تالار   کافه کلاسیک
یادداشتهای کوتاه - نسخه قابل چاپ

+- تالار کافه کلاسیک (http://cafeclassic5.ir)
+-- انجمن: تالارهای عمومی (/forum-21.html)
+--- انجمن: کافه ریک (/forum-44.html)
+--- موضوع: یادداشتهای کوتاه (/thread-1125.html)


یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۷ عصر ۰۴:۴۴

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

مانند روال مرسوم گذشته؛ " یادداشتهای کوتاه " عنوان تاپیک موقتی است از حقیر که مدتی مهمان کافه کلاسیک است و به مانند قبل مطالبی پراکنده را که فاقد انسجام مشخص و بعضاً موقتاً به اشتراک گذاشته میشوند را شامل میشود تا حذف آنها خللی در تاپیکهای ثابت انجمن ایجاد نکند و بعد از تکمیل نهایی؛ با حذف این تاپیک تعدادی از مطالب در بخش های اصلی انجمن قرار خواهند گرفت . این نوشتار تقدیم میشود به همه دوستان هم کافه ای عزیزم ....  .

.

همیشه شاد و سلامت باشید



.




ارادتمند

kurt steiner

.




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۸ صبح ۰۹:۳۳

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

[ دلم میخواست میشد قبل از شروع صحبت درباره موضوع اصلی؛ خارج از نام، کاراکتر، آواتار و ... همانند دوران کودکی لحظه ای مینشستیم کنار هم و از خودمون حرف میزدیم ... مثل وقتهایی که ظهرهای تابستون بعدِ یک فوتبال جانانه، هفت سنگ و الک دولک، با یک پارچ آب یخ خنک، کنار جوی کوچه مینشستیم و از خاطره هامون، فکرهامون، از آرزوها و آینده مون برای هم تعریف میکردیم - بگذریم که گاهی وقتها یکی از بچه ها معرفت بخرج میداد و بقیه رو کیک و نوشابه هم مهمون میکرد - اون موقع ها بود که خواهر های کوچکمون اونطرفتر گوشه آسفالت تازه کوچه رو با گچ جدول می کشیدن و روش لی لی میکردن؛ برای ما هیچی تو دنیا جز همون لحظات شاد و با صفا ارزشی نداشت .

راستی اون بچه ها الان کجا هستند ؟ ... دلم برای جلال، احمد، آرش و مسعود و خسرو و روهام  ... تنگ شده . یادمه همیشه موقع فوتبال بین ما چند تا اسم مرتب تکرار میشد؛ گلیت، فان باسن، ریکارد و آث میلان ... اما جلال که دروازه بان ما بود یک اسمو بیشتر از همه دوست داشت ... والتر زنگا ...

اونها همون بچه هان؛ بچه های درس، بچه های کار، بچه های درد . همونهایی که حتی اگه تو مدرسه بزرگترای کلاسم بودن - بهشون میگفتیم عمو - موقع کتک خوردن از شیطنت - خلافای کوچیک - ، سعی میکردن با اونهمه شلنگی که به کف دستشون میخورد جلوی ما گریه نکنند . موقع تصحیح مشقها و دیکته ها، با اینکه بچه های درس خون کلاس اسمشونو به معلم میدادن؛ ولی بازم معرفت داشتن و موقع یار کشی تو زنگهای ورزش هوای همه رو داشتند ... راستی واقعاً کجان؟ چی شدن؟ شاید اون بچه ها، اون خاطرات و چهره ها پشت همون میز و نیمکتها موندن و ما رو جا گذاشتن ... دوست دارم با یادآوری برخی خاطرات یادمون بیفته کی بودیم؟ کجاییم؟ داریم چکار میکنیم و به کجا میریم؟ برای همین ... این بار یادی می کنم از چند جای خالی از داستانها و فیلمهای کودکان و نوجوانان از دهه شصت مربوط به میهن خودمون ... ]

.

http://cafeclassic5.ir/thread-262-post-24333.html#pid24333

.

.

همانند روال خوبی که خانم کنتس در یاد نمودن از کاربران داشته اند و از مطالب دوستمون " بتمن " به نیکی یاد کرده اند بنده هم بنوبه خود در پستهای ذیل از برخی دوستان کافه یادی میکنم و آنها را به ایشان تقدیم مینمایم . با این  امید که هر جا هستند سالم و سلامت باشند و لحظات زندگی شان مملو از زیبایی و شادی باشد ... در ابتدا پست ذیل تقدیم میشود به خود دوستان حاضر کافه بخصوص  پیرمرد عزیز خانم کنتس و دون دیگو دلاوگا

.

.

.

تکمیل پست [ درج تصاویر و ویدئو از مطالب ]

http://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...7#pid33357

.

.

انیمیشن دنیای کوچک سوزی

.

با نام اصلی Susi's lille verden محصول دانمارک در سال 1973         کارگردان : Hans-Henrik Ley

.

.

.

دنیای سوزی، یک انیمیشن آموزشی برای خردسالان شامل 6 قسمت کوتاه است که بر اساس تصاویری از هانس هنریش لی، Hans-Henrik Ley  و با سبک انیمیشن مقوایی، Cutout animation ساخته شده است - راوی : داوود نماینده -

.

.

.

سوزی دختر سه ساله و کنجکاوی است که تلاش میکند محیط پیرامونش را با کمک حواس خود بشناسد . این انیمیشن درباره زندگی روزمره اوست ... هنگامی که برای سوالهای خود جوابهای خوبی دریافت میکند . هر قسمت از این مجموعه به یکی از حواس سوزی اشاره دارد و شامل بینایی، بویایی، چشایی، شنوایی و لامسه میباشد .

.

.

.

.

.


.

.


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ویدئو شماره 1

.


.

ویدئو شماره 2

.


.

ویدئو شماره 3

.


.


.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۹ عصر ۰۳:۴۱

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

پست ذیل تقدیم میشود به : خانم لمپرت گرامی 

شاید آنچه ایشان را متمایز از سایرین نمود؛ جدا از شخصیت والا و نوشته های سینمایی بسیار خوبشان که نشان از تبحرشان در این زمینه است؛ ارتباط بسیار خوبشان با سایر کاربران بود . ارتباطی آمیخته با حس احترام، صبر و حوصله و مهربانی و موجب برقراری نوعی نظم و آراستگی و انسجام در انجمن .  آنگونه که بسیار کاربران چه اعضا جوان و چه قدیمی به اعتبار وی در کافه حضور داشتند. گاه که بواسطه مسوولیت شان در کافه خسته از تنش ها میشدند باز هم با حوصله کارشان را انجام میدادند و به خاطر می آورم زمانی را که در پایان یک روز پر مشغله ی انجمن، برایشان کلیپی از موسیقی گذاشتم و ایشان ضمن تشکر اظهار داشتند؛ چقدر طبیعت و آفرینش خداوند زیبا و آرام بخش است و ای کاش جامعه و انسانها نیز در همه رفتار و کارهایشان اینگونه بودند . ]






.

.

یادی از فیلمهای پخش شده تلوزیونی در سالهای دهه شصت :

.

فیلم سینمایی "  مندی "  با نام  اصلی  Mandy   محصول انگلستان در سال 1952

..


.

" مندی "  از فیلمهای زیبا و بیاد ماندنی  پخش شده در سالهای دور تلوزیون است .

.

.

.

داستان دختر بچه ای بنام " مندی  " که والدینش بعد دو سال از تولد او متوجه ناشنوایی فرزندشان میگردند .

کریستین گارلند، مادر مندی اکنون متوجه میشود که یک دختر ناشنوا دارد . او مندی را در یک آموزشگاه ویژه ناشنوایان ثبت نام میکند و مندی اولین تجربه صحبتش با استفاده از بادکنک حاصل می شود . او اکنون قادر است لرزش صدا را بر روی بادکنک احساس نماید و بداند که توانسته  صدا ایجاد کند .

.

هری گارلند همسر کریستین به نزد او و مندی باز می گردد و می خواهد کودک از مدرسه خارج و به مدرسه خصوصی فرستاده شود . اما کریستین به شدت مقاومت می کند .

آموزشها ادامه می یابد و سرانجام موفقیت حاصل می گردد . جایی که مندی میتواند کلمه "ماما" را به زبان آورد . اما پدر، مندی را از مدرسه بیرون و به خانه نزد والدینش می برد . اکنون مندی غمگین است  . در پایان فیلم او به محل بازی کودکان نگاه می کند . بچه ها از او می خواهند تا به آنها ملحق شده و نامش را می پرسند و در آن لحظه برای اولین بار میتواند نام خود را به ربان آورده و خطاب به آنها می گوید " مندی  "

.

 

.

.

.

kurt steiner





RE: یادداشتهای کوتاه - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۹/۳/۱۰ عصر ۰۳:۲۸

(۱۳۹۹/۳/۸ صبح ۰۹:۳۳)Kurt Steiner نوشته شده:  

...

انیمیشن دنیای کوچک سوزی

.

این قطعاتِ نو-یافته از کارتون سوزی واقعاً خاطره‌انگیز بود. یادِ تلاش‌های چندسال پیش خودم افتادم که سعی کرده بودم قطعات باکیفیتی از کارتون "پوکو" را بدست آورم! تلاشی که البته بی‌نتیجه ماند! [یک قسمت از "پوکو" با کیفیتِ کپچر-شده در یوتیوب موجود است]

در زیر، مکاتباتِ مربوطه‌اش را می‌آورم. به نظرم خوب پیش رفته بودم؛ ولی صداقتِ آخرم، کار را خراب کرد! باید آن آخر می‌گفتم که می‌خواهم کارتون را خریداری کنم؛ و نه اینکه فقط برای دیدن و تجدید خاطره می‌خواهمش{#smilies.confused}. دوستان اگر توانستند، مسیر را دوباره طی کنند و حواسشان باشد که آن آخر در چهره‌ی یک خریدار واقعی ظاهر شوند، تا مگر از کارتون "پوکو" هم قطعات باکیفیتی بدست آوریم:

To: bibliotek@dfi.dk
Sendt: 6. august 2017 13:38
Til: Det Danske Filminstitut
Emne: Please help me find this nostalgic animation

Hi

Poko was a children's animated series I used to watch many years back as a kid (around 80's) in IRAN TV. The boy was called "Poko". Being friends with this fantastic, spherical creature named "Jupi" or "Jupiter" who kept four balls on his head, he took one of his balloons whenever he had a wish. Blowing up the balloon, he would take a short journey up in the skies in sleepwear every night and when he would come back to his room, his desire was fulfilled. (He would sing a kiddy song like this while going up: Jupie, Jupia, lala la la la la la la) I remember this episode in which "poko" desired to shrink and become as small as mice. Eventually, his fantasy was answered and he could enter a mouse hole while his parents were searching for him. I really long for watching it once more

 

Title: Poco

Idea, drawings, music : Hans-Henrik Ley

Animator: Per Tønnes Nielsen

Publisher: Denmark Radio, DR Video, 1993

---

Series: DR video kids & youngsters, 2 cassettes -VHS

Contents: Poco, voksen for en dag ; Poco's rumfart ; Poco med hest og lasso

Link: https://bibliotek.dk/da/work/870970-basis:20260742#show-more

 

Please help me find this nostalgic animation

where I can see a part of this animation

 

Regards

Y. K

IRAN



From: Bibliotek DFI bibliotek@dfi.dk

Hello Y. K


I’m sorry to inform you that we do not have the film in our archive

 

Please contact the producer of the film (the national tv station) Danmarks Radio for a copy: http://www.dfi.dk/branche_og_stoette/DFI-bogen/dbperson.aspx?id=7179

 

Best regards

Birgit Granhøj

 

Bibliotek, Videotek og Billedarkiv / Library and Stills & Posters Archive

Direkte telefon / Direct phone +45 3374 3590

bibliotek@dfi.dk 


To: jado@dr.dk

Dear Jan
Where I can see a part of these animations
Poco – som dyrepasser” andPoco – alt for lille”  
Just for seeing
Not the whole, but minutes of those two
---
Music: Hans-Henrik Ley
Animator: Per Tønnes Nielsen
Publisher: Denmark Radio
---
There's a link in youtube
https://www.y o u t u b e . c o m/watch?v=zDfbQChhhS4

From: Jan Dohrmann DR Kommunikation og Presse <JADO@dr.dk>

Dear Y.

 

I am trying to find out, what we can do.

If it was in Denmark you could go to different libraries and see it, but I don’t exact what we can do, now you are in Iran.

 

Best regards Jan

  

– –     –    –           –       –        

Jan Dohrmann
Redaktør for ekstern kommunikation
DR Kommunikation og Presse

jado@dr.dk
http://www.dr.dk


From: presse [FÆLLESPOSTKASSE] <presse@dr.dk>

Dear Y.

 

Is it because you want to buy it – or just because, you want to see it?

سؤال کلیدی ِ کسی که کارتون را دارد و دوستان باید اینجا حواسشان باشد

 

Best regards Jan Dohrmann

 

– –     –    –           –       –        

Jan Dohrmann
Redaktør for ekstern kommunikation
DR Kommunikation og Presse

jado@dr.dk
http://www.dr.dk


To: presse@dr.dk
Thanks for replying. Just for seeing. همونجایی که گفتم یهو صداقته گُل کرد
Not the whole, just minutes of those two.
"Poko" was a children's animated series I used to watch many years back as a kid (around 80's) in IRAN TV. This is a nostalgic animation for me.

Sincerely,
Y. K
IRAN

{#smilies.undecided}و نتیجه‌ی نهایی اون صداقته

From: DR Arkivsalg [FÆLLESPOSTKASSE]    arkivsalg@dr.dk

Dear Y.

 

Thank you for mailing us at the DR.

 

I’m sorry to inform you that due to copyright issues we cannot help you with a copy.

 

All the best

– 

Philip Trier Jacobsen

Archive Sales, Danish Broadcasting Corporation
DR Sales manager - DR Arkivsalg

DR Arkiv og Proces

 

ptj@dr.dk
http://www.dr.dk





RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۱۱ عصر ۰۸:۰۶

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

تشکر فراوان از زحمات دوستمون دون دیگو  دلاوگا برای یافتن گمشده های کودکی

پست ذیل تقدیم میشود به دوستان خوبمون حمید هامون مرد آرام کافه بتمن عزیز و دکتر لکتر

(۱۳۹۴/۱۱/۲ صبح ۰۳:۵۰)BATMAN نوشته شده:  

بهترین و به یادماندنی ترین بازی واکاشی (تیم میوا) مقابل تیم شاهین (سوباسا) بود که با تمام وجودش از دروازه تیمش دفاع کرد

بی درنگ و در یک لحظه دو بار مانع ورود گل به دروازه شد، یکبار مقابل حمله تارو بار دوم هم با تمام توان مقابل سوباسا ایستاد !

(۱۳۹۴/۱۰/۱۶ عصر ۰۴:۰۴)حمید هامون نوشته شده:  

اسطوره ی کارتونی

....

قهرمان وارد می شود : صبرکنین، دروازه بان باید تعویض شه. (در حال رد شدن از کنار کاپیتان) : کاپیتان برو جلو.توپو که گرفتم می فرستم برات.ضربه ی پنالتی را بهترین بازیکن تیم حریف می زند .به یکی از سخت ترین زوایای دروازه.اما قهرمان دست او را خوانده.به همان سمت شیرجه رفته و پنالتی را مهار میکند.کن واکاشی مازو به وعده اش عمل می کند و توپ را برای کاکه رو ارسال می کند.کاکه رو دروازه را باز می کند و تیم به فینال می رود.سوباسا قهرمان کارتون محو تماشاست...

 

 

 ..

... با همه ی اینها، واکاشی مازوی تا قبل از وقت اضافی بازی فینال، محبوبترین شخصیت انیمیشن فوتبالیستها برای من ماند که ماند، هنوز بعد از چند بار تکرار کارتون، ما به عشق اون معرفی معرکه و آن صحنه های فوق العاده، فوتبالیستها را تماشا می کنیم و در خلوت خودمان با واکاشی مازوی نازنینش حال می کنیم.قهرمان فوتبالیستها برای من مازوست که یادش را تا به حال با خودش آورده نه کس دیگر....

با احترام : حمید هامون

یا حق...

برای BATMAN و هانیبال عشق فوتبال و دوستدار کن واکاشی مازو ...

.

.

(۱۳۹۵/۱/۱ عصر ۱۰:۳۶)Memento نوشته شده:  

سال نو با ناتالی

1

9) ناتالی در جوار حضرت پیرمرد!

10) ناتالی در محضر کورت اشتاینر!

.

11) ناتالی و پاپیون

 

.

14) ناتالی و همسرش در کنار seyed

.

.

.

.

.

.

گاه فاصله تا خوشبختی تنها گشودن یک پنجره است  ...

.

سارا کرو از فیلمهای سینمایی کارتونی است که در دهه شصت پخش گردید .

.

.

  و تفییر زندگی همراه یک تلگراف

.

.

موسیقی انیمیشن :

.


.

.

 

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۱۲ صبح ۱۱:۳۴

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

(۱۳۹۳/۸/۶ صبح ۱۲:۵۶)سروان رنو نوشته شده:  

اورسن ولز  جهت شرکت در افتتاحیه فیلم اش از ماشین پیاده می شود.

آیا یک متخصص تاکسی در کافه پیدا میشه که بگه روی در تاکسی چی نوشته ؟! idont

هر یک مایل 5 سنت ؟! دربستی 20 سنت ؟shakkk!

.

پی نوشت: بیچاره ولز ! همه عمر فقیر بود. تا اینجا هم با تاکسی اومده !

(۱۳۹۳/۸/۶ صبح ۰۸:۵۱)پرشیا نوشته شده:  

با سلام

نوشته ی روی تاکسی به این معنی است که کرایه ی یک چهارم مایل اول, بیست سنت می شه و به ازای هر یک چهارم مایل اضافی, باید پنج سنت پرداخت بشه؛ چیزی مثل ورودی اولیه ای که در تاکسی مترها درج می شه و بعد در قبال مسافت طی شده ی معین, مقدار مشخصی به کرایه ی تاکسی اضافه می شه.

پست ذیل تقدیم میشود به خانم " پرشیا "  گرامی مترجم

اولین روزهای حضورم در کافه بود و تالار انیمیشن در سکوت و خلوتی .... به  نوشتن پستها ادامه میدادم  . گاه میدیدم مطالب خوانده میشوند و بعد هر  ارسال ذیل شان چند لایک بچشم میخورد .... یکی از آنها مربوط به کاربری بود بنام "پرشیا " . کاربری که مثل بسیاری از اعضا برایم نا آشنا و غریب بود .  اما نوعی تشویق به یک عضو تازه وارد را در لایک چند عضو قدیم انجمن حس میکردم در مقطعی که توجه چندانی به مطالب تالار انیمیشن نمیشد . برای همین در پیامی از لطف این دوستان تشکر کردم و همین چند تشویق ساده باعث ادامه مطالب گردید . خاطرم هست از آنجا که برای مدتی طولانی، روزانه 5 ارسال ثبت میشدند؛ بناچار بازبینی نهایی مطالب به تاخیر و گاه فراموش میشدند و وقتی در ارسال مطلبی ینام "  پَو وَ ، پسر سرخپوست " در یک اشتباه فاحش آنرا پسری از هند ترجمه کردم ؛ خانم پرشیای گرامی در پیام شخصی با فروتنی و ادب  اشتباه ترجمه را یادآور شدند و عنوان نمودند از انجا که سهوا مطلبی از شما به اشتباه درج گردیده  آنرا در پیام خصوصی یاداور و ضمن توضیح درباره واژه indian برایم در ارسالهای انیمیشن آرزوی موفقیت کردند ....  و بواسطه لطف و بزرگواری شون مطلب قبل از بازدید سایرین  تصحیح گردید .  به هر روی هر جا هستند؛ همیشه شاد و همیشه سلامت باشند .........

.

.

موسیقی انیمیشن:

گاهی به آسمان نگاه کن و پرواز را بخاطر آور:

وقتهایی با خودم فکر میکنم فرشتگانی در آسمان هستند که  اهل زمین را ندا میدهند؛ ای اهل دنیا شما برای هدفی والاتر آفریده شده اید و منزلگاه شما مکانی دیگر است . پس در دنیا توشه ای فراهم کنید از زیبایی، از دانش و خرد از محبت و نیکی، از عشق ورزیدن و یاری به دیگران . روزها را به تلاش و کار پردازید و از لطف حضرت حق غافل نباشید .

.


..

مسافر کوچولو در هر سفرش با شخصیتهایی آشنا میشود که در درون خود نقطه ای مبهم و راز آلود دارند .   آدم هایی که تجریبات گوناگون، گاه سخت و دشوار و گاه تلخ را گذرانده اند در مبارزه با گذشته و اکنون در درونشان  مانعی برای عبور دارند . برای باز کردن پنجره به سوی زندگی

در داستانهای این مجموعه گاه از نمونه های ادبی مشهور الهام گرفته شده مانند پیر مرد و دریا یا موبدیک؛ نهنگ سفید.  در این اپیزود، مرد ماهیگیر فرزندش را بواسطه لجاجت، سر سختی و خودخواهی  برای شکار ماهی بزرگ دریا  از دست میدهد و اکنون پرواز دوباره " توبی " پرنده ای که از او مراقبت کرده است برایش الهام بخش زندگی است.


.


.


.


 

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۱۲ عصر ۰۸:۲۵

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.l,

(۱۳۹۳/۶/۲۹ صبح ۱۲:۰۴)زینال بندری نوشته شده:  

(۱۳۹۳/۳/۳ عصر ۰۲:۲۸)Kurt Steiner نوشته شده:  

6- یک وسترن زیبا پخش از برنامه هنر هفتم ؟ درباره یک شهر؛ یک بانک و یک کلانتر با جرات و مسوول که درخواست راهزنان برای تسلیم  پولهای بانک به آنها را نمیپذیرد . در حالیکه مردم ، شهر را از ترس ترک کرده اند و کسی حاضر به کمک نیست خود با معاونش یک تنه  آماده رویارویی با گنگسترها میشود  با کمک او پولها را در جای امنی قرار میدهد . برای مبارزه مواضع امنی درست می کند و بعد کلانتر  به تنهایی  با سنگربندی و صحنه چینی آنها را از پای در می آورد . در انتهای فیلم خود درون گاوصندوق بانک میرود  تنها و با ابتکارعمل طوری اسلحه آماده شلیک و دینامیتها  را میچیند که بانک  با ورود راهزنان منفجر میشود . درحالیکه دیگر همه چیز از بین رفته خود زنده و سالم از درون گاوصندوق بیرون می آید

جواب سوال شما که سوال جناب "جان لاک" هم میباشد. فیلم "جدال در شهر" است

Shootout in a One-Dog Town 1974

http://www.imdb.com/title/tt0072154/

پست ذیل تقدیم به دوست خوبمون  " زینال بندری "  ار کاربران با مرام کافه کلاسیک که همیشه نقش مثبتی در کمک به کاربران داشته اند چه در زمینه اطلاعات دوبلاژ فیلم و چه در یافتن نام فیلمهای گمشده  .

.

موسیقی انیمیشن :

داستان اسب تروا و آشیل شکست ناپذیر


.

.

 

kurt steiner




 





RE: یادداشتهای کوتاه - زینال بندری - ۱۳۹۹/۳/۱۲ عصر ۱۰:۰۷

پست ذیل تقدیم به دوست خوبمون  " زینال بندری "  ار کاربران با مرام کافه کلاسیک که همیشه نقش مثبتی در کمک به کاربران داشته اند چه در زمینه اطلاعات دوبلاژ فیلم و چه در یافتن نام فیلمهای گمشده  ..

موسیقی انیمیشن :

داستان اسب تروا و آشیل شکست ناپذیر

 

kurt steiner

سلام دوست عزیزم جناب کورت. خوشحالم که فعالیت رو از سر گرفتین و همینطور از مرام و لطف همیشگیتون به بنده.
پست زیبایی بود. ممنونم از محبتتون دوست من. پایدار باشید.




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۱۴ عصر ۰۱:۵۸

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.l,

(۱۳۹۴/۸/۱۷ عصر ۰۶:۴۵)جروشا نوشته شده:  

:ttt1حضرت مارلون براندو !

سلام سروان گرامی و سروران. تبریک برای افتتاح تاپیک .

راستش خونه قدیمی عموی من یک دوبلکس کوچیکه که زیرش دوتاپارکینگ داره یکی برای ماشین و یکی برای موتورسیکلت. ظاهرا عموجان قبل از انقلاب از طرفداران جناب مارلون براندو بوده چون یک پوستر تمام قد خیلی مشهور از مارلون رو زده بوده به دیوار پارکینگ موتورسیکلتش که البته بعد انقلاب پوستر تبدیل میشه به عکس نخراشیده جناب چگوارا! تنها یادگار ازین پوستر قشنگ عکسیه که عمو و زن عموم کنار موتور ایستادند و پشت سرشون قسمتهایی ازین پوستر معلومه که البته اجازه ندادند اونو بزنم برا همین اصل پوستر رو میذارم:

وقتی تونت سرچ کردم دیدم این پوستره مال فیلم وحشی درسال 1953 است که مارلون براندو در نقش جانی استابلر یک جوون طاغی با گروهی موتور سوار یاغی وارد شهرکوچیکی میشن و شلوغ بازی در میارن. اما یک دیالوگ خیلی باحال این جانی استابلر درباره همین موتورش داره که فرموده:

جـانــی(مـارلــون بــرانـدو): تـرجـیـح مـیـدم رو مـوتــورم بـشـیـنـمُ بـه فـکـرِ خـدا بـاشــم تـا ایـنـکـه تـو کـلـیـسـا بـشـیـنـمُ بـه فـکـرِ مـوتـورم بـاشــم!

البته این برای من تداعی یه چیز دیگه هم شد. قدیما که میرفتیم زیارت به فکر کفشام بودم که باید به کفش دارها تحویل میدادم. چون همیشه ترتمیز و خوشگل و واکس زده بودند میترسیدم کثیف بشه یابچه دیگه ای بپوشدش و ببردش اما خاله ام که فهمید از استرس کفش از زیارت غافل میشم اونا رو میکرد تو کیسه نایلون و زیرچادر باخودش میبرد تو. خلاصه خاله ام باعث شد من همه جا بفکر خدا باشم حتی تو خونه خدا.

اما من برای افتتاحیه تاپیک یک شعر گفتم به اسم «حضرت مارلون براندو» که میخوام تقدیم کنم ببخشید اگه کمی تاقسمتی چپ اندر قیچی است:shrmmm!

اینکه شده نقشش  نگار روی تابلو

سلطان صحنه حضرت مارلون براندو

یک اتوبوسی از هوس آکنده دارد

یا وحشی است و رو موتور پابنده دارد!

یک جا بناپارت است در فیلم دزیره

جایی پدرخوانده که بازیش بی نظیره

در بار-انداز کازان یک قلچماق است

در آخرین تانگو ولی نقشش چه داغ است

در کشتی بونتی بود یک انقلابی

سرباز یک چشمش شده کاری حسابی

این زاپاتای هالیوودی زنده بادا

جولیوس سزار داده به او اُسکار اعلا

اینک در آخر-ُالزمان او رفته و نیست

گویم سایونارا و الحق نمره اش بیست




.

.

(۱۳۹۴/۱۰/۲۸ صبح ۰۲:۱۷)جروشا نوشته شده:  

داشتم تاپیک اتومبیلهای کلاسیک رو نگاه میکردم و یه سوژه به ذهنم رسید سرچ کردم تو نت و همراه عکسای مربوط به سوژه ام ، این تصویرهای خوشگل از شرلی تمپل دوست داشتنی رو یافتم:

بعدش یادم اومد منم کوچولو که بودم عشقم این بود که تو پارک یا پاساژها سوار اون ماشین اسباب بازیهایی بشم که توش سکه مینداختیم درجا تکون میخورد و آهنگ میزد. چه صفایی داشت مینشستی رو صندلی راننده اون فرمون الکی رو میچرخوندی و هی با آهنگ تکون تکون میخوردی انگار تویه دست انداز موزیکال هستی :) وقتی حرکت ماشین یواش میشد التماسهای من به بزرگترا برای انداختن یک سکه دیگه و ادامه ماجرای شیرین دست انداز موزیکال...

البته این ماشینا انواع گوناگون داشت بدترینش اونایی بودن که باید سوار یه جونور میشدیم -دانل داک یا اسب و الاغ یا ازهمه وحشتناکتر دلقکtajob، پشتش لیز بود هرآن ممکن بود با لرزشهاش سر بخوریم بیفتیم.

دردرجه دوم اتوموبیل و قطار و کشتی بودن که خوب آدم توش احساس امنیت بیشتری میکرد!

اما ازهمه باحالترش هلیکوپتر و هواپیما بودن که معمولا تو ارتفاع بالاتری هم نسبت به بقیه این دستگاههای تکان دهنده سکه ای (اسمشون همینه) نصب میشدن. آخ که وقتی توش مینشستی خلبانی بودی در اوج آسمونها...زیبا- جادار- مطمئن- موزیکال و خلاصه همه چی تموم.

.


(۱۳۹۵/۲/۱۵ عصر ۰۷:۳۵)جروشا نوشته شده:  

تقدیم به کاربر بزرگوار و دوست عزیزمان جناب واتسون

سلام. من همیشه برام سوال بود که شرلوک هلمز چطور با اینکه توان مالیش رو داره هیچوقت ماشین شخصی نخریده و هرجا میخواد بره تاکسی میگیره، در صورتیکه داشتن یک ماشین شخصی میتونه خیلی جریان تحقیقاتش رو سرعت بده؟

جالبیش این بود وقتی تو نت گشتم دیدم یه بنده خدایی هم مثل من همین سوال رو تو yahoo ask پرسیده و یه بنده خدای دیگه ای جواب خوبی بهش داده و اون اینکه :

«شاید دلیل خاصی نداشته باشه ولی میشه حدس زد چرا، اولا گاهی وقتا پیاده رفتن یا استفاده از تاکسی برای ردیابی و همینطور رد گم کردن کاربردی تره و یه ماشین شخصی خیلی تو چشمه، دوما وقتی آدم رانندگی نمیکنه هوش و حواسش هم به دور و برش بیشتره! اما از همه مهمتر اون شرلوک هلمزه و هرکاری دلش بخواد میکنه جوریکه عمرا بقیه دلیلشو بفهمند!» :cheshmak:

البته من شخصا با هوش و نبوغ خودم علت این قضیه رو فهمیدم و به شعر در آوردم که تقدیمتون میکنم:

شـــرلوک که از خویش ندارد خودرو

با پای پیاده کرد، هی آمد و شــو

واتسون نصیحتش همی کرد و گفت:

از جیب مبارک بده با تاکسی برو !

 


..

.

(۱۳۹۴/۱۰/۱۴ عصر ۰۲:۳۳)واتسون نوشته شده:  

سلام خدمت همه دوستان عزیزم

سینما همیشه ارتباط بسیار نزدیکی با صنعت حمل و نقل و به خصوص خودرو داشته است و هنرپیشه های بسیاری نیز عاشق خوردو بوده اند.

یکی از عاشقان دلخسته اتوموبیل:هنرپیشه،کمدین،کارگردان و نویسنده آمریکایی  اد هرمن  بوده ،وی در حومه دیترویت (پایتخت و زادگاه صنعت خوردو)به دنیا آمده بود و بنابراین عشقش بی دلیل نبوده است!

نقل قولی عالی در مورد خودرو دارد که حرف دل همه عاشقان خودروست:

اتوموبیل ها همیشه بخشی از زندگی من بوده اند و مطمئنم همیشه خواهند بود.چه چیزی در مورد اتوموبیل وجود دارد که مرا چنین شیفته می کند؟صدای معرکه موتور،یگانگی و هماهنگی مهندسی خودرو  و بدنه اش ،تاریخ شرکت ها و البته زیبایی ناب این شیء.

 

.

.

.

پست ذیل تقدیم به دوستان خوبمون  " جروشا  " و  "  دکتر واتسون  "     ار کاربران خوب کافه کلاسیک که مطالب نوستاژی و زیبایشان در خاطره ها مانده است . 


.


نوستالژی ورزشی :  خرداد همیشه یادآور جام های جهانی است؛ اما هیچ جام جهانی برامون، جام 98 نشد.... خاطره کلیپ نوستالژی و زیبای جام 98 فرانسه که آن زمان از تلوزیون کشورمان پخش گردید و بعد چند ماه جستجو سرانجام آنرا یافتم .

سکانس پاسکاری دو پسر بچه و شور و حال مردم جهان در آستانه شروع بازی های جام جهانی 98   و خود " ژان میشل ژارژ " که در حال قدم زدن در معابر و تماشای این شور و غوغاست ...

موسیقی : ژان میشل ژارژ  

.


.

.

.
.
.
.
نسخه  vhs

.

نسخه  تصحیح شده

.

 

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۱۵ صبح ۱۱:۴۲

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

پست ذیل تقدیم میشود به پاس زحمات و نوشته های بسیار خوب دوستان کافه کلاسیک  " مگی گربه "  ،  " برو بیکر  " و  " منصور "

.

(۱۳۹۳/۱۱/۲۸ صبح ۱۰:۰۹)منصور نوشته شده:  

هوا سرد بود. بارش نیم متر برف روی برف باقیمانده پریروز و روزهای قبل زمستان، اون سال رو از زمستانی تر از سالهای قبل کرده بود. بچه بودم ;  خیلی بچه ! اینکه میگم خیلی بچه علتش این نیست که ادبیات نمیدونم ، نه . سن خودم رو یادم نمیاد . هرچی بود اونقدر کم سن و سال بودم که قدم بزور چند وجب میشد! هوا سرد بود. خیلی سرد . چایی شیرین صبحونه رو که خوردم مادر گفت پاشو منصور. گفتم کجا؟ از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و با چشم غره گفت : مگه دیشب نگفتم من امروز باید برم خرید تو رو میذارم صف نفت؟ خودم نمیرسم وگرنه دلم نمیاد تو این سرما تو رو بیرون ببرم. هزارتا بدبختی دارم چندجا باید برم، شب مهمون داریم، نمیرسم، به پیر به پیغمبر نمیرسم ، میخوام امروز کمک کنی ، میخوام یکی دو ساعتی صف نفت وایسی. بشکه حیاط رو برو نگاه کن، تهش هیچی نمونده ، اگه زبونم لال اول  مهمونی این چراغه وقتی غذا روشه نفتش ته کشید میگی چه خاکی سرم کنم. اون یکی چراغ علاالدین هم که دیگه وامصیبتا. اون خاموش بشه که دیگه یخ میزنیم تو این زوقوم باران زمستان.پاشو مادر پاشو دیر میشه ها. ده دقیقه دیر برسیم صف پیت حلبی ها میره تا ته کوچه ها ، پاشو... لباسهای گرممو بهم پوشوند.شال قشنگی که تابستان از مشهد خریده بود برام رو دور تا دور صورتم پیچید و کلاه سرمه ای لبه دار رو که خودش میگفت کلاه شاخدار! تا بناگوشم کشید پایین و یقه کاپشن کوچیکم رو داد بالا.جوراب پشمی برام بافته بود پام کرد. هیچوقت ازینجور جورابا خوشم نمی اومد. خیس که میشد بوی بدی میداد تو کفش. متنفر بودم ازینجور بوها . دستکشش هم بود. اون زمانا مادرا جفتی میبافتن. هم دستکش هم جوراب. کفشم رو که پوشیدم پریدم تو کوچه و مادر، پشت سرم ...

همه جا برف بود و یخ. برف وسط کوجه ارتفاعش تا نیمه ی دیوار خونه ها بالا رفته بود. کوره راهی کنار دیوار کوچه از کنار دادن برف درست کرده بودن که فقط میشد ازونجا رد شد و از کوچه گذشت. برف حیاطا و پشت بوما رو مردم میریختن تو کوچه و همین باعث میشد برف کوچه ها اندازه یه کوه بشه طوریکه براحتی میشد از بوم هرخونه پرید وسط کوچه روی برفها . فاصله ای نبود از پشت بام تا ارتفاع برف وسط کوچه. البته پریدنت دست خودت بود و درومدنت دست خدا چون اگه هوا خوب بود و برف، نرم ، تا سر فرو میرفتی داخل برف .توی حیاط خونه ، گاهی از زیر کوهی از برف، تونل میزدم و برای خودم خونه درست میکردم. در یک فیلم قطبی دیده بودم که اسکیموها برای محکم کردن خونه هاشون که از برف می ساختن کار جالبی میکردن; با گرم کردن داخل آلونکشون، برف سطح داخلی رو تا اندازه ای ذوب میکردن و وقتی سردش میکردن برف آب شده سطح ، یخ میزد و دیواری در داخل آلونک تشکیل میداد که توپ هم نمیتونست خرابش کنه. من هم همین کارو میکردم. چراغ نفتی رو میبردم داخل خونه خودم و ... اونقدر محکم میشد که اگه مادرم هم میرفت روش ریزش نمیکرد... اونقدر محکم میشد که اگر پدر میخواست روزی این برفها رو بریزه تو کوچه ، پاروی چوبی که چی بگم ، بیل هم جواب نمیداد و باید کلنگ می آورد برای خرد کردن برف و یخ ، و بعدش غرغر بود و نقشه های شیطانی منصور که : آخه این وضعشه بچه ! ... راهمو کشیدم و از کنار نعش پرنده ها گذشتم. در سرمای بیشتر از 20 درجه زیر صفر ، برف یخ زده زیر پات صدای خاصی میده. صدای جیرجیر خاصی ازش درمیاد که نشون میده هوا واقعا سرده ، واقعا سرد ... صدای جیرجیر کفشهای کوچیکم سکوت کوچه خلوت رو در تاریک روشن هوا می شکست...

همه جا برف بود و سرما... مادر از پشت سر می اومد و من جلوتر . نَفَس هام که از کناره های بینی و شال میزد بیرون بخار میشد و این بخار روی پلکهام یخ میزد. به همین سرعت! مجبور بودم دائم با آستینم یخهای پلکمو پاک کنم که بتونم از زیر اونهمه شال و کلاه راهمو پیدا کنم  ... سرما ، سرمای فقیرکُشی بود! کنار یه درخت چندتا کلاغ و گنجشک رو دیدم که روی برف، مثل سنگ ،درحالیکه پاهاشون رو به آسمون بود یخ زده و مرده بودن. معلوم بود از شدت سرما از درخت افتاده بودن.دلم خیلی سوخت. عاشق حیوانات بودم. الانشم هستم. وایسادم و نگاشون کردم. اشک در چشمام حلقه زد و درجا یخ زد. پاکش کردم. مادر نهیب زد : منصور واینسا . برو ... خیلی سرده... برو ...  (همون شب اخبار اعلام کرد : امروز همدان با 44 درجه زیر صفر سردترین شهر ایران بود. و من ، اونروز ، این سرما رو با تمام وجود حس کرده بودم. این رکورد فکر نمیکنم بعد از انقلاب هنوز هم شکسته شده باشه... چشمام موقع اخبار ناخوداگاه بسمت پنجره اتاق رفت... شیشه یخ زده بود. شیشه یخی که میگفتن همین بود. شیشه سفید شفاف ،با نقشهای گاه منظم و گاه نامنظم طوری شده بود که اون سمتش حتی در روشن ترین روزها هم دیده نمیشد شب که جای خود داشت. شیشه اینوری که نزدیک بخاری نفتی بود علاوه بر یخی شدن، یخ هم زده بود. قالبهای یخ که مثل قندیل، ته هر شبکه شیشه، ازبخار آب روش یخ زده بود گاهی آدمو میترسوند... یادمه وقتی اون شب به پدر گفتم : بابا ازین سردتر هم میشه؟ لبخندی زد و گفت بله من سردتر ازین هم دیدم . سال 42 آب رو کرسی یخ زده بود! ... )

اونروز 4 ساعت تو صف نفت بودم. مادر دو تا پیت 20 لیتری گذاشت تو صف پیت ها. صف پیتها نزدیک ظهر ، ازین کوچه رد میشد و سر از کوچه بغلی درمی آورد. کنار هر چندتا پیت ،یکی وایساده بود .آدمها کنار پیتها تو صف بودن. شاید دل پیتها به حضور آدمها گرم بود و شاید ، دل آدما به همین پیتها. گاهی آدما عوض میشدن. مادر میرفت پدر می اومد ، پسر کوچیک میرفت برادر بزرگتر می اومد .نوبت پر کردنشون خیلی دیر میرسید. هم از کُندی نفتی ها و هم از بلند بالایی صف ها... میگن اگه به کسی که 2 دقیقه س منتظره بگن چند وقته انتظار میکشی ، میگه 5 دقیقه! و اگه از کسی که 5 دقیقه س منتظره همین سوالو بکنن ، میگه 12 دقیقه! دیگه شما حساب کن که در اون سوز و گداز هوا و خشم طبیعت ، 4 ساعت بر من چند روز گذشت !... ظهر پدر رو از دور دیدم که از سرکار یک ضرب اومده بود جای منو بگیره. با دیدنش پاهای یخ زدم جون گرفت و سمتش دوئیدم. اشک در چشمام حلقه زد... خسته شدم باباجون . سردمه. گفت الهی من قربونت بشم. بوسم کرد . برو خونه من اینجام. برو ناهارتو بخور و استراحت کن. برو عزیزم... پاهام جون گرفت و مثل اسیری که از زندان فرار میکنه مثل تیری که از چله کمون درمیره بسمت خونه دوئیدم ... حتی یادم رفته بود خداحافظی کنم... یک نفس تا خونه... دم در خونه، پام لغزید و محکم زمین خوردم ...صدای گریه م مادرو کشوند بیرون... منصور ! بمیرم الهی... پات زخمی شده؟ اشک در چشمان هردوتامون حلقه زوده بود... حتی کلاغها هم نبودن که شاهد خستگی تن و اشک چشمام باشن... چه روز سردی! ... چه روز سختی! ...

.

(۱۳۹۳/۱۱/۲۲ عصر ۰۶:۰۳)برو بیکر نوشته شده:  

شَب بود

ماه پُشتِ اَبر بود

من و برادر و خواهرهایم از پشت پنجره به آسمان نگاه می کردیم

برف می بارید و ما همه خوشحال از آنکه فردا شاید مدرسه ها تعطیل شود.

صبح طبق معمول هر روزه مادر همه را از خواب بیدار کرد و همه گوش به رادیو بودیم.

صبحانه زمان ما نان و پنیر و چای شیرین بود، صدای هم زدن قاشق در استکان چای ، زیباترین سمفونی دورانی بود که همه اعضای خانواده بدور هم جمع بودند.

تقویم تاریخ ..... و بعد برنامه کودک و نوجوان رادیو قبل از ساعت هفت صبح ، تکرار روزمره گی من و همنسلان من بود.......  بابا ابر تند ترش کن   تند تر و تند ترش کن و سرودهای کودکانه انقلابی .....  به به چه حرف خوبی ، آنشب امام ما گفت - حرفی که خواب دشمن ، از آن سخن بر آشفت

اینها آغاز یک صبح با نشاط برای رفتن به مدرسه بود اما آنروز صبح هنوز رادیو هیچ اطلاعیه ای را از سوی آموزش و پرورش نخواند که نخواند .....

دستکشها را دست کردم و کلاهی که تمام سر را بجز چشمها و دهان را می پوشاند. به مدرسه رسیدم. یادش بخیر ، روزهای برفی از سر صف  ایستادن و قرآن و دعا خبری نبود، یکراست می رفتیم سر کلاس و بخاری نفتی قطره ای که همه بچه ها تا از راه می رسیدند حلقه می زدند دورش.

هنوز نیم ساعت از شروع کلاس نگذشته بود ، سرو صداهای تویه راهرو نوید یک خبر خوش را می داد ،ناظم درب کلاس را زد : دانش آموزان وسایل خود را جمع کنند و آروم برن خونه .... وای که چه لذتی داشت ، آموزش و پرورش بالاخره تسلیم شده بود و با یک تاخیری یکساعته مدارس را تعطیل کرده بود و ما تو دلمون می گفتیم خوش به حال بعدازظهریها که اصلا مدرسه نمی یان.

زیباترین خاطرات آن سالها موقع بازگشت بود. در حالیکه از کوچه می گذشتیم یکی بچه ها یواشکی می رفت سمت یکی از درختها و با زدن یک لگد محکم همه بچه ها را وادار به دویدن و فرار از زیر درخت می کرد.

یادش بخیر وقتی می رسیدیم خونه همه اعضای خانواده آماده بودند برای رفتن به پشت بام و عملی لذت بخش بنام پارو کردن برفهای پشت بام.

همیشه از از وسط پشت بام بین من و برادرم و سایر اعضای خانواده مرز بندی می کردیم. برفهای انتهای پشت بام را هم ابتدا یک نایلون بزرگ  پهن می کردیم کف پشت بام و برفها را با پارو می ریختیم روی آن و بعد دو ، سه نفری می کشیدیم تا می رسیدیم لب پشت بام و همه رو می ریختیم توی کوچه.

برف همچنان در حال باریدن است و کار پارو کردن به اتمام رسیده است. من و خواهرم خوشحال از اتمام کار به کوچه می رویم. برفهای پارو شده درست مانند یک تپه خاک کوچک توی کوچه خودنمایی می کرد و ما سرمست از پیچیدگیهای زندگی آینده می رفتیم نوک قله اون تپه و یک پیست کوچک برای سرسره بازی درست می کردیم.

دیری نمی گذشت که بقیه بچه های همسایه هم به ما می پیوستند و شادی وصف ناپذیری وجود همه را فرا می گرفت.

غروب پدر از سر کار آمد. برف همچنان در حال باریدن بود. نزدیکیهای غروب دوباره همه جمع شدیم و رفتیم بالای پشت بام و دوباره برفهای پشت بام را پارو کردیم. کاری که هیچوقت از انجامش خسته نمی شدیم. تازه گاهی اینقدر لذت بخش بود که به کمک همسایه بغلی هم می رفتیم و در پارو کردن برفها کمک می کردیم.

اونروزها همه بفکر هم بودند. شب همه دور هم و در یک اتاق جمع بودیم. رادیو اعلام کرد اداره آموزش و پرورش شهرستان کرج طی اطلاعیه اعلام نمود تمام مدارس این شهرستان بدلیل بارش برف فردا تعطیل می باشد.

از اون سالها سی ساله که میگذره. اینها زیباترین خاطرات من از اون دورانه. براستی بچه های امروزی سی سال دیگه از چه چیز این روزها بعنوان خاطره یاد خواهند کرد؟ اونروزها ما از امکانات ناچیزی برخوردار بودیم. خیلی چیزها دلمون می خواست داشته باشیم اما شرایط اقتصادیمون اجازه نمی داد.

اما درسته که چیزی نداشتیم و آرزوی خیلی چیزها رو داشتیم. در عوض چیزی داشتیم که اینروزها خیلیها ندارند. دلِ خوش. امروز به لطف خدا احساس می کنم همه چیز دارم، حتی خیلی بیشتر از انتظاراتم ، اما چیزی که اونروزها همه داشتیم رو ندارم ، دلِ خوش. و تنها چیزی که امروز باعث می شود موجب فخر فروختن همنسلان من گردد خاطرات زیبایی است که بچه های امروز در آینده از آن محروم خواهند بود.

بروبیکر - بهمن ماه سال 1363 - کلاس سوم راهنمایی

.

(۱۳۹۳/۱۰/۱۰ عصر ۰۵:۰۱)مگی گربه نوشته شده:  

(۱۳۹۳/۱۰/۹ عصر ۰۷:۴۹)برو بیکر نوشته شده:  

زوج بریک و مگی در فیلم گربه روی شیروانی داغ

بازیگران اصلی: پل نیومن و الیزابت تایلور

مقدمه: بیش از سه روز می باشد که مشغول تهیه این پست هستم. شب گذشته برای تکمیل نوشته هایم از کاربر دوست داشتنی کافه ، مگی گربه عزیز خواهش نمودم تا در تکمیل این پست بنده را کمک نمایند و خلاصه ای از برداشتهای خود را از شخصیت مگی برایم بنویسند. ایشان نیز قبول زحمت نمودند و برداشت خود را مفصلا توضیح دادند. بدور از ادب بود اگر می خواستم زحمات ایشان را در لابلای پست خود از زبان خود بنویسم. بنابر این امیدوارم ایشان قبول زحمت نمایند تا مراتب را از دیدگاه خود در همین جستار و بنام خود ادامه دهند.

با سپاس فراوان از جناب بروبیکر عزیز برای این تاپیک ناب سینمایی و مطالب همیشه جامع و ارزشمندشان...

داستان تکراری اختلافات خانواده ای ثروتمند بر سر ارث و میراث، دیگر سالهاست که کهنه و نخ نما شده ولی پیچیدگی درام مشهور تنسی ویلیامز هنوز هم جذابیت های خود را دارد. اقتباس سینمایی صورت گرفته از این اثر، فیلمی متوسط ولی مطرح در زمان خودش بوده است اما با این حال به لطف بازی های جذاب و روان دو ستاره اسطوره ای و محبوب سینمای کلاسیک (پل نیومن و الیزابت تیلور) و صد البته برای ما ایرانی ها با دوبلۀ زیبایش، سبب می شود که این زوج در حافظۀ سینمایی مان ثبت شود... البته در بین فیلم هایی در این رده، گربه روی شیروانی داغ محبوبت خاص خود را دارد و فیلمی ساده و صمیمی است اما جدا از نقد فیلم که در این جستار نمی گند، اگر بخواهیم تحلیلی از شخصیت پردازی داشته باشیم، باید گفت که مگی در حد و اندازه دیگر قهرمانان زن نمایشنامه های ویلیامز از جمله بلانش در اتوبوسی به نام هوس، آماندا در باغ وحش شیشه ای و یا کاترین در ناگهان تابستان گذشته نیست و تنها چیزی که از کاراکتر مگی برای من می تواند جالب باشد این است که شخصیت دوگانه ای دارد و تا نیمه های فیلم تا حدی هدف او دقیقاً برای تماشاگر به وضوح مشخص نمی شود که آیا او زنی زیبا و جذاب است که می کوشد با دلربایی هایش توجه شوهر الکلی اش را به خود جلب کند و خاکستر عشق از دست رفته شان را دوباره بیدار کند؟ یا اینکه زنی طماع است که چون در نوجوانی طعم تلخ فقر را چشیده حالا به هر قیمت می خواهد صاحب مال و مکنت شود و در این راه از هیچ تلاشی هم فروگذار نیست؟ تا جایی که حتی بدش نمی آید از پدرشوهر خود نیز دلربایی کند تا به مقاصد خود برای رسدن به میراث و نقش برآب کردن نقشه های گوپر و  هم به این طریق نوعی رقابت عشقی ناگفته ای بین پدر و پسر (پدربزرگ و بریک) ایجاد کند... به همین خاطر مگی شخصیتی به شدت مادی و خاکستری (و تا حدی در ابتدا منفی به خاطر اتهام خیانت) دارد و این تنها امتیاز اوست که از ورطۀ کلیشه شدن نجاتش می یابد؛ البته عنوان عجیب فیلم که استعاره ای است از موقغیت او و همچنین لقب گربه برای او، می تواند تمام کننده این شخصیت باشد و در عین حال نوعی ابهام را برانگیزد. مگی مثل گربه ای هست که پاهایش روی شیروانی داغ است و نه می تواند بماند و نه می تواند بپرد و این نوسان با صدای پر رمز و راز ژاله کاظمی اوج می گیرد و مگی را در کانون توجه مخاطب قرار می دهد. حقیقتاً هنرنمایی کاظمی از بازی تیلور فراتر است؛ او با تغییرهای مکرر لحنش گاهی اغواگری و ترحم را همزمان برمی انگیزد...

جایی از فیلم پدربزرگ (با بازی برل آیوز) دربارۀ مگی می گوید: می دونم، توی بدن این زن زندگی وجود داره... و شاید علت تحسین مگی توسط برای پدربزرگ این باشد که در آن خانۀ سرد و یخ زده که حتی سروصدای گوشخراش بچه های قد و نیم قد گوپر و می هم نمی تواند گرمابخش باشد و در بین انسان هایی خنثی که عاطفه ای خشک و خالی هم از خود بروز نمی دهند، تنها این مگی است که خود را به آب و آتش می زد تا نیازهای مادی و معنوی اش (ثروت و عشق) را به دست آورد که در نهایت پیروز هم می شود...

بریک قهرمان فوتبال به آخر خط رسیده، الکلی با وجودی پر نفرت به دنیای بیرونش که حالا برایش پوچ و بی معنا شده می نگرد و انزوا، انفعال و بی تحرکی او در مقابل شور و پویایی مگی پارادکسی جذاب می سازد. بریک با ترکیب بازی پل نیومن و صدای چنگیز جلیلوند آن قدر تلخ و سنگین است که اجازۀ هرگونه ترحم و دلسوزی را از مخاطب سلب می کند و تنها در آن صحنۀ رویارویی پدر و پسر است که طغیان می کند و عقده های سرکوب شدۀ گذشته اش چون زخمی چرکین سر باز می کند و بغض شکنندۀ جلیلوند از ورای چهرۀ سرد و سنگی بریک  طنین انداز می شود...

دوبله فیلم خود حکایتی دیگر است و به واقع سخت و بیهوده است که بخواهیم شخصیت ها را از صداهای دوبله فارسی اش تفکیک کنیم...

چنگیز جلیلوند که همواره این فیلم را یکی از خاطره انگیزترین کارهای دوبله اش می داند، گفته: «من و گروه انتخابی برای دوبله، ابتدا یکی دو بار فیلم را تماشا کردیم، بعد مانند تمرین های روخوانی فیلم ها یا تئاتر، یک چنین جلسه ای گذاشتیم و دیالوگ ها را از اول تا آخر تمرین کردیم، بعد پای میکروفن نشستیم. در همان جلسۀ روخوانی هم تلاش زیادی کردیم که محاوره ها را تا حد امکان روان و سلیس کنیم. دوبله که تمام شد، انگار همه چیز را حفظ بودیم. من به ژاله گفتم، کاش امکانی وجود داشت و ما این نمایش را روی صحنه اجرا می کردیم...» (ماهنامۀ فیلم، کتاب سال سینمای ایران (ویژه دوبله به فارسی)، اسفند 1384، ص 154)


________________________________________________________________________________​________________________________________

پی نوشت: شاید عنوان کردن این مطلب در اینجا درست نباشد که طبعاً انتخاب اکثر کاربران برای نام کاربری از میان شخصیت های مورد علاقه شان صورت می گیرد اما در این خصوص برای من اینگونه نشد و اگر بنا بود از میان شخصیت های محبوبم یکی را انتخاب کنم، مگی به مخیله ام هم راه پیدا نمی کرد... من علاقه ای به شخصیت مگی ندارم و حتی الیزابت تیلور هم چندان بازیگر محبوب ام نبوده! (البته بازی پرقدرت او در «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟» فراموش نشدنی است...) اما علت انتخاب این نام برای من در یک کلام ژاله کاظمی بود در آن سالها که تازه علاقمند جدی و پیگیر هنر دوبله و صدهای ماندگار شده بودم و خوب به خاطر دارم اولین بار که این فیلم را دیدم، صدای اثیری و طین انداز خانم کاظمی مرا به شدت به تسخیر خود درآورد و هنوز هم که هنوز است دیالوگهایش با صدای او در گوشم است و این فیلم متوسط و کلیشه ای را تنها به عشق دوبله اش بارها تماشا کرده ام و با علم به این که انتخاب اسامی زنانه برای کاربر مرد و یا بالعکس چندان معقول نیست، این نام را انتخاب کردم که اتفاقاً از این بابت قدری معذب هم بوده ام و حتی قصد تغییر نام هم داشتم ولی به احترام دوستانی که از همان دوران اولیۀ حضورم از این نام استقبال کردند و پزیرایم شدند، از تغییر نام کاربری منصرف شدم.... ارادتمند شما

.

.

.

" صبح بخیر خانم داو "  از فیلمهای خاطره انگیز پخش شده از تلوزیون در سالهای ابتدایی دهه شصت میباشد .

.

.

با نام اصلی GOOD MORNING, MISS DOVE  محصول آمریکا در سال 1954

.

.

سکانسی که دکتر توماس بیکر متوجه وخامت حال شده و در مقابل سر سختی او  میگوید : نه هفته بعد و نه فردا .. همین الان خانم داو  ( جهت بستری در یمارستان } 

. ن



.

.

در این فیلم بیاد ماندنی که داستان و قصه فیلم در فضای آرام بخش و زیبای شهری کوچک بتصویر کشیده میشود؛ بر اهمیت نقش تعلیم و تربیت در زندگی افراد جامعه تاکید شده است . شروع فیلم از یک صبح زیبا و دل انگیز در شهری آرام و خلوت آغار میشود جایی که مثل همیشه درست سروقت، خانم " داو "  در حال رفتن به مدرسه ابتدایی شهر است و به صف کودکان کلاس که فرزندان شاگردان سابقش هستند صبح بخیر میگوید .

.

.

حین درس دادن، هنگامی که دردی جانکاه را در ستون فقرات خود احساس میکند؛ شاگرد خود " دیوید "  که مشغول نوشتن جریمه تکلیف است را به سراغ پدر وی می فرستد تا اطلاع دهد که بیمار است . سپس به آرامی سر بر روی دستان خود گذاشته و خاطراتش را به یاد میآورد .

.

.

او روزی را بخاطر میاورد که پدرش درگذشت و زندگی اش برای همیشه تغییر نمود . جاییکه متوجه میشود، پدرش که رئیس بانک بوده است، مبلغ زیادی " وام "  اخذ و اکنون خانه آنها در معرض رهن قرار گرفته است . دختر جوان به آقای " پورتر " رئیس جدید بانک قول میدهد که با شغل معلمی خود، بدهی ها را بازپرداخت نماید .

.

.

بزودی خبر بستری شدن خانم " داو " در شهر پیچیده و شاگردان سابقش به ملاقات او می آیند و در اینجاست که در ذهن معلم خاطرات دانش آموزانش تداعی میشود . او بیاد میاورد چگونه به  " موریس "  کودکی که از لهستان به شهر آمده بود و توانایی صحبت نداشت؛ زبان انگلیسی می آموزد و بعدها که او به نمایشنامه نویسی موفق تبدیل میشود؛ این معلم مهربان برای دیدن اولین نمایش اش به نیویورک سفر میکند .

.

دکتر بیکر به خانم " داو " اطلاع می دهد که برای معالجه بیماری اش باید عمل جراحی صورت گرفته و در این حال آقای " پورتر " پیشنهاد می کند که عمل خانم  "داو " توسط جراحی ماهر در یک شهر دور انجام شود . اما معلم اصرار میکند که دکتر بیکر خود این عمل جراحی را انجام دهد .

در روز عمل جراحی، کلاس ها تعطیل و مردم شهر برای گرفتن خبری از سلامت خانم " داو " در خارج از بیمارستان منتظر می مانند . وقتی معلم بیدار می شود؛ دکتر بیکر به او می گوید که این عمل موفقیت آمیز بوده و همه چی بخوبی صورت گرفته است.

فیلم " صبح بخیر خانم داو " فیلمی زیبا و باشکوه است . او معلمی است که با نظم و انضباط و رویکردی منطقی و عاقلانه در مورد چالش های روزمره زندگی، کلاس خود را اداره می کند و شاگردانش را تعلیم میدهد و از نظر ساکنان شهر و دانش آموزان سابقش او به عنوان مظهر نجابت و خرد شناخته می شود .

.

کلیپ از نسخه  vhs



.


 

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۱۶ عصر ۱۲:۴۱

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.l,

(۱۳۹۵/۷/۱۲ صبح ۰۳:۳۲)لوسکا نوشته شده:  

سه تا دوست عروسکی بودن که کنجکاوی میکردن. دوتاشون خواهر و برادر بودن. سومی بچه همسایه بود.

دختره سارافون قرمز تنش بود با عکس یک خرگوش سفید. برادره شلوار بندی سبز تنش بود با عکس جغد. بچه ی همسایه هم کچل بود.

نکته به یاد موندنی این سه تا، چشم های گردشون بود که تو حدقه می چرخید و دستاشون که به یک میله مانندی وصل بود و از پایین حرکت داده میشد. هم سرشون میچرخید. هم گاهی ابروهای برادره بالا و پایین میرفت. گاهی هم فک بچه همسایه تکون میخورد و باز و بسته میشد.

واسه مایی که بچه بودیم و صبح بعد از صبحونه جلوی تلویزیون نشسته بودیم، ورجه وورجه ها و کنجکاوی های این سه تا جذاب و سرگرم کننده بود. یک روز تو نخ خرگوش ها میرفتن. دنبال لونه ها و سوراخ هاشون تو زمین میگشتن. واسشون موز و سیب و هویج می بردن و به دنیا اومدن بچه خرگوشا رو تماشا میکردن. روز بعد راه میفتادن و سنگ های مختلف جمع میکردن. بعد از روزای بارونی راه میفتادن زیر برگ ها رو میگشتن و سعی میکردن حلزون ها رو از روی برگ ها و شاخه ها جدا کنن. یک روز دیگه سراغ مورچه ها میرفتن و سعی میکردن ته و توی مسیرهایی رو که مورچه ها تو خاک میساختن دربیارن. لوبیا می کاشتن و رشد ریشه ها و برگ ها رو تماشا میکردن. با قیچی به جون کاغذ رنگی ها میفتادن و کاردستی درست میکردن و با آهنربای نعلی شکلی که یک سرش حرف "اس" نوشته بود و یک سر ِ دیگه ش حرف "اِن" میخ و پونز و براده های آهن رو حرکت میدادن.

یک راوی بود که دیده نمیشد و صداش با بچه ها حرف میزد. یک جفت دست ِ آدم هم بود که آزمایشا رو انجام میداد.

"ببین و یاد بگیر" ترجمه اسم ژاپنی این مجموعه آموزشی است که از 5 آوریل 1982 تا 11 مارچ 1985 از شبکه "ان اچ کی" ژاپن پخش میشد. بچه های ژاپنی این برنامه رو هفته ای یک بار دوشنبه ها از 12 تا 12:20 ظهر تماشا میکردن و واسه ما صبح ها از شبکه دو پخش میشد.

.

.

(۱۳۹۵/۷/۱۳ صبح ۰۳:۵۲)لوسکا نوشته شده:  

 

به نام خدا

یک روز عصر یکشنبه، سه تا بچه با خرس های عروسکیشون واسه پیک نیک به جنگل میرن. عروسک ها هیجان زده ن چون بار اولیه که جنگلو می بینن. ولی از اینکه دائم یک جا بشینن و اطرافو تماشا کنن حوصله شون سر میره. پس یواشکی راه میفتن و مشغول گردش میشن... خیلی نمیگذره که میفهمن وسط جنگل گم شدن و راه برگشتو نمیدونن. سه تا خرس عروسکی گمشده توی جنگل راه میفتن و این شروع ماجراجویی هاشونه.

با سنجاب، راسو، سگ، حلزون، گراز، کلاغ، خارپشت، جغد دانا، مار عینکی، روباه و عنکبوت بدجنس و کلی جک و جونور دیگه آشنا میشن و تو سیزده قسمت، ماجرای متنوعی رو پشت سر میذارن. یکی از ماجراهای به یاد موندنی شون موقعی بود که لب ِ رودخونه میرن تا لباساشونو بشورن. روباه یواشکی میرسه و لباس ها رو می دزده. حالا سه تا خرس عروسکی لخت و بدون لباس وسط جنگل موندن. بعد سروکله ی خیاط کوچولو پیدا میشه و با برگ های درخت های مختلف واسشون لباس میدوزه.

 تصویری که این مجموعه عروسکی اطریشی- لهستانی از جنگل نشون بچه ها میداد، یک جای امن و قشنگ بود. رودخونه آبی و شفاف، رنگین کمان، قارچ های بزرگ قرمز با خال خال های سفید و تارعنکبوت های بزرگ رو توی همین جنگل سرسبز و زیبا دیدیم. از خرس های عروسکی یکیشون دختر بود و دوتای دیگه پسر. دختره پیراهن آبی توپ توپی تنش بود و پسرها شلوارهای بندی پوشیده بودن. از پسرها اون که لباسش راه راه آبی بود عاقل تر بود و اون یکی بازیگوش تر. تو قسمت آخر هم برگشتن پیش صاحباشون.

.

(۱۳۹۵/۷/۲۳ صبح ۰۵:۴۶)لوسکا نوشته شده:  

جانی جونز، پسرک کک مکی با کت و شلوارک و کلاه و جورابای بلند خاکستری، مثل بیشتر پسربچه ها رویای توپ و فوتبال داره. ولی توپ پارچه ای پاره پوره ش داغون تر از اونیه که بشه باهاش فوتبال بازی کرد. جانی یک توپ جدید و نو میخواد. توپ پلاستیکی محکمی که پشت ویترین مغازه ی زن بدعنق و ترشروی همسایه است. ولی پولی نداره تا توپو مال خودش بکنه.

جانی توپ پاره شو زیر لباسش مخفی میکنه و می بره جایی تو کوه، تو یک حفره جا میذاره و دیگه سراغش نمیره. ....

.


پست ذیل تقدیم به خانم " لوسکا " که مطالب نوستالژی و کارتونی ایشون با نثری زیبا و دلنشین همراه بوده است .

.

موسیقی انیمیشن :

.

آموزه های مکاتب شرقی همراه با گذراندن مسیر های دشوار، سیر و سلوک معنوی و با تحمل درد، سختی مشقت و ریاضت هست که چنین دیدگاهی در موسیقی انیمشن در این سرزمین ها تداعی دارد

.

نسخه انیمیشن پینوکیو  1976 ساخت نیپون که با مشارکت کشورهایی دیگر همراه بوده است . دارای نسخه هایی متفاوت در زمینه موسیقی میباشد . اصولاً در این کشورها موتیفها و ریتم های شاد برای انیمیشن کودک بکار میرود و از موسیقی غمگین که نوعی تفکر و سیر و سلوک در آن وجود دارد، برای انیمیشن خردسالان پرهیز میگردد . لذا پخش بسیاری از سریالهای انیمیشن ژاپن در کانالهای اروپا متفاوت با نسخه اصلی است .

.

.

.

.

.

.

.

.

سکانس نامه نوشتن پری برای ژپتو در دو نسخه ژاپن و نسخه اروپایی

.


.

.



.

.



.

 

kurt steiner





RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۱۶ عصر ۰۸:۱۲

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

(۱۳۹۴/۸/۴ صبح ۰۱:۰۶)اسکورپان شیردل نوشته شده:  

دستگاههای پخش نوار کاست:

 همزمان با پیشرفت صنعت ساخت نوار کاست ، تولید دستگاههای ضبط و پخش نیز پیشرفت کرد. اولین دستگاههای ضبط و پخش ساختار ساده ای داشتند و فقط برای ضبط و پخش صدا طراحی شده بودند. معمولا همراه آنها میکروفونهایی نیز برای ضبط صدا وجود داشت. در مدلهای بعدی ، این میکروفون داخل خود دستگاه ضبط و پخش تعبیه شده بود (Built In) . این میکروفونها هرچند کیفیت خوبی داشتند ، اما صدای موتور (آرمیچر) دستگاه روی صداهای ضبط شده نویز مینداخت.

بعدها چیزهای دیگری نیز به ضبط و پخش های ساده قدیمی اضافه شد. گیرنده رادیویی از جمله این موارد بود و به این دستگاهها رادیوضبط گفته میشد. دکمه های تنظیم اکولایزر در حین ضبط و پخش از جمله موارد دیگری بود که بعدها اضافه شد.

دکمه های پیانویی روی دستگاه ضبط و پخش کم کم استاندارد شد و به ترتیب زیر قرار گرفت:

- دکمه خروج نوار کاست Eject

- دکمه توقف Stop

- دکمه پخش Play

- دکمه جلو رفتن سریع FF

- دکمه عقب آمدن سریع REW

- دکمه ضبط  Rec

- دکمه توقف موقت Pause (در مدلهای اولیه وجود نداشت)

(البته گاهی اوقات ترتیب دکمه ها فرق می کرد و دکمه ضبط ، کنار دکمه پخش قرار داشت و وقتی که دکمه ضبط را فشار می دادیم، همزمان دکمه پخش هم پایین می رفت. چقدر اتفاق افتاد که فشار دادن سهوی دکمه ی ضبط باعث پاک و خراب شدن نوار شد. به همین خاطر اغلب ته نوار را می شکستیم. داخل ضبط صوت و جایی که نوار کاست قرار می گرفت یه زائده کوچکی قرار داشت که این زائده با قرار دادن نوار کاست داخل آن پایین میرفت و اگر این زائده پایین می رفت دکمه ضبط عمل میکرد. ولی اگر ته نوار رو میشکستیم این زائده پایین نمیرفت و دکمه ی ضبط عمل نمیکرد.)

استاندارد دکمه های دستگاه ضبط و پخش در طول زمان ، به سایر دستگاه های سمعی و بصری مثل سی دی پلیر و دی وی دی پلیر هم منتقل شد و بدل به الگویی برای همه آنها شد.

کم کم دستگاه های ضبط و پخش استریویی با کیفیت صدایی بالا Hi Fi به بازار آمد که با نام کاست دک Cassette Deck  خوانده میشد. این دستگاه های استریو بر خلاف دستگاه های ضبط و پخش معمولی دارای بلندگوها و آمپلی فایر های داخلی نبودند و بلندگوها و آمپلی فایرهای خارجی External را با سیم به آنها متصل می کردند. معمولا ضبط و پخش های استریو از بالا نوار میخوردند و دارای نشانگر عقربه ای VU meter (نمایشگر میزان صدا) و نمایشگر ضبط بودند. البته در انواع جدیدترِ کاست دک ، نوار از قسمت جلو می خوردند . همچنین در مدل های جدیدتر نمایشگرهای فلورسانس یا LED جایگزین نمایشگرهای عقربه ای قدیمی شد.

تعداد بلندگوهای دستگاههای ضبط و پخش در ابتدا یک عدد بود و صدا به صورت مونو ضبط و پخش میشد. بعدها تعداد بلندگوها به دو عدد رسید و صدا استریو شد. آنگاه تعداد کاست ها اضافه شد و رادیو ضبط های دوکاسته به بازار آمدند که شما میتوانستید یراحتی و با فشار دادن چند دکمه ، محتویات یک نوار را روی نوار دیگر کپی کنید. معمولا یکی از کاست ها فقط دارای دکمه پخش بود و دیگری کار ضبط و پخش را انجام میداد.

همزمان با ساخت و پیشرفت دستگاههای ضبط و پخش برای منازل ، دستگاههای پخش نوار برای اتوموبیل ها نیز ابداع و ساخته شد. این دستگاهها که حجم کمتری نسبت به ضبط و پخش های خانگی داشتند و فشرده تر بودند ، کم کم به جزو لاینفک اتوموبیل ها تبدیل شدند و همه خودروها به رادیو پخش مجهز شدند. البته بلندگوهای این دستگاهها داخلی نبودند و معمولا در پشت صندلی عقب خودرو تعبیه می شدند.

در دهه های 1990 و 2000 و با به بازار آمدن دیسک های فشرده CD ، تولیدکنندگان تصمیم گرفتند دستگاههای ضبط پخش نوار کاست را به دستگاه پخش کننده سی دی نیز مجهز کنند. در ابتدا ضبط صوت های دوکاسته ، مجهز به پخش کننده های تک دیسکه ی سی دی شدند. سپس تعداد سی دی ها زیاد شد و دستگاه تعویض کننده سی دی CD Changer اضافه شد که میتوانست 3 ، 5 و یا حتی هفت دیسک را در خود جای دهد و با تمام شدن یک دیسک ، به طور اتوماتیک دیسک بعدی را در جای قبلی قرار دهد. تعداد بلندگوها نیز از دو عدد به 3 ، 5 و 7 عدد رسید ،  بلندگوها اکسترنال شدند و سیستم صوتی دالبی به دستگاههای ضبط و پخش اضافه شد. بعد از مدتی این دستگاهها قابلیت پخش سی دی های تصویری و سی دی های صوتی فشرده MP3 را نیز پیدا کردند و سرانجام با آمدن دی وی دی به بازار ، پخش کننده ی دی وی دی هم به این دستگاهها اضافه شد.

واکمن:

 در سال 1979 انقلاب دیگری در عرصه نوار کاست رخ داد و آن هم ورود واکمن های سونی به بازار بود. واکمن اولین سیستم قابل حمل پخش کننده نوار کاست بود که تشکیل میشد از یک پلیر کوچک که تنها کمی بزرگتر از نوار کاست بود و انرژی آن توسط دو عدد باطری قلمی تامین میشد و هدفون همراه آن که به افراد اجازه میداد حتی موقع پیاده روی نیز موسیقی گوش کنند. شاید شنیدن این موضوع برای جوانان امروزی تعجب آور باشد اما واکمن در زمان خود تحولی عظیم در صنعت لوازم الکترونیک به شمار می آمد.

هد کلینر:

معمولا هد دستگاه پخش پس از مدتی استفاده از نوارهای مختلف و گوناگون کثیف میشد. برای تمیز کردن هد از هدکلینر استفاده می کردیم. هد کلینر کاملا شبیه یک نوار کاست بود با این فرق که به جای نوار مغناطیسی ، نواری از جنس پنبه در آن قرار داشت و با قرار دادن نوار داخل دستگاه و زدن دکمه پلی ، هد دستگاه را تمیز میکرد. در بیشتر مواقع ، همراه با هدکلینر ، محلول پاک کننده الکلی یا استونی نیز وجود داشت که هد را کاملا تمیز میکرد. ( البته بنده هیچوقت از هدکلینر استفاده نمی کردم چون معتقد بودم روی هد خش می اندازد و به جای آن از پنبه یا گوش پاک کن آغشته به الکل برای تمیز کردن هد استفاده می کردم.)

مشکلات نوار کاست:

یکی از مهم ترین مشکلات و ایرادهای نوار کاست ، پیچیده شدن دور غلطک دستگاه ضبط و پخش و خش افتادن روی نوار مغناطیسی است که سبب می شود کل صدایی که روی آن قسمت از نوار ضبط شده است خراب شود. یادم نمی رود نوار اریژینال آلبوم ندیم داریوش را به همین ترتیب نابود کرد و نگارنده تا چند روز دچار دپرشن شدید شد! گویا ضبط صوت من یک سنسور داشت که به نوارهای مورد علاقه من حساس بود و دقیقا روی آنها واکنش نشان میداد و آنها را "می پیچاند". هیچ راهی هم برای ترمیم ان نوارها وجود نداشت.

یکی دیگر از مشکلات ، قرار گرفتن در نزدیکی آهنربا بود که سبب خراب شدن نوار مغناطیسی میشد. گاهی اوقات هم که خودمان اشتباها دکمه پاک کردن را میزدیم و کل نوار را به دیار عدم می فرستادیم. یکی از وسایلی که بسیار از آن استفاده می کردیم آچار پیش گوشتی برای تنظیم هد ضبط صوت بود. کلا هیچکدام از ضبط صوت های من درپوش نداشتند تا بتوان مستقیم به پیچ تنظیم کننده هد دسترسی داشت و برای هر نوار تنظیمات خاص آن را اعمال کرد که بهترین کیفیت صدایی را به ما بدهد. 


پایان نوار کاست و آغاز دیسک فشرده:

 در دهه 90 میلادی  ورود دیسک های فشرده (CD) به بازار به منزله اتمام حیات نوار کاست بود. کیفیت بالاتر صدا و ارزانتر بودن تولید سی دی موجب شد که کم کم جانشین نوار کاست در بازار شود. هرچند که هنوز هم تولید آن ادامه دارد اما فروش آن به مقدار زیادی نسبت به سالهای قبل کاهش یافته است.

.

.

(۱۳۹۴/۶/۶ عصر ۰۳:۰۷)هایدی نوشته شده:  

تعدادی از داستان هایی که در دهه های 50 و 60 و 70 در نوارهای کاست موجود بود تقدیم به همه دوستان عزیز.

البته قبلا جناب اسکورپان شیردل گرامی مطلب کاملی در این مورد نوشتند.                   

http://cafeclassic4.ir/thread-262-page-4.html

فقط چند نکته به توضیحات ایشان اضافه می کنم :

1 . بعد از متوقف شدن فعالیت شرکت چهل و هشت داستان مرحوم مرتضی احمدی شرکت همهمه را تاسیس کردند.

2 . بانو نادره سالارپور و جناب حمید منوچهری هم شرکت زنگ تفریح را راه اندازی کردند.

دوستان عزیز به دلیل این که صدای تمام گویندگان را در داستان ها نمی شناختم از هیچ گوینده ای نام نبردم اما صدای منوچهر نوذری،مرتضی احمدی،کنعان کیانی،عزت الله مقبلی،ناصر طهماسب،تورج نصر،فریدون اسماعیلی،منوچهر آذری،بیوک میرزایی،صادق ماهرو،ژاله کاظمی،نیکو خردمند،آذر دانشی،ناهید امیریان،شیوا گورانی،مریم شیرزاد،نادره سالارپور،نوشابه امیری،مینو غزنوی،پری هاشمی،شهلا ناظریان،مژگان عظیمی در داستان ها شنیده می شود.

* فایل های زورو قبلا در تاپیک افسانه زورو توسط دوستان گرانقدر گذاشته شده و به دلیل تکمیل شدن داستان ها، مجددا در این پست گذاشته شد.

* متاسفانه از امروز دیگر شاهد حضور جناب Kurt Steiner در کافه کلاسیک نخواهیم بود، با آرزوی بهترین ها برای ایشان، این پست به ایشان تقدیم می شود.
 

احمد شاملو


. خروس زری پیرهن پری ( بخش اول / بخش دوم )

. شازده کوچولو ( بخش اول / بخش دوم )


آواز جنوب ( مجموعه قصه های قاصدک )

.
پینوکیو آدمک چوبی ( بخش اول / بخش دوم )

. حسن کچل ( بخش اول / بخش دوم )

. خرگوش و ستاره ها ( بخش اول / بخش دوم )

. شش جوجه کلاغ و یک روباه ( بخش اول / بخش دوم )
...

.

.

(۱۳۹۴/۱/۱۶ عصر ۰۳:۳۸)هایدی نوشته شده:  

کارتون موزی و مازی ( Bananas in Pyjamas )

بین سال های 1992 تا 2001 در کشور استرالیا ساخته شده است .

داستان دو تا موز که در خانه ای کنار ساحل زندگی می کنند و در همسایگی آنها سه تا خرس با نام های میکی ، لی لا ، امی و یک موش صحرایی زندگی می کنند .

دهه 70 خورشیدی از تلویزیون ایران پخش شد .

.

                                                                                                                                                                                                

.

(۱۳۹۴/۱/۱۱ عصر ۰۱:۰۸)هایدی نوشته شده:  

سلام به همه دوستان عزیز

....

کارتون هایدی در سال 1974 توسط Nippon Animation و Zuyio Eizo ژاپن ساخته شد .

خانم مژگان عظیمی هم هر چه تمام تر به جای هایدی صحبت کردند .

دنیای هایدی ، پدر بزرگ ، پیتر ، خال خالی ، برفی ، جوجو و بعدها کلارا در کوهای آلپ بی نظیر تصویر شده است .
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

.
.

تقدیم به دوستمون " اسکورپان شیردل "  که مثل آواتر زیبایش همیشه برای اعضای کافه برادری مهربان و ناظری شکیبا و با اخلاق بود و همچنین تقدیم به خانم " هایدی " که نوشته هایشان همانند آواتارشان ساده و زیبا بودند .

.

.

موسیقی انیمیشن : انیمیشن های سه گانه بیل ؛ بیل سرسخت و کمند محکم و شگفت انگیز

.

http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-23999.html#pid23999

.

.


.

.


.




.




 

kurt steiner

.




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۱۷ صبح ۰۹:۰۸

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

.

(۱۳۹۳/۱۰/۱۶ صبح ۰۵:۰۸)فرانکنشتاین نوشته شده:  

[تصویر: 1420582504_4631_dca8177cef.jpg]

.

.

تقدیم به دوستمون " فرانکشتاین "  هنرمند و طراح پوسترهای فیلم در کافه کلاسیک با قلبی آکنده از مهربانی و سخاوت... خاطرم هست، وقتی پوستر این فیلم رو در تاپیکشون ارسال کردند با نام " عقاب فرود آمده است " که ترجمه دقیق از رمان جک هیگنس میباشد؛ از آنجا که پخش تلوزیونی در سالهای ابتدایی دهه شصت و هم در نوار بزرگ ویدئوی فیلم رو دیده بودم، براشون عنوان کردم؛ بر خلاف ترجمه و عنوان رمان که در واقع بر اساس نام رمز عملیات بوده است؛ در ایران نام فیلم گویا بر گرفته و اشاره از فرود چتربازان آلمانی دارد و با نام " عقابها فرود می آیند " عرضه شده و چون نام ها هم بعد سالیان دراز جنبه نوستالژیک پیدا کردند؛ ایشون با لطفشون پوستر رو تصحیح نمودند . به هر ترتیب ان شاا.. هرجا هستند، سلامت و موفق باشند ..

.

.

 

.

موسیقی و لریک انیمیشن :


.

.

" تی تایم و کلودیا " یک مجموعه کارتونی خاطره انگیز برای خردسالان ساخت بریتانیاست که در دهه هفتاد از برنامه کودکان سیما پخش گردید .

.

.


با نام اصلی Teetime & Claudia   محصول انگلستان در سال 1983

.

.

داستان آن درباره شرح ماجراهای روزمره و طنز سگی دوست داشتنی اما کُند بنام " تی تایم " و گربه ای با هوش بنام " کلودیا " همراه با برخی حیوانات خانگی است که در خانه ییلاقی صاحب خانه شان زندگی و در رقابت برای جلب توجه او هستند . گوینده کاراکتر کلودیا خانم  ژیلا اشکان   _ صدای بزرگسالی هاتسوکو دخترخوانده اوشین در مجموعه سالهای دور از خانه _ و صداپیشه کاراکتر  " تی تایم بگمانم " مرحوم بیژن علیمحمدی بودند .

.

.

.


.



 

kurt steiner

.

 




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۱۸ عصر ۱۲:۳۷

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

.

(۱۳۹۴/۱۲/۲ عصر ۱۱:۴۷)آمادئوس نوشته شده:  

امروز به یاد یکی از نمایشنامه های هنریک ایبسن، نمایشنامه نویس بزرگ نروژی و پدر تئاتر مدرن، با عنوان دشمن مردم (یا: دشمن ملت) افتادم. ایبسن زمانی شروع به نوشتن نمایشنامه هایش کرد که نروژ هنوز استقلال خود را به دست نیاورده بود و تحت سلطۀ سوئد قرار داشت. زبان نروژی جز تعدادی متون کهن، ادبیات چندانی عرضه نکرده بود و حرفی برای گفتن نداشت. ایبسن بود که با نمایشنامه هایش به این زبان اهمیت داد. چنان اهمیتی که جیمز جویس صرفاً به دلیل علاقه اش به آثار ایبسن شروع کرد به یادگرفتنِ زبان نروژی و جرج برنارد شای ایرلندی نیز از اولین مریدان ایبسن در بریتانیا بود که به معرفی آثار وی پرداخت. شا حتی کتابی نوشت با عنوان جوهرۀ ایبسنیسم The quintessence of Ibsenism که به عقیدۀ تئاترشناسان امروزی، تا مدتها عامل گمراهی خوانندگان و عدم درک صحیح ایبسن بود.

ایبسن پس از نوشتنِ نمایشنامه هایی با موضوع داستانهای قدیمی نروژی، در دورۀ دومِ نویسندگی خود که اغلبِ آن در ایتالیا سپری شد، نمایشنامه های فراموش نشدنی و بزرگی خلق کرد. نمایشنامه هایی مانند دشمن مردم، هدا گابلر، مرغابی وحشی، روسمرسهولم، جان گابریل بورکمن، اشباح، ستون های جامعه و...

دشمن مردم ماجرای پزشکی است در شهری با چشمه های آب معدنی آلوده که برای سلامت گردشگران مضر است. پزشک به این موضوع پی میبرد و آن را با مسئولان و شهردار که از قضا برادرش است، در میان میگذارد. اما از آنجایی که این چشمه ها منبع اصلی درآمد شهر است کسی به حرفش توجهی نمی کند و  مردم حتی در برابر اصرار و ابرام او، عناد و دشمنی پیشه می کنند، خانه اش را سنگباران و خودش و خانواده اش را طرد  میکنند.

...

.

(۱۳۹۵/۱/۲ صبح ۱۲:۲۴)آمادئوس نوشته شده:  

یکی از استادان دانشگاه که در سوربن ادبیات خوانده بود می گفت که استادش، جلسۀ اول به شاگردان گفته است هر کسی ایلیاد و اودیسه و انجیل را نخوانده است برود آنها را بخواند و بعد سر کلاس حاضر شود.

این سه کتاب آنقدر مهمند که اگر کسی آنها را نخوانده باشد بی شک اغلب آثار ادبی غرب را به خوبی درک نخواهد. و مترجمی که وظیفه دارد اثری غربی را به فارسی برگرداند، نیازمند است با این آثار آشنا باشد.

در فیلم سه پدرخوانده با بازی جان وِین، مرد جوانی که زخمی است  در حالی که بچه ای را در آغوش گرفته است به جان وین میگوید:

سه دانشمند برای دیدن طفل به شرق رفتند؛ سه دانشمند. من یکی از اونهام.

There was three wise men come from the East, wasn't there?

Three wise men, I'm one of them.

و چند ثانیه بعد جان وین می گوید: پیت، راه نیو جروزالم از کدوم طرفه؟

Alright Pete, which way's Jerusalem?

*********************************************************

اگر کسی به دوبله دقت کند متوجه می شود که حرفهای آنها بی ربط است. در دیالوگهای مرد جوان منظور از « سه دانشمند» ( سه مرد خردمند/عاقل/فرزانه) همان سه مُغی است که به دیدن مسیح نوزاد رفتند ( در ضمن آن سه نفر از شرق آمدند). و در دیالوگ جان وین جروزالم همان اورشلیم است.

 ...

.

تقدیم به دوست خوبمون " آمادئوس " مترجمی قابل با احاطه بر ادبیات فارسی  ....

 

.

 انیمیشن کوتوله کثیف 


.

.

با نام اصلی El Enanito Sucio  محصول کوبا در سال 1975

.

.

" کوتوله کثیف " یک انیمیشن کوتاه از هنرمند کوبایی " Juan Padrón " است که از آثار پخش شده او در کشورمان " الپیدیو والدس " میباشد .

.


.

کودکان در زمین کمپ گرد هم نشسته اند و در حال گوش دادن به قصه ای هستند که یکی از دانش آموزان در حال نقل کردن است ..  قصه " وروجک کثیف "

.

.

او یک " وروجک " است که وقتی وارد باغ میشود؛ همه چیزهای اطراف را با گل و لای کثیف میکند . مانند گلها و درختان، سگ، دختربچه و عروسکها ... تا زمانیکه سر انجام بعد از تعقیب و گریز گرفتار شده و با آب شسته و تمیز میگردد ...

.


.


وقتی ظاهر جدیدش را میبیند؛ تصمیم میگیرد در باغ مانده و از گلها و درختان مراقبت کند و همه جا را با رنگهای زیبا نقاشی کند .

.

.

و این یک داستان خوب برای ترغیب بچه ها برای نظافت است .

.

.

.

.


.

.

.


 

kurt steiner

.

 




RE: یادداشتهای کوتاه - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۹/۳/۱۸ عصر ۱۰:۳۰

(۱۳۹۹/۳/۱۸ عصر ۱۲:۳۷)Kurt Steiner نوشته شده:  

...." کوتوله کثیف " یک انیمیشن کوتاه از هنرمند کوبایی " Juan Padrón " است که از آثار پخش شده او در کشورمان " الپیدیو والدس " میباشد ... .

دست‌مریزاد "کورت اشتاینر" گرامی؛ عالی بود! از این کارتون، خاطره داشتم! با توضیحات شما، نام "خوان پادرن" را در کتاب "یکصدسال سینمای انیمیشن" بازیافتم. برایم جالب بود که کارتون سینمایی "الپیدیو والدس" (از نوستالژی‌های کودکی-ام) هم از ساخته‌های همین آفریننده‌ی "کوتوله کثیف" بوده است! توضیحاتی درباره‌ی این هنرمند و آثارش در کتاب بود که عکس گرفتم و به پیوست تقدیم می‌دارم:


{#smilies.lightbulb}

این تصاویر و فیلم‌ها را هم از "خوان پادرُن" مرحوم (همین امسال فوت شده)
و البته "الپیدیو والدِس" در اینستاگرام یافتم




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۱۸ عصر ۱۱:۳۴

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

(۱۳۹۴/۴/۲۵ صبح ۰۳:۰۶)Memento نوشته شده:  

چند وقتی است اثری از شرلوک عزیز در کافه نیست.

احتمالا درگیر حل مسئله جنایی هستند و خودشون رو تو ی اطاق حبس کردند.

اگر کسی می دونه سر آرتور کجاست بش بگه چند تا اپیزود جدید براش بنویسند.

بدون حضور ایشون محله چینی ها بسیار سوت و کور است.

بارها پست های ایشان در تاپیک پیکارجوی "درخواست راهنمايي در مورد نام فيلم" برای بنده راهگشا بوده است.

 ...

.

.

تقدیم به دوستمون  " شرلوک "  :

مدتهاست که هربار از خیابان بیکر عبور میکنم؛ از دور چراغهای اتاق شرلوک رو خاموش میبینم . با خودم میگم؛ شاید شرلوک الان سوار بر ترن همراه با دکتر واتسون به سفر رفته و مشغول حل یک معماست . به هر حال من که هرچی دست نوشته های دکتر واتسون رو خوندم؛ آخر نفهمیدم شرلوک چطور عنوان فیلمها رو پیدا میکرد و برام حل معمای فیلمها از شرلوک جالب و شگفت انگیز بود . ان شاا.. هرجا هستند شاد و سلامت باشند و بدونند دوستانشون درکافه به یادشون هستند .

.

.

.

.

.

سریال تلوزیونی " قاصدک "

.

.


با نام اصلی Löwenzahn  محصول آلمان در سال 1981

.

.

" قاصدک "  یک سریال تلوزیونی آموزشی آمیخته یا طنز و انیمیشن برای کودکان است که در دهه هقتاد از برنامه کودک سیما پخش گردید . شخصیت اصلی فیلم " پیتر لوستیگ " است که برای مدت طولانی اجرای اپیزودهای این برنامه را بر عهده داشت .

.

.

او در اتومبیل خود که اکنون آنرا به کاروان تبدیل نموده است؛ زندگی می کند و از آنجا به سفرهای اکتشافی و گاه خیالی می رود و به تماشاگران کودک خود ارتباط بین طبیعت، محیط و فناوری را توضیح می دهد .

.

.

هر قسمت 30 دقیقه ای از این مجموعه به یک یا چند موضوع جداگانه اختصاص داده شده است و چگونگی عملکرد امور روزمره تا سیستم های پیچیده را شرح میدهد و طیف گسترده ای از موضوعات از فن آوری و صنعت گرفته تا خدماتی مانند پست را شامل میشود .

.

.

.
این سریال نه تنها کودکان در هر سنی را به خود جلب کرده است، بلکه با وفادار ماندن به قالب؛ مخاطبان بزرگسال نیز که خود زمانی در کودکی این برنامه را دیده اند؛ همراه فرزندان خود، آنرا تماشا مینمایند ...

.

.

.

.

 

.

.



.

.

 

kurt steiner

.




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۲۰ عصر ۰۸:۰۶

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

..

(۱۳۹۳/۱۰/۱۲ صبح ۱۰:۰۴)ترینیتی نوشته شده:  

حقیقتش من همیشه کارتون (کارتون اصیل و دستی نه ازین کامپیوتریای زیراکسی بی بته!) رو به نمایشای عروسکی و خمیری و لاستیکی و چوبی و سه بعدی و اینها ترجیح دادم، اما همونطور که تو هر قانونی تبصره ای هست، تو هر اصلی هم استثنائاتی وجود داره. مثلا سریال عروسکی «افسانه ی سه برادر» یا انیمیشن استاب موشنی «پر قو» (که درستش «پرهای درنا» ست) جزو بهترین و جذاب ترین و خواستنی ترین برنامه های بچگی من بوده و هست و حتی اگه قرار به انتخاب باشه شاید بتونم اینا رو یه رج بالاتر از کارتونای خدایی مثل سیندرلا، رابین هود ، سندباد و تن تن قرار بدم.

حالا که خوب فکرشو میکنم میبینم چیزی که باعث میشد ما یه کارتون یا انیمیشن عروسکی یا کلا هر برنامه ای رو بیشتر دوست داشته باشیم- سوای جلوه های بصری و دوبله های قوی و خاطره و این حرفها- وجود یک داستان درست و حسابی و جذاب پشت اونها بوده. داستانهایی که باعث میشد  تخیل ما بچه ها بکار بیفته و خودمون رو درگیر ماجرا کنیم و با شخصیتهاش همذات پنداری.

حقیقتش هیچ زمانی از تولیدات وطنی مملکت گل و بلبل در زمینه ی کارتون چیز دندون گیری عاید بچه ها نشده و تقریبا همه ی نسل های قدیم و جدید این بخش از حافظه رو دربست به تولیدات فرنگی واگذار کرده اند. البته کاملا حق دارند، چون کارتونهای ایرانی یا به قصد فرو کردن پیام اخلاقی- اجتماعی - مذهبی- سیاسی به کله ی بچه ها درست میشدند یا نشون دادن فرهنگ غنی و اصیل ایرانی به مدد مینیاتور و قالی و تخت جمشید و این قبیل چیزها ... که اصلا واسه ذهنای حساس بچه ها که در درجه اول دنبال لذت بردن و به عالم رویا رفتن از دریچه ی تخیل هست، قابل هضم نبوده و نیست و نخواهد بود. تازه اگرهم گهگاه یه داستان یا سوژه ی خوب رو به دست میگرفتند ، اینقدر بدفرم و بی کیفیت درستش میکردند که بچه ناخودآگاه رم میکرد!! :ccco

اما توی زمینه ی کارای عروسکی اوضاع یه نمه بهتر بود و با مدد از آدمهای باتجربه و هنرمندی که توی این زمینه سالها فعالیت داشتند و استفاده از صداگذاری مناسب و داستانهای جذاب و دوست داشتنی یه سری کارهای خوب و به یادموندنی درست شد که برامون خاطره شدند.

.

(۱۳۹۳/۱۰/۱۸ عصر ۰۴:۱۵)ترینیتی نوشته شده:  

با تشکر از برادر ريزعلي فداکار بابت يادآوري کارتون قشنگ بوژان و آهنگ تيتراژ قشنگترش.:heart:

(من هر وقت بوژان رو ميبينم ياد عيد و بوی رنگ ميافتم! آخه ما هر سال عيد خونه مون رو رنگ ميکرديم و تا يه ماه بعدش هم بابام با يه سطل رنگ توي خونه ميچرخيد و لکه گيري ميکرد و پدرِ صاحاب ما رو با بوي تینر و رنگ درمياورد!! :cccoاون موقعها من و خواهرمم به بابام ميگفتيم بوژان :D)

 در مورد آهنگ اون گوزن طلاييه هم عارضم تا اونجا که يادمه آهنگ نداشت و مثل کارتون «زمزمه ي گلاکن» غلامعلي افشاريه راوي بود. (موضوع اينه که اسمش يادم نمياد چه برسه به رسمش!shakkk!)

در ادامه واسه اینکه پستم از حالت اسپم بیرون بیاد و تخمی مرغ زن نشم چندتا تصویر خیلی نوستالژیک از  یکی دیگه همولایتی های بوژان اینجا میذارم. مطمئنا یهو بیست سالی برمیگردین عقب!:rolleyes:

(بقول رشتیا : خودشون به این گیدن Mirr Murr، شما چی گیدین؟!

[تصویر: 1420720670_6027_f4a11af5ad.jpg]

...

.

.

(۱۳۹۴/۷/۲۱ عصر ۱۰:۲۵)ترینیتی نوشته شده:  

ما هرچی صبر کردیم برادر بازی خور و ایضا آدمخورمون:cheshmak: در ادامه ی پستای گیمی نوستالژیک اشاره ای به بازی  خاطره انگیز و استثنایی lost vikings بکنن، نکردن که نکردن و بنده رو با تمام شلی و بیحالی مجبور به ادای دینی (هرچند آبکی) به این بازی محبوب و قدیمی نمودند.

خداوکیلی این بازی یکی از خداترین و کاردرست ترین بازیای دوره ی مرحوم داس (ره) در سبک فکری بود.( تو پرانتز عرض کنم من همیشه اینجور بازیا رو به بازیهای شوتر و جنگی که همش باید سگدو میزدی و مثل خر آدم میکشتی، ترجیح میدادم)

قصه بازی هم از اونجا شروع میشد که یه شب سفینه ای میاد بالای سر یه دهکده ی وایکینگی و این سه تا بنده خدا از توی رختخواب میکشه بیرون و با خودش میبره و هدف بازی حول برگشت این حضرات به خونه و پیش اهل و عیال و دهکده مربوطه چرخ میزنه.

.

(۱۳۹۴/۶/۱۸ عصر ۰۵:۰۸)ترینیتی نوشته شده:  

پست های آلبرت کمپیون، باعث شد بنده هم برگردم به خرداد 68 و بازی کردن با روپولی کاملا ایرانی- اسلامی- ملی- تهرونی!

حقیقت نمی دونم ما درست بازی نمیکردیم یا بازیش اینقدر چرند بود؟!:huh: هی کارخونه بخر و بچین و نمی دونم برو خیابان جمهوری بساط بزن و توی حافظ لبو بفروش و ازین مسائل:ccco

از اون طرف مجبوووووووووور بودیم بازی کنیم!! tajob2چون همون سال امام فوت کرده بود و امتحانات و درس و مدرسه و کلا زار و زندگی تعطیل بود. همه جا سیاهپوش و رادیو تلویزیون هم که بیست چهار ساعته یا قرآن پخش میکرد یا آهنگ :

که غم زد آتشم در خرمن ای اشک ... دریغا ای دریغا ای دریغا /خدایی سایه ای رفت از سَرِ ما دریغا ای دریغا ای دریغا ... توی این مایه ها رو میخوند.cryyy!

کامپوتر که هیچ، ویدئو هم نداشتیم، ماهواره هم که نبود (پس ما چیکار میکردیم اون وقتا؟!:huh:) جرات روشن کردن ضبط صوت هم که نداشتیم و خلاصه همچی دچار یاس فلسفی- اجتماعی- مذهبی - تاریخی شده بودیم که بناچار به بازی روپولی روی آوردیم! اونم چه بازی کردنی!!

یه ده دیقه یه ربع که بازی میکردیم کلافه میشدیم و دهن دره و کش واکش شروع میشد و مثل اسب وامونده معطل یه هُش بودیم که بازی رو بهم بزنیم و به بهانه تقلب طرف مقابل ،کارخونه ها رو بکوبیم مغز هم و بانک رو غارت کنیم! ( خدا رحم کرد آتیشش نمیزدیم:D)

خلاصه این که خاطره این بازی برخلاف عموپولدار :heart: برای من یکی خیلی خوشایند نبود و ما هم بعد از اون دوره دیگه سراغش نرفتیم و نمیدونم کی،کجا و چطور به فنای عظمی رفت... narahat

.

.

(۱۳۹۴/۷/۲۱ عصر ۱۰:۲۵)ترینیتی نوشته شده:  

آی بدم میاد واسه شروع یه تاپیک صغری کبری بهم ببافی و به اصطلاح مقدمه بری...:cccoولی گویا چاره نیست. میفرماید: خودم کردم که لعنت بر پیشنهادم باد!!

....

بعله خدمت عزیزان عارضم از زمونی که پای حقیر توی این کافه باز شد و چشممون به جمال حضرات عالی روشن، حس میکردم فضای اینجا یه مقدار خشک و رسمی تر از حد معمول در سایر فارومها و انجمن های دیگه ست. (حقیقتش تا چند وقت پیش وقتی محتویات جعبه پیام رو میخوندم ناخودآگاه یاد خیابونای اروپای قرن نوزدهم میفتادم که آقایون با کلاه سیلندری و فراک و سیبیل نوک تیز سربالا در کنار خانومای ملبوس به لباس سفید و چتر کوچیک و دستکش قدم میزنن و وقتی به هم میرسن دستی به کلاه میبرن و خیلی جنتلمنانه سری تکون میدن و رد میشنtajob2)

 البت که این تیریپ واسه خیلی از ملت که از توی سایتا و فاروم ها و پیج های فیس بوکی و تلگرامی اینجا می میان و سلام و علیک و احوالپرسی شون یه چیزی تو مایه های لرزش جمیع اهل قبور همدیگه داشته ، هم جای تعجب داره و هم جای اندکی گُرخش!!tajob

حالا ما گفتیم چیکار کنیم که هم یه نمه فضای سرد و رسمی اینجا تلطیف بشه و در کنار موضوعات سنگین و فنی و مباحث سینمایی زنگ تفریحی داشته باشه و در عین حال کلاسیک بودن جو کافه رو حفظ کنه و به اصطلاح وایبریش نکنه. هااااا

.

....

.

.

(۱۳۹۳/۳/۲۱ عصر ۰۵:۳۹)دهقان فداکار نوشته شده:  

به به چه عجب چشم ما به جمال صاحب خونه روشن شدپس ریس گزینش خود  خودتی  اقا ما نام کاربری و امضا وبقیه کارا رو انجام دادیم  شرح حال وتخصص که چیز قابل عرضی نیس بابا مورچه خودش چیه که کله پاچش چی باشه من به دنبال موسیقی واین قرتی بازیا وارد این سایت نشدم من دنبال شکافتن هسته اتم وانبساط زمان در فضا بودم که سراز اینجادر اوردم حالا   یه روزی روزگاری یه پسری بود که ...... اقا ما رو چه به داستان نوشتن اگه مشکلی هست حلش $می کنم شما فقط شماره حسابتو بده ردیفه  فقط منو تایید کن من کاندیدای اصلحی هستم  بابا ای حراست ای گزینش ای اهنربا ای سروان ای سرهنگ  ای ژنرال  ای سپه سالار ما را تایید کن که بی تایید تو هیچم اقا اینا نه تملقه نه چاپلوسیه نه اغراقه نه مسخره بازیه اینا همش واقعیته محضه اینا همش شیرینیه باقلواس  عسله که اگر حضرت عالی قدر عالی جنابه عالی جاه همایونی خوندن مسه قند تو دلش اب شه شاید خدارو چه دیدی دس ماروگرفت مام گرهبانی چیزی شدیم

.

.

(۱۳۸۹/۱۱/۴ عصر ۰۴:۵۰)دزیره نوشته شده:  

 

تا پشیمان نشده اند ،بریم یارانه های نقدی مون از بانک بگیریم!

.

.

(۱۳۹۱/۱۰/۳ عصر ۰۳:۳۹)رزا نوشته شده:  

یک و یک و یک...دو و دو و دو....سه و سه و سه...چهار و چهار و چهار...پنج و پنج و پنج........مسابقه محله!!!

آفرین...شما برنده یک دستگاه تخم مرغ آبپزکن از مرغداریهای هالیوودی شدین. مبارکتون باشه.

.


چند پست با نمایه طنز از دوستانمون در کافه بودند  / تقدیم یه "  ترینیتی " ،  " رزا  " ،  "  دزیره " ،  " دهفان فداکار "

.

.

.

هاردی : فردا دم آفتاب اعداممون میکنن

لورل : کاش فردا هوا ابری باشه ...

.

.

.

.

.

[   از زمانیکه اولین بار در سالهای انتهایی دهه شصت و اوایل دهه هفتاد برخی از قسمتهای این مجموعه مشخصاً اپیزود 4 بصورت فیلم سینمایی مستقل برای سینما و تلوزیون دوبله و پخش گردید؛ زمانی طولانی میگذرد . اما هنوز طنین صدای سینمایی سکانس های این انیمیشن جاییکه سئومیِ شجاع بعد از نحات از بند، با خشم زنجیر ها را پاره میکند؛ در گوش ها مانده است و جز خاطرات کودکی و نوجوانی محسوب میشود . در این انیمیشن سکانسهای اغراق آمیز که برای مخاطبین با نوعی طنز امیخته است؛ بسیار زیبا و حماسی طراحی شده و موسیقی، داستان و ژانر تاریخی جنگی آن کودکان و نوجوانان را جذب خود میکند .  ]

.

.

.

 

 انیمیشن دلاور جوان    - ژنرال جوان -

.

.


با نام اصلی   소년장수          انگلیسی :  Boy General     محصول کره شمالی در سال 1982

.

.

.

.

" دلاور جوان " یکی از محبوبترین سریالهای انیمشین در ژانر تاریخی جنگی کره است که اولین بار در سال 1982 توسط استدیو  انیمیشن Scientific Educational Korea "  sek " بر اساس وقایع تاریخ  گوگوریو ساخته گردید . داستان درباره جنگجو و سلحشور جوانی بنام " سئومی  " است که با نیروی شجاعتش بر دشمان خود غلبه میکند . در کشورمان برخی از اپیزودهای این سریال از جمله اپیزود 4 در سینما و همچنین بصورت فیلم سینمایی کارتونیِ مستقل، دوبله و در سیما نمایش داده شده است . بر طبق یک روال معمول در هر یک از قستمها شروع فیلم با نمایش بخشی از سکانسهای مهم آغاز میشود و در ادامه مخاطبین عنوان و تیتراژ آغاز فیلم را مشاهده می نمایند .

.

اپیزود 1

.

داستان از جایی آعاز میشود که سئومی جوان، دل آزرده از ظلم و بی عدالتی و در فقدان پدر مشغول هیزم شکنی و جمع آوری میوه است در حالیکه خبر مرگ پدر برای مادرش آورده شده . او در حالیکه به درخت بسته شده است؛ خاطرات کودکی اش را بیاد میاورد . زمانیکه که همراه با پدر سوار بر اسبی تیز تک دشتها را به تاخت طی میکردند . سئومی پدر را در خواب ملاقات میکند و مادر شمشیر و اسب افسانه ای پدر را به او میدهد و در اینجاست که پسر جوان تمرینات رزمی اش را با کمک اسب قوف العاده اش آغاز میکند ...

.

.

.

این سریال اثری آمیخته با فانتزی و حماسه و طنز و همراه با سکانس های اکشن است . هنگامی که پادشاهی باستانی گوگوریو که در قرن اول قبل از میلاد تا قرن هفتم میلادی بر اکثر شبه جزیره کره و بخش هایی از چین حکومت می کرد و با مهاجمان ژاپنی و چینی  _ در این داستان  (هوبی و داچوژانگ)  - می جنگید .

.

.


.

.

فیلم حول قهرمان جوان می چرخد که با شمشیر پدر کشته شده اش تلاش حماسی خود را برای دفاع از سرزمین آغاز می کند . داستان شامل سه بخش است که اولین بخش مربوط به سالهای نوجوانی سئومی میباشد .

.

.

اپیزود 4

.

.

او بر مهاجمان چیره شده و بعد از شکست " هوبی "  بهمراه  افرادش به خانه با میگردد. در حالیکه " هوبی " پس از سقوط زنده مانده است و عده ای او را نجات داده اند  ...

.


.

.

.

.

.


.

.

.


.

.


.

.

.

.

پست آینده : افسانه دو دلاور

.

.

.

kurt steiner

.




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۲۱ صبح ۰۸:۲۷

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

(۱۳۹۳/۱۱/۱۷ عصر ۰۷:۴۹)سارا نوشته شده:  

با درود فراوان

بعنوان یکی از اهالی کافه که بسیار به هنر سینما علاقمند هستم بالشخصه علاقه بسیاری به ژانر جنگی و جریانهایی که بواسطه جنگهای جهانی در سینما رخ داده دارم...و جای چنین موضوعی رو در کافه خالی دیدم ان شاء الله دوستان هم همکاری کنند تا بتوانیم به این موضوع و فیلمهای ارزشمندی که در این ژانر ساخته شده بپردازیم.

اول مطلب ذکر این نکته ضروری هست که ژانر جنگی به فیلمهایی تعلق میگیرد که روایتی از خود جنگ و عملیاتی که در خلال جنگ صورت گرفته و ماموریتهای جنگی  و همچنین فیلمهایی که تصویرگر اردوگاههای نظامی و اسرا و مصائب و رنجهای انان بوده و روایت مقاومت مردم در برابر اشغالگران و تبعاتی که جنگها برای مردم درگیر جنگ داشته میپردازد...

جنگها همیشه یکی از بزرگترین معضلات بشر بوده و هست...هرگوشه ای از دنیا قدرتی در صدد سلطه گری بوده عده ای همیشه به قربانگاه کشیده شده اند. زندگی هایی که ساده از دست رفتند..کودکانی که اینده ساز سرزمین خویش بودند به بار ننشسته کشته شدند و شاید چه دانشمندان و مخترعانی از میان این قربانیان بوجود نیامده از بین رفتند.. در هر برهه تاریخی بشر با این معضل دسته پنجه نرم کرده و همیشه جنگ دستمایه هنرهای مختلفی بوده. این بین سینما بیشتر از هر هنر دیگری در خدمت جنگ بوده است و به عنوان برترین تریبون برای بیان موضوعات و مفاهیم جنگی تبدیل شد  چه هنری باشکوهتر و جذابتر از سینما که بیانگر دلاوری ها و شجاعت های جنگاوران باشد و حس وطن دوستی مردم را تقویت کرده همراهی انان را با کشورشان بطلبد و خانواده هایی را که فرزندشان را به جبهه های جنگ فرستاده دلداری دهد.قهرمانهای بسیاری از دل این تبلیغات بیرون امدند.اما با پایان یافتن جنگ رویکرد سینما به همین منوال نماند.جنگها جز سیاهی و رنج میراثی نداشتند. قهرمان اصلی مردمی بودند که مقاومت کرده بودند. و اکنون دچار فلاکتهای به بار امده این جنگهای بیرحمانه بودند. حال رسالت سینما در جهت بیان زشتیهای جنگ بود.و روایت خانمان سوزی ها و کشتار بیگناهان و مظلومیتهای قربانیان بر پرده سینماها جلوه گر شد.براستی هیچ چیز زشتتر از جنگ نبود.سینمای ضد جنگ؛ تصویرگر همه جنایاتی بود که در خلال جنگ اتفاق افتاده.روایت صحنه های ملودرام از جنگ که گاه زشتی ها را بصورت کاملا عریان به تصویر میکشید

.

.

(۱۳۹۴/۱۱/۳۰ عصر ۰۲:۴۲)زاپاتا نوشته شده:  

عکسی دیدنی از دو اسطوره بی بدیل تاریخ دوبلاژ

زنده یاد استاد عطاالله کاملی و استاد خسروخسروشاهی

منبع : اینستاگرام

.

.

.

(۱۳۹۴/۱/۷ صبح ۱۱:۱۸)بانو نوشته شده:  

برای بهار...

که هم شادمانم و هم غمگین، که هم امیدوارم و هم ناامید! حکایتی شده روزها و سالها و تقویم اینروزهای من... دلم برای کافه و دوستان تنگ شده اما، ناباورانه باید به زمان ببازم تا شاید جبران مافات شود و این سرنزدن موقت به دنیای مجازی (که دوستش داشته و دارم) کمی باعث شود واقعی شوم و دستِ خالی و توان اندکِ خویش را در مقابله با آن -زمان!- بیشتر و عمیق تر حس کنم، درک کنم، بپذیرم که چیزی برای مقابله با گذرش در چنته ندارم....

سالی که گذشت، نتوانستم، نشد که بیایم و بمانم، دورادور میخواندم و می شنیدم که به خواست خدا هنوز دوستانی عزیز و دلسوز در کافه دارم که بی خبرم نمیگذارند و بیشتر از آن جویای احوالم می شوند. خوبم مهربانان، خوبم وصدالبته گرفتارِ عملی خودکرده که از قدیم گفته اند "خودکرده را، تدبیر نیست...!"

تنبلی کردم و امروز چوبش را به بهترین وجهی نوش جان می کنم! بگذریم....

چقدر خوشحالم وقتیکه طراوت کافه را می بینم، وقتی مطالب دوستان را صرفا حتی در حد تورق مشاهده می کنم، لذتبخش است.... چه خوب که بهارِ کافه، خزان ندارد.

دوستان عزیزم، با تاخیر (که یک هفته ای از ابتدای بهار می گذرد و من تازه می نویسم...) صمیمانه فرارسیدن نوروز و سال جدید را خدمت شما و خانواده های ارجمندتان تبریک عرض می کنم. امید که همیشه سلامت، شادمان، موفق  و خرسند باشید از گذران عمر و روزگار.

وقتی که برگردم شاید دیر شاید زود... شاید بهار باشد شاید نه رسیده باشیم به تابستان.... به حتم تمام تلاشم را می کنم تا قدردان محبت تک تکتان باشم که هربار سر زدم، جعبۀ پیامم از نوشته های زیبایتان لبریز بود و خجالتش مانده برایم که چگونه باید جبران کرد و آیا اصلا توان و مجال جبران دارم یا خواهم داشت...؟ نعمتیست داشتن دوستان خوب، امید که شایسته اش باشم....

با مهر و درود و بهترین آرزوها برای شما که بهترینید

در سال پیشِ روی

بانو

.

.

.

 تقدیم به دوستانمون " سارا " و  " زاپاتا "  و  " بانو "

.

.

.

.

.

انیمیشن های شِکلینِ

.

با نام اصلی   Cirkeline        محصول دانمارک در سال 1968           کارگردان : Hanne Hastrup        موسیقی : Hans-Henrik Le

.

شِکلینِ یک شخصیت کارتونی برای خردسالان است که اولین بار توسط هنرمند دانمارکی Hanne Hastrup در سال 1957 ایحاد گردید و با ساخت 18 انیمیشن کوتاه از این شخصیت نوسط همسر وی Jannik Hastrup در اواخر دهه شصت میلادی [ سالهای  1967-1970 ] به محبوبیت دست یافت .

.

.

.

.

.

او یک کوتوله با کارها، رفتار و گویش ساده و کودکانه است - گوینده : Nanette Hastrup ,Linda Ley - که با لباس قرمز خال خال و پاهای برهنه در این فیلمها حضور می یاید و پس از بیدار شدن از درون قوطی کبریت همراه دوستان خود داستانهایی زیبا و سرگرم کننده را برای خردسالان بوجود می آورد  .

.

.


تعدادی از آهنگ های فیلم که توسط  Hans-Henrik Le نوشته شده اند؛ تبدیل به ملودی های کلاسیک کودکان در اواخر دهه شصت گردید .

.

.

.

.


.

kurt steiner





RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۳/۲۱ صبح ۰۹:۲۰

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

.

.

(۱۳۹۴/۴/۱۱ عصر ۰۱:۴۲)ژیگا ورتوف نوشته شده:  

با یاد پیرمرد عزیز

در ایستگاه قطار ایستاده ام . نظاره گر . مسافری بی حوصله با چمدان هایی سنگین از خاطره ، سوار شده و قطار بوق زنان دور می شود . دیروز هم ، پریروز هم ، کسانی شهر را ترک کردند . آیا کسی می آید ، کسی خواهد آمد . کسانی . چندی پیش « پیرمرد » هم سوار شد و قطار بوق زنان دور شد و فقط عطرگل یاسی ماند که در ایستگاه پیچده شده بود آن هم بتدریج محو و محوتر شد.شکوفه های گیلاس ، یخ زده بر زمین ریختند.آهویی سرگردان از من نشانی صیاد را پرسید. روزی که خود در ایستگاه از قطار پیاده شدم.منتظر بودم روزی دیگر هم دراکولا به ایستگاه برسد و روز بعد و روز بعد و روز بعد اسپایدرمن و سوپرمن و هالک شاید سیندرالا و سفید برفی و مادام بوواری و پوآرو و مش قاسم و شیرعلی قصاب و.......ببینم دوچرخه ای بی سوار می آید . می آید و روبرویت می ایستد ، حیرت زده وقتی نگاه می کنی کسی ، صدایی از سمت هیچ بگوید سلام منم ، مرد نامریی . به سروان رنو فکر می کنم .اگر درایتش نبود همه جا را زامبی ها الان در اختیار خود گرفته بودند.
می نشینم روی نیمکت انتظار ایستگاه . دیری نمی گذرد کسی کنارم می نشیند . چقدر شبیه بیژن نجدی است .نگاهش خیره به روبرو ، آرام زمزمه می کند:
اتوبوسی آمده از تهران
تمام صندلی‌هایش خالی‌ست
قطاری می‌رود از تبریز
تمام کوپه‌هایش خالی‌ست
سینماهای شیراز در حال نمایش فیلم
تمام ردیف هایش خالی‌ست
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده‌ای هستند که نمی‌آیند
شاید کسی در چشم من است ،
که رفته از چشمم
نمی‌دانم ...
***
می خواهم بگویم :بیژن درمان اعتیاد به عطر گل یاس را می دانی؟
که دیگر کسی نیست ، انگار از اول هم کسی نبوده است.

.

.

(۱۳۹۴/۷/۳۰ عصر ۰۴:۵۱)ژیگا ورتوف نوشته شده:  

خشک‎سالی


باران
     با لباس
             راه راه تندش
وقتی از راه رسید
بر هر دری کوبید
کسی در نگشود
هر قدر خواند :
                " من آمده‎ام
                              که عشق بنیاد کنم "
صدایش ناشنیده ماند
در روستای مغموم یأس‎زده
                         با درختان ایستادۀ عبوس
                                               بر پرت‎گاه هیزم.



حریف


هیچ اندوهی
               تا بحال
                      حریف دلم نشده است
این دل
      کم کسی نیست
                 ترا دارد.


.

.

.

(۱۳۹۳/۱۱/۱۵ صبح ۰۱:۴۱)هانا اشمیت نوشته شده:  

                                  بارانی ...

با همه بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن بغض مرا باز کن

دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه یک صحبت طولانی ام

استاد محمد علی بهمنی

این شعر حزن آلود را در حالی که گوش به یکی از قطعات زیبای سینما پارادیزو ساخته انیو موریکونه سپردم برای شما دوستان خوبم تایپ کردم .امید آن دارم که شما نیز هنگام خواندن این قطعه زیبا خود را به موسیقیی دلنشین مهمان کنید ...:heart:

                                                                                هانا rrrr: از اخترک ب 612

                                                                                      

.

.

(۱۳۹۳/۶/۱۶ صبح ۱۱:۳۷)هانا اشمیت نوشته شده:  

                    وقتی نیچه گریست

                          اثر دکتر اروین د . یالوم

                                              ترجمه ی دکتر سپیده حبیب

 

                                                                

 " وقتی نیچه گریست " معجونی از فلسفه ، روانشناسی و ادبیات است که با بهره گیری از تاریخ و تخیل بیان میشود. در حقیفت نویسنده با استفاده از شخصیت های واقعی که در بطن تاریخ به چشم میخورند و نیز بکارگیری اندیشه هایشان داستان خود را روایت میکند . یکی از محورهای اصلی این کتاب شخصیت " نیچه " است که برگرفته از فیلسوف بزرگ قرن نوزدهم میباشد که آثار سترگی از خود به جا گذاشته است. از دیگر شخصیت های تاریخی این کتاب میتوان به دکتر یوزف بروئر ، فروید و نیز لو سالومه اشاره کرد.

 

ترجیح میدهم به جای روایت اثر و از بین بردن لطف مطالعه ی آن به چند نکته ی کلیدی از کتاب اشاره کنم که همین نکته سنجی ها آن را از سلک رمانهای سرگرم کننده صرف جدا میسازد .

به اعتقاد من دو فاکتور اصلی که در این اثر بدان پرداخته میشود یکی " انتخاب " است و دیگری " دوستی "!  ...

 

.

 

.

(۱۳۹۷/۱۲/۱۲ صبح ۱۲:۳۴)لو هارپر نوشته شده:  

زیبای خفته

دوبله اول

مدیر دوبلاژ: ژاله علو

زهره شکوفنده / مری کاستا / پرنسس اورورا

خسرو خسروشاهی / بیل شرلی / پرنس فیلیپ

ژاله علو / الینور اودلی / مالفیسنت (جادوگر)

مریم پروین / ورنا فلتون / فلورا (پری قرمز)

سیمین سرکوب / باربارا لادی / مریودر (پری آبی)

منصوره کاتبی / باربارا حو آلن / فانا (پری سبز)

اصغر افضلی / تیلور هولمز / شاه استفان (پدر اورورا)

ایرج ناظریان / بیل تامپسون / شاه هیوبرت (پدر فیلیپ)

فریبا شاهین مقدم / ورنا فلتون / ملکه لیا (مادر اورورا)

.

.

تقدیم به دوستان کافه    "  ژیگا ورتوف "   "  لو هارپر  "    " هانا اشمیت "

.

.

.

.

.

.

انیمیشن   " دو سلحشور  "

.


.

با نام اصلی 두 장수 محصول کره شمالی در سال 1976

کارگردان : Kim Chun Ok .. 김준옥

.

.

" افسانه دو سلحشور " از اینمیشن های خاطره انگیز دهه شصت می باشد .  هنگامی که مردم روستا برای انتخاب قوی ترین جنگاور دِه مسابقه ای ترتیب میدهند و اولین قهرمان با قدرتی مثال زدنی و دومین با نیروی فکر در حال آزمون میباشند ..

.

در این میان خبر میرسد که دشمن به سرزمین آنها حمله کرده و هنگام آزمون واقعی فرارسیده است ...

.

.

.


.

.

نسخه بازسازی شده این ایمیشن دقیقاً از روی نسخه کلاسیک 1976 شامل کاراکترها، موسیقی و صحنه پردازی ساخته شده و در دسترس قرار گرفته است و در ذیل موسیقی کلاسیک این فیلم که از کتاب صونی آن اخذ گشته همراه با موسیقی در نسخه بازسازی شده تقدیم حضور میشود ... لازم به ذکر است از اولین باری که در  چند سال گذشته عنوان فیلم پیدا شد هنوز نسخه اصلی آن انتشار نیافته است  ...

.

.



.



.

.

.

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۸/۲۳ صبح ۰۹:۵۶

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

.

(۱۳۹۴/۷/۱۳ عصر ۱۰:۴۷)اسپونز نوشته شده:  

ویندوز 3.1 هم در زمان خودش هیولایی بود!

مخصوصا اون بازی مین سوئیپر!

.

تقدیم به دوستان قدیمی کافه کلاسیک ...

.

.

.

.

.

انیمیشن هایی خاطره انگیز و یادی از گذشته های دور تلوزیون ...

.


دردسرهای دو مرد شیاد با پسربچه ای  بازیگوش که امیدشان برای اخاذی از والدین ثروتمند او تبدیل به گرفتاری شان میشود ...

.


.

- تصور میکنم خانم شاهین مقدم ؟ جای پسر صحبت کردند و تورج نصر؟ و عباس نباتی ؟ در نقش سارقین -

.

.

.

 

.

.

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۸/۲۵ صبح ۰۷:۵۹

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

  

.

موسیقی و تیتراژ انیمیشن :

.

سری انیمیشن های طنز کودکانه " چیچو و کُکا " که در سالهای میانی دهه شصت از برنامه کودکان شبکه اول سیما پخش میگردید ...

.


http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-31290.html#pid31290

.
این سری مجموعه ها همراه با موسیقی و تیتراژهای گرافیکی است که زمانی در دهه نود میلادی در ساخت برنامه های شبکه های تلوزیونی مرسوم بود .

.

.


.

.

 

.


.

تیتراژ گرافیکی :

.



.



.

.


.

 

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۸/۲۶ عصر ۰۱:۲۰

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

  

.

موسیقی انیمیشن :

.

 موسیقی آغازین انیمیشن " رابینسون کروزو  " به کارگردانی هنرمند رومانیایی " ویکتور آنتونسکو " یادآور زیبایی دنیاهایی ساده، خیال انگیز، بی تکلف و غصه گو در انیمیشن های دهه های گذشته است که کودکان را همراه و مجذوب خود مینمود . این مجموعه داستانی طنز در دهه شصت از برنامه کودکان شبکه اول سیما نمایش داده شد . آن هنگامی که بچه ها با بازگشت از درس و کلاس و مدرسه ساعتی به تماشای کارتونهای تلوزیون می نشستند ...

.


http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-34259.html#pid34259

.
 

.


.



.

 

.



.

 

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۸/۲۷ عصر ۰۲:۲۴

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

سکانس انیمیشن :

.

سکانس هایی از انیمیشن " جادوگر شهر اُز "  که با عنوان  " سرزمین بندگان " بصورت فیلم سینمایی کارتونی از برنامه کودکان سیما نمایش داده شد .

.

.


.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۸/۲۸ صبح ۰۸:۴۳

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

سکانس انیمیشن :

.

گوینده کاراکتر خرگوش : مریم شیرزاد، گوینده کاراکتر روباه : تورج نصر  -

.

.


.

.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۸/۳۰ صبح ۰۹:۳۷

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

موسیقی انیمیشن :

.

انیمیشن " کرک " از زیباترین آثار "  فریدریک بک " است که بسیاری از آثار این هنرمند از تلوزیون میهن مان پخش گردیده . موسیقی زیبای این انیمیشن از ساخته های " نورمن روژه  " Normand Roger برگرفته از فلکور مردم کبک کاناداست .

.

.

.

هنرمندی که موسیقی  آثار  دیگر " فردریک بک "  مانند " مردی که درخت میکاشت " را نیز خلق نمود . از دیگر ساخته های این آهنگساز، موسیقی انیمیشن " پدر و دختر " از  مایکل دودک  و همچنین انیمیشن " پیرمرد و دریا " از الکساندر پتروف میباشد .

http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-35917.html#pid35917
http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-31504.html#pid31504


.

.

.


.


.

.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۹/۱ صبح ۱۰:۲۹

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

لریک انیمیشن :

.

.

راوی انیمیشن : فریبا شاهین مقدم

.

http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-25378.html#pid25378

.


.

.

Two little Indians, all others gone.
Two little Indians, left all alone.
No buffalo to run, no tribe to lead
What can they do for fun?
(Gibberish)

Go go gophers, watch them go go go.
Go go gophers, watch them go go go.

Here comes the colonel with his sergeant,
Both are a-roarin' and a-chargin'.

Go go gophers, watch them go go go.
Go go gophers, watch them go go go.

.
.
.
نسخه تازه شده :

.


.
--------
.

Go go gophers, watch them go go go.

Two little Indians, no others near.
Colonel he vows these two soon disappear.
Fighting the army with soldiers galore.
What can two Indians do?
(Gibberish)

Go go gophers, watch them go go go.
Go go gophers, watch them go go go.

Here comes the colonel with his sargeant,
Both are a-roarin' and a-chargin'.
Go go gophers, watch them go go go.
Go go gophers, watch them go go go.
.


.

.

.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۹/۵ صبح ۰۷:۰۴

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

لریک انیمیشن :

.

.


.

سری انیمیشن های میهائلا که در سالهای دور از برنامه کودکان تلوزیون پخش میگردید .

.

http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-27263.html#pid27263

.

.

.


.

.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۹/۶ صبح ۱۱:۴۷

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

لریک انیمیشن :

.

.


.

سری انیمیشن های قصه های سایه ای عامیانه که در سالهای دور از برنامه کودکان تلوزیون پخش میگردید . از داستانهای زیبای این مجموعه قصه کودکی است که در هنگام خشکسالی و نباریدن باران در دِه، به جستجوی آب برای مادر بیمار میرود اما در مسیر بازگشت تمامی آنرا به افراد تشنه ای میدهد که از او طلب آب می کنند   ...

.

http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-35915.html#pid35915

.

.


.

.


              Racontes-moi magicien

              Blanche neige et les 7 nains

              Laaaaaa laaaaaa laaaaaa

-

              Dessines-moi sur mon ardoise

              Le loup en ombre chinoise

              Laaaaaa laaaaaa laaaaaa

-

              Tap tip tap, dans tes mains

              Tap tip tap, magicien

              Tap tip tap, dans tes mains

              Poudre de perlimpinpin-iiiiiin

-

              Chantes, chantes-moi encore

              La chanson de l'oiseau d'or

              Laaaaaa laaaaaa laaaaaa

 -

              Le vaillant petit tailleur

              Le joueur de flûte enchanteur

              Laaaaaa laaaaaa laaaaaa

-

              Tap tip tap, dans tes mains

              Tap tip tap, magicien

              Tap tip tap, dans tes mains

              Poudre de perlimpipin-iiiiiin

.

.

.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۹/۷ صبح ۱۱:۵۶

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

اقتباس در انیمیشن :

.

از مجموعه مسافر کوچولو جایی که پیمرد سرگذشت خود را برایش تعریف میکند ...

.



.

.

مسافر کوچولو در هر سفرش با شخصیتهایی آشنا میشود که در درون خود نقطه ای مبهم و راز آلود دارند .   آدم هایی که تجریبات گوناگون، گاه سخت و دشوار و گاه تلخ را گذرانده اند در مبارزه با گذشته و اکنون در درونشان  مانعی برای عبور دارند . برای باز کردن پنجره به سوی زندگی ...

در داستانهای این مجموعه گاه از نمونه های ادبی مشهور الهام گرفته شده مانند پیر مرد و دریا یا موبدیک؛ نهنگ سفید.  در این اپیزود، مرد ماهیگیر فرزندش را بواسطه لجاجت، سر سختی و خودخواهی  برای شکار ماهی بزرگ دریا  از دست میدهد و اکنون پرواز دوباره " توبی " پرنده ای که از او مراقبت کرده است برایش الهام بخش زندگی است.


http://cafeclassic5.ir/thread-1125-post-40224.html#pid40224

.

.

.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۹/۸ صبح ۱۰:۱۴

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

سکانس انیمیشن :

.

" ازوپ و پسر " بخشی از مجموعه انیمیشن " راکی و دوستان " است.  شخصیتهای کارتونی که در مجموعه " داستانهای افسانه ای از هم گسیخته " شرکت میکنند و ساخت کمپانی جِی وارد پریداکشِنس آمریکا، Jay Ward Productions میباشند . همانند یک روال مرسوم در دیگر استدیو های انیمیشن سازی مانند تری تونْس - Terrytoons با انیمیشن های معاون کانتر، هاشیماتو و سیدنی اِلِفنت - در این سریال نیز کاراکترهای دادلی دورایت، ازوپ و پسر و همچنین آقای پیبادی و شرمن که همگی ساخت یک استدیو هستند؛ بصورت داستانهایی مجزا، گهگاه مهمان برنامه میباشند ...

.


http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-26087.html#pid26087

.

.


 




.

http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-24986.html#pid24986

.

.

.

.

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۹/۹ صبح ۰۹:۲۰

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

سکانس انیمیشن :

.

.

.

" سرباز کوچولو " از آثار زیبای هنرمند فرانسوی پُل گریمو، Paul Grimaud است که در سالهای ابتدایی دهه شصت بارها از تلوزیون کشورمان پخش گردید . این انیمیشن در واقع نسخه ای از داستان های  " هانس کریستین اندرسن " میباشد که با اقتباس از آن فیلم های سینمایی کلاسیک نیز ساخته شده است . قصه، مهارت و دقت در صحنه پردازی، نوع حرکت دوربین و موسیقی از نکات قابل توجه میباشد . این انیمیشن در سال 1948 برنده جایزه بهترین فیلم انیمیشن از جشنواره فیلم ونیز گردید .

.


http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-34039.html#pid34039

.

.

.

.


.

.

.

.

.

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۹/۱۰ صبح ۰۷:۴۳

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

سکانس انیمیشن :

.

.

 پسر کوچولو به خلبان جوان امید میده، از آسمان و سیاره خودش براش میگه و جاییکه دو مسافر تشنه با یافتن آب خوشحال به سمت آن میدوند و درون آب شیرجه میزنند؛ انگار تمام خوشبختی همینجا و در همین لحظه است ... .

.

.


.

.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۹/۲۶ صبح ۰۷:۱۱

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

موسیقی انیمیشن :


.

 


.

.

kurt steiner





RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۰/۴ صبح ۱۱:۳۲

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

موسیقی انیمیشن :


.

 

روی تپه ای در کنار شهر ...

.

نزدیک جنگل سبز و قهوه ای  ...

خانه پادشاه و ملکه گل پریاست .

.

و درست در باغ پشتِ آن؛ باغبانی بسیار مهربان است که گلها در اطراف و همه جا بخاطر او رشد می کنند .

آنجا او هر روز با دستیارانش ململ و ابریشم ( نسخه فارسی شبنم و نسیم )  مشغول کار است .

جاییکه دیوار صدفی ( همراه با لایه ای از رنگین کمان ) از آن محافظت میکند .

.

من قصه گلها را برایتان تعریف می کنم ...

.

قصه گلهای سبز و آبی رنگ برای شما

برایتان داستان گلها را میگویم ....

.

 قصه گلها برای شما

.

.

.


.

 



.

.

kurt steiner





RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۰/۵ عصر ۰۶:۱۷

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

تصاویر انیمیشن :

.

.

با تبریک زاد روز خجسته پیامبر مهربانی حضرت مسیح (ع) و متعاقباً آغاز سال نو میلادی

.

.

.

.

.

.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۰/۹ عصر ۰۲:۱۵

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

قصه انیمیشن :

.

.

چند سال قبل تو خاطرات تصویری بجا مانده ذهنم از دوران کودکی، یاد تصاویر کارتونی روایی و قصه ای افتادم بنام " آفتاب پرست و خفاشها " . قصه ای کودکانه که احتمالاً با صدای جناب " هوشنگ لطیف پور " در برنامه کودکان شبکه اول پخش میشد . راستش تو اون سن برای من، تصاویر کوه سنگی و اون غار تاریک و روایت بین خفاشها و آفتاب پرست که از خفاشها میخواد از اون زندگی تاریک و سراسر تیرگی دست بردارند ؛ کمی ترسناک بود . اما قصه آموزنده ای بود که صدای گرم و زیبای استاد لطیف پور اون رو شنیدنی و جذاب میکرد .

این انیمیشن؛ اقتباسی از یک قصه با مضمون عرفانی و در اصل داستانی از شیخ اشراق، سهروردی است . روایت نزاع تعدادی خفاش با ذات تاریک و شب پرست و یک آفتاب پرست است . خفاشها، آفتاب پرست را زندانی و تصمیم به مجازات او میگیرند و تصور میکنند؛ سخت ترین شکنجه برای او قرار دادنش دربرابر نور و روشنایی است و نمیدانند که این در واقع بهترین پاداش و نهایت خواسته و آرزو برای اوست ...

.

.

.

.

.

.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۰/۱۲ صبح ۰۷:۵۹

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

قصه انیمیشن :

.

.

این انیمیشن قصه سگ آموزش دیده و نجاتی بنام بَری، Barry است که در سالهای  1800 تا 1812 می زیست و در خدمت بیمارستان سنت برنارد بود _ که یک مهمانسرا جهت مراقبتهای ویژه، خوابگاه و مرکز مراقبت در گذرگاه بزرگ سنت برنارد در کوه های آلپ پنین، واقع در ارتفاعات جنوب غربی سوییس و نزدیک مرز ایتالیا است _

او در طول زنگی اش جان بیش از 40 نفر را نحات داد و از این رو در زبان آلمانی Menschenretter ( سگ ) ناجی و نجات دهنده مردم خوانده شد .

معروف ترین داستانی که برای این حیوان گفته شده درباره نجات یک پسربچه است . او کودک را خوابیده در زیر پوششی از یخ پیدا میکند و پس از گرم كردن بدن پسرک, او را پشت خود حمل کرده و كودك را به مرکز مراقبت میرساند .

.

هرچند گفته شده داستانی که درباره مرگ این سگ حین تلاش برای نجات یک مسافر کوه نقل شده واقعیت ندارد؛ اما در هر حال این انیمیشن قصه ای از این سگ فداکار میباشد .

.

.

en.wikipedia : Barry


.


.

.

.

.

kurt steiner






RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۰/۱۶ صبح ۱۱:۰۴

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

موسیقی انیمیشن :

.

.

قطعه  موسیقی " اسباب بازی " از ساخته های موزارت در قرن هفدهم است که در مقدمه و آغاز برنامه کودکان تلوزیون نوروژ در دهه هشتاد میلادی استفاده گشته است .

.


.

 


.

.


.

.

.

.

kurt steiner

.




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۰/۱۸ صبح ۰۸:۴۳

 

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

سکانس انیمیشن :

.

.

<!--[if gte mso 9]> Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

کنا و سرندیپیتی ساکنین جزیره در حین گشت در اعماق دربا قایق غرق شده زیبایی را مشاهده میکنند .   انرا  ب روی اب  می اورند و  در این هنگام است که ساکنان جزیره  متوجه  کتابچه ای کوجک در میان اشبا قایق میشوند  .  وفتی انرا باز میکنند ؛  متوجه میشوند کتابچه ،  دفتر خاطرات روزانه و مربوط ب زوجی عاشق هست که زندگی تجملی خود را رها کرده و   دور از زرف و برق و تجملات زندگی  ازردگی ها   ب گشت و گذار  و کشف ناشناخته ها راهی سفر درباشده اند ......




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۰/۲۰ صبح ۰۸:۲۳

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

تصاویری از مجموعه قصه های افسانه ای عروسکی ساخت چکسلواکی در سال 1978

.

این تصویر برای من یادآور قصه " خرسک موفرفری آبی رنگ " هست هرچند احتمالاً مربوط به این مجموعه نباشه ...  

.

تو اون داستان، خرس عروسکی دنبال یک دوست میگرده و میخواد هدیه ای که داره رو به اون بده .  همسفر هاش یک پیرزن با یک گربه خانگی همینطور نا خدا و افراد دیگ هستند . گربه گاهی خرس  موفرفری رو اذیت میکنه و سر به سرش میزاره و بهش حسادت میکنه . خرس از رنگ آبی خودش ناراحنه و از نقاش و قناد میخاد اون رو تغییر بدن اما بارش باران و هجوم زنبورها دردسر ساز میشه . نقاش و قناد به خرس میگن چقدر رنگ آبی خودش زیبا هست .

در انتهای داستان؛ خرس موفرفری متوجه زیبایی رنگ خودش میشه و حالا خودش رو در جمع دوستانش حس میکنه ...

.

.

.

.

.

.

صداپیشه کاراکتر خرسک موفرفری  : ناهید امیریان 
صدا پیشه کاراکتر پیرزن : خانم آذر دانشی
صدا پیشه کاراکتر گربه :  آزیتا یار احمدی
سایر گویندگان : تورج نصر و ...

.

.

پی نوشت : تصویر درج شده مربوط به قصه خرس موفرفری نیست و تنها به جهت یادآوری و شباهت فضای تئاتر عروسکی آورده شده و احتمالاً ارتباطی با این مجموعه داستانی نیز نداشته باشد  - هرچند بررسی کامل انجام نشده است  -


.

.

kurt steiner

.




RE: یادداشتهای کوتاه - Emiliano - ۱۳۹۹/۱۰/۲۱ عصر ۱۲:۵۰

(۱۳۹۹/۱۰/۲۰ صبح ۰۸:۲۳)Kurt Steiner نوشته شده:  

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

تصاویری از مجموعه قصه های افسانه ای عروسکی ساخت چکسلواکی در سال 1978

.

این تصویر برای من یادآور قصه " خرسک موفرفری آبی رنگ " هست هرچند احتمالاً مربوط به این مجموعه نباشه ...  

.

تو اون داستان، خرس عروسکی دنبال یک دوست میگرده و میخواد هدیه ای که داره رو به اون بده .  همسفر هاش یک پیرزن با یک گربه خانگی همینطور نا خدا و افراد دیگ هستند . گربه گاهی خرس  موفرفری رو اذیت میکنه و سر به سرش میزاره و بهش حسادت میکنه . خرس از رنگ آبی خودش ناراحنه و از نقاش و قناد میخاد اون رو تغییر بدن اما بارش باران و هجوم زنبورها دردسر ساز میشه . نقاش و قناد به خرس میگن چقدر رنگ آبی خودش زیبا هست .

در انتهای داستان؛ خرس موفرفری متوجه زیبایی رنگ خودش میشه و حالا خودش رو در جمع دوستانش حس میکنه ...

.

.

.

.

.

.

صداپیشه کاراکتر خرسک موفرفری  : ناهید امیریان 
صدا پیشه کاراکتر پیرزن : خانم آذر دانشی
صدا پیشه کاراکتر گربه :  آزیتا یار احمدی
سایر گویندگان : تورج نصر و ...

.

.


.

.

kurt steiner

.

عالیه «کرت اشنایدر» عزیز. به احتمال خیلی خیلی زیاد خودشه. احسنت!

فقط دو تا خواهش دارم ارتون: یکی این که اگه دارید، اسم اریجینال این کارو هم بگید، لطفاً.

دیگه این که چند وقتیه می‌خوام اینو بگم، همه‌ش یادم می‌ره: بسیاری از تصاویر و ویدئوهای ارساله‌های قبلی‌تون دیده و باز نمی‌شن؛ حتّی، با هیتلرکش.

اگه ممکنه اونا رو هم یه زحمتی براشون بکشید. حیفه.

بازم ممنون از محبّتتون.




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۰/۲۴ عصر ۰۳:۳۵

(۱۳۹۹/۱۰/۲۱ عصر ۱۲:۵۰)Emiliano نوشته شده:  

 

عالیه «کرت اشنایدر» عزیز. به احتمال خیلی خیلی زیاد خودشه. احسنت!

فقط دو تا خواهش دارم ارتون: یکی این که اگه دارید، اسم اریجینال این کارو هم بگید، لطفاً.

دیگه این که چند وقتیه می‌خوام اینو بگم، همه‌ش یادم می‌ره: بسیاری از تصاویر و ویدئوهای ارساله‌های قبلی‌تون دیده و باز نمی‌شن؛ حتّی، با هیتلرکش.

اگه ممکنه اونا رو هم یه زحمتی براشون بکشید. حیفه.

بازم ممنون از محبّتتون.

.

.

با سلام

.

همانطور که در پست مربوطه ذکر گردید، تصویر درج شده مربوط به قصه خرس موفرفری نیست و تنها به جهت یادآوری و شباهت فضای تئاتر عروسکی آورده شده و احتمالاً ارتباطی با این مجموعه داستان نداشته باشد - هرچند بررسی کامل انجام نشده است  -

در واقع بسیاری از آثار خردسال پخش شده تلوزیون، مربوط به کشورهایی مانند چکسلواکی، لهستان، روسیه، رومانی، بلغارستان و ... هستند که در پستهای زیادی از آنها نام برده شده و در صورت امکان تعداد دیگری نیز در این تالار معرفی میشوند .

.

این تصویر مربوط هست به مجوعه تئاتر های عروسکی از سری " قصه های عروسکی افسانه ای "با عنوان

fairy tales puppet محصول 1978 چکسلواکی که شامل داستانهای مختلف میباشد .

.

.


.

.

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۰/۲۶ صبح ۰۸:۰۰

(۱۳۹۹/۵/۱۹ عصر ۰۵:۵۷)Emiliano نوشته شده:  

سیاه، سفید، خاکستری

 



1: لیست سیاه کارتون (دوبعدی، سه بعدی، رایانه ای، طلقی، کاغذی، سل انیمیشن، اتود، فتو انیمیشن، پیکسلیشن، کلاژ، کپشن، کات اوت، روتوسکوپی، داینامیشن، کپچر موشن) خارجی شبکه ی یک:

1.    کارتونی تک قسمتی و چینی از دو پهلوون چینی نیرومند، که یکی شون می بایست فرمانده ی سپاه می شد. پیرمردی مسابقه ای بین این دو برگزار می کرد و خودش هم داور می شد. پیرمرد اول گفت اون دو سنگی رو به اون طرف دیواری پرتاب کنن و هر دو تونستن این کار رو انجام بدن. بعد داور، به هر کدوم پرِ پرنده ای داد و ازشون خواست اونو به طرف دیگه ی دیوار بندازن. اون ها که سنگ های به اون سنگینی رو با زور بازو تونسته بودن پرت کنن، از پرت کردن پَر به اون سَبُکی عاجز بودن. یکی شون دائم به زورِ بازوش تکیه می کرد و موفق نشد؛ اما، یکی شون به عقلش رجوع کرد و فهمید با فوت ساده ای، می تونه برنده باشه. زمانی که پَر به اون سمت دیوار می رفت، بچه ها تو کوچه ها می دویدن و آواز چینی می خوندن: لَه لی لَه لَه! سبک حرکت کاراکترای این انیمیشن خیلی آروم و با موج همراه بود؛ شبیه به، کارتون "بچه گوزن". بعضی از دوستان هم معتقدند این کارتون ساخت چین نبوده و احتمالاً روسی یا کُره ای بوده (؟) در خرداد 1399 "کرت اشنایدر"، یکی از اعضای فعال انجمن، به نسخه ی بازسازی شده و جدیدتر این انیمیشن به نام 두 장수 (یا "دو سلحشور") رسید؛ که بسیار شبیه کارتون مد نظره؛ اما، اصل جنس نیست. (سؤال من، "حمید"، "امین الشریعه" و "کرت اشنایدر".)

2.    انیمیشنی از آدمک عابر سبز رنگ چراغ راهنمایی؛ که، هر بار از چراغ بیرون می یومد، راه می رفت و ماجراهایی براش اتفاق می افتاد. گرافیکش تو مایه های "تیلز، بلای جان گربه ها" بود. ضمناً، اون موقع که ایران این کارتون رو می داد، چراغ های عابر سبز دایره ای معمولی بودن و از این آدمک ها نداشتن و بعداً اومدن. (سؤال من، "افشین" و "صحرا".)

.
4.    انیمیشن لهستانی و اپیسودیک با داستان های مستقل؛ که، تو یه قسمتش کاراکتراش پسری بود به همراه گوسفند و یه حیوون دیگه، که این سه سوار سه چرخه می شدن. دهه ی 60. (سؤال "رامین".)
5.    Jaise Ko Taisa یا Tit For Tat: انیمیشن هندی و ساخته ی Madhab Kunte و داستان معروف روباه و لک لک و قصه ی همیشگی غذا خوردن از بشقاب و کوزه. تو این ورژن پوزه ی روباهه توی کوزه گیر می کرد. (سؤال "رامین".)

.

7.    "خرگوش فهمیده": کارتونی تک قمستی و احتمالاً مجاری (؟) از قصه ی معروف شیری که هر بار یه حیوون جنگل رو می خورد و خرگوشی که اونو بُرد کنار چاه و بهش گفت این اجازه نمی ده من بیام پیش تو، تو منو بخوری. بعد شیره به عکس خودش تو چاه حمله کرد و حیوونا از دستش راحت شدن. دهه ی 60.

.

.
8.    "تراموای شماره ی 99" (؟): تک قسمتی و کوتاه. ساخت اروپای شرقی. تراموایی قدیمی، کند، پیر و سبز رنگ که سبیل و قیافه ی خسته ای داشت و موقع حرکت این طور به نظر می رسید که کوپه هاش از هم جدا می شن. ترامواهای جدید؛ مثل، ترن های ت. ژ. و فرانسه با سرعت کار می کردن و یکی شون سربه سرش این قدیمیه می ذاشت و پشت سرش بوق می زد یا با چنگک مسافراشو می قاپید! اما شبی تراموای 99 به ایستگاه برگشت و دید همه ی ترامواها دو طرف ایستاده ن و پروژکتورها روشن شدن و این انگار سان می دید. ترامواها حلقه ی گلی گردنش انداختن و بازنشسته ش کردن. بعد از بازنشستگی غصه دار شد؛ اما، بچه ها سراغش اومدن و رفتن شهر بازی و تراموا چرخ و فلکشون شد و سوارش شدن. (سؤال "پرشیانا"، "بهرام"، "رامین" و "افشین".)

.
9.    کارتونی تک قسمتی از شهری که همه ی مردمش راستگو بودن. اون ها برای شام و نهار کنار دستگاه همبرگری صف می بستن و می گفتن: "من دریافت نکرده م." و دستگاه به هر کدوم ساندویچی می داد. تا این که دروغگویی از فضا اومد و به اونا دروغ گفتنو یاد داد. دستگاه هم اوایل ارور می داد؛ اما، آخر سر ترکید. (سؤال "سجاد" و "بهرام".)

. 
 
18.    "باغ وحش مومی": خمیری و موزیکال. اولش حیوونا و درخت ها از خمیرهای رنگی درست می شدن و میمونی قهوه ای با صورت سفید و دستای خیلی دراز هم بود که در طول قصه این و بقیه ی کاراکترها مدام تبدیل به گلوله ی خمیر می شدن و دوباره به شکل اولشون درمی یومدن. طوطی و فیلی هم بودن. دهه ی 60. (سؤال "بابک".)

.
19.    عروسکی ای تک قسمتی از داستان بندبازی چینی با صدای "تورج نصر" که اوایل تو کارش خیلی موفق بود؛ اما، به خودش و هنرش مغرور می شد. کم کم چاق و در نتیجه از کار بی کار می شد. سکانس آخر، در حالی که پشیمون شده بود، به دوربین نگاه می کرد و راوی هم نتیجه گیری اخلاقی می کرد. اواخر دهه ی 60. (سؤال من و "حمید".)

21.    "خرس کوچولوی موآبی": ("خرس موفرفری آبی"؟) تک قسمتی و محصول ژاپن یا لهستان (؟). خرس آبی رنگی شبیه به Colargol ("خرس کوچولو I") با صدای "ناهید امیریان" که از رنگ پوستش ناراضی بود و از قنادی خواست روش پودر قند بپاشه تا سفید شه؛ اما، زنبورا روش ریختن و تموم قندا رو خوردن. خرسه بعدش به خودش رنگ قهوه ای زد؛ اما، چون شبیه خرس های واقعی شده بود، همه ازش می ترسیدن. در نهایت، به همون رنگ آبی خودش راضی شد. یه بُز هم بود که عاشق گل بود و حتا صابونی رو که بوی گل می داد، می خورد! بزه می خوند: "تابستونه، تابستونه/ همه جا سبزه فراوونه/ چه مزه ای داره علف/ چه مزه ای داره گُلا." دهه ی 60. (سؤال من، "بهرام" و "هایدی".)

.
22.    دو قلم موی ظریف زن و مرد؛ که، زنه بلوند بود. این دو با هم ازدواج کردن و بچه شون از خط هایی که اون دو کشیدن، به وجود اومد. یه پاک کن بدجنس هم بود که مُدام کرم می ریخت. یه بُرس نقاشی ساختمونی هم بود که بدجنس، بداخلاق، زشت و دماغ گنده بود. قلم موها گاهی مثل هلی کوپتر با موهاشون پرواز و از دست بُرسه فرار می کردن. یه صحنه قلم موی مرد، روی دماغ بُرسه وزنه ای از نوع پابند زندونیا کِشید. (سؤال "بهرام".)

.23.    استاپ موشن از پسری که فقط می خواست شیرینی بخوره و از نمک بدش می یومد. یه بار غذاشو انداخت دور و رفت تو رؤیا که توی اون همه چی از شیرینی ساخته شده بود. (یا دست به هرچی می زد، شیرینی می شد؟) آخر سر، برمی گشت به واقعیت و تصمیم می گرفت غذاشو بخوره. (سؤال "رامین".)
 
.
25.    "در این دنیای شگفت انگیز": مستندی علمی و آموزشی و شبیه به "می خواهم همه چیز را بدانم" ("گردوی دانش")؛ که، ابتدای این برنامه هم انیمیشن بود. در تیتراژ، زنبوری با صدای "ناهید امیریان" پس از چندین بار گردش به دُور کُره ی زمین و شیرجه به درون اقیانوس ها و پرواز بر فراز کوه ها و قله ها از بیننده ها دعوت می کرد در آن برنامه همراه او شوند. این تیتراژ انیمیشنی با ضرباهنگ تند و پُرشتابی ساخته شده بود. سایر بخش های این برنامه، مستند و رئال و راوی آن هم "ناصر ممدوح" بود.
 .
 
37.    "الفبا": آموزش الفبای فارسی که هر بار تموم حروف الفبا نوشته می شد و هر دفعه که نوبت یکی شون می شد، اون حرف هی جلو و عقب می رفت و عشوه می یومد! بعد آقایی با صدای بم مثلاً می گفت: "ب مثل باران. با، ران. ب، اسمش ب، صداش /بْ/." و این جمله شو دو بار تکرار می کرد. بعد بارون می یومد و اون حرف تطابقی ظاهری با مثالش هم داشت تا بهتر یاد بیننده بمونه. (سؤال من و "سَم".)
 
 . 
42.    "ماه مال همه است" (؟): تک قسمتی. شاهی بود که وقتی به آسمون نگاه می کرد و راه می رفت، می دید که ماه هم با اون راه می ره. وقتی وای می ستاد، ماه هم وای می ستاد. برای همین شاه فکر کرد ماه مال اونه و دستور داد هر کس که به ماه نگاه کنه، باید به اون مالیات بده. سربازی شاه به زور از مردم مالیات می گرفتن و هر کی هم که به ماه نگاه می کرد و پولی نداشت یا به فلک بسته می شد یا می رفت زندون. آخرش وزیر گفت همه ی زندون ها پُر شده؛ ولی، مردم باز هم به ماه نگاه می کنن. شاه هم دستور داد همه رو فلک کنن. وزیر هم گفت سربازا مردم رو فلک می کنن؛ ولی، اونا باز هم به ماه نگاه می کنن. (سؤال من و "سعید".)
 .
.
54.    "کارآگاه کوچولو": از ساخته های استان فارس. دو نفر بودن؛ که، یکی شون تننپوش خرگوشی می پوشید و یکی هم کارآگاه بود و بارونی توسی به تن و همیشه هم مثل بچه ها بادکنک قرمزی به دست داشت. تکیه کلام "کارآگاه کوچولو" این بود: "عجیبه! غریبه! یک معمای پیچیده!" و وقتی این تیکه رو می گفتن، هر دو نفر دستاشونو مثل پیچ گوشتی می پیچوندن. (سؤال "حمید".)
55.    استاپ موشنی از دو ماهی بزرگ و کوچیک که یکیشون بدجنس و آبی رنگ بود و حتا یه بار دست کارگردان و طراح رو گاز گرفت. رو پشت بدجنسه باله ی کوسه ای اغراق شده ای هم بود. (سؤال "حمید" و "بهرام".)

.56.    "موش کوچولو": تک قسمتی نسبتاً بلندی از موشی که از موش بودن خودش ناراضی بود و دائم تند تند می خوند: "من موش نیستم، من موش نیستم، من یک موش ترسو نیستم". بعد شیری رو که تو دام افتاده با دندوناش نجات می ده و می فهمه مهم بودن به بزرگی و کوچیکی نیست. (سؤال "رامین" و "محمود".)

.
62.    "شهر باتری ها": تک قسمتی. شهری آروم و امن از باتری هایی که داشتن زندگی شونو می کردن. باتری های قلمی، متوسط و بزرگ؛ اما، باتری بدمن غریبه، بزرگتر، سیاه، زشت، ترسناک و اخمویی می یومد تو اون شهر و با برقش، که از دهنش می زد بیرون، شهرو به آتیش می کشید و باتری ها و دکور شهر یکی یکی می سوختن و می افتادن. در نهایت هم مثل تموم کلیشه های معروف، باتری های کوچیک تر؛ بخصوص، باتری های قلمی که خیلی شبیه به "قوه ی پارس قلمی" بودن، دست به دست هم می دادن و با محاصره کردن اون باتری، اون رو مچاله می کردن و از بین می بردنش. موسیقی ای هم که تو این کار شنیده می شد، Swan's Splashdown از Jean Jacques Perrey بود. اواخر دهه ی 60. 

.
71.    "مدرسه ی ما" ("ماجراهای مدرسه ی ما"؟): سریالی بود که درش چند تا بچه محله بودن و یکی از بچه ها "آرش میرحسینی" بود. "آرش میرحسینی" پسری لاغر و عینکی بود؛ که، گردن بلندی داشت و کمی شبیه به "علیرضا رضاییان"، بازیگر فیلم "رابطه"، بود. ماجراها حول و حوش مدرسه می گشت و سکانس ها تو "مدرسه ی مسعودیان" (روبروی "نمایشگاه" قدیم شهر تهران) ضبط شده بود و مستخدم مدرسه، زنده یاد "حیدری"، هم درش دیده می شد. یه قسمتش راجع به خرید از دستفروش کنار مدرسه بود. تو یکی دیگه از قسمت ها بچه ها تصمیم گرفتن پروژکتور بسازن. این کار رو کردن و در انتها برادر یکی از بچه ها تصمیم گرفت یه فیلم پروژکتور بیاره و اون رو توی مدرسه نمایش بدن؛ و جالب این که، این فیلم کارتون "سوپرمن" بود. این سریال سری دومی هم داشت؛ که، در کل سریالی دیگه شد. سری دومش ماجراهای دانش آموزای مدرسه ای پسرونه بود که نقش ناظم (معاون) مدرسه رو "جلیل فرجاد" بازی می کرد. یه قسمت پسرا دُور هم جمع شده بودن که تو زیرزمین خونه ی یکی شون یه آپارات رو به کار بندازن و به تموم بچه های محله شون فیلم نشون بدن. بچه های محل می یومدن، یه پولی می دادن و فیلم می دیدن. یه قسمت دیگه هم دانش آموزی بود که شبا تو خواب حرف می زد و یه شب مادرش؛ که، زنده یاد "ملیحه نیکجومند" (زنده یاد "شیده رحمانی") نقششو بازی می کرد، یواشکی صداشو ضبط می کرد و می بُرد برای آقای ناظم پخش می کرد. پسره در مورد موضوع بخصوصی تو خواب حرف می زد؛ که، ظاهراٌ باید به گوش آقای ناظم می رسید! سال 1367 یا 1368. (سؤال من، "استاکر" و "بابک"، "محمود"، "جانی جونز" و "هایدی".)
 .
73.    "هفت خوان": مسابقه ای شبیه به "هوشیار و بیدار"؛ که، "مهدی بهنام"، مجری چاق و عینکی "هوشیار و بیدار"، اینجا هم بود. شخصیت دیگری هم علاوه بر "علیرضا خمسه" و زنده یاد "محسن یوسف بیک" در این مسابقه بود؛ که، انسانی باستانی بود. ضمناً این مسابقه به هیچ وجه مانند مسابقه ای به همین نام برای بزرگسالان، ادبی نبود. در این مسابقه، بچه های شرکت کننده باید در طول مسیری، 7 مرحله رو طی می کردن و به سؤالات جواب درست می دادن. در این 7 مرحله یا "خوان" با حیوونایی مث گرگ و روباه و پرنده و ... روبرو می شدن که برای بچه ها معماهایی طرح می کردن. رو اعصاب ترین بخش کار هم حرکت های تکراری و بی مزه و کلیشه ای این حیوونا بود؛ برای مثال، گرگه دائم به چپ و راست حرکت می کرد و پرنده همین طور الکی و در جا بال بال می زد! بچه های شرکت کننده تو هر یک از مراحل که با جواب درست ردش می کردن، گردو جایزه می گرفتن و دست آخر، تعداد گردوها، نشون دهنده ی این بود که کدوم شرکت کننده برنده ی مسابقه ست. محصول استان هرمزگان. (سؤال من و "حمید".)

.
74.    "بچه لاکپشت": فیلم کوتاه از چند پسر جوون و خز و خیل که شرط می بستن لاکپشتی رو با مشت بشکنن؛ اما، برادر کوچیکتر یکی از اونا که کلاه بافتنی زرد و کثیفی به سر داشت، لاکپشت رو می خرید و نجات می داد. فیلمبردار: "علیرضا رضایی". (سؤال من و "حمید".)
 

.

.

.

(۱۳۹۸/۶/۱۲ عصر ۰۳:۵۵)دون دیه&zwnj;گو دلاوگا نوشته شده:  

مشخصات کامل این سریِ هشتگانه‌ی لهستانی هم در نشانی زیر است:

http://www.filmpolski.pl/fp/index.php?film=427280

 

جالب است که کاراکتر اصلی این انیمیشن، که عمری گمان میکردیم یک "حشره" باشد، چنانکه از عنوانش RZEPA برمی‌آید یک گیاهِ زنده است! [بذر خاردار گیاه] یا یک تُرُب سیاه!

.

.

.

(۱۳۹۵/۷/۱۲ صبح ۰۳:۳۲)لوسکا نوشته شده:  

سه تا دوست عروسکی بودن که کنجکاوی میکردن. دوتاشون خواهر و برادر بودن. سومی بچه همسایه بود.

دختره سارافون قرمز تنش بود با عکس یک خرگوش سفید. برادره شلوار بندی سبز تنش بود با عکس جغد. بچه ی همسایه هم کچل بود.

نکته به یاد موندنی این سه تا، چشم های گردشون بود که تو حدقه می چرخید و دستاشون که به یک میله مانندی وصل بود و از پایین حرکت داده میشد. هم سرشون میچرخید. هم گاهی ابروهای برادره بالا و پایین میرفت. گاهی هم فک بچه همسایه تکون میخورد و باز و بسته میشد.

واسه مایی که بچه بودیم و صبح بعد از صبحونه جلوی تلویزیون نشسته بودیم، ورجه وورجه ها و کنجکاوی های این سه تا جذاب و سرگرم کننده بود. یک روز تو نخ خرگوش ها میرفتن. دنبال لونه ها و سوراخ هاشون تو زمین میگشتن. واسشون موز و سیب و هویج می بردن و به دنیا اومدن بچه خرگوشا رو تماشا میکردن. روز بعد راه میفتادن و سنگ های مختلف جمع میکردن. بعد از روزای بارونی راه میفتادن زیر برگ ها رو میگشتن و سعی میکردن حلزون ها رو از روی برگ ها و شاخه ها جدا کنن. یک روز دیگه سراغ مورچه ها میرفتن و سعی میکردن ته و توی مسیرهایی رو که مورچه ها تو خاک میساختن دربیارن. لوبیا می کاشتن و رشد ریشه ها و برگ ها رو تماشا میکردن. با قیچی به جون کاغذ رنگی ها میفتادن و کاردستی درست میکردن و با آهنربای نعلی شکلی که یک سرش حرف "اس" نوشته بود و یک سر ِ دیگه ش حرف "اِن" میخ و پونز و براده های آهن رو حرکت میدادن.

یک راوی بود که دیده نمیشد و صداش با بچه ها حرف میزد. یک جفت دست ِ آدم هم بود که آزمایشا رو انجام میداد.

"ببین و یاد بگیر" ترجمه اسم ژاپنی این مجموعه آموزشی است که از 5 آوریل 1982 تا 11 مارچ 1985 از شبکه "ان اچ کی" ژاپن پخش میشد. بچه های ژاپنی این برنامه رو هفته ای یک بار دوشنبه ها از 12 تا 12:20 ظهر تماشا میکردن و واسه ما صبح ها از شبکه دو پخش میشد.

.

.

.

(۱۳۹۵/۷/۱۳ صبح ۰۳:۵۲)لوسکا نوشته شده:  

 

به نام خدا

یک روز عصر یکشنبه، سه تا بچه با خرس های عروسکیشون واسه پیک نیک به جنگل میرن. عروسک ها هیجان زده ن چون بار اولیه که جنگلو می بینن. ولی از اینکه دائم یک جا بشینن و اطرافو تماشا کنن حوصله شون سر میره. پس یواشکی راه میفتن و مشغول گردش میشن... خیلی نمیگذره که میفهمن وسط جنگل گم شدن و راه برگشتو نمیدونن. سه تا خرس عروسکی گمشده توی جنگل راه میفتن و این شروع ماجراجویی هاشونه.

با سنجاب، راسو، سگ، حلزون، گراز، کلاغ، خارپشت، جغد دانا، مار عینکی، روباه و عنکبوت بدجنس و کلی جک و جونور دیگه آشنا میشن و تو سیزده قسمت، ماجرای متنوعی رو پشت سر میذارن. یکی از ماجراهای به یاد موندنی شون موقعی بود که لب ِ رودخونه میرن تا لباساشونو بشورن. روباه یواشکی میرسه و لباس ها رو می دزده. حالا سه تا خرس عروسکی لخت و بدون لباس وسط جنگل موندن. بعد سروکله ی خیاط کوچولو پیدا میشه و با برگ های درخت های مختلف واسشون لباس میدوزه.

.

.

.

.

.

.

پاسخ و توضیح در مورد چند آیتم :

.

.

.

چندین سال قبل که اولین بار جستجو، یافتن، ترجمه و نوشتن مطالب انیمیشن را برحسب علایق شخصی شروع کردم؛ بتدریج تعداد زیادی از خاطرات گمشده یافت شدند و همچنان برای پیدا شدن ویدئو از آنها جستجو ادامه داشت چنانچه خاطرم هست که در سال 93 سرانجام اولین اسکرین و تصاویر vhs از انیمیشن "قاصدک " در یک دیتابیس و ویلاگی با زبانی شبیه کشورهای نوردیک _ مشخصاً زبانی با تکرار حروف لاتین _ پیدا شد . تصویر بزرگ از " قاصدک " سوار بر یال یک اسب ...

توضیح اینکه نسخه حال حاضر تصویر و ویدئوی بازسازی شده بلحاظ کیفیت و رنگ از این انیمیشن میباشد .

.

متاسفانه در همان ایام رایانه دچار آسیب و بخشی از اطلاعات جمع آوری شده، غیر قابل بازیابی گردید و تنها چند سال قبل بود که تعدادی از عناوین که به جهت پیدا شدن ویدئو و اسکرین ثبت شده بود؛ بدست آمد که برای علاقه مندان عیناً آورده میشوند ...

.

.

.

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - Emiliano - ۱۳۹۹/۱۰/۲۶ صبح ۰۸:۳۱

«کرت اشنایدر» عزیز، ممنونم ازتون.

نمی‌دونم پیام بالا رو از کدوم نسخه از  «لیست‌های سیاه، سفید، خاکستری» کپی کردید؛ امّا، از آیتم‌ها این‌طور برمی‌یاد که خییییلی قدیمی باشه. بسیاری از این موارد قبلاً توسّط عزیزان؛ از جمله، خود شما کشف شده‌ن.

حتّی نسخه‌ی اخیر ابن فایل هم - که یکی، دو صفحه‌ی پیش در همین انجمن بارگذاری کرده‌م - تعدادی از مواردش پیدا شده؛ امّا، فرصت نکرده‌م به‌روزرسونیش کنم.

ارساله‌ی شما بهونه‌ای شد برم سراغش.

به زودی کار آخر رو اینجا قرار می‌دم.

بازم ممنونم ازتون.




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۱/۱۲ عصر ۰۵:۰۳

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

خیلی سالهای دور یعنی درست سالهای آغازین کودکی و در انتهای یک شب بگمانم برفی از تلوزیون سیاه و سفید فیلمی پخش شد که تصویر مبهم آن با نام " شهر دراکولا " در ذهن کودکی ام نقش بست . تصاویر پراکنده از دو مرد شکارچی که هر دو عازم شهری بودند که نامش " شهر دراکولا " ست . در راه یکی از آن دو، دیگری را به قتل میرساند و در اینجاست که سگ وفادار او، قاتل بی رحم را تعقیب و انتقام صاحب خود را میگیرد ...

.

چند سال قبل که نام اصلی فیلم را پیدا کردم؛ متوجه شدم عنوان " شهر دراکولا " برای این فیلم نیست و این شاید تنها تصور ذهن کودکی من و یا شاید با احتمالی اندک اشتباهی است که آن ایام گاه در هنگام معرفی فیلمها در تلوزیون انجام میشد و یا شاید تنها فیلمی شبیه به آن بوده است ...

.

به هرحال فیلم " برهارتِ شمال غرب "  که سالهای دهه شصت از شبکه اول تلوزیون پخش گردید؛ فیلمی زیبا و دلنشین درباره تعامل انسان، سگ و طبیعت وحش است ... حس آگاهی، وفاداری و دوستی و ارتباط سگی بنام برهارت با دنیای انسانها

.

.

  " برهارتِ شمال غرب "

.

.

.

راهزنان پیرمردی که در کوهستان زندگی میکند را می کشند و برهارت که شاهد آن حادثه تلخ برای صاحب خود و خاطره آن اسلحه است؛ مرد شکارچی را تعقیب و رد پای او را پیوسته دنبال میکند تا آنجا که وی پریشان و مضطرب خود را به شهری رسانده و تقاضای کمک میکند و در آنجاست که مردم شهر متوجه میشوند که او یک مجرم خلافکار است و اکنون برهارت نزد اهالی شهر محبوبیت میبابد اما این آغاز مصائب او است ...

.

سگ تفاوت اسلحه چوبی با تفنگ واقعی را نمیداند و این موضوع برای کودک خانواده ای که مراقبت از او را بعهده دارند؛ دردسرساز میشود . برهارت به جنگل پناه برده و خود به تنهایی زندگی جدیدش را آغاز میکند . سگ اکنون می آموزد که چگونه بدون کمک انسان زنده بماند و از تفنگها و آدم هایی که او را یک سگ وحشی میدانند؛ دوری کند . برهارت برای خود جفتی میابد و برای بقا با گرگها میجنگد ...

.

برهارت از سختی های حیات وحش و خطر حیوانات وحشی ساکن در آن؛ جان سالم بدر برده و در ادامه شکارچی پیری او را میابد . سرانجام بعد همه وقایع و رهایی از زخم های خطرناک اکنون با خانواده ای آشنا می شود که برایش مکانی جدید همراه با عشق، علاقه و ارتباطی دوستانه را فراهم میکنند ...

.

.

.

 

kurt steiner





RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۱/۱۳ عصر ۱۲:۱۳

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

زمانی بود که تلوزیون مملو از فیلم های سینمایی جنگ جهانی بود . فیلمهایی از جبهه های نبرد بر روی خاکریزها، در پهنای آسمان، در میان امواج اقیانوسها و اعماق دریاها . داستانهای فرار از اسارتگاه ها، حماسه جانفشانی ها، حملات پارتیزانی و مبارزات زیر زمینی ...


یکی از این فیلم ها که در دهه شصت از تلوزیون پخش شد؛ عنوانش بود ...

..


  " دریای بی رحم "

.

.

" دریای بیرحم "  آنگونه که " نیکلاس مونسرات " در مقدمه رمانش نوشته؛ یک داستان طولانی و واقعی شامل یک اقیانوس، دو کشتی و حدود صد و پنجاه مرد است . این یک داستان طولانی است زیرا به یک نبرد طولانی و وحشیانه در بدترین جنگ ها می پردازد و در آن یکی از دو کشتی داستان غرق شده است .

.

نبردی که در تلخ ترین مراحل خود اکنون، نه در جبهه نرماندی، نه در جنگ بر فزاز آسمان انگلستان، و نه حتی در محورهای استالینگرادِ محاصره شده رقم میخورد . بلکه پیروزی در جنگ درست اینجا در پهنه اقیانوس اطلس شمالی است . جایی که امنیت خطوط کشتی رانی متققین تامین میشود و بدون آن هیچ نبرد پیروزمندانه ای اتفاق نخواهد افتاد ... 

.



.

.


 اواخر سال 1939 ، درست زمانی که جنگ آغاز شد، کاپیتان اریکسون به نیروی دریایی سلطنتی فراخوانده می شود و فرماندهی کشتی " کامپاس رز، Compass Rose " را  که برای اسکورت کاروانهای دریایی طراحی شده است؛ بر عهده میگیرد .

.

.

در ابتدا بدترین دشمن آنها آب و هوا است . زیرا زیردریایی های آلمانی _ u بوت ها _ دامنه حملات محدودی داشته و امکان آسیب زدن به ناوگان کشتی های باری متفقین در پهنه اقیانوس اطلس را ندارند . اما با سقوط فرانسه و در دسترس قرار گرفتن بنادر آن؛ اکنون u بوت ها می توانند در هر نقطه از اقیانوس اطلس به کاروان کشتیها حمله کنند . آلمان در جنگ با ایتالیا همراه می شود و در حالی که " فرانکو " دیکتاتور اسپانیا به زیر دریایی های آلمانی اجازه می دهد تا از بنادر اسپانیا استفاده کنند؛ اما با این همه، همچنان اسکورت کشتی ها و اغلب در هوای بسیار بد و طوفانی انجام می پذیرد .
.
در این میان، خدمه شاهد غرق شدن بسیاری از کشتی های تجاری هستند . آنها میتوانند پرسنل یک کشتی غرق شده سوئدی را نجات دهند؛ اما از تعقیب زیر دریایی دشمن بازمی مانند . در یک شناسایی دقیق " کمپاس رز " میتواند یک u بوت آلمانی را غرق کند ولی با ادامه ماموریت ها، خودش مورد اصابت اژدر قرار گرفته و ملوانان مجبور به ترک کشتی می شوند . در حالیکه بسیاری از آنان جانشان را از دست می دهند؛ اما اریکسون به همراه افسر اول کشتی، لاکهارت از این فاجعه جان سالم به در برده و همراه با چند خدمه باقی مانده، فرماندهی یک کشتی جنگی را به عهده می گیرد ...

.


 

kurt steiner





RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ صبح ۱۱:۱۳

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

تماشای فیلمهای سیاه و سفید و قدیمی سینمای هند که زمانی در تلوزیون بسیار نمایش داده میشد؛ چه بسیار احساسی زیبا از مولفه ها و شاخصه های انسانی چون ترحم، دوستی، عشق، امید و گذشت و فداکاری ... در جامعه هایی شلوغ که مملو از فقر، گرفتاری و انبوهی معضلات اجتماعی بودند؛ در مخاطبین ایجاد مینمود و آنها را با نمایش صحنه ها و موسیقی هایی تاثر انگیز که براحتی میتوانستند قطرات اشک را بر چهره شان سرازیر کنند؛ همراه خود میکرد . از فیلم های زیبای نمایش داده شده از این سینما که سالهای دهه شصت از تلوزیون پخش گردید؛ فیلمی است با نام ...

..


  " دو جریب زمین "

.

.

" دوجریب زمین " یک فیلم درام هندی است که در سال 1953 به کارگردانی " بیمال روی " ساخته شده است . فیلم بر اساس شعری به زبان بنگالی است که توسط شاعر بنگال هند " رابیندرانات تاگور " سروده گشته و در آن عشق یک دهقان به زمینش توصیف می گردد . این فیلم با مضامین اجتماعیِ خود، یک فیلم جریان ساز در سینمای هند محسوب می گردد .

.

با الهام از سینمای نئورئالیستی ایتالیا ،بیمال روی پس از تماشای فیلم دزد دوچرخه (1948) ساخته ی " ویتوریو دی سیکا " و همچون اکثر فیلم های خود که در آن سینمای هنری و تجاری با هم ادغام می شود؛ فیلمی را خلق می کند که به عنوان یک معیار برای فیلمسازان آینده در جنبش نئو رئالیسم و موج نو سینمای هند که از دهه 1950 آغاز گشته است؛ میتواند راه آنرا هموار کند .

.

.

 

.
 
.
" شامبو ماهاتو " به همراه همسر و پسرش در یک دهکده کوچک که در ایام سخت خشکسالی بسر میبرد زندگی می کند . پس از سالها خشکسالی و قحطی، سرانجام در آن ناحیه باران می بارد و باعث شادی کشاورزان می شود . شامبو صاحب دو جریب زمین هست که تنها وسیله تأمین معاش خانواده میباشد . اما زمین دار بزرگ ده که با تعدادی از تجار شریک است؛ قصد ذارد آسیابی در زمین بزرگ خود که در نظرش به آنها سود رسانده و باعث رونق روستا می شود؛ بسازد . تنها مشکل این است که دو زمین شامبو در وسط زمین اوست ...
.
.
.
.
"  هرنام سینگ " بسیار مطمئن است که می تواند زمین " شامبو " را بخرد . شامبو در گذشته چندین بار از وی پول قرض گرفته و بدهی اش را پرداخت نکرده است لذا او شامبو را فرا می خواند و به شامبو پیشنهاد می کند تا در ازای بدهی؛ زمینش به او بفروشد اما شامبو به این کار راضی نیست زیرا که تنها وسیله معاش زندگی اش را از دست میدهد . پس هارنام سینگ با عصبانیت به او دستور می دهد تا روز بعد بدهی خود را پرداخت کند . 
شامبو به خانه برمی گردد تا در مورد این موضوع با پدرش گفتگو کند . پدر و پسر می دانند که این بدهی مبلغ زیادی است . ولی شامبو خواهان نجات زمینش است و برای این منظور تمام وسایل خانه خود از جمله گوشواره های طلای همسرش را بفروش میرساند .
.
.
وقتی شامبو برای پس دادن بدهی اش با حسابدارِ " هارنام سینگ " ملاقات می کند؛ متوجه میشود او  حساب ها را جعل کرده و اکنون چند برابر بدیهی واقعی را از آنان طلب میکند . پرونده به دادگاه می رود . اما شامبو، بی سواد است و برایش دشوار است كه به قاضی توضیح دهد كه چگونه حسابدار اعداد را جعل و وی با اطمینان از حرف او هیچ رسید و سندی دریافت نكرده است .
شامبو پرونده را می بازد و قاضی دستور می دهد که مبلغ بدهی را طی 3 ماه آینده به هارنام سینگ پرداخت نماید و اگر قادر به تسویه بدهی اش نباشد؛ زمین وی به حراج گذاشته می شود ...
.


.

.
" دو جریب زمین " فیلمی زیبا و البته همانند فیلم " دزد دوچرخه " تلخ و غم انگیز است . کشاورزی که به دلیل بدهی، زمینش را از دست میدهد و به کلکته میرود تا از طریق حمل مردم با چرخ دستی پولی بدست آورد تا بتواند بدهی خود را پرداخت نماید . در سکانسی از فیلم، پسر بچه که همراه پدر به شهر رفته از بانویی سرقت میکند اما هنگامی که مادر را مجروح بر تخت بیمارستان میبیند؛ با گریه پولها را پاره کرده و از کار خود پشیمان میشود .
.
مرد کشاورز در این مسیر مشکلات زیادی می بیند از تغییر رفتار پسرش وقتی متوجه میشود که او برای کمک به خانواده از واکس زدن کفش به جیب بری روی آورده و او را تنبیه میکند تا تصادف همسرش در شهر که مجبور میشود همه پولی که بدست آورده را برایش هزینه کند و با این همه، هنگام بازگشت متوجه میشود؛ زمینش را حراج کرده و بر روی آن کارخانه ای ساخته اند و اکنون میخواهد تنها مشتی خاک را از زمین خود بردارد ...
 
.
.
    برنده جایزه بین المللی از هفتمین جشنواره فیلم کن و نامزد جایزه بهترین فیلم در سال 1954

.

.


 

kurt steiner





RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۱/۱۶ صبح ۱۱:۰۹

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

خاطرم هست زمانهایی که در برنامه کودک تلوزیون از بچه ها دعوت میشد تا نقاشی های خودشون رو برای شرکت در مسابقات نقاشی که برخی از آن در ژاپن برگزار میشدند؛ ارسال کنند . برایشان شرایطی چون موضوع، سادگی، داشتن مفهوم، استانداردهای کاغذ و انواع قابل قبول نقاشی و مهلت ارسال آثار شرح داده میشد و در اینجا بود که سیل نقاشی ها از بچه های با ذوق و هنرمند که دست بکار شده بودند؛ به تلوزیون یا کانون فکری کودکان ارسال میشد ...

واژه جنگ در دنیای واقعی و نه در پرده سینما آمیخته با مفهوم ویرانی، مرگ، آوارگی، اسارت، از دست دادنها، فقدانها و جدایی هاست .  آلام ، رنجها و غصه ها و زخم های بیشماری که در جنبه ها ی مختلف زندگی انسانها سایه می افکند و اثر آن تا مدتها باقی می ماند . لذا شاید نتوان هیچگاه مصائب و  فجایع جنگ را  آنگونه که هست به تصویر کشاند . هرچند فیلم های زیادی در دنیا مستقیم و غیر مستقیم پیرامون تاثیرات اجتماعی جنگ ساخته شده است؛ این فیلم با نگاهی تازه، چشم اندازی به این موضوع دارد . فیلمی با نام  ...




 " اسب جهنده "

.

.


" ترانه هاروکما " که در کشورمان با نام "  اسب جهنده " نمایش داده شد؛ یک فیلم درام ژاپنی و اقتباسی سینمایی از یک داستان کودکانه است که توسط نویسنده قصه های کودکان " هیرو میاگاوا " نوشته و حوادث آن در یک دهکده کوهستانی اتفاق میافتد و در آن تعامل پسری که بواسطه فلج شدنش از تحصیل در مدرسه امتناع می ورزد، با اهالی روستا و سایرین نشان داده میشود .

این داستان که توسط  " سیجیرو کامیاما " به تصویر کشیده شده است؛ از جشنواره بین المللی فیلم مسکو برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مرد گردید .

" ترانه هاروکما " شرح عاطفی یک پدر بزرگ و نوه اش است . پیرمردی بنام " بونزو "  که بعد از درست دادن پسرش در جنگ و بیماری فلج اطفال نوه خود، اکنون از دنیا متنفر است ...

.



.


داستان فیلم در روز 16 آگوست 1945 آغاز میشود . درست زمانیکه " بونزو " که با همسرش در یک دهکده کوهستانی زندگی میکند؛ خبر رسمی مرگ پسرش را در جبهه جنگ دریافت میکند . در همین روز نوه او  به دنیا می آید و آنها نامش را " کیجی " میگذارند .

  "کیجی " که پدرش را در جنگ از دست داده، توسط پدر بزرگ و مادر بزرگ، بزرگ میشود و وقتی به کلاس اول دبستان میرود؛ فلج شده و پای راستش آسیب می بیند . " کیجی " به مدت یک سال در بیمارستان بستری میشود و سپس به روستا بازمیگرد . زمانیکه کودک به مدرسه میرود؛ بچه ها او را بخاطر مشکل  پایش دست می اندازند .

"بونزو " که از برخورد بچه ها عصبانی است؛ اجازه نمی دهد " کیجی " به مدرسه برود . او  تصور میکند شاید دلیل فلج شدن نوه اش در گذشته این بوده که کسی او را کتک زده است .

.

.

.

.

با شروع فصل تازه درس، معلم جدیدی بنام " کیکو " به مدرسه می آید .  " کیکو " خانم معلمی مهربان است که سعی میکند با صحبت با پدر بزرگ و شنیدن صحبتهای او نوه اش را به آمدن به مدرسه تشویق کند اما در این راه موفقیتی حاصل نمی شود . بعد دو سال دوری از مدرسه، یک روز " کیجی " به مدرسه می آید اما آمدنش ادامه پیدا نمیکند . بچه ها برای تشویق کیجی، با یکدیگر مشورت می کنند و تصمیم میگیرند؛ نمایشگاهی از نقاشی هایش را برپا کنند .

خانم معلم یک نقاشی " هاروکما " از کیجی دریافت میکند و زمانیکه احساس میکند هیچ موفقیتی در آمدن او به مدرسه بدست نیاورده؛ خبر میرسد نقاشی"  کیجی " دز مسابقات ملی نقاشی های کودکان انتخاب گشته است ...

.


.

تصویری از داستان کودکانه " ترانه هاروکما "  از نویسنده کودکان   " هیرو میاگاوا "

.



هاروکما :

هاروكما، Harukoma اسباب بازی ای است ساخته شده از "پاپیه ماشه"  در قالب فرم سر یک اسب که بچه ها با آن بازی می كنند و به نظر می رسد كه یك اسباب بازی نسبتاً قدیمی است و  اعتقاد بر این است كه شكل آن در دوره " ادو " به وجود آمده است .

.

.


 

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۳۹۹/۱۱/۲۷ صبح ۰۵:۴۰

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

هربار ترانه آدم برفی رو میبینم . هربار که این شعر زیبا رو میشنوم نا خودآگاه یاد سالهای مدرسه می افتم یاد گروه تئاتر و سرود مدرسه ...

یاد تک خوانی ها، یاد اجراهای مون در مراسم ها در مدارس و آمفی تئاترهای مختلف ..  یاد مربی مون و زیباترین دکلمه ها و شعرهایی که انتخاب شده بودند برای سر  آغاز سرود ...یاد مطلع موسیقی و دکلمه زیبای آن و یاد تمرین هایی که گاه بقدری طولانی میشدند که بچه های کلاس های پایین تر چه بسیار بعلت زیاد ایستادن بی حال میشدند ...

.

.


خاطره لریک زیبای انیمیشن  "  آدم برفی "  که سالهای دور با صدای کودکانه "  اَدِل جونز "  خوانده شد و تاکنون چندین اجرای مختلف در دنیا از آن ساخته شده است

.

.

.

در آسمان قدم مبزنیم  ...

شناور در آسمان مهتابی ...

.

در آن پایینِ دوردست ...

مردمان خواب هستن، آن هنگام که در حال پروازیم 

.

خود را محکم نگه میدارم ... 

در حال سواری در نیمه شبی آبی رنگ  ...

.

من اکنون در میابم که میتوانم پرواز کنم 

با تو، تا آن بالایِ بالاها ... 

در سراسر مسیر دنیا ...

.

روستاها بمانند یک رویا _ از پیش چشم _ عبور میکنند  

رودخانه ها و تپه ها، جنگل ها و نهرها  ....  

.

کودکان شگفت زده نگاه ... و دهان _ از تعجب _ باز میکنند

هیچکس آن پایین به چشمان خود باور ندارد ... 

.

در حال موج سواری در هوا 

در آسمان یخ زده شنا می کنیم  ...

_ و _ آرام از بالای کوه های یخِ شناور عبور میکنیم ... 

.

ناگهان پایین رفتن بر فراز یک دریای عمیق  ... و برانگیختن هیولایی قدرتمند از خواب _ نهنگ دریا _    

.

در آسمان قدم میزنیم  ...

غوطه ور در آسمان مهتابی  

.

و همه آنان که ما را می بینند؛ به ما سلام میکنند؛ آن هنگام که پرواز می کنیم ...

.

در آسمان قدم مبزنیم  ...

غوطه ور در آسمان مهتابی  

  






 " اجرای ترانه ادم برفی توسط  ادل جونز در کودکی "

.



.

We're walking in the air
We're floating in the moonlit sky
The people far below are sleeping as we fly

We're holding very tight
I'm riding in the midnight blue
I'm finding I can fly so high above with you

Far across the world
The villages go by like dreams
The rivers and the hills
The forests and the streams

Children gaze open mouthed taken by surprise
Nobody down below believes their eyes

We're surfing in the air
We're swimming in the frozen sky
We're drifting over icy mountains floating by

Suddenly swooping low on an ocean deep
Rising up a mighty monster from its sleep

We're walking in the air
We're floating in the midnight sky
And everyone who sees us greets us as we fly

We're walking in the air
We're floating in the moonlit sky

.

.

.


.


  اجرای تلفیق شده ترانه " ادم برفی " ادل جونز در کودکی و بزرگسالی

.



.




اجرای ادل جونز در نسخه انیمیشن



.


.

.

.
.


 

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - شارینگهام - ۱۳۹۹/۱۱/۲۸ صبح ۰۲:۴۲

درود بر  kurt steiner  عزیز که به یکی از شورانگیزترین ترانه های کارتون های نوستالوژیک ما اشاره کردید.::ok:

وه...که چه قدر اون لحظه ای که آدم برفی به قصد پروازبه آسمان می نگرد،هیجان انگیز است.:lovve:

هیجان تصمیم گیری که همراهش بروم یا نه؟

پسرک دل به دریا ، نه ...دل به آسمان می زند!

دست در دست دوست رویاییش می دهد...

چه رویای پرهیجانی!

حس پرواز با دوست!

سفر به دور دست ها!

آهنگ ترانه حس پرواز را دو چندان می نمایاند.

ترانه می آغازد...

الحق که در این سکانس  پرواز رویایی، اگر جان ازکالبدمان بیرون برود،جای هیچ شگفتی نیست.taeed

خوشبختانه نسخه ی اصلی و با کیفیت این کارتون فراموش نشدنی را سال ها قبل و به راحتی به دست آوردم و به یاد روزهای مقارن با کریسمس که قدیم ها تلویزیون پخش می کرد،تماشا کردم.

فقط شما را نمی دانم،ولی سفارش می کنم که  سکانس فوق الذکر  را در خلوت و تنهایی تماشا کنید:

در نظربازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند:!z564b

                                                            ***

یک نکته ی جالب:

در حال جستجوی تصویری ، به 2 کارتون مرتبط با این برخوردم که برای خودم تازگی داشت.



https://www. y  o  u  t  u  b  e  .com/watch?v=1Rbiun3G0-Y



https://www.y  o  u  t  u  b  e  .com/watch?v=Jc-FI2zGsAs

تماشای این دو کارتون هم خالی از لطف نیست.

پاینده شاداب باشید.
:rolleyes: 




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۴۰۰/۱/۶ عصر ۰۱:۳۵

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

لابلای انبوهی کارتونهای معروف با پخش های مکرر که بخوبی در خاطره ها مانده اند؛ گاه فیلمهای کارتونی نمایش داده میشد که بخاطر داستان، محتوای ساده و یا عدم تکرار آن خیلی زود فراموش میشدند فیلم هایی که برخی از آنها بسیار زیبا و دارای سبک و تکنیک بودند .  از فیلم های سینمایی کارتونی که دهه شصت برای کودکان به نمایش درآمد؛ کارتونی بود با نام

.

.

.

جزیره نواواز

.

.


" جزیره نواواز " یک فیلم سینمایی کارتونی به کارگردانی پاول ویلیامز با مدت 60 دقیقه و محصول سال  1978 استرالیاست .

.

.

.


این انیمیشن که با مفاهیم آموزشی آمیخته است؛ اهمیت محیط زیست و خطرات تهدید کننده آن را به کودکان یادآور میشود .

.

.

.


داستان در یک روز طوفانی و بارانی آغاز میشود زمانیکه هواپیمای یک تاجر ونیزی در یک جزیره قرون وسطایی ناشناخته که " نواواز " نامیده میشود؛ سقوط میکند .

.

.

.

درحالیکه جزیره با درختان زیبا، مزارع و هوای پاک خود صلح، آرامش و رفاه را برای ساکنانش به ارمغان آورده است؛ اما سرمایه دار ثروتمند قصه می خواهد تا این محیط بکر و دست نخورده را توسعه دهد .

بزودی زندگی صنعتی، کارخانجات و ماشین آلات وارد جزیره شده و طبیعت زیبای آن آرام آرام از میان میرود تا جاییکه اطرافیان حاکم بفکر چاره جویی می افتند .


.


.


 

kurt steiner




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۴۰۰/۱/۹ عصر ۱۲:۰۳

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

فرار از اسارتگاه ها و اردوگاه های جنگ و نمایش رنج آدم های محصور در آن با همه ظرفیتها و عناصر وجودی؛ انسانی و عاطفی شان که برای هدفشان و بقا و زنده بودن می جنگند؛ چه بسیار خلق آثار زیبا؛ تاثیر گذار و غم انگیز سینما را موجب گشته است چنانچه سالهای دهه شصت فیلم های خاطره انگیزی با این مضمون نمایش داده شدند؛ از اردوگاه ها و جبهه های نبرد جنگ جهانی ...

یکی از آنها که در خاطره ها مانده، فیلمی است که عنوان اصلی آن شاید اشاره به تقابل دیدگاه دو شخصیت اصلی آن دارد که اکنون یکی آزاد و دیگری اسیر است . همراه با قیاسی زیبا به اینکه حتی حیوانات هم خالی از عواطف نیستند . " فرانتس " در طول فیلم، خاطرات گذشته اش را به یاد می آورد و سرانجام میتواند با سختی از رودخانه عبور کند . او لحظات آزادی خود را بچشم می ببیند اما اینجا تنها صدای گلوله است و سگی که پیوسته در تعقیبش بوده، مانوس او و در عبور از مسیرهای یخ زده نجات بخشش بوده است؛ اکنون تنها میتواند بر پیکر بی جانش زوزه هایی از روی غم و استیصال سر دهد ...

.

.



" فرار  "

.

.

.

.

.

"  انسان و حیوان "  که در کشورمان با عنوان " فرار  " نمایش داده شد؛ یک فیلم درام جنگی اثر نمایش نامه نویس و کارگردان اتریشی ادوین زبونک، ساخته مشترک آلمان شرقی و یوگسلاوی در سال 1963  است که اولین بار در سیزدهمین جشنواره فیلم برلین به نمایش درآمد .

.

.


فیلم درباره فرار و آزار و شکنجه زندانیان اردوگاه کار اجباری همراه با فلاش بک های مختلف است که به روابط خانوادگی بین دو برادر ناتنی اهل الزاس پرداخته و سرگذشت ایشان را بازگو میکند که یکی به حزب نازی پیوسته و دیگری مخالف آن است و در آن تقابل این دو شخصیت نمایش داده میشود .

.

.

.

.

شخصیت های فیلم گروهی از اسرا هستند که برای نجات جان خود تلاش می کنند . آنها منتظر آزادی هستند اما به زودی مطلع می شوند که همه زندانیان باید از میان رفته و تنها امید آنها این است که یکی از ایشان به جبهه نبرد راه یافته و تقاضای کمک نماید .

هنرپیشه اصلی "  گوتز جورج "  بازیگر محبوب آلمانی است که پدرش " هاینریش جورج " اندکی پس از جنگ در اردوگاه کار شوروی درگذشت و این فیلم تنها اثر جنگی در زندگی حرفه ای وی میباشد . فیلم در لوکیشن های اطراف زاگرب، بلگراد و کیکیندا و در محیطهای پوشیده از یخ و برف فیلمبرداری شد و با نمایش صحنه های چشمگیر؛ هیئت ارزیابی فیلم را بر آن داشت تا به تولید مشترک آلمان و یوگسلاوی امتیاز اثر ارزشمند " داده، به ویژه آنکه بر عملکرد فراموش نشدنی بازیگر اصلی فیلم؛ گوتز جورج تأکید و آنرا برجسته نمود .

.

.

.


داستان در سال 1944 و در جریان جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد، زمانی که مقامات نازی با حمله ارتش سرخ به جبهه شرقی، تصمیم به انحلال اردوگاه میگیرند ...

.

.

.

.

فرانتس کهلر در اردوگاه کار ماوتهاوزن زندانی است . اینجا یک اردوگاه کار اجباری است که بازداشت شدگان با کارِ سخت، شکنجه می شوند . در اینجا، ویلی کوهلر، برادر ناتنی او به عنوان یک افسر بی رحم اس اس دقیقاً برعکس برادرش فرانتس میباشد . قرار است زندانیان در یک تونل محصور شوند و سپس تونل منفجر شود .

.

.

.

.

.

اسرا از برنامه مطلع می شوند . فرانتس قرار است؛ تنها کسی باشد که از اردوگاه فرار کرده و با مطلع کردن سربازان ارتش سرخ، حمایت از زندانیان و آزادی ایشان را سازماندهی نماید . طی انفجار دینامیتها، فرانتس موفق به فرار می شود اما نگهبانان متوجه شده و تنی چند از آنان از جمله برادرش ویلی، همراه با سگ نگهبان خود، به تعقیب و جستجوی فرانتس می روند . حین فرار او بخاطر می آورد؛ چگونه با فعالیتهای ضد نازی در اردوگاهی در نزدیکی جبهه شرقی بازداشت و مجبور به سخت ترین کارهای زندگی گردید و آرام آرام خاطرات گذشته برایش تداعی میشوند .

.

در طی تعقیب طولانی در زمینهای پوشیده از برف و در میان یخ ها سگ؛ مرد فراری را با بیرون کشیدن از گل و لای و باتلاقی که در آن افتاده است؛ یاری رسانده و با او مانوس میشود . فرانتس سعی می کند خود را به ارتش سرخ برساند و با کمک سایرین به نظر می رسد؛ برای چند روز فرار او موفقیت آمیز است ... .

.

.

.

.

اما اندکی قبل از رسیدن به جبهه سربازان روس، طی عبور از رودخانه توسط تعقیب گرانش _ ویلی کوهلر _ گرفتار میشود و در ساحل آن سوی رود با گلوله از پای در می آید ...

.

.

.

در نوشته حاضر از معدود متون پراکنده موجود به زبان آلمانی استفاده شده و تا حد امکان با بازبینی مکرر سعی در رعایت دقت و درستی آن گشته و امید که از اشکال خالی بوده باشد .

عید همگی دوستان مبارک ...

.

.

.

.

kurt steiner

 




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۴۰۰/۵/۱۰ عصر ۰۱:۴۶

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

(۱۳۹۹/۷/۱۵ صبح ۰۵:۵۹)شارینگهام نوشته شده:  

کودک محکوم وظیفه دارد که با صداى بلند بگوید :

متشکرم، تنبیه عادلانه ای است

تنها رحم و عطوفتی که نشان داده می‌شود ،این است که یک افسر زن آلمانی، خرده هایی از بیسکویت و کیک را به طرف بچه های کوچک تر پخش می کند. درست مثل دانه ریختن برای مرغ و جوجه ها! tajob

...

 پایان فیلم را یادم نیست. فقط همین را به یاد دارم که افسر نامبرده، باز هم می خواست آن پسر را به شهر خود در برلین ببرد و دیگر هیچ!

.

.

.

فکر میکنم ساعات انتهایی یک پنج شنبه شب در یک برنامه سینمایی شاید " هنر هفتم " بود که این فیلم زیبا و به بادماندنی نمایش داده شد و مخاطبین را تا پاسی از شب برای تماشا و دیدن نقد و بررسی فیلم بیدار نگه داشت . فیلمی سیاه و سفید با زوایا، کادرها و نماهای هنرمندانه همراه با نمایش حس درون آدمها حسی آمیخته با خشم، ترس، تنهایی، امید، رویا و آرزو 

.

به هرحال این فیلم زیبا رو که بعد جستجوی ریاد پیدا کردم، تقدیم میکنم به دوستانمون در کافه ...

.

.

.

.

" صورت یک فرشته "  از فیلم های زیبای پخش شده در سالهای دور تلوزیون میباشد .

.


.

.

.

.

ساخته زبیگنیو خمیلفسکی، Zbigniew Chmielewski در سال 1971

.


.

این فیلم تصویری از سختی کودکان زندانی در اردوگاه کار اجباری نازی ها در لودز، Łódź است و در آن سرنوشت یک پسر بچه یازده ساله نمایش داده میشود .

.

داستان فیلم در طول جنگ جهانی دوم در شهر لودز اتفاق می افتد . اینجا اردوگاه کار اجباری برای کودکان لهستانی است . " تادک "، Tadek یازده ساله توجه یکی از نازی ها بنام " آگوستین "، Augustin که نگهبان و مراقب آنان است؛ به خود جلب می کند .

.

.

.

او متوجه پسرکی حدود دوازده ساله می شود که به نظر او شبیه یک کودک لهستانی نیست و به عنوان یک فاشیست متعصب معتقد است که " تادک " تبار آلمانی دارد و می خواهد او را به فرزندی قبول نماید . اما وقتی از کمیته نازی های مسئول مسائل نژادی خبر می گیرد که تادک، نژاد " آریایی" ندارد؛ رفتارش تغییر کرده و بیرحمانه به او حمله ور می شود .

.

در این فیلم پسرک از آزمایشهای سختی برای اثبات اراده و شخصیتش عبور می کند . اما تسلیم وعده ها و حمایت آلمانی ها نشده و به خود اجازه گرفتن رشوه و امتیازات را نمی دهد . در انتهای فیلم زمان رهایی فرا می رسد . آلمانها سراسیمه اردوگاه را ترک می کنند و "  آگوستین " وقتی می خواهد با لباس غیرنظامی از اردوگاه فرار کند؛ کشته می شود .

.

.

.

تصویر واقعی از اردوگاه کار کودکان لهستانی بین 6 تا 16ساله در لودز که در اواسط سال 1942 تاسیس و تا پایان اشغال لهستان توسط آلمانها تا ژانویه 1945 دایر بود .

.


ایده ایجاد چنین اردوگاهی در سرزمینهایی از لهستان که اکنون در قلمرو رایش سوم گنجانده شده بود؛ احتمالاً در ژوئن 1941 پدید آمد ، زمانی که آلمانی ها در حال بررسی مشکل کودکان و جوانان لهستانی در مناطقی از لهستان بودند که در رایش سوم ادغام شده بود . افراد بی خانمان، گرفتار سرقت های کوچک و یا قاچاق و خرید و فروش اجناس خرد در خیابان . همچنین یتیمان والدینی که توسط نازی ها کشته یا دستگیر شده بودند . تا آن زمان، آنها به همراه کودکان آلمانی در یتیم خانه های قبلی یا سایر موسسات مشابه قرار می گرفتند . اما فرمان اولیه در مورد جدایی لهستانی ها از آلمانی ها در سرزمین های اشغالی تحت هر شرایطی، باید منبع اصلی پرداختن به این موضوع تلقی شود آنگونه که ضرورت ایجاد چنین اردوگاهی با حکم " هاینریش هیملر " در 28 نوامبر 1941 تأیید شد . آخرین برآوردهای مورخان نشان میدهد 2 الی 3 هزار نفر در این اردوگاه زندگی میکردند .

شرایط زندگی وحشتناک بود . پس از عبور از دروازه اردوگاه، همه وسایلشان گرفته شده، شماره ای به آنها داده شده و به آنها لباس یکسان می پوشاندند . تعداد قربانیان بدلیل بهداشت فاجعه بار، جیره غذایی کم و رفتار وحشایانه با زندانیان مشخص نیست اما در عین حال گفته شده که اردوگاه برنامه ای برای نابود کردن و یا احکام اعدام نداشت . در اردوگاه، بچه ها کفش های حصیری، سبدهای حصیری، بندهای ماسک گاز و قطعات کوله پشتی چرمی درست می کردند و دختران نیز در لباسشویی، آشپزخانه، کارگاه خیاطی و یا در باغ کار می کردند .

برای صبحانه، آنها یک تکه نان خشک همراه یک فنجان قهوه سیاه بدون قند، برای ناهار، سوپ سیب زمینی یا سوپ شلغم دریافت میکردند و شام نیز تکرار صبحانه بود .

در 18 ژانویه 1945 ، آلمانی ها فرار کردند و دروازه اردوگاه را باز گذاشتند و به دنبال آن برخی از بچه ها در جستجوی غذا و کمک گرفتن آنجا را ترک کردند اما با این حال، اکثر ایشان در پادگان باقی ماندند . کودکانی وحشت زده، بیمار و گرسنه که توسط ارتش سرخ در 19 ژانویه پیدا شدند و  به دنبال آن یک مراقبت اضطراری برایشان سازماندهی گردید .

.

ترجمه از متون پراکنده لهستانی و بخش هایی از متن لهستانی اردوگاه در خیابان پرزمیسووا  .pl.wikipedia_ Obóz przy ulicy Przemysłowej w Łodzi -

.

.

.

.

.

بخشی از سکانس های انتهایی فیلم

.


.

.

.

.

.kurt


kurt steiner

.

.




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۴۰۰/۶/۹ صبح ۱۱:۵۰

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

چنگیزخان؛ جهانگشای بی رحمی که بخش وسیعی از سرزمین های این کره خاک را در استیلای سپاهیان خود داشت . آنگونه که واسیلی یان در مقدمه کتابش با نام " چنگیزخان " به نقل از  ادوارد تلر  در مورد حمله او به ایران دوره خوارزمشاهی می نویسد : بیش از نصف جمعیت سرزمین تسخیر شده نابود گردید و پارس، که همان ایران امروزی است، هرگز جلال و ابهت پیشین خود را دیگر باز نیافت »

هرچند شاید بتوان گفت؛ سریال چنگیز خان بلحاظ کیفیتِ ساخت؛ نسبت به برخی سریال های خارجیِ با ابهت و تاریخی دهه شصتِ تلوریون که با هرینه زیاد و تعداد نفرات بسیار ساخته می شدند؛ تاحدودی ضعیفتر بود؛ اما دوبله زیبای این سریال و مرور رخدادهای تاریخی، مخاطبین بسیاری را به تماشای آن می نشاند .

آنچه از این سریال در خاطر دارم؛ یورش سپاهیان چنگیز و عبور آنان از دیوار چین، صحنه های جنگ با منجنیق ها، قلعه کوب ها و صدای چکاچک شمشیرهایی بود که متفاوت با آنچه در فیلم های رومی و تاریخی می شنیدیم، تم موسیقی آغازین فیلم و البته صدای ایرج ناظریان در نقش چنگیزخان مغول و خسرو شمشیرگران ؟ که در بخش های آغازینِ فیلم همراه با نقشه فتوحاتِ چنگیز؛ شرحی از اتفاقات، حوادث و رویدادها را بیان می نمود ...

.

.

در قرن دوازده میلادی، در فلات مغولستان در شمال چین؛ پسر رئیس یکی از قبایل مغول؛ با نام تموچین متولد میشود که بعدها چنگیزخان نام گرفت . در طی رخداد ها و حوادث؛ پدر تموچین کشته و خانواده اش توسط قبیله رها می شوند و تموچین قول میدهد؛ نیرویی بدست آورد که هیچ کس نتواند آن را تسلیم نماید ...

.

.



" چنگیزخان "

.

.

.

.

.

سریال چنگیزخان از فیلمهای تاریخی سالهای دور تلوزیون، در دهه شصت میباشد .

.

.


این سریال یک فیلم تلویزیونی بلند بر اساس رمان تاریخی است که زندگی چنگیز خان را از لحظه تولد تا مرگ به تصویر می کشاند . زمانی که او از دیوار بزرگ چین که مرز دنیای جدید است؛ عبور کرده و برای تسخیر جهان گام برمی دارد . مردی که بزرگترین امپراتوری تاریخ در سده های میانی را ایجاد میکند . آنگونه که بیشترین وسعت قلمرو را تا زمان خود داشت .

.

.

.

.

این فیلمِ بلند تاریخی در سال 1980 طی دو شب متوالی از تلوزیون ژاپن پخش گردید و شامل دو بخش 165 دقیقه ای میباشد .

.

.




.


تموچین با افزایش دوستان و متحدانش، قدرت خود را گسترش می دهد . او قبایل مخالف را یکی پس از دیگری شکست داده و در رویارویی با سرنوشت، تصمیم می گیرد؛ قبایل را متحد کرده و بدین ترتیب فرمانروای فلات مغولستان میشود و اکنون گامی بزرگ به سوی تسخیر جهان پیش روی اوست ...


.

.

.

.


..

.

.

.

.

.



.

.

 

.

.

.

.

kurt steiner

 




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۴۰۰/۶/۲۲ عصر ۰۴:۰۸

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

زندگی انسان بدون محبت و عشق ناقص است . انسانیت، دوستی و عواطفی زیبای بشری به حیات انسانها معنا و مفهوم می بخشد و لحظه لحظه آنرا زیبا، بیادماندنی، پرشور و خاطره انگیز میکند .

این فیلم زیبا و قدیمیِ سینمای هند که از فیلمهای پرتکرار دهه شصت است؛ داستان دو پسر نوجوان یکی یتیم و فلج با نام رامو (سوشیل کومار ) و یک نوجوان نابینا با نام موهان (سودیر کومار)  است که اکنون در یک جا و یک زمان کنار هم قرار گرفته و توسط سرنوشت به یکدیگر نزدیک شده اند ...

فیلمی که هم دلگرم کننده است و هم الهام بخش و این پیام را در درون خود دارد که با همه معلولیت ها، سختی ها، آزمایش ها و مصائب؛ آنچه عواطف، اعتماد و باور مردمان را زنده نگه می دارد؛ پیوند دوستی، عشق، محبت، ایمان و باور به خوبیها و زیبای هاست که پیوندی میان انسان های مختلف با یکدیگر است ...

.

.

.



" دوستی "

.

.

دوستی، DOSTI یک فیلم سیاه و سفید و محصول 1964 سینمای هند به کارگردانی ساتین بوس، Satyen Bose  میباشد .


 فیلم بر دوستی دو پسر نوجوان تمرکز دارد: یکی نابینا و دیگری دارای معلولیت جسمی و درآن رابطه دوستانه یک پسر نابینای درس خوان با یک نوجوان فلج و خواننده خیابانی نمایش داده میشود .

.

.

.

.

پدر رامو، Ramu کارگر کارخانه، حین انجام وظیفه در یک تصادف می میرد . هنگامی که کمپانی از پرداخت غرامت در موعد مقرر سرباز می زند، مادر که خانواده اش تحت بدهی های مختلف است؛ شوکه و از پله های خانه به پایین میافتد و رامو نیز که در پی آوردن پزشک برای مادرِ در حال مرگ است؛ در تصادف با اتومبیل مجروح و فلج می شود . پس از ترخیص از بیمارستان در حالیکه رامو ، فلج،  بی پول و بخاطر پرداخت نشدن اجاره، از خانه بیرون انداخنه شده است؛ در خیابان های بمبئی سرگردان میچرخد . او با موهان، Mohan یک پسر نابینا که دارای سرگذشتی مشابه است؛ آشنا میشود ...

.

.




.


موهان خواهری بنام مینا دارد که پرستار است و طی حوادثی از او دور شده و در جستجوی خواهرِ گمشده، سراغش را از دیگران از جمله رامو که در بیمارستان بستری بوده؛ میگیرد . اما رامو اظهار بی اطلاعی میکند و به موهان امید میدهد که روزی موهان او را ملاقات میکند .

رامو در نواختن سازدهنی مهارت دارد در حالی که موهان در خواندن آواز با استعداد است . آنها برای کسب درآمد از عابران پیاده با یکدیگر همکاری نموده و همراه با سازشان آواز می خوانند . رامو می خواهد تحصیلات خود را به پایان برساند . در ادامه آنها با دختر بچه ای به نام مِنجولا، Manjula دوست می شوند که خواهر مرد ثروتمندی به نام آشوک (سانجی خان) است . مِنجو از بیماری روماتیسم قلبی رنج می برد و با دیدن آواز و سازدهنی پسرها خوشحال میشود .


.

.

.

.


..

.

رامو برای پذیرش در مدرسه به پول نیار دارد . موهان با موفقیت پول کافی را با آواز خواندن جمع آوری می کند و رامو پس از عملکرد بسیار خوب در آزمون ورودی، در مدرسه پذیرفته می شود . آنها بعد از این که یک نوجوان در مسیر پیاده روی خیابان، حین خوابیدن شان سعی در سرقت پول پسرها را داشت، به خانه جدیدی در محله ای فقیر نشین نقل مکان می کنند . همسایه جدید آنها زن مهربانی به نام ماسی، Mausi است که با دختر و پسر نوجوان خود زندگی می کند و با رامو و موهان، همانند فرزندان خود رفتار می کند .

.


.


.

.

.

.

در مدرسه، رامو، علی رقم اینکه دائماً مورد تمسخر دانش آموزان ثروتمند قرار می گیرد؛ در تحصیل عالی عمل کرده و آنها که موقعیت رامو را با خود برابر نمی دانند؛ اغلب او را به دلیل "  گدای خیابانی " بودن تحقیر می کنند . معلم رامو بنام شارما جی، جهت ثبت نام رامو در مدرسه، خود را سرپرست او معرفی می کند و در جریان بازدید از خانه رامو، شارما جی متوجه می شود که محله سکونت دانش آموزش برای تحصیل نامناسب است . لذا پیشنهاد می کند که همراه خود از آنجا نقل مکان نماید در حالیکه رامو نمی خواهد موهان را ترک کند ...

.

.

.

.

یک روز هنگام آواز خواندنِ پسرها، موهان صدای آشوک را می شنود که با خواهرش مینا در حال گفتگو است . پس با شتاب می خواهد؛ خواهر گمشده اش را در آغوش بگیرد . اما مینا از اینکه که موهان گدا شده است؛ نزد آشوک خجالت می کشد و از شناسایی برادرش سرباز می زند . مینا مراقب و پرستار منجولا است و بین او و آشوک رابطه ای عاشقانه بوجود آمده است . در ادامه، او با اشک و پشیمانی از کارش، نزد آشوک اعتراف می کند که موهان برادر کوچکش است و آشوک به او دلداری می دهد که به زودی او با برادرش خواهد بود درحالیکه موهان این کار خواهر را نمی بخشد و از او دوری میکند .

.

.




دوستی، فیلمی زیبا و پر احساس است که در آن شخصیتهای مختلفی حضور دارند مانند دختر بچه ای بنام منجولا که پسرها او را خواهر کوچک خود می شمارند و برایش آواز میخوانند و به او شادی و  امید زندگی میدهند و علی رقم کوشش پزشکان، او میمیرد درحالیکه حین بیماری پیوسته از موهان و رامو یاد میکند .

.


.


و یا موهان که نابیناست و اکنون از دوستش رامو دور افتاده و در خیابان ها می چرخد ​​و آهنگ های غم انگیز می خواند و هنگامی که می شنود؛ دوستش رامو برای شرکت در امتحانات نهایی پولی ندارد؛ تصمیم می گیرد با وجود وضعیت بدی که دارد با آواز خواندن در خیابان پول کافی را فراهم نماید . او با موفقیت این پول را به دست می آورد و هزینه امتحانات را بدون اطلاع رامو قبل از بیماری و بستری شدنش در بیمارستان می پردازد .
.

.

و نهایتاً  مینا که در پایان فیلم، پرستار برادر بیمارش در بیمارستان است و وقتی دکتر به موهان می گوید پرستاری که شب و روز از او مراقبت کرده همان خواهرش است؛ او را در آعوش میگیرد و فیلم با خیر قبولی رامو با کسب رتبه اول در امتحانات نهایی و آمدن او در بیمارستان برای تشکر و عذر خواهی از موهان به پایان میرسد ...

.

.


.

.

kurt steiner

 




RE: یادداشتهای کوتاه - Kurt Steiner - ۱۴۰۰/۶/۲۵ عصر ۰۷:۲۷

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

رازها و معماها و قهرمانانی بسیار با انگیزه، جدی و خستگی ناپذیر؛ بخشی از عناصر فیلم های اکشن دهه شصت بودند که در خاطره ها مانده اند.  یکی از آنان که در سالهای دور از تلوزیون پخش گردید؛ فیلمی است بنام  ...

.

.



" نیروی ضربت "

.

.

نیروی ضربت، strick force فیلمی جنایی _ پلیسی محصول 1975 سینمای آمریکا به کارگردانی بری شیر، Barry Shear میباشد .


این فیلم تلویزیونی. یک درامِ جناییِ اکشن شامل یک مامور پلیس فدرال، یک افسر پلیس ایالتی (ریچارد گیر) و کارگاه پلیس شهر نیویورک است که با نیروهای دولتی به هم می پیوندند تا یک شبکه و حلقه فروشندگان مواد مخدر را منهدم کنند ...

.

.

.

.

.

.

شروع فیلم در خارج از شهر جایی که جنایتی در محل دپو زباله ها در حال وقوع است؛ آعاز میشود و به دنبال آن گروهی موسوم به " نیرویی ضربت " برای پیگیری پرونده تشکیل میگردد .

.

.




.


زمانیکه " نیروی ضربت " پی میبرد؛ مقادیری از مواد مخدر کشف شده در انبار پلیس شهر مفقود گشته به یکی از عوامل خود مضنون میگردد .


.

.

.

.


..

.

فیلم با الهام از سرقت واقعی مواد مخدر در مدارک و شواهد پرونده " ارتباط فرانسوی " مربوط به اداره پلیس شهر نیویورک در سال 1972 ساخته شده است  .

.


.


.

.

.

" ارتباط فرانسوی "  طرحی بود که از طریق آن هروئین از مبدا هندوچین توسط باند تبهکاران از طریق ترکیه به فرانسه و سپس به ایالات متحده و کانادا و گاه نیز از طریق کوبا منتقل می شد . این عملیات قاچاق در دهه 1930 آغاز شده و  در دهه 1960 به اوج خود رسید و نهایتا در دهه 1970 برچیده شد . 

.

.

.

.

.

گفته میشود این طرح، مسئول تامین اکثریت قریب به اتفاق هروئین مورد استفاده در ایالات متحده در زمان خود بود .

.

.

 

.

.


.

.

kurt steiner

 

<!--[if gte mso 9]> Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA سرباز دولتی (ریچارد گیر)