تالار   کافه کلاسیک
بهارانه ... - نسخه قابل چاپ

+- تالار کافه کلاسیک (http://cafeclassic5.ir)
+-- انجمن: تالارهای عمومی (/forum-21.html)
+--- انجمن: شعر , ادبیات , داستان (/forum-54.html)
+--- موضوع: بهارانه ... (/thread-183.html)


بهارانه ... - Classic - ۱۳۸۸/۱۲/۲۹ صبح ۰۹:۱۵

مژده ای دل که  دگرباره بهار آمده است           خوش  خراميده  و با حسن  و  وقار آمده است
 به  تو ای  باد  صبا  می دهمت  پيغامی           اين پيامی است که از دوست به يار آمده است
شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد          آرزويی است  که از دوست  به يار آمده است

 

امیدوارم که سال نکویی برای تمام دوستان در پیش باشد. بد نیست به سبک مجله فیلم که نویسندگان بهاریه می نویسند ما نیز بهاریه های خود را در اینجا بنویسیم. البته برای پاسداشت زبان پارسی ، به جای کلمه بهاریه از واژه بهارانه استفاده کردیم. بهارانه نوشتن برای ما که سن سالمان به نویسندگان کهن سال مجلات سینمایی نمی رسد شاید کمی مشکل باشد . ما نه نوستالژی سینمایی داریم که مثل پرویز دوایی یا پرویز نوری و ... از جلوه سر در فلان سینمای بنویسیم و نه شانس تماشای فیلم های بزرگ کلاسیک را بر پرده بزرگ سینما  تجربه کرده ایم . دهه طلایی از نظر ما شاید فقط برنامه های مسحور کننده دهه 60 بود که از صفحه کوچک تلویزیون تماشا می کردیم اما به هر حال شاید نسل بعد از ما ، همین نیمه خاطره را هم نداشته باشد !

 




RE: بهارانه ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۱/۸ عصر ۰۷:۰۳

سال همگی خوش.

سال گذشته سرآغاز دوستی های زیبا بین کافه نشینان عزیزمان بود.

امیدوارم که از تعطیلات عید لذت ببرید . "lllo:heart:"lllo

توضیح عکس: این روزها همه به سیزده بدر می روند !




RE: بهارانه ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۱/۱۴ عصر ۱۱:۲۴

موضوع انشاء : تعطیلات عید خود را چگونه گذرانید ؟

 

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و آنان که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند انشای خود را آغاز می کنم . بهار فصل رویش گلها می باشد و در این فصل درختان شکوفه می دهند و گل ها باز می شوند . عید نوروز بسیار خوب است . ما در تعطیلات عید به دیدار اقوام و خویشان خود رفتیم.  . هنگام تحویل سال ما در کنار سفره هفت سین نشستیم و سال نو را با آرزوی موفقیت برای همه آغاز کردیم. در ایام عید تلویزیون برنامه های کودک زیادی پخش کرد و چون برنامه ها بسیار زیاد و متنوع بود من زیاد از خانه بیرون نرفتم. یکی از این برنامه ها فیتلیه ، عید تعطیله بود که برنامه خیلی تازه و خوبی بود. پدربزرگم می گوید که مجری این برنامه در زمان آنها هم همین اقای با همان ظاهر بوده است و عجیب است که هنوز پیر نشده است. برنامه جالب دیگر عمو پورنگ بود که برای ما بچه ها خیلی آموزنده است. من چیزهای زیادی از این برنامه یاد می گیرم.

در روزهای عید ، تلویزیون فیلم های سینمایی هم پخش می کرد که بسیار جالب بودند و برای کودکانی مثل من بسیار آموزنده بود. اما پدر و مادرم هنگام تماشای فیلم ها دائما غرولند می کردند که نمی دانم دلیل اش چه بود. در یکی از فیلم ها پدرم از لباس جدید بازیگر فیلم ایراد گرفت و مادرم حرف بد زد و بعد کانال را عوض کرد. من نمی دانم چرا بعضی ها از تلویزیون ایراد می گیرند. به نظر من که برنامه های خوبی پخش می کند. مخصوصا کانال های 31 و 40 که مادرم خیلی دوست دارد. تلویزیون ما خیلی خوب است و 40 اینج می باشد . من این تلویزیون را خیلی دوست دارم و بعضی وقت ها PlayStation خود را با اجازه پدر و مادرم به آن وصل می کنم. در اینجا انشای خود را به پایان می برم.

از این انشاء نتیجه می گیریم که به پدر و مادر خود احترام بگذاریم.

نظر آموزگار محترم:   خانم ......




RE: بهارانه ... - دلشدگان - ۱۳۸۹/۱/۲۱ صبح ۰۸:۴۹

جلوه رویت بهار و عید نوروز من است                               خنده زیر لبت نوروز پیروز من است

این همه تبریک سال نو به شوق روی توست                     دیدن رویت نگارا بهترین روز من است

 در مدرسه زندگی در کلاس دنیا و سر زنگ املاء یادمان باشد که برای محبت تشدید بگذاریم تا نیم نمره از محبت کم نشود .

تنهایی آدمها به عمق یک دریاست. اما برای پر کردنش یک لیوان محبت کافی است.




RE: بهارانه ... - Classic - ۱۳۸۹/۱/۲۱ صبح ۱۰:۲۲

(۱۳۸۹/۱/۱۴ عصر ۱۱:۲۴)سروان رنو نوشته شده:  

... یکی از این برنامه ها فیتلیه ، عید تعطیله بود که برنامه خیلی تازه و خوبی بود. پدربزرگم می گوید که مجری این برنامه در زمان آنها هم همین اقای با همان ظاهر بوده است و عجیب است که هنوز پیر نشده است.

ایناهاش ! اسمش مجید قناد هست. درسته !  20 سال پیش هم که ما کودک بودیم همین شکلی بود. نه پیر شده و نه جوون. حتی چند وقت پیش قلقلی ( همون دستیار لال آقای قناد ) رو هم در برنامه ای دیدم که اون هم اصلا تغییر نکرده بود ! به گمانم آب حیات یا چیزی شبیه به این رو پیدا کرده اند ! اینجا یک مصاحبه با ایشون هست.

در کل ،  نوروز امسال ، صدا وسیما یکی از ضعیف ترین سال های اخیر خودش رو گذراند. در نبود مجموعه های طنز عطاران و مدیری ، سریال های پخش شده دارای طنز سردستی و ضعیفی بودند و شاید فقط هر یکساعت یکبار کمدی کلامی یا موقعیت ساده ارائه می دادند. برنامه های کودک وضعیت قابل قبول تری داشتند ، گرچه اصلا با دهه طلایی 60 قابل مقایسه نیستند. در این میان برنامه مجید قناد (فیتیله ) یک سر و گردن از برنامه شلوغ و اعصاب خردکن !  عموپورنگ بهتر به نظر می رسید.




RE: بهارانه ... - بهزاد ستوده - ۱۳۸۹/۱/۲۱ صبح ۱۰:۳۲

سال و فال و حال و مال واصل و نصل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم ، فال نیکو،  مال وافر ، حال خوش

اصل ثابت ، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

   زمان ما مثل امروز پیک نوروزی نبود .از اول کتاب فارسی رونویسی می کردیم تا آخر کتاب

تغطیلات نوروزی صرف دید وبازدید می شد ومن همه فامیل را همراه پدر ومادرم می رفتم عید دیدنی که عیدی بگیرم  وآخر تغطیلات مشق عید بود و باید دو روز آخر باعجله رونویسی می کردم

رور سیزده بدر جای شما خالی میرفتیم باغ و خیلی خوش می گذشت   و کارتون رابین هود راهم روز سیزده بدر پخش می شد

یادش بخیر از مدرسه جیم میزدم می رفتم سینما وناچار بودم از جلو مغزه پدرم رد بشوم  وآن مسیر را سوارا توبوس می شدم

نتیجه اخلاقی

بچه بودم نفهم بودم جیم بودم زمکتب       انگار که لو لو خرخرکه است قلم و مرکب

درس هام را از بر می کردم مانند طوطی    صید مگس میکردم و مینداختم تو قوطی




[split] احوال پرسی دوستان و آشنایی با اعضاء جدید کافه - Classic - ۱۳۹۰/۱/۱ عصر ۰۲:۱۳

فرارسیدن عید ، و سال 1390 بر همه دوستان مبارک باد.

سالی پر از خوبی ، خوشی و پیروزی برای شما آرزومندیم.

 :heart:




RE: احوال پرسی دوستان و آشنایی با اعضاء جدید کافه - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۰/۱/۱ عصر ۰۴:۴۴

سلام بر همه دوستان و همراهان ...

فرا رسیدن نوروز و برخاستن طبیعت از خواب زمستانی و بر تن کردن جامه بهاریش رو به همه دوستان تبریک عرض میکنم و آرزومندم سال جدید سرشار باشه از شادکامی ، سلامت و آرامش برای خودتون و خانواده های محترم ...

در پناه حق ...




بهارانه ... - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۰/۱/۲ صبح ۰۲:۰۱

ای بس بهارها . . .

سالی دیگر گذشت...

بهاری دیگر رسید...

از سال 89 جز مشتی خاطره در یاد ما نمانده است که آن هم با گذشت زمان کم کم از خاطرمان محو می شود. همیشه وقتی  بهاریه های پرویز دوایی ، پرویز نوری ، کیومرث پوراحمد ، هوشنگ کاوسی ، آیدین آغداشلو و ... را در مجلۀ فیلم می خواندم ، تعجب می کردم. از اینکه آنها چنان حافظه ای دارند که اتفاقات 50-40 سال پیش را با تمام جزئیات به خاطر داشتند و می توانستند آنها را به روی کاغذ بیاورند. بعد با خودم می گفتم حتما اینها همه مشتی داستان هستند که آنها برای شیرین شدن کام خوانندگان مجله در ایام بهار از خود در می آوردند. مگر می شود؟! من خودم از دوران نوجوانی ام جز چند خاطرۀ مبهم چیزی به یادم نمانده است. اما امروز متوجه شدم که آنچه باعث می شود خاطره ها در حافظه ماندگار شوند "عشق" است. در نوشته های این اساتید ، عشق به سینما موج می زند. آنگاه حافظۀ خودم هم به کار افتاد. یاد بازی های دوران نوجوانی ام افتادم. برعکس سایر هم سن وسالان من که بازی های دوران نوجوانیشان ، فوتبال و به دنبال هم دویدن و توی سر و کله هم زدن و ... بود، بازی های من "فیلم بازی" بود. همیشه خودم را در نقش اول فیلم هایی که می دیدم می گذاشتم. فیلمهای پارتیزانی و پلیسی ، فیلمهای مورد علاقه من بودند.(به فیلم های وسترن هیچوقت علاقه نداشتم). حتی خوابهایم نیز سینمایی بود!

گذشت و با بالاتر رفتن سن و درس خواندن برای کنکور و قبولی در دانشگاه ، این عشق را در خودم کشتم. هرچند هنوز هم فیلم می دیدم. اما پیگیر جدی سینما نبودم. دوباره بعد از چند سال ، صندوقچۀ دلم را خانه تکانی کردم و این عشق کهنه را بیرون کشیدم.(قبلا گفته بودم که به چیزهای کهنه و زیرخاکی علاقه دارم!) اینبار احیاگر این عشق کهنه "مجله فیلم" بود.(جالب اینجاست که آشنایی با "فیلم" هم در بهار بود؛ شماره 186 ویژه نامه بهار 1375 با دو عکس از فیلم "گبه" روی جلد آن. چه شماره ای بود؟! چرا دیگر از این شماره ها خبری نیست؟ چرا "فیلم" به این روز افتاده؟)  

سالیان متمادی ، معتاد این مجله شدم. این ماهنامه ، همدم دوران دانشجویی و سربازی و بعد از آن شد. مطالب آن را می بلعیدم  و هر چند وقت یکبار شماره های قبل را دوره می کردم. غیر از آن هیچ مجله سینمایی دیگری را نمی خریدم. سایر نشریات سینمایی در مقابل "فیلم" ، برایم جلوه ای نداشت. ملاک و معیار فیلم دیدن برای من ، نقدهای نویسندگان آن بود. اگر از فیلمی بد تعریف می کردند آن را نمی دیدم. (هرچند بعدها فهمیدم اشتباه می کردم) بعضی شماره ها برایم پر از خاطره شد مثل شماره 200 یا شماره 221 با آن مقاله جنجالی بهزاد عشقی در مورد مرحوم فردین (مضحکۀ جهان پهلوان) یا شماره 222 درباره درگذشت سهراب شهید ثالث یا ویژه نامه درگذشت علی حاتمی (شماره 198 یا 199) یا جدل قلمی بین ابراهیم گلستان و جمشید اکرمی درباره فیلم این خانه سیاه است . خلاصه دورانی بود دوران دوستی من و "فیلم"!

اما ناگهان (یا شاید هم به تدریج) مجله اُفت کرد. بعضی از نویسندگان خوب آن قهر کردند ، برخی راهی سایر نشریات شدند یا برای خود نشریه زدند. محافظه کاری بیش از حد سه تفنگدار این مجله هم مزید بر علت شد تا مجله محبوب من دیگر محبوب نباشد. هر چه کردم خود را راضی کنم مجله ای را جانشین آن کنم دلم نیامد (هنوزم که هنوز است این کار را نکرده ام و همچنان طبق عادت آن را تهیه می کنم)

تا اینکه...

روزی به دنبال مطلبی در مورد سر آرتور کنان دویل بودم که اتفاقی وارد این کافه شدم و به قول معروف در یک نگاه عاشق آن شدم. رابطه من با مجله فیلم یکطرفه بود. اما این کافه جایی بود که من هم می توانستم در آن اظهار وجود کنم ، درددل کنم ، با کسانی که علاقه ای مشترک دارند تبادل نظر کنم و خلاصه اینکه "عشق" قدیمی ام را دوباره زنده کنم. اینطورشد که الان حدود 8 ماه است که مشتری دائم این کافه شده ام. در این مدت خاطرات تلخ و شیرین زیادی در این کافه داشته ام. از خاطرات شیرینم میتوانم به اولین اعتباری که گرفتم اشاره کنم که توسط  بانو ی بزرگوار به من داده شد و مرا برای حضور بیشتر و نوشتن بیشتر در کافه دلگرم تر کرد. هیچوقت این لطف ایشان را فراموش نمی کنم. خاطرۀ جالب دیگرم مربوط به روزی بود که منصور عزیز اولین تشکر را از یکی از نوشته های من به عمل آورد و آن روز برای اولین مرتبه احساس غرور کردم. همچنین دوستی ام با سم اسپید گرامی و درس هایی که از ایشان فرا گرفتم از خاطرات جالب دیگرم است. خاطرات تلخی هم دارم که مربوط است به دو بار قیلثر شدن کافه (که امیدوارم این "دو" هیچوقت "سه" نشود!) و همچنین کدورت هایی که گاهی اوقات بین اعضا بوجود می آمد.

دوستان و مدیران عزیز!

در سال جدید برای همه آرزوی موفقیت و شادکامی در کار و زندگی را دارم. آرزویم اینست که این کافه همیشه برقرار باشد.(هرچند که در وضعیت جاری ، آرزویی سخت محال به نظر می آید!) قدر این کافه را بدانید و در هرچه پربارتر کردن آن کوشش کنید.

عیدتان مبارک




RE: بهارانه ... - منصور - ۱۳۹۰/۱/۶ صبح ۰۸:۵۰

برایت از طلا تختی ، مسیری رو به خوشبختی ، برایت عمر نوحی را وقار همچو کوهی را ، برایت صبر ایوبی حیاتی مملو از خوبی ، برایت شاد بودن را فقط آزاد بودن را ، رفاقت را صداقت را محبت را دعا کردم

آغاز سال نو و فراررسیدن بهار طبیعت بر همه دوستان مبارک




یه بهار قشنگ تر... - بانو - ۱۳۹۰/۱/۶ عصر ۰۷:۲۱

امسال بهار قشنگ تره...یعنی سعی می کنم و آرزو که قشنگ تر باشه... نشستم تا نیمه های شب بولوار دلهای شکسته رو برای چندمین بار خوندم، اگه بگن توی نویسنده های امروز ایران قلم کی برات شیرین تره باورکنین می گم پرویز دوایی. سینمایی نویس باشه که باشه...! مهم اینه که نگاه خاصی داره به زندگی.... کی آخه این روزا میاد از معشوق دلشکنی که یه ذره هم بهت اعتنا نکرده قدردانی کنه و توی اوج نگهش داره، بشونش توی زیباترین نقاط خاطراتش و طلبکارش هم نباشه که دلم رو شکستی و نابودم کردی و فلان و بهمان و برای لحظه لحظه تنفس اون هوای عاشقانه خودش رو مدیون این "او" و اون حضور باشکوهش بدونه؟

همیشه عیدای قدیم.... ذهنم پر میشد از یاد یه سری لحظات به قول خودم تلخ... این عید رو پرکردم با این کتاب و احساس می کنم کمی یادگرفتم انسان باشم و نه طلبکار زمین و زمان!

به خاطر همۀ زیباییهایی که دیدم، به خاطر همۀ خاطرات تلخی که تلخ نبودن بلکه آموزگار بودند و راهنما، به خاطر درکی که از زندگی کردم.... مدیون خدا هستم و همۀ مخلوقات ارجمندش.... و باز هم.... به زمزمه تکرار می کنم که...

"اخمت را بازکن. از تو چیزی نمی خواهم. از کنارت می گذرم... با دست پیر؛ گلبرگی از گل سرخهای سرزمینم را لای کتاب تو می گذارم و سحر که بیدار شدی در بسترت عطر گلهای باغ شیراز خواهد پیچید، می دانم.... (سبز پری- نویسندۀ مهربان و عزیز پرویز دوایی)"

ایام به کام

با بهترین آرزوها برای همۀ نازنینان کافه کلاسیک... بانو




RE: بهارانه ... - دلشدگان - ۱۳۹۰/۱/۱۶ عصر ۰۵:۰۸

                                                                به نام یکتای بی همتا

 دوستان ، فرزانگان گرامی

              فرخنده باد نوروز، این رمز پایداری

                             وین مظهر تداوم، مفهوم استواری

                                                     سرچشمه دمیدن، دیباچه ی بهاری

                                                                            آغاز فصل رویش، اعجاز کردگاری

 با آرزوی شادی و تندرستی برای دوستان عزیزم، امید اینکه سال 1390 ، نخستین سال از آخرین دهه، از این سده خورشیدی را به سالی متفاوت از همه سال های دیگر تبدیل کنید .

 پیشکش دارم بهترین شعری را که در سال گذشته خوانده ام .

                                                                                     شاد باشید و شادی آفرین

چراغ دوستی

 دورنگی ها روانم را بیازرد                      گل یکرنگی ام در سینه پژمرد

دلم بگرفت از رشک و دورویی                 از این بی مهری و بیگانه خویی

نیرزد نزد من ملک سکندر                      به رشک و کین و پیکار برادر

خوشا با آشنایان،  آشنایی                    خوشا با هم نوایان، هم نوایی

خوشا یکرنگ چون آیینه بودن                  خوشا بی رشک و آز و کینه بودن

نوای هم دلی را ساز کردن                     به هر جا ،دوستی آغاز کردن

درخت دوستی پربار خوش تر                   برادر با برادر یار خوش تر

دورویی ها، دو رنگی ها، بدی ها              ستیز و کینه و نابخردی ها

بود ز اهریمن ناپاک و بدکار                       از این اهریمنان خود را نگهدار

میالا دامنت را با تباهی                           تباهی ها بیارد روسیاهی

دریغا کز بدی جز بد نخیزد                         بدی از عاقل بخرد نخیزد

چه خوش فرمود سعدی سخن ساز            سخن ساز و سخن پرداز شیراز

{{ دو عاقل را نباشد کین و پیکار                نه دانایی ستیزد با سبکسار }}

مرا در گوش پندی دلنشین است               که دل یا جای دین یا جای کین است

چرا باید به کین آلوده گشتن؟                    از آن آلودگی بیهوده گشتن؟

اگر با یکدگر گردیم یک دل                         شود همواره آسان کار مشکل

اگر ما جانشین من بگردد                         چراغ دوستی روشن بگردد

چراغ دوستی نورش زیاد است                   فروغ ایزدی، در اتحاد است

                                                                        خانم توران شهریاری ( بهرامی )




RE: بهارانه ... - دزیره - ۱۳۹۰/۱/۲۰ صبح ۰۱:۳۷

همیشه بهار را دوست داشته ام و بیش از ان بهارانه ها را ،هر ان چه که بهار با خود می اورد... و چه بسیارند انچه که بهار با خودمی اورد. همه پاکی و تازگی و زیبایی و نو شدن به رنگ و بوی صداقت ، همه ناب و خالص .

همیشه بدین خاطر به نوروزمان بالیده ام. بهار در ذات خود زیباست و زیبایی افرین.نیاز به ارایش و اذین بندی ندارد تا با ضرب و زورش شکوهمند جلوه نماید .

یک سال دیگر هم گذشت... ومن این گذشتن را دوست می دارم.یک سال بیشتر فرصت زندگی کردن داشته ام.و چه کسی میداند زمان ابستن چه چیزی است؟و در این زمانه مکان را هم باید بدان افزود! مکان ابستن چه چیزی است؟

خدای را بسیار شاکرم ، بسیار ،بسیار ،بسیار....خدایی که از نام های بی شمار و درخشانش حکیم را بیشتر دوست دارم.حکیم کسی است که هر چیز را در جای خودش قرار می دهد ، در جای خودش می افریند و عجبا انسانی که گویی در فضای دو بعدی گیر کرده است، با چپ و راست و بالا و پایین و حاشیه و متن اش جدل دارد!!!

همیشه از خود می پرسیدم  چرا در کودکی یک سال طولانی تر میگذردونوروزها دیرتر می رسند،اما الان یک سال چون برق و باد می گذرد؟

دوستی میگفت:یک سال ،یک هفتم از عمر کودکی هفت ساله است و یک سی ام از عمرفردی سی ساله و یک هفتم از یک سی ام بزرگتر است.نمی دانم چرا !اما توجیح اش قانعم کرد حس کردم پاسخم را یافته ام.

همیشه بهار را دوست داشته ام .      بهارتان مبارک و زندگی تان بهاری باد






RE: بهارانه ... - سروان رنو - ۱۳۹۰/۱/۲۱ صبح ۰۲:۰۳

سیزده به در  - چهارده به تو

تعطیلات عید امسال به ما خیلی خوش گذشت. از 5 فروردین تا 10 فروردین به دعوت دوست دوران خدمت ، معمر قذافی ( حفظ الله محافظانه ) سفری به لیبی داشتیم. جایتان خالی . سواحل زیبای مدیترانه و طرابلس بسیار زیبا بود. هوای طرابلس بر خلاف مرکز لیبی که بیابانی و خشک است ، هوایی خنک و بهاری دارد. اما چون طاقت دوری از وطن را نداشتیم سعی کردیم 13 به در را در جنوب ایران باشیم چون بهارِ جنوب ایران چیز دیگری است.

قصد داشتیم از جاده شیراز به بوشهر برویم . طبیعت فارس با اون کوه های ترسناک و دشت های سرسبز خیلی زیبا بود. مخصوصا گندمزارهای کنار جاده چشم نواز بود. برای صرف غذا در یکی از از همین زمین های سرسبز اتراق کردیم. در حالیکه بر و بچه ها مشغول محیا کردن بساط غذا بودند ما گشتی در اطراف زدیم. ناگهان در زیر یک درخت چشممان به گرتا گاربو افتاد که همراه با ارول فلین و تنی دیگر از دست اندرکاران هالیوود زیر سایه نشسته بودند. جلو رفتیم و سلام کردیم. بیشتر بحث شان در مورد دستمزدها بود. گاربو از اینکه دارد پیر می شود شاکی بود !  از من پرسید که گفتم سروان رنو هستم از کازابلانکا . اما انگار که ناراحت شده باشه یه چیزی در گوش ارول فلین گفت . من که دیدم اوضاع پس است منتظر بهانه ای بودم که بلند بشم و برم.

ناگهان صدای بچه ها به گوش رسید که می گفتند غذا آماده است. بلند شدم و خداحافظی کردم  و فقط برای یادگاری با دوربین موبایل یک عکس ازشون گرفتم. ( دوربین اش 5 مگا پیکسل می باشد ! ) . در حال خوردن غذا بودیم که یکی از بچه ها اومد گفت یه خانمی اومده می گه من سروان رنو رو می خوام ! ( ای بابا این زن ها اینجا تو سیزده به در هم ما رو ول نمی کنن ! ) بلند شدیم و رفتیم . دیدیم  یه زن خوشکل وسط علف ها نشسته . اِ ه ه . چقدر چهره اش آشناست. گفتم: شما ؟  خیلی با ناز و ادا گفت: ریتا ، ریتا هیورث . گفتم بفرمایید . گفت من با شوهرم نیاز به پروانه خروج داریم و من اومدم که ... گفتم: برو آبجی ، مگه نمی دونی ما توی تعطیلات اصلا کار نمی کنیم. برید بعد از 14 بیاید. عجب بدبختی داریم ما. 160  روز سال رو خدمت رسانی می کنیم و نمی ذارن 5 روز استراحت کنیم.  اصلا کی به شما خبر داده که من اینجام ؟  حتما اون گرتا گاربوی آب زیرکاه ؟ هان ؟  گفت : نه . ارول بهم گفته. گرتا که اصلا حرف نمی زنه. اون طرفدار سینمای صامته !

 

بالاخره بعد از کلی وعده و وعید دادن تونستیم از دست ریتا خلاص بشیم . ماشین حرکت کرد و به نزدیکی های بوشهر رسیدیم. دیگه هوا تاریک شده بود و ما هم چادر رو کنار یک رود خونه علم کردیم و خوابیدیم. صبح که شد برای تهیه آذوقه سفر به یک روستای کوچیک که تنها آبادی اون اطراف بود رفتیم. البته اون آبادی پشت رودخونه بود و باید یه طوری می رفتیم اون ور آب . در حال مشورت با بچه ها برای پیدا کردن یه راه بودیم که  یه آقای خوش تیپ قد بلند از یه ماشین پاجیرو پیاده شد و اومد طرف ما .  من اول نشناختم تا گفت: سروان حالا دیگه ما رو نمی شناسی بی معرفت ؟! گفتم : خودتی گری ؟  گری کوپر بود. گفت چیه توی فکرین ؟ مشکلی دارین ؟ بنزین تموم کردین ؟ گفتم نه . می خواستیم بریم اون طرف این نهر آب اما پلی این نزدیکی ها نیست. گفت این که چیزی نیست . به بر و بچ هالیوود می گم یه کرین بیارن باهاش بلندتون کنن بذارنتون اون ور آب . گفتم نه دیگه مزاحم نمی شیم. گفت: پس بذار خودم الان درستش می کنم. رفت و بعد از چند لحظه دیدیم با یک تنه درخت بر بالای دست برگشت و انداخت روی رودخونه بعد رفت اون ور و برگشت و امتحانش کرد.

 کلی تشکر کردیم و از گری خداحافظی کردیم . رفتیم روستا و دنبال بقالی گشتیم. اما انگار اینجا خبری از مغازه و این جور چیزا نبود. همینطور که در کوچه های این روستای مخروبه می گشتیم ناگهان در کمال ناباوری چشممون به اینگرید برگمن افتاد که از یه خونه بیرون اومد. گفتم اینگرید تو دیگه اینجا چیکار می کنی ؟ اول نشناخت اما بعد که چشمای قشنگ و آبی اش رو درست روی من زوم کرد گفت : اِه ... سروان .. تویی ؟! ( در مایه های بابا اِتی در قهوه تلخ ) کلی احوال پرسی کرد و از احوال ریک پرسید.  گفتم اینجا چیکار می کنی دختر ؟ گفت والا روبرتو واسه یه فیلم معنا گرای نئورآلیستی ، با مشورت چند تا کارگردان جشنواره ای ایرانی  لوکیشین اینجا رو انتخاب کرده و الان چند روزه ما اینجا هستیم. گفتم بابا اون روبرتوی خیکی رو ولش کن بیا با ما بریم بوشهر کنار دریا. در همین موقع صدای غرش موتور یک ماشین فراری که از دور نزدیک می شد به گوش رسید . اینگرید رنگ اش سرخ شد و گفت آخ . روبرتو داره میاد. زود برو سروان .  ما هم دست پاچه گفتیم حداقل اینجا وایسا تا یک عکس با دوربین موبایل ازت بگیرم.

بعد از وداع جانسوز با اینگرید عزیز ، و کلی لعن و نفرین کردن روبرتو روسلینی عازم بوشهر شدیم. شهر خیلی شلوغ بود. انگار همه ایران اومده بودن اونجا. خلاصه بازار شام بود. از همه قشر و تیپ موجود بود.  رفتیم پلاژ دریا . دیگه منتظر بودیم هر آن یه چهره جدید هالیوودی ببینیم. در همین فکر بودیم که دیدیم بعله ؛ گریگوری پک با خانواده محترم کنار دریا زیر سایه بان نشستن. سلام و احوال پرسی کردیم. ازش پرسیدم خبر نداره که هیچکاک هم اومده بوشهر یا نه ؟ گفت هیچکاک با گریس کلی رفته شمال !  چند ساعت کنار دریا نشستیم . غروب که شد منظره خورشید کنار دریا خیلی زیبا بود و باد مست کننده ای می وزید. خورشید کم کم سرش را بر بالین دریا می گذاشت و در دل دریا آرام می گرفت. این بود خاطرات من از تعطیلات عید سال 1390  (CafeClassic3.ir)




بهار آمد ...بهار آمد - بهزاد ستوده - ۱۳۹۰/۱۲/۲۴ صبح ۱۱:۱۰

سلام بر همگی

اینجا یه جاییه که می تونید بهاریه تبریک عید شعر غزل سروده  درد دل هرچی که در مورد بهار و عید و سال نو دارید به اشتراک بگذارید و با هم لذتش را ببریم

از بانوی فرهیخته استدعا دارم چراغ اول را روشن کنند که مطلع بهاریه خوب و دلنشین شروع بشود




RE: بهار آمد ...بهار آمد - rahgozar_bineshan - ۱۳۹۰/۱۲/۲۴ عصر ۱۲:۵۳

بانوي فرهيخته كه نيستن پس من - آقاي پرريخته- جورشون رو مي كشم:

آدمي نيست كه عاشق نشود فصل بهار

هر گياهي كه به نوروز نرويد حطب است!!!

حطب:هيزم




RE: بهارانه ... - حمید هامون - ۱۳۹۰/۱۲/۲۵ عصر ۰۸:۳۰

به جای بهارانه:

1-پس از حدود 5 سال دوری از دنیای مجازی با اصرار نازنینی (که چند ماه روی مغزت کار کرده است) در تیرماه 90 به کافه می آیی.مطالب مختلف را می بینی و کیف می کنی و بعضی مطالب شوق نوشتن را در دل تو تازه وارد بسیار تنبل بیدار می کنند.هنوز هم عادت تنبلی از سرت بیرون نرفته ولی پیش خودت اندکی به  خودت امیدوارتر شده ای...

2-اولین مطلبت: شخصیتهای دوست داشتنی-اولین تشکر:ژان والژان نازنین-اولین اعتبار (شوک!):رهگذر بی نشان عزیز-اولین مکاتبه :کاپیتان اسکای-اولین رفیق کافه ای: دن ویتو کورلئونه ی بزرگوار و مهربان....همه و همه را تا ابد به خاطر خواهی داشت...

3-کم کم مطالب و نویسندگان مورد علاقه ات را کشف می کنی:منصور بسیار با سواد و مطلع با قلمی گاهی تند و بی پروا-با نوشته ی سم اسپید درباره ی خط قرمز کیمیایی مشتاق خواندن مطالب این نازنین می شوی و خبر نداری که تا چند ماه مطلبی از او در کافه نخواهی خواند ...-بانوی بزرگوار که پشت تمامی مطالبش وسواس و تحقیق را مشاهده می کنی و از نوشته هایش بسیار می آموزی-عاشق پشتکار و مطالب پشت سر هم دن ویتو می شوی و از این همه علاقه کیف می کنی.طوری می شود که وقتی ویتو دو روز به کافه نمی آید نگران می شوی و سریعا برایش پیام خصوصی می فرستی-مرده ی طنزنویسی سروان رنو می شوی و نوشته هایش را مدام دنبال می کنی-وقتی می بینی که سلیقه ات اینقدر به الیور هاردی نزدیک است خوشحال می شوی و از نوشته های با وسواس فراوانش لذت می بری-همین مورد را درباره ی راتسو ریزوی عزیز هم می بینی و باز هم از این اشتراک کیف می کنی-از بانوان فرهیخته ی نازنین دیگر کافه بسیار می آموزی:رزا و دزیره و گرتا و حتی بتی تازه وارد-مطالب خواندنی هری لایم را در مورد فیلم نوآر می خوانی و حیرت می کنی که یک نفر که منتقد هم نیست چطوری اینهمه نوآر را دیده و تحلیل می کند-مطالب دوبله ی کافه هم حیرت زده ات می کند و دوستانی که با عشق در این مورد می نویسند و حسرت این را داری که به جاهای دیگر کافه سر نمی زنند-شیفته ی علاقه  و پشتکار میثم می شوی  و منتظری که هر بار نوشته ی جدیدش را بخوانی-نوشته های مگی گربه ی نازنین در تاپیک یک سکانس از یک کارگردان غافلگیرت میکند-پشتکار شرلوک در زمینه ی درخواست راهنمایی نام فیلمها بسیار جذبت کرده است –از محبت (وهمچنین سواد) اسکورپان و ژان والژان بزرگوار نسبت به همگی اعضا کیف می کنی –از کاپیتان اسکای هم بسیار می آموزی و و و و نوشته های دوستان نازنین دیگر(که از همینجا به خاطر فراموش کردن نامشان از حضورشان عذر خواهی می کنم)....

4-کافه در مقاطع مختلف زمانی برایت اینگونه بوده : اوایل حضورت: معرکه –اواسط حضورت :کمی سرد ولی کماکان امیدوار کننده-اواخر حضورت:بازهم امیدوار کننده ولی جوی بسیار نگران کننده.همیشه دوستش داشته ای اما نمی دانی روند فعلی به نفع کافه است یا به ضررش...

5-نبود دوستان آزار دهنده است.آرزو می کنی که شرایط مهیا شود و باز آنها را در کافه زیارت کنی .عزیزان باسوادی که خیلی وقت پیش کافه را ترک کرده اند و آنهایی که جدیدا دیگر نمی بینی شان....

6- و بالاخره : باز بهار-باز (بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی...)-باز هم به امید سالی بهتر از سالهای قبل- باز هم به امید رفاقتهای تازه و یک آرزوی جدید : کافه ای بهتر و عزیز تر از سالهای قبل...

با بهترین آرزوها برای همگی عزیزان :پیشاپیش سال نو مبارک

حمید هامون




RE: بهارانه ... - دزیره - ۱۳۹۰/۱۲/۲۷ عصر ۰۲:۲۹

  عاشق این هستم که دو  روز اخر سال،حد فاصل بهارستان تا برلن و لاله زار را پیاده طی کنم.نه برای خرید.دیدن انبوه جمعیت که در هم می لولند و دست فروشهایی که کیپ تا کیپ کنار پیاده رو را اشغال کرده اند.دادزن هایی که ساعتهای اخر روز صدایشان بلند تر میشود.همه و همه هیجان دلپذیری در من ایجاد میکند.

نوروز چه قدرتی دارد!چنین جمعیتی را به تکاپو واداشتن. بعد به این فکر میکنم که ایا این ها همان ادمهایی هستند که در طول سال از زمین و زمان مینالند؟گپ وگفت روز مره شان بد وبیراه گفتن به فلان... و بهمان... است.

یاد کودکی ام میافتم.ان روزها جواب هر ، چه خبر؟ و چه حال ؟و چه احوال ؟شکر خدایی در پی داشت.هیچ وقت نمیشنیدی:ای بابا چه کسبی چه کاری !بازار کساده، اصلا خوابیده، فلان تا چک برگشتی رو دستم باد کرده و....کسی لقمه بزرگتر از دهنش برنمی داشت وپایش از گلیمش درازتر نمیکرد.بایه حقوق معمولی برای فرزندش عروسی ای نمی گرفت که چهارده رقم غذا روی میزش بچیند و بعدش زیر بار قسط و قرض پوست بیندازد و صبح تا شب زمین و زمان را فحش بدهد که ، کار کاره اینه و اگر این بره و اون بیاد...چه شود!و....

  غافل از این که رسم رسمه روزگاره...خیلی ها می ایند ، خیلی ها می روند.به دنیا....به کشور....به شهر....به دل....و به کافه کلاسیک.

در حال و هوای نوروز امسال،تا الانش که من دارم این جملات را مینویسم،جای بعضی ها در کافه خالی است.

الیور هاردی که خیلی دلم میخواست از او بپرسم:ایا عکس های مربوط به سینماهای لاله زار را خودش انداخته؟اخر من هم خیلی وقت بود دلم  میخواست از این سینماهای قدیمی عکسی در کافه میگذاشتم.اصلا یکی از ارزوهام این است که روزی خیابان لاله زار مثل خیابان سپهسالار بهسازی شود.میثم که دلم میخواهد از او بپرسم:ان میثم عاشق یک حبه قند و پسند چه شد ؟اویی که انقدر ازاین فیلم تعریف کرد که من هرطوری بود، برنامه ام را جور کرده و به تماشای فیلم در سینما رفتم و صد البته از تماشایش لذت بردم.وهری لایم ودن ویتوکورلئونه واسکورپان شیردل که عاشق بهارانه سال پیشش هستم.وصداقتی که در ان موج میزند.

راستی چرا این قدر همه چیز را سخت میگیریم؟برای خودمان سختش میکنیم؟در زندگی واقعی مان چه کار خواهیم کرد؟ با ان همه پستی بلندی هایش!...

خلاصه این که خانه تکانی من تمام شده ومدام از خودم میپرسم ،خانه تکانی کافه چه وقت تمام میشود؟امید که یک عیدی خوب هم از کافه بگیریم.بازگشت همه انانی که نیستند.بهتر است بگویم بازگشت همه انانیکه دلشان هنوز با کافه است وگرنه که امیدوارم همه شان و همه تان سلامت باشید.

نوروزتان مبارک و ایام به کام.به امید خدا.

ای یار خجسته ی نکوکار        از چهره نقاب غصه بردار

از عشق تو اتشی به پا کن     دلتنگی و خامشی رها کن

تا باد جهان به کام تو نوش      ایین کهن مکن فراموش

 




بهارانه ... - بانو - ۱۳۹۰/۱۲/۲۸ عصر ۱۰:۵۸

سلام به همه دوستان ارجمند و بزرگوارم در کافه کلاسیک

سالی که گذشت، بد نبود، عالی هم نبود! سالی بود و ...

دزیره جان گفته بودند از ساده تر بودن زندگیها، از صمیمی تر بودن دوستیها، از گرمتر بودن خانواده ها... منم اگه بخوام بگم که میشه تکرار حرفهای ایشون... پس نمی گم!

به جاش... دو کلمه حرف حساب و شایدم ناحساب درهم (به قول میوه فروشیها که داد می زنن جدا نکن درهمه) !

عزیزان، بزرگواران، کافه از تقریبا سال 88 شکل گرفته، 3 تا بهار کم نیست ها ؟! اگه یه طفل معصوم هم باشه دیگه راه افتاده و الان نوبت شیرین زبونیشه.... یه خواهش کوچیک توی این اول سالی که، بیاییم با هم روراست باشیم و صاف و صادق... اونقدر نوشتم  بامهر که شده سوژه ولی بازم می گم! مگه مهر ورزی کجاش بده؟! اول ساله، عیده، بخندی تا ته سال خندیدی و اخمم کنی تا آخر سال همین حال و هواته! می دونیم که گل بی عیب خداست.... پس اول سالی،  اگه تند رفتیم، اگه تند گفتیم، اگه اخم رو نشوندیم روی چهره ای جای لبخند.... نگذاریم تکرار شه... نگذاریم بازم بشیم همون چهره های عبوس قبل....

به قول حافظ:

عبوس زهد، به وجه خمار ننشیند / مرید خرقۀ دردی کشان خوش خویم...!

از اینجا به بعدش، ماییم و کافه!

من خوب و مای خوب.... خب قطعا که همیشه همه چیز ایده آل نیست توی این دنیای بزرگ، پس من بهتر از پارسال، و مای بهتر از پارسال و .... شاید یه قدم نزدیکتر شدن به اون کافۀ آرمانی... این رو بگذاریم هدفمون...

پارسال عید، همه جور دغدغه ای داشتم از لباس و خانه تکانی و خرید عید و میوه و شیرینی گرفته تا مهمونی رفتنا و دید و بازدیدا و ..... همه چیز به غیر کافه! این عید اما برعکس شده! حس می کنم خانواده ام بزرگتر شده...حس می کنم دوستایی دارم که نمی تونم به هیچ وجه فراموششون کنم و به یادشون نباشم.... جای خالی کسایی که مدتهاست سر نزدن بهمون و ... خاطرۀ اونهمه گفتن و شنیدن و گاه نشنیدن...

مگه یه فضای مجازی چقدر ارزش داره؟! مگه توی زندگیمون کم غم و غصه هست و کم قیافۀ درهم و آزار دهنده توی محل کار و کوچه و خیابون می بینیم که اینجا رو هم بکنیم آینۀ دق؟! همین تلنگراست که باعث میشه بیشتر و بیشتر پی آرامش بگردم توی این دنیای کوچیکمون، توی این پاتوق صمیمیمون و ... واقعا دوست دارم یه روز یکی بنویسه دوستان خبر جدید! من دانشگاه قبول شدم، اون یکی بنویسه راستی من ازدواج کردم، یکی دیگه بگه خدا بهم یه بچۀ نازنین داده و یکی دیگه هم اگه خدای نکرده غمی توی دلش داشت بریزه وسط و با همراهیمون، غمش رو سبک کنیم، یار شاطر باشیم نه بار خاطر!

بازم نوشته لبریز شده از شعارهای مهرآمیز گمونم! ولی خب...یه شعر از مرحوم رهی میاد جلوی چشمم که خنده ام میندازه و یه کم تسکینم میده....

نگشتی صید گیسویی، پریشانی نمی دانی / برو ناصح که حال ما، نمی دانی!

رهی در بین اهل معنی و جمع سخندانان؛ / تو را این نیکبختی بس، که می دانی نمی دانی....!!

گاه، ندونستن، موهبته.... گاه اهمیت ندادن حسنه، گاه خونسردی و متانت راهگشاست، گاه جدل نکردن و سکوت و شنیدن و بعد تصمیم گرفتن موثرتره تا صد تا جمله گفتن و شنیدن و بحث پشت بحث و غمگین کردن دوستامون....

محکوم نکنیم همدیگه رو اگه ساکت بودیم به بی تفاوتی...؛ درمورد هم قضاوت نکنیم اگه ماهی گذشت و ننوشتیم که شاید همین ماه سخت ترین ماه زندگی واقعیمون بوده باشه....؛ هم رو غصه دار نکنیم وقتی طرف خودش دلش از رئیسش یا همکارش خونه و اومده کافه که یه لحظه دلش باز شه.....

واقعا حیفه....

پیشاپیش، فرارسیدن سال جدید رو خدمت همۀ بزرگواران و خانواده های ارجمندشون تبریک عرض می کنم و امیدوارم در این سال، خیر و برکت و سلامتی توی همۀ زندگیها جریان داشته باشه...

به سلامتی همۀ قلبهایی که برای داشتن یه جای آروم و صمیمی می تپن....

و :

مرا ببخش

که پنداشتم

شادی پرواز پرستوها

از شوق حضور توست

آن ها بهار را

باتو اشتباه می گیرند

آخر کوچکند.

کوچکم.

               "بانو و آخرین کولی سایه فروش - کیکاووس یاکیده"


همیشه بامهر.... بانو




RE: بهارانه ... - Papillon - ۱۳۹۰/۱۲/۲۹ صبح ۱۲:۱۱

دنیا پر از سین است و شما میتوانید از بی شمار سین های عالم ، هر کدام را که خواستید، بردارید.من اما از میان همه سین ها ، سیمرغ را انتخاب می کنم . هر چند گنجشکی کوچکم و هر چند روی شاخه نازک زندگی نشته ام ، اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است…بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آن طرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم ؛ آن درخت که سیمرغ بر آن آشیان دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است. اگر سیمرغی هست ، پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن ، گناه است. باید رفت و بسیار باید رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد. اگر سیمرغ را خواهی ، باید سفر کنی و این سفری سخت است. بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سر خوش بروی و سادگی ، توشه ات باشد و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی وبیشتر عمل کنی .پس سکوت ، زبان این سفر است و هر چه می روی ، طعم سبکی را بیشتر می چشی. سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سر خوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.
ســـــــال نــــــــو مبــــــــارک

«فروردین» این ماه از فردای نوروز آغاز می شود بنا به عقیده ایرانیان قدیم به فروهرها (روح گذشتگان) تعلق دارد.در روز های آخر اسفند سالگرد آفرینش انسان است انسان در این زمان ،از آسمان به زمین آمده و دارای پیکر مادی شده است.در نخستین روز ماه فروردین تمامی فروهرها مانند اولین انسان که به زمین آمد به زمین باز می گردند.از این رو،نام اولین ماه سال ،از نام فروهرها گرفته شده است.




RE: بهارانه ... - بهزاد ستوده - ۱۳۹۰/۱۲/۲۹ صبح ۱۰:۵۷

آب زنید راه را  با صدای زنده یاد محمود علیقلی


حضرت مولانا می فرماید


آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد          


مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد


چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان


عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد


رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد


غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد


تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود


ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد


باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند


سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد


چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما


زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد


                             "در سایه ایزد تبارک عید همگی بود مبارک"




RE: بهارانه ... - دلشدگان - ۱۳۹۰/۱۲/۲۹ عصر ۰۵:۵۷

                                                             به نام خداوند مهر و دوستی

 

تقدیم به دوستان فرزانه و گرانقدرم

شادی کنید اهل وطن!

               با لاله و با یاسمن

                         فصل بهار است این زمان

                                        گردیده بلبل نغمه خوان

                                                       ایام شادی شد عیان                آمد بهار ای دوستان

 

در این فرصت نو برای شما دوستان خوب و عزیزم ، آرزوی تندرستی و شوری نو برای تحقق همه خوبیها و سالی سرشار از سلامتی ، موفقیت و محبت را برای شما و خانواده محترمتان آرزو دارم .

به رسم هر ساله بهترین شعری را که در سال گذشته خوانده ام به عنوان عیدی پیشکش می کنم.

                                                                                 دلتان همیشه شاد و بهاری باد

                                        راهی بسوی خدا

ای زاهد خام ، دیده ور شو                      از دایره ریا بدر شو

پا بسته نخوت و ریائی                           تاریک درون و کژ گرائی

بر مال و منال دل سپردی                       آتشگه سینه را فسردی

دل آینه ای جهان نما بود                       با پاکی و مهر آشنا بود

زان لحظه که با دروغ پیوست                 جام جم از آن فتاد و بشکست

با اهرمنان چو آشنا شد                        بیگانه ز پرتو خدا شد

زین رو ز خدا در آن نشان نیست             وان نور و فروغ جاودان نیست

پرهیز تو نادرست و خام است                اخلاص تو سست و نا تمام است

با ظاهر و باطن دو گانه                         سودی نبری در این میانه

چون طبل مدام در خروشی                  از گندمیان جو فروشی

بر خاک جبین چه می گذاری                کز عالم دل خبر نداری

پاس دل مردمان نگه دار                      دلهای شکسته را میازار

اینان همه جلوه خدایند                      هر چند که از خدا جدایند

بر سینه ریش دردمندان                      بر قلب پریش مستمندان

مرهم بگذار چون توانی                       یاد آر ز روز ناتوانی

گر در تو خدا شود فراموش                  تاریک شوی چو شمع خاموش

محراب خدا بغیر دل نیست                  زنهار که دل چو سنگ و گل نیست

در سینه خود چراغی افروز                  روشندلی و صفا بیاموز

از رشک و دروغ و کین جدا شو             با نور حقیقت آشنا شو

چون درس نخست عشق این است      نیکی همه جا اساس دین است

                                                                                توران بهرامی ( شهریاری )

 

دوستان عزیزم

سالی دیگر را با همه فراز و نشیب ها با یکدیگر پشت سر گذاشتیم و اینک نوبت ورود به سالی جدید و تازه نمودن عهد و پیمانی دوباره است تا اگر بودیم ، بهترین ها را با هم تجربه کنیم، بهترین بودن ها برای خود و همه خودی ها ، برای یکدیگر و همه دیگران و برای کافه کلاسیک عزیزمان ، جایی که در این دو سه سال ، بهترین روزهای آن سالها و بهترین ساعات آن روزها را با او سپری ساخته ایم و می سازیم .

بهار طبیعت ، با طراوت جسم و جانتان همراه باد .




RE: بهارانه ... - KESSLER - ۱۳۹۱/۱/۲ عصر ۰۷:۰۰


ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
ازین باد ار مدد جوئی چراغ دل برافروزی

دوستان نازنین ، سروران گرامی ، درود فراوان بر شما
نوروز باستانی بر شما فرخنده باد
یک سال دیگه ، یک نوروز دیگه و یک فرصت دیگه
فرصتی که همه بهش نیازمندیم
برای خوشبخت شدن ، برای خوشبخت کردن
اینک این شما و این بهار زیبا و زیبائی های بهار 

گرفت لاله بصد مهـر سبزه را در بر *** کشید سبزه بصد عشق لاله را بکنار
بر آن صحیفه که یکچند زرگران خزان *** بچرب دستی بردند زر و سیم بکار
مهنـدسان بهـاری بر آن صـحیفه کنون *** همی کشند خط از لاجورد و زنگار
به لاله بنگر کو را چه مایه بهره رسید *** ز باد مشک فشان وز ابر لولو بار
درست گوئی دینارهای بی سکه است
چو بنگری بگل سرخ و زرد در گلزار

(شعر از محمد بن عبدالملک نیشابوری ، ملقب به امیر معزی)

آرزو دارم ، روزهای پیش رو سرشار از
شادی ، تندرستی ، مهر وصفا ، عشق و همه خوبی ها باشه .
این هم عیدی کوچک من به شما.
نوروزتان فرخنده.
بهارتون بی پایان.





RE: بهارانه ... - راتسو ریــزو - ۱۳۹۱/۱/۲ عصر ۱۱:۱۰

هدیه ناقابلی از راتسو که به هر چیزی شبیه هست جز بهارانه؛ امیدوارم بپذیرید:

بانوی سبزپوش

ای جاودان

ابـــرو کمان؛ بهـــــار

تا سفره های خالی مـا

تا خنده های یخ زده برف

همراه با سفره ای از سین و یک مشت آینــه

پیش آمدی

بی واژه شعر گفتی و

مهمان مــا شدی

قدری بمــان

شاید که زیر سایه ی پرشکوفه ات

مـا نیــز گـ ــ ــل دهیم ...

سال جدید به همه دوستان ارجمند کافه نشین مبارک باد

با درود

راتسو ریــزو




RE: بهارانه ... - دزیره - ۱۳۹۱/۱۲/۲۷ صبح ۰۹:۴۰

هرسال حول وحوش اواسط اسفند است که عید امدنش را برای من در بوق و کرنا می کند. با خانه تکانی و خرید و دوخت و دوز و نونوار کردن خیلی چیزها و تلاش برای حفظ هر چه اداب و رسوم است تا شاید عید به همان خوشمزگی دوران کودکی شود.البته اگر بشود!

اخر ان موقع ما بودیم و یک دوجین کودک هم سن وسال.عمه و عمو زاده ، خاله و دایی زاده تا دلتان بخواهد موجود بود و چه صفایی داشت دور هم بودنمان.مقایسه کنید با فرزند من که اخرین نوه قبل از او هجده سال با وی تفاوت سن دارد تازه ان ها هم چندتایی بیشتر نیستند. یا چهار شنبه سوری که ان موقع ها این یکی مزه اش از کل عید هم بیشتر بود.مادر بزرگ گندم برشته میکرد و غذای محلی مخصوص میپخت و با پوست پیازتخم مرغ رنگ میکرد.با چه اشتیاقی کنار اتش پوستهای پیاز را از دور تخم مرغ ها باز میکردیم تا از درون اشکال درهم وبرهم افتاده روی تخم مرغ تصویری پیدا کنیم وبه قول مادر بزرگ فال سال اینده مان را بگیریم . اخرسر هم کباب پدر روی زغال باقیمانده از اتش.

 حال تصور کنید چهار شنبه سوری امروزه را.چهارشنبه سوری و اپارتمان نشینی ! انهم وقتی همسایه ای را که دو متری بیشتر با تو فاصله ندارد، درست درمان نمیشناسی.انگاری  سلیقه ی کودکان هم تغییر کرده است.پسر من که فقط با یک وانت سیگارت راضی و خوشحال به نظر خواهد رسید.

  یک وقت فکر نکنید این مشغله ها باعث شده که فیلم نبینم.دیده ام خوبش را هم دیده ام.اپارتمان و بعضی ها داغش را دوست دارند و ایرما خوشگله ، خوراک رفع خستگی وسط خانه تکانی اند و البته چک که به پیشنهاد بچه ها دیدیم و خندیدیم و دوباره و سه باره هم دیدیم و خندیدیم.پسرم عاشق اقا  ولی(حسن شکوهی) وغیرتی بازی هایش شد ودخترم در نخ نسترن و میثم و هر پنج دقیقه یکبار میپرسید مامان این ها باهم ازدواج میکنند یا نه؟ و من درفکر تیمسار(همایون ارشادی) فکل کراواتی باقیمانده از نسل گذشته در هیاهوی امروز و این جمله اش که یه جایی در فیلم میگوید:ایرانی ها از بعدازانقلاب مشروطه همه سیاستمدار به دنیا اومدن.

  سیاست یکی به ان معنای اصلی و گنده اش که شکر خدا همه در ان صاحب نظرند! و دیگری ان یکی معنای موذی اش.یک جور زرنگی و تزویر و دروغ که بدجوری دارد در زندگی ها رخنه میکند بدجوری....

این همه حرف و سخن برای تبریک عید به دوستان هم کافه ای عزیز !اگه بشه اسمش را بهاریه گذاشت! به هر حال خوشحالم که هنوز عضوی از کافه کلاسیک ام و خوشحالم ازاین که برخی دوستانی که پارسال نبودند ، امسال هستند.امیدوارم سال جدید سالی سرشار از سلامتی و شادی وصداقت بدون سیاست،برای همه ی شمادوستان گرامی ،باشد

نوروزتان مبارک

 




بهارانه ... - بانو - ۱۳۹۱/۱۲/۲۸ صبح ۱۰:۱۶

سالی که با نوشتۀ زیبای دزیرۀ عزیز آغاز شود، به حتم خاطره انگیز خواهد بود. سپاس که چراغ اول رو روشن کردید...

رسم خوشایند بهاریه نویسی در کافه رو دوست دارم و با علاقه و عشق نوشته های دوستانم رو دنبال می کنم، نوشته هایی بی ریا و سرشار از صفا و نور و رنگ و خاطره.....

بهار من هم امسال، کم کمک از راه می رسه، با یک عالمه افکار درهم و برهم! برنامه های ناتمام سال قبل و قبلتر و قبلترهاش.... با یک دنیا برنامه های خام و به اصطلاح گز نکرده اما در حال برش برای سالی که پیش رو دارم! کی قراره اون سالی از راه برسه که من، کمی بزرگانه برای آینده ام فکر کنم؟! با خداست.... !

بین اینهمه کار، زندگی بیرون و درون منزل، بین اینهمه تفاوت، بین اینهمه فاصله از مدینۀ فاضلۀ ذهنم تا ابتدا حتی منزل و سپس کوچه، خیابون، شهر، کشور، اصلا جهان، دور خودم می چرخم و سرگیجه مانع تفکر درستم میشه.... ولی این رو خوب می دونم، من بخشی ام از این کل، اگر توان انطباق نداشته باشم به قول سینمایی که دوسش دارم،" کَلَکَم بالاخره یه روز، یه جا درست کَنده میشه! "

یه کاغذ کاهی بزرگ گذاشتم جلوم با یه مداد اتود که از 83 وقتی هنوز داشتم برای پروژۀ دانشگاهیم برنامه ریزی می کردم، همیشه توی مشتم بود یا زیپ کیفم، نوشتم، از سالی که گذشت با نگاه به سالی که پیش رومه.... خدای من، سال 91 وحشتناک بود! هیچ گُلی به سر زندگی نزدم دنیا پیشکش! شرمنده شدم، کاغذ رو بر می گردونم و حالا پشتش رو، صفحۀ سپید رو مقابلم می گذارم..... زندگی رو چند قسمت می کنم، خودم، خانواده ام، دوستام، همکارام، همسایه هام، غریبه ها.... دنیا! در قبال هر گروه، چه وظیفه ای دارم؟ چه کارهایی از دستم ساخته است؟! چه کارهایی از دستم ساخته است که انجامشون باید بدم و چه کارهایی از دستم ساخته است که نباید انجامشون بدم؟! به قول دوستم، همه پتانسیل کافی برای تبلور به یه هیتلر کوچیک رو داریم، دیر بجنبی، جنابِ هیتلر بیدار میشه! باید و نبایدها چه سختن اما....... ای داد! اینم که داره سخت جلو می ره! من سخت گیرم یا واقعیت همینه؟!

عجب... توانایی کنترل دو روز رو هم گمان نکنم داشته باشم، یک سااااااااااااااااااااااااااال؟! خدا رحم کنه!

نگاهم، از روی کاغذ سر می خوره به دیوار مقابلم، بالا میاد، بالاتر.... نه، سقف رو دوست ندارم ببینم، می خوام آسمون جلوی چشمم باشه.... خیال می کنم آسمون آبی بالای سرمه و ابرهای پنبه ای، تند و تند از بالای سرم رد می شن و شادمانه جست و خیز می کنن..... حالا میشه حرف زد، میشه دعا کرد....... و از ته دل، دعا می کنم، آرزو می کنم که خدا، جهان رو آروم کنه، آرامش هدیۀ امسالش باشه برای همه، که توی آرامش....میشه زندگی رو تجربه کرد، میشه حتی اونو برنامه ریزی کرد، میشه نترسید میشه نگران نبود میشه حتی یه قدم، یه قدم کوچیک به سمت مدینۀ فاضلۀ قلبیمون برداریم.... همین یه قدم هم نعمته....

از خدای بزرگ، می خوام برای هممون، زیباترین لحظات رو در سالی که پیش رو داریم رقم بزنه...

صبر، مهر، امید و آرامش رو برای هم طلب کنیم....

همیشه با مهر...

بانو




RE: بهارانه ... - جو گیلیس - ۱۳۹۱/۱۲/۲۹ عصر ۰۳:۰۸

یک نفر همره باد

آن یکی همسفر شعر و شمیم

یک نفر خسته از این دغدغه ها

آن یکی منتظر بوی نسیم

همه هستیم در این شهر شلوغ

این کفایت که همه یاد همیم

عیدتون مبارک........






RE: بهارانه ... - حمید هامون - ۱۳۹۱/۱۲/۲۹ عصر ۰۶:۰۶

بچه که بودیمͺ هر سال دم سال تحویل تمام افراد خونواده تو خونه ی مادر بزرگ و پدربزرگ مادری جمع بودند: خاله هاͺ دایی هاͺ دامادهاͺ عروسها و نوه ها.چه خونه ای! خوراک نوستالژی! (از اون خونه هایی که طاقش بلنده) با یه سقف گنبدی و یه حیاط درندشتو یه حوض با چند تا ماهی و مرغ و خروسو خرگوشو کبوتر.روزای آخر اسفندͺ با دایی ها می پریدیم تو حوض پر لجن و ماهی قرمزا رو می گرفتیم و بعد از خالی کردن آب حوض با برس سیمی می افتادیم به جون دیواره هاش.اون موقع بود که رنگ آبی خوش رنگش نمایون می شد و زیباییش مشخص می شد.حیاط خونه اونقد بزرگ بود که یه طرفش پسر بچه ها فوتبال بازی کنن و یه طرفش دخترا وسطی و لی لی و خاله بازی!.دم عید باید باغچه رو هم بیل می زدیم (یه چیزی تو مایه های شخم زدن!) تا درختاش تو فصل بهار مشکلی برای گل و میوه دادن نداشته باشن.تو  ایام عید که ما چند روزو پیش مادر بزرگ بودیم ͺ گاهی وقتا سراغ تلویزیون لامپی سیاه و سفید و قدیمی شون هم می رفتیم.چه لذتی داشت دیدن کارتونای آمریکایی قدیمی تو برنامه ی (فستیوال فیلمهای کودکان و نوجوانان در برنامه ی خودتان) : بیشتر از همه پلنگ صورتی و بازرس و مورچه و مورچه خوار (یادم هست که رابین هود و کنت مونت کریستو رو هم با این تلویزیون روز سیزده به در دیدم).خونه از یه جهت دیگه هم خوب بود : اینکه از اونجا تا سینما شهر تماشاͺ پای پیاده 7-8 دقیقه بیشتر راه نبود. اون سینما ترو تمیز ترین سینمای کرمان بوده و هست.چقدر فیلم اونجا دیدیم.یادش به خیر...از خونه می گفتم.اونجا تا زمانی که مادر بزرگ بودͺ مامن عشق ما بچه ها بود.بازی می کردیم و تو سر و کله ی هم می زدیم و کل کل می کردیم.یه وقتایی هم یواشکی با بچه ها می رفتیم تو بالاخونه و وسیله ها و کتابای قدیمی رو دید می زدیم...بعد از سال تحویلͺ کوچیک و بزرگ صف می کشیدن.دست و روی آقا و آباجی (پدر بزرگ و مادر بزرگو با این اسامی صدا می کردیم) رو می بوسیدیم و عیدی مونو می گرفتیم.بساط آش رشته هم هر سال به راه بود...بعد از رفتن آباجیͺ خاله کوچیکه برای مراقبت از آقا اومد تو این خونه.هنوز هر سال همه اونجا جمع بودن و همان سنت قدیمی.گذشت و گذشت... بچه ها بزرگ شدند.چند تایی ازدواج کردن... تا ...آقامون هم رفت...خونه ی عشق بین بچه ها پخش شد.بچه ها لحظه ی سال تحویلو با اقوام جدید تقسیم کردند.هر سال یه جا...دیگه نمی شه حتی ماهی یه بار هم به اونجا سرزد...

 با این حال خونه هنوز عزیز هست. مثل خونه ی (مادر) علی حاتمی زیبا نیست.اما غرق خاطره هست و عطر عشق در آن پراکنده.هنوز یاد آقا و آباجی رو خاله کوچیکه زنده نگهداشته.خدا کنه که محفل انس همچنان سرپا باشه و وراث فکر فروششو حالا حالاها نداشته باشن.(هنوز که هنوزه بعد از 7 سالͺ از زندگی تو آپارتمانای قوطی کبریتی خوشم نیومده.نمی دونم نسل آپارتمان حرفهای من و نوستالژی (سلطان) کیمیایی رو می فهمن یا نه...)...

آقا و آباجی مو خیلی دوست داشتم.بعد از رفتنشان جزئی از زندگی ام گم شد.با تمام مشغولیات زندگی تمام تلاشم اینه که لااقل 2-3 هفته یه بار (و تو ایام عید حتما) به مزارشون سر بزنم.جای خوبی هستند.می دانم...

دم بهار هست و باید از شادی ها گفت و ما باز دلتنگی و نوستالژی بازیمون گل کرد.به بزرگی خودتان ببخشید...

برای تمام عزیزان کافه نشین بهترین آرزوها را از درگاه خداوند بزرگ خواستارم.امسال از خیلی جهات سال زیاد خوبی نبود : اجتماعی- اقتصادی – سی. اس. ی!! و ...کمی تا قسمتی کافه ای!.امید که در سال جدید قدیمی ها بیشتر فعال باشند و عزیزان تازه وارد نیز بیشتر و بهتر از قبل...

مبارک بادت این سال و همه سال...

در پناه حق باشید.

پیشاپیش عیدتان مبارک.

با احترام و ارادت : حمید هامون...




RE: بهارانه ... - پرشیا - ۱۳۹۱/۱۲/۲۹ عصر ۱۱:۵۹

منتظران بهار بوی شکفتن رسید                             مژده به گلها برید, یار به گلشن رسید

زین چمنستان کنون, بستن مژگان خطاست             آینه صیقل زنید, دیده به دیدن رسید

                                                                                                     "بیدل دهلوی"

spring

نوروز بار دیگر از راه رسیده و میان تکاپوی خانه تکانی و خرید و تدارک روزهای آینده, دلت باز هوای ترانه ی "بوی عیدی" فرهاد را می کند. حالا که از خمیازه ی بلند زمستان گذشته ای, انگار هر کس که هستی باید یک نفس بدوی تا کودکی های گمشده در غبار سال های رفته, برگردی به جشن های بی آلایش نوروز در خانه ی پدربزرگ و مادر بزرگ که دری بود به باغ بهشت, و حمید هامون عزیز چقدر بجا و زیبا از آن یاد کردند. جای خالی همه آن هایی که در این سال و سال های گذشته از بین ما رفتند سبز و همیشه زنده.

از شادی های سال 91, آشنایی من با کافه کلاسیک و جمع صمیمانه ی صاحبدلان و صاحب نظرانی بود که یکی از وزین ترین و پربارترین محیط های مجازی فارسی زبان را تشکیل داده اند. از شما بسیار آموختم, غنا و لذت لحظات نابی را در این چند ماه گذشته وامدار بودن شما هستم, و صمیمانه امیدوارم به این که در سالی که می آید از راه, اندیشه ی پالوده, قلم پیراسته و منش بزرگوارانه ی تک تک هم کافه ای های ارجمند, رونق کافه را دوچندان کند.

همیشه نوروز که می آید, یاد این گفته ی شمس تبریزی می افتم که: ایام را از شما عید باید, نه شما را از ایام. کاش سال 92, مژده ی اجابت این آرزوی بزرگ باشد.

آرزومند بهترین ها برای شما و آن هایی که دوستشان می دارید,

با احترام فراوان

پرشیا

اقبال غلام و بخت فیروزت باد                      خورشید فلک مشعله افروزت باد

در دوره ی دهر تا که باشد نوروز                  هر روز, هزار عید نوروزت باد




RE: بهارانه ... - دلشدگان - ۱۳۹۱/۱۲/۳۰ عصر ۰۱:۴۲

                                                             به نام خداوند مهر و دوستی

دوستان ، فرزانگان گرامی کافه کلاسیک

گر تو سبزی ، سبزم     گر تو شادی ، شادم    

                                                        من ز شیرینی تو ، فرهادم    نازنینم ، عمرم 

                                                                                                          عید آنروز مبارک بادم      که تو آبادی و من آبادم

با آرزوی ، سالی سرشار از شادی ، تندرستی ، موفقیت و محبت روز افزون ، برای شما و خانواده محترمتان ، به رسم هر ساله بهترین شعری را که در سال گذشته خوانده ام ، به عنوان عیدی سال نو پیشکش می نمایم .

                                                                                                 دلتان همیشه شاد و بهاری باد

بیا بهار سرافراز را نظاره کنیم

مجال خویش نگاهی بیا دوباره کنیم

بنفشه سر زد و سر زد شقایق از سر عشق

ترا به عشق بیا حرکتی بهاره کنیم

 

                                                   تسخیر هستی

 
بیا کام دل از هستی بگیریم                          بیا دستی اگر هستی بگیریم

بیا تا جای خالی در دلی را                           به عیاری به تردستی بگیریم

بیا تا غم قرار از ما نبردست                           دمار از غم به سر مستی بگیریم

بیا تا داد دل از دون گردون                             اگر از دام او جستی بگیریم

بیا تا ساحل دریای دل را                               اگر با رود پیوستی بگیریم

بیا دست عروس آرزو را                                 اگر از پای ننشستی بگیریم

بیا خلوتگه جان جهان را                                اگر با عشق همدستی بگیریم

بیا " سالک " زمین را و زمان را                       اگر از بند خود رستی بگیریم

                               

                                                                                             شادروان مجتبی کاشانی ( 14/10/1368 )

 
پی نوشت : الان که در حال نگارش این مطلب هستم ، دقایقی بیشتر ، تا آغاز سال 1392 شمسی نمانده ، با سپاس از دلنوشته های پر احساس ، زیبا و صمیمانه دوستان عزیز و گرانقدرم : دزیره خانم گرانقدر ، بانوی فرهیخته ، حمید هامون گرامی و پرشیای عزیز ، که خاطرات شیرین و تکرار نشدنی گذشته را برایمان زنده کردند . بهارانه های دلنشین و آرامش بخش شما ، بهترین هدیه ای بود که می شد به بچه های کافه کلاسیک تقدیم کرد . دلتان همیشه شاد و بهاری باد .

 




RE: بهارانه ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۲/۱/۱ صبح ۱۲:۴۲




RE: بهارانه ... - Classic - ۱۳۹۲/۱/۱ صبح ۰۹:۵۵

اینک‌ اینک نو بهار آورده بیرون لشگری ....  هر یکی چون نو عروسی در دگرگون زیوری

گر تماشا می‌کنی برخیز کا‌ندر باغ هست ....  باد چون مشاطه‌ای و باغ چون لعبت‌گری

عرض لشکر می‌دهد نوروز و ابرش عارض است ....  وز گل و نرگس مر او را چون ستاره لشگری

عید نوروز و فرارسیدن بهار بر همه دوستان مبارک 

بهار در دشت های فارس




RE: بهارانه ... - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۲/۱/۱ عصر ۰۲:۰۵




بهارانه ... - بانو - ۱۳۹۳/۱/۱ عصر ۱۲:۵۸

سلام...

بهار هم رسید و رسم خوشایند نو شدن و تازگی را با خود آورد، تا خدا چه خواهد و امسال چه شود...

سالی که گذشت، یک تفاوت عمده داشت، گمانم برای همۀ مردم کشورم همینگونه بود، که اگر وضع اجتماع همین بوده و هست و ما آدمها تغییر چندانی نکرده ایم، آب و هوایش می کاهد از یکنواختی... امسال برف داشتیم. برف و باران و یکجور نشاطِ گمشدۀ ملی میهنی انگار..... خدا نخواست یکنواخت به سر کنیم...!

و در آغازِ این سالِ جدید، که دلم خوش است به بودن خانواده، همکاران، دوستانِ راه دور و نزدیک، می کوشم که باز تازه شوم. آرامشی که شاید دریغ می شود از من و ما، در کوچه، خیابان، محل کار و حتی بعضا سفر، این آرامش را می طلبم از خدای بزرگ و مهربانترین، برای همۀ دوستانم، برای کشورم و برای همۀ انسانها... و آنها که رفتند و دیگر میانمان نیستند که روحشان قرین رحمت پروردگار شود و صبر نیز هدیۀ او باشد به بازماندگانشان...

با بهترین آرزوها برای شما که بهترینید...

با مهر و درود

بانو




RE: بهارانه ... - حمید هامون - ۱۳۹۳/۱/۱ عصر ۰۷:۲۶

عید بیشتر از اینکه برای آدم بزرگا باشه (که بیشترش دوندگی دارنو خرید و تمیز کاری و خستگی)، واسه بچه هاست.گرفتن هدیه و عیدی و تعطیلی و تعطیلی.چه عشقی می کنن این چند روز تعطیلی و چه عذابی می کشن شب سیزده به در اون بچه محصلایی که تکالیف عیدشون نصفه نیمه هست و روز بعدش باید برن مدرسه.کلا سنت شیرین هدیه هر زمانی و به هر مناسبتی که باشه دلنشین و خاطره انگیزه.(رسم شیرین بهاریه نویسی) هم جوری که مشابهش کمتر نوشته شده باشه هم هر سال سخت تر از قبل میشه! پس ما هم دل به دریا می زنیمو از کادوهایی که در ادوار مختلف زندگیمون از طفولیت تا بزرگیت!!! به مناسبتهای مختلف اعم از عید و غیر عید گرفته ایم یاد می کنیم تا شاید رفقا هم اون دوران خوش براشون تداعی شه.ببخشید که زیاد به عید و نوروز ربط ندارن ...

1)تو سن 4-5 سالگی،بابام یه کیت تی وی گیم برام خریدو خودش مونتاژش کرد و وصلش کرد به تلویزیون.منم هاج و واج که اینا چیه که تلویزیون ما داره نشون می ده.بابا توضیح داد که این بازیه تنیسه و اون یکی اسکواشه.یه خط بجای بازیکن و یه نقطه بجای توپ.چقدر لذت داشت بازی کردن باهاش.حتی بعدش که آتاری و کامپیوتر داشتم به این اندازه از بازیاشون لذت نبردم.

2)تو همون سن و سال بابا دو سه تا لطف دیگه در حق پسر یکی یه دونه اش کرد که هنوز یاد آقا زاده اش موندن : یه ست اسباب بازی برام خرید مربوط به دزدای دریایی.چه چیزایی داشت! : کشتی بادبانی، دو تا جزیره که هر کدوم یه نخل وسطشون بود با دو تا اسکله، چهار پنج تا عروسک کوچولوی دزد دریایی از اون تخم مرغ مانندهای که وقتی می خوابوندیشون هم به حالت اولیه شون بر می گشتن. اما عزیزتریناشون این دو تا بودن : یه نقشه گنج کوچولو و خود صندوق گنج که چقدر دوست داشتنی بودن و مارو از همون زمان، عاشق پیدا کردن گنجو کشتیو جزیره کردن.از این ست فقط کشتیه هنوز مونده.چقدر دلم برای اون نقشه گنج و صندوقه تنگ شده خدا...

3)لطف دیگه بابا در حق آقازاده اش، یه مدل کوچک از یه خودروی مزدا بود که با برق کار می کرد و تمام قطعاتشو حتی ریز وسایل موتورشو خودت باید مونتاژ می کردی و طبق معمول زحمتشو بابا می کشید.خداییش می بینین که ما چه اسباب بازی هایی داشتیم و بچه های امروزی چی؟ الانه دیگه نه پدر و مادرا حوصله دارن و بچه ها هم با بودن تبلت و پلی استیشن دیگه به این چیزا نگاهم نمی کنن...

4)محبت دیگه پدر به عزیز دردونش، یه ست ابزار کوچولو بود با چه کیفیتی: انبردست و گیره و انبر قفلی و سیم چین و غیره.یعنی عین نمونه ی واقعی کار می کردن! چقدر هم خوشکل بودن به خدا!.چند سال پیش نمونه پلاستیکیشو تو یه اسباب بازی فروشی دیدم که آدمو از هر چی ابزاره بیزار می کرد.قدیما جنس چی بود و الانه چی...

5) این یکی دیگه خیلی با حاله : تو همون سن سالا اولین زیارت ما از فیلم گنج قارون همون و عاشق فردین و مرامو بزن بهادریش شدن همون.از بابام پرسیدم مگه این بابا چکار کرده که اینقده قلدره! بابا گفت که ورزشکار بوده.کشتی گیر.منم عاشق کشتی شدم و پیله به بابا که باید برام تشک کشتی بگیری!!!(حالا یکی نبود بگه آدم عاقل، چرا نمیری کلاس ورزش!).اینقدر حرفمو تکرار کردم تا بابا گفت باشه.یه تشک خواب معمولی برام گرفتنو دهنمو بستن! منم روی همون ورزش می کردمو و با بچه ها سر شاخ می شدم!!

6)اینو دقیق یادمه تو ایام عید بود.اوایل دهه شصت : 3-4 تا کتاب تن تن انتشارات یونیور سال که هنوز ممنوع نشده بود: جواهرات کاستافیوره و تن تن در تبت و عصای اسرارآمیز و گل آبی.همین کتابا عاشق تن تن و (به خصوص) کاپیتان هادوکم کرد و وادارم کرد که پس از چند سال که مجددا اجازه تجدید چاپ این کتابا (مسلما با سانس.و.ر!) داده شد، همه سری کتابا رو تهیه کردم و لذت بردم...

سرتونو درد نیارم.اگه قرار به یاد آوری خاطرات شیرین کودکی باشه همین چند موردم کفایت می کنن.فقط اینم بگم که هنوزم یه وقتایی هدیه از طرف اعضای خونواده غافلگیرم می کنه.آخرینشو همسرم چند روز پیش به مناسبت تولدم بهم داد : جلد سوم فیلمشناخت ایران عباس بهارلو از سال 72 تا 82 که با تیراژ محدود 500 جلدیش، امیدی به تهیه اش نداشتم و مهربان همسر که از علایق ما به خوبی آگاهه، با این کادوی ارزشمند به شدت غافلگیرم کرد که بسیار ازش سپاسگزارم...

امسال هم مثل سالهای قبل بهترینها را برای دوستان عزیز هم کافه ای از خداوند بزرگ خواستارم.هر چند که امسال هم چند تا از بهترین دوستان کافه کم فروغ شدند (به خصوص جای خالی دزیره ی گرامی که پای ثابت بهاریه نویسی بود به شدت احساس میشه...) اما همیشه چشم امید ما به دوستان تازه است و :

پرستوی من تویی ...

می آیی

بهار می شوم ...!

می روی

پاییزم...

عادت کوچ را فراموش کن

بیا و نرو

بیا و به من کوچ کن و

فصل مرا بهار باش تا همیشه ...


عید همگی عزیزان مبارک.

با احترام : حمید هامون

یا حق...




RE: بهارانه ... - Joe Bradley - ۱۳۹۳/۱/۲ صبح ۰۱:۵۱

سلام به همه

ضمن تبریک سال نو و فرارسیدن بهار خجسته ، چند بیت شعر از شاعران عزیز کشورمان در وصف بهار و سال نو ،تقدیم به اهالی کافه.

امیدوارم همگی در سال جدید سلامت باشند و در کارهای خیر موفق ، پیروز و سربلند باشند.

از حافظ شیرازی:
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی           از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی     به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

 از سعدی شیرازی:

برآمد باد صبح و بوی نوروز                  به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال          همایون بادت این روز و همه روز

خیام نیشابوری:


بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست
خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است


شعری از نظامی گنجوی درباره بهار

بهاری داری از وی بر خور امروز          که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد            چو هنگام خزان آید برد ، باد


شعری زیبا درباره بهار از مولوی:


ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی


از استاد سخن سعدی شیرازی:

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان


شعر از فریدون مشیری:

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ






RE: بهارانه ... - خانم لمپرت - ۱۳۹۳/۱/۲ صبح ۱۱:۵۹

شكوفه مي رقصداز بادبهاري
شده سرتاسردشت سبزوگلناري
شكوفه هاي بي قرار روز آفتابي
به صبابوسه دهند بالب سرخابي
اي شكوفه خنده توجلوه ها دارد
آن روي زيبا نظري سوي ما دارد

پرویز وکیلی

شکوفه های صبحگاهی اثر استاد فرشچیان

بهار آمد با خلعتی از شکوفه های رنگین و باغ را به جشن شکوفایی و رقص شاپرک ها دعوت نمود ...

http://cafeclassic4.ir/thread-39-post-21806.html#pid21806

سالتان همیشه بهاری ، بختتان همواره شکوفان ، دامانتان در چرخ روزگار رقصان و نوروزتان پیروز باد




بهارانه 93 - برت گوردون - ۱۳۹۳/۱/۲ عصر ۰۷:۰۳

بهارانه

بهار برای من یاداور روزهایی است که تازه پا به سنین نوجوانی گذاشته بودم. نه کودک بودم نه نوجوان برای همین در هیچکدام از گروه بندی های نوشته شده پشت کتاب ها نمی گنجیدم، نه الف نه ب یا جیم یا دال. از سوالاتی که هیچکس حتی از فرهیختگان فامیل پاسخی به من ندادند یک این بود که این ها (یعنی ناشرین یا ممیزان) از کجا می فهمند که این کتاب را چه کسی خواهد خواند که حدس می زنند مثلا طرف، سن و سالش به دوران ابتدایی می خورد یا دبیرستان (فکر می کنم کتاب های کانون پرورش و به ویژه قصه های خوب برای بچه های خوب بود که چنین دسته بندی را قائل می شد و از اولین نافرمانی های مدنی من بود که کتاب های بالاتر از سن توصیه شده در پشت جلد را بخوانم) و دو اینکه چرا این حروف به ترتیب حروف الفبا نیست و با پاسخ هایی مانند اینکه اینها حروف رمز نگاری ست و به آن ابجد می گویند روبرو می شدم که خود مایه پرسش های دیگر و خیال بافی های دیگر می شد.

سال های جنگ بود، پسرعمه ام در بیست سالگی شهید شده بود. فقط یک بار دیده بودمش. مثل همه ایل و تبار ما اهل آذربایجان بود و برخلاف همه تبار ما همچنان ساکن آذربایجان و خانواده عمه ام تنها نقطه وصل به سرزمین نیاکان، با خانه ای دویست ساله و چند هزار متری که اکنون فقط چند صد مترش مسکونیست و بقیه گنجه خاطرات یک تبار است و شکر که هنوز هم هست.

سال های میانی دهه شصت بود و نوروز بود، چند ده روزی از رفتنش نمی گذشت. چشمانش به رنگ دریایی بود که برایش جنگیده بود و اسمش همنام ماه تولدش. برایش نوعید گرفته بودند. بهانه ای برای همه فامیل بود که هم از موشک باران فرار کنند هم ابراز تسلیتی کنند هم سفر نوروزی ای باشد. می بینی بهمن؟! همه آرزوهایی که برایش جنگیدی بعد از رفتنت به حقیقت پیوست! روی دیوار خانه-باغ نقاشی دیواری بزرگی کشیده بودند، پرتره ای از تو که تنها شباهتش رنگ آسمانی چشمانت بود و جمله ای که هنوز هم نمی فهمم: بهمن جان شهادتت مبارک! و دو سوال بی پاسخ دیگر در ذهن الکن من: عمو بهمن که ریش نداشت؛ و، اون که مرده، چرا میگن مبارکه؟!

در آن سال ها پدرم را از دست داده بودم، آنقدر زود که خاطره خاصی از او نداشتم و مفهوم پدر خلاصه می شد از چند عکس و بازسازی تصویری خاطرات گفته شده از پدرم توسط نزدیکان و دوستانش در ذهن بچه گانه ام و این روادید ورود من بود به جمع های خاص بزرگسالان در مهمانی های پر جمعیت آن سال ها که بقیه همسالانم به خشن ترین وضع و با چاشنی اردنگی و با جمله مادرت کجاست؟ از آن طرد می شدند و این برای من هم امتیاز بود و هم دست مایه افتراق از همسالان.

من شب ادراری داشتم! این اعتراف را داشته باشید تا برسم به اصل قصه. همه موارد گفته شده در بالا را به یاد داشته باشید: نوروز سال های جنگ، نوعید یک شهید، موشک باران، یک خانه-باغ چند هزار متری، یک مهمانی خانوادگی چند صد نفری و من!

با توجه به اینکه من از روادید ویژه ترحم! برخوردار بودم در گشت شبانگاهیم وارد جمع عده ای از عناصر ذکور غیر مذهبی مجتمع در خانه-باغ شدم که در گوشه ی دور از چشمی از آن باغ درندشت مشغول کباب کردن امعا و احشا چند گوسفند بودند که در ظهر آن روز قربانی شده بودند و همزمان با تناول کباب مایع بیرنگی را نیز به سلامتی یکدیگر سر می کشیدند و در مواجهه نابهنگام من در آن موقع شب بهتر دیدند که مرا هم همپالکی خود گردانند و با دادن این وعده که خوردن این قسمت خاص از کباب درمان شب ادراری ست و من نفهمیدم از کجا متوجه این مشکل شبانگاهی من شده بودند، به من کباب لذیذ و ممنوعه را خوراندند و من دور از چشم و به تقلید از آنها به سان با آخرین نفس هایمِ بونوئل آن مایع بی رنگ را متناوبا نوشیدم و شد آنچه که نباید می شد و البته پس از توبیخ شدید آن جمع و کتک های گاه و بی گاه پس از آن، شب ادراری من واقعا درمان شد.

این بود معجزه بهار آن سال ها!




RE: بهارانه ... - Joe Bradley - ۱۳۹۳/۱/۷ عصر ۰۱:۰۲

سلام به همه

به مناسبت نوروز تعدادی اس ام اس برای استفاده دوستان میگذارم.

خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال
از گذشته خود افسوس نخورند .

خودت گفتی وعده در بهار است / بهار آمد دلم در انتظار است
بهار هر کسی عید است و نوروز / بهار عاشقان دیدار یار است.

بـیامد شاهد شیرین نوروز / بنازم سفره ای هفت سین نوروز
زچشم ابر نیسا نی دراین فصـل / بریزد اشـک مشک آگین نوروز.

بهار بهترین بهانه برای زیستن
آغاز بهترین بهانه و آغاز بهار بر شما مبار ک.

گشت گرداگرد مهر تابناک ، ایران زمین / روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین
ای تو یزدان ، ای تو گرداننده ی مهر و سپر / برترینش کن برایم این زمان و این زمین
عید نوروز بر شما مبارک.

بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگی آغاز گردد
بهار آمد که دل آرام گیرد / ز درد و غصه ها فرجام گیرد
بهار 1393 بر شما مبارک.

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است
اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد
پس نوروزتان مبارک که سالتان را سرشار از عشق کند.

عجب رسمیه ، رسم زمونه
خونه‌ مون عیدا ، پر از مهمونه
می‌ رن مهمونا ، از اونا فقط
آشغال میوه ، به جا می‌مونه !
کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
کجا رفت اون موز ؟ خدا می‌ دونه .

از نوروز می آموزیم که هیچ وقت کسی را نا امیدنکنیم
شاید امید تنها دارایی اش باشد.نوروزتان مبارک باد.

سعادت ، سخاوت ، سربلندی ، سروری ، سلامتی و سرور
که بهترین هفت سین زندگی است را برای شما دوست عزیز آرزومندم.

هفت سین موزیسین ها : سنتور – سه تار – سنج – ســـا ک سیفون – سه گاه – سمفونی – سورنا

با سلام
کلاسهای آموزشی سبزه گره زنی آغاز شد
گره ازدواج !
گره کنکور !
گره جدایی !
گره ملوانی !
دوبل گره !
گره کور !
با تضمین بروارده شدن آرزو
 گارانتی تا سیزده سال بعد

با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران منتظر دعوت میشود ضمن خویشتن داری از گره زدن سبزه ها به شدت خورداری فرمایند !
سازمان حمایت از محیط زیست !

با سلام و عرض تبریک سال نو
باید خدمت شما عرض کنم که بنده امسال قصد ازدواج ندارم !
لطفا سبزه ها را به نییت یکی دیگه گره بزن !

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست / دریاب که هفته‌ی دگر خاک شده ست
می نوش و گلی بچین که تا در نگری / گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست
با آرزوی روزی شاد در کنار طبیعت

سیزدتون بدر
دشمناتون دربدر
رفقاتون گل به سر
خوشیهاتون صد برابر.




RE: بهارانه ... - حمید هامون - ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ عصر ۰۸:۱۸

دوست، بزرگ بود و از اهالی امروز بود...

یاد رفاقتهای پاک و بی غل و غش دوره ی کودکی و نوجوانی به خیر، مثل الان نبود که هر کسی هزار رو داشته باشد. جلو و پشت سرت ...

از مدرسه به خونه بر می گشتیم، دسته جمعی، همه با دوچرخه، یک ترکه یا دو ترکه. پارک نشاط تو راهمون بود.زاپاتا جان حتما خاطرش هست : اون زمان فقط یه زمین چمن درندشت بود با یکی دو تا تاب و سرسره و چند تا درخت کهنسال قدیمی...

دسته جمعی کنار پارک وای می ستادیم. دوچرخه ها رو روی زمین ولو می کردیم و می رفتیم به فالوده و بستنی فروشی کنارش. (اون زمان بهش کافه تریا نمی گفتیم!).سفارشامونو می دادیم (اکثرا مخلوط بستنی و فالوده شیرازی) و می رفتیم تو سایه ی درخت، روی چمنا می نشستیم و می خوردیم و نیم ساعتی صحبتهای متفرقه و بعدشم رفتن به خونه. یه وقتایی هم یه ساندویچی نزدیک پارک بود که اون زمان فقط سوسیس معمولی و کالباس و همبرگر داشت و ما سفارشات دو نونِ مونُ بهش می دادیم و همونجا با نوشابه ی شیشه ای زرد یا سیاه! می خوردیم و بعدشم که می رفتیم خونه، دیگه ناهار نمی تونستیم بخوریم و بازخواست می شدیم!.

از اون جمع، با چند نفر صمیمی تر شدیم.زمان دبیرستان، ردیف جلو می نشستیم.مثلا (بچه زرنگای درسخون که دائم اون جلو انگشتامون هوا بود)!.منو حمید و مهدی و حسن.با حمید و مهدی جورِ جور بودیم.مخصوصا حمید که اصلا خونه اش مثل خونه ی خودمون بود و خودش، جای برادرِ نداشته ام.توی اون زمانِ ممنوعیت و محدودیت ها، کل خلافِ سنگینِ! ما تو خونه ی اونا بود : تخته نرد و بازیهای ورق که همه رو خودش یادم داده بود و ماموریت شبه غیر ممکنِ جاسازی و حمل ویدیوهای وی اچ اس توی پارچه ی تیره توی یه ساک دستی پلاستیکی روی دوچرخه.

منو حمید سنگ صبور همدیگه بودیم.چیزی از هم پنهون نداشتیم.تموم درد دلامون با هم بود.از عشق های دست نیافتنی اولمون که من لیلا فروهرو دوست داشتم و حمید هم شکیلا رو تا دوره ی دانشگاه که من عاشق مژگان شدم و حمید هم دلبسته ی  تارا که هیچ کدوممون هم آخرش به وصال یار نرسیدیم!راستی یه کم که سنمون زیادتر شده بود، گشت و گذارهای درون شهری مون هم از دوچرخه به موتورگازی ارتقا پیدا کرد و طول خیابونا رو هم دونفری و نوبتی روی موتور گز می کردیم و چه لذتی هم می بردیم.با همین موتور به محله ی یار سر می زدیم و هیچوقت هم چیزی عایدمون نمی شد.ولی دلمون به همون توی محله شون بودن هم خوش بود...

تا بعد از دانشگاه و خدمت مقدس، همیشه با حمید بودیم.مثل قدیما.تو خونه ی همدیگه، دردِ دلایی که یه کم جدی تر شده بود.تصمیمای مهم تر. کار، ازدواج ...

تا اینکه حکم بازنشستگی بابای حمیدو دادن.اصلیت خونواده شون مال بندرعباس بود.باباش تصمیم گرفت برگردن به شهرشون.همگی.حمید هم.و رفتند ...

هنوزم با هم ارتباط داریم.همش تلفنی.توی این ده-یازده سال حداکثر ده بار حمیدو از نزدیک دیده باشم.اونم عمدتا با خونواده.مثل قبل زیاد مجال درددل نیست. حوصله ای هم برامون نمونده.ولی هنوز اجازه ندادیم چیزی از رفاقتمون کم بشه.از معدود دلخوشی های دوره ی اخیر زندگیم، همین رفاقتای قدیمیه.همیشه و هر جا که هست بهترین آرزوها رو برایش دارم و هنوز که هنوزم که هست، زود به زود دلم براش تنگ میشه.حیف که تلفن، جای صحبت های رو در رو را هیچوقت نمی گیره . اما دل ما به همین اندازه هم راضیه ...

از رفاقت با حمید گفتم و یاد بقیه دوستای قدیمیِ صمیمی ام هم افتادم :

 مهدی و ممد که اونا رو هم مثل داداشام دوست دارم و با اینکه ازشون دور نشدم، بازم به ندرت گرفتاری های زندگی اجازه می دن به جز مکالمات تلفنی از نزدیک ببینمشون...

شاهرخ و اسیِ عشق فیلم که همشهریم نبودند و با اینکه طی ده سال اخیر باهاشون آشنا شدم، اینقدر مرام و معرفت دارند که دوستشان داشته باشم.اسی خیلی وقته که نوشته هاش عمدتا توی همشهری داستان و فلاش بک مجله فیلم هم چاپ میشه و اون زمانه که واجب میشه حتما احوالشو بپرسم و در مورد سینما و مطلبش باهاش صحبت کنم...

رضای نازنین که قدمت رفاقتم باهاش حتی از حمید هم بیشتره ولی خیلی زودتر از حمید رفت و الان اون سر دنیا مشغول به کاره و به جز ارتباط ایمیلی (و توی فیض بوک به قول دوستان)، هیچوقت نمی بینمش...

توی ارتباطات اینترنتی هم یه وقتایی دوستان خوبی نصیب آدم می شه :مثل بعضی دوستان هم کافه ای که با اینکه از نزدیک زیارتشون نکردم ، کلی بهشون ارادت دارم : نمونه اش فرید عزیز با کلی سلایق مشابه که نزدیک سه ساله باهاش رفیقم و با اینکه فقط صداشو شنیدم خیلی دوستش دارم...

هر جا که هستند سالم و سلامت باشند و رفاقتمان مستدام ...

این همه روده درازی چه ربطی به عید داره ؟ هر جور دوست دارین مربوطش کنین! اما برای من، یاد دوستان، دلم را بهاری می کنه و گاهی وقتا نم بارانی دلنشین چشمم را خیس میکنه...

اینم از دستپخت امسال ما، امیدوارم که سرتان را به درد نیاورده باشم.با آرزوی بهترینها در سال جدید برای شما عزیزان.پیشاپیش عیدتان مبارک

با احترام : حمید هامون

یا حق ... 




بهارانه ! - BATMAN - ۱۳۹۴/۱/۱ صبح ۰۲:۵۳

صبح عید است برون کن ز دل این تاریکی، کاخر این شام سیه خانه نماید روشن

ملک الشعرای بهار


طرحِ زیر به عنوان عیدی برای حمید هامون عزیز و دیگر دوستان 

از سروده های شهیار قنبری






RE: بهارانه ... - Joe Bradley - ۱۳۹۴/۱/۱ صبح ۰۴:۲۹

درود بر همه

عید نوروز و سال نو بر همه دوستان مبارک باشد به امید آفریدگار توانا در این سال جدید همه ما به اهداف پاک خود برسیم و در سلامت کامل روح و جسم باشیم .

امیدوارم در ابتدای سال جدید به گذشته و زمان حال و آینده خود و اطرافیانمان نگاهی بهتر داشته باشیم و تصمیمات خوبی بگیریم تا در زندگی مفید باشیم و اگر خصلت های بدی داریم از بین ببریم و صفات نیکوی خود را پرورش دهیم ، چرا که ما برای عده ای که از ما جوانتر هستند به نوعی شاید الگویی در زندگی هستیم .

به امید خداوند به تمام مسائل زندگی با دید جدید نگاه کنیم و در مسائل فرهنگی کوشا باشیم .

حضرت مولانا

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد          

مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان

عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد

غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود

ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند

سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد

برآمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال / مبارک بادت این روز و همه روز

نوروزتان پیروز


این شکوفه های بهاری تقدیم دوستان عزیز

انتظار را از کوچه های بن بست بیاموز


که دل خوش به تماشای هیچ رهگذری نیستند


چشم به راه آمدن کسی می نشینند که


اگر بيايد ماندني ست.

دو قدم مانده به صبح

                                                                                                       با سپاس جو برادلی




RE: بهارانه ... - ژان والژان - ۱۳۹۴/۱/۲ صبح ۰۷:۰۱

سال نو مبارك!!!!!!!!

ده سالي ميشه كه ديگه عيد برام حال و هواي سابق رو نداره. اون روزگاري كه مدرسه ميرفتيم و پيك نوروزي بهمون ميدادن ، تمام سيزده يا پانزده روزي رو كه تعطيل بوديم مثل يك رؤيا برام سپري ميشد.

همون روز اول تعطيلي تمام پيك رو حل ميكردم و كتاب هاي درسي رو طبق برنامه درسي روز پس از سيزده ، داخل كيف آماده ميذاشتم تا هيچ دغدغه اي در اين تعطيلات نداشته باشم.

بطور كلي روند عيد نوروز از روز چهارشنبه سوري ( كه اين روزها تبديل به جنگ شهري و انفجارات خطرناك شده) شروع ميشد. خدا را شاهد ميگيرم كه تا بحال دستم به ترقه و فشفشه و ساير مواد مثل سرنج و اكليل نخورده.ولي معمولا از يكماه قبل ، مشغول جمع آوري جعبه هاي چوبي ميوه ميشدم. در آن روزگار جزء شرورترين بچه هاي محله بودم ولي درس و مطالعه اولويت اولم بود. خلاصه روز چهارشنبه سوري با درست كردن آتشي مهيب و خوردن آجيل سپري ميشد. خدا ميدونه با چه اشتياقي براي خريد ماهي قرمز ميرفتم. معمولا هم پنج يا هشت عدد ماهي ميخريدم.اينو هم عرض كنم كه كلا از دست زدن به ماهي ميترسم حتي ماهي مرده!!!!!!!{#smilies.sad}

هفت سين آماده ميشد و تمام خانواده سه نفري ما ( كه مدتي بعد با فوت پدرم به دونفري تبديل شد) كنار سفره جمع ميشديم. بعد از تحويل سال نو ، حتي اگر نيمه شب هم بود ، به خانه بزرگ خاندان كه پدر پدربزرگ مادريم بود ميرفتيم. ( ايشان هشت سال قبل و در سن 126 سالگي فوت كردند جالب اينكه تمامي دندان هاي خود را به شكل سالم حفظ كرده و بغير از پير چشمي مشكل جسمي خاصي نداشتند). چهار پنج روز اول با خوشي و شيطنت و برنامه تلويزيوني سپري ميشد. اما كم كم دغدغه اتمام تعطيلات توي ذهنم ايجاد ميشد. شروع ميكردم به شمردن روزهاي باقيمانده ، و مدام با خودم ميگفتم حالا يه هفته ديگه مونده ولي استرس تموم شدن تعطيلات هميشه تو وجودم بود...

تا اينكه نوبت روز دوازدهم ميرسيد . در اين روز دلمو با سيزده بدر الكي خوش ميكردم ولي خيلي دلم غصه تعطيلات رو داشت همش ياد روز چهارشنبه سوري و روز اول عيد ميفتادم ولي افسوس كه ديگه قابل تكرار نبودند الا سال بعد...

روز سيزدهم: اين روز تلخ ترين ، غم انگيزترين روز سال براي من محسوب ميشد. آفتاب كه غروب ميكرد دلم ميگرفت. از يه طرف حسرت روزهاي خوش گذشته و از طرفي استرس رفتن به مدرسه

اين حال و هوا رو تا حدودي در دوره دانشجويي هم داشتم با اين تفاوت كه ديگه خبري از پيك نوروزي نبود هر چند كه تعطيلات براي يه دانشجو فرصتي مناسب براي مطالعه هستش و من هميشه از اين فرصت استفاده ميكردم. ديگه كم كم آتش بازي روز چهارشنبه سوري از يادم رفت.طوري كه يكسال حتي يادم رفته بود كه امروز چارشنبه سورانه!!!

ديگه كم كم زيبائي عيد هم برام رفته تنها چيزي كه اين روزها مشتاق ديدارشم ، اومدن فصل بهار و زنده شدن طبيعته. بين فصل هاي سال از بهار بخصوص ماه ارديبهشت خيلي خوشم مياد. منتظر اومدن ابرهاي سياه رنگ بهاري هستم كه با غرش رعد و برق ، رگبار باران رو به سمت زمين روانه ميكنند.(هواي تبريز الآن دقيقا اينطوريه)

الآن حتي هفت سين هم درست نميكنم. تمام عيد رو هم سركارم.

اين روزها به ياد اين جمله پدرم هستم كه ميگفت: عيد ماله بچه هاست

كاش هميشه بچه بودم




فردوسی و سفره هفت سین - کاپیتان اسکای - ۱۳۹۴/۱/۲ عصر ۰۴:۴۶

بامداد نخستین روز بهاری، نخستین روز از نوروز پای سفره‌ هفت سین استاد سخن و نگاهبان ارزش‌ها و هنجارهای سرزمین‌مان و این که اگر او نبود ... .

...جای همه‌تان خالی!

شاد باد روان فردوسی بزرگ و همه‌ی دوست داران فرهنگ و هنر ایران زمین

این تصاویر هم هدیه‌ی نوروزی من به دوستان همراه و همدل کافه کلاسیک.

نوروزتان پیروز

پاینده باشید به مهر




RE: بهارانه ... - بانو - ۱۳۹۴/۱/۷ صبح ۱۱:۱۸

برای بهار...

که هم شادمانم و هم غمگین، که هم امیدوارم و هم ناامید! حکایتی شده روزها و سالها و تقویم اینروزهای من... دلم برای کافه و دوستان تنگ شده اما، ناباورانه باید به زمان ببازم تا شاید جبران مافات شود و این سرنزدن موقت به دنیای مجازی (که دوستش داشته و دارم) کمی باعث شود واقعی شوم و دستِ خالی و توان اندکِ خویش را در مقابله با آن -زمان!- بیشتر و عمیق تر حس کنم، درک کنم، بپذیرم که چیزی برای مقابله با گذرش در چنته ندارم....

سالی که گذشت، نتوانستم، نشد که بیایم و بمانم، دورادور میخواندم و می شنیدم که به خواست خدا هنوز دوستانی عزیز و دلسوز در کافه دارم که بی خبرم نمیگذارند و بیشتر از آن جویای احوالم می شوند. خوبم مهربانان، خوبم وصدالبته گرفتارِ عملی خودکرده که از قدیم گفته اند "خودکرده را، تدبیر نیست...!"

تنبلی کردم و امروز چوبش را به بهترین وجهی نوش جان می کنم! بگذریم....

چقدر خوشحالم وقتیکه طراوت کافه را می بینم، وقتی مطالب دوستان را صرفا حتی در حد تورق مشاهده می کنم، لذتبخش است.... چه خوب که بهارِ کافه، خزان ندارد.

دوستان عزیزم، با تاخیر (که یک هفته ای از ابتدای بهار می گذرد و من تازه می نویسم...) صمیمانه فرارسیدن نوروز و سال جدید را خدمت شما و خانواده های ارجمندتان تبریک عرض می کنم. امید که همیشه سلامت، شادمان، موفق  و خرسند باشید از گذران عمر و روزگار.

وقتی که برگردم شاید دیر شاید زود... شاید بهار باشد شاید نه رسیده باشیم به تابستان.... به حتم تمام تلاشم را می کنم تا قدردان محبت تک تکتان باشم که هربار سر زدم، جعبۀ پیامم از نوشته های زیبایتان لبریز بود و خجالتش مانده برایم که چگونه باید جبران کرد و آیا اصلا توان و مجال جبران دارم یا خواهم داشت...؟ نعمتیست داشتن دوستان خوب، امید که شایسته اش باشم....

با مهر و درود و بهترین آرزوها برای شما که بهترینید

در سال پیشِ روی

بانو




RE: بهارانه ... - حمید هامون - ۱۳۹۴/۱۲/۲۳ عصر ۰۵:۰۲

بیست و چهار پنج ساله که حال و هوای نوروز و عیدو پرسه زدن زیر بارون رو عاشقانه دوست دارم.قبلش هم فضای بهار رو دوست داشتم اما نه با این حس و حال.اما قضیه این حس و حال تازه چی بود؟ عرض می کنم :  

... زمستان 1370 چقدر برای منِ نوجوان شانزده ساله دلنشین بود.منی که تا اون موقع،فقط عاشق یه فرشته شده بودم.از اون مواردی که فقط در مخیله ی نا پخته ی یک نو بالغ بروز می کنه.بسیار دور و دست نیافتنی و نا معقول.قبلا هم در موردش صحبت کردم که این عشق ما لیلا خانم فروهر بود که ما قوه ی تخیلمون رو برای ایشان به هزار جا کشونده بودیم و الهه ی مهرمون او بود.تا سه چهار سال.دقیقا تا همین زمستون هفتاد که چشم ما به جمال بانوی برازنده ی دیگه ای افتاد که از لیلا در دسترس تر بود و با اینکه بازهم این عشق زاییده ی تخیل ما بود اما اندکی به نسبت اون داستان قبلی بیشتر به وصال امیدوار بودیم . شاید در حد یک درصد بیشتر از خانم فروهر!!! (چه احتمال وصال زیادی !!!)...

... چقدر سینمای ایران تا اون زمان از داستانهای عاشقانه و چهره های جذاب خالی بود.واقعا نسل جوان دهه ی شصت، باید دلش رو به چی خوش میکرد؟! چقدر اون نسل محروم بود.خیلی...

یادم نیست دقیقا سال شصت و هشت و نه چه اتفاقی افتاد که اندکی فضاها بازتر شد.سوژه های عاطفی بیشتر نمود پیدا کردن و چهره های جدید و کمی جذابتر وارد سینما شدن. اما دو سال هنوز باید طی می شد که در سالنهای سینما بمب منفجر شود.پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران اکران شد.دلیل اصلی فروشش چی بود؟ همین چهره ها جدید و جذاب . یادتون اومد در مورد کدوم فیلم صحبت میکنم؟ عروسِ بهروز افخمی.دلایل جذابیت : سرکار خانم نیکی کریمی و جناب آقای ابوالفضل پور عرب که این دو نفر کل نسل جوون رو پای گیشه کشوندن و سینما رو به آتش کشیدن!

... من هنوز سینمایی نبودم .اما پدرم چرا.احوالات سینما رو مرتب پیگیری میکرد و از اخبار آگاه بود.می دونست عروس رکورد فروش رو شکسته اما از دلیلش خبر نداشت.وقتی که فیلم در کرمان اکران شد با خونواده اومد و بعد از یک ساعت معطلی توی صف، بلیت خرید.تماشا کردیم.تمامی اعضای خونواده از تماشای فیلم راضی بودن.اما دلایلشون فرق داشت.من که هاج و واج و گیج و منگ مونده بودم.چه یک ساعت و نیمی بر من گذشت! نگاهم از پرده پایین نمی افتاد.قلبم تند تند می زد! خب ما (ندید بدید) بودیم دیگه .واسه همین بی جنبه بودیم و تا چشممون به یه چهره جذاب افتاده بود، عنان از کف داده بودیم!

از سینما که بیرون اومده بودم، بیشتر از داستان فیلم چهره ی خانم کریمی توی ذهنم نشسته بود.مگه از تو فکرم بیرون میومد؟! سر کلاس، وقت خواب، وقت تماشای تلویزیون دائم جلوی چشمم رژه میرفت.ول نمی کرد لامصب!!

چه بلایی سرم آورد.اولین مجله های سینمایی رو به عشق ایشون خریدم. شماره ی اول، ویژه نامه ی نوروز هفتاد و یک مجله گزارش فیلم بود که از بخت خوب ما، یه پرونده توش بود به عنوان : چرا عروس فروخت؟ مطالب رو می بلعیدم.تنها نظر منفی که چقدر از دست نویسنده اش عصبانی بودم رو هیچوقت فراموش نکردم.مرحوم اکبررادی که از بزرگان تئاتر این مملکت بود و هست به فیلم فحش داده بود که از عوامل جذابیت سوء استفاده کرده.بعدشم نظر سنجی بهترین فیلم سال که از نظر نویسندگان اون نشریه، مجنونِ رسول ملاقلی پور خدا بیامرز بود.اما فقط یه عکس بی کیفیت سیاه و سفید  از خانم کریمی تمام این دلخوری ها رو از بین برد!

خوشحال به این امید که توی مجلات دیگه هم عکسی از این بانو چاپ شده باشه از خونه زدم بیرون. بیست و هفت اسفند.با دوچرخه.اولی بود که بارون گرفته بود.تا من به مجله فروشی میدان ارگ رسیدم بارون شدید شده بودولی مگه من حالیم بود؟ داغِ داغ بودم. تنها یه مجله سینمایی دیگه  توی دکه بود :ویژه نامه ی نوروزی مجله فیلم.با دست لرزون مجله رو از روزنامه فروش گرفتم و از ترس بارون، زیر پیراهنم مخفی اش کردم.کنار قلبم!! تا رسیدم خونه از تمام بدنم آب می چکید.نگران مجله بودم.با ترس و لرز مجله رو از زیر پیراهن در آوردم.یه ذره رطوبت بهش رسیده بود. کمی ناراحت شدم.اما بعد فهمیدم که بیخودی بود. دریغ از یه عکس و یه مطلب در مورد فیلم.فقط یه مطلب نیم بند در مورد پوسترهای فیلم و  رای گیری ماهنامه فیلم که اونجا هم پرده آخر بهترین فیلم سال بود و عروس، انتخاب ششم.بعد از پنج فیلم به اصطلاح هنری. ضد حالی خورده بودم اساسی.ولی باکم نبود.فقط دلیلش عشق بود.حسهای قشنگ بود و اتفاقهای آتی اش از خود این جریان مهم تر بود : عشق نوجوونی ما تموم شد اما دلبستگی من به بارون، عید و سینما همینجوری در وجود ما ماند که ماند.مجله خریدنم هم ترک نشد و به صورت اعتیاد در آمد که آرام آرام در حال ترکش هستم! بعد از بیست و پنج سال!!!

خانم کریمی عزیز: بابت تمام حسهای خوب از شما سپاسگزارم.بابت تمام علایقی که شما باعث و بانی شون شدید.

دوستان هم کافه ای، نیکی خانم کریمی ، عاشقان سینما، پیشاپیش عیدتان مبارک...

با بهترین آرزوها

حمید هامون مجازی

یا حق ...




RE: بهارانه ... - بانو الیزا - ۱۳۹۴/۱۲/۲۷ صبح ۰۷:۰۶

بهار! سلام

خوش می آیی با همه خنده هایت

پر از شادی و هلهله

پر از رنگ

پر از عطر

و زمستان رنگ می بازد

و شاخه تن می پوشد

و همه چیز نو می شود

تازه و نو

مانند باغچه کوچک حیاط

مانند لباسهای دخترکان کوچه های بن بست

مانند رویاهای پسرک کنج دیوار

مانند سفره های خالی اتاق های نمور

مانند دستان ترک خورده زنان رخت شوی

مانند پینه های بسته بر دستان خالی پدر رنجور

مانند دردهای دل تو و من

مانند فریاد هر درخت، هنگام که به ضرب تبرهای کهنه فرو می ریزد



آری همه چیز نو می شود

و این عادت هر سال ماست که هر چیزی نو شود:rolleyes:

بهترین اتفاق سال 94 برای من آشنایی با این کافه ی گرم و پر محبت  و این گنجینه ی علم و دانش بود . و ازاین بابت خدا را شاکرم که تونستم علی رغم مشغله ی فراوان محفلی آرامش بخش و دوست داشتنی برای اوقات فراقتم پیدا کنم . به امید اینکه در سال جدید بتونم قطره ی بهتری برای دریای بیکران بزرگی و سخاوت و معرفت دوستان باشم و همچنین برای همه ی مدیران این سایت زیبا ( که با بنیان و مدیریت این مجموعه پر گهر خدمت بزرگی به علاقمندان به دوبله وهمچنین سینمای کلاسیک ایرانی کرده اند ) از خدای منان طلب شادی و موفقیت و سعادت و سالی پر برکت می کنم .

 با تشکر : بانو الیزاshrmmm!




RE: بهارانه ... - دزیره - ۱۳۹۴/۱۲/۲۷ صبح ۰۷:۳۱

" نفس " اخرین فیلم نرگس ابیار است که در جشنواره فیلم فجر به نمایش در امد و " بهار " دختر حدودا ده ساله ای که شخصیت اصلی فیلم است.

 من و بهارِ نفسِ نرگس ابیار

 من و بهارِ نفسِ نرگس ابیار تقریبا همسن و سال بوده ایم. با یکی دوسالی تفاوت. برای همین است که او اول و دوم دبستانش را ان طرف مدرسه رفته اما من این طرف. این طرف و ان طرف انقلاب را میگویم که حالا دیگر خیلی وقت است برای خودش یک جور مبدا شده است. از کفر ابلیس و زهد سلمان هم معروف تر.

 برای همین است که بهار، بی روسری رفتن مدرسه را تجربه کرده. ناظم ترکه به دست را دیده و مزه کتک خوردن با ترکه را هم چشیده. اما من نه. شاید که من خوشبخت تر بوده ام از بهار...

 فکرهای من و بهار خیلی جاها شبیه هم بوده و به گمانم شبیه فکرهای نرگس ابیار. فکرهایی که در نفس، به صورت انیمیشن نشان داده میشود و من اسمش را گذاشتم کارتونی های فکر.

 از کجا شروع کنم کارتونی های فکرهامان را که انگاری شخصیت هایش از روی سبک خاص نقاشی ننه حسن، کپی شده اند منتها سیاه و سفید.

 ننه حسن ، همان پیرزن نقاشِ نقاشی های رنگارنگ، با ادمهایی که چشم هاشان یک جوری غیر عادی بزرگتر است. من ننه حسنِ نقاش و نقاشی هایش را در گالریِ تابستان خانه ی هنرمندان دیده ام.

 نمیدانم از کجا شروع کنم!  از قصه ملک جمشید و اژدهای هفت سر شروع کنم که هم بابای بهار برایش تعریف کرده و هم بابای من برای من. که بابای بهار، تنگی نفس داشت و برای همین بهار میخواست که دکتر نفس شود و به دلیلی مشابه من میخواستم که دکتر قلب شوم.

 از اب بازی کردن بهار و برادرهایش کنار رودخانه نزدیک روستاشان که درست مثل اب بازی کردن من و برادرم بود کنار رودخانه اوشان و فشم وقتی که جمعه ها می رفتیم برای پیک نیک. که ما هم پارچه می گرفتیم کف رودخانه تا ماهی ریز کوچولو بگیریم.

 از ابگوشت خوردنمان که بابای بهار هم مثل بابای من، گوشت را میکوبید و اخرش گوشت کوب را با کلی مخلفات مانده به رویش میداد دستمان.

 از فرفره های چوبی که با انگشت شست و سبابه می گرفتیم و فِرَش میدادیم روی زمین و محو چرخش رنگینش میشدیم یا از ان قایق حلبی که با نفت کار میکرد و وقتی روی اب حوض میگذاشتیش پِت پِت کنان جلو میرفت. که بهار خواست ان را مهربانانه و تابو شکنانه به پسر همکلاسش بدهد، اما پسرک مغرور نخواست.

 من هم مثل بهار از کتابخانه ی  دایی یواشکی کتاب بر میداشتم برای خواندن. من اما بابایم هم کلی کتاب داشت. به کتاب های او هم ناخنک میزدم.

 بهار خون فروش میخواند و جنایت بشر. من، موشها و ادمها و خوشه های خشم دایی را و کلی کتابهای شریعتیِ بابا که زیر دست و بالم بود. من برای کتاب خوانی ام هیچ گاه تنبیه نشدم، اما بهار چرا. هیچکس به من نگفت ادمی که زیاد کتاب بخواند، دیوانه میشود. اما به بهار می گفتند. کتاب خوانی های یواشکی من هیچ گاه لو نرفت. اما بیچاره بهار که لو میرفت و کتکش را هم میخورد. شاید که من خوشبخت تر بوده ام از بهار...

بهار با اپارات عمویش چند باری فیلم دیده بود. "مادرِ هند" که عمو شیفته ی ان بود و به خاطر ان بساط اپارات را راه می انداخت و فک و فامیل و در و همسایه را جمع میکرد برای تماشا. بی توجه به شِکوه و شکایت زن عموی بهار. زن عمویی که بیشتر از امدن هوو بر سرش پس از زاییدن نُه تا پسر شاکی بود و دق و دلی هایش را سر اپارات بیچاره ی عمو خالی میکرد. که چرا این عزیز کرده اش ( اپارات ) را نمیبرد خانه ان عزیز کرده اش، نیّر خانم ( هوو ).

 من اما با اپارات تنها چند باری فیلم عروسی فامیل را دیده بودم. من با بابا زیاد سینما میرفتم. زیادتر از انچه که فکرش را بکنید. شاید که من خوشبخت تر بوده ام از بهار...

ننه اقای بهار، چپ و راست در گوشش زمزمه میکرد که مواظب خنده هایش جلوی نا مَحرم باشد و چه حرف گوش کن بود بهار که وسط بازی مجسمه بازی - این که هر کی یه شکلک دراره شکل عروسک دراره یک دو سه -  دخترها را میخنداند اما نوبت پسر خاله که میشد مثل ماده ببر خشمگین زل میزد در چشمهایش. خندیدن یا نخندیدن، مسئله این است!

 من و بهار بازی کردنمان با تاب هم مثل هم بود. نگفتم تاب بازی. گفتم بازی با تاب. این که بنشینی روی تاب و دور خودت بچرخی بچرخی و بعد رها شوی در هوا و تابت را بکنی چرخ و فلک.

 من و بهار هر دو به صدای اژیر قرمز و سفید عادت کرده بودیم و به زیر زمین رفتن برای پناه گرفتن. هر دو زیاد نمیترسیدیم. باباهای نترسی داشتیم ما هر دو صدای موشک را شنیده بودیم، اما موشک سر بهار افتاد و شاید که من خوش شانس تر بوده ام از بهار...

 نفسِ نرگس ابیار فیلم جزئیات است و نوستالژی. نوستالژی ادمهای همسن و سال من. انقدر زیاد و انقدر جزئی که هنوز خیلی هایش مانده برای تعریف کردن. شاید بشود گفت که فیلم شلوغ است و طولانی و انگاری نرگس ابیار همه ی دلش را بیرون ریخته. به قول شادمهر راستین، شاید که او صبوری کرده و خواسته با فیلم قبلش چنان اطمینانی به خودش ایجاد کند شاید راحتش بگذارند برای ساختن!

 جایی خواندم که این خانم کارگردان فیلمهای ایتالیایی را بسیار دوست میدارد. به گمانم می توان رد فلینی و رویا پردازی های عجیب غریبش را در صحنه های مربوط به عزاداری در روستا که از نگاه رویا گونه بهار نشان داده میشود، دید.

 بهار ، کاش بودی و یک دنیا تغییر و تغییر دنیا را میدیدی. میدیدی که ادمها این روزها چقدر راحت ترند برای خندیدن...


  نمیدانم که این نوشته را چه میشود نامید! نمیدانستم که کجا باید بنویسمش. که اصلا بهاریه را چه ارتباط با این بهار؟! ترجیح دادم اینجا نوشته شود  تا تقدیمش کنم به دوستان گرامی کافه کلاسیک. خدا را شکر که به خندیدن هم ختم شد. یادی میکنم از همراهان قدیم کافه و امیدوارم هر جا که هستند سلامت و موفق باشند. رزا، بانو، گرتا، الیور، راتسوریزو، سم اسپید، هری لایم و دلشدگان که هر سال بهاریه مینوشت با شعرهایی زیبا.

 حال، همیشه ابستن نوستالژی ست که زمان فارغ شدنش اینده ست و انوقت است که با ان ادمی را به یاد گذشته خواهد انداخت. گذشته ای که زمانی حال بوده است.

                                            حال و اینده تان شیرین

                                                نوروزتان مبارک

                 دقیقا عین همین کتاب داستان راستان را که در همان سن و سال خوانده ام،  هنوز در کتابخانه دارم.           







جاری ام از عشق! - کاپیتان اسکای - ۱۳۹۴/۱۲/۲۷ عصر ۰۸:۳۱




RE: بهارانه ... - خانم لمپرت - ۱۳۹۵/۱/۱ صبح ۰۳:۱۸

درود عزیزان؛

بهار بار دگر خرامان از راه می رسد و ما در این اندیشه که بادا سال جدید به از سالهای پیش...

شاید بسیاری هنوز حسرت تلخ و شیرین عیدهای گذشته را چون کوله باری بر دوش خاطره می کشیم و دو قدم مانده به گل، خاطرات ترشی انداخته مان را از کوزه سفالین ذهن بیرون می آوریم و با لذت مزه مزه می کنیم! و در آستانه سال نو، این ترنم گرم صدای فرهاد مهراد با آهنگ روح نواز اسفندیار منفرد زاده است که در گوش ذهنمان جاری است:

بوی عیدی   بوی توپ   بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز سفره مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

   \\\                 ...                 ///

بوی باغچه    بوی حوض       عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو درمی کنم

با اینا بهارو  باور می کنم

شهیار قنبری درباره "کودکانه" این سروده جاودانه اش که اینک 40 ساله شده است و دمادم هر عید مهمان دلهای ماست چه خوش گفته: "پس از ترانه مرد تنها این دومین تجربه ی ترانه ی آزاد است...آزاد از قید و بند و کلیشه ها... کودکانه هنوز هم جانانه است... با کودکانه، به کوچه حمید، کلانتری سوار پرتاب می شوم! به کافه باستانی بهشت تهران، که پارکینگ اداره راهنمایی رانندگی شد!... با کودکانه فوتبال تیغی می زنم... برای بچه ها سبیل می گذارم و «چارلی» می شوم. با کودکانه، در حسرت یک دوچرخه می سوزم..."

اما من هم با ملودی "کودکانه" در حسرت گس عیدهای دور با آه و لبخند به استقبال نوروز باستانی دگر می روم و امیدوارم بزودی زود برسد آن روز که عید ما و تمام هموطنانمان در اقصی نقاط این مرز و بوم واقعا "عید" باشد و هر روزمان نوروز و پیروز ... و برای همه ایرانیان، آبی حسرت بالاخره در گردش روزگار جایش را تماما به زرینی مهر، سرخی عشق، نارنجی امید، نیلی نعمت، بنفش برکت و سبز مسرت دهد...

بهاران بر شما خجسته باد





آغاز سال 1395 - کاپیتان اسکای - ۱۳۹۵/۱/۱ عصر ۰۷:۲۳

مانند همیشه، سال کهنه را باید در بارگاه فردوسی بزرگ نو کنم و سپاسگزار باشم از این که ایرانی هستم و می توانم با زبانی کهن و ریشه دار سخن بگویم که با همه ی آسیب هایی که در گذر تاریخ دیده است، هنوز پارسی است و چونان شکر شیرین است.

آرامگاه فردوسی این بار حال و هوای دیگری داشت. بسیار کسان آمده بودند تنها و یا با خانواده و شاید همانند من به نشان سپاسگزاری از استاد سخن و بزرگمرد زبان و ادب پارسی.

و زیباتر زمانی بود که پا به درون آرامگاه گذاشتم و گروهی همدل و هم زبان را یافتم که پیرامون آرامگاه گرد آمده بودند و هم صدا می خواندند:

من که فرزند این سرزمینم ، در پی توشه ای ، خوشه چینم

شادم از پیشه ی خوشه چینی ، رمز شادی بخوان از جبینم

قلب ما ، بود مملو از شادی بی پایان

سعی ما ، بود بهر آبادی این سامان

خوشه چین ، کجا اشک محنت به دامن ریزد

خوشه چین ، کجا دست حسرت زند بر دامان

ای خوشا پس از لحظه ای چند آرمیدن

همره دلبران خوشه چیدن

از شعف گهی همچو بلبل نغمه خواندن

گه از این سو به آن سو پریدن

قلب ما ، بود مملو از شادی بی پایان

سعی ما ، بود بهر آبادی این سامان

خوشه چین ، کجا اشک محنت به دامن ریزد

خوشه چین ، کجا دست حسرت زند بر دامان

. .. و شاید حضور فردوسی را و لبخندش را از پس صدها سال می شد احساس کرد.

این ویدیو را اینجا ببینید.

سال خوبی را برای همه ی دوستان سینما دوست آرزومندم.

پاینده باشید به مهر

هر روزتان نوروز/ نوروزتان پیروز




RE: بهارانه ... - Joe Bradley - ۱۳۹۵/۱/۳ عصر ۰۸:۵۲


درود و عرض ادب و احترام

 

سال نو را به تمامی دوستان شادباش و خجسته باد عرض می نمایم و برای همه اهالی کافه تندرستی و سلامت و پیروزی در تمامی مراحل زندگی از ایزدمنان خواستارم .

 

سخنم از دو قسمت تشکیل شده ، قسمت اول مسائل کلی که فقط مربوط به کافه نمیشود و قسمت دوم مربوط به مسائل کافه است .


قسمت اول :

 

بهار فصل نو شدن و رویش هست اگرچه این کلمات حالتی کلیشه ایی و تکراری به خود گرفته اند و به نوعی حالت تعارف گونه دارند ، اما با نگاهی که در آن انصاف باشد به این حقیقت میرسیم که باید از طبیعت الگو برداری کنیم و فکر و اندیشه خود را نیز نو کنیم ، همانطور که سن و سال ما بیشتر میشود ، بهتر است در بعضی ار رفتارمان تجدیدنظر کنیم و باید نگاه خود را به زندگی تغییر دهیم .

البته اصلاح اخلاق ناپسند به راحتی امکان پذیر نیست و با یک صحبت ساده نباید انتظار تغییر و تحول را داشته باشیم .

بهتر است در سال جدید هرچه را که برای خود می پسندیم برای دیگران هم بپسندیدم و به قول آن ضرب المثل قدیمی مرگ را برای همسایه خود نخواهیم .

 

سعی کنیم در هر حالتی و جایگاه و موقعیتی که هستیم برای زندگی خود یک برنامه ریزی دقیق داشته باشیم و در این برنامه ریزی حساب و کتاب را رعایت کنیم، نه فقط رویاگونه به آنها نگاه کنیم .

 

بهتر است از نصیحت های افراد بزرگتر استفاده کنیم البته  واژه بزرگتر نه فقط اینکه شخص از لحاض سن و سال بزرگتر باشد بلکه دارای فضایل و کمالات و تجربیات مفید و ارزنده هم باشد.

 

در بعضی مواقع این ضرب المثل را به یاد می آورم که : سال به سال دریغ از پارسال.


 قسمت دوم :


در مورد مسائل کافه چند مورد را مهم میدانم ، مورد اول که به نظر شخصی بنده بسیار مهم است تخصصی شدن مسائل و موضوعات کافه هست البته نسبت به قبل مطالب پیشرفتهای خوبی داشته و موضوعات جدیدی اضافه شده است ، هرچه مطالب تخصصی تر شود و موتور جستجوی کافه دقیق تر باشد در جذب بیشتر افراد

موثر است و این موارد در کیفیت سایت خود را به خوبی نشان می دهد و حتی از ارسال مطالب تکراری توسط کاربران جلوگیری می کند.

 

یک مورد دیگر مربوط به شورای مدیران سایت هست ، بهتر است نظراتی که دوستان در مورد کاربری اتخاذ می کنند جمعی باشد و نه فردی ، نمونه بسیار بارز آن در مورد نوشته و مطالب کاربران هست ، به طور مثال شخصی که ادعا دارد مطالب یک کاربر تکراری و کپی هست نباید به تنهایی در مورد یک کاربر تصمیم بگیرد، این عمل باعث دلسردی بسیاری از کاربران میشود.

 

یک  مورد که شاید کم اهمیت باشد این است که بهتر است در کافه فقط به مسائل کافه پرداخته نشود!!! البته این سخن یک روی دیگری دارد و بنده چند دفعه پیشنهاد آن را به یکی از مدیران دادم که بهتر است کافه قسمتهایی داشته باشد که فقط به طور مثال مربوط به فیلم و سریال و دوبله نباشد ، این عمل باعث جذب افرادی بیشتری به این سایت پربار میشود و در نهایت در پیشبرد اهداف سایت مفید واقع خواهد شد.

 

زمان در حال گذر است و روزها و شبها به دنبال یکدیگر میایند و میروند و فصلها جای خود را به یکدیگر میدهند ، بهترین موردی که ماندگار است ، عمل نیک است .

 

سال پر بار از خیر و برکتی را برای افراد عضو کافه از آفریدگار جهان آفرین خواستارم و امیدوارم دوستان به خواسته های خوب خود در این سال جدید برسند .

مولانا میفرماید :


بيرون ز تو نيست هر آنچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهي که تویی



                                                                                                                                  با احترام ، جو برادلی ( آریا هخامنشی )  




RE: بهارانه ... - جروشا - ۱۳۹۵/۱/۸ عصر ۱۱:۴۵

درود دوستان بهاری :)

بجای نوشتن متن های سنگین رنگین بهارانه میخوام شما عزیزان رو در بهار سبز ببرم به بهار کودکی، و کودک درونتون رو سر ذوق بیارم :) اینبار کافه کلاسیک میزبان یک گروه تئاتر عروسکیه که اومدن بساطشون رو بمناسبت سال نو اینجا پهن کردن و همه ما رو به نمایشی بهاری میبرن. گروه تئاتر عروسکی دادجو با نمایش «بنفشه»:

برخی از شما شاید با کتابهای ورق مقوایی انتشارات دادجو آشنایی داشته باشید. این کتابهای کودکانه، داستانهای عروسکی مشهوری بودند که از سال 1352 به همت جناب دادجو بچاپ رسیدند. برای چاپ بیشتر اینها آقای دادجو به ژاپن سفر میکرد و کل داستان با تغییر دادن فیگور عروسکهای واقعی در استودیو هنر رز تصویربرداری و چاپ میشد.

بعدها در ایران عروسکهای شش قصه زیبا که چندتاش نوشته شادروان حمید عاملی بود، توسط اسداله ایمن و علی نایینی ساخته شدند و همینجا کتاب شدند.  یکی از این کتابهای تئاتری عروسکی حاصل کار این سه عزیز، از باارزشترین یادگارهای کودکی منه که چاپ سال 1381 هست و قراره بمناسبت عید براتون روی سن کافه کلاسیک اجراش کنیم :) پیشاپیش از آقای دادجو که امکان این اجرای تئاتری رو برای تماشاچیان همکافه ای میسر کردن متشکرم. این شما و این:

بنفشه

قصه: باباعاملی

عروسک ها از: آقایان ایمن و نایینی

راوی: جروشا

بنفشه کوچولو دختر یتیم و زحمتکشی بود و نامادری بدجنسی داشت که خودش دست به سیاه سفید نمیزد، صبح تا شب کارای خونه بعهده دخترک بود.

نامادری: بنفشه پستو رو جارو زدی؟ رو طاقچه رو دسمال کشیدی؟ رختا رو شستی ؟

بنفشه: بله بله خانوم جان هر چی گفتید کردم دیگه کاری نمونده.

نامادری: بیا این گلدون رو بگیر و برو از توی جنگل یه دسته گل بچین و بذار تو گلدون.

بنفشه: الان وسط چله زمستون؟! گل کجا بود؟

نامادری با عصبانیت بنفشه رو هل داد بیرون و در رو بست و داد زد تا گل ها رو نچیدی برنگرد!

======================

بنفشه لرزون و ترسون در جنگل سرد و یخزده و برفی سرگردون شد. هوا اونقد سرد بود که حتی اشکهاش هم گوله گوله یخ میشد میریخت پایین!

بنفشه: خداجون اگه گل پیدا نکنم چه کنم؟! شب رو کجا سر کنم؟

یهو صدایی بگوشش رسید: دختر جون گریه نکن غصه نخور ما تو رو کمک میکنیم.

چهارتا آدم عجیب غریب وسط جنگل! که خودشونو زمستون، بهار، تابستون و پاییز معرفی کردن. زمستون که پیرمرد مهربونی بود از بنفشه پرسید چرا گریه میکنه و بنفشه هم جریان رو تعریف کرد.

تابستون دست رو شونه بنفشه گذاشت و بدن یخ دخترک یهو گرم شد! پاییز صورت بنفشه رو ناز کرد و گونه های رنگ پریده بنفشه رنگ سرخی برگای پاییز رو گرفت. زمستون سه بار عصاشو کوبید زمین و تمام برفها و یخ ها آب شدن و جای سوز سرما، نسیم فرحبخش بهاری وزید، پیر سفیدموی برفی به دختر سبز بهار گفت : این کارتوئه که سبد بنفشه رو پر گل کنی. بهار خرامان جلو اومد و سبد بنفشه رو گرفت و در یک چشم بهم زدن سبد رو پر گلهای رنگارنگ کرد.

بنفشه از اون چهار نفر خیلی تشکر کرد و با سبد پر گل بخونه برگشت. نامادری از دیدن سبد پر گل وسط چله زمستون بهت زده شد و وقتی ماجرا رو از بنفشه شنید خوف کرد:

«مبادا اینها که سبد بنفشه رو تو یخبندون گلستون کردن بیان و منو برای اینهمه آزاری که به دخترک رسوندم تنبیه کنن! خدایا توبه توبه! قول میدم ازین ببعد مادر خوبی برای بنفشه بشم.»

و دیگه ازون ببعد هرگز به بنفشه بدی نکرد و با رسیدن بهار، زندگی بنفشه هم بهاری شد...

سبد دلتون پر گل ، زندگیتون همیشه بهار و بهارتون پر از بنفشه :)




RE: بهارانه ... - Classic - ۱۳۹۶/۱/۱ عصر ۱۲:۲۵

نوروز و آغاز سال نو را به دوستان هم کافه ای شادباش می گوییم.

خواندن بهارانه های قدیم دوستان , همان شیرینی تازه را به کام می آورد.

امیدواریم این عزیزان , چه قدیمی و چه جدید , هر جا هستند شاد و پیروز باشند.

امسال بسیاری از ایرانیان آغاز نوروز و مراسم تحویل سال را  در تخت جمشید بودند.

این آیین باستانی که مایه یکپارچگی اقوام قدیم ایرانی است همواره جاودان و پرشکوه باد.




RE: بهارانه ... - Joe Bradley - ۱۳۹۶/۱/۷ عصر ۱۱:۳۴

درود و عرض ادب

فرا رسیدن سال نو را شادباش و خجسته باد عرض میکنم خدمت تمامی اهالی کافه ، قدیم و جدید

فرارسیدن سال نو در فرهنگ ایرانی و پارسی زبانان به معنای رویش و نو شدن هست ، امیدوارم افکار و برخوردهای ما هم نو و تازه بشه ، در برخورد خود با دیگران تجدید نظر کنیم ، بیشتر به افراد با محبت و مهربان اهمیت بدیم و هوای افراد پیر و سالخورده را داشته باشیم مثل پدر و مادر که دو جواهر زندگی هستند.

دوستان و فامیل خوب را هم نرنجانیم و از افراد منفی ، سو استفاده گر ، چاپلوس و دورو و به طور کلی دیو سیرتان دوری کنیم.

نوروز فقط یک جشن ساده نیست بلکه اگر در آن نیک بنگریم خیلی از درسهای زندگی را متوجه میشیم ، اگر برداشت درستی از زندگی داشته باشیم رو به بالا میریم و مانند درختان سالم رشد خوبی داریم اما اگر فقط به ظواهر اهمیت بدیم و درسهای زندگی را خوب متوجه نشیم شاید علاوه بر نداشتن رشد و پیشرفت به عقب برگردیم.

امیدوارم سال نو همراه باشه با افکار و خواسته های سالم و خوب

به امید روزهای بهتر

                                                                                                                          با سپاس جو برادلی




RE: بهارانه ... - oceanic - ۱۳۹۶/۱/۱۳ عصر ۱۰:۳۹

نوروز بر تمام دوستان خجسته باد

اگر آتش است يارت تو برو در او همي سوز

 به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز

  تو مخالفت همي کش تو موافقت همي کن

 چو لباس تو درانند تو لباس وصل مي دوز

  به موافقت بيابد تن و جان سماع جاني
  ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز

  به ميان بيست مطرب چو يکي زند مخالف
  همه گم کننده ره را چو ستيزه شد قلاوز

  تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آيد
    تو يکي نه اي هزاري تو چراغ خود برافروز


  که يکي چراغ روشن ز هزار مرده بهتر  
  که به است يک قد خوش ز هزار قامت کوژ




RE: بهارانه ... - Classic - ۱۳۹۶/۱۲/۲۹ عصر ۱۱:۰۲

سال نو و نوروز بر همه دوستان كافه نشين فرخنده باد




RE: بهارانه ... - مراد بیگ - ۱۳۹۸/۱/۱ صبح ۰۳:۳۸

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه  کنارِ هر برگ

شمع روشن کرده است

...

همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس ، هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

...

بازکن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟

برگ ها پژمردند ، تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟

هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد ؟

با سر و سینه ی گلهای سپید ، نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

...

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ ، با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد


خاک جان یافته است ، تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی ؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را باور کن ...




RE: بهارانه ... - مراد بیگ - ۱۳۹۹/۱/۱ صبح ۱۱:۳۱

نوروزتان فرخنده باد


بر چهره ی گل نسيم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

...

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخيز و به جام باده کن عزم درست

کاين سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رُست

چون لاله به نوروز ، قدح گیر بدست 

با لاله‌رخی اگر تو را فرصت هست 

می نوش به خرّمی که این چرخ کهن

  ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

...

چون بلبل مست راه در بستان يافت

روی گل و جام باده را خندان يافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت

درياب که عمر رفته را نتوان يافت

 حکیم عمر خیام