زشت جنبه های پیچیده زیادی دارد. غیر از صحنه پردازی و داستان پخته فیلم، مایه آزار سانسورچی های محترم نیز بوده است. چرا که مجبور بودند 155 یا به روایت دیگر 178 دقیقه چشم به صفحه نمایش بدوزند اما حتی یک ثانیه هم کاسب نشوند.

سکانس هایهای حذفی عمده فیلم یکی پس از سکانس معروف نجات توکو از صحرا و دست برد وی به اسلحه فروشی است، که وی به بیغوله ای می رود و یاران قدیمی اش را با خود همراه می کند تا سر وقت بلوندی بروند و سکانس دیگر پس از نجات بلوندی از چوبه دار توکو است که آنجلای در جستجوی بیل کارسون وارد اردوگاه نیمه مخروبه جنوبی ها می شود. سکانس بعدی مابین جریان توکو و بلوندی و بیل کارسون و ورود توکو و بلوندی به کلیسا است. در این بین شبانگاه آن ها وارد اردوی جنوبی ها می شوند.

متأسفانه چوب خط من پر شده و دیگر جایی برای تصویرها باقی نمانده است. فقط در مورد دوبله که به زبان آلمانی بود، می گویم صدای توکو به صدای جناب مدقالچی خیلی نزدیک بود و صدای لی ون کلیف شباهتی به صدای مرحوم فرزان داشت ولی صدای استوود شاید به صدای عادی آقای ماهرو بیشتر شبیه بود.

در پایان خیلی هم حسرت نخورید، عمر آنقدر طولانی نیست که به حسرت این جور چیزها بگذرد.  لابد کارگردان این سکانس ها را خیلی ضروری نمی دانسته و آن ها را حذف کرده.nnnn:




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - سناتور - ۱۳۹۳/۶/۱۰ عصر ۰۷:۰۳

(۱۳۹۳/۶/۱۰ عصر ۰۴:۱۵)پیرمرد نوشته شده:  

تو این دنیا مردم دو دسته اند: یکی آنهایی که فیلم خوب،بد،زشت رو به مدت حداکثر 2 ساعت و 35 دقیقه و اندکی ثانیۀ اضافی دیدند، دومی آنهایی که این فیلم را به مدت 2 ساعت و 58 دقیقه و 36 ثانیه دیدند.

مهار توسن خیال را بکشید! صحنه غیراخلاقی در کار نیست. فقط جناب لئونه حدود 23 دقیقه را رأسا قبل از این که به دست سانسورچی ها بیفتد، قیچی کرده. اصولا فیلم خوب،بد،زشت جنبه های پیچیده زیادی دارد. غیر از صحنه پردازی و داستان پخته فیلم، مایه آزار سانسورچی های محترم نیز بوده است. چرا که مجبور بودند 155 یا به روایت دیگر 178 دقیقه چشم به صفحه نمایش بدوزند اما حتی یک ثانیه هم کاسب نشوند.

سکانس هایهای حذفی عمده فیلم یکی پس از سکانس معروف نجات توکو از صحرا و دست برد وی به اسلحه فروشی است، که وی به بیغوله ای می رود و یاران قدیمی اش را با خود همراه می کند تا سر وقت بلوندی بروند و سکانس دیگر پس از نجات بلوندی از چوبه دار توکو است که آنجلای در جستجوی بیل کارسون وارد اردوگاه نیمه مخروبه جنوبی ها می شود. سکانس بعدی مابین جریان توکو و بلوندی و بیل کارسون و ورود توکو و بلوندی به کلیسا است. در این بین شبانگاه آن ها وارد اردوی جنوبی ها می شوند.

متأسفانه چوب خط من پر شده و دیگر جایی برای تصویرها باقی نمانده است. فقط در مورد دوبله که به زبان آلمانی بود، می گویم صدای توکو به صدای جناب مدقالچی خیلی نزدیک بود و صدای لی ون کلیف شباهتی به صدای مرحوم فرزان داشت ولی صدای استوود شاید به صدای عادی آقای ماهرو بیشتر شبیه بود.

در پایان خیلی هم حسرت نخورید، عمر آنقدر طولانی نیست که به حسرت این جور چیزها بگذرد.  لابد کارگردان این سکانس ها را خیلی ضروری نمی دانسته و آن ها را حذف کرده.nnnn:


خیلی ها نمی دونند چطوری توکو(زشت) اون سه نفر رو با خودش میبره توی مسافرخونه.صحنه سانسوریش جایی هست که توکو یا همون زشت یک مرغ رو با خودش میبره به یه خرابه و حدود 5دقیقه اونجا هست تا دو سه تا رازهن رو با خودش برداره بیاره.

من این فیلم رو نسخه 16 گیگ اچ دی اش رو دانلود کردم با تصویر فوق العاده و با صدای دوبله تنظیم کردم و همیشه از دیدن این فیلم لذت می برم.




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۶/۱۱ عصر ۰۳:۵۳

ما که بر حسب تجربه و سپیدی مو همیشه می گفتیم، این یانکی های اتازونی خیلی استعدادی ندارند و موضوع فیلم های خودشان را هم دوباره می سازند، شاهد جدیدی بر مدعای خود پیدا کردیم و اگر دخلمان اجازه خرید رایانه دیگری را می داد، در لحظاتی از تماشای اثر مزبور، مطمئنا صفحه نمایش را با ضربت عصا به دو نیم می کردیم.این همه گفتیم تا به نام اثر برسیم که همانا "300 اسپارت" است و همان داستان اثر معلوم الحال 300 است که بایستی در صفحه "ایران در گذر تاریخ" پاسخی دندان شکن به آن بدهم.(البته اگر یادم بماند که برای چه نخی دور انگشتم پیچیده ام) شرح داستان ضرورتی ندارد چرا که همگان بر آن واقفند. لذا از بازیگران بگویم که

DONALD HOUSTON,DAVID FARRAR,BARRY COE,DIANE BAKER,SIR RALPH RICHARDSON,RICHARD EGAN هستند به کارگردانی  RUDOLPH MATE که اصالتا دورگه اتریشی-مجاری است و بازیگران هم تقریبا یک خط در میان امریکایی و اروپایی هستند، البته بازیگران فرعی اکثرا یونانی و یا ایتالیایی هستند و فیلم مزبور در اروپا به سال 1962 تولید شده است. بعید می دانم این اثر به زبان فارسی دوبله شده باشد.

تنها نکته مثبت این اثر نسبت به 300 ، دقت در طراحی لباس و انتخاب بهتر بازیگران و گریم آنهاست.

چوب خط ما دیگر بار به انتهای ظرفیت خود رسیده و جایی برای لفاظی بیشتر و نمایش عکس نیست.




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - هانا اشمیت - ۱۳۹۳/۶/۱۶ عصر ۰۷:۴۶




                                                      THE WRONG MAN

                                                   کارگردان : آلفرد هیچکاک

                                                        مجصول : 1956

                                               با بازی : هنری فوندا ، ورا میلز


                                                           


                                                                                                         

                                                    


 امروز فیلم " مرد عوضی "هیچکاک را با دوبله فارسی تماشا کردم . :blush: واقعیت این است که کمی جا خوردم . چون در این اثر آن وجه غافلگیرانه دیگر آثار هیچکاک به شدت کمرنگ شده بود .خصیصه ای که شاید از بهترین نمونه هایش بتوان به فیلمهای " روانی " و " سایه یک شک " اشاره کرد .

البته خود هیچکاک هم در ابتدای فیلم به این موضوع اذعان دارد که این اثر به جهت اینکه برگرفته از واقعیت است با دیگر آثارش متفاوت بوده لذا از قبل بیننده را از این موضوع مطلع میسازد تا انتظار دیدن یک اثر اورجینال هیچکاکی نداشته باشد !

در خصوص دوبله فیلم چیزی نمیتوانم بگویم ، چرا که در این حوزه هیچ تخصصی ندارم و تنها علاقه مند بدان هستم . تنها نکته ای که میتوانم بیان کنم این است که صدای دوبلور هنرپیشه اصلی زن به شدت به صدای خود هنرپیشه نزدیک بود . و این باعثه حیرت من شد . درست مثل این بود که یک نفر به دو زبان سخن گفته باشد !!! اما هر چقدر صدای دوبلور هنرپیشه زن به صدای اصلی نزدیک بود ، صدای هنرپیشه مرد با صدای دوبلور آن متفاوت بود !!! که البته به اعتقاد من صدای دوبلور که اگه اشتباه نکرده باشم آقای " ناصر تهماسب " بودن بیشتر از صدای اصلی بر روی چهره ایشان نشسته بود .


پ ن : درباره دوبله فیلم در کافه جست و جو کردم اما متاسفانه نتیجه ای به دست نیاوردم. شک ندارم که دوستان متخصص در این حوزه ، به این فیلم نیز پرداختن و قطع و یقین من نتوانستم مطلب را بیابم لذا از دوستان عزیزم در کافه سپاسگزار میشوم اگر بنده را به لینک مطلبه مربوطه رهنمون شوند .




                                                                                             با درود و سپاس

                                                                                                 هانا اشمیت




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - هانا اشمیت - ۱۳۹۳/۶/۲۳ عصر ۱۰:۱۷

                                          دکتر ژیواگو

                                                                       کارگردان : دیوید لین

                                               با بازی : عمرشریف ، جولی کریستی ، جرالدین چاپلین

                                               اقتباس از اثری به همین نام نوشته بوریس پاسترناک

                                                                    محصول : 1965

                                                                                          

                                                                                   

                                                  

امروز فیلم دکتر ژیواگو را تماشا کردم اثری که در مجموع آنقدر کشش و جذابیت دارد که بتواند تماشاگر را برای مدتی طولانی میخکوب نگه دارد ! اما این اثر به رغم زیبایی های بصری و بازی قوی بازیگرانش فاقد سکانسی طلایی ست که برای همیشه در آرشیو ذهن مخاطب جا خوش کند !

به اعتقاد من بعضی فیلمها مثل فیلم مذکور واقعا آثار شاخصی هستند و در این کوچکترین تردیدی نیست اما فاقد سکانسی تکان دهنده اند که در یادها بماند . کارگردانهایی مثل هیچکاک ، تورناتوره ،برگمان ،پولانسکی ،کوروساوا ... در خلق سکانسهای طلایی تبحر خاصی دارند. شاید لازم به این ارجاع دادن نباشد اما احتمالا در جهت شفاف سازی موضوع مورد بحث مفید خواهد بود .

برای مثال "سکانس قتل در حمام"  از فیلم روانی

"سکانس ب و س ه های حذف شده " از فیلم سینما پارادیزو

 "سکانس کتک خوردن ملنا " از فیلم ملنا ، که البته به اعتقاد بنده این فیلم دست کم دارای چهار سکانس بی نظیر است و شخصا گمان میکنم تورناتوره استعداد عجیبی در خلق چنین سکانسهای ماندگاری دارد.

"سکانس پایانی فیلم محله چینی ها " که با بهره گیری بی مانند از صداها آن را برای همیشه در ذهن ثبت میکند !

اما در فیلم دکتر ژیواگو اثری از چنین سکانسهای طلایی نیست ! البته به شخصه از دو سکانس بیشتر لذت بردم که به رغم زیباییشان در حد و اندازه سکانسهای مزبور نمیتوانند باشند و آن یکی "سکانس  خاک سپاری مادر ژیواگو" ست و دیگری "مرگ خود ژیواگو "!

در این فیلم البته بازی جرالدین و عمر شریف را بسیار پسندیدم . موسیقی فیلم را هم میتوان به عنوان اثری مستقل ستود و بارها بدان گوش سپرد .

 نقش کاماروفسکی به شدت برایم تهوع آور بود علی الخصوص بازیگرش ! که همین نشان دهنده موفقیت وی در خلق این کاراکتر است. ضمن اینکه این نقش منفی از آن دست نقشهایی نیست که آنقدر مخاطب را جذب کند که گاه آن را هم پای قهرمان فیلم بلکه هم بیشتر دوست بدارد. کاماروفسکی یک کاراکتر منفی نفرت انگیز است !

تهیه کننده این فیلم هم جناب کارلو پونتی است کسی که یکی از بزرگترین ستارگان تاریخ سینما یعنی سوفیا لورن را کشف کرد .

در هر حال تماشای این فیلم برای من لذت بخش بود و من دیدن آن را به دوستان علاقه مند به سینما و دوستان علاقه مند به فرهنگ و ادبیات روسی توصیه میکنم . در آخر دیالوگی از فیلم :

                       اگر مردم عاشق شعر  باشند

                       عاشق شعرا هم خواهند شد

           و هیچ ملتی به اندازه روسها عاشق شعر نیست

                                           با درود 

                                                        هانا اشمیت




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۱۱/۹ عصر ۰۳:۲۹

Gran Torino


گرن تورینو

[تصویر: 1422520664_5616_dff7b21a6e.jpg]

کشور: آمریکا

سال: 2008

مدت: 116 دقیقه

کارگردان: کلینت استوود

هنرمندان: کلینت استوود(والت کوالسکیبی وانگ(تائو وانگ لورآنی هر(سو لوردریما والکر(اشلی کوالسکی، نوۀ والتکریستوفر کارلی(پدر یانوویچ)

[تصویر: 1422530653_5616_c418afdd9d.jpg]

داستان: والت کوالسکی از کهنه سربازان جنگ کره است که اخیراً همسرش را از دست داده و تنها در حاشیۀ شهر جایی که اکنون بیشتر مأمن خارجی هاست، زندگی می کند. او اعتقادات مذهبی چندان قوی ای ندارد و فردی تندخو و افسرده است و بویژه از کره ای ها تنفر دارد. کشیش کلیسای منطقه پدر یانوویچ به والت می گوید که همسرش آرزو داشته ، منزلش وقف کلیسا شود، امّا والت باور نمی کند. در همسایگی والت خانواده ای تایلندی زندگی می کنند که والت برای آنها تفاوتی با کره ای ها قائل نیست. فرزندان والت و نوه هایش به او اهمیتی نمی دهند و تنها در صدد تصاحب اموال اویند. والت علاوه بر خانه اش، خودروی گرن تورینو ساختۀ 1972 کارخانه فورد را دارد که عتیقه محسوب می شود. نوه او، اشلی، که دختری ولنگار و منفور پدربزرگ است از والت می خواهد که گرن تورینو را به او بدهد امّا والت نمی پذیرد.

[تصویر: 1422529844_5616_c0187bb399.jpg]

همسایه های تایلندی او را برای مهمانی خانوادگیشان دعوت می کنند که موجب کنجکاوی والت در مورد فرزندان این خانواده، تائو و سو و کاهش تنفر او نسبت به آنها می شود. شبی نوجوان تایلندی همسایه (تائو وانگ)به اجبار پسر عموی خلافکارش برای سرقت خودروی والت وارد گاراژ منزل او می شود، امّا والت او را در حین دزدی غافلگیر می کند و جوانک می گریزد.

روزی والت در حین رانندگی با وانتش متوجه مزاحمت چندین جوان ساهپوست برای سو می شود که با کشیدن هفت تیر، سو را می رهاند.

این دو نوجوان تایلندی برای والت جای فرزندان و نوه های بی محبتش را گرفته اند. والت کم کم عصبانیت خود را از محیط اطراف فراموش می کند و حتی سعی می کند با اعتراف نزد کشیش جوان، بار گناه خویش را بکاهد.

روزی والت متوجه می شود پسر عموی سو، او را مورد آزار قرار داده و تهدیدی برای آنهاست. والت شبانگاه به محل زندگی این فرد می رود و سعی می کند با بردن دست خود به زیر کتش و تهدید آنها به این که اسلحه دارد، آنها را بترساند، امّا آنها او را با گلوله مضروب و به قتل می رسانند.

در جلسۀ قرائت وصیت نامۀ والت، فرزندان و نوه هایش که مطمئنند همه اموال او را تصاحب می کنند در کمال تعجب می بینند، والت منزلش را وقف کلیسا کرده و اتومبیلش را به تائو وانگ بخشیده است.

استوود مطمئناً این فیلم را برای گیشه نساخته است و سعی در استفاده از بازیگران غیر حرفه ای و یا حداکثر تلویزیونی داشته است. تهیه کنندۀ فیلم نیز خودش است. به نظر می رسد وی در سال های پایانی عمرش سعی در ایفای نقشی جدید در سینمای آمریکا به عنوان منتقد فرهنگی و اجتماعی دارد. او در این فیلم سعی دارد بی هدفی، فساد و خشونت فراگیر در بین آحاد جامعۀ آمریکا و تنهایی و افسردگی سالخوردگان را به تصویر بکشد.

در پست ارزشمند پیشین، موسیقی آغازین فیلم دکتر ژیواگو ساخته موریس ژار که بسیار تحسین برانگیز است از قلم افتاده بود که با کسب رخصت از بزرگواران اینجا قرار می دهم.




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - پیرمرد - ۱۳۹۴/۵/۱۶ عصر ۱۰:۵۵

این پست را برای تقدیر از زحمات جناب کورت اشتاینر که سعی وافری در احیای دوران خوش کودکی دارند، قرار می دهم.

پیتر پن

مقدمه: این شخصیت توسط نویسندۀ اسکاتلندی سر جیمز ماتیو باری در سال 1902 در قطعه ای از رمان پرندۀ کوچک سپید ایجاد شد.بعداً این شخصیت در قالب شخصیت اصلی داستان کودکی که هیچ گاه بزرگ نمی شود، ارائه شد. باری پس از مجالست با فرزندان یکی از دوستانش و تجربۀ دوبارۀ حس و حال کودکی به این شخصیت رسید.

[تصویر: 1438975518_5616_00dc0949a7.jpg]

کشور: آمریکا

سال: 1953

مدت: 76 دقیقه

کارگردان: کلاید جرونیمی

شرکت والت دیزنی در سال 1953 به کارگردانی کلاید جرونیمی و ویلفرد جکسون و همیلتون لوسکه این داستان را در قالبی آمریکایی به تصویر کشید.

وندی دختربچه ای است که پا به بلوغ گذاشته امّا هنوز در حس و حال کودکی است و نمی خواهد موقعیّت جدید را بپذیرد. در رؤیایی همراه با دو برادر کهترش به دنبال پیتر پن به سرزمین Neverland که در آن هیچ گاه کودکی پایان نمی پذیرد، سفر می کند. در آنجا همۀ شخصیت های داستان های کودکانه جمعند. کاپیتان هوک و دزدان دریایی، پری های دریایی و آسمانی، سرخپوست ها و ... و کودکانی مانند وندی که در آرزوی حفظ کودکی اند. وندی در آنجا کم کم در موقعیت های گوناگونی که از بچه های کوچکتر حمایت می کند، با احساس مادری آشناتر می شود و به مرحله ای از زندگی که در آن قرار گرفته آشناتر می شود و با تجربیاتی بیشتر با آن پس از این رؤیا مواجه می گردد.

[تصویر: 1438974150_5616_0138ec6be6.jpg]

امّا نکته ای که برای من آموزنده بود و مرا بر آن داشت که این پست را قرار دهم، این است که گاهی برای مواجهۀ درست با موقعیّتی که در آن هستیم، سرک کشیدن به آرزوهای پاک کودکی می تواند راهگشا باشد و دوست گرامی جناب اشتاینر در این راستا کمک شایانی به این سایت و کلّ جامعۀ ایرانی نمودند.




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - بانو الیزا - ۱۳۹۴/۸/۱۰ صبح ۱۰:۲۵

فیلم 12 مرد خشمگین رو که همتون دیدید ؟ نیازی به توضیح نداره که تاکید اصلی این فیلم قضاوت بود ، عنصری که شکل عادلانه ی اون از آغاز پیدایش بشر بسیار کمیاب بوده و کمتر کسی هست که وقتی عدالت واقعی رو با قلب و جان خودش بفهمه برای دفاع از اون جلوی همه ی افکار مخالف ( چه افراد ذینفع و چه افراد بیطرف ولی احمق و ترسو ) بایسته.

خب حالا این به کنار، فیلمی که من دیروز دیدم فیلمی باز هم بسیار معروف تو این زمینه ، اقتباسی از از یک رمان نویس مشهور بنام هال بری به اسم کشتن مرغ مقلد بود .

12

حالا بریم سر شرح این فیلم

داستان کشتن مرغ مقلد یا مرغ مینا در سه بخش دنبال میشد : بخش اولش با هنرنمایی سه کودک خردسال و تعقیب و گریز های اونها به دنبال شخصی بنام بو رادلی که در همسایگی اونها  زندگی میکرد درفضایی کاملا تعلیقی دنبال میشد  و بیننده هم پا به پای این سه کودک به دنبال نتیجه ای بود که این سه کودک دنال میکردند ، که در نهایت موفق نشدند شخص بو رادلی رو ببینند و پی به حقیقت وجود اون ببرند ولی با پیگیری پدر خودشون که وکیل بسیار خوشنامی در اون منطقه بود بنام اتیکون فینچ ( با بازی هنرمندانه گری کوری پک ) سر از دادگاهی در میارن که د راون فردی سیاه پوست به جرم تجاوز به زنی سفید پوست مورد محاکمه قرار گرفته و در این بین تنها فردی که حاضره از اون شخص دفاع کنه ، پدر بچه ها یعنی همون وکیل خوش قلب و متمدن آقای فینچ هست.

و اما بخش دوم که بخش مورد علاقه ی من بود قسمت مربوط به دادگاه تام رابینسون همون سیاه پوستی که نه به جرم متجاوز بودن که متجاوز هم نبود بلکه به جرم سیاه پوست بودن اینطور همه ی افکار رو روبروی خود می دید و در جایی که به کمک وکیل همه ی شواهد و مدارک به نغع اون نشون داده شد ولی باز هم هیات منصفه رای رو بر علیه اون مرد صادر کرد .( که ای کاش تو این هیات منصفه هم شخصی مثل هنری فوندا تو 12 مرد خشمگین وجود داشت تا ندای وجدان اون افراد رو بیدار کنه )

32

در بخش سوم چند اتفاق مهم میفته که داستان ما رو تکمیل میکنه : ابتدا تام رابینسون (سیاهپوست ) که فهمید با وجود این طرز فکر نا عادلانه هرگز به حق خود نخواهد رسید تصمیم به فرار میگیره که توسط باب ایول کشته میشه .

سپس باب ایول به دو فرزند وکیل حمله میکنه و قصد آزار وکیل و زهر چشم گرفتن از اون رو داره که دیگه جرات نکنه خلاف افکار عمومی قدمی برداره  ، اما یک نفر اون رو میکشه و به این کارش پایان میده .

اون کسی نبود جز بو رادلی

43

اولین نقش آفرینی رابرت دووال ( تام هگن محبوب من در خانواده کورلئونه ) ، در عین زمان بسیار محدود و بدون دیالوگ بسیار تاثیر گزار تر از اون چیزی بود که تصور میکردم و منجی آقای وکیل و فرزندانش میشه و یک پایان خوشی رو برای بیننده رقم میزنه .

حالا مرغ مقلد تو این فیلم کی بود؟ طبق برداشت شخصی خودم میگم که سه نفر قهرمان این فیلم بودن : اول تام رابینسون که فردی صادق بود ولی قربانی بی عدالتی جامعه ی کوته فکر و نژاد پرست شد اما تا لحظه ی آخر عمرش با شرافت بود و آزادانه مرد.

دوم جناب فینچ با بازی عالی گری کوری که بحق جایزه ی اسکار رو از ان خودش کرد وبه  یکی از محبوبترین شخصیت های زندگی من تبدیل شد .شخصی که بدون شعارو  بدون ادعا مثل یک انسان عادل واقعی زندگی کرد .

43

سوم هم بو رادلی که در ابتدا موجب وحشت اون بچه ها شده بود ولی در انتها نشون داد که درسته که عقل درست و حسابی نداره ولی وجدانی داره بسیار بزرگتر از قاضی دادگاه و بقیه ی انسان ها.

ببخشید خیلی طولانی شد ولی ازون فیلمهای تاثیر گذار زندگی هر شخصیه که باید حتما ببینه و هر چی بیشتر از زمان فیلم میگذره بیشتر به ارزش های اون پی میبریم:ttt1




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - سوفیا - ۱۳۹۴/۸/۱۱ عصر ۰۶:۲۳

(۱۳۹۲/۶/۸ عصر ۱۰:۱۴)اکتورز نوشته شده:  

...

" زیگموند فروید " یا ( فروید ، عشق مخفی ) / ساختهء جان هیوستون ( کارگردان شاهکارهایی همچون شاهین مالت و... )

در سال 1958 جان هیوستن فیلم ساز امریکایی از ژان پل سارتر می خواهد تا دربارۀ فروید و دستاوردهایش در علم روان کاوی فیلم نامه ای بنویسد . سارتر پیشنهاد را می پذیرد و یک سال بعد فیلم نامۀ قطوری تحویل می دهد که به قول هیوستن : پهن و زمخت بود، مثل ران های من / . 
هیوستن تقاضا می کند تا قسمت هایی حذف یا تغییر داده شود . نسخۀ دوم نیز ، با همان انشای سارتر، حجیم و قطور می شود.
فیلم سرانجام در سال 1961 با عنوان ” فروید ، امیال پنهان ” با هنر نمایی مونتگمری کلیفت در نقش فروید، به نمایش در می آید.

...

فیلم جالبی بود .. من قبل از دیدن این فیلم ، رمانی  از اروینگ استون با عنوان شور ذهن رو خونده بودم که زندگینامه ی فروید رو تا زمان مرگش روایت میکنه

 فکر میکنم اگر کسی بدون داشتن اطلاعاتی اندک از نظریات فروید فیلم رو ببینه تقریبا" چیزی متوجه نمیشه و فیلم مفهوم خاصی براش نداره و البته نمیتونه خیلی جذاب باشه چون خیلی خلاصه و گذرا به نتایج تحقیقات فروید خصوصا در رابطه با نظریه های ریشه ی تمایلات جنسی و عواقب سرکوب اون و همچنین  نظریه ی جنجالی عقده ی ادیپ پرداخته




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - دزیره - ۱۳۹۴/۸/۲۱ عصر ۰۶:۱۱

wait until dark / تا تاریکی صبر کن

کارگردان: ترنس یانگ

محصول 1967

  سوزی ( ادری هیپبورن ) زن زیباییست که همسرش  سَم را عاشقانه دوست میدارد و البته نابیناست . او در یک تصادف نابینا شده و سم همسریست که نابینایی سوزی را اصلا در نظر نمی اورد و مدام از او میخواهد که کارهایش را خودش انجام دهد و از هیچ کس کمک نخواهد حتی از گلوریا دختربچه ساکن طبقه بالا که به خانه انها رفت و امد میکند.  اصرار سم بر مستقل بودن سوزی حرص او را در میاورد. این که ایا او (( حتما باید قهرمان زنهای کور دنیا باشد؟! ))

  طی یک اتفاق، عروسکی که شیئ با ارزشی را در خود جای داده است، به دست سم می افتد و سم ناچار ان را به خانه میاورد و گلوریا، یواشکی و از روی شیطنت برش میدارد تا با ان بازی کند.

  تبهکار ( الن ارکین ) خطرناکی که به دنبال عروسک است با دو کاراگاه دیگر دست به یکی میکنند و با طرح یک نقشه شیطانی که پایه و اساس ان نابینایی سوزیست، با ورود به خانه وی و اجرای نقش های متفاوت او را عملا به بازی میگیرند تا بتوانند از جای عروسک مطلع شوند. انها این گونه تداعی میکنند که عروسک متعلق به زنیست که سم با وی در اتباط بوده است.

  اما ظاهرا تنها چیزی را که دست کم میگیرند هوش سوزی است. هرچند یکی از کاراگاهها که از دیگران معقول تر و منصفتر است اظهار میدارد که تا به حال با چنین زنی مواجه نشده . سوزی نهایتا با تبهکار اصلی تنها میماند و با شکستن  تمام لامپها و چراغ های خانه در تاریکی به مقابله با او میپردازد....

  کل داستان در اپارتمان سم و سوزی و تقریبا در یک شبانه روز اتفاق میافتد و ما تنها چند نمای کوتاه از بیرون خانه و خیابان روبه روی ان میبینیم. سم را فقط در ابتدا و انتهای داستان میبینم. او در عکاسخانه اش به کار مشغول است و با تمهید کاراگاه قلابی از خانه دور نگه داشته میشود.

  معمولا عادت کرده ایم که ادری هیپبورن را در نقش های معصومی بببینیم که سادگی بیش از حد به ان شیرینی بخشیده است اما در این فیلم با ادری هیپبورنی متفاوت روبه رو هستیم. با چشمهایی که اگر چه نابیناست اماسرشار از هوشمندیست و ادری  به زیبایی از پس ایفای نقش ان برامده و همین است که فیلم را متمایز میکند.

  wait untill dark تریلر جذابیست که بیننده را تا انتها با خود همراه میکند و برای من تا حد بسیاری یاداور فیلم زیبای کاراگاه و همین طور فیلم ام را به نشانه قتل بگیر بود.  این فیلم و فیلم نامه ام را به نشانه قتل بگیرِ هیچکاک،  هر دو بر اساس داستانی از  frederic knott ساخته شده اند.




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - بانو الیزا - ۱۳۹۴/۹/۴ عصر ۰۴:۲۳

یکی از فیلم هایی که اخیرا دیدم فیلم بسیار تاثیرگذار ، کامل و بی نقص محاکمه در نورنبرگ بود با بازی درخشان چند تن از بهترین بازیگران سینما از جمله اسپنسر تریسی و برت لنکستر و به کارگردانی استنلی کرامر بزرگ که قبلا از این کارگردان بزرگ فیلم حدس بزن چه کسی برای شام می آید رو دیدم که در اون هم اسپنسر بازی درخشانی از خودش به نمایش گذاشته  بود .

داستان این فیلم برمیگرده به اتفاقات پس از جنگ جهانی دوم و دادگاهی که در شهر نورنبرگ برگذار شد که در اون چند نفر از قضات برجسته ی دوران جنگ که هر کدوم به نوعی در جنایات هیتلر سهیم بودند ، مورد بازجویی و محاکمه قرار گرفتند که به تناسب سنگینی جنایاتشون مورد مجازات قرار بگیرن.

مساله ی مهم در این فیلم که خیلی توجه من رو جلب کرد نوع بیان روایت فیلم بود که سرشار از اطلاعات و داده هایی بود که شاید برای خیلی از بیننده های سینما تازگی داشت . چرا که عموما در اکثر نقاط جهان وقتی حرف از جنگ جهانی دوم پیش میاد ناخودآگاه تمرکز همه به سمت یهودیان از بین رفته به دست دولتمردان اروپایی میره و کمتر کسی به جمعیت چندین میلیونی کشته شده از سرتاسر اروپا توجه کنه که این قضیه برمیگرده به همت مضاعف یهودیان در نشر کتب مربوط و همچنین نمایش فیلم های فراوون در زمینه ی هلوکاست .

دادگاهی که ما شاهدش هستیم بی نظیره ،

بخاطر وجود اسپنسر تریسی و بازی درخشان در نقش قاضی دادگاه ،

20000

ریچارد ویدمارک در نقش دادستانی که برای برقراری عدالت هرگز عقب نشینی نمی کنه و خیلی خونسرد با نمایش مدارک و مستندات پیش میره ،

5454

ماکسیمیلیان شل در نقش وکیل مدافع قضات مجرم که به حدی پرشور و حرارت به دفاع از متهمین می پردازه که گهگاهی بیننده حتی با اون افراد متهم حس همدردی می کنه و کاملا حق رو به اونها می ده

5454

و در نهایت اجرای درخشان برت لنکستر در نقش ارنست یاونینگ متهم اصلی این دادگاه که در اکثر دقایق دادگاه به نشانه اعتراض کاملا سکوت کرده بود ولی در انتها با یک اجرای درخشان به دفاع از اعتقادات خود پرداخت و یکبار دیگر شایستگی خودش رو نشون داد.

5454

می تونم به جرات بگم تک تک سکانس های فیلم کاملا منطقی و حساب شده تهیه شده بود و به حدی تاثیر گذار بود که من به شخصه گذشت زمان سه ساعته ی فیلم رو اصلا حس نکردم و کاملا محو عملکرد عالی تک تک بازیگران این فیلم و فیلمبرداری عالی و همچنین فیلمنامه ی بی نقص که به طرز عالی وقایع رو نشون می داد ، قرار گرفتم .

پخش تصاویر از جنایاتی که علیه تمام اقشار مردم جنگ زده ی اون دوران صورت گرفته بود نقطه ی عطف و بهترین بخش این فیلم بسیار زیبا بود .

5454




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - کنتس پابرهنه - ۱۳۹۴/۱۱/۱۳ عصر ۰۴:۳۶

هیچکاک هیچ وقت کارگردان محبوب من نبوده است. بارها به تماشای فیلم هایش نشسته ام و هیچ کدام به دلم ننشست. اما این دو فیلمی که اخیرا دیده ام (بدنام و پنجره پشتی) را دوست داشتم.مخصوصا پنجره پشتی فیلم بسیار خوبی بود. به نظرم بهترین فیلم هیچکاک است. من شخصا شیفته فیلمهای کم کاراکتری هستم که در فضای بسته و لوکیشن محدود قصه شان را روایت می کنند. مثل دوازده مرد خشمگین و همین پنجره پشتی. جیمز استوارت را قبل تر به خاطر بازی در فیلمهای سرگیجه و زندگی شگفت انگیز است شناخته بودم  اما در این فیلم فهمیدم چه اعجوبه ای ست. تمام بار فیلم را بر دوش گرفته و بازی بی نظیرش مخاطب را به وجد می آورد. جادوی این فیلم از همان سکانس ابتدایی آغاز می شود. همان سکانسی که دوربین، گربهٔ همسایه را دنبال میکند و بعد تمام پنجره هایی را نشان میدهد که قرار است در ادامه در قاب آنها شاهد ماجراهایی باشیم.

شاید قصهٔ اصلی، قتل زن همسایه باشد اما نمی شود از کنار داستانهای دیگری که در قاب پنجره ها روایت می شوند ساده گذشت. دنبال کردن زندگی آن زن تنهایی که به افسردگی دچار شده و در آخر تحت تاثیر آهنگ موسیقیدان جوان قرار می گیرد و از خودکشی منصرف می شود, ماجراهای عاشقانهٔ دخترک رقاص و دیدن آن تازه عروس و دامادی که روزهای اولیه زندگی شان را آغاز کرده اند, همه و همه پر است از ایده های نو و خلاقانه که به جذابیت فیلم کمک شایانی می کند. در این فیلم هیچکاک که همیشه کارگردانی مولف بوده با زیرکی ثابت کرده می تواند متفاوت تر از همیشه باشد و در ژانر مورد علاقه اش چنین فیلم نابی خلق کند.

رابطهٔ جف (جیمز استوارت) و لیزا (گریس کلی) نیز از دیگر قسمتهای جذاب فیلم است. جف مردی با افکار مدرن است و با اینکه لیزا را دوست دارد از ازدواج واهمه دارد. در مقابل لیزا دختری زیبا, باهوش و احساساتی ست  که به خاطر خوشحالی جف دست به هر کاری می زند. حتی وقتی احساس می کند جف ماجراجویی را دوست دارد و به ناپدید شدن زن همسایه شک برده است, مثل یک کارآگاه جف را در این ماجرا یاری می کند.

یکی دیگر از نکات جالب فیلم نحوهٔ رو به رو شدن جف با قاتل است. جف که عکاس خبری ست و ابزار کارش چیز دیگری جز دوربین نیست، در تمام مدت با همین وسیله مرد همسایه را زیر نظر می گیرد. در صحنه ای که مرد همسایه وارد آپارتمان جف می شود, باز هم می بینیم که تنها سلاح جف برای دفاع از خود فلاش دوربینش است. در این سکانس، بازتاب پیاپی نور فلاش، مانند رها شدن گلوله از اسلحه, قاتل مزبور را عصبانی و کلافه می کند و این تمثیل نشان از زیرکی کارگردان دارد که حتی سلاحِ قهرمانِ فیلم با شغل او رابطهٔ نزدیکی دارد. قطعا اگر کاراکتر فیلم شغل دیگری داشت ابزارش برای کشف قتل و دفاع از خودش به فراخور شغل او تغییر می کرد.

فیلم به بهترین شکل ممکن روایت می شود و مخاطب را میخکوب می کند. تنها چیزی که توی ذوقم زد پایان بندی فیلم بود. نمی دانم کارگردانان آن زمان جسارت ساختن پایان بندیهای متفاوت تر را نداشتند یا مخاطب آن دوره پایان های ساده تری را که در آن تمام قضایا حل و فصل می شوند بیشتر دوست داشته است.(اصلا یکی از دلایل علاقهٔ من به شخصیتِ اینگرید برگمن وجه تشابه مان در این موضوع است. اینگرید هم از تصنعی که در اکثر فیلمهای هالیوودی وجود داشت و پایان بندی هایِ مطابقِ سلیقه و میل مخاطب، شاکی بود. فکر می کنم به همین دلیل بود که تا این حد شیفتهٔ سینمای ایتالیا و روبرتو روسلینی شد.)  یکی از پایان بندی هایی که در ذهن من بود از این قرار است که جف و مخاطب با چند نشانهٔ کوچک و زیرکانهٔ کارگردان مطمئن شوند که مرد همسایه همسرش را به قتل رساند اما پلیس و دیگران به هیچ وجه حرفش را باور نکنند و او را بی گناه بدانند و قاتل مثلا با کشته شدن در تصادفی که جف از پنجره شاهدش است مجازات شود...

در این فیلم مثل همیشه شاهد هنرنمایی هیچکاک به عنوان بازیگر نیز هستیم :) هیچکاک در این فیلم در نقش مردی ظاهر می شود که در آپارتمان مقابل مشغول کوک کردن ساعت است.




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - بانو الیزا - ۱۳۹۴/۱۱/۱۵ صبح ۰۹:۵۳

من آنه فرانک رو نمی شناختم و راجع به فیلمش هم چیزی نشنیده بودم . تا اینکه در یک مبحث فیلمنامه نویسی به عنوان یک مثال جالب برای شخصیت پردازی و تضاد بین شخصیت ها و چالش بین اونها که موجب جذابیت داستان میشه ، فیلم خاطرات انه فرانک نام برده شد و من هم بلافاصله بخاطر علاقه زیاد به مساله شخصیت پردازی در داستان و با توجه به سال ساخت این فیلم که مربوط به سال 1959 ( مناسب من کلاسیک پرست ) بود  . همون روز این فیلم رو تهیه کردم و تا آخر شب علی رغم خستگی پس از کار به تماشای اون نشستم که الحق و الانصاف خستگی من رو به در برد.

فضای جنگ جهانی و رو تصور کنید که در اون دوتا خانواده ی یهودی برای حفظ جان خودشون مجبور به پناه گرفتن در طبقه ی بالای کارگاه یک فرد مهربان و نیکوکار مسیحی می شوند.

دوتا خانواده جمعا هفت نفر به اضافه یک دکتر دندانپزشک که در اواسط داستان به اون جمع ملحق میشه .هشت فرد با ویژگی های اخلاقی و شخصیتی متضاد همگی مدت زمان دو سال کامل رو در یک طبقه مسکونی با هم سپری می کنند . در حالی که نه تنها حق بیرون رفتن از اون مکان رو به هیچ عنوان ندارند بلکه حتی از پنجره هم حق بیرون نگاه کردن رو ندارن.

4

روزها که کارگران مسیحی در طبقه پایین مشغول به کارند تا حدود 6 بعد از ظهر نه حق حرف زدن دارند نه استفاده از آب ، نه راه رفتن و خلاصه از صبح تا غروب کوچکترین صدایی نباید از این طبقه به بیرون درز کنه که مبادا موجب فاش شدن محل اختفای این افراد و از دست رفتن جانشون توسط نیروهای گوش بزنگ نازی ها که مدام در خیابون های اطراف پرسه می زنند بشه.

چقدر زیبا بود! چقدر زیبا!!

. خانواده فرانک دارای دو دختر به نام های آنه و مارگریت با خلق و خوی کاملا متضاد : مارگریت دختر بزرگتر و آرام با مادر خود رابطه ی صمیمی داره و آنه بر خلاف خواهر با مادر رابطه خوبی نداره و بیشتر با پدر خودش یعنی فرانک درد دل می کنه . از طرفی خانواده ون دال یک زن و شوهری هستند که هرگز با هم سازگاری ندارن و همچنین پسری بنام پیتر که اصلا علاقه ای به ارتباط با اطرافیان خودش نداره. این ها انسانهایی از جنس من و شما بودند . شخصیت های واقعی اما متفاوت . پر از بدی ها و خوبی ها. ولی همه ی اونها در یک چیز مشترک بودند : حفظ  جان و تلاش برای بقای زندگی. و این چیزی بود که رفته رفته اونها رو به هم نزدیکتر و وابسته می کرد.

1212

هر بار که احتمال لو رفتن این خانواده وجود داشت  و جون این خانواده به خطر می افتاد ، من دچار استرس و دلهره ی عجیبی می شدم . اصلا یادم رفته بود که مشغول تماشای فیلم هستم و دلیلش هم فضاسازی بسیار عالی فیلم بود . کاملا غرق در صحنه های هیجانی و دلهره آور و در کنار اون لحظات زیبایی که کمی بعد از هر بار دلهره بوجود میومد می شدم .

سه ساعت طول کشید. اما هیچ وقت دوست نداشتم تموم بشه . شخصیت انه دختر کوچک خانواده ، بسیار پرحرف ، خلاق و باهوش و کمی هم بی پروا و لجباز با اون تن صدای زیبا مشابه صدای مریم شیرزاد خودمون ، یک شیرینی خاصی به این فضا داده بود . همچنین پدر آنه یعنی فرانک هم که در تمام این مدت با دختر کوچکش همانند یک دوست همراهی می کرد و اجازه نمی داد آنه ی ته تغاری بابا مثل بقیه تحت تاثیر سایه مرگ وحشتناک اون ایام قرار بگیره  . و مدیریت کاملی رو ارتباط اعضای اونجا با هم و کنترل اوضاع داشت .

45

و چقدر جالب که در یک همچنین فضایی یک عشق زیبا هم بین آنه ( فرانک ) و پیتر (ون دام ) رخ میده و باز هم یک زیبایی در دل تلخی و وحشت حاکم بر فیلم . عشقی که سرانجام ...narahat

 5454

خاطرات آنه فرانک 1959

کارگردان: جورج استیونس

تهیه کننده : جورج استیونس

فیلمنامه‌نویس :فرنسیس گودریچ  ،آلبرت هکت

بازیگران:ملی پرکینس - جوزف شیلدکات- شلی وینترز - ریچارد بیمر - گاستی هوبر- لو جاکوبی- دایان بیکر

موسیقی :آلفرد نیومن

جوایز: 

 برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن

برنده جایزه بهترین کارگردانی هنری فیلم سیاه و سفید

برنده جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری

نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم

نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد

نامزد جایزه اسکار بهترین طراحی لباس

نامزد جایزه اسکار بهترین کارگردانی

نامزد جایزه اسکار بهترین موسیقی فیلم

همچنین بین 100 فیلم برتر تاریخ از منظر تاثیرگذاری این فیلم رتبه 18 رو در اختیار داره .

برای خود من که خیلی تاثیر گذار بود و پیام آور قدردانی از لحظات زندگی و خانواده و اطرافیان و باقی موهبت هاییه که  در اختیارمون قرار داده شده چرا که مرگ انسان کاملا غیر قابل پیش بینی و هر لحظه در کمین و فکر کردن به اون می تونه تمام زندگی و کارهای ما رو تحت الشعاع قرار بده...

و این هم آنه فرانک واقعی که این فیلم از روی خاطرات بر جای مونده از این دختر ساخته شده

45




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - ایـده آلـیـسـت - ۱۳۹۴/۱۱/۱۹ صبح ۱۲:۴۰

درود،

شاید به ندرت پیش بیاید، فیلمی را تماشا کنی که در واقع روایتگر زندگی فعلی خودت است، گویی که خود فیلم نامه ی آن را نوشته ای! در این مواقع، یک حس هم ذات پنداری عجیبی با کاراکتر فیلم پیدا می کنی و در این کشمکش بین خودت و کاراکتر فیلم، برخی لایه های پنهان شخصیتی خود را کشف می کنی...

"زندگیت خالی از هیجان است، در امنیت به سر می بری

می خوابی، غذا می خوری، راه می روی، به زندگی ادامه می دهی

همچون موشی آزمایشگاهی که توسط دانشمندی بی اعتنا در یک هزارتو رها شده است

نه سلسله مراتبی در کار است، نه ترجیحی

بی تفاوتیت یکنواخت است، مردی خاکستری که برایش رنگ خاکستری اصلاً ملال انگیز نیست."

دیالوگ هایی بود از فیلم "مردی که می خوابد" که در سال 1974 و توسط برنارد کوئیزان، برگرفته از رمانی به همین اسم، اثر جورج پرک ساخته شده است.

فیلم درباره پسر دانشجویی است که در یک اتاق کوچک زندگی می کند، پسری که به بی تفاوتی رسیده است، هیچ لذت و یا انزجاری برایش معنی ندارد، تنها کارهای روزمره خود را تکرار می کند. با کسی ارتباط ندارد، هیچ سخنی در فیلم نمی گوید و تنها راوی است که بیانگر حالات درونی اوست...

تماشای این فیلم، به این می ماند که جمله های یک کتاب را کسی دکلمه کند و آن را روی تصاویری مرتبط قرار دهند!

حال اینکه چه شده پسر به این وضعیت رسیده است، هیچ نمی دانیم. تنها تماشاگر زوال زندگی او و بی تفاوتیش هستیم. هیچ انتظاری، امیدی، هدفی و دغدغه ای ندارد، تنها مشغول گذراندن زندگی است، تنها تفریح او، گهگاهی بازی با کارت های بازی خود است که آن هم فقط جهت گذران وقت!

پس از تماشای این فیلم، احساس ترس عجیبی در من زاده شد، ترس از پوچی این زندگی! ساعتها غرق در اندیشه های خود، به شباهت های خودم و آن پسر فکر می کردم... هر قدر که لحظه ها از هم پیشی می گرفتند، وجه تشابه های بسیاری پیدا می شد، یک حس کرختی مبهم که حتی اجازه ی کوچکترین حرکتی را نیز به من نمی داد!




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - خانم لمپرت - ۱۳۹۴/۱۱/۲۶ عصر ۰۳:۰۱

عربسک  Arabesque

در دهه 60 استنلی دانن دو فیلم پرفروش و مشهور معما 1963 و عربسک 1966 را کارگردانی نمود که هردو در زمان اکران رکورددار فروش در گیشه بودند. گرچه منتقدان معما را بسیار پسندیدند و به عنوان یک اثر هیچکاکی از دانن مورد ستایش قرار دادند، اما عربسک شاید دارای جذابیتهای بصری بیشتری به عنوان یک فیلم تمام عیار جاسوسی-جیمزباندی و با تم تعقیب و گریز باشد.

دیوید پولاک (گریگوری پک) یک پروفسور استاد هیروگلیف است که قرار است مدتی را در دانشگاه آکسفورد بگذراند. وی از جانب منابع سری و متفاوت عربی طرف تماس قرار می گیرد تا یک نوشته مرموز هیروگلیف را رمزگشایی کند. یک تاجر مشکوک عرب (آلن بادل) و یک رهبر محترم سیاسی از خاورمیانه (کارل دورینگ)در رقابت برای کشف راز هیروگلیف هستند. در این بین معشوقه زیباروی تاجر عرب ، یاسمین (سوفیا لورن) هم یک مامور نفوذی و ستون پنجمی رقیب است که با پروفسور ماجراجو در یافتن هیروگلیف رمزی و رمزگشایی آن و انتقال پیام به رهبر عربی همکاری داشته و روابط حسنه ای برقرار می کنند!... نظیر آنچه در احوالات زیبارویان خطر پیشه در سری فیلمهای جیمزباند می بینیم.

پک که درفیلمهایش عمدتا بسیار عصا قورت داده نقش بازی می کند. اینجا بنا به اقتضای کاراکتر همان حالت خشک و رسمی را دارد اما با درگیر شدن پروفسور در ماجرای هیجان انگیز جاسوسی آنچنان در رل خود انعطاف و چابکی نشان می دهد که در قالب منعطف نقش بسیار جذاب می نماید. در جریان فیلم پروفسور به معشوقه تاجر و جاسوس دوجانبه یاسمین ازیر علاقه مند می شود. صحنه مخفی سازی پولاک در حمام توسط یاسمین یکی از طنزهای جذاب فیلم است که یاسمین شوخ طبع نیز چند بار به طعنه بدان اشاره می کند.

سوفیا لورن زیبا هم در نقش یاسمین با لباسهای دیور چنان می درخشد که در طول حضورش همواره تمام صحنه را از آن خود می کند. تبدیل یاسمین از یک معشوقه جذاب و لوند به یک جاسوسه خطرناک دوجانبه همراه با چاشنی طنز خاص دلنشین در میمیک چهره و چشمهای لورن و عشوه گریش بسیار دیدنی است.

اما نکته بسیار جالب و قابل تعمق در فیلم عربسک نشان دادن این واقعیت است که خاورمیانه آن دوران محل جمعی اراذل و اوباش و جنایتکار نیست. از یاسمین دختر عرب گرفته که شیک پوشیش چشم نواز است و سمبل یک جاسوس زن مدرن است، تا تاجر خطرناک ولی مبادی آداب عربی و بالاخره رهبر روشنفکر و دلسوز خاورمیانه که به دنبال یافتن یک راه حل مسالمت آمیز برای برخورد با مشکلات کشورش می باشد و علاوه بر اینها برخورد محترمانه و پر ارادت پروفسور پولاک به رهبر عرب و همدستانش همه در جهت اعتلای اعتبار اعراب است. این فیلم از بسیاری همتایان جاسوسی دهه شصتی خود که درباره جنگ سرد و جاسوس بازیهای روسهاست، از نظر سوژه و بازی پیشی می گیرد.

اینجا باید تقدیر ویژه ای از موسیقی هنری مانچینی به عمل بیاوریم. او سازنده موسیقی هر دو فیلم دانن معما و عربسک بود، گرچه در معما هم بسیار موفق عمل نمود اما موسیقی عربسک او با تلفیق تم عربی خاورمیانه ای با نتهای غربی بسیار شنیدنی و با شکوه از آب درآمده و فضای عربی فیلم را به بیننده القا می کند.

برای لذت بردن از فیلم انتظارات خود را کمی پایین بیاورید و اجازه بدهید دانن در طول فیلم شما را در تعلیق حیران کننده ای قرار دهد و هنرپیشگان عربسک هم شما را در بازی خطرناک و مهیج عشق، جوک و جاسوسی شان وارد نمایند.

 




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - جیمز باند - ۱۳۹۴/۱۱/۲۶ عصر ۰۶:۱۸

چه جالب!

همین پریشبی برای بار چندم داشتم همین فیلم را میدیدم. دلم هوس گریگوری پک کرده بود! بین فیلمهای توپهای ناوارون و این فیلم طبعا آرابسک / عربسک را انتخاب کردم. (البته با چاشنی سوفیا لورن!)

"آرابسک یا عربسک در لغت به معنای همان نقش اسلیمی خودمون میشه که معرف حضور شما است. نقش پیچ در پیچ درخت مانند که از مشخصه های معماری اسلامی است." و در ابتدای فیلم تیتراژی مانند فیلم معما میبینیم که فیلم را همانند معما معرفی میکنه که به نظر من در آن زمان کار جالبی بوده.

دقیقا به قول دوست ارجمند خانم لمپرت بگذارید فیلم شما را به هرجا که خواست ببرد.

یکی از صحنه های جالب فیلم برخورد اول پک و لورن است!

سوفیا لورن وارد میشه و سلام میکنه. پک فرورفته در ترجمه متن رمز شده است...

ابتدا خیلی معمولی سلام میده

سلام

و بعد متوجه میشه چه لعبتی جلوش وایساده

سلااام

سلااااام

سلااااام

تماشاگر کیف میکنه...:rolleyes:

دوبله فیلم هم خیلی روان و زیباست. صدای منوچهر اسماعیلی بجای پک و ژاله کاظمی بجای لورن بسیار بسیار شنیدنی شده.

پگ را بسیار دوست دارم. بسیار نجیب مانند گری کوپر است. با اقتدار بازی میکنه. از جنس خودمونه. یکی از خصوصیات او در هنگام صحبت کردن، اینه که لب و لوچه اش زیاد باز و بسته نمیشه.

تمرین کنید: سعی کنید جمله ای را بدون آنکه دهانتان زیاد باز و بسته شود بیان کنید. میشه مثل گفتار پک! یه تیکه از فیلمهایش را زبان اصلی ببینید. هنر اسماعیلی را هم متوجه میشید. این نکته را مدیر دوبلاژهای کار بلد میدانند.

پگ و لورن پس از اولین سلامشان در فیلم

و

مرسی خانم لمپرت:blush:




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - آلما - ۱۳۹۵/۳/۳۰ عصر ۰۱:۵۵

The Silence سکوت


آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم سکوت اثر برگمان بزرگ بود.

آنچه منو ترغیب به دیدن این فیلم کرد نظراتی مبنی بر بی معنی بودن و خسته کننده بودن فیلم بود و از اونجایی که اینطور نظرات در مورد فیلم های کارگردان های بزرگ منو کنجکاو میکنه که بدونم چرا اینطور فکر میکنن باعث شد با این که جز اولویت هام نبود ولی این فیلم رو ببینم.

فیلمی پر از مفاهیم و لایه های روانشناختی که لذت تماشای اون رو برای من به عنوان یک دانشجوی روانشناسی بسیار بیشتر کرد. در سرتاسر فیلم میشد رد پای نظریه پردازان بزرگ روانشناسی فروید، هورنای و آدلر رو مشاهده کرد. مطمئنم اگر کسی فرزند اول خانواده باشه به راحتی میتونه با کاراکتر استر همذات پنداری کنه ( حداقل برای من که این طور بود ).

اگر عده ای نتونستن با این فیلم ارتباط برقرار کنن به خاطر مفهوم روانشناختی هست که در لایه های زیرین فیلم قرار داره و تصویر تنها سطح و روبنا هست .

اگر در دو کلمه بخوام کل فیلم رو توصیف کنم میتونم بگم : در جستجوی محبت واقعی .

خلاصه فیلم :

استر (تولین) به همراه خواهرش آنا (لیندبلوم) و پسر ده‌ساله او، یوهان (لیندستروم) در راه مراجعت به سوئد با قطار، در شهری عجیب توقف کوتاهی دارند. تنشی تند و فرساینده میان خواهران وجود دارد .....

 




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - ال سید - ۱۳۹۵/۶/۱۵ عصر ۰۸:۴۴

در این ماه برخلاف ماه های دیگه فیلم های زیادی نگاه کردم از یازده یار اوشن (1960)گرفته تا داستان وست ساید و کلئوپاترا (زیرنویس)و رام کردن زن سرکش و...

ولی میخوام در مورد  فیلم کلئوپاترا محصول 1963که یک فیلم حماسی و عاشقانست  به کارگردانیجوزف ال منکیه بگم که از کار های آشنای دیگر اون میشه به کاراگاه ،جولیوس سزار و کنتس پا برهنهرو نام برد 

نسخه های با کیفیت متوسط این فیلم در دسترس بودن ولی به دلیل جلوه های ویژه باشکوهش نسخه 5گیگش رو تهیه کردم که کیفیت خوبی داشت

فیلم ابتدا با نمایش خصوصیات سزار با بازی (رکس هریسون ) و ازدواج با کلئوپاترا با (بازی الیزابت تیلورو مرگ سزار آغاز میشه و با عشق و مرگ آنتونی با (بازی ریچارد برتون) و کلئوپاترا به پایان میرسه

بازی ها متوسط بودن و جای کار داشتن ولی موسیقی فیلم که اثر الکس نورث بود بی نظیر بود به خصوص در سکانس های درگیری بین دو سپاه 

فیلم کشش خوبی داشت ولی باید اینجور فیلم هارو در سینما نگاه کرد تا تماشگر از فیلم 10 برابر لذت ببرد

به خوص با دوبله 

(به نظر من سینماها باید دوباره فیلم های کلاسیک را با دوبله سینماییشون پخش کنن اگه این طور بشه باور کنید فروش زیادی هم میکنن ولی چه کنیم که در سینما فیلم های جالبی پخش نمی کنند به قول سروان رنو : فیلم ها جنبه شعاری پیدا کردن به طوری که دیگر به اون ها فیلم نمی گن)

 این فیلم 4 ساعته(در اصل 5 ساعت) با هزینه بالغ بر 40 میلیون دلار ساخته میشه و در گیشه شکست میخوره(این فیلم پر فروش ترین فیلم سال میشه ولی به دلیل هزینه بسیار زیاد موفق نمیشه)

این فیلم موفق به دریافت 4 جایزه اسکار از جمله بهترین جلوه های ویژه ،بهترین طراحی لباس،بهترین طراحی هنری و بهترین فیلمبرداری در اون سال یعنی 1963 میشه که واقعا حقش بود فکر نمی کنم الآن هم که جلوه های ویژه کامپیوتری اینقدر پیشرفت کرده بشه باز هم  اون سکانس هارو بازسازی کرد، بکرانت های بسیار باشکوهی که  بازیگران در برابر آن ها مانند مورچه بودن

(متاسفانه دوبله این فیلم هم مانند دوبله اول بربادرفته در دسترس نیست اگر کسی دوبله این فیلم را دارد خیلی ممنون میشوم که در اختیار من هم قرار دهد)

 


برای دیدن تصویر در ابعاد اصلی بر روی آن کلیک کنید




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - ال سید - ۱۳۹۵/۶/۲۵ عصر ۰۹:۲۴

چند روز پیش فیلم ایندیانا جونز و آخرین سرباز جگ صلیبی رو دیدم (بهترین قسمت از چهارگانه ایندیانا جونزه و کمدی ترینشون  از گفته خود اسپیلبرگ )اینطور که متوجه شدم موسسه ای دوبله این فیلم رو پخش نکرده بود و توسط یکی از سایت های مشهور خریداری و پخش شده است

دوبله فیلم بسیار زیبا بود و گویندگان درجه یکی در آن گویندگی کرده اند مانند: مرحوم عطاالله کاملی ،مرحوم خسرو شایگان ، مرحوم صادق ماهرو ،چنگیز جلیلوند ،ناصر نظامی ، تورج مهرزادیان ، بهمن هاشمی و افسانه پوستی و...

خلاصه داستان:ایندیانا جونز در جستجوی جام زندگی بخشی است که پدرش در حین پیدا کردن آن مفقود شده است

Indiana Jones and the Last Crusade 1989

کاگردان :استیون اسپیلبرگ

بازیگران:

شون کانری

هریسون فورد

الیسون دودی

جولیان گلاور

دنهولم الیوت

و...

کشور سازنده:آمریکا

زبان:انگلیسی

داستان:جورج لوکاس،منو میس

زمان:127دقیقه

موزیک :جان ویلیامز

هزینه ساخت: 55،364،887

گیشه:474،170،000

 


(دیدن این فیلم زیبا رو با دوبله بسیار زیباترش به همه اعضای کافه کلاسیک پیشنهاد میکنم)




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۹۶/۱/۱۷ عصر ۱۱:۲۰

نبرد در کورال  

برت لنکستر - کرک داگلاس

در تعطیلات عید , در یکی از روزهای بارانی که مجبور بودیم در خانه بمانیم و طبیعت گردی را رها کنیم به صورت اتفاقی فیلم بسیار خوبی از یکی از شبکه های GEM (قطع الله فرکانسه ) تماشا کردیم. حتما می دانید که این امپراطوری Gem سر و ته ندارد. مثل مور و ملخ شبکه هایش ریخته و مخصوصا جماعت بیکار از خروس خوان سحر تا زوزه کشان گرگ در نیمه شب پای سریال های ترکیه ای آن نشسته اند.

خلاصه ما علی رغم مقاومت مهمان ها با همان روش دیکتاتوری همیشگی کانال ها را عوض کردیم تا اینکه در جم کلاسیک چشمانمان به جمال دو بازیگر مورد علاقه یعنی کرک داگلاس و برت لنکستر روشن گشت. فیلم را تا موقع ندیده بودم : نبرد در کورال با نام اصلی Gunfight at the O.K. Corral .. از آن داستان های شسته و رفته و کم شخصیت که می توان چند بار دید و لذت برد. حکایت آدم هایی که در زمان و مکان خاصی گیر افتاده اند و چاره ای ندارند جز اینکه از قلمرو خود دفاع کنند. خدا را شکر اینبار برت لنکستر و کرک داگلاس دشمن هم نبودند. گرچه دوست هم نبودند اما هوای همدیگر را داشتند.

داک هالیدی (داگلاس) یک هفت تیر کش بامرام و دوست داشتنی است که نمی خواهد درگیری درست کند اما با ورود گروهی گاوچران به شهر که باند رینگو هم با آنهاست دردسر برای اهالی شهر و از جمله کلانتر و مارشال شهر ( لنکستر ) آغاز می شود ....... جدال یا نبرد در کورال فیلم خوبی است با دوبله ای تمیز و زیبا ... دیدن آن برای کلاسیک دوستانی که همه فیلم های معروف را دیده اند و دیگر چیزی برای تماشا ندارند یک غنیمت است.

سروان رنو - کافه کلاسیک

نبرد کورال




RE: توصیف آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم ... - ال سید - ۱۳۹۶/۱/۲۲ صبح ۰۲:۰۲

(۱۳۹۶/۱/۱۷ عصر ۱۱:۲۰)سروان رنو نوشته شده:  

نبرد در کورال  

برت لنکستر - کرک داگلاس

این فیلم بهترین اثر ساخته شده توسط جان استرجس ه

و نکته جالب اینه که دوبله فیلم سال 1339 زمانی که منوچهر اسماعیلی به دبیرستان میرفته صورت گرفته

و با توجه به سخن کاربر نمونه رابرت میچم عزیز این فیلم در جریان دوبله مجدد بعضی فیلم های کلاسیک توسط زنده یاد امیر هوشنگ قطعه (درست نمیدونم)برای بار دوم دوبله شده و رل برت لنکستر رو چنگیز جلیلوند گفته




RE: آخرین فیلم کلاسیک که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۹۶/۲/۲ عصر ۰۳:۴۰

خب همانطور که در جعبه پیام هم نوشتم دیشب فرصتی دست داد تا دوباره فیلم در یک شب اتفاق افتاد -  it happened one night - جناب کاپرا را ببینم. بهانه دوباره دیدن آن این بود که نسخه جدید شرکت کریتریون و صدای دوبله این فیلم زیبا را پیدا کرده بودم. دو عاملی که لذت تماشای این فیلم را دوچندان کرد ؛

جای دوستان خالی... [تصویر: computer3.gif]

دوبله فیلم عالی بود. صدای چنگیز جلیلوند به خوبی بر چهره شیطنت آمیز پیتر (گیبل)  می نشنید. صدای خانم افسانه پوستی هم به نظر من از صدای خود کلودت کُلبرت بهتر است چون صدای کلبرت کلفت و تا حدودی مردانه است اما صدای خانم پوستی ظریف , زنانه و اغواگرانه است.  تنها عیب کار نبود باند صدای فارسی در تیکه های سانسور شده بود.

خوشبختانه با جستجویی که در بخش جستجو ( بالای کافه ) کردم متوجه شدم قبلا دو دوست نازنین یعنی آراگورن و خانم لمپرت عزیز مطالب خوبی درباره این فیلم و دوبله آن نوشته اند که لینک نوشته های این دو بزرگوار را در اینجا می گذارم.

غیر از کاراکتر گیبل و کلبرت , من از شخصیت پدر الی (کلبرت) خوشم آمد. پدر پولداری  که بر خلاف پدرهای کلیشه ای این نوع فیلم ها , واقعا به دنبال خوشبختی و شادی دخترش است نه چیز دیگر.

در یک شب اتفاق افتاد از آن نوع شاهکارهای کلاسیک است که بعد از تماشای آن حس خوبی دارید . انرژی بخش است. داستانی زیبا و بازیگرانی اسطوره ای. این فیلم جذاب و دارای سکانس های زیبا را حتما با نسخه criterion ببینید و لذت ببرید.

مطلب خانم لمپرت درباره فیلم

مطلب آراگورن درباره دوبله فیلم




RE: آخرین فیلم کلاسیک که دیدم ... - سروان رنو - ۱۳۹۶/۲/۱۵ عصر ۰۲:۱۲

دیشب فرصتی دست داد تا دوباره مهمان دنیای زیبای فیلم های کلاسیک شوم. این بار طبع ما بر یک فیلم جنگی قرار گرفت و قرعه به نام فیلم معروف پلی در دور دست  A bridge too far افتاد.

این فیلم که دوبله خوبی هم از آن در دسترس است شرحی حماسی-تاریخی از عملیات مارکت گاردن در جنگ جهانی دوم است. در ماه های آخر جنگ , متفقین که از دفاع سرسخت آلمان ها پشت خطوط زیگفرید و رود راین به ستوه آمده بودند تصمیم گرفتند گه با رخنه در پشت خطوط دشمن و در دست گرفتن پل های مهم  راین , راهی برای هجوم سریعتر به عمق خاک آلمان بیابند ؛ بک عملیات هوابرد با فرود انبوه چترباز . ژنرال مونتگمری و آیزنهاور هم موافقت خود را با این عملیات متهورانه اعلام داشتند.

بدین ترتیب در روز 17 سپتامبر 1944 بزرگترین عملیات هوابرد تاریخ با پرش بیش از 30 هزار نیروی کماندوی چترباز در مناطق مرزی آلمان و هلند آغاز شد. در ابتدا همه چیز خوب پیش رفت و آلمان ها غافلگیر شدند ؛ اما از بخت بد  , چتربازان  درست در جایی فرود آمده بودند که دو لشکر زرهی اس.اس (Waffen SS) در جنگل های همان نواحی در حال استراحت و تجدید قوا بودند.  نبرد خونینی در گرفت. متفقین سعی کردند از راه زمین نیروی کمکی بفرستند اما پیشروی آنها کند بود و نتوانستند به موقع خود را به سرپل ها برسانند.

نتیجه عملیات یک شکست کامل بود. بیشتر چتربازان کشته , زخمی و یا اسیر شدند .  این ناکامی باعث شد جنگ چندین ماه دیگر ادامه پیدا کند و  متفقین دیگر جرات استفاده از نیروی هوابرد را به صورت انبوه پیدا نکنند.

فیلم پلی در دور دست محصول 1977 به کارگردانی ریچارد آتن برو  , بر بخشی از این عملیات که برای گرفتن پل مهم آرنهایم است تکیه دارد. با آرشیوی از بازیگران بزرگ مانند شان کانری , آنتونی هاپکیز , رابرت ردفورد , جیمز کانجین هاکمن و ... خوبی  این نوع فیلم های اکشن این است که در زمانی ساخته شده اند که اثری از جلوه های کامپیوتری نبود و بیشتر افکت ها واقعی هستند. بازی شان کانری در نقش ژنرال روی اوگهارت درخشان است . سکانس های جالبی در طول فیلم وجود دارند.

فیلم با اینکه پایان تراژیکی دارد اما شما را غمگین نمی کند و حتی در برخی صحنه ها چاشنی طنز دارد. چیزی که فیلم را قوی تر کرده مشارکت دولت های پیروز جنگ در ساخت فیلم بوده است و از نظر امکانات فنی و جلوه های ویژه کمبودی در فیلم وجود ندارد. نکته مثبت دیگر رعایت بی طرفی است و بر خلاف دیگر فیلم های جنگی آن دوره , آلمانی ها را خنگ و گوشت دم توپ نشان نمی دهد. هر دو طرف جانانه می جنگند و تاریخ ساز می شوند.

 یک داستان واقعی , تاریحی ,اکشن و خوش ساخت با بازیگرانی خوب و دوبله زیبا .